ما و اطرافیان ما، مقابله ی ما با ترس های وجودی

پ ن:  با نگاهی به کتاب روان درمانی اگزیستانسیالیسم نوشته ی اروین یالوم و پادکست رواق از فرزین رنجبر

میخواستم شما را با سه نوع سازوکار دفاعی آشنا کنم که متاسفانه در جامعه ی ما بسیار رایج است.

جلوگیری از ترسیم نمودار زندگی

بدون شک افراد زیادی را دیده اید که بعد از ده سال از زمان اعزام هنوز به خدمت نرفته اند یا بعد از چند سال زندگی مشترک هنوز بچه دار نشده اند، یا پشت دیوارهای دیگری از زندگی مانده اند. زندگی را اگر یک پاره خط در نظر بگیریم نقطه هایی مثل ازدواج،بچه دارشدن،پذیرش مسئولیت های شغلی، دانشگاه رفتن،کنکور و سربازی را میشود روی این خط ترسیم کرد.

اما بعضی از اوقات ما از ترسیم این نمودار هراس داریم و در مقابل ترسیم کامل آن مقاومت میکنیم. ترس از ترسیم نمودار زندگی یکی از ترس های وجودی ماست ما با بچه دار نشدن به خیال خود نمودار زندگی را قطع کرده ایم و به پیر شدن و مرگ نمی رسیم یا با ازدواج نکردن تا آخر عمر یک پسر یا یک دختر جوان باقی خواهیم ماند و مسیر زن یا مرد شدن،والد شدن، میانسالی، پیری و مرگ را قطع میکنیم.

البته مسیر زندگی هر کسی متفاوت است و قرار نیست چنین مسیری برای همه ترسیم شود. اما هرگاه در نقطه ای از این مسیر ایستادید حتما فکر کنید که ریشه های این تصمیم از کجا نشات میگیرد؟ آیا این انتخاب ناخودآگاه ماست یا خودآگاه ما.

سندرم آشیانه ی خالی

مادران و پدران زیادی را میشود (طبق تحقیقات در میان مادران خانه دار شایع تر است)نام برد که به چنین وضعیتی دچار هستند. والدین به صورت ناخودآگاه در برابر ازدواج فرزند آخر مقاومت میکنند و چنان رابطه ی صمیمانه ای با فرزند خود برقرار میکنند که جدایی برای هر دو به امری محال تبدیل میشود. البته این کار به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد یعنی امکان دارد که مادر بگوید من دوست دارم که بچه ام ازدواج کند و سروسامان بگیرد ولی سندرم آشیانه ی خالی یا empty-nest-syndrome مانع از این کار میشود. ترس از تنهایی یکی دیگر از ترسهای وجودی ماست که در کهنسالی ما را از آشیانه ی خالی میترساند و میترسیم بعد از رفتن همه ی فرزندان خانه ای سوت و کور نصیب ما شود و احساس تنهایی کنیم.

البته والدین باید زندگی شخصی خود را دنبال کرده و آن را به زندگی فرزندانشان گره نزنند، چنین ترسی در والدین متاسفانه در آینده باعث عدم استقلال فرزندان و وابستگی آنها میشود و از آنها موجوداتی ضعیف و متکی خواهد ساخت(آنچنان که شاید در اطراف خود دیده باشید).

دیکتاتوری در قلمرو محدود:

سالها پیش که در شرکت نفت کارمند بودم یک آبدارچی داشتیم که روی آبدارخانه اش خیلی حساس بود. مثلا اگر اونجا یک قطره چای میریختی یا به سماور دست میزدی داد و بیدادش بلند میشد به نوعی رییس آبدارخانه بود و یا بهتر بگویم دیکتاتور آبدارخانه. مثالهای بسیار زیادی رو میشه آورد که وقتی ما قلمرو محدودی در زندگی داریم تبدیل به دیکتاتور میشویم مثل خادم مسجدی که به هر آفتابه ای که دست میزدی از دور هوار میکشید  یکی دیگه رو بردار بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد صرفا برای اعمال قدرت در دایره ی کوچک دستشویی. این جا کاخ سلطنت کوچک من است و همه باید از من اطاعت کنند.

توصیه میکنم در زندگی خصوص خود از همسر و فرزند خود بخواهید در موضوعات وسیع و مختلفی اظهار نظر کنند و از آنها مشورت بگیرید چرا که اغلب اوقات ما با دست خود نزدیکان خود را به دیکتاتورهای بزرگ قلمرو محدود تبدیل میکنیم.

 

 

رمان پر، یک عاشقانه ی کلاسیک

دانلود رمان پر - شارلوت مری ماتیسن - کتابراه

به تازگی رمان پر اثر شارلوت مری ماتسین، نویسنده انگلیسی رو خوندم و چند خطی ر درباره ی کتاب نوشتم:

پر پر by ماتیسن
My rating: 3 of 5 stars

چند تا نکته رو میشه در مورد این داستان گفت.
موضوع اول:
پیش بینی خود محقق یا به انگلیسی self fulfilling prophecy به این میگن : زمانیکه شما یک پیش بینی در مورد زندگی خود را باور کنید ضمیر ناخودآگاه شما تمام تلاشش را میکند تا این اتفاقات بیفتد. مثالش در کتاب به این شکل بود که جادوگری به میویس گفته اگر آواز بخوانی حتما خانواده ات بدبخت میشود و …. و همینطور هم میشه چون ضمیر ناخودآگاه شخص تمام تلاشش رو میکنه تا این بدبختی ها اتفاق بیفته و چون به وقوع پیوستن یک بدبختی بسی آسانتر از حادث
شدن خوشبختیه و همیشه ویران کردن آسانتر از ساختن است پس پیش بینی های منفی راحت تر و کامل تر اتفاق می افتد. مثال دیگر این اتفاق که در جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفته در مورد بانکهاست یعنی مردم پیش بینی میکنند که بانکها در حال ورشکستگی هستند به همین خاطر همه ی مردم میخواهند پولشان را از بانک خارج کنند و بانک واقعا ورشکست میشود و پیش بینی مردم درست از آب در میاد!
موضوع دوم:
ناتوانی از آرزو کردن. مسخره به نظر می رسه ولی گاهی اوقات ما آرزوهای اشتباه میکنیم. مثلا آرزو میکنیم که مهاجرت کنیم بعد وقتی به آرزویمان می رسیم می فهمیم که این چیزی نبوده که میخواسته ایم. در مورد شغل و دانشگاه رفتن و ازدواج و … هم به همین صورته راجر آرزو داشت میویس ثروتمند و مشهور بشه و وقتی این اتفاق افتاد میخواست زمان به عقب برگرده و همان میویس سه سال پیش یعنی میویس فقیر و گمنام را ببیند. ما باید خواهان بدست آوردن حس بعد از اتفاق باشیم نه خود اتفاق. مثلا ما باید آرزوی خوشبختی و آرامش داشته باشیم نه صرفا پولدار و مشهور شدن چرا که امکان داره محقق شدن این اتفاقات ما رو به هدف غایی که خوشبختی و آرامش است نرسونه. هدف و وسیله رو نباید با هم قاطی کنیم.
موضوع سوم:
نباید گذشت زمان را نادیده بگیریم. گذشت زمان میتونه هر چیزی رو تغییر بده و عشق به تنهایی کافی نیست بلکه باید پیوسته چون گلی نو رس و شکننده از آن مراقبت کرد و اگر این مهم صورت نگیرید تنومند ترین درختان نیز در اثر بی توجهی ما خشک خواهند شد چه برسد به گلهای نازک احساس.

View all my reviews

کتابهایی که در سال ۲۰۱۹ خواندم

کتابهایی که در سال ۲۰۱۹ خواندم شامل:

  1. اقتصاد فقیر نوشته ی آبهیجیت بنرجی و استردوفلو
  2. عقل ساد نوشته ی بلانشو
  3. سه پرسش اثر تولستوی
  4. پلیکان اثر آگوست استریندبرگ
  5. هنر ظریف بی خیالی اثر مارک منسون
  6. جستارهایی در باب عشق نوشته ی آلن دو باتن
  7. متفکران بزرگ نوشته ی آلن دو باتن
  8. چرا عقب مانده ایم نوشته ی علی محمد ایزدی
  9. Comptia +A
  10. درباره ی معنی زندگی اثر ویل دورانت
  11. خاطرات خانه مردگان داستایفسکی
  12. چه باید کرد نوشته ی تولستوی
  13. مردگان زرخرید یا نفوس مرده اثر گوگول
  14. دسته ی دلقک ها اثر سلین
  15. سکس و شرع و زن در تاریخ اسلام نوشته ی مریوان حلبچه ای
  16. یک اتفاق مسخره اثر داستایفسکی
  17. هنرمند چهره پرداز نوشته ی لسکوف
  18. صوفیگری نوشته ی احمد کسوی
  19. الفبای مراقبت از کودک نوشته ی آلن فروم
  20. دوئل و شرط بندی و اندوه اثر چخوف
  21. قدرت و جلال اثر گراهام گرین
  22. شنل نوشته ی گوگول
  23. همیشه شوهر اثر داستایفسکی
  24. محاکمه نوشته ی چخوف
  25. در نبردی مشکوک اثر جان اشتاین بک
  26. خرس نوشته ی سراج بناگر
  27. پدر سرگی نوشته ی تولستوی
  28. قولولولو اثر سراج بناگر
  29. Little Rice: Smartphones, Xiaomi, and the Chinese Dream
  30. در باب حکمت زندگی نوشته ی شوپنهاور

 

کتاب الکترونیکی و عذاب وجدان

https://ketabdeh.ir/wp-content/uploads/2019/04/ebook-readers.jpg

وسواس زیادی به قالب کتابی که میخونم ندارم PDF یا صوتی یا کتاب فیزیکی اگر چه برایم یکسان نیست ولی هر کدام که باشد استفاده میکنم. اما خوندن کتاب رو از طریق گوشی به تازگی شروع کردم. پیش تر وقتی یک PDF رو دانلود میکردم کمی احساس عذاب وجدان میکردم و البته برای جبرانش حتما کتابی میخریدم! مثلا اگر ۵ تا کتاب رو از سایت های غیر قانونی ایرانی و خارجی دانلود میکردم یک کتاب رو هم از کتابفروشی میخریدم که جبران کنم! صادقانه اگر بگویم در مورد دانلود کتاب های خارجی از سایت های روسی و یا دانلود کتابهایی که نویسنده و مترجمش فوت کرده بودن عذاب وجدان کمتری داشتم.

چند ماهی میشه که با کتابخوانهای خوب آندرویدی آشنا شدم مثل فیدیبو، کتابراه، طاقچه . هر سه تا برنامه رو روی گوشیم نصب کردم ولی اگر ازم بپرسید کدومش رو دوست داری میگم کتابراه رو بیشتر دوست دارم. دلایلش شاید جندان موجه نباشه. یکی از دلایلش به خاطر شماره صفحه س یعنی توی کتابراه اگر صفحه ای ۱۰ هستی توی کتاب هم همونجایی، مثلا وقتی کتاب اقتصاد فقیر رو میخوندم  هر ۱۰ صفحه از کتاب الکترونیکی معادل یک صفحه از کتاب واقعی بود و اینطوری دقیقا میدونستم که صفحه چندم هستم یا میتونستم به اون صفحه رفرنس بدم یا یادداشت بردارم.

دلیل دیگرش هم کتابهای حوزه ی روانشناسی و فلسفه بود که در مقایسه با فیدیبو و طاقچه توی کتابراه هم قیمتش پایین بود و هم تعدادشون زیاد بود. مزیت فیدیبو شاید تخفیف های زیاد روی کتابهای عوام پسند باشه که البته بعضی از تخفیفهاش آدم رو یاد فروشگاه کوروش و دیجی کالا میندازه بعضی وقتها احساس میکنم این تخفیفها آدم رو کودن فرض میکنه به همین خاطر حس خوبی بهش ندارم.

طاقچه رو به خاطر وجود کتاب های روز دانشگاهی با قیمت مناسب میپسندم هر چند کتابهای داستانیش هم عالیه زندگی نامه های مختلف رو فقط از طاقچه میشه پیدا کرد کتابهاش خاص و جالبه و انتشاراتی که باهاش کار میکنه متفاوت.

تا امروز ۶ تا کتاب رو با این برنامه ها خوندم و خیلی راضیم. الان دیگه خیالم راحته چون بابت کتابها پول میدم و قیمتشون هم پایینه و میتونم بخرم .خلاصش اینه: این امکان فراهم شده که هم ناشر بتونه بفروشه و هم من بتونم بخرم .

شاید اگر راه درست کم هزینه برای مردم وجود داشته باشه اکثریت مردم هم سراغ راه های غیرقانونی و نقص حقوق مالکیت نمی روند.هیچ وقت فکر نمیکردم که مشتری پر و پا قرص این App ها بشم ولی الان هم مشتریشون هستم و هم به دیگران توصیه میکنم.

این لینک رو هم میتونید بخونید که بررسی دقیقتر این سه تا اپلیکشن هست.

پاسخ به سوال ویل دورانت

چند روز پیش خواندن کتاب “درباره ی معنی زندگی” نوشته ی ویل دورانت را به پایان رساندم. این کتاب خوراک فکری مناسبی برای اندیشیدن حول این مسئله بود که زندگی چه معنی دارد و با چه انگیزه ای میتوان آن را ادامه داد؟

داستان کتاب از آنجا آغاز میشود که شخصی نزد ویل دورانت می رود و میگوید قصد خودکشی دارم . زندگی برایم پوچ و بی ارزش است. نویسنده ابتدا سعی میکند او را قانع کند ولی نمیتواند. لذا نامه ای برای مشاهیر عصر خود از جمله گاندی،جرج برنارد شاو، راسل، جواهر لعل نهرو مینویسد. البته خیلی از این افراد پاسخهای ناچیز و مختصری به این نامه میدهند ولی بعضی از افراد نیز با حوصله و دقت فلسفه ی زندگی خویش را فاش می کنند.

ویل دورانت می پرسد: “لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث میشود نا امید نشوید و همچنان ادامه دهید؟ دین چه کمکی-اگر هست به شما میکند، سرچشمه های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه کار و تلاشتان چیست؟ تسلی ها و خوشی هایتان را از کجا پیدا میکنید؟ و دست آخر گنجتان در کجا نهفته است؟ “

ویل دورانت عزیز!

همیشه با خودم می اندیشم که آیا چیزی بالاتر از خود زندگی وجود دارد یا نه؟ و هر بار یقین پیدا میکنم که زندگی و تجربه ی زیست مادی بزرگترین نعمتی است که در اختیار داریم والبته تنها فرصتی که تا خاموش شدن ابدیمان داریم. کام گرفتن از تمام لحظات زندگی و داشتن یک زندگی اصیل سوخت من برای زندگی است.

کلید واژه هایی که به آن اهمیت می دهم مسئولیت و وظیفه و تلاش ست،به عقیده ی من شادی در انجام وظیفه است و بلوغ در پذیرش مسئولیت. مسئولیتهای زیادی را آگاهانه در زندگی خود پذیرفته ام و تمام تلاشم را میکنم که وظایفم را در قبال آن انجام دهم. مسئولیتهایی چون همسر بودن،پدر بودن،کارمند بودن، شهروند بودن، انسان بودن و …

در زندگیم سعی کرده ام عملگرا باشم ، به قول گوته: “هر اندیشه ای که به عمل ختم نشود مرض است” به همین سبب دن کیشوت وار قبل از اینکه بیاندیشم میتوانم یا نه؟ به سوی عمل تاخته ام. هر صبح که از خواب بیدار میشوم شوق وصف ناشدنی دارم و خوشحال از اینکه زنده ام و می توانم امروز را نیز تجربه کنم. زندگی برای من همچنان جدید و پر از شگفتی است.

آری عاشق زندگی بودن و مهم تر از آن عاشق مسیر زندگی بودن آن چنان من را مشغول کرده است که فرصت افسردگی و خودکشی ندارم. ویل دورانت عزیز خوشحالم که پاسخ من با نتیجه گیری پایانی شما شباهت هایی دارد و من هم مثل شما باور دارم که داشتن همسر و فرزند و شغل میتواند انسان را از پوچی نجات دهد و شوق زندگی را در او گرم نگه دارد. البته صرف داشتن خانواده و شغل کافی نیست بلکه باید عاشقانه زندگی کرد و عاشقانه کار کرد.

تصدیق میکنم که زندگی مشکل است و تنها با نیروی عشق میتوان آن را به عقب هل داد و راضی و سعادتمند به خط پایان رسید(صحبتهای عزت الله انتظامی در بستر مرگ را جستجو کنید).

شوپنهاور میگوید “زندگی مسئله مشکلی است ،سعی میکنم تمام آن را صرف پاسخ به خودش بکنم” من هم میگویم زندگی راه دشواری است که تنها با قلبی عاشق میتوان آن را طی کرد.

بد نیست شما هم به سوال ویل دورانت پاسخ دهید و اگر جوابی داشتید در بلاگتان بنویسید.

مردگان زر خرید اثر گوگول

چند روزی است که مشغول خواندن رمان مردگان زر خرید نوشه ی گوگول هستم این کتاب نیز شاهکاری چون جنگ و صلح تولستوی یا جنایت و مکافات داستایوسکی است. عجیب است با وجود اینکه ده ها کتاب برجسته از ادبیات روس خوانده ام هیچ کتابی نبوده که از خواندنش پشیمان شده باشم و با خودم بگویم کاش این کتاب را نمیخواندم. وجود چنین شاهکارهایی در ادبیات من را از خواندن ادبیات معاصر یا نویسنده های ایرانی یا نویسنده های جدید خارجی بر حذر داشته است. اهمیتی ندارد که مرا مرده پرست بنامند یا نه  ولی ادبیات دهه هفده و هجده و نوزده میلادی غرب را بسیار دوست دارم خصوصا ادبیات فرانسه و روسیه. همزمان که مشغول خواندن اثر جاودانه ی گوگل هستم در نمایشگاه کتاب هم رمان ویکتور هوگو را خریدم به اسم “مردی که می خندد” اما فکر نمیکنم فعلا فرصت خواندن آن را پیدا کنم.

به شما توصیه میکنم که این کتاب گوگول را بخوانید داستان فرد زیرکی که مشغول خرید بردگان مرده! است. داستان چنان توصیف شده است که انگار در حال تماشای فیلم هستید داستایوسکی پیش تر گفته بود که ما نویسندگان روس همگی از زیر شنل گوگول در آمده ایم. به راستی که گوگول شایسته ی چنین تعریفی است. افسوس که تنها ۴۳ سال زندگی کرده و خیلی زود دنیای کلمات را با آثار مشهورش به جا گذاشته است.

با هم نگاهی به پاراگراف هایی از این اثر جاودانه می اندازیم.

چیچیکف زیر چشمی نگاهی به سوباکویچ انداخت و متوجه شد که شباهت زیادی به خرس متوسط دارد. چیزی که این شباهت را تکمیل می کرد کت فراکش بود که همرنگ پشم یک خرس قهوه ای بود، آستینها و پاچه ها تقریبا دراز بودند و قدم برداشتنش مثل کبوتر بود و مدام پای اشخاص را لگد میکرد. رنگ و رویش بشدت سرخ و تقریبا به رنگ یک سکه مسی بود. چه بسیارند چهره هایی که به نظر نمی رسد طبیعت روی آنها زیاد کار کرده باشد و به نظر نمی رسد که زحمت به کار بردن ابزار ظریفی چون سوهان و منقاش را بر خود همراه کرده باشد. بلکه در عوض چنین به نظرمیرسد که این چهره ها را با ضربات تبر از بالای شانه درآورده باشد: با یک ضربه بینی را درست می کند، ضربه دیگری لبها را، دو ضربه کلنگ برای چشمها و سپس بدون هیچ سمباده و پرداختی اضافی اعلام میکند که “ایشان زنده است” و به دنیا عرضه اش می دارد. قیافه ی گنده ی سوباکویچ که به طور غریبی تراشیده و ساخته شده بود نیز از این قبیل بود. کله اش به جای اینکه رو به بالا باشد رو به پایین بود، هیچ وقت گردنش را حرکت نمی داد و به همین خاطر به ندرت به مخاطبش نگاه می کرد بلکه در عوض به بخاری یا به در چشم می دوخت. ضمن اینکه از اتاق نهاری میگذشتند چیچیکف نگاه زیر چشمی دیگری به او انداخت و فکر کرد: “عجب خرسی یک خرس واقعی” و شگفت آنکه از قضا نامش هم میخاییل و همنام خرس مشهور افسانه های روسی بود. ص۱۳۴

در توصیف چیچکف قهرمان داستان میگوید:

زندگی از آغاز از پس پنجره ای که تا نیمه اش را برف گرفته بود، به او چهره ای عبوس و نامهربان نشان داد. در دوران کودکی اش دوست و یا حتی همبازی نداشت. اتاق محقری داشت با پنجره ای کوچک که هیچ گاه نه در تابستان و نه در زمستان باز نشده بود. پدر علیلش قبای پشمی راه راه می پوشید و گیوه ای به پاهای بی جورابش میکرد و مدام آه می کشید و در اتاق قدم می زد و در خلط دانی که در گوشه ای گذاشته بودند تف می انداخت. ص ۳۱۸

 

انسان یا قدیس،نگاهی به قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین

چند روز پیش کتاب قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین با ترجمه ی هرمز عبداللهی را تمام کردم. قبلا کتاب جان کلام را از این نویسنده ی خوب خوانده بودم. خیلی کم پیش می آید که یک اثر کلاسیک انگلیسی را به یک رمان روسی یا فرانسوی ترجیح دهم مگر اینکه نویسنده ی آن کسی مثل گراهام گرین یا تامس هاردی باشد. واقعیت این است که عمر ما آنقدر کوتاه است که اگر بخواهم آن را صرف رمانها و کتابهای متوسط بکنم  عذاب وجدان میگیرم.

نمیدانم کتاب ترس ولرز نوشته ی کیرکگور را خوانده اید یا نه اون کتاب که نثرش پیچیده و فلسفی و گیج کننده بود به بررسی فلسفی کشتن اسماعیل توسط ابراهیم پیامبر میپرداخت. اگر چه در متون مذهبی هم دیده ایم که قلب انسان باید مملو از عشق به خدا باشد و اگر چیز دیگری بخواهد جای خدا را در قلب انسان بگیرد شخص گمراه خواهد شد خواه این عشق ثروت،شغل، معشوقه یا حتی فرزند باشد. خداوند در داستان ابراهیم خواست این موضوع را به ابراهیم یادآوری کند و بگوید مواظب باش که فرزندت را نباید بیشتر از من دوست داشته باشی و او را امتحان کرد و …

کتاب قدرت و جلال ناخودگاه من را یاد ترس و لرز انداخت که البته در بعضی جاهای داستان بی شباهت به این اثر فلسفی نبود. داستان در مورد کشیشی است در مکزیک زمانی که حکومت انقلابی و چپ گرای مکزیک کشیش ها را تعقیب میکرد و با خوردن مشروب هم مخالف بود. شخصی اصلی داستان یک کشیش میخواره است که تحت تعقیب پلیس میباشد.

با هم قسمتهایی از این اثر زیبا را بخوانیم .

انسان به قدری محدود است که حتی هوش و مهارت آن را ندارد که فسق و فجور تازه ای اختراع کند. تا این اندازه اش را حیوانات هم بلدند. به خاطر همین دنیا بود که مسیح مرده بود. انسان هر چه بیشتر بدی و شرارت در اطراف خود ببینید یا بشنود شکوه و جلال بیشتری گرداگرد مرگ را فرا میگیرد. مرگ در راه خوبی یا زیبایی، به خاطر وطن یا بچه ها یا یک تمدن، کار بسیارآسانی است ولی برای مردن در راه دودلی و فساد به وجود یک خدا نیاز است. ص۱۵۱

 

وقتی انسان بتواند چهره ی زن یا مردی را به دقت در نظر مجسم کند، همیشه میتواند به او احساس ترحم نیز داشته باشد. این صفتی است که با تصویر خدا قرین و همراه است. وقتی انسان خط های گوشه ی چشم و شکل دهان کسی را ببینید و ببیند که موهایش چگونه رشد می کنند دیگر محال است بتواند به او نفرت داشته باشد. نفرت تنها از کمبود و درماندگی نیروی تخیل سرچشمه می گیرد. ص ۲۰۰

 

شاید بعد از این همه رنج و محنت در این لحظه از آتش جهنم نمی ترسید. حتی ترس از درد نیز در پشت ذهنش مانده بود. تنها نومیدی و سرخوردگی عظیمی گریبانش گرفته بود زیرا مجبور بود دست خالی پیش خدا برود. واقعا هیچ کاری انجام نداده بود. در آن لحظه به نظرش چنین آمد که برای او چه آسان بوده که تبدیل به یک قدیس شود. فقط کافی بود که کمی کف نفس داشته باشد، کمی شجاع باشد. احساس کسی را داشت که به علت چند ثانیه تاخیر در رسیدن به محل قرار سعادت و خوشبختی اش را از دست داده باشد. اکنون می دانست که در فرجام کار تنها یک چیز است که اعتبار دارد و آن مقدس بودن است. ص ۳۱۷

وقتی کتاب را میبندم به این فکر میکنم که انسان نمیتواند قدیس باشد. ضعف ها و امیال و آرزوها و هوس های او رویای قدیس شدن ر ااز او میگیرد به قول کامو

من رویای این را در سر می پرواندم که مرد کاملی باشم مردی که می خواهد دیگران را وادارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از جهت حرفه اش محترم بدارند…خلاصه میخواستم در همه چیز تسلط داشته باشم… ولی بعد از آنکه در ملا عام سیلی خوردم و عکس العملی نشان ندادم دیگر برایم امکان نداشت که این تصویر زیبا را از خودم در ذهن بپرورم.

 

کتاب هایی که در سال ۲۰۱۸ خواندم

با وجود اینکه وقت آزاد کمی داشتم و زمانم را بین کار و خانواده تقسیم کرده بودم ولی امسال هم تونستم کتابهای خوبی بخوانم. هر چند دست و دلم به نوشتن نمی رفت و همینکه میخواستم چیزی بنویسم باز پشیمان میشدم. در واقع وسواس زیادی برای نوشتن پیدا کرده ام که مانع میشه بنویسم. وقتی میخوام مطلبی را بنویسم با خودم میگویم خوب حتما کس دیگری در جای دیگری مطلب بهتری را نوشته است و من فقط وقت دیگران را میگیرم یا با خودم میگویم زمانی را که به نوشتن مزخرفات تلف میکنم میتوانم برای مطالعه صرف کنم یا هزار جور فکر دیگه که مثل سپاه مغول به مغزم هجوم می آورند و با قساوت و سنگدلی نه تنها قلم را از دستم میگیرند بلکه سیلی آبداری را هم به صورتم میزنند. به هر حال میخوام لیست کتابهایی را که خوانده ام اینجا بنویسم.

  1. Money Drunk/Money Sober
  2. اقتصاد چگونه کار میکند نوشته ی راجر فارمر
  3. اوژنی گرانده نوشته ی بالزاک
  4. چرا مریخ و ونوس باهم برخورد میکنند نوشته جان گری
  5. جنبه ی مثبت بی منطق بودن نوشته ی دن اریلی
  6. یادداشت های پزشک جوان نوشته ی بولگاکف
  7. مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی
  8. هنر همیشه بر حق بودن نوشته ی شوپنهاور
  9. داستایفسکی و آنا نوشته ایگور ولگین
  10. داستان ملال انگیز از چخوف
  11. پول و شیطان از تولستوی
  12. دشمنان اثر چخوف
  13. Making Millions for dummies
  14. انسان خردمند نوشته ی نوح هراری
  15. من هم چگوارا هستم نوشته ی گلی ترقی
  16. مهره ی مار نوشته ی به آذین
  17. پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند از آلن دو باتن
  18. حمله ی دوم به نانوایی از موراکامی
  19. تاملات نوشته ی مارکوس اورولیوس
  20. روانین له بوولیلدا نوشته ی ره فیق سابیر
  21. خود را بشناس نوشته ی ژان فینو
  22. هنر خوب زندگی کردن نوشته ی رولف دوبلی
  23. در ستایش دیوانگی اثر اراسموس
  24. پس از زلزله نوشته ی موراکامی
  25. اگر فرزند دختر دارید نوشته ی النا بلوتی
  26. همزاد از داستایفسکی
  27. تفسیرهای زندگی نوشته ی ویل دورانت
  28. ساخت ژاپن نوشته ی آکیو مریتا
  29. آمار نوشته ی دیوید جی هند
  30. تسلی بخش های فلسفه نوشته آلن دو باتن
  31. ما و مدرنیت از داریوش آشوری
  32. یکی بود یکی نبود از جمالزاده
  33. خودآموز مکالمات روسی نوشته ی خسرو قای زاده
  34. سعادت زناشویی از تولستوی
  35. ارباب و بنده از تولستوی
  36. آموزش و فرهنگ نوشته ی آنتونیو گرامشی
  37. آموزش شنا (کتاب درسی رشته ی تربیت بدنی)

لیست منتشر شده با آماری که گودریدز داره به دلایلی متفاوته همچنین چند کتاب دیگر را نیز خوانده ام که اسمشان در این لیست نیست.امیدوارم سال آینده هم زنده باشم و بتوانم کتابهای بهتری بخوانم.

مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی

 

در زمانی که تولستوی مینوشت رسانه ای به اسم تلویزیون و سینما وجود نداشت. اما نویسندگان بزرگ نیاز مردم را به رسانه از بین برده بودند. شخصیت ها و فضای داستان چنان واضح و زنده و رئالیستی است که آدمی فکر میکند مشغول تماشای فیلم است. در واقع رمان آنها همان فیلم و تلویزیون سینما بود و شما با خواندن رمانهای مشهور در حال تماشای فیلمی هستید که نویسنده و کارگردانش تولستوی، داستایفسکی و یا تورگنیف است. چه سعادت بزرگی!

کتابی که به تازگی آن را خواندم مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستنوی با ترجمه ی صالح حسینی است. داستان در مورد شخصی است به اسم ایوان ایلیچ که قاضی دادگاه است و بر اثر یک ناخوشی معمولی با مرگ روبرو میشود. فردی معمولی که تمام زندگی او در پیروی از عرف جامعه و حفظ نزاکت و آداب معمول خلاصه میشود فردی بسیار شبیه طبقه خرده بورژوای جامعه که تلاش او برای ترفیع گرفتن و یا خرید خانه ی بزرگ تر با لوازم آن چنانی مشهود است.

روبرو شدن ایلیچ با مرگ بسیار نابهنگام بود. تصور کنید شخص سالمی که به تنها چیزی که فکر نمیکرد مرگ بود به یکباره هنگام عوض کردن پرده های خانه ی جدید دنده اش به دیوار برخورد میکند و ناخوشیش از همان روز شروع میشود. روبرو شدن ایوان ایلیچ با مرگ قسمت زیادی از داستان را تشکیل میدهد. صحنه ها به قدری غم انگیز است که آدم دلش به حال ایلیچ میسوزد. این کتاب را همین الان باید خواند یعنی در حین تندرستی و جوانی چون فکر میکنم کسانی که این کتاب را خوانده اند و معنای واقعی زندگی خویش را فهمیده اند در هنگام مریضی و پیری راحت تر با مرگ روبرو خواهند شد.

مترجم در قسمت دوم کتاب به موضوعی اشاره میکند که جانمایه ی اصلی این داستان تولستوی است والبته میشود به این موضوع ساعتها وروزها فکر کرد.

“زندگی برپای بست اصل لذت که استوار باشد و کامل و یکپارچه هم استوار باشد راه دادن ارادی هر گونه دردی در آن مایه ی تناقص میشود”

زمانی که ایوان ایلیچ در بستر مرگ است دختر و همسرش در حال رفتن به تاتر هستند و دختر او که تازه نامزد کرده است به هیچ وجهی حاضربه کنسل کردن بلیط تاتر نیست. در واقع ناخوشی ایلیچ آنها را پیش از آنکه ناراحت کند کلافه و عصبانی میکند این مرگ یک مزاجمت بر ای اهل خانه است. کسانی که با تکیه بر اصل لذت زندگی میکنند و هر عاملی که این لذت را از بین ببرد محکوم به فراموشی و بی توجهی است.

تصور کنید در آرامش و شادی وصف ناپذیری به سر میبرید که ناگهان تلفن شما زنگ میزندو خبر مرگ دوستی یا خبر ناگوار دیگری را به شما میدهند، کسی که زندگیش بر اساس لذت باشد از این اخبار ناراحت و پریشان نشده بلکه کلافه و عصبانی میشود او با خود میگوید این چه وقت مردن است یا چرا باید لذت یا مهمانی من از بین برود؟

در واقع هر اتفاق ناگواری هر چند که کوچک هم باشد میتواند زندگی شخص بوالهوس را بهم بریزد. اما کسی که بنیان زندگیش بروی لذت نیست و روی مفاهیمی چون عشق، فداکاری، آزادی، نوع دوستی و اخلاق باشد چنین برخورد بچگانه ای با مصیبت ها ندارد چرا که خوب میداند مسایل بسایری وجود دارد که ارزش و وزن آنها از لذات شخصی بالاتر است.

کسی که متکی به ارزش والایی در زندگی باشد به لذت های معمولی خویش اهمیت بیش از حدی نمیدهد و حاضر است به راحتی آن را فدای چیزهای مهمتری کند.

انسان خردمند، پاگذاشتن به ورای تار عنکبوتها

پ ن: از وقتی که کتاب خواندن را شروع کرده ام شاید بتوانم اسم ۱۰ عنوان کتاب را بیاورم که نه تنها شاهکار بوده اند بلکه مسیر زندگیم را نیز تغییر داده است. بی شک انسان خردمند را هم میتوانم در این لیست ۱۰ تایی قرار دهم.

فقط ۶۰۰ صفحه! کاش ۶۰۰۰ صفحه بود.

 

انسان نارس

برای من بعضی از مسایل این کتاب جالب بود که موضوع اول نارس بودن بچه انسان است. اینکه به خاطر دو پاشدن انسان و کمر راست کردنش شکل تخمدان و دستگاه تناسلی زنان تغییر یافته و به همین خاطر نمی توانند تا مدت طولانی بچه ها را نگه دارند و باید بعد از ۹ ماهگی در حالیکه بچه ی انسان نارس و ناتوان است آن را به دنیا بیاورند. فراموش نکنیم که حیواناتی مثل فیل جنین را ۲۲ ماه نگه می دارد و بعد از کامل شدن و توانمند شدن جنین آن را به دنیا می آورد و البته فیل پس از چند لحظه میتواند روی پایش بایستد و بعد از یک ماه دنبال غذا بگردد ولی انسان تا ۶ ماه فقط باید به نوزادش شیر دهد چون سیستم گوارش او تکمیل نشده یعنی حتی نباید تا ۶ ماهگی به بچه آب هم داد ولی بچه سگ و گرگ و اسب بلافاصله همراه با شیر مادرش تقریبا میتواند همه چیز بخورد و سیستم گوارش او کامل است. پیش تر موضوع مشابهی را در کتاب “انسان و حیوان” نوشته ی صادق هدایت خوانده بودم البته نه با این وضوح.

