گراهام گرین و داستان عشق رو به زوال – بخش اول

جان کلام اثر گراهام گرین با ترجمه پرتو اشراق

نام گراهام گرین همیشه برام جالب بود ولی هیچ وقت چیزی ازش نخونده بودم. این نویسنده پرکار چپ حدود 30 رمان نوشته که مشهورترینش کتاب شکوه قدرت است ولی نتونستم اون کتاب رو پیدا کنم و به ناچار به همین کتاب اکتفا کردم!

شاید اگر از سبک نویسنده خوشم بیاد شکوه قدرت رو هم بخونم. داستان حول عشق سرد شده و فشار عصبی روی یک کمیسر محلی می چرخد و مردی مثل سایر مردهای موجود که نمیتونه زنش رو خوشحال کنه و زنی مثل خیلی از زنها دمدمی و احساسی که روز به روز فکر و توان شوهرش رو تحلیل میبره .

نمیدونم چرا با خواندن این داستان یا د این روزها می افتم و وقتی اطرافم رو نگاه میکنم.

زنهایی رو میبینم که شریک شادی و خوشبختی هستند و بدبختی و رنج را مرد به تنهایی باید به دوش بکشد

زنهایی که فکر میکنند بدبختی کشیدن وظیفه ی یک مرد است!

زنهایی که ست کردن لباسهایشان را به هر چیزی ترجیح میدهند

زنهایی که تا قبل از ازدواج فقط یک آرزو داشتند و اونهم شوهر کردن بود ولی الان یک عالمه آرزو را از شوهر طلب میکنند

زنانی که نقش خود را پرنسسی در قصر میبینند که فقط باید محبت ببیند و نه محبت بکند و  به مرد فقط به عنوان عابر بانک نگاه میکند

زنانی که مرد را حتی تشویق به دزدی هم میکنند تا هزینه های عجیبشان را بپردازند و …

بگذریم بزارید چند پاراگراف از کتاب رو براتون بنویسیم البته خودم تا صفحه 200 را خوندم. شاید شما هم از کتاب خوشتون بیاد.

زندگی به نظر اسکوبی بسیار طولانی می آمد. نمی شد آزمودن آدمی در سالهای کمتری انجام پذیرد؟ نمی توانستیم در 7 سالگی اولین گناه کبیره مان را مرتکب شویم٫‌ در ده سالگی به خاطر عشق یا نفرت خودمان را خانه خراب کنیم٫ و در پانزده سالگی در بستر مرگ به رستگاری چنگ زنیم؟ ص 63

اسکوبی فکر کرد: حقیقت- چیزی که انسانها ارزش واقعی برایش قایل نیستند- فقط نمادی برای ریاضیدانان و فلاسفه است که به دنبالش بروند. در روابط بشری مهربانی و دروغ به هزاران حقیقت می ارزد . همیشه تلاش بی ثمری کرده بود تا دروغ هایش را حفظ کند و ادامه دهد. ص 70

 

نا امیدی بهایی بود که آدمی برای هدفی غیر قابل دسترس می پرداخت. می گویند این کار گناهی نابخشودنی است٫‌ اما گناهی است که آدمهای پست یا خبیث هرگز آن را مرتکب نمی شوند. چنین مردی همیشه امیدوار است که هرگز به نقطه انجماد آگاهی از شکست مطلق نخواهد رسید. فقط یک مرد خوب و شریف است که در قلب خود ظرفیت تحمل نکبت و بدبختی را دارد. ص 73

لحظه ای که زنش اون رو ترک میکنه و با کشتی به آفریقا میره

ناگهان دردی حقیقی٫ مثل لحظه مرگ ظاهر شد. مثل یک زندانی به دادرسی خود اعتقاد نداشت: مثل رویا بود. محکومیتش مثل رویا بود و واگنی که حرکت می کرد و ناگهان او بود که خود را پشت به دیوار یک دست و بی در و پنجره می دید و همه چیز واقعی به نظر می رسید. یک نفر با نهایت شهامت در برابر حقیقت ایستاده بود. ص 125

ادامه دارد! …

منتشرشده توسط

Donkishot

فواد انصاری هستم کسی که تمام طول عمرش در مقایسه با عمر هستی و قدمت زندگی به اندازه ی چشم بر هم زدنی نیست و زندگیش یک سنگریزه ی کوچک بین دو عدم و دو سیاهچاله است. ولی این سنگریزه میخواهد خود به زندگیش معنا دهد و آن را باز تعریف و تغییر شکل دهد. foad.ansary@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *