میدان عمل

چند وقت پیش داشتم کتابی در زمنیه بازاریابی میخواندم، اصطلاحات پیچیده و تخصصی و سطح بالای کتاب سرعت مطالعه را کند کرده بود. اما مطالب کتاب برای چه شرکتهایی مناسب بود ؟

  1. حداقل ۱۰۰۰ کارمند داشته باشند
  2. در بورس فعالیت میکنند و هزاران سهام دار ریز و درشت دارند
  3. سیستم جامع ERP در شرکت دارند و یکی از زیر سیستمهای آن CRM است
  4. حداقل ۱ پتا بایت داده مربوط به هر زیر سیستم دارند
  5. بالغ بر ۵۰ شعبه فروش و خدمات پس از فروش در کشورهای مختلف دارند
  6. و خلاصه یک شرکت با چنین اندازه ای و …

به همین خاطر خوندن کتاب را متوقف کردم. من حتی مطالب تئوریکی که در کتاب توضیح داده شده است را اگر یاد بگیرم میدانی برای پیاده سازی آن و به کار بستن آن برایم وجود ندارد. شرکتی که الان در آن کار میکنم حد و اندازه ای بسیار کوچکتری دارد و البته برای بهبود شرایط به دانش و اطلاعاتی نیاز دارد که در این کتاب نیست مثل نحوه ی معرفی یک محصول جدید به بازار در کسب و کارهای B2B یا استانداردهای یک وب سایت تجاری برای فروش محصولات و ارایه خدمات.

در این چند سال به این نتیجه رسیده ام که اگر برای آموخته هایمان و برای چیزی که در کتاب ها میخوانیم میدان عمل وجود نداشته باشد چیزی که یاد گرفته ایم به تدریج فراموش میشودو به درمان نمیخورد. فکر میکنم عالم بی عمل هم از این واقعیت لطمه خورده است.

بگذارید چند مثال بزنم: من به مدت ۴ ماه مشغول یادگیری زبان روسی بودم و میخواستم این زبان را یاد بگیرم برای این کار نرم افزار Duolingo را نصب کردم، یک دفتر برای تمرینات زبان خریدم و همینطور یک خودآموز یادگیری زبان روسی، توی ماشن هم پادکست های روسی گوش میدادم(میخواستم اینجا علامت تعجب بگذارم ولی اخیرا دارم یک کتاب در مورد punctuation میخونم که میگه در نوشته های غیر رسمی و صرفا نوشتن نامه ای برای یک دوست میشه از علامت تعجب استفاده کرد و صلاح نیست در هر جایی از آن استفاده بشه) خوب داشتم میگفتم که حروف الفبا و کلمات ساده را یاد گرفته بودم ولی بعدا چی شد؟ هیچی. به تدریج فهمیدم که میدان عمل برای به کار بستن آموخته هایم از زبان روسی وجود ندارد و به همین خاطر بعد از یک مدت اندک چیزی که در مورد زبان русский یاد گرفته بودم فراموش شد.

پیش تر دو ماه هم زبان آلمانی کار کرده بودم و همین بلا سرم اومد (ولی وقتی داشتم آلمانی یاد میگرفتم و کلمات رو ادا میکردم احساس میکردم صدای نیچه توی گوشمه به همون صلابت و همون ایده آلیسم آلمانی) .

توی دوران خدمت هم ترکی یاد گرفتم و به مدت ۲ سال در ارومیه با این زبان تعامل داشتم و به خوبی هم یاد گرفته بودم حتی وقتی به مرخصی می آمدم کانال AZ TV و فیلمهای دوبله شده به ترکی را تقریبا بدون هیچ مشکلی میفهمیدم. ولی بعد از سربازی چون تعاملی با این زبان نداشتم خود به خود یادم رفت البته نه کامل ولی شاید ۹۰ درصدش رو فراموش کردم. 

تنها زبانی که فراموش نکردم زبان انگلیسی است برای اینکه من با Skype همیشه انگلیسی صحبت میکنم یعنی حداقل هفته ای یک ساعت. کتاب انگلیسی میخونم(همین کتاب بازاریابی که اول بلاگ توضیح دادم  انگلیسیه) با دوستم تمرین نوشتن میکنم. و پادکست انگلیسی هم توی ماشین گوش میدم یعنی با هر ۴ مهارت یک زبان درگیرم همچنین در محل کارم نیز کاملا با زبان درگیر هستم و مدام مشغول جستجو و .. هستم.

فردی را تصور کنید که در یک شرکت کوچک مشغول به کار است و البته کتابی در مورد شیوه بازاریابی شرکت هایی مثل مایکروسافت و HP میخواند به نظرم این کار اشتباهی است یا فرض کنید ۱۰ کتاب برتر از نظر بیل گیتس رو در اینترنت سرچ میکند و دقیقا سراغ همان کتابها میرود خوب این هم اشتباهه بیل گیتس به ما چه ربطی داره؟ کتابهایی که به درد اون میخوره الزاما برای ما مفید نیست یک نگاه کوچک به Scale شرکت مایکروسافت حساب بانکی بیل گیتس و پیشینه او بیندازیم و یا این نکته را درک کنیم که بیل گیتس چه کتابهایی رو قبلا خونده که به کتابهای فعلی رسیده؟ بهتره که این توهمات رو کنار بگذاریم.

البته شاید شخصی با خود فکر کند خوب من خودم را برای آینده آماده میکنم برای زمانی که در HP یا مایکروسافت و یا زیمنس استخدام شدم اونموقع باید آماده و مهیا باشم. ولی ایرادات زیادی به این نگرش وجود داره:

  1. همانطور که گفتم اگر میدان عمل وجود نداشته باشد ما چیزی که خوانده ایم را فراموش میکنیم به همین راحتی.
  2. چنین دورخیزی برای رسیدن به آینده باعث میشه که شغل فعلیمان را از دست بدهیم و یا متهم به عدم تمرکز و کم کاری شویم.
  3. شرایط به حدی سریع تغییر میکند که نمیشود چنین برنامه ریزی بلند مدتی برای آینده انجام داد.
  4. خلاصه اینکه اگر پژو سوار میشوید به فکر خرید L90باشید نه Enzo Ferrari

در این نوشته شاید متهم به محدودیت ذهنی، عدم تخیل و همچنین محافظه کاری بشوم البته ایرادی ندارد بالاخره هر کسی عیبی دارد و مطلب آخری رو که باید بگم اینه:

در خصوص کتابهای غیر داستانی هیچ گاه کتابی را نمیخوانم که نتوانم آن را در عمل به کار ببندم و شرط یادگیری یک موضوع هم همین است یعنی به کار بستن چیزی که میخوانیم.

 

منتشرشده توسط

Donkishot

فواد انصاری هستم کسی که تمام طول عمرش در مقایسه با عمر هستی و قدمت زندگی به اندازه ی چشم بر هم زدنی نیست و زندگیش یک سنگریزه ی کوچک بین دو عدم و دو سیاهچاله است. ولی این سنگریزه میخواهد خود به زندگیش معنا دهد و آن را باز تعریف و تغییر شکل دهد. foad.ansary@gmail.com

5 دیدگاه برای «میدان عمل»

  1. فواد جان خیلی موافقم با حرفت و من هم کتابهای زیادی خوندم و مطالب زیادی یاد گرفتم که الان بخش اعظمی از اونها رو فراموش کردم.
    الان سعی میکنم که نگاه عملی و واقع گرایانه ای داشته باشم. سعی میکنم یک کتابی که همین امروز به دردم میخوره و متناسب با شرایط من است رو چندبار بخونم و مطالبش رو اجرایی کنم

  2. فواد عزیز سلام . مدت ها بود این موضوع در ذهن من بود و این پست تو بهانه ای شد که چیز هایی که در ذهن من بود هم روی این “دیوار ناهمزان ” نوشته شود .

    فکر میکنم محمد رضا بود که گفت عموما علم مدیریت رو شرکت های بزرگ رشد میدادن چون این شرکت ها بودن که به مراکز تحقیقاتی و دانشگاه ها سفارش/بودجه میدادن و به طبع اون ها هم محتوا تولید شده متناسب با آن ها رو ایجاد و ترویج میدادن. و بیشتر علم مدیریت ما علنن شاید به درد خیلی از ما ها نخوره ( شامل مارکتینگ که فرمودی میشود ) به نظر میرسه ما ( کشور ما ) نه تنها در ترویج اون علم موفق نبوده حتی اثری از مدیریت برای SEM نیست. توجه به این موضوع برای من مهم بوده و اخریا در رادار ذهنی من هست که کسبوکار کوچک و متوسط انگار از غافله جا موندن .

    در خیلی از مباحث از زندگی هم همینطور شده که ما به پورش فکر میکنم ولی در حد پراید به l90 هم نمیرسیم . مشکل این کار موضوع اهمال کاری و ناامیدی هست که سقف ارزو ها ما به تناسب منابع ما بالا نرفته و این گپ و اختلاف خودش یه مشکل دیگر هست .

    از طرفی حس میکنم در دنیا پیچیده تعاملات امروز خیلی خوب هست که بتونیم درک کنیم گام بعدی چی هست . یه سخنرانی از لنوس تروالدس هست که شاید ابر مفاهیم مارو کامل تر کنه .

    https://www.ted.com/talks/linus_torvalds_the_mind_behind_linux/transcript?embed=true&language=fa

    او میگوید :
    من کاملا با تمام مردمی که راه می روند و به ابرها و به ستارگان نگاه می کنند و می گویند”میخواهم به آنجا بروم”، راحت هستم. ولی من به زمین نگاه می‌کنم و می خواهم چالهای که دقیقا ‌جلوی من قرار دارد را قبل از افتادن در آن دُرست کنم

    1. سلام رفیق
      برخلاف نظر شما . به نظر من کسب وکار کوچک و متوسط از قافله جلو افتاده اند . در واقع آنقدر جلو رفته اند که به بیراهه رسیده اند خصوصا استارتاپ های کوچک و متوسط فعلی . این شور و هیجان جلو رفتن باعث شده آموخته هایشان با شرایط واقعی شغل آنها و زندگیشان تطابق نداشته باشد.برای مثال در یک شرکت ۱۰ نفره پستهایی مثل استراتژیست بازاریابی و یا مدیر محتوا و … چیزی شبیه فرار به جلو است و از قدیم گفته اند که سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است.
      اما راهکار اینه که ما شناختمان را از خودمان،شغل و بازاری که در آن هستیم و جامعه ای که در آن زندگی میکنیم بالاتر ببریم.خوندن روانشناسی و جامعه شناسی و تحقیقات دانشگاهی در این خصوص میتونه مفید باشه ما به اشتباه فکر میکنیم که مطالعه ی این موارد صرفا برای تحصیلکرده های علوم انسانی مفیده ولی به نظر من هر مدیر کسب و کارو بهتر بگم هر کسی باید شناخت مناسبی از خودش و جامعه ای که در آن زندگی میکنه داشته باشه. محدودیت های خودش و جامعه را درک کند و البته عمرش را به کوبیدن درهای بسته صرف نکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *