بخش پایانی جان کلام – و دردی که تسکین یافت

این کتاب یک کتاب کاملا مردانه است و از دید یک مرد به یک رابطه سرد شده عاطفی نگاه می کند و همین طور یک رابطه ی جدیدی که به جز هیجان و جنون چیز دیگری برای اسکوبی ندارد٫ در واقع اسکوبی شریف به جبر محل اقامت و شغلش و بی اعتنایی همسرش و سایر مشکلات دیگر شرافت و اخلاق خود را کم کم می بازد و زندگی برایش غیر قابل تحمل می شود و با هر گامی که به سمت تمنیات قلبی می رود از خدا و مسیح دور می شود کم کم دست از همه چیز میشود و خود را کاملا گم میکند . یک رشته اتفاقات با شتاب سریع احاطه اش میکند و روز به رز او را در گرداب تباهی می بلعد.

توی سایت Goodreads من 5 ستاره به این کتاب عالی دادم این کتاب شروعی برای من بود شروعی برای خواندن شکوه و قدرت و سایر آثار گراهام گرین. این نویسنده یک نویسنده ی بسیار پخته و حرفه ای است که میداند به کجا میخواهد برسد دید عمیق او زندگی بسیار واقع گرایانه است و من را یاد تامس هاردی می اندازد کمی شبیه او مینویسد. بدون شفقت و بدون رحم این کتاب را به همه جوانان خام میانسالان خام و مسن های خام توصیه میکنم.

پاراگراف های دیگر از کتاب را با هم بخوانیم .

اسکوبی در برابر زنانی که از زیبایی٫ ظرافت و هوش برخوردار بودند. احساس مسولیت نمی کرد. چنین زنانی راه خود را پیدا می کردند. احساس او در مورد زنانی بود که نمی توانستند راهشان را بیابند. زنانی که قادر نبودند موقعیت خود را به عنوان زنی قابل و محترم به ثبت برسانند. زنانی از این دست به سرعت طرد می شدند و به هر مردی که می رسیدند از او طلب حمایت می کردند. کلمه ی ترحم را به همان سستی می گفتند که حرف از عشق می زدند. عشق و شوری اتفاقی و بی حساب و کتاب که از قلت تجربه بر می خاست . ص 196

 

اگر لوییز مانده بود من هرگز عاشق هلن نمی شدم این یوسف از من حق و السکوت نمی گرفت و اینطور نا امید نبودم. هنوز روی پای خود ایستاده بودم- همان خودی که در یادداشتهای 15 ساله نمود داشت نه این آدم شکسته. ولی البته به خاطر این کارها بود که حالا موفق شدم و به گروه شیاطین درآمدم. شیاطین کسانی هستند که در این دنیا فقط دنبال خودشان می گردند و با نفرت در ذهنش ادامه داد حالا حرکت خودم را ادامه می دهم از موفقیت لعنتی به موفقیت لعنتی دیگر. ص 277

شاهکاری از صداقت یک انسان- اعترافات روسو- بخش 1

200 صفحه از کتاب اعترافات روسو را خوانده ام و به نظرم این کتاب یکی از شاهکارهای چند قرن اخیر است. کتابی که میتوان از لحاظ وسعت تفکر کنار عصیانگر کامو یا سرمایه مارکس و یا اراده معطوف به قدرت نیچه گذاشت. هر چند من روسو را نمیتوانم با بقیه مقایسه کنم روسو بسیار ساده  مینویسد کاملا خارج از چهارچوب فکر میکند و وقایع را آنطوری که واقعا هست میبیند . کمترین ملاحظه ای در گفتارش ندارد و تمایلی به راضی کردن هیچ کس ندارد. قبلا از روسو شاهکار امیل را خوانده ام واین دومین اثر از روسو است که میخوانم و بعدا حتما قرارداد اجتماعی او را خواهم خواند. با این همه متفکری که فرانسه داشته است میفهمیم که چرا این کشور مهد روشنفکری و مسولیتهای اجتماعی است.

میخواهم چند پاراگراف طبق روال گذشته برایتان بنویسم.

من عاشق آزادی ام و بیزارم از اینکه در مضیقه  در رنج و در قید و بند باشم. پولی که در جیب دارم تا زمانی که دوام بیاورد٫ آزادی ام را تامین می کند و مرا از نقشه کشیدن برای به دست آوردن پولی دیگر  نیازی که همیشه از آن نفرت داشته ام٫ معاف می دارد: اما از بیم تمام شدنش عزیزش میدارم. پولی که در اختیار داریم  وسیله ای برای آزاد بودن است. پولی که به دنبالش هستیم وسیله ی بردگی. برای همین است که به دقت پس انداز میکنم و اشتیاقی برای هیچ چیز ندارم. ص 52

 

کودکی ام به هیچ روی به کودکی دیگران نمی مانست. همواره مانند مردان می اندیشیدم و احساس می کردم. تنها پس از بزرگ شدن بود که در رده ی طبیعی خود قرار گرفتمو در بدو تولد  از آن خارج شده بودم. از اینکه می خواهم فروتنانه وانمود کنم که اعجوبه ای هستم  به من خواهید خندید  کودکی را پیدا کنید که در شش سالگی به رمان علاقه مند شود. بدان دل ببندد و از مطالب آن چنان از خود بیخود شود که اشک گرم از دیده فرو ریزد. در این صورت برایم آشکار خواهد شد که خود پسندی ام احمقانه بوده است و خواهم پذیرفت که در اشتباهم. ص 81

 

عشق من صادقانه تر٫ و به جرات می توانم بگویم کامل تر از آن بود که بتوانم به آسانی احساس خوشبختی کنم. هرگز شیفتگی و شوری پاک تر و در عین حال پر هیجان تر از شور و شیفتگی من نبوده است و هرگز عشقی لطیف تر حقیقی تر و بی غرضانه تر از عشق من دیده نشده است. با طیب خاطر آماده بودم که خوشبختی ام را فدای خوشبختی کسی کنم که دوستش داشتم. آبروی او برایم از زندگی ام عزیزتر بود. و هرگز برای بالاترین لذتهای کامجویی نیز نمی خواستم لحظه ای به آرامشش لطمه بزنم. این امر سبب شد که آن قدر دقت آن قدر رازداری و آن قدر احتیاط در اقداماتم به کار ببندم که هرگز هیچ یک از آنها نتواند به جایی برسد. علت اینکه در عشق ورزی با زن ها موفقیت کمی به دست آورده ام همیشه این بوده است که آنها را زیاد دوست داشته ام. ص 99

 

 برای پی بردن به میزان شور و وجدم در آن هنگام باید دانست که دل من تا چه حد به کوچک ترین چیزی دستخوش هیجان میشود و با چه شدتی در خیال هدفی که او را به سوی خود می کشد – هر چند این هدف گاه بیهوده و باطل باشد- فرو می رود. عجیب ترین کودکانه ترین و احمقانه ترین نقشه ها اندیشه ای را که دوست دارم می پرورانند و با حقیقت نمایی وادارم می کنند که بدان بپردازم. ص 127

بعدا از اعترافات مینویسم دوباره…

 

گراهام گرین و داستان عشق رو به زوال – بخش اول

جان کلام اثر گراهام گرین با ترجمه پرتو اشراق

نام گراهام گرین همیشه برام جالب بود ولی هیچ وقت چیزی ازش نخونده بودم. این نویسنده پرکار چپ حدود 30 رمان نوشته که مشهورترینش کتاب شکوه قدرت است ولی نتونستم اون کتاب رو پیدا کنم و به ناچار به همین کتاب اکتفا کردم!

شاید اگر از سبک نویسنده خوشم بیاد شکوه قدرت رو هم بخونم. داستان حول عشق سرد شده و فشار عصبی روی یک کمیسر محلی می چرخد و مردی مثل سایر مردهای موجود که نمیتونه زنش رو خوشحال کنه و زنی مثل خیلی از زنها دمدمی و احساسی که روز به روز فکر و توان شوهرش رو تحلیل میبره .

نمیدونم چرا با خواندن این داستان یا د این روزها می افتم و وقتی اطرافم رو نگاه میکنم.

زنهایی رو میبینم که شریک شادی و خوشبختی هستند و بدبختی و رنج را مرد به تنهایی باید به دوش بکشد

زنهایی که فکر میکنند بدبختی کشیدن وظیفه ی یک مرد است!

زنهایی که ست کردن لباسهایشان را به هر چیزی ترجیح میدهند

زنهایی که تا قبل از ازدواج فقط یک آرزو داشتند و اونهم شوهر کردن بود ولی الان یک عالمه آرزو را از شوهر طلب میکنند

زنانی که نقش خود را پرنسسی در قصر میبینند که فقط باید محبت ببیند و نه محبت بکند و  به مرد فقط به عنوان عابر بانک نگاه میکند

زنانی که مرد را حتی تشویق به دزدی هم میکنند تا هزینه های عجیبشان را بپردازند و …

بگذریم بزارید چند پاراگراف از کتاب رو براتون بنویسیم البته خودم تا صفحه 200 را خوندم. شاید شما هم از کتاب خوشتون بیاد.

زندگی به نظر اسکوبی بسیار طولانی می آمد. نمی شد آزمودن آدمی در سالهای کمتری انجام پذیرد؟ نمی توانستیم در 7 سالگی اولین گناه کبیره مان را مرتکب شویم٫‌ در ده سالگی به خاطر عشق یا نفرت خودمان را خانه خراب کنیم٫ و در پانزده سالگی در بستر مرگ به رستگاری چنگ زنیم؟ ص 63

اسکوبی فکر کرد: حقیقت- چیزی که انسانها ارزش واقعی برایش قایل نیستند- فقط نمادی برای ریاضیدانان و فلاسفه است که به دنبالش بروند. در روابط بشری مهربانی و دروغ به هزاران حقیقت می ارزد . همیشه تلاش بی ثمری کرده بود تا دروغ هایش را حفظ کند و ادامه دهد. ص 70

 

نا امیدی بهایی بود که آدمی برای هدفی غیر قابل دسترس می پرداخت. می گویند این کار گناهی نابخشودنی است٫‌ اما گناهی است که آدمهای پست یا خبیث هرگز آن را مرتکب نمی شوند. چنین مردی همیشه امیدوار است که هرگز به نقطه انجماد آگاهی از شکست مطلق نخواهد رسید. فقط یک مرد خوب و شریف است که در قلب خود ظرفیت تحمل نکبت و بدبختی را دارد. ص 73

لحظه ای که زنش اون رو ترک میکنه و با کشتی به آفریقا میره

ناگهان دردی حقیقی٫ مثل لحظه مرگ ظاهر شد. مثل یک زندانی به دادرسی خود اعتقاد نداشت: مثل رویا بود. محکومیتش مثل رویا بود و واگنی که حرکت می کرد و ناگهان او بود که خود را پشت به دیوار یک دست و بی در و پنجره می دید و همه چیز واقعی به نظر می رسید. یک نفر با نهایت شهامت در برابر حقیقت ایستاده بود. ص 125

ادامه دارد! …

آیا می شود دوباره شروع کرد؟

وقتی شغلتان را از دست داده اید.

وقتی در یک کشور غریب هستید و یک دلار پول هم ندارید.

وقتی رابطه عاطفی شما به کل نابود شده است.

وقتی هست و نیست شما در یک لحظه به فنا رفته.

وقتی نزدیک ترین کسان شما خیانت کرده اند.

وقتی زحمات شما به باد رفته.

وقتی کتابی که نوشته اید قبل از چاپ سوخته شده.

آیا میتوان دوباره شروع کرد؟

خبر بد این است که زمان به عقب باز نمی گردد و خبر خوب این است که این زندگی و این زمان متعلق به شماست. اگر آنطوری که شما می خواهید پیش نرفته از نو شروع کنید فقط کسانی که دستشان از دنیا کوتاه شده و در قبرستان هستند نمی توانند از نو شروع کنند.

دوباره رابطه بسازید حتی اگر به خوبی رابطه اول نباشد٫ دوباره سراغ کار جدید بروید حتی اگر پول کمتری گیرتان آمد. کتاب سوخته را رها کنید و کتاب جدیدی را بنویسید حتی اگر به خوبی کتاب قبل نیست. شما نه یک شغل و نه یک رابطه و نه یک اثر بلکه دوباره خودتان را شروع کرده اید و به خودتان معنا داده اید و این مهم است.

لذت زندگی و ارزش زندگی به داشتن اختیار است٫ اختیار برگزیدن٫ رها کردن ویران کردن و دوباره ساختن و اگر قرار است انتخابمان و حرکنمان را برای بعد از مرگ بگذاریم باید بگویم که خیلی وقت است که مرد ه ایم فقط به خاطر خوش شانسی تا کنون دفن نشده ایم.

شخصا همیشه میان خوشبختی وبدبختی غلت زده ام و در هر فلاکتی به جای تسلیم شدن از خود پرسیده ام . چه کار میشود کرد؟ آبا می شود دوباره شروع کرد ؟

بله میشود دوباره شروع کرد٫ مهر ه ها را دوباره بچینید رقیب دیگری روبروی شماست و دست بازی دست بکر و جدید است و هیچ کسی در دنیا هم یادش نمی آید که دست قبل را شما بردید یا باختید!‌

 

 

ناتور دشت – بخش دوم

کتاب رو تموم کردم و بیشتر از آخر داستان خوشم اومد و اینکه نویسنده سعی نکرد الکی آن را مهیج یا تلخ کند. میخوام پاراگرافهایی از کتاب را براتون بنویسم. جیمز میلر 40 صفحه ای در آخر کتاب آثار سلینجر رو بررسی کرده بود که خیلی بهم چسپید اگه این نقد پایانی و پایان طبیعی داستان نبود به این کتاب 3 ستاره میدادم به جای 4 ستاره توی گودریدز.

بعدش رفت . من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوشوقت شدیم . این حالم رو بهم می زنه . همیشه دارم به یکی میگم : از ملاقاتت خوشحال شدم در صورتی که اصلا هم از ملاقاتش خوشحال نشدم. گرچه فکر میکنم اگه آدم بخواد زنده بمونه باید از این حرفها هم بزنه. ص 110

 

یه ساعتی توی حموم موندم و دوش گرفتم بعد رفتم تو رختخواب. کلی طول کشید تا خوابم ببره٫ خسته و کوفته نبودم ولی بالاخره خوابم برد. ولی کاری که دوست داشتم بکنم خودکشی بود دلم میخواست خودم رو از پنجره بندازم بیرون. احتمالا همین کار رو هم میکردم اگه مطمن بودم وقتی میرسم زمین یکی جمعم میکنه و روم رو میپوشونه. دوست نداشتم یه عده فضول احمق دورم جمع بشن و قیافه و هیکل خونیم را تماشا کنند. ص 131

مسئله اینه که وقتی دخترها از کسی خوششون میاد هر چقدر هم طرف پست و حرومزده باشه باز میگن پسره عقده ی حقارت داره. بر عکس اگه از یکی خوششون نیاد هر چقدر هم پسره خوب باشه میگن پسره از خود راضیه. حتی دخترهای خیلی باهوش هم اینطوری هستند. ص 169

 

یه چیزی که خیلی روم تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه میکرد هر چی فیلم مزخرفتر میشد بیشتر گریه می کرد. آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی از این خبرها نبود من بغلش نشسته بودم و میدونم. یه بچه همراهش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و میخواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش میگفت که آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اون اندازه یک گرگ سقی القلب بود. بعضی ها این طوری هستند. واسه یه فیلم چرت و پرت اشک می ریزند ولی در اغلب موارد حرومزده های پستی هستند جدی میگم. ص 173

 

میدونم مرده! فکر میکنی نمیدونم؟ ولی باز هم میتونم دوستش داشته باشم. نمی تونم؟‌ فقط به خاطر اینکه یکی مرده از دوست داشتنش دست نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونهایی که زنده هستند هزار بار هم بهتره. ص 210

 

مشخصه یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی با شرافت بمیرد و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی با تواضع زندگی کند ص 231

این آخرین جمله ای که نوشتم جانمایه ی کل کتاب و آثار سلینجر بود البته این جمله رو از یک روانکاو به اسم ویلهلم استکل نقل کرده .

شاید کتاب بعدی که در موردش بنویسم کتاب اعترافات روسو باشه هنوز 100 صفحه ای از اون کتاب رو خوندم و هنوز اول راه هستم.