تفاوت زن و مرد

موضوع دیگری که برایم جالب بود تفاوت های زن و مرد و تبدیل شدن زن به جنس دوم بود این که واقعا چه اتفاقی افتاد جای بحث دارد. بعد از اینکه ما از نسل خوراک جو بودن به کشاورزی روی آوردیم و به نقل از هراری فلاکت بشر آغاز شد. یکجا نشینی و تحمل کار مشقت بار کشاورزی در حالیکه فیزیک انسان برای چنین کاری تکامل نیافته بود و بعد خوردن برنج و گندم و ویتامین های محدودی که مشکلات زیادی را برای انسان همه چیز خوار فراهم کرد. توان مردها برای کار کشاورزی و وابسته بودن حیات بشر به غذا خود به خود موقعیت مرد را برتری بخشید و زنان را وابسته به مردان کشاورز کرد شاید این یکی از هزاران دلیلی باشد که هراری در این کتاب به آن اشاره کرد.

تک خداهای سنگدل

موضوع دیگر قتل و غارت و کشتار ادیان یگانه پرست بود که شامل اسلام و مسیحیت میشود و هراری میگوید این دو مذهب ده ها هزار برابر ادیان چند خدایی مثل زرتشت و مانوی ها یا یونانی های باستان جنگ مذهبی به راه انداختند و مردم کشتند. تفکر اینکه ما دین خودمان را تبلیغ و سایر ادیان را به زور شمشیر و تازیانه مسیحی یا مسلمان کنیم در ادیان چند خدایی و جود نداشت ولی تک خدایی ها همیشه میگفتند فقط یک خدا وجود دارد و آنهم خدای ماست و شما مجبورید که آن را پرستش کنید برای یک یونانی با صدها خدای مختلف این مسایل اساسا مطرح نبود.

کیش سرمایه داری و همکاری پول و دانش

در ادامه کتاب هراری در مورد پیشی گرفتن اروپا و آسیا صحبت میکند اینکه چطور اروپاییان موفق شدند با تکیه بر علم و سرمایه داری آمریکا را فتح کنند یا بر هند و آفریقا مسلط شوند. کیش سرمایه داری را توضیح میدهد و اینکه نظام اقتصادی جهان مبتنی بر اعتماد به آینده است و هر ملتی که بتواند این اعتماد را میان مردم ایجاد کند میتواند چرخه های اقتصاد کشور را به حرکت در آورد. شما در صورتی برای کسب و کارتان وام میگیرید که نسبت به آینده خوشبین باشید و بانک هم تمام اعتباری که دارد ناشی از اعتماد به آینده است، آینده ای که تخمین میزند مشتریان سود میکنند و اصل وام را همراه با سودش برمیگردانند یعنی همان خوشبینی که وام گیرنده بر آن متکی است او فرض میکند کسب و کارش در آینده سود دهی دارد و میتواند وام خود را با سودش پس بدهد.

در میان کشورهایی که اعتماد به آینده و خوشبینی به آینده وجود ندارد مردم بیشتر در پی منافع کوتاه مدت هستند و پولشان را تبدیل به دارایی های ثابت میکنند و آن را در قالب ملک و طلا و … نگه می دارند. بی اعتمادی به آینده سبب میشود که مردم سرمایه گذاری های بلند مدت نکنند و پولشان را به چرخش درنیاورند. سرمایه داری تا جایی خوب پیش میرود که سود کسب و کار بدون معطلی در خود کسب وکار سرمایه گذاری شود و منجر به سرمایه بیشتر، شرکت بزرگتر و کارکنان بیشتر شود اما اگر سود حاصله را زیر بالش بگذاریم و با تبدیل به دارایی های ثابت کنیم تاثیر مثبت سیستم سرمایه داری نه تنها از بین می رود بلکه فقر و فلاکت را یز افزایش می دهد. در سیستم سرمایه داری نوین و به تعریف آدام اسمیت  یک فرد از طبقه متوسط که پس انداز ۱۰۰۰ دلاری خود را در بورس میگذارد و سهام یک شرکت را می خرد یک سرمایه دار است اما ثروتمندی که یک میلیون دلارش را زیر بالش گذاشته یا آن را تبدیل به طلا و … کرده است را نمیشود یک سرمایه دار واقعی نماید.

کتاب با انقلاب علمی و آِینده بشر و تغییراتی که در آینده ملموس خواهد بود تمام میشود بحث کوتاهی هم در مورد خوشبختی صورت میگیرد و پاسخ به این سوال که آیا انسان فعلی خوشبخت است و یا اساس خوشبختی به چه معناست؟ پول؟ میل جنسی ؟ رضایت یا و…

این کتاب بی شک ارزش خواندن را دارد و من در سایت گودریدز ۵ ستاره به آن دادم.