مزخرفات شبانه ۳

نه اینکه بعضی از مسایل را نفهمم نه اصلا اینطور نیست ولی بعضی وقتها مثل یک قطار سریع و دیوانه از ریل خارج میشوم. نه اینکه اتفاق عجیبی روی ریل افتاده باشد نه شما فکر کنید به خاطر یک سنگریزه ی کوچک است یا به خاطر سرفه راننده قطار بله دوستان به خاطر همین مسایل ناچیز و واقعیه که آدم از ریل خارج میشه و گرنه اتفاقهای بزرگ در زندگی ما آدمهای کوچک رخ نمی دهد.

امشب کمی در خیابان پیاده روی کردم و دوستم “ح” را دیدم از کنار همدیگر رد شدیم. مثل سابق من گفتم وقتت بخیر و اونهم گفت قربانت به همین سادگی این تمام اتفاقی بود که بین ما افتاد “ح” هم محله ای ما بود و بیش از ۱۷ سال است که او را میشناسم . یک نابغه ریاضی و بسیار باهوش بود که همه ی ما به او حسادت میکردیم ولی حالا اوضاعش چندان تعریفی نداشت راستش همیشه یک حالت تکراری دارد چند سال پیش دیدمش کت و شلوارش تبدیل به تیشرت راحت شده بود حدس زدم که از شغل کارمندی بیرون آمده باشد بعد یک عینک ته استکانی به او اضافه شد و بعد هم کمی شکم. راستش خیلی دیر تغییر میکند و همین باعث شده و قتی میبینمش احساس کنم ۱۷ سال و ۱۷ ماه فرقی نمیکند شاید داستانش شبیه چوخ بختیار صمد بهرنگی باشد شاید هم بهتر نمیدانم!

بعضی وقتها بین مردم احساس غریبی میکنم یعنی افرادی که اطرافم هستند نمی شناسم و آدمهای عجیب و غریبی هستند میخواهم یکی از آنها را صدا کنم و داستان زندگیش را بنویسم. شرط میبندم که خیلی از داستانها ارزش نوشتن ندارد و بعضی از مردم ۲۰ یا ۳۰ سال را مدام در حال تکرار کردن هستند نمیشود که از این آدمها داستان خوبی درآورد. به شخصه ترجیح میدهم زندگیم رو به نیستی رود ولی یکنواخت نباشد! 

امروز یک نفر را دیدم  و هوس کردم با مشت محکم بزنم زیر فکش اصلا نمیشناختمش ولی طرز ایستادنش و کج بودن گردنش حسابی وسوسه ام کرد در کل امشب فکر میکردم در یک دنیای غیر واقعی با اسباب بازیهای زیادی هستم و میتوانم هر کاری دلم بخواهد انجام بدهم حتی وسوسه شدم مردم را متوقف کنم و برایشان صحبت کنم با خودم گفتم چه کیفی کرده اند پیامبران.  یا به این فکر کردم چطور میشود همه ی آنها را طوری تغییر دهم که خوشم بیایدحتی هوس کردم دماغ کسی را که بسیار گنده بود بکشم! تقریبا مرز بین واقعیت و خیال را از دست داده بودم و در یک دنیای دیگری سیر میکردم. شاید هم شیزوفرنی یا مریضی خاصی داشته باشم ولی به هر حال چه اهمیتی میدهد و چه کسی جرات میکند به یقین اقرار کند که سلامت کامل دارد.

امروز به این فکر میکردم که دنیای ما چقدر با واقعیت تفاوت دارد؟ و ما چه حقایق عجیب و غریبی را مخفی میکنیم البته حق هم داریم. حق داریم که نقش بازی کنیم و خودمان نباشیم ولی باور کنید خیلی از انسان انرژی میگیرد وقتی حرفهایمان را مدام ویرایش کنیم یا لباسی که دوست نداریم بپوشیم یا به خاطر دیگران پستی را منتشر نکنیم و یا هر ثانیه و هر لحظه به این فکر کنیم چه کاری باید بکنم و چه کار ی نباید بکنم. شاید به همین دلیل است که ما همیشه خسته ایم بدون اینکه کاری کرده باشیم بله دوستان متقلب بودن و آفتاب پرست شدن که الکی نیست حسابی مغز و جسم را خسته میکند. و گرنه انضافا با این زندگی ماشینی ما که کاری نمیکنیم تا خسته شویم.

به راستی که زمان داروی موثر و تسکین دهنده ای است کافی است که هر بدبختی که فکر میکنی در گرداب زمان بنیدازیم بلافاصله نیست و نابود میشود- با صبر میتوانیم هم خودمان را نابود کنیم و هم مشکل را! نترسید طوری نمیشود شاید هم مشکل را فرامو ش کردیم و اینقدر پیر شدیم که به بدبختی های سابق خود بخندیم. این مزخرفات از سر شکم سیری نوشته نشده ولی شاید درمانی باشد برای این ذهن آشفته و سرگردانم.

تصمیم گرفته ام سرعتم را کم کنم گاهی اوقات متوهم میشوم که میتوانم چند کار همزمان انجام دهم و یا مثلا خیابان مشخصی را با سرعت دو برابر طی کنم یا اینکه کار ۲ ساعته ای را در ۱۰ دقیقه تمام کنم. البته جمع و تفریق بلدم ولی چه میشه کرد.

بعد از چند روز بحث کردن زودتر آرزو دارم که این انتخابات برگزار بشود و مردم دست از سیاست بردارند و بروند سر کار و زندگیشان و به روال سابق مشغول شوند. یعنی راننده تاکسی مشغول رانندگی شود و نانوا مشغول پخت نان بعضی وقتها با خودم میگویم ۸۰ میلیون تحلیل گر سیاسی در ایران چه کار میکنند؟ خوبی انتخابات اینه که هر ۴ سال یکبار برگزار میشه و ۴ سال یک بار سیاستمدارها یادشون می افته که مردم مشکلات دارند و مردم هم یادشون می افته که حق تعیین سرنوشت خودشون رو دارند والبته یک وظیفه و مسولیت سیاسی دارند که تا پای جان حاضرند به آن عمل کنند و الخ شاید هم مردم به درد همین روز میخورند که بیایند رای بدهند و بروند خانه شان تا ۴ سال بعد. ولی خوبه ۴ سال یکبار هم خوبه بالاخره تنوعیه برای خودش البته تنوع همیشه خوب نیست بعضی وقتها باعث میشه مردم Reset بشن یا مثلا طرح های نیمه تمام متوقف بشه و رییس بعدی بیاد اون رو بکوبه و از نو درست کنه.

دارم سمفونی شماره ۴۰  – Mozart رو گوش میدم نمیدونم شنیدید یا نه ولی خیلی خوبه. البته چیزی از موسیقی نمی فهمم ولی وقتی گوش میدم احساس میکنم دارم یک داستان میخونم یک شروع و یک اوج و بعد یک پایان و زیر وبم هایی که در طول موسیقی است دقیقا شبیه خود زندگی است و آرام آرام وارد روح و جانم میشود.

فردا میخواهم ساعت ۶ بیدار شم و کمی بدوم شاید هم کمی زودتر بلند شدم مثل ۵:۳۰ خیلی کیف میده ولی نه همون ۶ خوبه.خوابم نمیاد و میخوام کمی مطالعه کنم. چپ چپ نگاه نکنید دوستان این بلاگ را یک روبات یا یک واعظ یا یک همه چیز دان نمینویسد این بلاگ را یک انسان معمولی سراپا خطا مینویسد که نمیخواهد چیزی به کسی یاد بدهد و چهارچوب مشخصی را رعایت کند کلماتش چون هزاران پرنده ی مهاجر در حال کوچ از ذهن شلوغش به سرزمین جادویی اینترنت هستند.کلماتش  رها- زنده – و با جسارت درست شبیه یک انسان و درست بر خلاف یک ماشین است.

منتشرشده توسط

Donkishot

فواد انصاری هستم کسی که تمام طول عمرش در مقایسه با عمر هستی و قدمت زندگی به اندازه ی چشم بر هم زدنی نیست و زندگیش یک سنگریزه ی کوچک بین دو عدم و دو سیاهچاله است. ولی این سنگریزه میخواهد خود به زندگیش معنا دهد و آن را باز تعریف و تغییر شکل دهد. foad.ansary@gmail.com

10 دیدگاه برای «مزخرفات شبانه ۳»

  1. فؤاد جان
    گاهی من هم مزخرفات شبانه یا روزانه ی ذهنم را منتشر میکنم، البته اسمش را نمی گذارم مزخرفات که مردم متوجه نشوند اینها مزخرفات است! اما میتوانم این احساس فشار که ذهن به آدم وارد میکند و آدم دستش تند تند شروع به نوشتن را میکند را درک کنم. راستش از بین همه پست های وبلاگم مزخرفاتش را بیشتر دوست دارم. هرچند فقط خودم میدانم کدام ها هستند.
    به همان دلیلی که خودت گفتی ، آدم در این مزخرفات خودش است نمیخواهد به کسی چیزی یاد بدهد، نمیخواهد نوشته هایش انسجام یا چارچوب داشته باشند، فقط کلمات می آیند و میروند.
    من برای مزخرفات شبانه خودم و شما و هرکس دیگر بیشتر از هر نوشته ای احترام قائلم.

  2. سلام دوست عزیز
    همیشه به این وب سایت سر میزنم و بی اغراق از خیلی از نوشته های شما لذت برده ام و چیزهایی یاد گرفتم.اما یکی از مطالب مورد علاقه من همین مزخرفات شبانه ست!اگر بخوام با خودم صادق باشم دلیلش یادگیری یا نکته های ضریف یا حتی یورش به چهارچوب های مسخره جامعه(این مورد همیشه لذت بخش بوده و هست)نیست.فکر میکنم لذتش در اینه که میبینم تنها ادمی که این چیزها در سرش میچرخه من نیستم ! راستش اصلا نمیدونم که لذت بردن با همچین انگیزه ای اصلا اخلاقی هست یا نه

  3. فواد
    اونجایی که نوشتی آدم وقتی لباسی رو که دوست نداره می‌پوشه فکر کردم به اون بی‌چاره‌هایی که لباس تنشون رو هم با کمک مردم انتخاب می‌کنن. یعنی اینهمه تابع جمع و مردم هستند؟
    بعد یادم به خودم افتاد که هر وقت لباسی رو که خودم دوست داشتم می‌پوشیدم (که عموما ساده و یکدست هستند و به‌نظر خودم وقتی در کنار هم ردیف میشن زیبا هستن.) نگاه‌های سنگین مردم رو روی خودم احساس می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چه‌کاریه؟ این‌همه آشغال می‌پوشن تو هم روش دیگه راحت توی خیابون قدم می‌زنی و دوباره از فرداش مثل مردم لباس می‌پوشیدم.
    الان احساس بی‌چارگی می‌کنم.

  4. مردم خیلی فراموشکار هستند و خیلی هم مشغول و گرفتار – حتی اگر نظر بدی هم در مورد لباس ما یا خود ما داشته باشند بعد از چند دقیقه فراموش میکنند و توجهشان را روی مسایل خود میگذراند.

  5. چند وقتی هست که اکثر پست‌های این‌جا رو می‌خونم فواد جان. باید بگم که این مطلب رو تا الآن بیش‌تر از همه دوست داشتم. مخصوصن این جمله رو : “چه کسی جرات میکند به یقین اقرار کند که سلامت کامل دارد.”
    منم چند سالی هست که برای خودم می‌نویسم. فکر می‌کنم دو مدل کلی برای نوشتن وجود داره. یه مدل وقتیه که آدم میشینه در مورد یه موضوعی فکر می‌کنه، مطالعه می‌کنه، سعی می‌کنه ترتیب حرفاشو تعیین کنه و خلاء‌های استدلالی‌ش رو شناسایی کنه و اونا رو پوشش بده و نهایتن دست به کی‌برد می‌بره و می‌نویستشون. مدل دوم، مدلیه که آدم ویرایشگر رو باز می‌کنه؛ بدون هیچ فکر کردنی، شروع می‌کنه به نوشتن. وقتی شروع می‌کنه نهایتن تا دو سه جمله بعد رو می‌دونه که می‌خواد چی بنویسه و در مورد بقیه‌ش هیچ ایده‌ای نداره.
    بر خلاف مدل اول، مدل دوم به شدت خستگی در کننده‌س. به شدت آرامش‌بخشه. و خیلی بیش‌تر خوندنی و دلنشینه. تنها اشکالی که داره، تاریخ انقضای کمشه. وقتی اون حس و حال میاد سراغت و میخوای که بنویسی، فقط چند دقیقه وقت داری که شروع به نوشتن کنی. بعدش فاسد میشه. دیگه نمیشه نوشت. این نوشته ی تو قبل از اینکه تاریخ انقضاش سر برسه نوشته شده. 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *