پاسخ به سوال ویل دورانت

چند روز پیش خواندن کتاب “درباره ی معنی زندگی” نوشته ی ویل دورانت را به پایان رساندم. این کتاب خوراک فکری مناسبی برای اندیشیدن حول این مسئله بود که زندگی چه معنی دارد و با چه انگیزه ای میتوان آن را ادامه داد؟

داستان کتاب از آنجا آغاز میشود که شخصی نزد ویل دورانت می رود و میگوید قصد خودکشی دارم . زندگی برایم پوچ و بی ارزش است. نویسنده ابتدا سعی میکند او را قانع کند ولی نمیتواند. لذا نامه ای برای مشاهیر عصر خود از جمله گاندی،جرج برنارد شاو، راسل، جواهر لعل نهرو مینویسد. البته خیلی از این افراد پاسخهای ناچیز و مختصری به این نامه میدهند ولی بعضی از افراد نیز با حوصله و دقت فلسفه ی زندگی خویش را فاش می کنند.

ویل دورانت می پرسد: “لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث میشود نا امید نشوید و همچنان ادامه دهید؟ دین چه کمکی-اگر هست به شما میکند، سرچشمه های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه کار و تلاشتان چیست؟ تسلی ها و خوشی هایتان را از کجا پیدا میکنید؟ و دست آخر گنجتان در کجا نهفته است؟ “

ویل دورانت عزیز!

همیشه با خودم می اندیشم که آیا چیزی بالاتر از خود زندگی وجود دارد یا نه؟ و هر بار یقین پیدا میکنم که زندگی و تجربه ی زیست مادی بزرگترین نعمتی است که در اختیار داریم والبته تنها فرصتی که تا خاموش شدن ابدیمان داریم. کام گرفتن از تمام لحظات زندگی و داشتن یک زندگی اصیل سوخت من برای زندگی است.

کلید واژه هایی که به آن اهمیت می دهم مسئولیت و وظیفه و تلاش ست،به عقیده ی من شادی در انجام وظیفه است و بلوغ در پذیرش مسئولیت. مسئولیتهای زیادی را آگاهانه در زندگی خود پذیرفته ام و تمام تلاشم را میکنم که وظایفم را در قبال آن انجام دهم. مسئولیتهایی چون همسر بودن،پدر بودن،کارمند بودن، شهروند بودن، انسان بودن و …

در زندگیم سعی کرده ام عملگرا باشم ، به قول گوته: “هر اندیشه ای که به عمل ختم نشود مرض است” به همین سبب دن کیشوت وار قبل از اینکه بیاندیشم میتوانم یا نه؟ به سوی عمل تاخته ام. هر صبح که از خواب بیدار میشوم شوق وصف ناشدنی دارم و خوشحال از اینکه زنده ام و می توانم امروز را نیز تجربه کنم. زندگی برای من همچنان جدید و پر از شگفتی است.

آری عاشق زندگی بودن و مهم تر از آن عاشق مسیر زندگی بودن آن چنان من را مشغول کرده است که فرصت افسردگی و خودکشی ندارم. ویل دورانت عزیز خوشحالم که پاسخ من با نتیجه گیری پایانی شما شباهت هایی دارد و من هم مثل شما باور دارم که داشتن همسر و فرزند و شغل میتواند انسان را از پوچی نجات دهد و شوق زندگی را در او گرم نگه دارد. البته صرف داشتن خانواده و شغل کافی نیست بلکه باید عاشقانه زندگی کرد و عاشقانه کار کرد.

تصدیق میکنم که زندگی مشکل است و تنها با نیروی عشق میتوان آن را به عقب هل داد و راضی و سعادتمند به خط پایان رسید(صحبتهای عزت الله انتظامی در بستر مرگ را جستجو کنید).

شوپنهاور میگوید “زندگی مسئله مشکلی است ،سعی میکنم تمام آن را صرف پاسخ به خودش بکنم” من هم میگویم زندگی راه دشواری است که تنها با قلبی عاشق میتوان آن را طی کرد.

بد نیست شما هم به سوال ویل دورانت پاسخ دهید و اگر جوابی داشتید در بلاگتان بنویسید.

مردگان زر خرید اثر گوگول

چند روزی است که مشغول خواندن رمان مردگان زر خرید نوشه ی گوگول هستم این کتاب نیز شاهکاری چون جنگ و صلح تولستوی یا جنایت و مکافات داستایوسکی است. عجیب است با وجود اینکه ده ها کتاب برجسته از ادبیات روس خوانده ام هیچ کتابی نبوده که از خواندنش پشیمان شده باشم و با خودم بگویم کاش این کتاب را نمیخواندم. وجود چنین شاهکارهایی در ادبیات من را از خواندن ادبیات معاصر یا نویسنده های ایرانی یا نویسنده های جدید خارجی بر حذر داشته است. اهمیتی ندارد که مرا مرده پرست بنامند یا نه  ولی ادبیات دهه هفده و هجده و نوزده میلادی غرب را بسیار دوست دارم خصوصا ادبیات فرانسه و روسیه. همزمان که مشغول خواندن اثر جاودانه ی گوگل هستم در نمایشگاه کتاب هم رمان ویکتور هوگو را خریدم به اسم “مردی که می خندد” اما فکر نمیکنم فعلا فرصت خواندن آن را پیدا کنم.

به شما توصیه میکنم که این کتاب گوگول را بخوانید داستان فرد زیرکی که مشغول خرید بردگان مرده! است. داستان چنان توصیف شده است که انگار در حال تماشای فیلم هستید داستایوسکی پیش تر گفته بود که ما نویسندگان روس همگی از زیر شنل گوگول در آمده ایم. به راستی که گوگول شایسته ی چنین تعریفی است. افسوس که تنها ۴۳ سال زندگی کرده و خیلی زود دنیای کلمات را با آثار مشهورش به جا گذاشته است.

با هم نگاهی به پاراگراف هایی از این اثر جاودانه می اندازیم.

چیچیکف زیر چشمی نگاهی به سوباکویچ انداخت و متوجه شد که شباهت زیادی به خرس متوسط دارد. چیزی که این شباهت را تکمیل می کرد کت فراکش بود که همرنگ پشم یک خرس قهوه ای بود، آستینها و پاچه ها تقریبا دراز بودند و قدم برداشتنش مثل کبوتر بود و مدام پای اشخاص را لگد میکرد. رنگ و رویش بشدت سرخ و تقریبا به رنگ یک سکه مسی بود. چه بسیارند چهره هایی که به نظر نمی رسد طبیعت روی آنها زیاد کار کرده باشد و به نظر نمی رسد که زحمت به کار بردن ابزار ظریفی چون سوهان و منقاش را بر خود همراه کرده باشد. بلکه در عوض چنین به نظرمیرسد که این چهره ها را با ضربات تبر از بالای شانه درآورده باشد: با یک ضربه بینی را درست می کند، ضربه دیگری لبها را، دو ضربه کلنگ برای چشمها و سپس بدون هیچ سمباده و پرداختی اضافی اعلام میکند که “ایشان زنده است” و به دنیا عرضه اش می دارد. قیافه ی گنده ی سوباکویچ که به طور غریبی تراشیده و ساخته شده بود نیز از این قبیل بود. کله اش به جای اینکه رو به بالا باشد رو به پایین بود، هیچ وقت گردنش را حرکت نمی داد و به همین خاطر به ندرت به مخاطبش نگاه می کرد بلکه در عوض به بخاری یا به در چشم می دوخت. ضمن اینکه از اتاق نهاری میگذشتند چیچیکف نگاه زیر چشمی دیگری به او انداخت و فکر کرد: “عجب خرسی یک خرس واقعی” و شگفت آنکه از قضا نامش هم میخاییل و همنام خرس مشهور افسانه های روسی بود. ص۱۳۴

در توصیف چیچکف قهرمان داستان میگوید:

زندگی از آغاز از پس پنجره ای که تا نیمه اش را برف گرفته بود، به او چهره ای عبوس و نامهربان نشان داد. در دوران کودکی اش دوست و یا حتی همبازی نداشت. اتاق محقری داشت با پنجره ای کوچک که هیچ گاه نه در تابستان و نه در زمستان باز نشده بود. پدر علیلش قبای پشمی راه راه می پوشید و گیوه ای به پاهای بی جورابش میکرد و مدام آه می کشید و در اتاق قدم می زد و در خلط دانی که در گوشه ای گذاشته بودند تف می انداخت. ص ۳۱۸

 

انسان یا قدیس،نگاهی به قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین

چند روز پیش کتاب قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین با ترجمه ی هرمز عبداللهی را تمام کردم. قبلا کتاب جان کلام را از این نویسنده ی خوب خوانده بودم. خیلی کم پیش می آید که یک اثر کلاسیک انگلیسی را به یک رمان روسی یا فرانسوی ترجیح دهم مگر اینکه نویسنده ی آن کسی مثل گراهام گرین یا تامس هاردی باشد. واقعیت این است که عمر ما آنقدر کوتاه است که اگر بخواهم آن را صرف رمانها و کتابهای متوسط بکنم  عذاب وجدان میگیرم.

نمیدانم کتاب ترس ولرز نوشته ی کیرکگور را خوانده اید یا نه اون کتاب که نثرش پیچیده و فلسفی و گیج کننده بود به بررسی فلسفی کشتن اسماعیل توسط ابراهیم پیامبر میپرداخت. اگر چه در متون مذهبی هم دیده ایم که قلب انسان باید مملو از عشق به خدا باشد و اگر چیز دیگری بخواهد جای خدا را در قلب انسان بگیرد شخص گمراه خواهد شد خواه این عشق ثروت،شغل، معشوقه یا حتی فرزند باشد. خداوند در داستان ابراهیم خواست این موضوع را به ابراهیم یادآوری کند و بگوید مواظب باش که فرزندت را نباید بیشتر از من دوست داشته باشی و او را امتحان کرد و …

کتاب قدرت و جلال ناخودگاه من را یاد ترس و لرز انداخت که البته در بعضی جاهای داستان بی شباهت به این اثر فلسفی نبود. داستان در مورد کشیشی است در مکزیک زمانی که حکومت انقلابی و چپ گرای مکزیک کشیش ها را تعقیب میکرد و با خوردن مشروب هم مخالف بود. شخصی اصلی داستان یک کشیش میخواره است که تحت تعقیب پلیس میباشد.

با هم قسمتهایی از این اثر زیبا را بخوانیم .

انسان به قدری محدود است که حتی هوش و مهارت آن را ندارد که فسق و فجور تازه ای اختراع کند. تا این اندازه اش را حیوانات هم بلدند. به خاطر همین دنیا بود که مسیح مرده بود. انسان هر چه بیشتر بدی و شرارت در اطراف خود ببینید یا بشنود شکوه و جلال بیشتری گرداگرد مرگ را فرا میگیرد. مرگ در راه خوبی یا زیبایی، به خاطر وطن یا بچه ها یا یک تمدن، کار بسیارآسانی است ولی برای مردن در راه دودلی و فساد به وجود یک خدا نیاز است. ص۱۵۱

 

وقتی انسان بتواند چهره ی زن یا مردی را به دقت در نظر مجسم کند، همیشه میتواند به او احساس ترحم نیز داشته باشد. این صفتی است که با تصویر خدا قرین و همراه است. وقتی انسان خط های گوشه ی چشم و شکل دهان کسی را ببینید و ببیند که موهایش چگونه رشد می کنند دیگر محال است بتواند به او نفرت داشته باشد. نفرت تنها از کمبود و درماندگی نیروی تخیل سرچشمه می گیرد. ص ۲۰۰

 

شاید بعد از این همه رنج و محنت در این لحظه از آتش جهنم نمی ترسید. حتی ترس از درد نیز در پشت ذهنش مانده بود. تنها نومیدی و سرخوردگی عظیمی گریبانش گرفته بود زیرا مجبور بود دست خالی پیش خدا برود. واقعا هیچ کاری انجام نداده بود. در آن لحظه به نظرش چنین آمد که برای او چه آسان بوده که تبدیل به یک قدیس شود. فقط کافی بود که کمی کف نفس داشته باشد، کمی شجاع باشد. احساس کسی را داشت که به علت چند ثانیه تاخیر در رسیدن به محل قرار سعادت و خوشبختی اش را از دست داده باشد. اکنون می دانست که در فرجام کار تنها یک چیز است که اعتبار دارد و آن مقدس بودن است. ص ۳۱۷

وقتی کتاب را میبندم به این فکر میکنم که انسان نمیتواند قدیس باشد. ضعف ها و امیال و آرزوها و هوس های او رویای قدیس شدن ر ااز او میگیرد به قول کامو

من رویای این را در سر می پرواندم که مرد کاملی باشم مردی که می خواهد دیگران را وادارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از جهت حرفه اش محترم بدارند…خلاصه میخواستم در همه چیز تسلط داشته باشم… ولی بعد از آنکه در ملا عام سیلی خوردم و عکس العملی نشان ندادم دیگر برایم امکان نداشت که این تصویر زیبا را از خودم در ذهن بپرورم.

 

کتاب هایی که در سال ۲۰۱۸ خواندم

با وجود اینکه وقت آزاد کمی داشتم و زمانم را بین کار و خانواده تقسیم کرده بودم ولی امسال هم تونستم کتابهای خوبی بخوانم. هر چند دست و دلم به نوشتن نمی رفت و همینکه میخواستم چیزی بنویسم باز پشیمان میشدم. در واقع وسواس زیادی برای نوشتن پیدا کرده ام که مانع میشه بنویسم. وقتی میخوام مطلبی را بنویسم با خودم میگویم خوب حتما کس دیگری در جای دیگری مطلب بهتری را نوشته است و من فقط وقت دیگران را میگیرم یا با خودم میگویم زمانی را که به نوشتن مزخرفات تلف میکنم میتوانم برای مطالعه صرف کنم یا هزار جور فکر دیگه که مثل سپاه مغول به مغزم هجوم می آورند و با قساوت و سنگدلی نه تنها قلم را از دستم میگیرند بلکه سیلی آبداری را هم به صورتم میزنند. به هر حال میخوام لیست کتابهایی را که خوانده ام اینجا بنویسم.

  1. Money Drunk/Money Sober
  2. اقتصاد چگونه کار میکند نوشته ی راجر فارمر
  3. اوژنی گرانده نوشته ی بالزاک
  4. چرا مریخ و ونوس باهم برخورد میکنند نوشته جان گری
  5. جنبه ی مثبت بی منطق بودن نوشته ی دن اریلی
  6. یادداشت های پزشک جوان نوشته ی بولگاکف
  7. مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی
  8. هنر همیشه بر حق بودن نوشته ی شوپنهاور
  9. داستایفسکی و آنا نوشته ایگور ولگین
  10. داستان ملال انگیز از چخوف
  11. پول و شیطان از تولستوی
  12. دشمنان اثر چخوف
  13. Making Millions for dummies
  14. انسان خردمند نوشته ی نوح هراری
  15. من هم چگوارا هستم نوشته ی گلی ترقی
  16. مهره ی مار نوشته ی به آذین
  17. پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند از آلن دو باتن
  18. حمله ی دوم به نانوایی از موراکامی
  19. تاملات نوشته ی مارکوس اورولیوس
  20. روانین له بوولیلدا نوشته ی ره فیق سابیر
  21. خود را بشناس نوشته ی ژان فینو
  22. هنر خوب زندگی کردن نوشته ی رولف دوبلی
  23. در ستایش دیوانگی اثر اراسموس
  24. پس از زلزله نوشته ی موراکامی
  25. اگر فرزند دختر دارید نوشته ی النا بلوتی
  26. همزاد از داستایفسکی
  27. تفسیرهای زندگی نوشته ی ویل دورانت
  28. ساخت ژاپن نوشته ی آکیو مریتا
  29. آمار نوشته ی دیوید جی هند
  30. تسلی بخش های فلسفه نوشته آلن دو باتن
  31. ما و مدرنیت از داریوش آشوری
  32. یکی بود یکی نبود از جمالزاده
  33. خودآموز مکالمات روسی نوشته ی خسرو قای زاده
  34. سعادت زناشویی از تولستوی
  35. ارباب و بنده از تولستوی
  36. آموزش و فرهنگ نوشته ی آنتونیو گرامشی
  37. آموزش شنا (کتاب درسی رشته ی تربیت بدنی)

لیست منتشر شده با آماری که گودریدز داره به دلایلی متفاوته همچنین چند کتاب دیگر را نیز خوانده ام که اسمشان در این لیست نیست.امیدوارم سال آینده هم زنده باشم و بتوانم کتابهای بهتری بخوانم.

مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی

 

در زمانی که تولستوی مینوشت رسانه ای به اسم تلویزیون و سینما وجود نداشت. اما نویسندگان بزرگ نیاز مردم را به رسانه از بین برده بودند. شخصیت ها و فضای داستان چنان واضح و زنده و رئالیستی است که آدمی فکر میکند مشغول تماشای فیلم است. در واقع رمان آنها همان فیلم و تلویزیون سینما بود و شما با خواندن رمانهای مشهور در حال تماشای فیلمی هستید که نویسنده و کارگردانش تولستوی، داستایفسکی و یا تورگنیف است. چه سعادت بزرگی!

کتابی که به تازگی آن را خواندم مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستنوی با ترجمه ی صالح حسینی است. داستان در مورد شخصی است به اسم ایوان ایلیچ که قاضی دادگاه است و بر اثر یک ناخوشی معمولی با مرگ روبرو میشود. فردی معمولی که تمام زندگی او در پیروی از عرف جامعه و حفظ نزاکت و آداب معمول خلاصه میشود فردی بسیار شبیه طبقه خرده بورژوای جامعه که تلاش او برای ترفیع گرفتن و یا خرید خانه ی بزرگ تر با لوازم آن چنانی مشهود است.

روبرو شدن ایلیچ با مرگ بسیار نابهنگام بود. تصور کنید شخص سالمی که به تنها چیزی که فکر نمیکرد مرگ بود به یکباره هنگام عوض کردن پرده های خانه ی جدید دنده اش به دیوار برخورد میکند و ناخوشیش از همان روز شروع میشود. روبرو شدن ایوان ایلیچ با مرگ قسمت زیادی از داستان را تشکیل میدهد. صحنه ها به قدری غم انگیز است که آدم دلش به حال ایلیچ میسوزد. این کتاب را همین الان باید خواند یعنی در حین تندرستی و جوانی چون فکر میکنم کسانی که این کتاب را خوانده اند و معنای واقعی زندگی خویش را فهمیده اند در هنگام مریضی و پیری راحت تر با مرگ روبرو خواهند شد.

مترجم در قسمت دوم کتاب به موضوعی اشاره میکند که جانمایه ی اصلی این داستان تولستوی است والبته میشود به این موضوع ساعتها وروزها فکر کرد.

“زندگی برپای بست اصل لذت که استوار باشد و کامل و یکپارچه هم استوار باشد راه دادن ارادی هر گونه دردی در آن مایه ی تناقص میشود”

زمانی که ایوان ایلیچ در بستر مرگ است دختر و همسرش در حال رفتن به تاتر هستند و دختر او که تازه نامزد کرده است به هیچ وجهی حاضربه کنسل کردن بلیط تاتر نیست. در واقع ناخوشی ایلیچ آنها را پیش از آنکه ناراحت کند کلافه و عصبانی میکند این مرگ یک مزاجمت بر ای اهل خانه است. کسانی که با تکیه بر اصل لذت زندگی میکنند و هر عاملی که این لذت را از بین ببرد محکوم به فراموشی و بی توجهی است.

تصور کنید در آرامش و شادی وصف ناپذیری به سر میبرید که ناگهان تلفن شما زنگ میزندو خبر مرگ دوستی یا خبر ناگوار دیگری را به شما میدهند، کسی که زندگیش بر اساس لذت باشد از این اخبار ناراحت و پریشان نشده بلکه کلافه و عصبانی میشود او با خود میگوید این چه وقت مردن است یا چرا باید لذت یا مهمانی من از بین برود؟

در واقع هر اتفاق ناگواری هر چند که کوچک هم باشد میتواند زندگی شخص بوالهوس را بهم بریزد. اما کسی که بنیان زندگیش بروی لذت نیست و روی مفاهیمی چون عشق، فداکاری، آزادی، نوع دوستی و اخلاق باشد چنین برخورد بچگانه ای با مصیبت ها ندارد چرا که خوب میداند مسایل بسایری وجود دارد که ارزش و وزن آنها از لذات شخصی بالاتر است.

کسی که متکی به ارزش والایی در زندگی باشد به لذت های معمولی خویش اهمیت بیش از حدی نمیدهد و حاضر است به راحتی آن را فدای چیزهای مهمتری کند.

انسان خردمند، پاگذاشتن به ورای تار عنکبوتها

پ ن: از وقتی که کتاب خواندن را شروع کرده ام شاید بتوانم اسم ۱۰ عنوان کتاب را بیاورم که نه تنها شاهکار بوده اند بلکه مسیر زندگیم را نیز تغییر داده است. بی شک انسان خردمند را هم میتوانم در این لیست ۱۰ تایی قرار دهم.

فقط ۶۰۰ صفحه! کاش ۶۰۰۰ صفحه بود.

 

انسان نارس

برای من بعضی از مسایل این کتاب جالب بود که موضوع اول نارس بودن بچه انسان است. اینکه به خاطر دو پاشدن انسان و کمر راست کردنش شکل تخمدان و دستگاه تناسلی زنان تغییر یافته و به همین خاطر نمی توانند تا مدت طولانی بچه ها را نگه دارند و باید بعد از ۹ ماهگی در حالیکه بچه ی انسان نارس و ناتوان است آن را به دنیا بیاورند. فراموش نکنیم که حیواناتی مثل فیل جنین را ۲۲ ماه نگه می دارد و بعد از کامل شدن و توانمند شدن جنین آن را به دنیا می آورد و البته فیل پس از چند لحظه میتواند روی پایش بایستد و بعد از یک ماه دنبال غذا بگردد ولی انسان تا ۶ ماه فقط باید به نوزادش شیر دهد چون سیستم گوارش او تکمیل نشده یعنی حتی نباید تا ۶ ماهگی به بچه آب هم داد ولی بچه سگ و گرگ و اسب بلافاصله همراه با شیر مادرش تقریبا میتواند همه چیز بخورد و سیستم گوارش او کامل است. پیش تر موضوع مشابهی را در کتاب “انسان و حیوان” نوشته ی صادق هدایت خوانده بودم البته نه با این وضوح.

تفاوت زن و مرد

موضوع دیگری که برایم جالب بود تفاوت های زن و مرد و تبدیل شدن زن به جنس دوم بود این که واقعا چه اتفاقی افتاد جای بحث دارد. بعد از اینکه ما از نسل خوراک جو بودن به کشاورزی روی آوردیم و به نقل از هراری فلاکت بشر آغاز شد. یکجا نشینی و تحمل کار مشقت بار کشاورزی در حالیکه فیزیک انسان برای چنین کاری تکامل نیافته بود و بعد خوردن برنج و گندم و ویتامین های محدودی که مشکلات زیادی را برای انسان همه چیز خوار فراهم کرد. توان مردها برای کار کشاورزی و وابسته بودن حیات بشر به غذا خود به خود موقعیت مرد را برتری بخشید و زنان را وابسته به مردان کشاورز کرد شاید این یکی از هزاران دلیلی باشد که هراری در این کتاب به آن اشاره کرد.

تک خداهای سنگدل

موضوع دیگر قتل و غارت و کشتار ادیان یگانه پرست بود که شامل اسلام و مسیحیت میشود و هراری میگوید این دو مذهب ده ها هزار برابر ادیان چند خدایی مثل زرتشت و مانوی ها یا یونانی های باستان جنگ مذهبی به راه انداختند و مردم کشتند. تفکر اینکه ما دین خودمان را تبلیغ و سایر ادیان را به زور شمشیر و تازیانه مسیحی یا مسلمان کنیم در ادیان چند خدایی و جود نداشت ولی تک خدایی ها همیشه میگفتند فقط یک خدا وجود دارد و آنهم خدای ماست و شما مجبورید که آن را پرستش کنید برای یک یونانی با صدها خدای مختلف این مسایل اساسا مطرح نبود.

کیش سرمایه داری و همکاری پول و دانش

در ادامه کتاب هراری در مورد پیشی گرفتن اروپا و آسیا صحبت میکند اینکه چطور اروپاییان موفق شدند با تکیه بر علم و سرمایه داری آمریکا را فتح کنند یا بر هند و آفریقا مسلط شوند. کیش سرمایه داری را توضیح میدهد و اینکه نظام اقتصادی جهان مبتنی بر اعتماد به آینده است و هر ملتی که بتواند این اعتماد را میان مردم ایجاد کند میتواند چرخه های اقتصاد کشور را به حرکت در آورد. شما در صورتی برای کسب و کارتان وام میگیرید که نسبت به آینده خوشبین باشید و بانک هم تمام اعتباری که دارد ناشی از اعتماد به آینده است، آینده ای که تخمین میزند مشتریان سود میکنند و اصل وام را همراه با سودش برمیگردانند یعنی همان خوشبینی که وام گیرنده بر آن متکی است او فرض میکند کسب و کارش در آینده سود دهی دارد و میتواند وام خود را با سودش پس بدهد.

در میان کشورهایی که اعتماد به آینده و خوشبینی به آینده وجود ندارد مردم بیشتر در پی منافع کوتاه مدت هستند و پولشان را تبدیل به دارایی های ثابت میکنند و آن را در قالب ملک و طلا و … نگه می دارند. بی اعتمادی به آینده سبب میشود که مردم سرمایه گذاری های بلند مدت نکنند و پولشان را به چرخش درنیاورند. سرمایه داری تا جایی خوب پیش میرود که سود کسب و کار بدون معطلی در خود کسب وکار سرمایه گذاری شود و منجر به سرمایه بیشتر، شرکت بزرگتر و کارکنان بیشتر شود اما اگر سود حاصله را زیر بالش بگذاریم و با تبدیل به دارایی های ثابت کنیم تاثیر مثبت سیستم سرمایه داری نه تنها از بین می رود بلکه فقر و فلاکت را یز افزایش می دهد. در سیستم سرمایه داری نوین و به تعریف آدام اسمیت  یک فرد از طبقه متوسط که پس انداز ۱۰۰۰ دلاری خود را در بورس میگذارد و سهام یک شرکت را می خرد یک سرمایه دار است اما ثروتمندی که یک میلیون دلارش را زیر بالش گذاشته یا آن را تبدیل به طلا و … کرده است را نمیشود یک سرمایه دار واقعی نماید.

کتاب با انقلاب علمی و آِینده بشر و تغییراتی که در آینده ملموس خواهد بود تمام میشود بحث کوتاهی هم در مورد خوشبختی صورت میگیرد و پاسخ به این سوال که آیا انسان فعلی خوشبخت است و یا اساس خوشبختی به چه معناست؟ پول؟ میل جنسی ؟ رضایت یا و…

این کتاب بی شک ارزش خواندن را دارد و من در سایت گودریدز ۵ ستاره به آن دادم.

ڕوانین لە بوو لێڵدا لە رەفیق سابیر

پ ن اول: اولبن بار است که در بلاگم به زبان کوردی سورانی مینویسم. زبان رسمی کوردی “سورانی” است و روزنامه ها و کتابها و متون کوردی به این زبان منتشر میشود. بچه که بودم توانستم از میان کتابها و روزنامه ها و اشعار عمویم این زبان را یاد بگیرم و البته زمانی که در اربیل  بودم به واسطه اینکه تمام قراردادها و فاکتورها و نامه های رسمی و زبان محاوره آنها کوردی سورانی بود آموخته هایم بیشتر شد. ما در سنندج و سایر شهرهای کرد نشین (به جز مهاباد و بانه و چند شهر دیگر) دقیقا به این زبان صحبت نمی کنیم و به همین خاطر شاید کورد زبانها هم نتوانند به خوبی زبان رسمی کوردی را متوجه شوند یا بلد باشند که آن را بخوانند و بنویسند. اما خوشبختانه در سالهای اخیر آموزشگاه ها و موسسات زیادی در سنندج و سایر شهرها تاسیس شده که کارشان آموزش رسم و الخط کوردی سورانی است و اساتید برجسته ای هم با عشق و علاقه مشغول آموزش هستند که از پیشتازان این آموزشها میتوان به ماموستا شریف سنه ی اشاره کرد. کتابی که میخواهم در موردش بنویسم آخرین کتاب رفیق صابر  است به اسم ڕوانین لە بوو لێڵدا که شامل مجموعه مصاحبه های او با روزنامه های مختلف است.

به نقل از ویکی پدیا: رفیق صابر (زاده ۱۹۵۰ قَلادزی، کردستان عراق) (به کردی: ره‌فیق سابیر Refiq sabir) از شُعرای صاحب سبک و نوپرداز کُرد. وی دارای مدرک لیسانس ادبیات از دانشگاه بغداد و دکترای فلسفه از دانشگاه صوفیا بلغارستان است. اشعارش به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده‌است. سروده‌هایش به زبان کردی است.

http://rozup.ir/view/1669993/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%20%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1.jpg

پ ن دوم – ترجمه ی فارسی شعری از ره فیق سابیر:

 

اتفاقی نیست که نور با گردبادِ ماسه در سماع است

که خاک رازِ خود را برای تن‌های تشنه فاش میکند

که ترس سالاری خود را بر توان و اندیشه تحمیل میکند

اتفاقی نیست

که ما هم امشب رنگِ بیابان به خود گرفته ایم

اینک همه همچو همیم

هم درد و هم سرنوشتیم

https://images.gr-assets.com/books/1530277111l/40668652.jpg

پێشەکی:

بو یەکم جار کە ناوی رەفیق سابیرم بیست ۱۲ یان ۱۳ ساڵم بوو. لەو سەردەمە کتێبی ڕێژنەم لەم شاعێرە بە ناوبانگە خوێند. بۆ دوەمین جاریش ماوەێک لەمەو بەر (ڕەنگە ۲ مانگ) لە پێشانگای کتێبی شاری سنە ئەم کتێبەم کڕی و بە ڕاستی کتێبی زۆر خۆش بوو. هەندێ جار (رۆزانی پشوو) نۆژام(کچەکەم) دەنا سەر پێم تا بنوێ و خوەمیش لەو دەرفەتە کە ڕەخسا بوو کتێبم دەخوێند.

زمانی شێعر:

سەبارەت بەزمانی شێعر رەفیق سابیر دەڵی زمانی شێعر زمانێکی ناراستەوخۆ، پڕمەجاز، چڕ و بژار کراوە. هەروەها دەڵی هەندێ جار مانای وشەکان لە شێعردا لە گەڵ ئەزموونی ئێمە و کەلتووری ئێمە دەگۆرێ. بۆ نموونە لەوانەێە دوو کەسی جیاواز دوو مانای جیاواز لە شێعری شێرکو بێکەس وەربەگرن. ئەمن بۆخۆم هەموو کاتێ دەمگۆت ناراستەوخۆ بوونی شێعر نیشانەی بێ کەڵک بوونی شێعرە و هەر بەم بۆنەوە ڕۆمانم پێ خۆشتر بوو. هیچکات بیرم ناکردەو کە ئەم تایبمەندیە ببێتە هۆی زیندوو بوونەوە و گۆڕانی شێعر. ئەگەرچی رەفیق سابیر سەبارەت بە ڕۆمانیش هەرئەمە دەڵێت کە:

من لە ئەزموونی خۆمەوە دەتوانم بڵێم کەئەو جۆرە تێکستانە، لەگەڵ هەلچوونی تەمەن و فرە ڕەنگی ئەزموونی ژیانی مرۆڤیشدا دەتوانن مانا و بیر و دەلالەتی نوێ پیشان بدەن. لە سالانی حەفتاکانەوە تا ئێستا هەر چەند ساڵ جارێک لە نۆی هەندێک بەرهەمی شەیکسپیر، دۆستۆیفسکی، کافکا، کامۆ، ئیلیۆت، نالی دەخوێنمەوە. هەموو جارێک کۆمەڵێک مانا و ڕاز و بیرۆکەی نوێ گەو بەرهەمانەدا دەدۆزمەوە کە لە خوێندنەوەی پێشتر و پشووتردا، نەدیتوومن، نە هەستم پێ کردوون. دیارە ئەو بەرهەمانە نەگۆڕاون، بەڵام لەگەڵ شەپۆلی زەماندا، من و ژیان و ئەزموون و حاڵەتی سایکۆلۆجی و ڕۆحیی من، گۆڕانیان بە سەردا هاتوون. لاپەڕەی ۲۱

ژیانی سیاسی کۆرد

هە والنێری ڕۆژنامەی هاوڵاتی سەبارەت بە ژیانی سیاسی رەفیق سابیر پرسیار دەکات و ئێمەش وەکوو کۆرد باش دەزانین ژیانی هەر کۆردێک لە سەرەتای مندالیەوە تێکەلی سیاسە ت و ئەزموونی هە ر کۆردێک کەم یان زۆر تێکەلی ژیانی سیاسیە و بۆێە ڕەفیق سابیریش لەم بابەتە جێاواز نیە و ئەڵێ:

من کە چاوم کردەوە لە ناو شەڕ و بۆردۆماندا خۆم بینیەوە. کاتێک شەڕی ۱۹۶۱ دەستی پێکرد تەمەنم یازدە ساڵ بوو. لەو کاتەوە سیاسەت بە مانا گشتیەکەی بوو کە ڕۆژانە هەڵمان دەمژی. دواتر بۆم دەرکەوت کۆرد بوون و کۆردستانی بوون خۆێان سیاسەتەن. زمانی کۆردی، کولتووری کۆردی، ناو و جگ و بەرگی کۆردی، بوون بە بەشێک لە سیاسەت. بۆیە سیاسەت وەک کۆرد بوون، چارە نووسێکە و ناتوانین لێ رابکەین. لاپەڕەی ۳۰

ئامانج یان ئامراز

مرۆڤ ئامانجە یان ئامراز؟  رەفیق سابیر ئەڵێ لە هەموو شۆڕشە کاندا تانانەت لە شۆڕشی سپارتاکوس تا شۆڕشی فرەنسا ئامانج ڕزگاری خەڵک بووە و ئامرازی ئەم ڕووداوانە ش خەڵکی برسی و هەژار بووە. واتە چەند هەوڵدراوە کە مرۆڤ لەم ڕێگایانەوە بەختەوەر بکرێت، هێندەش مرۆڤ کراوەتە قۆربانی.

سیاسەتێکی کولتووری یەکگرتوو

هەروەها رەفیق سابیر لەسەر داڕشتنی سیاسەتێکی کولتووریی یەکگرتوو بۆ کرد باسی ئە وە دە کات کە بە داخەوە کولتووری کۆرد لە هەر چوار پارچەی کۆردستان لەیەک جیا بووەتەوە بۆ نموونە لە باکووری کۆردستان کولتووری کۆرد بە تۆرک نزیکە و لە باشوور بە عەرەب نزیکەو لە ڕۆژهە لات بە فارس. هەروەها دەڵێ :

داڕشتنی سیاسەتێکی کولتووری یەکگرتوو بۆ کۆرد بە کارێکی گەورەی بزاڤی ڕزگاریخوازانەی کۆرد دەزانم. زیادەڕۆیی نیە ئەگەر بڵێم بە بێ سیاسەتێکی کولتووری یەکگرتوو، ناتواندرێت سیاسەتێکی نەتەوەیی یەکگرتوو دابڕژێت. لاپەڕەی ۵۳

لە ماڵپەڕی Goodreads من سێ ئەستێرە م بەم کتێبە داو داوا دەکەم کە ئەم کتێبە بخوینن.

“هر کار مهمی که انسان انجام میدهد باید در مقابلش باجی بدهد. بعضی وقتها باجی که میدهیم از کاری که میکنیم بزرگتر است.” ره فیق سابیر

اگر فرزند دختر دارید نوشته ی النا بلوتی

http://www.gajmarket.com/Media/Thumbs/0019/0019277--.jpg

قبلا در خصوص تربیت کودک کتابهایی از روسو یا پیاژه و ماکارنکو  و … خوانده بودم. ولی اینکه به صورت تخصصی بخواهم در مورد تربیت دختران بخوانم خیر. کتاب “اگر فرزند دختر دارید” به صورت تخصصی در مورد تربیت دختران و شیوه شکل گیری شخصیت آنها در جامعه است.

با خواندن این کتاب می فهمیم که دختران در یک شرایط نابرابر و با پیش زمینه های ذهنی زیادی به دنیا می آیند که هر کدام از آنها میتواند تربیت دختران را به بیراهه ببرد. و  آمار نشان می دهد لطف و محبت مادران به فرزندان پسر بیشتر از دختران است این اظهار محبت بیشتر مادر به پسر ناشی از تمایلات فرویدی است و تمایلات پدر به پسر هم ناشی از اجداد دهقان اوست که پسرها را برای کار بیشتر میخواستند و دختران را بی فایده می دانستند پس دحتران از دو جهت مورد آسیب قرار گرفته اند حتی اگر سیستمهای مرد سالارانه و قوانین مذهبی و سیاسی را کنار بگذاریم.

حمایت و محبت مادر از پسر از  شیر دادن به نوزاد  تا مراحل بالاتر زندگی را شامل می شود و تبعیض ناخودآگاه قرنهاست که اثراتش باقی مانده هر چند که قبول میکنم کمرنگ تر شده است.

برای اولین بار جان استوارت میل در سال ۱۸۶۹ و در کتاب اسارت زنان مفهوم طبیعت زنانه را به پرسش کشید و نشان داد که چگونگی این صفات حاصل منطقی یک وضعیت تاریخی فرهنگی و اجتماعی مشخص است و گفت ضعف اراده زنان ناشی از تربیت نادرست آنها در بچگیست و به جنسیت آنان مربوط نمیشود.

زنان را سرزنش میکنند که اتکا به نفس، میل به استقلال و آزادگی و تمایل به پرورش شخصیت وشکوفایی فردی خود را ندارند حال آنکه در واقع این ها همان چیزهایی هستند که در مسیر زندگی دختران از آغاز تا هنگام بلوغ که زمان گزینش های اساسی است سخت ضربه میخورند و بسیار تضعیف میشوند. ص ۱۶ پیشگفتار

حال اگر زنان و دختران سرزمین خود را دیدیم که اراده ی کافی برای تغییر سرنوشت خود را ندارند و دچار ضعف ها و کاستی ها زیادی هستند باید متوجه شویم که این ضعف ها نه ناشی از جنسیت آنها بلکه ناشی از بی خیالی و بی لیاقتی والدین آنهاست که نتوانسته اند گوهر قدرتمند ذات انسانی او را به خودش نمایان کنند.

