ناتوردشت چیزی شبیه خودم – بخش اول

با خواندن کتاب ناتور دشت که البته الان بیشتر از نصف کتاب رو خوندم ولی هنوز تمام نشده یاد خودم و نوجوانی خودم افتادم . افکار شخصیت اصلی خیلی شبیه افکار خودم بود در نوجوانی لاقیدی و غرور و باهوش بودن و اهمیت ندادن به کارهای مردم الان هم مقداری از این صفات برام مونده و مقداری از شخصیت و باورهام نیز به نفع باورهای قوی تر کنار رفتند.

داستان در مورد یک نوجوان که زیاد تعامل خوبی با اطرافش نداره و یه جورایی احساس میکنی که بزرگتر از سن واقعیش هست شاید شبیه شخصیت کتاب کافکا در کرانه نوشته مواراکامی اون شخصیت هم از خونه فرار کرد البته توی ناتور دشت از مدرسه فرار کرده.

داستان روان و خوبی است به نظرم و اگر کتاب را شروع کنید تا آخرش رو میخونید فقط انتظار بحث های عمیق و یا فلسفه و … را از ناتور دشت نداشته باشید شاید بعضی حرف های گنده گنده را سلینجر در دهان شخصیت اصلی گذاشته ولی اصولا کار این کتاب روانکاوی و فلسفه نیست یه جوری شبیه نوشابه س یا یک کتاب اسپرت !

دو تا انتقادی که میتونم از کتاب بکنم اول اینکه سلینجر در حد و اندازه همینگوی نیست که بخواد کتاب وداع با اسلحه رو مسخره کنه اصلا در اون حد نیست درسته که از تامس هاردی خوشش میاد و همش در موردش میگه ولی اصولا شایعه که نویسنده ها و مردم از هم عصرهای خودشون خوششون نمیاد مثلا ما آدم معاصر محترم نداریم تا زمانی که چند صد سال از مرگشون بگذره بعد یک دفعه مقدس میشن قضیه تامس هاردی و همینگوی هم برای سلینجر همینطوره فکر کنم.

یک انتقاد دیگر این که نمیدونم چرا قهرمان بعضی از این کتابها افراد کتابخوان و باهوش و … هستند درسته که من به عنوان خواننده کتاب و کتابخوان لذت میبرم که قهرمان داستان شبیه منه ولی آیا درسته؟ یادمه توی کتاب سه رفیق ماکسیم گورکی میخواست به زور از این سه تا بچه کتابخوان در بیاره! اصلا فضای او داستان و زندگی اون آدمها با کتاب خواندن جور در نمیومد ولی چون گورکی خودش کتابخوانه پس قهرمان داستان هم باید کتابخوان باشه به نظرم خیلی مسخره س ! یاد صادق هدایت بخیر که قهرمان داستانهاش فاحشه و جاکش و آدم های معمولی یا پست و رزل بودند و کم کم آدم متوجه میشه که خطای نویسنده ها در کجا خودش رو نشون میده .

حالا میخوام چند تا پاراگراف از ناتور دشت براتون بنویسم به سنت سابق و به سفارش دوست خوبم عبدالله .

موقع اجرا انگشتهاش رو نمی شد دید٫ فقط صورت گنده ش رو می شد دید٫ چه محشر . مطمن نیستم اسم آهنگی رو که موقع اومدنم داشت میزد یادم باشه ولی هر چی بود طرف رید بهش. تمام مدت داشت به آهنگش قر و قمیش های ابلهانه و نمایشی می داد و ادا و اطوارهایی در می آورد که حال آدم رو میگرفت. با صدای جمعیت که وقتی آهنگش رو تموم کرد می شنیدی بالا می آوردی . هم هشون دیوونه شدن . همشون دقیقا همون ابلهایی هستند که تو سینما به چیزهایی که اصلا حنده دار نیست هر هر می خندند. به خدا قسم اگر نوازنده ی پیانو بودم یا هنرپیشه سینما و این احمق ها فکر میکردند من خیلی محشرم حالم بهم میخورد. حتی دلم نمی خواست برام دست بزنند مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنند. اگه من نوازنده پیانو بودم تو گنجه پیانو می زدم. ص 106

بعدا در بخشهای بعدی بیشتر مینویسم بزارید کتاب رو تموم کنم بعد :)‌

منتشرشده توسط

Donkishot

فواد انصاری هستم کسی که تمام طول عمرش در مقایسه با عمر هستی و قدمت زندگی به اندازه ی چشم بر هم زدنی نیست و زندگیش یک سنگریزه ی کوچک بین دو عدم و دو سیاهچاله است. ولی این سنگریزه میخواهد خود به زندگیش معنا دهد و آن را باز تعریف و تغییر شکل دهد. foad.ansary@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *