اگر فرزند دختر دارید نوشته ی النا بلوتی

http://www.gajmarket.com/Media/Thumbs/0019/0019277--.jpg

قبلا در خصوص تربیت کودک کتابهایی از روسو یا پیاژه و ماکارنکو  و … خوانده بودم. ولی اینکه به صورت تخصصی بخواهم در مورد تربیت دختران بخوانم خیر. کتاب “اگر فرزند دختر دارید” به صورت تخصصی در مورد تربیت دختران و شیوه شکل گیری شخصیت آنها در جامعه است.

با خواندن این کتاب می فهمیم که دختران در یک شرایط نابرابر و با پیش زمینه های ذهنی زیادی به دنیا می آیند که هر کدام از آنها میتواند تربیت دختران را به بیراهه ببرد. و  آمار نشان می دهد لطف و محبت مادران به فرزندان پسر بیشتر از دختران است این اظهار محبت بیشتر مادر به پسر ناشی از تمایلات فرویدی است و تمایلات پدر به پسر هم ناشی از اجداد دهقان اوست که پسرها را برای کار بیشتر میخواستند و دختران را بی فایده می دانستند پس دحتران از دو جهت مورد آسیب قرار گرفته اند حتی اگر سیستمهای مرد سالارانه و قوانین مذهبی و سیاسی را کنار بگذاریم.

حمایت و محبت مادر از پسر از  شیر دادن به نوزاد  تا مراحل بالاتر زندگی را شامل می شود و تبعیض ناخودآگاه قرنهاست که اثراتش باقی مانده هر چند که قبول میکنم کمرنگ تر شده است.

برای اولین بار جان استوارت میل در سال ۱۸۶۹ و در کتاب اسارت زنان مفهوم طبیعت زنانه را به پرسش کشید و نشان داد که چگونگی این صفات حاصل منطقی یک وضعیت تاریخی فرهنگی و اجتماعی مشخص است و گفت ضعف اراده زنان ناشی از تربیت نادرست آنها در بچگیست و به جنسیت آنان مربوط نمیشود.

زنان را سرزنش میکنند که اتکا به نفس، میل به استقلال و آزادگی و تمایل به پرورش شخصیت وشکوفایی فردی خود را ندارند حال آنکه در واقع این ها همان چیزهایی هستند که در مسیر زندگی دختران از آغاز تا هنگام بلوغ که زمان گزینش های اساسی است سخت ضربه میخورند و بسیار تضعیف میشوند. ص ۱۶ پیشگفتار

حال اگر زنان و دختران سرزمین خود را دیدیم که اراده ی کافی برای تغییر سرنوشت خود را ندارند و دچار ضعف ها و کاستی ها زیادی هستند باید متوجه شویم که این ضعف ها نه ناشی از جنسیت آنها بلکه ناشی از بی خیالی و بی لیاقتی والدین آنهاست که نتوانسته اند گوهر قدرتمند ذات انسانی او را به خودش نمایان کنند.

با هم پاراگراف هایی از کتاب را بخوانیم:

اگر مادر فرزندش را وادارد که در کوتاه ترین مدت ممکن شیر خوردن را به پایان برساند و در عین حال سر لگن به نتیجه محسوسی برسد در وجود کودک اضطرابی شدید شکل میگیرد که حاصل میل به گوش دادن به حرف مادر و ناتوانی انجام آن است. در این حال ناراحتی و تنش کودک ممکن است حاد شود. چنین کارهایی اگر از بزرگترها خواسته شود  بی تردید سادیسم نام میگیرد ولی روا داشتن سادیسم در مورد کودکان بسیار رایج است و هیچ کس به آن اعتنایی ندارد. ص ۶۲

 

میتوان تصریح کرد که مادرها در برخورد با دخترها خشک تر، سخت گیرتر و پرتوقع تر هستند (نسبت به برخورد با پسرها). به ویژه هنگامی که دخترها پرتحرک یعنی فعال، کنجکاو، مستقل، پرسروصدا و دارای جنب و جوش بسیار زودرس هستند. به عبارت دیگر رفتارهایی دارند که مردانه به حساب می آیند. دختر بچه ی کم تحرک یعنی آرام، منفعل و کم توقع بدون دشواری زیاد می پذیرد که خواسته های مادرش را برآورده کند زیرا این خواسته ها با نظم و ترتیب و ثبات سازگارند و در نتیجه چندان دلیلی ندارد که مادر و دختر با هم درگیر شوند اما با دختر بچه ی پر جنب و جوش و پر هیاهو (ویژگی هایی رفتاری که از نخستین روزهای زندگی آشکار میشود) نیز همانند دختر کم تحرک رفتار میکنند و او هم گاهی واکنش های تندی نشان میدهد و از آنجا که پر تحرکی دختر یگانه صفتی است که در کلیشه های عامیانه جای نمی گیرد، دخالت های خشونت آمیزی صوت می گیرد تا دختر بچه راهی جز این نداشته باشد که نوع خاصی از پرخاشگری به اصطلاح “زنانه” یعنی پرخاش به خویش گریه های طولانی و دلسوزی بری خود برگزیند. ص۵۶

 

ایرن لیزن مورد بسیار شاخص یک دختربچه ی پرتحرک بسیار بی قرار و شیطان را نقل میکند که پیش از دوازده ماهگی راه رفتن را شروع کرده و براساس آزمون هایی که روی او صورت گرفته در تمام عرصه ها رشد زودرس داشته است. جنب و جوش او در هجده ماهگی درگیری های گسترده ای را با مادرش در پی داشته است. مادر تصمیم می گیرد که قدرت مندانه و قاطعانه عمل کند او که جدی وسواسی و کمال طلب است دوست دارد  اصل راهنمای زندگی اش برقراری نظم در همه ی زمینه ها باشد. دو سه ماه بعد دخترش سر عقل می آید بسیار منظم می شود، مدت های طولانی به کارهای متعدد می پردازد، به نحوی که در سه سالگی بافتنی می بافد، در چهار سالگی وصله میکند، در پنج سالگی رختخوابش را به تنهایی مرتب می کند. اما شب ها دندان قروچه میکند و با خشم  و ناراحتی میخوابد  و به همین دلیل دوباره او را در معرض آزمون های روانی قرار میدهند…. ص ۵۸

پ ن نامربوط:

 

از ترجمه ی کتاب خوشم می آید و اسم مترجم را نگاه میکنم که نوشته محمد جعفر پوینده   به صفحه ی ویکی پدیا میرسم و میبینم در جریان قتل های زنجیره ای این اندیشمند و مترجم برجسته و تحصلیکرده سوربون فرانسه به قتل رسیده است نمیدانم به حال او گریه کنم یا به حال خودم . اعصابم ضعیف شده و کتاب را میبندم. روی سنگ قبرش نوشته شده :

نویسنده باید بار دو مسولیت بزرگ را که مایه ی عظمت کار اوست به دوش بگیرد . خدمت گذاری حقیقت و خدمت گذاری آزادی و نویسنده باید شرف هنر را پاس بدارد. خدمت گذار حقیقت و آزادی محمد جعفر پوینده

پوینده ی عزیز در سال ۹۷ برای تو مینویسم، کتابهایی که از بالزاک و ماکارنکو ترجمه کرده ای خواهم خواند و درباره ی آنها خواهم نوشت. دانه ای که تو کاشته ای آب خواهم داد تا روزی که به درختی تنومند تبدیل شود. ما خوب میدانیم که جلادان قادر به کشتن کلمات نیستند هر آنچه که نوشته شود در حافظه ی تاریخ و جامعه ثبت میشود. حتی اگر تو نباشی، حتی اگر من نباشم. اگر میلیونها ماهی نیز با قصه های تو بخواب بروند یکی از ماهیهای کوچک تا صبح خوابش نمیبرد و به دریا فکر میکند. حرف هایی که به فارسی گفته ای من آن را به کوردی ترجمه میکنم و برای بچه ام میگویم کلمه جاودانه است و این قصه ادامه دارد. راستی امروز بر حسب اتفاق سالروز تولد توست تولدت مبارک رفیق.

ترجمه ی کتاب دام محتوا و کمک به یاور مشیرفر

سلام دوستان

یاور مشیرفر پستی رو منتشر کرده و از دوستان خواسته که در ترجمه ی کتاب باهاش همکاری کنند قبلا یاور  و سایر دوستان در ترجمه ی کتاب فوکوس کمک کردند و این بار نوبت کتاب دیگری است. امیدوارم همه دوستان بتوانند در این کار خوب سهیم باشند .

دام محتوا

زندگینامه تورگینف نوشته ی هنری ترویات

کار نویسنده نشان دادن است و نه اثبات کردن – تورگینف

https://images.gr-assets.com/books/1345085998l/1869382.jpg

شب های زیادی را با خواندن آثار تورگینف گذارنده ام اما خوشبختانه این چشمه ی زلال کلمات و منطق و حکمت هنوز به پایان نرسیده است، خواندن تورگینف برای منی که کمی ایده آلیست هستم کمی عجیب و دور از تصور است چرا که تورگینف و نوشته هایش سرشار از اعتدال و بی طرفی است کسی که تمام شور و عشق و علاقه اش در نویسندگی و محرکش صرفا ادبیات بوده است و بس .

در هر حال وقتی با شور و هیجان سمت چیزی میرویم با خواندن آثار تورگینف به پیرمرد قوی هیکل و سرد و کاملا یخی روس برخورد میکنیم که با خونسردی و حوصله تمام هیجان و تعصب شما را منجمد میکند. تورگینف عشق را فدای عقل هیجان را فدای اعتدال و شهرت را فدای آرامش و اقدامات فوری را فدای صبر و حوصله میکند و همین طرز تفکر باعث میشود قشر جوانان روس در آن برهه ی زمانی بر علیه تورگینف موضع بگیرند این پیرمرد بی طرف گاهی مورد حمله حکومت بود به این دلیل که انقلابیها را نمیکوبد انقلابیها هم از او میخواستند که موضع روشنی بگیرد جوانان از او میخواستند با جرات و نترس بنویسید ولی این یادگار کهن روس خاموش و بی صدا با صبر و حوصله شما را به داستانهایش میبرد و میگفت کار نویسنده نشان دادن است و نه ثابت کردن.

تورگینف هم عصر تولستوی و داستایفسکی و پوشکین فلوبر و ساند و زولا و … بود(کاش در چنین عصری زندگی میکردم) در طول این کتاب انواع مقالات و نامه ها ی بین نویسندگان را می بینیم رنجور بودن و عصبی بودن داستایفسکی همانطور که از نوشته ها و شخصیت های مریضش معلوم است در این روایت هم قابل رویت است او در جبهه ی اسلاو دوست ها و طرفداران روسیه سنتی قراردارد و پوشکین و تورگینف هم در جرگه ی روس های مدرن و طرفدار غرب هستند.