لذت مقایسه و تفنگی به دست دیوانگان

پ ن :‌ نمیدونم میخوام چی بنویسم ولی بزار شروع کنیم بالاخره به یک جایی می رسیم . من خیلی از شبکه های اجتماعی و به خصوص فیس بوک و اینستاگرام شاکی هستم و بد مینویسم وشاید بعضی ها بگویند که من نمی فهمم این شبکه های اجتماعی چه اندازه قوی هستند و چه تاثیر مثبتی در اقتصاد داشته اند بله تاثیر زیادی در اقتصاد داشته اند اما فقط در اقتصاد! سبک زندگی و عواطف و روحیات و صفات انسانی و خیلی چیزهای دیگر را از بین برده اند. البته انتظار ندارم که پیامبری بت شکن به سرورهای فیس بوک و اینستاگرام حمله کند هر چند همیشه پیش خودم فکر میکنم که پیامبر بعدی حتما یک هکر خواهد بود بگذریم…

هر صنعتی بر اساس یکی از ترس ها و نیازها ی ضروری انسان به وجود می آید و به همان اندازه هم رشد میکند. به عنوان مثال صنعت بیمه بر ترس ما و آینده نگری انسان تکیه دارد یعنی اگر کسی این دو ویژگی را نداشته باشد خیلی محال است که مشتری خوبی برای بیمه ها باشد. در زمانهای پیش به این دلیل که مردم در زمان حال زندگی میکردند و زیا د به آينده فکر نمی کردند و خوش و خرم بودند بیمه هم جایگاهی نداشت ولی الان نه تنها جایگاهش مستحکم شده بلکه مردم با به خطر انداختن زندگی خود و افزایش چربی و مصرف انواع سموم و یا تند رانندگی کردن ترسشان از بیماری و مریضی کمتر شده و حالا نه بر توانایی های فیزیکی و سلامت جسمی خود بلکه بر قدرت انواع بیمه ها و تجهیزات بیمارستان ها تکیه دارند البته اسم این را هم پیشرفت گذاشته ایم بگذریم….

لذت اجتماعی بودن و همینطور مقایسه کردن پایه گذار صنعت شبکه های اجتماعی بوده است شبکه ها ی اجتماعی هم جدا از لذت اجتماعی بودن لذت مقایسه را هم به ما داده اند یعنی میتوانیم 24 ساعت در خانه بشینیم ولی اجتماعی باشیم و یا دوستی برای درد دل کردن نداشته باشیم ولی 1000 تا دوست مجازی داشته باشیم. در گذشته ما نهایتا از حال و اوضاع 10 نفر اطرافمان باخبر بودیم و با تکیه بر اراده خود فقط خودمان را با گذشته خودمان مقایسه کردیم ولی در حال حاضر من میتوانم شغل و درآمد و سبک زندگیم را با هر کسی در هر کشوری مقایسه کنم حتی میتوانم میزان رضایت آنها را از خانواده شان با خودم مقایسه کنم قدرت مقایسه کردن با گسترش شبکه های اجتماعی بیش از حد شده است.

در گذشته ما اگر مقایسه هم میکردیم تمام اجزای یک نفر را مقایسه میکنیم مثلا دوست من دو ویژگی مثبت داشت و 4 ویژگی منفی خوب این منطقی به نظر می رسه ولی الان از هر دوست مجازی خود برشی از یک کیک میبینیم اونهم فقط مزیت ها و نقطه قوت های او را و شاید 10 درصد از ویترین زندگی زیبای او و 1000 نفر با چهره های زیبا و دستکاری شده . پس زشتها کجا هستند !  این ترکیب از زیبایی دیگر یک شخص نیست یک هیولای هزار سر بدون ضعف است که در همه ویژگی ها و همه جنبه های مادی و معنوی عالی و بدون رقیب است . ورزشکار خوش اخلاق خوش چهره ی ثروتمند و باسواد و باشعوری است که ترکیب صدها نفر از دوستان من آن را به وجود آورده و در نهایت این تصویر کذایی را باید با خودمان مقایسه کنیم.

مقایسه خودمان با دیگران در ذات خود و به تنهایی خطرناک و مضر است حالا موتور شبکه های اجتماعی را هم به آن اضافه کنید دانبار در خوشبینانه ترین حالت تعداد دوستان و توانایی رابطه های ما را 150 نفر حدس زده بود ولی شاید حدس نمی زد که این تعداد بیشتر شود و همه آنها زندگی خود را با همدیگر به اشتراک بگذارند.در واقع توهم مقایسه و مسابقه برتر بودن به این منجر شده که هیچ کس نمیخواهد مهره کوچک و درستی باشد در یک ماشین بزرگتر و همه میخواهند موتور اصلی ماشین باشند . هیچ کس نمیخواهد معمولی باشد . کسی دوست ندارد یک پستچی خوش قول باشد و یا یک کفاش دقیق. هیچ زنی شوهر معمولی نمیخواهد. هیچ مردی همسری تک وجهی نمیخواهد وهمه در رویای سوپرمن شدن هستند. هر کسی در هر جایی قرار گرفته به فکر رفتن به جایگاهی است که لیاقت آن را ندارد و فقط در همان حالت نیز احسا س خوشبختی میکند چنان آشفته بازاری تشکیل شده که همه دوست دارند بازیگر شوند و تماشاچی دیگر وجود ندارد همه می نویسند و کسی نمی خواند همه فلسفه می بافند و کسی آن فلسفه ها را زندگی نمیکند هر کسی فکری میکند برای خودش کسی است و این اسلحه خطرناک یعنی شبکه ای اجتماعی در ملتهای عقب افتاده و توسعه نیافته به این رفتار گله ای دامن زده و چون قطاری سریع السیر و بی توقف با سرعت پیش میتازد البته نه به سوی هدفی معین و درست بلکه مثل دیوانه ای خواب نما تلو تلو میخورد.

ناتوردشت چیزی شبیه خودم – بخش اول

با خواندن کتاب ناتور دشت که البته الان بیشتر از نصف کتاب رو خوندم ولی هنوز تمام نشده یاد خودم و نوجوانی خودم افتادم . افکار شخصیت اصلی خیلی شبیه افکار خودم بود در نوجوانی لاقیدی و غرور و باهوش بودن و اهمیت ندادن به کارهای مردم الان هم مقداری از این صفات برام مونده و مقداری از شخصیت و باورهام نیز به نفع باورهای قوی تر کنار رفتند.

داستان در مورد یک نوجوان که زیاد تعامل خوبی با اطرافش نداره و یه جورایی احساس میکنی که بزرگتر از سن واقعیش هست شاید شبیه شخصیت کتاب کافکا در کرانه نوشته مواراکامی اون شخصیت هم از خونه فرار کرد البته توی ناتور دشت از مدرسه فرار کرده.

داستان روان و خوبی است به نظرم و اگر کتاب را شروع کنید تا آخرش رو میخونید فقط انتظار بحث های عمیق و یا فلسفه و … را از ناتور دشت نداشته باشید شاید بعضی حرف های گنده گنده را سلینجر در دهان شخصیت اصلی گذاشته ولی اصولا کار این کتاب روانکاوی و فلسفه نیست یه جوری شبیه نوشابه س یا یک کتاب اسپرت !

دو تا انتقادی که میتونم از کتاب بکنم اول اینکه سلینجر در حد و اندازه همینگوی نیست که بخواد کتاب وداع با اسلحه رو مسخره کنه اصلا در اون حد نیست درسته که از تامس هاردی خوشش میاد و همش در موردش میگه ولی اصولا شایعه که نویسنده ها و مردم از هم عصرهای خودشون خوششون نمیاد مثلا ما آدم معاصر محترم نداریم تا زمانی که چند صد سال از مرگشون بگذره بعد یک دفعه مقدس میشن قضیه تامس هاردی و همینگوی هم برای سلینجر همینطوره فکر کنم.

یک انتقاد دیگر این که نمیدونم چرا قهرمان بعضی از این کتابها افراد کتابخوان و باهوش و … هستند درسته که من به عنوان خواننده کتاب و کتابخوان لذت میبرم که قهرمان داستان شبیه منه ولی آیا درسته؟ یادمه توی کتاب سه رفیق ماکسیم گورکی میخواست به زور از این سه تا بچه کتابخوان در بیاره! اصلا فضای او داستان و زندگی اون آدمها با کتاب خواندن جور در نمیومد ولی چون گورکی خودش کتابخوانه پس قهرمان داستان هم باید کتابخوان باشه به نظرم خیلی مسخره س ! یاد صادق هدایت بخیر که قهرمان داستانهاش فاحشه و جاکش و آدم های معمولی یا پست و رزل بودند و کم کم آدم متوجه میشه که خطای نویسنده ها در کجا خودش رو نشون میده .

حالا میخوام چند تا پاراگراف از ناتور دشت براتون بنویسم به سنت سابق و به سفارش دوست خوبم عبدالله .

موقع اجرا انگشتهاش رو نمی شد دید٫ فقط صورت گنده ش رو می شد دید٫ چه محشر . مطمن نیستم اسم آهنگی رو که موقع اومدنم داشت میزد یادم باشه ولی هر چی بود طرف رید بهش. تمام مدت داشت به آهنگش قر و قمیش های ابلهانه و نمایشی می داد و ادا و اطوارهایی در می آورد که حال آدم رو میگرفت. با صدای جمعیت که وقتی آهنگش رو تموم کرد می شنیدی بالا می آوردی . هم هشون دیوونه شدن . همشون دقیقا همون ابلهایی هستند که تو سینما به چیزهایی که اصلا حنده دار نیست هر هر می خندند. به خدا قسم اگر نوازنده ی پیانو بودم یا هنرپیشه سینما و این احمق ها فکر میکردند من خیلی محشرم حالم بهم میخورد. حتی دلم نمی خواست برام دست بزنند مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنند. اگه من نوازنده پیانو بودم تو گنجه پیانو می زدم. ص 106

بعدا در بخشهای بعدی بیشتر مینویسم بزارید کتاب رو تموم کنم بعد :)‌

خطرات تجربه و داشتن آگاهی

http://shafaqna.com/persian/media/k2/items/cache/c8de9992e4d6727606582baacc310ef8_XL.jpg

بخوانید و رد شوید نه قضاوت کنید و نه داستان ببافید

پ ن : قبلا در مورد یک بمب گذار افراطی که عقاید جالبی داشت چیزهایی خوندم. این شخص میگفت عموم مسایل دنیا یا غیر قابل حل هستند به طور کل و یا کامل حل شده اند . مسایل سختی هم در این میان بود که تنها انگیزه مردم برای زیست بود و کم کم آنها هم حل و کشف شد. به هر حال این شخص رو دستگیر کردند چون میخواست ساختمانی رو منفجر کنه و معتقد بود چیز جدیدی برای کشف و بررسی وجود نداره . یه بار هم یک فیزیکدان گفته بود که هر چیزی که مهم بوده کشف شده و نسل بعد فقط باید اندازه گیری کنه.

قصدم از طرح این چرندیات چیز خاصی نیست میخواهم بگویم که انگیزه برای ناشناخته ها وجود دارد نه برای شناخته ها . من زمانی برای رسیدن به عشق انگیزه دارم که آن را نشناسم برای سایر امیال نیز همینطور.

کسی که هم عشق را چشیده است و هم ناکامی٫ تبدیل به موجود عجیبی میشود نه میشود او را به سمت عشق کشاند و یا ارزش عشق را پیش او بالاتر از حد خود برد و نه میتوان او را از ناکامی ترساند.

کسی که هم فقر را تجربه کرده  و هم ثروت را نه میشود به ثروت امیدوار کرد و نه از فقر میترسد او شبیه هر قمار باز دیوانه ای خواهد شد.

کسی که هم سیاه را تجربه کرده و هم سفید نه از سیاه میترسد و نه به سفید دلخوش است نه از بی ایمانی هراس دارد و نه در جستجوی ایمان است.

با کسی که هم خوشبختی را چشیده و هم بدبختی را چه کار باید کرد با چه جایزه ای او را به سمت ادامه زندگی هل داد ؟ با خوشبختی ؟ چطور او را ترساند که با تکیه بر انگیزه ی این ترس زندگی بگذراند؟ با کدام بهشت و جهنم وقتی هر دوی آن را چشیده است؟

میتوان یک بچه را به شوق دیدن ته باغ به آنجا کشاند یا میتوان او را از ترس سگ فراری داد تا خود به سوی ته باغ بدود ولی تکلیف کسی که همراه سگ قدم زنان به پشت باغ رسیده است چیست؟‌

خطر آگاهی و تجربه های متنوع نیز به همین شکل است و گاهی انسان را به سمت پوچی خواهد برد چون واقعا اگر این شخص را در پشت یکی از امیال و خواسته ها و باورها نگه می داشتند او میتوانست در تلاش برای رسیدن به آن تا آخر عمر با معنا زندگی کند ولی کسی که این خواسته ها ی انسانی و این تجارب انسانی را به وضوح دیده است چه ؟ با او باید چه کار کرد ؟ چه چیزی نشانش داد تا خوشحال شود؟ به چه چیزی او را باید گره زد؟ به ایمان؟ شهوت؟ عشق یا ثروت ؟ اگر او معنای آنها را فهمیده باشد یا از همه باغها گلی چیده باشد چه؟

لذت آگاهی و تجربه لذت آزاد اندیشی و لذت تکیه بر اصالت وجود یک لذت وصف ناشدنی است و فقط یک ذهن بسیار هوشمند میخواهد تا این آزادی و این آگاهی را به خوبی فهمیده و از میان دو راهی  پوچی و حماقت عبور کرده از میان مرز باریکی که تنها کسانی چون آلبر کامو توانسته اند عبور کند بدون ترس بدون امید و سرشار از عشق به زندگی و احترام به اصالت انسان آزاد.

زنجیر گذشته

پ ن : شجاعت یعنی توانایی اندیشیدن مستقل از تجارب گذشته مستقل از تعصب و مستقل از چهارچوب

سوگیری نسبت به گذشته یکی از خطاهای شناختی مغز است به این معنی که من بیش از حد ممکن به تجربیات گذشته ام تکیه میکنم و مدلهایی را که یاد گرفته ام برای آینده نیز استفاده میکنم ولی الزاما آینده در امتداد گذشته نیست و جوابهای قدیمی نیز پاسخ مناسبی برای مسایل جدید نیستند.

بیاید چند تا مثال در این خصوص مطرح کنیم:‌

شریک عاطفی: (همسر – معشوقه – دوست پسر – دوست دختر و هر جنس مخالف دیگری )

شریک عاطفی شما معتاد ٫ سیگاری و یا دایم الخمر بوده است و پس از جدایی از شریک عاطفی خود قصد ایجاد رابطه با نفر بعدی را دارید تمام ذهنیت شما حول سلامت و امور مربوط به اعتیاد می چرخد و در واقع نسبت به گذشته سو گیری دارید همسر آینده شما احتمالا فردی سالم و ورزشکار باشد که لب به الکل نیز نمیزند ولی شاید هر روز به شما خیانت کند چرا که تمرکز شما فقط بروی یک موضوع بوده است.

ماشین قبلی شما ترمزش دچار نقص بوده و ماشین بعدی که میخرید یک ترمز ABS دارد و هزینه ای 4 برابری برای آن پرداخت کرده اید که تا آخر عمر باید قسط آن را شبیه داستان گردنبند دموپاسان بپردازید شما سوگیری نسبت به ترمز دارید و یک ترمز ABS چهل میلیونی خریده اید در حالیکه درآمد شما نهایتا در حد خرید یک ماشین 10 میلیونی و مقداری بالاتر است.

شریک تجاری قبلی شما کلاهبردار بوده است و شما بعد از یک شراکت ناموفق به همه شریک های دنیا سوظن دارید و اصولا شراکت نمیکنید. شما نسبت به عواقب کار تیمی سو گیری منفی دارید و نهایتا تنهایی را ترجیح میدهید.

گذشته زنجیر آینده نیست و زندگی بر خلاف باور عموم کاملا گسسته است و هر دست بازی با دست دیگر متمایز و مخالف است. ترجیج میدهم قبل از هر تصمیمی قسمت زیاد از حافظه خود را ریست کنم و با ذهنی پاک و بدون تعصب و کاملا خوشبین و سفید سراغ آینده بروم.

کسی که گذشته اش را با خود حمل میکند نه تنها وسعت دیدش بازتر نشده بلکه فقط به جنبه های منفی تجربه های خود تکیه دارد تجربه هایی که کاملا شخصی و بدون استفاده است و شاید بسیاری از مشکلات گذشته اش نیز به خود او ربط داشته باشد که او به اشتباه آن را به شرکا به ترمز و به همسرش وصل میکند.

یک انسان هوشمند نه از گذشته بت میسازد و نه در خواب و خیال آینده است بلکه او با تمام تلاش و امکاناتش دست به عمل میزند . نه در حسرت می ماند و نه در خیال. او واقعیتی برهنه و عریان است که مشغول بازی در زمین فعلی است.

اگر تجربه قرار است من را را ترسو٫ تهی از افکار جدید٫ همه چیز دان نادان٫ پیشگو در مورد وقایع آینده و یا بی مصرف کند ترجیح میدهم همه تجارب خود را به سطل زباله ای بسپارم.