فکر کردن به یک مسئله

چطور میشود به یک موضوع یا مسئله فکر کرد؟ 

وقتی میخواهیم به یک موضوع یا مشکل فکر کنم چیزهای مختلفی را در نظر میگیرم٫ اولین کار تعریف دقیق مسئله است. از خودم می پرسم مسئله یا مشکل چیست : مثلا اگر مشکل من ناراحتی و عصبانیت یک دوست باشد اولین کار تعریف مسئله است. دوست من از من دلخور است و از من ناراحت است چه کار باید بکنم ؟

قبل از هر چیز باید از خودم بپرسم آیا این موضوع واقعیت دارد؟ و بر اساس چه شواهد و مدارکی به این نتیجه رسیده ام.

بر این اساس که اخلاق او سرد و تند شده است و مدام عصبی است و دیروز هم جواب سلام من را نداد. تمام این موارد مشکلاتی است که دوست من دارد ولی آیا من باعث و بانی این مشکلات هستم؟ آیا ناراحتی او به خاطر من است ؟ شاید ناراحتیش مسایل و مشکلات شخصی خودش باشد؟ یا شاید دندان درد و معده دردی داشته باشد.

سوال دیگر ؟ 

من امروز احساس نا امیدی و بدبختی میکنم آیا واقعا بدبختم ؟ همچنانکه اگر احساس خوشبختی هم کردم باید از خودم بپرسم آیا واقعا خوشبختم یا فقط احساس میکنم؟ شاید خنده دار باشد ولی خیلی از این مواقع که احساس بدبختی شدیدی میکنم با رفتن به دستشویی و یا غذا خوردن و یا خوابیدن و یا شنیدن جوک بدبختی و ناراحتیم تمام میشود! برای فهمیدن ریشه ی این ناراحتی ها و مشکلات باید مدتی به آن فکر کرد و اگر دیدم که باز هم همان احساس را دارم پس احساساتم جدی است. ولی آیا واقعا جدی است؟ به مرحله بعد میروم : اخیرا فرد ثروتمند یا سالم تر از خود یا بهتر از خود را ندیده ام که قبلا بدبخت بوده باشد آیا به همین خاطر خود را سرزنش نمی کنم ؟ آیا دچار مقایسه نشده ام آیا خودم را با اطرافیان مقایسه نکرد ه ام ؟ نه این موضوع نبوده من چنین مقایسه ای نکرده ام و باز احساس بدبختی میکنم.

خوب اشکالی ندارد بگذار جلوتر برویم. منظور من دقیقا از بدبختی چیست ؟ بی کسی ؟ بی پولی ؟ مشکل در ارتباط عاطفی ؟ گرمای هوا؟ گم کردن کیف پول؟ درک نشدن ما از جانب رییس شرکت؟ کدام یکی از این کارها را به عنوان بدبختی اطلاق میکنیم؟

بعضی و قتها ما دچار خطای کنترل میشویم یعنی احساس میکنیم روی محیطمان و روی زندگیمان کنترل ۱۰۰ درصدی داریم. در کتاب هنر شفاف اندیشیدن مثال جالبی آورده شده است : ما وقتی در بازی میخواهیم تاسی را پرتاب کنیم اگر اعداد بزرگ را بخواهیم مثل جفت شش تاس را محکم پرتاب میکنیم و اگر اعداد پایین را بخواهیم مثل ۱ و ۲ تاس را آرام می اندازیم یعنی حماقت ما باعث شده که فکر کنیم واقعا روی تاس و روی اعداد کنترل داریم و میخواهیم آن را کنترل کنیم ولی اینطور نیست ما بروی خیلی ا زمسایل زندگی کنترلی نداریم . ما نمی توانیم مشکل گرانی را حل کنیم . ما نمی توانیم بیماری بستگان خود را درمان کنیم . ما نمی توانیم روحیات و اخلاق مدیرمان را عوض کنیم .

پس اینجا بهتر است بین کارهایی که می توانیم و کارهایی که نمی توانیم تمایز و تفکیکی قایل شویم و وقتمان را برای کارهایی بگذاریم که میتوانیم انجام دهیم . خیلی وقتها زمانمان بیهوده به فکر کردن و غصه خوردن برای کارهایی که نمیتوانیم انجام دهیم تلف میشود فکر کردن به لیست ناتوانی ها باعث میشه از توانایی هایمان غافل شویم.

در کنار اینکه باید حوزه کنترل خودمان روی مشکل را مشخص کنیم باید به این فکر کنیم که آیا این مشکل واقعا مشکل من است ؟ یا مشکل کل شرکت ؟ یا مشکل کل شهر و کشور ؟ و من چقدر در حل این مشکل نقش دارم. اگر به این نتیجه رسیدم که مشکل من است و آن مشکل را دقیقا تعریف کردم میتوانم به حل کردن آن بپردازم.

آیا باز هم احساس بدبختی میکنید ولی نمی دانید برای چیست و نتوانستید مشکل را پیدا کنید ؟ شاید حوصله تان سر رفته است بهتر است یک بازی کامپیوتری نصب کنید و بازی کنید ! باز هم ناراحتید؟ به نظر میرسد ناراحتی شما ریشه در احساسات و خلق و خوی شما دارد . بگذار سوال دیگری بپرسم آیا این یک احساس است یا یک تهدید جدی ؟ آیا دچار فکر و سوظن و تردید در درون خود شده اید یا نه این موضوع یک واقعیت بیرونی است؟

آیا احساس بدبختی شما بدلیل موفق نبودن یا خوشحال نبودن است ؟ به نظرم کلماتی مثل موفقیت قدمت چندانی ندارد یعنی من در کتابهای ۲۰۰ یا ۳۰۰ سال گذشته به این کلمه برخورد نکردم فکر کنم یک چیز مصنوعی و ساختگی باشه و باید دقیقتر این کلمه تعریف بشه به نظرم الان تعریف دقیق و مشخصی نداره حداقل در ذهن خیلی از افراد معنی این کلمه با شانس یکسانه یا با پول بدون زحمت چون عموما پول با زحمت تعبیر به خرکاری میشه و پول مفت همون موفقیت ترجمه میشه . یا کسی اگر بیشتر از لیاقتش چیزی برداشت کنه موفقه کسی که همتراز با زحمتش پاداش بگیره معمولی و میانمایه و کسی که کمتر بگیره بدبخته. میبینید این تعاریف روشن و طبیعی نیست.

خوشحالی همیشگی هم یک حالت طبیعی نیست چرا که کسی اکر همیشه خوشحال باشه باید سریعا او را به تیمارستان ببرند. حالتی هست که من آن را دوست دارم و آنهم نه خوشحالی و نه غمگینی است حالتی با خونسردی و بدون هیجان  است.

خلاصه اینکه فکر میکنم ریشه یابی حال و هوای خودمان کار جالبی است و اینکه چرا چنین فکر میکنیم و چرا خوشحالیم و چرا ناراحت اینطوری به راحتی خودما ن را درمان خواهیم کرد به شرطی که شجاعانه بنشینیم و رفتار احمقانه خود را بررسی کنیم.

 

قضاوت

قضاوت

Image result for ‫قضاوت‬‎

من قبل از تو خود را به سختی و با بی رحمی  قضاوت کرده ام و خودم را گاهی اوقات محکوم کرده ام و گاهی تبرئه. هم به خود آفرین گفته ام و هم خود را نفرین کرده ام. قضاوت تو به چه کارم می آید وقتی در سختی هایم نبوده ای٫ وقتی در خوشی هایم نبوده ای وقتی نمی فهمی که من چرا خوشحالم وقتی که خوشحالم و نمیدانی چرا غمگینم وقتی که غمگینم. نه! تو شایسته ی قضاوت کردن نیستی. من خود را هر روز و هر شب قضاوت میکنم حتی ظالمانه تر از تو ولی من خوب میدانم آنگاه که لغزشی کردم به خاطر چه بوده است وقتی دروغی گفته ام به خاطر چه بوده است و وقتی ناکام بوده ام به خاطر چه بوده است و وقتی سربلند بوده ام به خاطرچه بوده است. فرق ما این است که تو فقط نتایج را میبینی ولی من علتها را نیز میبینم.

قضاوتم نکن٫ تو شایسته ی قضاوت  نیستی . این کار را به خودم بسپار چون سالهاست که هر روز خودم را قضاوت میکنم.

پ ن :

من از طوفان زندگی فقط چند فکر توشه گرفتم و هیچ گونه احساساتی نیندوختم. دیری است که با سر زندگی می کنم نه با دل. من شهوات و کردارهای خود را با کنجکاوی بی طرفانه سبک و سنگین و تجزیه و تحلیل می کنم. در وجود من دو نفر نهفته اند. یکی به تمام معنی زندگی میکند و دیگری می اندیشد و درباره ای اولی قضاوت میکند. قهرمان دوران اثر لرمانتف ص  ۱۶۲

داستان کتابخوانی

داستان کتابخوانی من

میخواهم در مورد خودم بنویسم. در مورد اینکه از کجا کتابخواندن را شروع کردم و چه کتابهایی را خوانده ام.

زمانیکه من ۱۳ سالم بود خانواده ی ما و پدربزرگ ومادر بزرگم با هم توی یک خانه بزرگ و قدیمی زندگی میکردیم و همه ی مناسبات سبک سنتی خودش را حفظ کرده بود. در اون سالها عموی کوچکم پایش شکست و مجبور شد در خانه بماند حدود ۱ سال خانه نشین شد و بعدا هم نمیتوانست کار کند. عموم زیاد کتابخوان نبود ولی دوستای کتابخوانی داشت من هم همیشه دوست داشتم با افراد بزرگتر از خودم نشست و برخاست کنم و به هر زور و مصیبتی بود خودم را بین دوستان عمویم جا میدادم بعضی وقتها شب تا صبح بحث میکردند بحث های سیاسی و فلسفی و … (نه از ماهواره خبری بود و نه اینترنت و موبایل و … بیشتر علایق عموم و دوستانش بحث و البته رادیو گوش دادن بود)

یک از دوستهای عمویم که از همه کتابخوان تر بود برای عموم کتاب میاورد که حوصله ش سر نره تا اونجایی که یادمه در مورد عنوان کتابها باید بگم :  ساعت ۲۵ که یک رمان مربوط به یهودی فراری در جنگ دوم جهانی بود- رقص رنج یک رمان معاصر از نویسنده ایرانی در مورد فقر و فحشا و .. – در حیاط کوچک پاییز در زندان مجموعه اشعار اخوان ثالث- کتابهای ممنوعه که نمیشه اسمش رو اینجا آورد – کتاب شاهین آناوارزا نوشته یاشار کمال – کتاب زنده به گور صادق هدایت – و چند کتاب شعر وادبی دیگر به زبان کردی که همه ی این کتابها را اشرف(دوست عموم) برای عموم آورده بود. من هم با همین کتابهای دم دست شروع به مطالعه کردم و خوشحال از اینکه میتونم کتاب بخوانم.

دوره راهنمایی با همین کتابهایی که برای عمویم می آوردند کم کم تموم شد.سال سوم راهنمایی بودم و یکی از دوستام گفت چون عموم شوفاژکاری میکنه و تاسیسات کتابخانه را هم درست کرده دو تا کارت کتابخانه بهش هدیه دادند و من هم برای تو یکی از این کارتها را آوردم دوستم کتابخوان نبود و شاید یک بار هم کتابخانه نیامد بعد از دبیرستان هم مسیر ما از هم جدا شد و اون درس و مدرسه و اینها را ول کرد.

به کتابخانه عمومی که پایم باز شد انگار دنیا را بهم داده اند کتابهای بیشماری اونجا بود حتی کتابهای قبل از انقلاب که من فکر نمیکردم تو ی کتابخانه نگه دارند ولی بود. در اوایل دبیرستان سراغ ادبیات معاصر ایران رفتم  کتابهای صادق هدایت و صادق چوبک و ساعدی و صمد بهرنگی و اشعار اخوان و شاملو و هر کتابی که مربوط به این نسل طلایی ادبیات ایران بود با حرص و ولع خواندم. از طریق صادق هدایت با کتابهای کافکا آشنا شدم و همون زمان شروع به خوندن کتابهای کافکا کردم. خلاصه اینکه زمان زیادی را به کتابخوانی اختصاص داده بودم.

یکی دو سال از دبیرستان گذشت و سالهای آخر بود که سراغ ادبیات روسیه رفتم- داستایفسکی – تولستوی- گورکی – مارکف – فاده یف – شولوخف- بولگاکف – و … یکی دو سال ادبیات روسیه را زیر و رو کردم هر چند این ادبیات اینقدر وسیع و غنی است که اگر کسی تمام عمرش را بگذارد نمی تواند ۱۰ درصدش را زیر و رو کند. همین رو بگم که جنگ و صلح و آناکارنینا را در ۴ روز خواندم تقریبا روزی ۵۰۰ صفحه.

در حد فاصل بین دبیرستان و دانشگاه با ولع بسیار زیادی سراغ ادبیات سیاسی و چپ رفتم و حجم زیادی از کتابها و مقالات چپ را زیر و رو کردم . آ ثار مارکس- لنین- گورکی – چپ های ایران – ادبیات کوبا و چگوارا – چپهای اروپا و مشخصا رزا لوکزامبورگو و بسیاری از کتابهای دیگری که الان خاطرم نیست.

چون رشته ی دبیرستانم فنی و حرفه ای بود پیش دانشگاهی نداشتم و در ۱۷ سالگی دانشگاه قبول شدم (کرمانشاه) محیط دانشگاه کمی از مطالعه دورم کرد و سراغ کشف دنیای دور وبرم شدم و با دیوانگی که داشتم دوست داشتم هر چیزی را امتحان کنم و فقط به فکر خوشی و لذت و تفریح بودم. در ۲ سال دوره کاردانی چند کتاب در حوزه نرم افزار خواندم و زیاد روند کتابخوانی را ادامه ندادم بعد از اتمام کاردانی دوباره کتابخوانی شروع شد و این بار در سربازی بودم که دوباره سراغ کتابهای چنگیز آیتماتوف و شولوخف و سایر نویسندگان روس رفتم که شرح آن را دوران در لینک سربازی نوشته ام.

رفتن به کارشناسی هم با مطالعه دروس تخصصی نرم افزار همراه بود البته چند کتاب قطور در مورد اسلام خواندم و میخواستم اسلام را بفهمم یکی از اون کتابهای قطور ۱۰۰۰ صفحه ای نوشته محمد قطب بود به اسم اسلام و نابسامانیهای روشنفکران و چندین کتاب دیگر در خصوص مذهب. بعد از کارشناسی و شروع به کار کردن دوباره سراغ کتابهای تخصصی رفتم و چون در واحد کامپیوتر شرکت نفت بودم مطالعاتم در مورد شبکه های کامپیوتری بود در کنار این مطالعات به هک و اهمنیت علاقه مند شدم و حدود ۲ سال کار و مطالعه ی منظمی در زمینه شبکه و امنیت داشتم.و هنوز هم به شبکه و امنیت بیشتر علاقه دارم تا حوزه های دیگر کامپیوتر.

سال ۸۹ مشغول ثبت شرکت و رویا و استارتاپ و …. شدم و کل مطالعاتم رو کتابهای برایان تریسی تشکیل میداد در کنار برایان تریسی که تقریبا همه ی کتابهاش رو خوندم کتابهایی از جابز و بیل گیتس و سایر افراد موفق تکنولوژی میخواندم و در اون دنیا غرق بودم. با متمم زمانی آشنا شدم که به صورت تخصصی مشغول کارهای بازاریابی و فروش بودم و هر کتابی که در متمم معرفی میشد و یا سایر دوستان میگفتند مطالعه میکردم و لیست کتابهای بازاریابی و مدیریت و … که خوانده ام مربوط به دوره ی متمم است.در یکی دو سال اخیر هم سراغ ادبیات فرانسه رفتم و آثار روسو  وکامو سارتر و اگزوپری و آندره ژید و ولتر را زیر و رو کردم و عاشق تفکرات روسو شدم که الان هم ادامه داره . کتابهایی هم که توی این یک سال خوندم در همین بلاگ در موردش نوشتم.

در حال حاضر مطالعاتم محدود به تکنولوژی – بازاریابی و زبان انگلیسی است و اولویتهایم نیز همین کتابهاست مگر اینکه هوس کنم چیزی بخوانم!

 

شب و حقیقت

شب

شب٫ سرشار از تردید و ترس و تنهاییست

شب٫ کمین یک شکارچیست در سکوتی دلهره آور

شب٫ حرفی تلخ است که تا صبح باید در غم آن پوسید

شب٫ نگاهی سرد است که بهشتت را جهنم میکند

شب٫ فرو ریختن کاخ آرزوهاست

شب٫پژواک صدای خویشتن است

شب٫ بریدن از عذاب و لذت است

شب همان پوچیست٫ تمام حقیقت است

این راز را بیماری در بستر مرگ تعریف میکرد٫ دیوانه ای مینوشت وعاشقی آن را با صدای بلند میخواند

و یک رهگذر تنها٫ به یکباره احساس کرد

وقتی رهگذر به انتهای خیابان رسید بی اعتنا ایستاد و روی دیوار نوشت

همه چیز اینجاست و من همه چیزم

ف – ۶ بهمن ۹۵

 

در میان ژاپنی ها – بخش دوم

در میان ژاپنی ها – بخش دوم

به صفحه ۱۵۰ کتاب رسیده ام در قسمتی که آقای افشین منش وارد موزه ی جنگ هیروشیما میشود از شخصی که آنجاست در مورد حمله و آمریکا و جنایت آمریکا میپرسد و چون ایشان همون جو انقلابی دهه ۵۰ و ۶۰ را داشته ظاهرا احساس ضدیت زیادی با امپریالیست آمریکا کرده است و البته ایران را به عنوان کشور پیشرو اسلامی ضد امپریالیستی میداند. به هر حال جواب ژاپنی هم جالب بود که گفته بود چرا همش از آمریکا صحبت میکنید؟ چرا نمیگویی ما با ۱۰ سال تلاش مدام هیروشیمای بهتری درست کردیم؟ به هر حال جنگ اجتناب ناپذیر است و هر دو کشور مقصر چون ما هم آمریکایی ها زیادی کشته ایم و حتی در زمان قدرت کشورهای آسیایی زیادی را تار و مار کردیم این موزه برای ایجاد نفرت از آمریکا درست نشده بلکه به نسل بعد ما خواهد گفت جنگیدن فایده ای ندارد و نباید دنبال جنگ طلبی بروند و این موضوع نشان میدهد اگر هزار بار هم اینجا با خاک یکسان شود ما آن را از نو خواهیم ساخت.

در بخش دیگری از کتاب به کارخانه تویوتا اشاره شده بود و کنترل کیفیت تویوتا اونجا اشاره میشه که یک دکمه های در کارخانه تعبیه شده که هر کارگر زمانی که تشخیص دهد مشکلی زخ داده یا محصول کیفیت لازم را ندارد دکمه را فشار دهد و کل خط تولید را متوقف کند یعنی یک کارگر چنین قدرتی داشت که میلیونها دلار کالای در حال تولید را متوقف کند فقط به خاطر یک نقص جزیی این همان اهمیت کنترل کیفیت و اهیمت معنا دادن به کار کارگران و افراد معمولی جامعه است.

با هم قسمتهای از کتاب را بخوانیم:‌

کارگران نظرات خود را به صورت مکتوب به سرپرستان می دهند. چنانچه پیشنهادات ایشان د ر بهبود کیفیت تولیدات موثر باشد. تا سقف هزار دلار جایزه میگیرند. البته جایزه به صورت کوپن هایی است که با آن می توانند کتاب بخرند. به زعم وی کارگری که صاحب خلاقیت است. شایستگی این را نیز دارد که با کمک مالی کارخانه به معلومات خود بیفزاید ص ۸۴

 

در ژاپن مهندسین و مدیران کارخانجات باید از اصول اولیه حسابداری آگاه باشند تا بدانند تولید کارخانه با چه قیمتی ارایه می شود درک هزینه های مختلف خود به خود موجب کوشش در کاهش آن ها می گردد. از نظر ما یک مهندس فاقد آگاهی حسابداری یک مهندس واقعی نیست. درست است که تاکید همه ما روی کنترل و ارتقا کیفیت محصول است اما این مرحله دوم را در نظر داریم که محصول حاصله تا حد امکان ارزان تمام شود. این امر رقابت را در بازارهای خارج برای تولیدات ژآپن امکان پذیر می سازد ما این باور رایج را قبول نداریم که برای کیفیت بهتر باید قیمت بیشتر داد بلکه این تکلیف را می دانیم که هر روز بهتر و ارزانتر از روز قبل تولید کنیم. مردم موظف نیستند گرانتر بخرند ما مکلفیم ارزانتر تولید کنیم. ص ۱۳۶

زنان عصر جدید

زنان واهمیت فعالیت مفید

پ ن:

به دختران خود یاد دهید
قبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند،

مردان
غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند . . .

برتراند راسل

میخواهم قدری در مورد نصفی از جامعه بنویسم٫ نصفی از جامعه که  نقش مهمی به آنها داده نشده حتی در کشورهای پیشرفته هم اگر چه زنان پیشرفتهایی داشته اند ولی با چیزی که باید باشند و میتوانند باشند فاصله دارند. در واقع بیشتر زمان آنها با خرید کردن و اینکه چه چیزی بخرند تشکیل شده است و یا عادت به تنبلی و هدر دادن وقت. اینکه همه زنها باید شاغل باشند حرف گنده و بی خاصیتی است ولی اگر زنی شاغل نباشد میتواند حداقل در بخشهایی از خانه کمک حال شوهر یا خانواده اش باشد.

ولتر میگه : کار ما را از سه شیطان بزرگ یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ یعنی کاهلی – بدذاتی – و فقر حراست میکند.

به واقع هم چنین است اگر زنان مشغولیت و فعالیت مفید داشته باشند و زمانشان را به کاردستی یا DIY به قول فرنگی ها بگدارند یا لباسهای پاره را بدوزند مثل سابق (به جای خرید کرددن دوباره) یا کتابی در مورد آموزش تربیت کودکان بخوانند و یا درسهای متمم مربوط به مهارتهای پولی و کودکان را بخوانند دیگر فقط به این فکر نمیکنند چطوری میشود پول را خرج کرد.

هیچ چیز بیش از اینکه عده ای مدام در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کننند ذهن را محدود نمی کند و موجب پیدایش مسایل پیش افتاده خبرچینی بدخواهی برای دیگران مردم آزاری و دروغ نمی شود. وقتی که همه سرگرمند تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند. اما وقتی که هیچ کاری نمی کنند حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمت ها ناجورتر و خطرناک تر است. من حتی به خود اجازه میدهم که از این فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع نه تنها هر کسی باید به کاری بپردازد بلکه باید کاری باشد  که نیازمند اندکی دقت باشد. اعترافات- روسو ص  ۲۴۹-۲۵۰

یکی از راه های اصلاح این جامعه فروپاشیده و سست(ایران) که با ۵۰ درصد توان کار میکند و از آن ۵۰ درصد هم ۱۰ درصدش مفید است به کار انداختن موتور تحرک و تلاش و نشاط زنان است . معنا دادن به زندگی انسان مهمترین وظیفه هر انسان آگاه و آزادی میتواند باشد. و راهش این است که به زندگی آدمهای اطرافتان که میتوانند همسر خواهر دوست همسایه یا هر کسی باشند  معنا دهید و سعی کنید آنها را تشویق به انجام یک کار مفید کنید.
بی شک بازار مصرفی تمایل دارد که ذهن همه مردم هزینه محور باشد چون مغز خودشان درآمد محور است. پس درکنار فکر به اینکه چگونه خرید کنیم گهگاهی بد نیست که فکر کنیم چطور میشود پول درآورد. به واقع هم به دخل فکر کنیم و هم به خرج.

در کتاب در میان ژاپنی ها  اشاره میشه که در ژاپن و در حدود ۳۰ سال قبل کلاسهایی بوده  برای زنان خانه دار برای استفاده هر چه صحیح تر از وسایل خانگی و نگه داشتن آن. این همون چیز فراموش شده نه فقط در بین زنان بلکه برای همه هست. همه به داشتن فکر میکند و نگه داشتن چندان جذاب نیست از نگهداری وسایل بگیرید تا خانه و حتی روابط غافل از اینکه ارزش خیلی از چیزهایی که داریم و یا خواهیم داشت با نبودن همین اصل نگهداری سریع به ۰ می رسد.

میتوانیم خوش باشیم و به این مزخرفات بخندیم ولی آیا عقب افتادگی امروز ما نتیجه بی خیالی و اشتباهات نسل گذشته نیست؟ ما هم برای نسل آینده مسولیم که خود را اصلاح کنیم که معنای جدیدی به زندگیمان بدهیم که کمی به خودمان سختی دهیم. باور کنید کسی که میگوید انسان برای چریدن و خندیدن خلق  شده آدم متعادل و درستی نیست.
نجات فرهنگ و خانواده و هر چیزی تنها با کار میسر است و بطالت و بیکاری مثل کرمی است که همه جامعه را فاسد میکند. فکر نمیکنم مقدس تر و مفیدتر از این کلمه چیز دیگری داشته باشیم.

در پایان بگم اگر شما ۱۰۰۰ مثال نقض برای رد این حرفها بیاورید من ۲۰۰۰ مثال نقض می آورم ولی باور کنید به قول امیر خانی هر چقدر عددها را هم بالا و پایین کنید چهار ستون این خیمه جنب نمی خورد.
این نوشته ها را یک ناظر زندگی نوشته است که ممکن است اشتباه کند ولی احتمالش خیلی کم است عقده ای یا روانی یا متحجر یا … باشد..

در میان ژاپنی ها – بخش اول

در میان ژاپنی ها مردم و مدیران

مشغول خواندن کتب در میان ژاپنی ها هستم و ۱۰۰ صفحه از آن را خوانده ام این کتاب چاپ سال ۱۳۷۲ است. کتاب در مورد بازدید آقای افشین منشاز کشور ژاپن است  در دهه ۶۰ یعنی زمان جنگ ایران و عراق. آقای افشین منش مطالعات زیادی در خصوص فرهنگ و ا قتصاد ژاپن داشته است و کتاب ارزشمند دیگری دارد به اسم آموزش قلب ها و اندیشه ها که در مورد سیستم آموزش و پرورش ژاپن است در واقع علاقه ای به آموزش و پرورش یا تربیت و اصول آموزش ندارم و گرنه حتما این کتاب را هم میخواندم. جدیدا به فرهنگ و روش کار ژاپنی ها علاقه مند شده ام و جدیدا هم با سایت مرکز مطالعات ژآپن آشنا شده ام که شاید دیدنش برای شما هم جالب باشد.

در این سفر حدود ۲۰ نفر از کشورهای توسعه نیافته با هم در یک دوره آموزشی شرکت میکنند و مراکز صنعتی ژاپن را از نزدیک می بینند. از کارخانجات فنر سازی بگیرید تا ماشین سازی در حین بازدید مدیران ژاپنی روش کار و اصول خودشان را تدریس میکند و آقای افشین مهر  را یادداشت برداری میکند تا تبدیل به این کتاب با ارزش شود.

مهم ترین موضوعی که در کتاب به چشم میخورد تطبیق فرهنگ و باورهای ژاپن با اقتصاد و روش کار است همن کاری که در آمریکا انجام میشود. این یعنی کپی مدل ژاپنی در آمریکا میتواند منجر به شکست شود و بالعکس بارها در لابه لای صحبت ها اشاره شده که فرنگ و سنت و باورهای خودتان را پیدا کنید و بر اساس آن اقتصاد خود را بسازید افسوس که چه به عنوان مسلمان یا ایرانی و یا خاورمیانه ای تیشه به ریشه ی فرهنگ و باور و اصول خود زده ایم و دیگر دیواری نمانده است که به آن تکیه کنیم شاید همان کپی کردن برایمان توجیه پذیر باشد! در حین نوشتن این مطلب یادم آمد که کتاب مزیت رقابتی ملل را هم از پورتر بخوانم.

با هم پاراگراف هایی از کتاب را بخوانیم٫سخنانی از دکتر آکی موتو یکی از مدرسان دوره:

ژاپن از نظر منابع کانی٫ کشور فقیری است. بقای ما به واردات ما بستگی دارد که آن نیز در ارتباط با صادرات است. ما در کشوری زندگی میکنیم که ۷۵ درصد آن کوهستانی است و ۳ یا ۴ ماه از سال نیز گرفتار طوفان و بادهای شدید هستیم. لذا فرصت نداریم که لحظات را دوباره به دست آوریم. باید به وقت اهمیت بدهیم وشدیدا هم کار کنیم. در ژاپن فرصت ها تکرار نمی شود.

 

سابقه کار یکی از عوامل مهم در ترفیع و ارزیابی و ترفیع افراد است. در کشورهای غربی اگر به طور مثال بگویید: من ۱۷ سال در این کارخانه کار میکنم آنها این تصور را خواهند داشت که شرکتهای دیگر شما را جذب نکرده اند اما در ژاپن عکس این مورد جاری است و سابقه کار از عوامل پیشرفت است.

یاد میاد که در کتاب های  قبلی که خوانده ام این موضوع چندین بار تکرار شده بود و حتی آسیایی ها آمریکا را به خاطر داشتن مدیر عاملهای جوان ملامت میکردند. کتابهای مشابه قبلی (شرق آسیا)که خوانده ام شامل سنگفرش هر خیابان از طلاست نوشته کیم وو چونگ بنیانگذار دوو و کتاب دیدگاههای من نوشته ماتسوشیتا موسس پاناسونیک و یک کتاب دیگر هم از موسس Acer خوانده ام (استن شیه).

صحبتهای مدیر کارخانه فنر سازی توگو:

ما در اینجا تنها فلزات را تغییر شکل نمی دهیم بلکه افراد را نیز به عادات خوب تربی میکنیم. کارگران را متقاعد می سازیم تا در بهبود روش کار و بکارگیری بهتر ابزار نظر خودشان را بدهند و نسبت به روند تولید بی تفاوت نباشند. ۶۷

مفهومی که زیاد در این کتاب به چشم میخورد معنا دادن به کار افراد است داستایفسکی یه جایی میگه: اگر میخواهید کسی خودش را بکشد به او بگویید از یک کاسه آب را داخل کاسه ای دیگر کند و بالعکس تکرار کند بی شک یا خودش را خواهد کشت یا دیوانه میشود (همون کاری که توسربازی میکردیم- الحق جلال آل احمد در غرب زدگی خوب به خدمت سربازی و بیگاری تاخته است). تمام تلاش ژاپنی ها معنا دادن به کار افراد است یک رفتگر میگوید من مشغول تمیز کردن سرزمینم هستند یا کارگر فنر سازی میگوید اگر قطعات آن را بی کیفیت درست کنم امکان دارد ماشینی از جاده منحرف شود در این کشور هیچ کاری بی اهمیت نیست و هر کس جایگاه خود را دارد حتی در همون سالها مدیر کارخانه ماشین سازی میگوید ما رباتها را فقط جایگزین کارهای تگراری و خسته کننده میکنیم چون لیاقت و ارزش انسان بالاتر از این استت که یک کار تکراری و بدون خلاقیت را انجام دهد و ما نمیخواهیم کارگران خود را به انجماد فکری و سرخوردگی بکشانیم.

مدیریت باید با فلسفه توام باشد. فلسفه ساختن یک صنعت و فلسفه ساختن انسانها که در واقع ساختن کشور است. تنها با این سلاح است که انجام کار به ساعات خاصی محدود نمی شود بلکه این نیاز جامعه است که در مواقع بحرانی به استمرار بی وقفه تولید. حیاتی هدفمند می دهد.  ۶۹

بیشتر که برم جلو دوباره براتون مینویسم.

پ ن :خصیصه ی اصلی ژاپنی ها نظم و پشت کار است خودم را که نگاه میکنم الحق و الانصاف آدم پرتلاشی هستم ولی نظم و انظباطم در حد صفر هم نیست. میخواهم روی این ضعف شخصی بیشتر کار کنم.

مشکل بادر ماینهف و تولید خشونت

امروز فیلم The Baader Meinhof Complex را نگاه کردم این فیلم در سال ۲۰۰۸ ساخته شده و همان سال  از طرف آلمان به جایزه اسکار معرفی شده است٫ امتیاز این فیلم در IMDB امتیاز ۷٫۴ است.

داستان فیلم در مورد یک گروه آنارشیست-کمونیست در آلمان است که در میانه ی شلوغی های دهه های و ۶۰ و ۷۰ که از یک طرف جنگ ویتنام و نارضایتی های جنبش آنارشیست در اروپا را دارد و از طرفی کشته شدن چگوارا و مارتین لوترکینگ و جو جنگ چریکی مسلحانه به عنوان راه حل انقلابی. جالب اینه که فیلم با تظاهرات مردم مونیخ بر علیه شاه ایران شروع میشود که یک دسته آنارشیست این تظاهرات را به حمایت از مردم ایران انجام میدهند باید قبول کرد که بخش غیر مذهبی و حتی مذهبی ایران تحت تاثیر همین اتفاقات جهانی بودند.

چیزی که به ذهنم میرسه اینه که خشونت و فشار سیاسی و خفقان باز تولید خشونت است  و گروههای مسلح از داعش بگیرید تا چپ عموما نتیجه سرکوب و خفقان سیاسی و فقدان آزادی های عقیده وبیان هستند. نمیشود از مردم تریبون و روزنامه را گرفت و نگذاشت که آنها صحبت کنند و یا اعتراض کنند بعد انتظار به وجود آمدن جنبش های رادیکال و افراطی را نداشت. و اگر سیستم یا دولتی بخواهد صلح و امنیت و آرامش را در مرزهایش حفظ کند باید چون کشورهای مترقی غربی و شرقی (به غیر از وسط آن ) به آزادی های سیاسی احترام بگذارد٫ زندانیان عقیدتی و سیاسی را آزاد کند و حکم های سیاسی اعدام را ملغی کند و روزنامه ها و تلویزیون ها را نیز در اختیار همه قرار بدهد.

بی شک در کشوری مترقی با آزادیهای سیاسی اگر این شرایط مهیا باشد و باز هم شخصی یا گروهی دست به اسلحه ببرد و یا شورش کند آنموقع مردم یا به این شخص و گروه خواهند خندید و یا در تیمارستان بستری خواهد شد و در این شرایط آزاد دیگر شورشیان و انقلابیون و گروههای مسلح طرفداری نخواهند داشت و تبدیل به قهرمان هم نمیشوند.پس اگر کسی نتواند حرف و عقایدش را مطرح کند دست به اسلحه خواهد برد و شورشی میشود نمیشود در سرزمینی خشم و نفرت کاشت و عشق ومحبت و دوستی درو کرد میشود آن را ساکت کرد و از جایی بالاخره نشت خواهد کرد.    

بخشی از دیالوگ فیلم The Baader Meinhof Complex

دفاعیه اولریک ماینهف در دادگاه بعد از ۳ سال حبس و شکنجه خطاب به هیت منصفه و قاضی (او و گروهش مسول بمب گذاری و چندین ترور در اروپا هستند ) :

سوال این است که چگونه یک زندانی بخش انفرادی میتواند به مقامات نشان دهد که رفتارش تغییر کرده است؟ زیرا در تک سلولی که نمیتوان تغییر رفتار را به مسولین نشان داد تنها یک راه وجود دارد و آنهم خیانت کردن است. برای زندانی بخش تک سلولیها راه دیگری وجود ندارد. من حرف میزنم و او خاموش است که در آن صورت زندانی مرده است یا اینکه زندانی حرف میزند و این یعنی اعتراف و خیانت و به استناد همین حقیقت دادگاه عالی فدرال قطعنامه واضح و روشنی دارد: شکنجه میکنیم تا باعث درست شدن تردید و دلهره و ندامت و سرانجام تسلیم شود و بعد از آن سردرگمی و عذاب وجدان شخص تسلیمی را از پای در می آورد.

 

شناخت یا توهم شناخت

پ ن ۱۲ اردیبهشت:‌

ایمان میرزایی دوست عزیزم در بلاگش  پست جدیدی  نوشته است که در همین مورد است شاید الان چون در آستانه انتخابات هستیم جمع بندی همه ی این مطالب جالب باشد.

متن اصلی:

معلم عزیزم یک بار خطاب به من گفت شبکه های اجتماعی به انسان این حس توهم را میدهد که با هر نظری اعلام موافقت یا مخالفت کند و به خودش این حق را میدهد یعنی به نوعی با خود بزرگ بینی در اظهار نظر مواجه است٫ میخواهم پا را فراتر بگذارم و بگویم نه تنها شبکه های اجتماعی بلکه کتاب و اینترنت هم به این شکل عمل میکند به قول یکی از دوستان میشود لپ تاپ را باز کرد و از همه چی سردرآورد ولی واقعا اینطور است؟ آیا همه چیز قابل Share است ؟

چه بسیار افرادی که مثل من و شما تمایلی به اشتراک گذاری ندارند٫ چه بسیار افرادی که حرف های زیادی برای گفتن دارند ولی جرات حرف زدن ندارند٫ چه بسیار افرادی که دروغ مینویسند و حقایق را مخفی میکنند برای یک جامعه شناس یک کنجکاو یا محقق مسافرت میتواند الهام بخش عطش او باشد باید گاهی اوقات کتاب و اینترنت را دور کند و از نقاط دور افتاده ی کشورش دیدن کند تا بفهمد تفاوت یزد و اصفهان و قصر شیرین و اسفراین و کردستان و تهران و بشاگرد چه اندازه است و مدل ذهنی این افراد با توزیع ناعادلانه اقتصاد٫ آموزش و بهداشت و .. چه مدلهای ذهنی مختلفی را به وجود آورده است. نمیشود پای اینترنت و کتاب نشست و برای یک کشور شتر گاو پلنگی مثل ایران  تز سیاسی یا اجتماعی داد و آیا بهتر نیست هر مشکلی را در همان نقطه حل کرد؟

یک سخنرانی در سایت TED هست که در مورد خروج بریتانیا از اتحادیه اروپاست که به اصطلاح به آن Brexit میگویند. سخنران شخصی هست به نامAlexander Betts که دکترای جامعه شناسی دارد او تعریف می کند که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم انگلستان از اتحادیه اروپا جدا شده نخست وزیر استعفا داده وارزش سهام و پوند پایین اومده و اسکاتلند هم درخواست داده که از انگلستان جدا شود ولی آیا همه ی اینها یک شبه اتفاق افتاده؟
او ادامه میده و از روی نقشه نشون میده که کسانی که به جدایی بریتانیا رای دادند در قسمتهای جغرافیایی هستند که من حتی یک بار هم آنجا نرفتم و اصلا این آدمها و طرز فکرشان را نمی شناسم اینها صدای خاموشی بودند که در زمان نامناسبی باعث نابودی بریتانیا شده اند و بعد میگه برای یک جامعه شناس جای شرمه که هموطنانش رو نشناسه و من به خودم اومدم و پرسیدم چرا من افراد کشورم را نمی شناسم و چرا شوکه شده ام و….

اینجاست که کسانی که در بریتانیا یا جاهای دیگر پای سیستم نشسته بودند نتوانستند برکسیت را پیش بینی کنند همین افراد بعدا هم نتوانستند پیروزی ترامپ را پیش بینی کنند چون فکر میکردند تمام اطلاعات و داده های واقعی در اینترنت وجود دارد و اصول نیازی نیست خود را به موضوع ترامپ یا طرفداران برکسیت مشغول کرد.

در کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته آقای نراقی ازش سوال می پرسند:‌

شنیده ام روی جامعه شناسی کرد و کردستان مشغول کار شده اید آیا امکان دارد در این مورد توضیحی بدهید؟

– چرا که نه… اولا جامعه شناسی به آن مفهوم خاص که مورد نظر خیلی هاست نیست. بیشتر به یک تلاش می ماند کاملا شخصی و برای خودم. یعنی مطمئنا مصرف گزارشی و سمیناری ندارد. می خواهم کرد و کردستان را بهتر بشناسم. چه باور دارم اکثر قریب به اتفاق ایرانی ها با سایر اقوام ریشه دار همین سرزمین، به وی‍ژه اگر زبان و لباسش هم کمی فرق داشته باشد، ارتباطی ندارد. یعنی شناختی ندارند تا ارتباط داشته باشند… و این عدم ارتباط و شناخت صحیح تا به حال فجایعی را به وجود آورده. روی این کلمه ی «فجایع»
تاکید دارم، ضایعاتی باور نکردنی برای هر دو طرف به جا گذاشته… به هر حال، اگر بتوانم این مطالعه را شروع می کنم، چون هنوز تصمیم جدی نگرفته ام، و اگر دیدم کار به دردبخوری شد، آن وقت آن را برای مردم درست به سبک همین «جامعه شناسی خودمانی» منتشر خواهم کرد.

کاش همه ی کسانی که خود را جامعه شناس و روشنفکر و .. میدانستند اگر خواستند در مورد قسمتی از ایران اظهار نظر کنند مثل آقای نراقی به خودشان زحمت مسافرت میدادند یا میپذیرفتند که شناختی وجود ندارد  و اینترنتشان را مدتی قطع میکردند. و بعد از کمی زندگی در جاهای مختلف ایران نشست و برخاست و گوش دادن به حرف آنها به خانه شان بر میگشتند و بعد دوباره لپتاپ را این بار با دیدی روشنتر باز میکردند.