خوشپوشی و ثروت تورگینف و همچنین نزاکت و آگاهی او باعث شده بود که در محافل بسیار بزرگ ادبی جهان چون ستاره بدرخشد در فرانسه با وجود اینکه صرفا یک مهاجر بود نایب رییس کمیسیون ادبی پاریس بود جایی که ویکتورهوگو رییس آن بود . انتقادات او از داستایفسکی و امیل زولا و حتی ویکتور هوگو خواندنی است او داستان بینوایان را به باد انتقاد میگیرد و میگوید این داستان هیچ شباهتی به زندگی واقعی ندارد و سراسر دروغ و تظاهر است همچنین میگوید قهرمانهای داستایفسکی همیشه طب دار و مریض هستند و الکی مریض میشوند! او مشکلی با تولستوی بزرگ نداشت و حتی او را تحسین میکرد نوشته ها و داستانهایش را تبلیغ می کرد و به فرانسه ترجمه میکرد ولی تولستوی کج خلق و مغرور بود یک ارباب زاده ی بسیار سخت گیر بود که البته متکی بر اخلاق و کلیسا بود و هیچ گاه طرفدار غرب نبود و روس را به همه چیز ترجیح میداد اهل شوخی و مزاح و مهمانی و زن بارگی نبود و به همین خاطر کیلومتر ها از فضای فکری تورگینف دور بود.

نقطه ضعف های تورگینف شاید از منظر اخلاقی بسار پررنگ باشد او هرگز ازدواج نکرد و تا میانسالی خود را با دختران و زنان رعیت  سرگرم بود و دختر ناخلفی هم داشت که او را بعدها به پاریس فرستاد تورگینف با خوهر تولستوی هم دوست بود و او هم یکی از صدهها رفیقه اش بود بعد ها و در میانسالی تورگینف عاشق یک خانم آوازه خوان شد و سالها در کنار او زیست این آوازه خوان که اسمش پولین ویاردو بود خود شوهر داشت و چند بچه هم داشت (یکی از آنها ظاهرا مال تورگینف بود) ولی ظاهرا شوهر پولین ویاردو به این موضوع توجه نمیکرد و تورگینف را در خانه ی خود پذیرفته بود!

تورگینف هر چقدر که پیرتر شد بیشتر مورد توجه مجامع بزرگ ادبی قرار گرفت و نوشته هایش دست به دست در میان رجال بزرگ میگشت و همه او را تحسین میکردند. در آثار تورگینف میتوان سرنوشت تلخ انسانها ، احترام به عقل و صبر ، عشق های نافرجام و الکی، احترام به طبیعت و توصیف مو به مو ی طبیعت را میتوان یافت آثار او روانکاوی سخت گیرانه داستایفسکی را کم دارد ولی روایت و داستانهایش بی نظیر است خواننده هر بار که انتطار معجزه یا اتفاق خوشایند را از تورگینف دارد کاملا نا امید میشود چرا که به عقیده ای این خداناباور هیچ معجزه ای قرار نیست رخ دهد .

 

پایان ترجمه ی کتاب FOCUS

ترجمه ی کتاب Focus با همکاری دوستای متممی و غیر متممی به پایان رسید . امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید. این تجربه ی جالبی برای انجام کارهای کوچک و عملی بود و دست عزیزانی که در این راه کمک کردند تک تک میبوسم. اسامی دوستان رو هم به زودی در قسمت درباره ی ما اضافه میکنم.

لینک وب سایت کتاب : Focus

 

نکاتی دیگر از امیل نوشته روسو

چند روز پیش و برای بار دوم کتاب امیل نوشته ژان ژاک روسو را خواندم و چند نکته ای از آن برایم جالب بود.

طبق رسوم و سنت خانواده ها معمولا بچه را در قنداق یا گهواره محکم می بندند طوری که اصلا نباید تکان بخورد ولی این سنت از کجا آمده است؟ معمولا زنها در زمانهای قدیم مدام مشغول کار و فعالیت بودند و بچه های قد و نیم قد زیادی هم داشته اند لذا چه کاری از این راحت تر که  بچه را محکم ببندند و خودشان کارشان را انجام دهند؟ در این هنگام بچه نه میتواند خرابکاری کند و نه به خود آسیبی برساند مادر هم با خیال راحت مشغول کارهایش میشود ولی روسو اشاره میکند که آزاد کردن دست و پای بچه ها باعث قوی شدن اعضای بدن طفل میشود همچنین خلق و خو وطبع او را مهربان میکند همچنین میگوید بچه ای را که ۹ ماه محبوس شده را بار دیگر چنان در تنگنای قنداق قرا میدهند که آرزو میکند کاش به جای اولم رفته بودم !

هنگامی که کودک خوی تند و خودخواه خود را نشان میدهد و مدام بهانه ی چیزهای مختلف را میگیرد تمرین های زیادی را میتوان در جهت تربیت مناسب او انجام داد مثلا اگر او از شما درخواست کرد شی یا وسیله ای را که د گوشه ی خانه است نزد او ببرید بهتر از شما طفل را در آغوش گرفته و نزد شی ببرید به این شکل دستور دادن همراه با زحمت برای او خواهد بود و کم کم خواهد فهمید نمی تواند صرفا با اشاره ی دست و گریه کردن اشیا پرواز کرده و نزد او بیایند.

در زمان که من بچه بودم بازیهای جالبی برای تقویت حواس ششگانه وجود داشت مثلا چشم هایمان را میبستیم و با صدای ضربه زدن تشخیص میدادیم که به مورد سوال یا معما نزدیکیم یا نه و هر چه قدر صدا بلندتر بود مما نزدیک تر میشدیم یا اینکه چشم هایمان را میبستیم و با بویایی و چشایی خود طعم غذا ها را تشخیص میدادیم تقویت کردن حواس ششگانه از جمله مورادی است که والدین باید برای آن برنامه ریزی کنند و حواس ششگانه کودک خود را تقویت کنند.

بچه های خود را وادار سازید که شب ها در بیرون از خانه به بازی کردن بپردازند و خود با او بازی کنید اگر بتوانید بازی های با نشاطی را ترتیب دهید که کودک شبانه بازی کند و لذت ببرد یقین داشته باشید که کودک شما هیچ گاه از تاریکی نخواهد ترسید و البته خاطرات خوبی را نیز از تاریکی در ذهن خود به یادگار خواهد داشت.

گفتارهایی درباره ی تربیت فرزندان

قبلا در خصوص تربیت فرزندان کتاب امیل را خوانده بودم همچنین نگاهی گذرا هم به روانشناسی کودک نوشته پیاژه کرده ام. اخیرا و بعد از خواندن پداگوژی ماکارنکو به این نویسنده روس علاقه مند شدم کسی که بیش از ۳۰۰۰ نفر آدم به بن بست رسیده و اراذل را تبدیل به آدمهای شریف و دکتر و مهندس میکند . فکر میکنم خواندن کتاب و توصیه های چنین انسان عمل گرایی همیشه درسهای زیادی برای من دارد.

گفتارهائی در باره تربیت فرزندان

کتاب فوق را من از اینترنت داتلود کردم و ظاهرا تجدید چاپ نمیشود. نکته های جالبی در خصوص تربیت فرزندان در کتاب نوشته که مهمترین مورد آن اصلی است که در همه ی کتابهای این چنینی میتوان یافت اینکه اگر میخواهید فرزندتان صادق، مهربان، شجاع باشد خودتان نیز صادق،مهربان و شجاع باشید. چرا که بچه ها تماما رفتار و اعمال بزرگترها را تکرار میکنند.

در قسمتی از کتاب به اهمیت آموزش بر اساس بازی و انتخاب اسباب بازی تاکید میشود مثلا ماکارنکو میگوید. خرید یک ماشین کوکی یا عروسک کوکی به نحوی که کودک هاج و واج آن را نگاه کند نه باعث تحرک بدنی و نه موجب تقویت ذهنی او میشود و اصولا چیز بی ارزشی است.

ماشین بازی کودکان و عروسک بازی آنها را میتوانیم مفید و هدف دار بکنیم تا کودکان از همان اوایل با هدفمند بودن زندگی آشنا شوند مثلا باید کودک را تشویق کرد که عروسک را بخواباند و او را بیدار کند و به او غذا دهد و یا برای ماشین اسباب بازی مسولیت و کار تعریف کرد.

چند شب پیش وقتی یکی از بچه های فامیل به خانه ما آمده بود به توصیه ماکارنکو من یک حبه قند را روی ماشین کوچکش میگذاشتم و میگفتم آن را تا انتهای اتاق ببر و قند را پیاده کن و برگرد. همین امور کوچک و ابتدایی را میتوان به بازی های کودکان اضافه کرد.

تمام کتاب در خصوص آموزش مسولیت پذیری و صداقت و وجدان کاری است که خواندنش را به علاقه مندان توصیه میکنم. پاراگراف جالبی که از کتاب یادداشت برداری کرده ام را برایتان مینویسم:

تمام تدابیر خانواده باید علاقه به ورزش را در کودک تشویق کند معذالک باید مراقب بود که این علاقه به علاقه ی یک ناظر یا یک طرفدار تبدیل نشود. هر گاه فرزند شما علاقه ی شدیدی به کلیه مسابقات فوتبال ابراز دارد اسامی تمام رکوردارها و اصطلاحات ورزشی و ارقام ریز رکوردها را بداند اما خودش در هیچیک از محافل ورزشی شرکت نجوید یخ بازی نکند اسکی نکند و… نفع چنین علاقه ای به ورزش بسیار ناچیز و اغلب برابر با ضرر است. همین طور اگر فرزندتان شطرنج بازی نکند علاقه ای که به شطرنج نشان می دهد ارزش چندانی ندارد. هر خانواده ای باید در این راه تلاش کند که فرزندانشان نه تنها از نظر علاقه بلکه از نظر تجربه شخصی هم ورزشکار باشند. مسلما در این مورد چنان خود پدر و مادر در بازیهای ورزشی شرکت جویند خیلی بهتر است .

دیدرو از نگاه پیتر فرانس

پ ن : اینکه من کتاب میخوانم شاید شما را به شبهه بیاندازد و از خود سوال کنید اصلا قصد این شخص از کتاب خواندن چیست؟ واقعیتش این است که هیچ قصدی ندارم و هیچ انگیزه ی خاصی ندارم. نه میخواهم دانشم را افزون کنم و نه تمایل دارم کار بزرگی انجام دهم و نه میل دارم کتابخواندن را شبیه یک کار مهم جلوه دهم. خیر کتاب خواندن من شبیه فیلم یا سریال دیدن دوستانم است منتهی هر کسی از چیزی لذت میبرد و من واقعا از کتاب لذت میبرم. سر راست بگویم کتاب برای من ابزار نیست. خیر من کتاب را تنزل نمی دهم انسان از معشوقه ی خود ابزار نمی سازد.

پیش تر در کتاب اعترافات وقتی با روسو و دنیای او آشنا شدم و البته از ولتر و دیدرو هم مطالبی شنیدم و فهمیدم که روسو با این دوشخص نزدیک بود و نامه نگاری های زیادی بین آنها در جریان بود. در واقع شالوده عصر جدید داشت در فرانسه و در انقلاب فرانسه شکل میگرفت. وقتی کتابی میخوانم سعی میکنم اشارات نویسنده و ارجاعات او را تعقیب کنم تا بعدا از نویسنده های دیگر و کتابهای دیگری نیز بخوانم برای من دیدرو حکم نویسنده ی مجهولی را داشت که مشتاق به خواندن افکارش بودم.

پیتر فرانس در کتاب ۱۶۰ صفحه ای خود به شرح جزییات آثار و زندگی دیدرو پرداخته است که البته با خواندن این کتاب هنوز تشنگی من مرتفع نشده و حتما کتاب برادرزاده رامو اثر دیدرو را نیز خواهم خواند. دیدرو هم عصر روسو بود منتها تمام تلاش دیدرو نه در پیگیری هدف و فلسفه ای مشخص بلکه به دنبال تالیف دایرالمعارف فرانسه بود که نام او نیز به همین سبب شناخته شده است.

با هم قسمتهایی از کتاب دیدرو اثر پیتر فرانس را میخوانیم.

دیدرو هیچگاه به یقین درستی در مورد خداوند نمی رسد و همیشه میان شک و حقیقت دست وپا زده است. در اندیشه های فلسفی او توضیح می دهد که مرد نابینایی در بستر مرگ به کشیش پروتستان اشکال میگیرد که استدلال مبتنی بر طرح حکیمانه کاینات برای کسی که قادر به دیدن نیست ضعیف است. خود وجود نابینایان و موجوداتی غیر عادی نظیر آنان وجود نظم والایی را که خدا باوران به آن باور دارند محل تردید قرار می دهد. در قسمتی از کتاب میگوید:

آقای هولمز این جهان چیست؟ ترکیبی مفروض از تغییرات که همه صور آن دلالت دارد به گرایش پیوسته ویرانی. توالی پرشتاب موجوداتی که در پی یکدیگر می آیند یکدیگر را به جلو می رانند و محو می شوند. تقارنی گذرا با نظمی موقت. ص۵۷

دیدرو در اندیشه های فلسفی که در سال ۱۷۶۳ منتشر شد بسیار بی سابقه مسیحیت و ادیان الهی مایه ی ننگ و بی آبرویی عقل و منبع بدبختی معرفی میکند. در فرجام سخن آن مردم گریز خیالی وصف شده که انتقام خود  را از آدمیزادگان می گیرد.

برای تنبیه آنان به کیفر اعمال نادرست و بدبخت ساختن آنان به آن اندازه که سزاوارند چه می توانم بکنم؟ چه خوب بود اگر می توانستم تا آن را به وجود خیالی بزرگی مشغول سازم که آن را مهمتر از زندگی خود بشمارند و هرگز بر سر آن نتوانند توافق کنند. ص۶۰

دیدرو ظاهرا مانند مارکی دوساد رذایل احتمالی انسان را غریزی و طبیعی دانسته و از آن دفاع کرده است. در جایی میگوید

می دانم که وحشت وبی نظمی را به میان نوع انسانی میکشانم. لیکن من باید بد حال باشم یا مایه ی بدحالی دیگران گردم. و هیچکس برایم از خود من عزیزتر نیست. هیچ کس نباید به خاطر این نفس پرستی ملامتم کند. در اختیار من نیست که غیر از این باشم. قوت بیان آوای طبیعت در هیچ حال بیشتر از آن زمان نیست که به سود خود من سخن می گوید. ص ۹۲

ضرب المثل روسی وجود دارد که میگوید:  روباه چیزهای زیادی میداند اما خارپشت یک چیز بزرگ میداند به گمانم دیدرو در قیاس با روسو روباه است چرا که هیچ گاه نتوانست آرا و نظراتش را منسجم و سامان دهی کند.

داستان پداگوژیکی نوشته ماکارنکو

پ ن : اعتراف میکنم که مثل سابق فرصت کتاب خواندن ندارم و این لذت بی همتا مدتیست که ازم دریغ شده . گرفتاریهای کاری و مشغله های روزمره زمان و توانم را بلعیده است – به هر حال یاور مشیرفر زحمت کشیده و کتاب داستان پداگوژیکی را که خودم ازش خواسته بودم برام فرستاد من هم گزارش به خاک یونان را براش فرستادم.

این کتاب در مورد اتفاقات بعد از انقلاب اکتبر شوروی است انقلابی که شوروی را به اندازه صدها سال جلو برد و یک حکومت تزاری و فئودالی به یکباره ابرقدرتی از لحاظ نظامی و هوافضا و کشف و اختراعات جدید شد و همچنین جدی ترین رقیب برای آمریکا .

در سالهای ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ شورای ایالتی آموزشی شوروی تصمیم گرفته بود که یک مکان برای بچه های مجرم و بی سرپرست و بزهکار درست کند چیزی شبیه دارالتادیب خودمان که بعدا اسمش را به افتخار نویسنده شهیر و پرآوازه جهان گورکی نامیدند . وظیفه ی تعلیم و تربیت این نوجوانان هم به عهده ماکارنکو بود در خلال آموزش و مشقات آن ماکارنکو دست به قلم شده و دو جلد کتاب را در این خصوص نوشته که من فعلا جلد اول آن را تمام کرده ام . در خصوص فرم کتاب باید بگویم که ترجمه ی بدی شده و ای کاش با ترجمه ی جدید تجدید چاپ میشد همچنین به نظر نمی آید ماکارنکو را بتوانیم در رده حتی نویسنده های متوسط شوروی وقت قرار دهیم و چندان دست به قلم نیست. اما از لحاظ محتوا این کتاب بسیار ارزشمند است. خصوصا برای کسانی که آموزش را یگانه راه پیشرفت و توسعه میپندارند و باور دارند که مردم بیشتر از هر چیزی به آموزش نیاز دارند.

ماکارنکو

قسمتهایی از کتاب را با هم بخوانیم:

در میان سوالهای گوناگونی که از من می شد سوالی هم درباره ی تربیت مختلط دختران و پسران وجود داشت. در آنموقع تربیت مختلط دختران و پسران در کلونی ها بر طبق قانون ممنوع بود. کولونی ما در سراسر اتحاد جماهیر شوروی تنها جایی بود که در آن پسران و دختران با هم تربیت میشدند. هنگام پاسخ دادن به این پرسش من لحظه ای رایسا را به یاد آوردم ولی در تصور من حتی آبستنی احتمالی او در مسئله ی تربیت مختلط دختران و پسران هیچ تغییری نمی داد. من به کنفرانس گزارش دادم که وضع کلونی ما از این حیث کاملا مرتب و منظم است. ص ۱۱۶

نکته ی جالبی در مورد کتاب این بود که در چند نوبت ماکارنکو وقتی هیچ راه حلی برای آموزش یا تفهیم این نوجوانان شرور پیدا نکرد مجبور به کتک زدنشان شد و حتی با اسلحه آنها را تهدید کرد البته خودش نیز اذعان میکرد که هیچ راه حل دیگری به ذهنم نمیرسد و هرکاری که میکنم جواب نمیدهد. بعدها گویا شمار این شروران که ماکارنکو تربیت کرده از مرز ۳۰۰۰ نفر میگذرد وبسیاری از آنها تبدیل به دانشمندان و یا افراد برجسته شوروی میشوند. کسانی که با افتخار میگویند بله ما متعلق به کلونی گورکی هستیم و آموزگار ما نیز ماکارنکو است.

” بسیاری از شاگردان کولونی کتاب خواندن را دوست داشتند، ولی خیلی از آنان نمیتوانستند کتابی را به آخر برسانند. باینجهت ما قرائت همگانی با صدای بلند را رسم کردیم و در این قرائتها معمولا همه شرکت میکردند. یا من و یا زادوروف که تلفظی بسیار عالی داشت، کتاب میخواندیم. در طول نخستین زمستان ما تعداد زیادی از آثار پوشکین، کارولنکو، مامین-سیبریاک، ورسایف و بخصوص ماکسیم گورکی را خواندیم.

آثار گورکی در محیط ما اثری شدید ولی دوگانه بجا میگذاشتند. … از آثار گورکی “کودکی” و “در میان مردم” تمام شاگردان را مبهوت کرد. نفس‌ها را در سینه حبس کرده و گوش میدادند و خواهش میکردند تا ساعت دوازده هم شده، برایشان بخوانیم. وقتی من تاریخچه‌ی زندگی ماکسیم گورکی را برایشان تعریف کردم ابتدا به گفته‌هایم باور نکردند، از این داستان متحیر شده بودند و ناگهان این مسئله افکارشان را بخود جلب کرد:

–          پس معلوم میشود که گورکی هم آدمی از قبیل ماست؟ میفهمی، عجب عالیست!

ماکسیم گورکی در مورد او میگوید :

“چه کسی میتوانست تا این درجه به طرزی غیرقابل شناختن صدها کودک را که زندگی با چنین وضعی قساوت بار و تحقیرآمیز مچاله شان کرده بود تغییر دهد؟ آنتوان سیمونویچ ماکارنکو بدون تردید آموزگاری پراستعداد است. شاگردان کولونی واقعا او را دوست دارند و درباره او با چنان لحنی پرافتخار صحبت میکنند که گویی آنها خودشان ماکارنکو را درست کرده‌اند. او به ظاهر سخت‌گیر، انسان کم‌حرف و سنش کمی از چهل سال بالاتر است، بینی بزرگ و چشمان تیزبین و خردمند دارد، او به آموزگاری روستایی و نظامی از زمره”آرمانی ها” شباهت دارد. با صدایی خفه و یا گرفته و سرماخورده صحبت میکند، با تانی حرکت می کند، برای سرکشی به همه جا فرصت میکند، همه چیز را میبیند و هر یک از شاگردان کولونی را می شناسد و از هر شاگرد با پنج کلمه جنان تصویر می کشد که گویی از طبیعت و سرشت‌اش عکس فوری برداشته است. ظاهرا در وجودش این احتیاج تکامل یافته است که ضمن عبور به طرزی غیر مشهود کودکان را نوازش کند و به هریک از آنان سخن دل‌انگیز بگوید و برایشان تبسم کند و به سر تراشیده‌شان دست نوازش بکشد”

Makarenko.jpg

برای خواندن عمیق ترین تئوری های آموزشی ماکارنکو بد نیست اگر این مقاله را نیز بخوانید

در ایران نیز کتاب گفتارهایی درباره تربیت فرزندان از همین نویسنده ترجمه شده است .

کتاب گزارش به خاک یونان بخش پایانی

توی بخش اول در مورد این کتاب کمی صحبت کردم و به نظرم این کتاب نسبتا حجیم ۵۵۴ صفحه ای بیش از حد کش اومده!‌شاید اگر ۲۰۰ صفحه ای از آن کم میشد کتاب شاهکاری از آب در می آمد آدم ناخودآگاه یاد سریالهای تلویزیونی می افته که تمومی نداره وهی کش میاد. نویسنده در سیر مسافرت خودش با تفکرات نیچه و بودا و لنین آشنا میشه و در موردشون مینویسه. او به فرانسه و ایتالیا و روسیه و خیلی از جاهای دیگر مسافرت میکند و زندگیش را وقف نوشتن- فلسفه و جستجو میکنه. هیچ گاه ازدواج نمی کند و مدام چون باد از جایی به جای دیگر در حرکت است. با هم قسمتهای از بخشهای پایانی کتاب را بخوانیم. کتابی که دیروز تمامش کردم.

کازانتزاکیس زمانی که به کرت برمیگردد و البته از قدرت نویسندگی خودش سرمست میشود میگوید:

همچنان که در حیاط زیر باران بالا و پایین میرفتم. فریاد زدم راه این است وظیفه ام این است. هر انسانی در کارزار با دشمن هیئت او را به خود می گیرد. کارزار با خدا حتی به قیمت نابودی ام مرا شادمان میساخت او برای آفریدن دنیا گل برگرفت من کلمات را برگرفتم. او انسانها را آفرید که میبینیم بروی زمین میخزند. و من با هوا و تخیل ماده های سازنده رویا انسانهای دیگری با روح بیشتر سرشته میکنم: انسانهایی که در برابر تاراج زمان مقاومت می کنند. در حالی که انسانهای خدا می مردند انسانها من زنده میماندند. ص ۱۵۶

زمانی که او عشق دخترک را رها میکند و از او میپرسند چرا او را رها کردی جواب می دهد:‌

یا به این خوشبختی خو میگرفتم که در این صورت عظمت و جلالش را از دست میدادم یا به آن خو نمی گرفتم و همواره بزرگش می داشتم که در آن صورت خود را کاملا می باختم. یک بار زنبوری دیدم که درون عسلش غرق شده بود و درسم را آموختم. ص ۲۰۰

در توصیف خودش هنگام جوانی میگوید :‌

من خشن و کم حرف بودم. ذهنم مالامال سوال بود و درونم عرصه ی کشمکش های فلسفی. ظواهر مرا نمی فریفت زیرا در ورای چهره ی زیبا جمجمه می دیدم. از ساده لوحی عاری بودم و اطمینانی به هیچ چیز نداشتم. شاهزاده به دنیا نیامده بودم در تلاش بودم که شاهزاده شوم. ص۲۰۶

کانتزاکیس زمانی که در پاریس زندگی میکرد کاملا تحت تاثیر افکار نیچه قرار گرفت و او را پیامبر وحشی میخواند.

امان از دست دغلبازی مذهب که پاداش و کیفر را حواله ی آخرت کرده است تا ترسوها و بردگان و رنجوران را تسلا دهد و برآنشان بدارد که صبورانه سر پیش ارباب خم کنند و این زندگی خاکی را بی هیچ و آه و ناله ای متحمل شوند. این مذهب چه بساط بده بستانی است که در این دنیا یک شاهی روی آن می اندازی و در آخرت کرورها شاهی عوض میگیری چه دغلبازی و زشوه خواری و حماقتی!‌ نه انسانی که در امید بهشت و ترس از جهنم است نمی تواند آزاد باشد. شرم بر ما باد اگر همچنان در کار مست شدن در میخانه های امید و دخمه های ترس باشیم.ص ۳۵۹

و دوباره تحت تاثیر نیچه و به ستایش از او می نویسد

بنابراین بایستی دست به انتخاب نومیدانه ترین جهان بینی ها بزنیم. و اگر بر حسب تصادف خود را گول میزنیم و امید و جود دارد چه بهتر باری با این شیوه روح انسان حقیر نمی شود و نه خدا و نه شیطان نخواهند توانست با این گفته که روح مانند آدم حشیشی نشئه می شود و بر اثر ساده لوحی و کم دلی یک بهشت تخیلی سرشته می کند تا مغاک را بپوشاند آن را به مسخره بگیرند. ایمان تهی از امید شاید در نظرم نه حقیقی ترین که متهورانه ترین ایمان بود. امید مابعد الطبیعی را طعمه ای می انگاشتم که انسانهای واقعی به آن دندان نمی زدند. خواستار چیزی بودم که به قامت انسان برازنده بود. انسانی که زنجموره نمی کند تن به خواهش نمی دهد و عجز و لابه نمی کند. آری این بود آنچه میخواستم. صد آفرین به نیچه قاتل خدا او بود که به من شهامت داد تا بگویم این است آنچه میخواستم. ص۳۶۶

کانتزاکیس در مسکو هنگامی که شاهد به خاک سپاری لنین است میگوید

او زنده در پیراهن خاکستری رنگ کارگری آرمیده بود. پرچم سرخ از کمر به پایین پوشیده بود. دست راستش را گره کرده و دست چپش را باز بروی سینه نهاده بود. چهره اش گلگون و خندان و ریش کوتاهش به رنگ بور بود. درون شیشه ی مرتفع آکنده از آرامش بود. توده های روس جذبه آلود خیره شده بودند. چند سال پیش که چهره ی گلگون و بور عیسی را بر پرده های تذهیب کاری و صلیب وار تماشا می کردند همین نگاه خیره را داشتند. این مرد نیز عیسی بود. عیسایی سرخ. جوهر یکی بود جوهر جاودانی بشریت سرشته شده از بیم و امید چیزی به جز اسم فرق نکرده بود. ص۴۳۱

زمانی که کانتزاکیس به دیدن گورکی میرود و تعریفش از گورکی

گورکی با صدایی شیرین و آرام و مختصر پاسخ می داد و بی وقفه سیگار روشن میکرد. لبخند تلخ او به گفتار آرامش حال و هوای عمیق و تمرکز یافته ی تراژدی میداد. وجود انسانی را در او حس میکردی که مصایب زیادی را متحمل شده است و هنوز متحمل میشد. انسانی که آنچنان مناظر ترسناکی دیده بود که هیچ چیز نه جشن و شادی های روسیه و نه شهرت و افتخاری که کسب کرده بود نمی توانست آنها را بزداید. پشت چشمان آبی او سیل اندوهی سخت و علاج ناپذیر دیده میشد. ص ۴۴۲

در پایان باید بگویم این کتاب را نباید سریع خواند و باید هر شب چند صفحه ای آن را بخوانید چون اگر اصرا به تمام کردنش داشته باشید خسته میشود. فقط باید با نویسنده دوست بشید و کم کم بخوانید !

کتاب گزارش به خاک یونان- بخش اول

کتاب گزارش به خاک یونان هدیه ی دوست عزیز و همشهریم سامان عزیزی است که اگر عضو سایت متمم و یا خواننده بلاگ آقای شعبانعلی باشید حتما او را هم می شناسید. عادت خوب تبادل کتاب یک سالی هست که بین دوستان متممی رواج پیدا کرده و به نظرم حال خوبی به همه کسانی میدهد که اهل مطالعه هستند. لازمه که بگم چند روز پیش ۳ کتاب خیلی خوب از یاور مشیرفر هدیه گرفتم که واقعا خوشحالم کرد و من هم تا چند روز آینده ۲ کتابی که بهش قول داده ام برایش میفرستم.

این کتاب را نیکوس کانتزاکیس نوشته است نویسنده ی مشهوری که در این زندگی نامه ی خود نوشت به شرح انواع افکار و عقاید و مسیر زندگی خود در کرت و یونان و … می پردازد. الان که ویکی پدیا را خواندم فهمیدم که روی سنگ قبرش نوشته است: «نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم» . امیدوارم در آینده بتوانم کتاب  آزادی یا مرگ او را نیز بخوانم.

پاراگرافهایی از کتاب گزارش به خاک یونان.خطاب به پدربزرگش و در ابتدای کتاب مینویسد: 

ای سپهسالار گزارشم را بشنو و داوری کن. پدر بزرگ حدیث زندگی ام  را بشنو و اگر در رکاب تو جنگیدم. اگر زخم برداشتم و نگذاشتم کسی از رنجم آگاه گردد. اگر هیچ گاه پشت به دشمن نکردم دعای خیرت را از من دریغ مدار‌. ص ۱۷

 

والدینم در رگهایم جریان دارند: یکی خشن سخت و عبوس و دیگری ملایم مهربان و با تقوی. ایشان را همواره با خود داشته ام. هیچ یک نمرده اند. مادام که زنده باشم آنان نیز در درونم زنده خواهند بود و برای حکومت کردن بر پندار و کردارم ستیز خواهند کرد. همه ی عمر تلاش میکنم تا آنان را آشتی دهم تا یکی قدرتش و دیگری ملایمت خود را به من دهد. تا ناسازگاری آنان را که بی امان در درونم جریان دارد در دل پسرشان به هماهنگی بدل کنم.ص ۴۷

توصیف زیبای کانتزاکیس از کرت و از دوران بچگیش  
در آن دوران روزها دیر پا و یکنواخت می گذشتند. مردم روزنامه نمی خواندند. هنوز رادیو تلفن و سینما پیدا نشده بود. زندگی بی سروصدا و جدی و بی حرف پیش می غلتید. هر کس دنیای بسته ای بود و چفت و بست خانه ها هم انداخته. بزرگان خانواده روز به روز پیرتر می شدندو به نجوا سخن میگفتند مبادا صدایشان شنیده شود. در نهان نزاع می کردند یا خموش ناخوش می افتادند و می مردند. سپس برای بیرون آوردن جسد در باز میشد و لحظه ای در چهاردیواری خانه رازشان برملا میشد. اما دوباره در بسته میشد و از نو زندگی به جویدن بی سروصدای عمر مشغول میشود. ص۷۷
و نظر کانتزاکیس در مورد دن کیشوت نوشته سروانتس
بعدها که سروانتس را خواندم. قهرمان او دن کیشوت برایم قدیس و شهیدی بزرگ می نمود که در میان مسخره و خنده روانه شده بود تا ورای روزمرگی ها به کشف جوهری بپردازد که پشت نمودها پنهان است. کدام جوهر؟ آن زمان نمی دانستم. بعدها فهمیدم تنها یک جوهر وجود دارد و همیشه هم همان است. با این حال انسان به جز در هم ریختن ماده و تسلیم روح به هدفی که مایه ی تعالی فرد میشودهر چند آن هدف افسانه ای باشد راه دیگری نیافته است. وقتی دل باور میکند و دوست می دارد افسانه ای وجود ندارد. چیزی به جز شهامت توکل و عمل پربار وجود ندارد. ص۸۲
 کانتزاکیس و جوانی 
جوانی جانوری کور و ناهمگن است. غذا می خواهد اما نمی خورد. خجالت می کشد بخورد. خوشبختی در کوچه میگردد و کافی است سری برای آن تکان دهد و خوشبختی از روی میل می آید اما سر تکان نمی دهد. شیر آب باز را میکند و می گذارد زمان بدون مصرف جاری و گم شود. گویی زمان آب است. جوانی چنین است: جانوری که خودش نمی داند جانور است. ص ۱۴۰