How to Convince Company Leaders to Buy

Heavy Hitter Sales Psychology: How to Penetrate the C-Level Executive Suite and Convince Company Leaders to Buy

recently, i am studying Heavy Hitter Sales Psychology.  as salesman i truly need to study many book in my field especially those book that related to B 2 B . for have a good deal with other company and organization even person you should have deep knowledge about communication skill like negotiate, writing, convince people about your idea and express yourself in professional way.
although, deal with company and organization is so different and complex because there is many decision maker like CEO, consultant, member of board and so on, as it can bee seen agreement with those people takes a lot of time and energy. this kind of book may helps you to make right decision in tough situation and there is many many psychology advise and trick that helps you to think deeply about your costumer i am in page 50 but i prefer to share some paragraphs with you. hope you enjoy it!  
  
You’ve used your strategy for decades now. It is ingrained in your mind. Of the fifty thousand words you know, the majority of the words you use in daily conversation actually reflect your strategy. You favor certain hannels of information and vary the use of words according to these channels. In addition, the language you use is intimately connected with who you are.
Before I even consider sending an e-mail or letter, I first study the language used by the executive I am trying to reach. I’ll search the Web for video and magazine interviews, company videos he has appeared in, articles he wrote, entries on his blog, letters he may have written to customers or employees. I’ll analyze any language sample that will help me understand how he is wired…..Heavy Hitter Sales psychology (book)
Everyone lives in his or her own world. The world you experience is not the real world but rather your perception of the world. The way in which you perceive your world is intricately connected tothe language you use and how you sense your surroundings. You use your senses to define everyday experiences for storage in your brain. Your word catalogs are the storage-and-retrieval mechanisms used to access these experiences. They are also responsible for the words you select to communicate your world to others
Developing rapport by connecting with customers is a top priority in every conversation with C- level executives. In this regard, your most important competitive weapon is your mouth and the words you speak. Knowing which word catalogs executives use and speaking to them in their language will help them fall in love with you and your solution

بخش پایانی اعترافات

پست قبلی در مورد اعترافات

بالاخره این شاهکار ار خواندم – کتابی که من خواندم ترجمه مهستی بحرینی بود  که به نظرم خیلی خوب ترجمه شده و چیزی که باید بگم اینه که کتاب اول یعنی تا صفحه 332 کتاب خیلی منسجم و خوب تکمیل شده و روسو خودش هم میگه بقیه کتاب بررسی زیاد نشده و ممکنه منسجم نباشه به نظرم اگر کسی کتاب اول رو بخونه یعنی 300 صفحه اول را باز هم میتونه تا 70 درصد از اصل قضیه را بفهمد چون ادامه کتاب روسو زیاد مشغول بررسی شخصیت ها ی دیگر است و آخر کتاب هم ترس و سواس مدام اذیتش میکند و نمیگذارد آنچنان که در توانش هست بنویسد.
در کل باید بگم هر کسی که به ادبیا ت علاقه داره باید این کتاب رو بخونه من 5 ستاره به این کتاب دادم توی Goodreads به خاطر شجاعت و صداقت نویسنده اش و به خاطر افکار روشن و عاقلانه روسو

پاراگراف های پایانی این کتاب رو در این پست می نویسم

برای اینکه همیشه همان که هستم باشم نباید در هر جا که هستم از اینکه لباسم مطابق با وضعی باشد که برگزیده ام احساس شرم کنم ظاهرم ساده و نامرتب است. اما نه کثیف است و نه چرکین و ریشم به خودی خود اصلا کثیف نیست چون آن را طبیعت به من داده است و بر حسب زمانه و رسم آن گاهی هم زینت به شمار می آید. به نظرشان مسخره و گستاخ خواهم آمد. خوب! چه اهمیتی دارد؟ باید بتوانم تمسخر و ملامت را به شرط اینکه سزاوارش نباشم بر خود هموار کنم. 457

 

بیباک- مغرور- جسور – در همه جا با اعتماد به نفسی ظاهر می شدم که به خصوص چون هیچ پیرایه ای نداشت و به جای آنکه از رفتارم ناشی شود در جانم خانه داشت تزلزل ناپذیر بود. تحقیری که تاملات عمیقم نسبت به آداب و رسوم اصول اخلاقی و پیش داوری های قرنی که در آن میزیستم در من بر می انگیخت چنان بود که مرا به گفته های ریشخند آمیز کسانی که این اخلاقیات و پیش داوری ها را داشتند بی اعتنا می کرد و تاثیر شوخی ها ی آنان را با کلمات قصارم به همان آسانی که حشره ای را در میان انگشتانم له می کردم از بین می بردم. 502

 

با آنکه از همان زمان نامم در سراسر اروپا پیچیده بود همچنان سادگی و بی پیرایگی علایق نخستینم را حفظ کرده بودم. بیزاری شدیدم از هر چه گروه – جناح و فرقه نام داشت موجب شده بود که آزاد و مستقل بمانم و جز دلبستگی هایم اسیر هیچ قیدی نبودم. تنها- بیگانه – منزوی- بی پشتیبان- بی خانواده- بی هیچ علاقه ای جز به اصول اخلاقی و وظایفی که برای خود قایل بودم بیباکانه در جاده ی درستی و صداقت گام بر میداشتم و هرگز برای خوشایند کسی یا رعایت جانب او عدالت و حقیقت را زیر پا نگذاشتم – 590

 

ای کاش خواننده این اثر از من سرمشق بگیرد مانند من در خود فرو رود و با ژرف نگری در اعماق وجدان خویش اگر جرات دارد به خود بگوید:‌من از این مرد بهترم
اعترافات- روسو-آخرین جمله کتاب

ازدواج٫ تعادل و عقل

پ ن: هیچ انسان عاقلی در خصوص مسایل مربوط به ازدواج و روابط بین زن و مرد نمی نویسد البته نه به این دلیل که مهم نیست بلکه به این دلیل که بسیار پیچیده و نامشخص است و هیچ کس تمایلی به بازگو کردن و شرح آن ندارد. هر کسی یا زخمی برداشته و یا لذتی وافر چشیده است و یا هر دوی آن را توامان دارد. فقط یک دیوانه در این مورد می نویسد.

از آن جهت که کاری را بدون انگیزه انجام نمی دهم برای این کار نیز انگیزه کافی داشتم آمار بالای طلاق مشکلات لاینحل و پیچیده ی ازدواج و روابط زناشویی این انگیزه  را به من داد که این مطالب را بنویسم. هر چند شاید پیش خود بگویید که زیاد سخت نگیر و بهش فکر نکن البته میشود به آن فکر نکرد وبه کل این موضوع را بی اهمیت فرض کنیم  و 10 تا بچه هم تولید کنیم ولی با فکر نکردن ما مشکل حل نمی شود مثل این است که بگویید به گرانی فکر نکنید اجناس ارزان می شود نظام اقتصادی به مغزهای عاری از تفکر ما کاری ندارد و تورم را به وجود می آورد چه فکر کنیم و چه نکنیم  مشکلات عاطفی و پیچیده ی روانشناسی هم حقیقت است و با بستن چشمان خود فقط میتوانیم آن را نبینیم وگرنه حقیقت و مشکل همچنان روبروی ما ایستاده است.

تمام این مطلب به تجربه و ذهنیت و شنیده های من آلوده است و قطعا شما می توانید هزاران مثال بر خلاف آن بیان کنید این چیزی است که من فهمیده ام و نه چیزی که 100 درصد درست باشد.

لیاقت و سود: 

اول از همه می خواهم با قانون بی لیاقتی لارنس پیتر شروع کنم پیتر در قانون بی لیاقتی می گوید هر کسی زمانی خود را شایسته می بیند و ازموقعیت خود راضی است که لیاقت آن جایگاه را نداشته باشد!‌ البته این قانون در مورد پست های سازمانی و در موضوع مدیریت مطرح شده است ولی در زندگی ها نیز قابل مشاهده است.

به نظر می رسد که در ازدواج هم همینطور است یا عموم مردم چنین فکر میکنند. یعنی هر کس زمانی احساس خوشبختی می کند که لیاقت آن رابطه را به هیچ وجه نداشته باشد و اگر مرد یا زنی به کسی برسد و یا با کسی ازدواج کند که همتراز خودش است معمولا هیچ احساس هیجان انگیزی ندارد شبیه کسی است که دقیقا قیمت چیزی را با همان نرخ مصوب پرداخت کرده است ولی تصور کنید که یک پیراهن 100 هزار تومانی را به 10 هزار تومان بخرید قطعا حس شگفت انگیزی خواهید داشت. پس در این صورت زن یا مردی که به نسبت شرایط زندگیش از موقعیت تحصیلی٫ مالی٫ زیبایی پایین تر ی برخوردار است بیشتر احساس خوشبختی میکند این مطالب دقیقا با ذات انسان که میل به سود دارد و حریص است یکپارچه است و به همین اصول تکیه می کند. اما به نظر شما این عدم تعادل و کسب سود خوب است ؟ و اینکه برای چه مدتی خوب است؟

قدرت و عدم تعادل و فعلی که ناشی از میل به کسب سود است:   

قدرت همیشه بر اثر عدم تعادل پیش می آید حالا شما فرض کنید ازدواجی بر اساس این عدم تعادل و اختلاف پیش می آید. حتما شما دیده اید که مزیت یکی از طرفین چه از لحاظ چهره و یا از لحاظ مالی بسیار نمایان است این اختلاف زیاد چه در سطح خانوادگی٫ مدارک تحصیلی و …  می تواند زندگی را به یک بازی موش و گربه و یک مضحکه تبدیل کند. مردی که از زن خود در درجه بالاتری قرار دارد شاید زن را از کسب این موفقیت خوشحال کند و بالعکس ولی آیا این کار عاقلانه است؟

تصور کنید که زن از موقعیت بالاتری نسبت به  مرد قرار دارد تمام عمر آن مرد صرف  دنبال کردن زن می شود و مدام مشغول مجیز گویی و چاپلوسی در واقع هیچ کدام در یک نقطه مشخص و همسان از زندگی نیستند و همیشه زن چند گام جلوتر است و مرد ستایش کنان تمام تلاش خود را می کند تا زنش را اندکی خوشحال کند ولی صد دریغ که زن زمانی به رضایت خاطر می رسد که مرد دیگر طاقتش تاب شده باشد و شور و توانی برای ادامه این کشمکش ندارد حتی اگر این بار دیگران هم بگویند زنش خیلی از او بالاتر است و برای او حیف است! دیگر حوصله جواب دادن به مردم را هم ندارد احساسات او رو به پایان است و دیگر نمی تواند ناز و کرشمه های همسرش را نیز بخرد در واقع هر چیزی که داشته است تا ریال آخر خرج کرده است چیزهای باارزش تر از پول منظورم است شبیه عزت نفس و غرور و شخصیت حالا که فکر میکند ناچیز و بی ارزش و غیر قابل تکیه شده است و خصلت های مردانه اش به مرور زمان کم و کمتر شده. این بهایی است که عموما عدم تعادل باعث و بانی آن است. از این مردها و زنان هم در اطراف شما فراوان هستند کافی است ظواهر را کنار بزنید و عمق انسانها را بیشتر مطالعه کنید.

همسر این مرد چون خود را در موضع قدرت می دیده است حاضر نبوده که در یک ردیف با شوهرش قرار دهد و آنقدر عرصه را بر او تنگ کرده است که به جای بازی سابق موش و گربه این بار بازی یک گربه ی خسته که مرد باشد و یک موش تنها که زن باشد را میبینیم. این عاقبت عدم تعادل در انتخاب در شریک زندگی است که اگر خوب به آن دقت نشود موجب نگرانی و پریشانی مرد در ابتدا و تنهایی زن در انتها می شود.

یکی از دلایلی که ما این بازی موش و گربه را دوست داریم ناشی از میل ما به قدرت و یا کسب سود است که میتواند نابرابری و تنشی را در موضوعاتی از قبیل سن٫ زیبایی٫ پول و سطح تحصیلات و .. را شامل شود.

اما موضوع دیگر این است که مغزهای توسعه نیافته معمولا چیزهای ساده را می پذیرد مثلا حکومت پادشاهی برای این افراد قابل فهم است ولی درک درستی از دموکراسی ندارند دمکراسی را شبیه یک خانه ی بدون پدر یا هرج و مرج میبینند و می گویند چه معنی دارد که همه با هم برابر باشند پس کی دستور بدهد! برای این افراد رابطه اربابی و نوکری بسیار قابل فهم است ما یا اربابیم و یا نوکر!‌ چیز دیگری را نمی شناسیم حتی خارج از روابط خانوادگی هم همین طور است در سیاست در بیزنس و در همه جا دو نقش کلیدی وجود دارد و بقیه زاید است. من یا بالاتر هستم یا پایینتر اینجاست که دلم میخواهد این جمله کامو را نقل کنم که می گوید:‌ جلو من راه نرو من اطاعت نمیکنم٫ پشت سر من راه نیا من رهبری نمیکنم فقط کنار من بایست و دوستم باش. اما دریغ که این جمله برای عموم قابل فهم نیست و در روابط زناشویی یا مرد ارباب است یا زن!

 

مزیت مرد بودن٫ مزیت زن بودن در حق انتخاب: 

به نظر می رسد که هم مرد و هم زن مزیت های خاص خود را در انتخاب و ازدواج دارند البته اگر عشق یا احساس بر عقل انها چیره نشده باشد. شاید مزیت زن جواب دان نهایی باشد جواب دادن آری یا خیر به مردی که تمام آرزوها و افکارش را به او گره زده است. هر چند به نظرم چنین احساس شدیدی قطعا لازم نیست و تمام خوشبختی را نباید به یک جواب گره زد طوری که اگر جواب رد را شنیدید درمانده شوید در واقع شروع زندگی و آری گفتن یک انتخاب مهم و برگ برنده ای در اختیار زن است از ان طرف مرد هم برگ برنده ای دارد که درخواست ازدواج است او می تواند بعد از شنیدن جواب رد به ده ها و صدها شخص دیگر پیشنهاد ازدواج بدهد! و هیچ محدودیتی در این زمینه برای او وجود ندارد شاید تنها محدودیت او عشق و احساساتش باشد که به شخصه ارزش زیادی برای این احساسات و هیجانها قایل نیستم و آن را متعلق به شاعران و سینماگران و فیلم ها می دانم. و تکیه بر عقل مهم ترین و بهترین کاری است که مرد یا زن  می تواند انجام دهد. پس نمی توان گفت که چون مرد محدودیتی در ارایه پیشنهاد ازدواج ندارد و زن هم می تواند جواب آخر و قطعی را بدهد کدام یک از آنها سهم بیشتری از قدرت را دارند و به نظرم هر دوی آنها در تعادل هستند اما به دو شرط:

  1. اول اینکه همچنان عقل بر هر دو حکمفرما باشد
  2. هر دو از اختیارات خود که شرح دادیم به طور کامل و موثر استفاده کنند

ضمانت در تصمیم گیری های دشوار: 

عموما هر چه قدر هزینه در یک تصمیم گیری بالا باشد  موجب می شود که آن تصمیم با تاخیر گرفته شود و یا در معرض  حساب و کتابهای پیچیده ای قرار گیرد. در ازدواجهای فامیلی و در شرایطی که خانواده های با هم آشنا هستند این ضمانت زیاد مشکلی ایجاد نمیکند چون شناخت دو طرف از یکدیگر بالاست ولی در شرایطی که خانواده ها با یکدیگر آشنایی کافی ندارند ریسک هم بالاتر می رود و پای ضمانت هایی مثل مهریه و طلا و جهاز سنگین به وسط خواهد آمد البته عموما این ضمانتهای مالی مانع جدایی و طلاق نمی شود و فقط فشارهای روانی را در ابتدای ازدواج به دو طرف وارد کرده طوری که حداقل نصفی از لذت ازدواج را می کاهد. باید بگویم ازدواج در کشور ما به دلایل زیادی بیش از حد ممکن مهم جلوه می کند یکی از این موارد نبود روابط آزاد است و اینکه نمی شود از این تصمیم برگشت و جدایی هزینه های مالی و اجتماعی زیادی را برای هر دو طرف به بار می آورد که در عموم شرایط باعث می شود که  زوجین از ترس جدایی فلاکتی را تا اخر عمر ادامه دهند و هر دو شبیه مجردهایی می شوند که حتی آزادی مجرد را هم ندارند. و در بدترین شرایط نیز زندگی نسل بعدی آنها یعنی بچه هایشان را از بین می برد.

عشق و معانی نامفهوم: 

هر کسی به شکلی این واژه را معنی میکند و من تاکنون نتوانسته ام معنی آن را به خوبی درک کنم دوست داشتن و فداکاری و احترام و صداقت را می فهمم و به نظرم پایه های هر رابطه ای است اما اینکه عشق چیست واقعا نمی دانم بگدارید اعتراف کنم به نظرم عشق به معنی بی عقلی است و درست زمانی اتفاق می افتد که ما عقل را به کل مرخص میکنیم و دست از عقل می شوییم. فقط توجه به این مورد بکنید:

کسی را دوست داریم که او ما را دوست ندارد به کسی احترام میگذاریم که ما را کوچک می کند و به یک خائن وفادار هستیم یا از یک دروغگو انتظار شنیدن حقیقت را داریم و دایم در فراغ او و ناملایماتش می سوزیم اینها شاید در ادبیات و داستانهای مردم به معنی عشق باشد ولی از دیدگاه من چیزی بالاتر از بی عقلی و حماقت و نفهمی است. عشق و هیجان بی مورد نه تنها خوشبختی نمی آورد بلکه ادم را به سراشیبی بدبختی نیز راهنمایی میکند در خصوص روابط عاطفی و اجتماعی تنها به عقل میشود تکیه کرد و ما بقی فریب و ظاهر سازی است.

اینکه ما شب ها عاشق میشویم شاید دلیلش حالت افقی بدن و فشار خون بالا باشد. فشار خون شدید در شریان ها ست و همین عامل که دندان درد را هم افزایش میدهد (به دلیل گردش و فشار خون بالا در مغز- معمولا در حالت درازکش دندانمان درد میکند و وقتی می ایستم دردمان تسکین می یابد) این فشار خون باعث گردش هر چه بیشتر خون در آلت تناسلی مرد می شود که کاملا از رگ ساخته شده است و آن را تحریک میکند و نزدیکترین تصویر دختری که در ذهن داریم و یا دم دست است  به شکل معشوقه ای به ذهن ما می‌آید که منتظر پیشنهاد ازدواج ماست! به خاطر همین موضوع هم توصیه میکنم یا ایستاده عاشق شوید و یا در روشنایی روز و بگذارید دو هفته از این حس بگذرد و اگر دیدید که تغییری نکردید به دنبال خواسته تان بروید.

میدانم شاید مورد لعن و نفرین شما خواننده گرامی هم قرار بگیرم مخصوصا کسانی که روحیات حساسی دارند و به عشق بهایی بیش از حد تصور میدهند و شاید خانم هایی که این پست را میخوانند ولی نمیتوانم از خیر این نوشته و پاراگرافی از روسو بگذرم که در مورد طبیعت ازدواج است.

بدیهی است که در “وضعیت طبیعی” آمیزش جنسی، یک اشتهای حیوانی بود که میتوان آنرا با گرسنگی   تشنگی مقایسه کرد. آن غریزه ای بود که ادامه نوع بشر را تضمین میکرد و امیال آن به سهولت بوسیله جنس مخالف ارضاء میگردید.
قسمت مادی آمیزش جنسی که در مقابل قسمت معنوی و اخلاقی آن قرار میگیرد، در حقیقت تجربه انسان وحشی تلقی میشد. قسمت دوم و عنصر اخلاقی عشق، یک احساس مصنوعی و ساختگی است که از طریق عادات و رسوم جوامع ناشی شده است و زنان با مهارت و دقت بسیار، این عشق مصنوعی را میستودند زیرا آنها از این طریق بود که قادر میشدند تفوق و تسلط خود را بر مردان اعمال نمایند…… روسو -از کتاب  امیل

نقطه شروع و میزان اهمیت آن:    

1. آیا یک دختر یا پسر قبل از از ازدواج و به صرف آشنایی میتوانند طرف مقابل خود را بشناسند؟

تا حدود زیادی خیر، انسان ابعاد پیچیده و مبهمی دارد که حتی برای خودش هم ناشناخته است بعد وجودی انسان شبیه قله یخی است که از آب بیرون آمده و تمام کوه و بدنه فکری آن زیر آب و غیر قابل دستیابی است، تمام کودکی او، رفتار و عملکرد و تمام حرفایی که در طول عمر خود شنیده یا دیده است به شکلی کامپیوتر ذهنیت او را تغییر داده است که با هیچ آزمایشی قابل تشخیص نیست که او چگونه تصمیم گیری خواهد کرد.

صرف دوران نامزدی یا رفاقت انسان را در معرض آزمایش هایی مثل: بیماری، جنگ، فشار عصبی شدید، ورشکستگی، و ….. قرار نمی دهد. هر عامل بیرونی شبیه اینها و یا موارد مشابه آن شخصیت و تصمیم گیری یک نفر را کاملا احمقانه و کاملا سریع و عجیب تغییر می دهد و باعث بروز عکس العملی میشود که هیچ کس از شخص انتظار آن را ندارد به خاطر همین وقتی بعد از چند سال یکی از آنها میگوید همسرم عوض شده البته عوض نشده فقط بعدی از شخصیت پنهان طرف مقابل بر اثر یک عامل بیرونی خودش را نشان داده است .  پس قبل از ازدواج دختر یا پسر به هیج وجه نمیتواند این آزمایشات را روی طرف مقابل انجام دهد و حتی اگر انجام دهد چون شرایط ساختگی است طرف مقابل میتواند به راحتی ابعاد وجودی خود را پنهان کند.

2.آیا اگر ما طرف مقابل خود را شناختیم و به درستی تصمیمی به ازدواج گرفتیم قضیه تمام است؟

خیر تصمیم به ازدواج یک start و نقطه شروع است و خوشبختی در طول مسیر زندگی با هزاران تصمیم کوچک، گذشت و فداکاری کوچک و صحبتهای کوچک تضمین می شود مسیر زندگی خوشبختی را تعیین میکند نه یک شروع درست و نه یک تصمیم.

یک تصمیم درست میتواند به نتیجه اشتباه ختم شود و یک تصمیم اشتباه به نتیجه ی درست، اگر بهترین شخص بهترین شخص را انتخاب کند ولی در مواجه با 1000 تصمیم کوچک در زندگی احمقانه برخورد کند زندگی از هم پاشیده می شود و اگر بدترین شخص بدترین شخص را انتخاب کند با تصمیم های کوچک و مثبت ذره ذره میتواند خوشبختی را به دست بیاورد.

زندگی یک کادوی آماده نیست و باید آن را ذره ذره ساخت هم خوشبختی میتواند ذره ذره درست شود و ساخته شود و هم بدبختی میتواند به همین شکل رشد کند.در مواجه با این موقعیت فعلی ما باید مغز 3000 سال قبل خود را به فراموشی بسپاریم و عدم قطعیت را قبول کنیم و بپذیریم عدم قطعیت در زندگی در کسب و کارو  در رفتارهای روزمره .

ما نمیتوانیم طرف مقابلمان را کامل اندازه گیری کنیم نمیتوانیم قبل از شروع کسب و کار همه چیز را اندازه بگیریم باید عدم قطعیت را پذیرفت و با شفاف بودن تنها قسمتی از موضوع که به آن اشراف داریم تصمیم بگیریم.پدیرش عدم قطعیت و تمرکز روی تصمیم های کوچک Micro action بمیتواند تا حدودی به ما کمک کند.

معیار ازدواج : 

اگر انتظار شنیدن و توصیف عشق دارید این قسمت را نخوانید طبیعتا معیار من فقط عقل و اندیشه عریان خواهد بود و نه هیجان- شهوت یا عشق چرا که هر سه این موارد تاریخ مصرف دارند و کوتاه مدت و لحظه ای هستند. بهترین معیار برای ازدواج انتخاب چند معیار است و دادن نمره و امتیاز به آن هیچوقت مغزتان را روی یک ویژگی قفل نکنید. خانمی که یک شوهر پولدار میخواهد شاید به خواسته اش برسد ولی این فقط یک ویژگی است و کافی نیست معیارها باید زیاد باشد و تعادل نسبی بین آن برقرار باشد. یک پولدار با اختلاف سنی زیاد یا رفیق باز و ناسالم که گاهی شلوارش دو تا می شود و علاقه ای هم به شما ندارد میتواند به راحتی جوابگوی انتخاب شما باشد به هر حال او یک شخص پولدار است ولی آیا همین معیار کافی است؟ انتخاب بر اساس فقط زیبایی هم برای مرد به همینگونه است جدا از تعادل و قدرت که بحث آن را در همین نوشته انجام دادیم ممکن است زنی سرد مزاج – بد دهن و شلخته یا سست عنصر و حسود و … را نصیبتان کند در واقع همه چیز را فدای یک معیار نکنید. لیستی از معیار های اخلاقی و شخصیتی و چهره و فیزیکی داشته باشید و البته از همه جوانب به طرف مقابل نگاه کنید و نه فقط از یک جنبه این شیوه انتخاب یک شیوه عاقلانه است و بچگی و هیجان در آن جایی ندارد.

بطالت در میانسالی : 

بگذارید کمی به بعد از ازدواج برویم نمیدانم چه آفت ناراحت کننده ای است که زن و مرد وقتی به میانسالی می رسند گویی تمامن وظایف خود را به پایان رسانده اند و فقط قرار بوده که به این دنیا بیایند ازدواج کنند و بچه دار شوند و بعد!

و بعد چون هیچ هدفی برای خود ندارند به دنبال انجام کارهای دیگر مثل – مسافرت – تنوع – مسولیت های اجتماعی – مسولیت های فرهنگی – یادگیری – مطالعه – هنر- می روند؟ خیر آنها تمام بقیه عمر خود را صرف بازی کردن با بچه خود شبیه اسباب بازی میکنند در کودکی نمی گذارند هیچ چیزی را تجربه کند و فقط تجارب خود را به او منتقل میکنند در سن نوجوانی او را محدود می کنند و نمی گذارند خود تجربه کند یاد بگیرد و بزرگ شود در جوانی او را تحت فشار قرار  میدهند تا از مسیری که برایش تدارک دیده اند بروند و سرانجام یک بی عرضه ی بی تجربه ضعیف النفس خارج از منطق از او می سازند یک آدم آویزان و بی اراده و بدون قدرت تفکر و تصمیم گیری. تمام تلاش آنها ساختن یک کپی ناشیانه از خودشان است که حتی در راه رفتن هم شبیه آنها باشند این است ثمره نداشتن مشغولیت و ثمره بطالت و بیکاری زنان و مردان این خاک وسرزمین  که وقت خود را تمام و کمال به این بازی اختصاص می دهند آزمایشگاهی می سازند برای موشهای آزمایشگاهی. به جای آنکه روش فکر کردن را به او بیاموزند فکرهای نصفه و نیمه شخصی خود را بدون ذکر هیچ دلیلی به مغز بچه خود تزریق میکنند به جای برانگیختن حس پرسشگری به او جوابهای آماده ای میدهند جای شگفتی است که ذهن یک نوجوان در حال حاضر به جای اینکه پر از پرسش های مشکل باشد مملو از جوابهای آماده و بی ربط واست جوابهایی که به شکل لقمه آماده شده در آمده است و ذهنیت این بچه ها نه یک ذهنیت پرسشگر بلکه ذهنیت یک حاضر جواب  کودن است.ولی پدران و مادران بدانید که  حاضر جوابی هیچ ربطی به هوش و استعداد ندارد و فقط ناشی از حجم داده زیاد در مغز بچه و سرعت بالای انتقال بدون آنالیز جوابهای آماده از مغز به زبان است(بدون آنالیز – بدون تفکر).

نمیخوام به این نوشته ادامه بدم به دو دلیل :‌

1. وارد مسایلی می شوم که عموما نظرات شخصی است و آنقدر حقیقت دارد که دیگران را از من متنفر کند.

2. دلیل دیگر اینکه حوصله ندارم بنویسم.

فراوانی داده و فقدان آنالیز

پ ن اول:

روزگاری که بیسوادها در آن می توانند بنویسند و بخوانند روزگار خطرناکی است . آلبرتو مورویا

پ ن دوم:

در زمانی که Packet های اطلاعاتی جهت اعمال خرابکارانه و هک به سمت یک روتر ارسال می شود روتر با حجم زیادی از داده مواجه می شود که خود به خود باعث میشود روتر از یک دستگاه لایه 3 به یک هاب لایه 2 تنزل پیدا کند در شبکه به این حملات DDOS می گویند.

پ ن سوم:‌

آدمیان از هیچ چیز روی زمین به اندازه ی تفکر نمی ترسند. بیشتر از نابودی حتی بیشتر از مرگ. تفکر، ویرانگر و طغیانگر است مهیب و هولناک است، تفکر نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم است. تفکر به قعرِ جهنم سرک می کشد و نمی هراسد. تفکر عظیم، چابگ و آزاد است. نور جهان است و شکوه بشر!
– برتراند راسل –

 

به نظر می رسد مغز انسانها در دوران فعلی مورد هجوم حملات DDOS قرار گرفته است. اطلاعاتی که روز به روز بیشتر می شود. هر چند که طرفداران گردش آزاد اطلاعات و یا دسترسی به اطلاعات رایگان و آزاد برای همه جهان معتقدند که همه کتابها و فیلم ها و آموزشها و… باید رایگان و در دسترس همه باشد اما این کار به برابری دانش منجر نشده بلکه جهل را به میزان مساوی تقسیم کرده است یعنی توزیع عادلانه حماقت است.

مغز ما در مواجه با داده ها فاقد آنالیز و تحلیل پرورش یافته است و ما از قدرت تحلیل که تنها ارزش واقعی دانش است بی بهره هستیم در واقع شبیه روتری هستیم که در لایه دو کار میکند و هر Packet را به صورت Broadcost پخش میکنیم و مغز ما بیشتر data storage است تا اینکه CPU باشد یعنی فقط انباشت بی رویه اطلاعات در آن صورت گرفته است.

این موضوع فقط در مورد مسایل فنی و دانش نیست بلکه در مورد مسایل عمومی و زندگیمان صدق می کند وقتی خبری را از رسانه میشنویم نمی توانیم آن را آنالیز کنیم و بپرسیم چرا این اتفاق افتاده است؟ و چرا باید آن را باور کنم؟ چه چیزهایی باعث این اتفاق شده است؟ و اینکه در آینده این روند به کجا میرود؟ ما فقط خبر را به اشتراک گذاری میکنیم و این دور و تسلسل بین ما در جریان است. پرسیدن سوالات عمیق که از اندیشه ای تیز و برنده برمیخیزد اندیشه ای که میتواند چون چاقویی  در هر توهم و دروغ و هیجانی رسوخ کند و واقعیت را از توهم جدا کندالبته این نوع تفکر دغدغه عموم مردم نیست.

اما میخواهم به مواردی اشاره کنم که میتواند بذر چنین اندیشه ای را در ذهن بکارد. و اینکه چطورمیتوان در مورد یک واقعیت فکر کرد؟

  1. شناختن خطاهای شناختی مغز  : ما ده ها خطای شناختی مغز داریم که در طول زندگی همیشه ما را فریب داده اند خطاهایی که باعث شده تصمیم های غیر منطقی بگیریم . تکیه بر آخرین اطلاعات – باور عموم – ترس از بیان حقیقت – اهمیت بر زمان صرف شده و ده ها خطای دیگر که اگر ما به خوبی تصمیمات خود و اشتباهات مغز خود را تشخیص دهیم میتوانیم نحوه درست فکر کردن را هم بیاموزیم.
  2. شک و ابهام: پذیرش شک و ابهام هم یکی دیگر از این تمرین هاست ما نباید دنیا را سیاه  و سفید ببینیم و همیشه به صورت یک طیف به موضوعات نگاه کنیم.
  3. مطالعه تضادها: کتابهای یک شخص یا مطالعات شخص باید از دو جنبه باشد مثل کسی میتواند نظر خوبی در خصوص سرمایه داری و اقتصاد آزاد و اقتصاد بسته داشته باشد که هم به کتابهای آدام اسمیت و سرمایه داری آشنا باشد و هم کتابهای مارکس را خوانده باشد. کسی میتواند در مورد دین نظر دهد که هم اسلام و سایر ادیان را خوانده باشد و هم کتابهای افراد بی خدا و نطریه پیامبران نسل جدید چون فروید – نیچه و هگل و … را . در مورد نرم افزار هم کسی نظرش به واقعیت نزدیک است که هم با Open Source آشنایی کافی داشته باشد و هم Close Source  یعنی از دو جنبه متضاد یک موضوع را بررسی کرده باشد و کتابخانه اش شبیه کتابخانه ی دیوانگان باشد نه کتابخانه عاقلان!‌ یعنی کتابهایی کاملا متضاد همدیگر
  4. تفکردر تنهایی: معمولا بهترین زمان برای فکر کردن تنهایی است باید در تنهایی به اعماق مسایل رفت یعنی همیشه دوست داشته ام در تنهایی خویش به عقل رجوع کنم . حضور در جمع مجالی برای تفکر نمی دهد. معمولا مردم آشغال خودشان را در مغز انسان میریزند و شما با افتخار میگویید من فکر کردم و یا مغز من ولی تا حالا فکر کرده اید چند در صد از مغز شما واقعا به خودتان تعلق دارد و چند درصد از آن مزخرفات رسانه و حرف های باطل و بدون منطق دیگران است؟
  5. حذف اوهام اطراف یک مسله هم مهم است یعنی باورها و نظراتی که به درست یا غلط در مورد یک موضوع است از هم شکافت و ذره  ذره دوباره به آنها فکر کنیم ببینیم کدامش واقعی و کدامش بدون منطق است و فقط دلیل وجود آن باور عمومی است.و بعد آنها را تمیز کرد و در سر جای خود گذاشت !

دنبال مطالبی میگردم در خصوص روش های قضاوت درست فکر کردن درست و بررسی و آنالیز یک موضوع طوری که فقط عقل قاضی این وادی باشد. اگر بعدا چیزی خواندم در موردش مینویسم.

نگاه به مسئله قدرت با عینک ریاضی راسل

کتاب قدرت نوشته راسل اولین کتابی است که از این فیلسوق منطقی و صلح دوست انگلیسی میخونم هر چند راسل یک ریاضیدان بوده است هر چند که نگاه ریاضی و منطقی به شرایط اجتماعی و سیاسی باعث می شود که ناظر از خیلی چیزها صرفنظر کند دقیقا کاری که ما در ریاضی میکردیم و از X صرفنظر میکردیم ولی در واقع همان جزییات و مسایل نقض لازمه که گفته بشه و تحلیل بشه ولی راسل اینقدر عاقل است که خود را به چیزی گره نزند و حکم قطعی را هم صادر نکند.

تمام بحث کتاب در مورد آثار و نتایج قدرت است و صحبت اینکه قدرت چیست و چگونه به دست می آید و چگونه باید آن را کنترل کرد. راسل قدرت را در دین و اخلاق در رهبران سیاسی و در کلیسا و نابغه ها و فلاسفه و میان پلیسان و نویسندگان و اشخاص عادی جستجو میکند و در مورد آن بحث میکند و آن را حلاجی میکند در جایی از کتاب به شدت به نیچه تاخته است و فلسفه ابر مرد و پهلوان را زیر سوال برده است. میگوید هر کسی که کتاب نیچه را بخواند خود فکر میکند که ابر مرد است و بقیه گوسفند پس میتواند بقیه را از بین ببرد در حالیکه فکر نمیکند شاید کس دیگری که همسایه من است همین حس را بکند و من را به شکل گوسفند قربانی ببیند. این از بین بردن بقیه فلسفه ی قدیمی است که تا کنون نیز دنبال شده شاید منظور داستایفسی از کشتن ربا خوار هم همین بود و اتفقا راسکولنیکف این حق ر ابرای خود قایل بود هر چند داستایفسکی در انتهای کتاب به عقل و وجدان بازگشت گرچه اول داستان میگفت هر مصلحی برای نجات جهان باید خون بریزد.

به جرات میتوانم بگویم که میان تفکر رهبران و افراد با نفوذ که خواند آثارشان را مفید می دانم فقط کامو و راسل را دیدم که انسان را از کشتن دیگران به خاطر آرمان و اهداف بر حذر داشته اند بقیه کسانی که با آنها آشنا هستم یا سکوت کرده اند یا تشویق به آدمکشی البته گروه جدید و نو از انسانها را باید کشت که تمام تمایز همینجاست که میگویند ما با کشتار فلان گروه مخالفیم ولی نظر خاصی در خصوص این افراد یا این نژاد نداریم.

در این کتاب راسل هم مثل کامو و مثل سایر روشنفکران غرب معتقدند که پیامبران افراد بزرگ و نابغه ای هستند که مسیر جهان را عوض کردند و آنها را صاحب وحی و منزلت خاصی نمی داند و فقط هوش و وسعت نظر آنها را که عموما از تنهایی و تفکر و رنج ناشی شده مورد بحث قرار می دهد. او در قسمتی ا زکتاب میگوید من چهار انسان بزرگ را میشناسم به اسم بودا و مسیح و گالیله و فیثاغورث که محتاج حکومت نبوده اند و قدرت را نه با زور بلکه با فراموش کردن خود و رواج علم یا اخلاق بین انسانها به دست آورده اند و می گوید پیامبر اسلام به خوشبختی و اخلاق برای همه انسانها می اندیشیده است و چون نفع عموم در این بوده و تفکراتش محدود به خود نبوده توفیق یافته است. در نتیجه راسل قدرت را تنها به شکلی میپذیرد که آشوب و جنگ بر پا نکند و در خدمت پیشرفت اخلاق و علم همه باشد و نه یک گروه و سازمان و فرد و شانس موفقیت و ماندگاری را هم برای صلح و اخلاق یعنی طوری که توضیح دادم قایل است.

در خصوص قدرت پلیس به جمله ی زیبایی اشاره می کند که

گرد آوری دلایل جرم متهم کاری است مورد علاقه مردم اما گردآوری دلایل برائت او کاری است مربوط به خود متهم  298

قسمت آخر کتاب را یعنی چند صفحه ای را به صحبت در مورد دمکراسی اختصاص میدهد و میگوید یک شهروند نه شورشی است و نه برده و با این خصوصیات است که هم سهم خود را میخواهد و هم برای دیگران هم آن سهم یا حق را قایل است راسل هیجانات هیستریک آرمانگرایی و تشنج و تعصب را باعث کشتار و جنگ می داند و میگوید ترکیب شکاکیت و جزمیت همچنان که در علم موثر است در جامعه و رفتار سیاسی نیز موثر است یعنی باید اینگونه پنداشت که نه میتوان حقیقت را کامل یافت و نه حقیقت دست نیافتنی است بلکه به مقداری از آن می توانیم دست پیدا کنیم او آرمانگرا ها و ناسیونالیستها ر اکه به راحتی آدم میکشند و جنگ راه می اندازند مورد نقد قرار میدهند شاید تفکرات راسل را میتوان در عمل و کردار گاندی مشاهده کرد یعنی همان قاطعیت بدون هیجان و بدون خونریزی و جنگ. البته گاندی همین مقابل را با کشور راسل یعنی انگلستان انجام داد!

من چند پاراگرافی را که شاید جان مایه ی کتاب باشد و شما را هم ترغیب کند که این کتاب خوب را بخوانید اینجا مینویسم در ضمن درست است که راسل فیلسوف است و این کتاب هم فلسفی اما به ساده ترین و عاقلانه ترین شیوه ممکن و با دقت و انظبات خاصی نوشته و باید بگویم که با همون ظرافت ترجمه شده ترجمه کسی مثل نجف دریابندری که کتابهای همنیگوی را هم ترجمه کرده و مترجمی به غایت توانا و حرفه ای است که در اوایل کتاب راسل را در چند زمینه به شدت نقد می کند و کمتر مترجمی رو سراغ داشته ام که با جرات و اطمینان چنین نقدی را از یک فیلسوف مشهور بکند آنهم با ذکر دلایل متعدد.

بیشتر مردم توانایی رهبری و به پیروزی رساندن گروهشان را ندارند و بنابراین سردسته ای را پیدا می کنند که به نظر می آید از شجاعت و توانایی لازم برای به دست آوردن قدرت بهره مند است. ص 33

 

میل به تسلیم که به اندازه میل به فرمان دادن واقعی و فراوان است از ترس ریشه می گیرد. نا فرمانترین دسته ی کودکان در یک موقعیت وحشت آور مانند آتش سوزی دستور یک بزرگ سال با کفایت را کاملا گوش می کنند. وقتی که جنگ جهانی اول پیش آمد طرفداران حق رای زنان با جورج لوید آشتی کردند. هر وقت که خطر شدیدی پیش بیاید میل غالب مردم این است که قدرتی پیدا کنند و به آن تسلیم شوند در این گونه لحظات کمتر کسی به فکر انقلاب می افتد. وقتی که جنگ در میگیرد. مردم همین احساس را نسبت به دولت پیدا می کنند. 35

 

یک ناطق زبردست وقتی که می خواهد حس جنگجویی را در مردم برانگیزد دو لایه عقیده را به آنها تلقین میکند: یک لایه سطحی که در آن قدرت دشمن را بزرگ جلوه می دهد تا وجود دلاوری بسیار ضروری شناخته شود و یک لایه عمقی که اعتقاد قطعی به پیروزی را در بردارد. شعاری مانند حق بر قدرت پیروز می شود هر دو عقیده را در برمیگیرد. ص 47

 

غالب ما وقتی لانه ی مورچگان را بهم ریخته ایم و سرگشتگی مورچگان را با لبخند تماشا کرده ایم اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کرده ایم. اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کنیم افراد انسانی دیگر انسان نیستند و قدری هم یاوه و بیهوده به نظر می آیند. اگر انسان مانند خدایان رعد و برق ر ادر اختیار داشته باشد ممکن است وسوسه شود و آذرخش را بر سر مردم بکوبد درست همان طور که کودک لانه ی مورچگان را خراب میکند برونو موسیلینی هم وقتی که از هواپیمای خود مردم حبشه را تماشا می کرده قطعا چنین احساسی داشته است. 48

 

میگویند که تقوا باعث می شود که وقتی من بمیرم به بهشت بروم باور کردن این حرف خوشایند است. بنابراین اگر آن را با قوت به من عرضه کنند احتمالا باور خواهم کرد. علت باور کردن در این مورد مانند مورد علم و آگاهی واقعیات نیست بلکه احساس خوشایندی است که از خود اعتقاد حاصل می شود. 156

 

یکی از امتیازات دموکراسی از نظر گاه دولت این است که دموکراسی فریب دادن مردم عادی را آسان تر می سازد زیرا که مردم گمان می کنند که دولت در دستان خودشان است . مخالفت با جنگی که پیروزی فوری نداشته باشد در دموکراسی بسیار دشوارتر از انواع دیگر حکومت است. در دموکراسی اکثریت فقط وقتی میتواند با دولت به مخالفت برخیزد که نخست نزد خود اقرار کند که داوری اش درباره رهبران برگزیده اشتباه بوده است. و این کار دشوار و ناخوشایند است. 158

 

اگر جهان در آینده نزدیک میان کمونیستها و فاشیستها تقسیم شود پیروزی نهایی نصیب هیچ کدام نخواهد شد. بلکه نصیب کسانی خواهد شد که شانه را بالا می اندازند و مانند کاندید قهرمان ولتر می گویند ” این مطلب خوب بیان شده ولی ما باید باغچه مان را شخم بزنیم ”  حد نهایی قدرت ایدولوژی را ملال و خستگی و راحت طلبی معین میکنند.  172

 

معتقدان با صداقت شائق اند که ایمان راستین را گسترش دهند دیگران هم ظاهرا همرنگ جماعت می وند. رفتار اول آزادی هوش و فهم انسانی را از میان می برد رفتار دوم ریاکاری را دامن می زند. 204

 

بهترین دلیل اینکه چرا سلطنت در انگلستان حکومتی است قوی این است که حکومتی است قابل فهم. توده نوع بشر این نوع حکومت را می فهمد ودر سایر جاهای جهان هم مشکل نوع دیگری را بفهمند. غالبا میگویند که مردمان تابع قوه ی تخیل هستند ولی درست تر این است که بگوییم مردمان تابع ضعف خود تخیل هستند.248 به نقل از کتاب مشروطیت انگلستان نوشته بیجهات

 

دیوانگانی را که دیوانگیشان به تصدیق پزشک رسیده باشد زنجیر میکنند زیرا وقتی که دعوایشان مورد تردید قرار میگیرد احتمال دارد که دست به خشونت بزنند. به دیوانگان تصدیق نشده اختیار ارتشهای نیرومند را واگذار می کنند تا دمار از روزگار هر عاقلی که دستشان می رسد برآورند. 274

 

به یاد دارم که در ژانویه 1910 روستایی پیر ابلهی به من گفت که خیال دارد به محافظه کاران رای بدهد(کاری که خلاف منافع او بود) زیرا به این نتیجه رسیده است که اگر لیبرالها پیروز شوند تا یک هفته بعد آلمانها مملکت را اشغال میکنند گمان نمی برم که آن مرد حتی یک بار هم در انتخابات شورای محلی خود رای داده باشد.هرچند از مسائل آن انتخابات شاید تا حدی سر در می آورد. این مسائل او را به هیجان نمی آورند زیرا چنان نبودند که هول و هراس عمومی را برانگیزند یا افسانه هایی را پدید آورند که این هول و هراس از آنها تغذیه می کند. 294

 

داستانهای ما و دزدهای قهرمان

نمیدانم برای چه و برای چه کسی مینویسم. نوشتن همیشه جایی بوده برای خالی کردن حرفهایی که در دلم است.

پ ن : انسان هیچ کاری را بدون انگیزه انجام نمی دهد و اگر انگیزه از او گرفته شود قطعا خودش را خواهد کشت انگیزه میتواند عشق-نفرت- انگیزه های طبیعی مثل خوردن و آمیزش و …. باشد خلاصه هیچ کاری بدون انگیزه انجام نمیشود حتی برده ای که سنگی را جا به جا میکند ترس از شلاق انگیزه اوست. انگیزه من از نوشتن این بار نه از عشق و شور نشات گرفته و نه از میل و اشتیاق به دانستن بلکه تماما نفرت است.

به واسطه شغلم و ملاقاتهای متعدد با افراد زیادی در طول روز سروکار دارم و معمولا تمام روزم پر از فعالیتی دیوانه وار است چیزی حدود 14 ساعت که البته جدا از کار ورزش و مطالعه هم در لابه لای آن وجود دارد.

افراد زیادی را میبینم که داستانهای زیادی بلدند داستان پزشکی که دزد است ولی ثروتمند است داستان گروهبانی که لب مرز میلیاردر شد و داستان کسی که اختلاس کرد و الان چندین ملک و شرکت دارد داستان دزدانی که گیر نیفتاده اند فرصت طلبی هایی که دستشان با حاکمان در یک کاسه است. کسانی که شرفشان را میفروشند دزدهای کت و شلوار پوش پلیسهای رشوه گیر کارمندان دزد و خلاصه بی شرف هایی که به جای اینکه در زندان باشند وکیل و حکیم و متشخص هستند. و مردمی که به جای ایستادن جلوی خیانت و جلوی فساد و دزدی در خفا و با لذت این داستانها را برای یکدیگر تعریف میکنند و آرزو میکنند که کاش این موقعیت هم برای آنها پیش می آمد!

امروز وقتی با دوستی صحبت می کردم و او با آب و تاب این داستان ها را برایم تعریف می کرد دقیقا آرزو میکرد جای آنها باشد فقط نمی توانست و من به او گفتم که تو یک دزد بالقوه و آنها دزد بالفعل هستند و دیگر تفاوتی میان شما نیست در نفس عمل شما هر دو انگیزه دزدی دارید و فقط تو نمی توانی این کار را انجام دهی و به همین خاطر حسرت می خوری.

می گویند آموزش و پرورش هر ملتی را داستانها و افسانه های آن ملت و قهرمان های آن ملت می سازند داستان مامور نیروی انتظامی که لب مرز است و می دزدد قاچاق فروشی که به مامور رشوه می دهد کارمندی که رشوه می گیرد و وزیر و وکیلی که آدم می فروشد و حق را نا حق میکنند این ها داستانهای کوچه و بازار ما هستند و آنها  قهرمانهای ما هستند.

اخلاق و شرافت مردم کم کم رنگ  باخته و نابود شده و آن هم نه به خاطر فقر چون بر خلاف رای خیلی از مردم که میگویند فقر اخلاق مردم را از بین برده و شعور مردم را یکسره گرفته به نظرم این بی شعوری و بی لیاقتی تنبلی و رذلی مردم است که باعث به وجود آمدن خفقان دروغ و دزدی وفقر و امثال آن شده است.

ما به این دلیل دزدی نمیکنیم که میترسیم گیر بیفتیم وگرنه هیچ اخلاق و شرافتی باقی نمانده است . این موضوع حتی ربطی هم به بی دین شدن ندارد بلکه به نداشتن اصول ربط دارد اگر هر جایی را محک بزنیم یا به یک دین مشخصی باور دارند به صورت کامل از آن پیروی میکنند یا قرارداد اجتماعی یا حقوق بشری را می فهمند یا سیستمی فکر میکنند و می دانند که این دزدی به ضرر همه است و . .. ولی هیچ اصولی در این کشور وجود ندارد هیچ منش و رفتار مشخصی را نمی توان دید و همه تاثیرات حول تصمیمات لحظه ای هیرستیک و هیجانی است یک نوع snap judgment  که هر لحظه تغییر میکند. جالبه که ما تغییر را در اصول و رفتار خود فهمیده ایم ونه در روش و علم و تکنولوژی در حالیکه اصول و چهارچوب فکری باید ثابت و مشخص باشد و روش و فن باید تغییر کرد.

حوصله نوشتن ندارم و بد تر از آن حوصله شنیدن چنین داستانهایی ندارم این قهرمانهای  شما دزد بی سروپا هستند و هیچ فرقی نمیکند که میلیاردر باشند یا نه با سواد باشند یا بی سواد یا حتی شاید بتوانند با یک اشاره هست و نیست من ر انابود کنند ولی آیا فرقی میکند؟ اینکه تمام دنیا بکویند ماست سیاه است و خود ماست هم اقرار کند و حتی چند عکس از ماست سیاه هم درست کنند باز هم از دیدگاه من ماست سفید است. توجه کنید که من نمیگویم این افراد ثروتمند نیستند یا حتی قدرتمند و باسواد و موفق نیستند حرف من این است که دزد هستند و دزد بودن منافاتی با موفق و ثروتمند و با سواد بودن ندارد و میتوان در کنار هم تمام این خصایل و ویژگی ها را داشت قبلا در مورد معنی دقیق کلمات چیزهایی نوشتم و منظورم اینجا هم همین است که بفهمیم چه کلمه ای میگویم و معنی آن چیست.

آیا خوشبختی کوتاه است ؟

فاصله خوشبختی تا بدبختی- بسیار نزدیکتر از فاصله بدبختی تا خوشبختی است

شاید شما هم شنیدید که میگن خوشبختی یا شادی زودگذره ولی بدبختی و ناراحتی تموم نمیشه. به نظرم این نزدیکی فاصله ها یا دوری آنها بیشتر از اشتباهات ذهنی ما ناشی میشه یعنی ما زمانی را که در خوشبختی به سر میبریم اندازه نمیگیریم و یا حتی ثبت نمی کنیم و آن را نمینویسیم اصولا کسی که خوشبخت یا خوشحال است مشغول لذت بردن است و فرصتی برای متر کردن آن ندارد پس به همین دلیل هم فهم دقیقی از میزان آن و اینکه چقدرطول کشیده ندارد.

http://up.elmology.ir/Colours_of_Happiness_3.jpg

ولی کسی که در مشکلات به سر میبرد بیشتر هم به آن فکر میکند یا در موردش مینویسد و میگوید به همین دلیل هم خاطرات بیشتری در ذهنش ثبت میکند چون شادی را حالتی عادی در زندگی میپندارد و بدبختی و ناراحتی را حالتی غیر عادی و تحمیل شده در حالیکه به نظرم اینطور نیست و هیچ کس هم برای شاد بودن یا خوشبختی همیشگی ما تضمینی نداده و آن ر ا امضا نکرده است.

و اینطوری میشه که بدبختی به نظرمان زیاد طول کشیده و خوشبختی در چشم بر هم زدنی از آغوشمان پرواز کرده. شاید شما هم خیلی ها را بشناسید که از ۵ سال زندگی مشترک یا نیمه مشترک ! خود خاطره ی ثبت شده ی زیادی ندارند و آن را عادی در نظر گرفته اند ولی در یک ماهی که از همسرشان جدا شده اند صدها شعر نوشته اند و هزاران تصویر در اینستا منتشر کرده اند باید به این افراد گفت تا حالا کجا بودید !

نه اینکه اشتراک گذاری خوبه ولی حداقل باید از شادی ها هم لذت ببریم خاطراتش رو ثبت کنیم شعرهای عاشقانه امان را بنویسیم و لبخندهایمان را نیز بزنیم تا این حجم خاطرات بیشتر بشه. بی دلیل نیست که این همه شعر فراق ترانه سوزناک زیاده در حالی که به نظرم باید تعدادشان مساوی بود.

بخش چهارم – اعترافات روسو

بخشهای 1 و 2 و 3 را میتوانید در همین بلاگ بخوانید.

نمی دانم تا چند بخش دیگر باید در مورد اعترافات بنویسم ولی مهم نیست هر جا که لذت زیادی ببرم آن را مینویسم که شما هم بخوانید . الان تقریبا نصف کتاب را خوانده ام و هیچ لذتی را با آن همسان نمی بینم. به جرات میتوانم بگویم خواندن این کتاب انسان را عاقل میکند و او را سر عقل می آورد.

چیز جالب دیگری که میخواهم به آن اشاره کنم این است که روسو با نوشتن کتاب قرارداد اجتماعی به عنوان نظریه پرداز اولیه سوسیالیسم مشهور شده سوسیالیسمی که هم اکنون در قسمت زیادی از اروپا اجرا میشود و آموزش و بهداشت و حمل و نقل و سایر مایجتاج مردم را در اختیار مالکیت عمومی قرار داده است و به نظرم بهترین شیوه برای یک حکومت سیاسی است.

با هم پاراگرافهای دیگری را از کتاب را با  میخوانیم.

گاه میگویند: شمشیر غلاف خود را می فرساید. این زبان حال من است. عشق ها و شورهایم به من زندگی بخشیدند و عشق ها و شورهایم مرا کشتند. خواهید پرسید کدام عشق ها و شورها؟‌ هیچ و پوچ: کودکانه ترین چیزهایی که در عالم وجود داشتند اما چنان مرا تحت تاثیر قرار دادند که گویی پای تصاحب هلن(از قهرمانان کتاب ایلیاد) یا تکیه زدن بر اورنگ پادشاهی جهان در میان است. ص 269و270

به فکرم رسید که برای آسودگی خاطر خود با این کار دست به نوعی پیشگوی بزنم. به خود گفتم: می روم و این سنگ را به درختی که در آن روبرو هست می اندازم. اگر به هدف خورد نشانه رستگاری است و اگر نخورد نشانه عذاب ابدی در حالیکه این را می گفتم سنگ را با دستی لرزان و با تپش قلبی طاقت فرسا اما چنان به خوبی پرتاب کردم که درست به وسط درخت اصابت کرد. و این در حقیقت کار دشواری نبود برای اینکه مخصوصا درختی بسیار بزرگ و بسیار نزدیک را انتخاب کردم از آن پس شکی در رستگاری خود نداشتم با به یاد آوردن این عمل برجسته نمی دانم باید به حال خود بخندم یا گریه کنم. شما ای مردان بزرگی که به طور قطع به من می خندید به خود ببالید اما به ضعف و زبونی ام ناسزا نگویید زیرا سوگند می خورم که خود به خوبی از آن آگاهم. ص 298

 

این کار را شجاعانه البته با اندکی افسوس اما با رضایتی درونی که برای نخستین بار در زندگی طعمش را چشیدم انجام دادم چون می توانستم به خود بگویم: شایسته احترام گذاشتن به خود هستم برای اینکه می توانم وظیفه را با لذت جویی ترجیح دهم. این نخستین دین حقیقی است که به مطالعه دارم. مطالعه بود که به من اندیشیدن و سنجیدن آموخت. پس از اصول اخلاقی پاکی که کمی پیشتر اختیار کرده بودم پس از قواعد خرد و تقوایی  که برای خود وضع کرده بودم و از پیروی از آنها احساس غرور می کردم. شرمندگی از ناپایداری در اندیشه ها و از اینکه چنین زود و چنین آشکار اصول اخلاقی خویش را انکار کرده ام بر میل به خوشی و لذت چیره شد. شاید در این تصمیم غرور هم به اندازه ی تقوا سهم داشت اما اگر این غرور عین تقوا نباشد تاثیری که بر جا می گذارد به اندازه ای با تاثیر آن یک همانندی دارد که اشتباه گرفتن آن با یکدیگر قابل گذشت است ص 318

بالاآوردن یک موضوع قدیمی- مشکل پنهان در شرکتهای نرم افزاری

مشکل پنهان در شرکت های نرم افزاری

سال 91 بود که مقاله ای با عنوان مشکلات پنهان شرکت های نر م افزای  نوشتم که اتفاقا جدا از بازدید چند هزاری و کامنتهای زیادی که برام نوشته بودند در فضای غیر مجازی هم تاثیر خود را گذاشته بود و از گوشه و کنار و شهرهای دیگر دوستان و همکاران و هم صنفان تماس می گرفتند و در این مورد یا تشکر میکردند و یا انتقاد و یا درد دل میکردند انموقع سرمایه اولیه تمام فکر  ذکر من بود و به هیچ چیزی جز آن فکر میکردم.

کامنتتها و بازدیدها به دلیل تغییر سایت ها حذف شده در لینک بالا

امروز آقای باقر صاد مدیر یک شرکت نرم افزاری به اسم داده پردازان حامی که در اصفهان است تماس گرفت و اشاره کرد که این مقاله رو خونده و میخواهم باهاتون در این خصوص صحبت کنم  وما هم  در این خصوص با هم گپ زدیم در واقع یک زخم کهنه رو دوباره باز کردیم و از هر دری حرف زدیم.

اول از همه پرسیدند که آیا فکر میکنید مشکل فقط سرمایه است ؟ چون شما فقط به پول اشاره کردید میخواستم اینجا این پست رو بنویسم که هم ویرایش صحبتهای قبلی باشه و هم بررسی موضوع با دید شفاف تر.

واقعیتش من این مقاله را حدود 4 سال پیش نوشتم و نه تنها به کل مقاله و افکار آن موقع نقد دارم حتی حاضر نیستم با فواد انصاری 4 سال پیش که نگارنده مقاله بوده بنشینم و  1 استکان چای هم بخورم و به کل خیلی چیزها در نظرم عوض شده است البته سرمایه یکی از مشکلات است ولی اصل مشکل نیست و حتی مهمترین مشکل هم نیست.

بعد از اون سال من کارهای مختلفی کردم به صورت ثابت در یک سازمان دولتی کار میکردم و یا به عراق رفتم و در یک شرکت نرم افزاری مشغول شدم و یا به یک شرکت اتوماسیون صنعتی رفتم در حوزه برق صنعتی و بعد به شرکت بازگشتم. حالا بگذارید در خصوص توهمات برایتان بنویسم.

  1. قبلا غرور کاذبی که داشتم این بود که من مهندس نرم افزار هستم و من فلان هستم هر کسی که توی این رشته درس خونده چنین غروری داره توی کارهای مختلف این شانس رو داشتم که در یک پروژه شکست خورده و ناتمام با 2 مهندس مکانیک و یک مهندس مواد روی یک پروژه مشترک کار کنیم پروژه مربوط به خط لوله نفت و گاز بود و برای جلوگیری از خوردگی لوله طبق استانداردهای API 579 بعد از یک مدت کار کردن فهمیدم که اگر نگویم این دوستان باهوش تر بودند حداقلش اینه که کم تر جو گیر بودند و کم ادعاتر بودند. روی پروژه مرغداری تمام اتوماتیک هم با مهندسین برق کار کردم که در حلبچه عراق انجام گرفت  فکر کنم پا شدن از پشت سیستم و کار در فیلدهای مختلف در حوزه های مختلف میتواند کمی از توهم مهندسین نرم افزار کم کند و دیگر به جای مقایسه خود با مهندسین گوگل خودشان را با مهندسین برق و مکانیک همسایه شان مقایسه کنند.
  2. تکنولوژی جهانی یا بازار جهانی یا محصول جهانی ؟ شاید افتخار ما استفاده از تکنولوژی جهانی و روز 2016 باشد ولی آیا منتج به محصول جهانی میشود و یا در بازار جهانی فروخته میشود ؟ اگر نه پس چرا باید خودمان را گول بزنیم چرا ادعایمان جهانی و عملمان بومی است یا همت کرده و خودمان را جهانی کنیم و یا رویای گوگل و مایکروسافت و .. .را کنار بگذاریم .
  3. نکته دوم دقیقا مشکل استارتاپ هاست بهترین ایده ما در یک بازار کشوری عرضه میشود به کسانی که اینترنت دارند و کارشان را با اینترنت رفع میکنند و حاضرند پول بدهند و آن دغدغه را نیز دارند وقتی موفقیت استارتاپ های جهانی را میبینیم باید بفهمیم که این استارتاپ برای کل دنیا به زبان شیرین انگلیسی تولید شده. و محصول در بازار جهانی فروخته میشود و آن کشور هم به سیستم های بانکی و پستی بین المللی متصل است و مردمش مجبور نیست با هزار بدبختی 100 دلار را بین دو کشور جا به جا کند!‌
  4. برگردیم به سرمایه گذاری در بخش IT و خصوصا طنزی در مورد کردستان  – هنوز هم فکر میکنم که سرمایه میتواند به کسب و کارا کمک کند اما نه به صورت وام بلکه به صورت سود مشارکتی شرکتهای خصوصی و سرمایه گذاران دیگر ولی چیز جالب این وسط حماقت دولته دولت چون توان و یا میل سرمایه گذاری کلان در زیر ساخت استان کردستان ندارد در واقع  صنایعی مثل پتروشیمی و فولاد و سیمان و … که صنایع سنگین به شمار می آیند بلکه به این بهانه که چون استان کردستان هیچ صنعتی ندارد و اتفاقا فارغ التحصیل زیادی در بخش کامپیوتر داردد و کامپیوتر هم سرمایه نمی خواهد پس ما در این صنعت سرمایه گذاری میکنیم ( شیادی و حماقت تا چه حد) ! مثل اینه که بگی من حاضرم غذا بخرم ولی به کسی میدهم که دندان ندارد. یعنی در بخشی میخواهد سرمایه گذاری کند که سرمایه نمی خواهد سفسطه با شعور مردم! اگر ما صنایع سنگین و زیر ساخت مناسب داشته باشیم شرکتهای خدماتی و مکمل خود به خود رشد می کنند و اگر ما به عنوان بخش IT سرمایه گذاری شما را نخواهیم چه کسی را باید ببینیم ؟ دولت بنفش محترم اگر قصد سرمایه گذاری دارد بهتر است در صنایع سنگین و زیر ساختهای ماندگارتر سرمایه گذاری کند نه در صنعتی که سرمایه نمی خواهد(به قول شما).

بخش سوم از اعترافات روسو

برای خوندن بیشتر در خصوص این کتاب بهتره قسمتهای اول و دوم را هم بخوانید

بعضی کتابها  انسان را به درون و اعماق خود میکشاند شاید کتابهای موراکامی و داستایفسکی نمونه های بارزی از آن هستند ولی روسو از آن جهت که شما را کشیشی فرض کرده و تمام خوبی ها و بدی های خود را بروی شما گشوده است از این منظر شیرین تر باشد.

همزاد پنداری با روسو

خیلی از جاهای کتاب احساس توافق فکری با رسو میکنم مثلا من به شخصه هیچ کاری را بدون میل و انگیزه انجام نمیدهم حتی اگر برای کاری انگیزه  نداشته باشم محال است سمت انجام دادنش بروم از پولها روابط و خیلی چیزهایی دیگر هم به همین ترتیب گذشته ام ولی ناچیزترین اموری که انگیزه ای درونی مرا مجاب به انجامش کند به سمت آن رفته ام بهتر اگر بگویم پیرو روح خود بوده ام تا جسم خویش و تشابه دیگری که باید به آن اذعان کنم داشتن روحی سرکش و آزاد است هیچوقت در زیر فشار خلاقیتی بروز نداده ام و آسانترین کارها برایم دشوار بوده ولی اگر در محیطی آزاد و رها بوده ام و به میل خویش کاری را صورت داده ام به بهترین نحوی آن را به سر منزل مقصود رسانده ام همیشه در کنترل و مراقبت زبون شده ام و در رها شدن رشد کرده ام .

چند پاراگراف از کتاب 

نکته شگفت آور اینکه تخیل من تنها هنگامی به نحوی مطلوب برانگیخته می شود که خود در وضعی نامطلوب باشم و بر عکس هنگامی که همه در پیرامونم شا دو خندان اند شور و شادی کمتری دارد. ذهن نابسامانم نمی تواند به اسارت چیزها درآید. نمی تواند آن را بیاراید و زیباتر کند. می خواهد خود بیافریند. اشیا واقعی در نهایت امرهمانگونه که هستند در آن نقش می بندند. ذهن من تنها می تواند اشیا خیالی را بیاراید. اگر بخواهم تصویر بهار را بکشم باید در زمستان باشم. اگر بخواهم چشم اندازی زیبا ر اتوصیف کنم باید در میان دیوارها محصور باشم. و صد بار گفته ام که اگر مر ادر باستیل زندانی کنند در آنجا آزادی را به تصویر در خواهم آورد. ص 213

 

در میان توده ی مردم در جایی که عشق ها و سوداهای بزرگ گاه به گاه به سخن در می آیند صدای عواطفی که با فطرت پیوند دارند بسیار زود به زود به گوش میرسد در میان مردمی که در وضع بالاتری قرار دارنند این عواطف کاملا سرکوب شده اند و در پشت نقاب احساس هرگز چیزی جز سود پرستی و خودخواهی سخن نمی گوید. ص 184

 

به هر چیزی که تعلق خاطر می یابم همین وضع پیش می آید: علاقه ام افزایش می یابد به عشقی و شور بدل می شود و طولی نمی کشد که جز سرگرمی که بدان پرداخته ام چیز دیگری در جهان نمی بینم. پیری مرا از این بیماری بهبود نبخشیده و حتی از شدت آن نکاسته است و اکنون که این سطور را مینویسم همچون پیری یاوه گو بازهم شیفته پژوهش بی ثمری دیگر در زمینه ای شده ام که چیزی از آن در نمی یابم و کسانی که هم در جوانی بدان پرداخته اند ناگزیرند در سنی از آن دست بکشند که من تازه می خواهم آغاز کنم. ص 223

 

هیچ چیز بیش از اینکه عده ای مدام در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کننند ذهن را محدود نمی کند و موجب پیدایش مسایل پیش افتاده خبرچینی بدخواهی برای دیگران مردم آزاری و دروغ نمی شود. وقتی که همه سرگرمند تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند. اما وقتی که هیچ کاری نمی کنند حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمت ها ناجورتر و خطرناک تر است. من حتی به خود اجازه میدهم که از این فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع نه تنها هر کسی باید به کاری بپردازد بلکه باید کاری باشد  که نیازمند اندکی دقت باشد. ص  249-250