با هم پاراگراف هایی از کتاب را بخوانیم:

اگر مادر فرزندش را وادارد که در کوتاه ترین مدت ممکن شیر خوردن را به پایان برساند و در عین حال سر لگن به نتیجه محسوسی برسد در وجود کودک اضطرابی شدید شکل میگیرد که حاصل میل به گوش دادن به حرف مادر و ناتوانی انجام آن است. در این حال ناراحتی و تنش کودک ممکن است حاد شود. چنین کارهایی اگر از بزرگترها خواسته شود  بی تردید سادیسم نام میگیرد ولی روا داشتن سادیسم در مورد کودکان بسیار رایج است و هیچ کس به آن اعتنایی ندارد. ص ۶۲

 

میتوان تصریح کرد که مادرها در برخورد با دخترها خشک تر، سخت گیرتر و پرتوقع تر هستند (نسبت به برخورد با پسرها). به ویژه هنگامی که دخترها پرتحرک یعنی فعال، کنجکاو، مستقل، پرسروصدا و دارای جنب و جوش بسیار زودرس هستند. به عبارت دیگر رفتارهایی دارند که مردانه به حساب می آیند. دختر بچه ی کم تحرک یعنی آرام، منفعل و کم توقع بدون دشواری زیاد می پذیرد که خواسته های مادرش را برآورده کند زیرا این خواسته ها با نظم و ترتیب و ثبات سازگارند و در نتیجه چندان دلیلی ندارد که مادر و دختر با هم درگیر شوند اما با دختر بچه ی پر جنب و جوش و پر هیاهو (ویژگی هایی رفتاری که از نخستین روزهای زندگی آشکار میشود) نیز همانند دختر کم تحرک رفتار میکنند و او هم گاهی واکنش های تندی نشان میدهد و از آنجا که پر تحرکی دختر یگانه صفتی است که در کلیشه های عامیانه جای نمی گیرد، دخالت های خشونت آمیزی صوت می گیرد تا دختر بچه راهی جز این نداشته باشد که نوع خاصی از پرخاشگری به اصطلاح “زنانه” یعنی پرخاش به خویش گریه های طولانی و دلسوزی بری خود برگزیند. ص۵۶

 

ایرن لیزن مورد بسیار شاخص یک دختربچه ی پرتحرک بسیار بی قرار و شیطان را نقل میکند که پیش از دوازده ماهگی راه رفتن را شروع کرده و براساس آزمون هایی که روی او صورت گرفته در تمام عرصه ها رشد زودرس داشته است. جنب و جوش او در هجده ماهگی درگیری های گسترده ای را با مادرش در پی داشته است. مادر تصمیم می گیرد که قدرت مندانه و قاطعانه عمل کند او که جدی وسواسی و کمال طلب است دوست دارد  اصل راهنمای زندگی اش برقراری نظم در همه ی زمینه ها باشد. دو سه ماه بعد دخترش سر عقل می آید بسیار منظم می شود، مدت های طولانی به کارهای متعدد می پردازد، به نحوی که در سه سالگی بافتنی می بافد، در چهار سالگی وصله میکند، در پنج سالگی رختخوابش را به تنهایی مرتب می کند. اما شب ها دندان قروچه میکند و با خشم  و ناراحتی میخوابد  و به همین دلیل دوباره او را در معرض آزمون های روانی قرار میدهند…. ص ۵۸

پ ن نامربوط:

 

از ترجمه ی کتاب خوشم می آید و اسم مترجم را نگاه میکنم که نوشته محمد جعفر پوینده   به صفحه ی ویکی پدیا میرسم و میبینم در جریان قتل های زنجیره ای این اندیشمند و مترجم برجسته و تحصلیکرده سوربون فرانسه به قتل رسیده است نمیدانم به حال او گریه کنم یا به حال خودم . اعصابم ضعیف شده و کتاب را میبندم. روی سنگ قبرش نوشته شده :

نویسنده باید بار دو مسولیت بزرگ را که مایه ی عظمت کار اوست به دوش بگیرد . خدمت گذاری حقیقت و خدمت گذاری آزادی و نویسنده باید شرف هنر را پاس بدارد. خدمت گذار حقیقت و آزادی محمد جعفر پوینده

پوینده ی عزیز در سال ۹۷ برای تو مینویسم، کتابهایی که از بالزاک و ماکارنکو ترجمه کرده ای خواهم خواند و درباره ی آنها خواهم نوشت. دانه ای که تو کاشته ای آب خواهم داد تا روزی که به درختی تنومند تبدیل شود. ما خوب میدانیم که جلادان قادر به کشتن کلمات نیستند هر آنچه که نوشته شود در حافظه ی تاریخ و جامعه ثبت میشود. حتی اگر تو نباشی، حتی اگر من نباشم. اگر میلیونها ماهی نیز با قصه های تو بخواب بروند یکی از ماهیهای کوچک تا صبح خوابش نمیبرد و به دریا فکر میکند. حرف هایی که به فارسی گفته ای من آن را به کوردی ترجمه میکنم و برای بچه ام میگویم کلمه جاودانه است و این قصه ادامه دارد. راستی امروز بر حسب اتفاق سالروز تولد توست تولدت مبارک رفیق.

ترجمه ی کتاب دام محتوا و کمک به یاور مشیرفر

سلام دوستان

یاور مشیرفر پستی رو منتشر کرده و از دوستان خواسته که در ترجمه ی کتاب باهاش همکاری کنند قبلا یاور  و سایر دوستان در ترجمه ی کتاب فوکوس کمک کردند و این بار نوبت کتاب دیگری است. امیدوارم همه دوستان بتوانند در این کار خوب سهیم باشند .

دام محتوا

زندگینامه تورگینف نوشته ی هنری ترویات

کار نویسنده نشان دادن است و نه اثبات کردن – تورگینف

https://images.gr-assets.com/books/1345085998l/1869382.jpg

شب های زیادی را با خواندن آثار تورگینف گذارنده ام اما خوشبختانه این چشمه ی زلال کلمات و منطق و حکمت هنوز به پایان نرسیده است، خواندن تورگینف برای منی که کمی ایده آلیست هستم کمی عجیب و دور از تصور است چرا که تورگینف و نوشته هایش سرشار از اعتدال و بی طرفی است کسی که تمام شور و عشق و علاقه اش در نویسندگی و محرکش صرفا ادبیات بوده است و بس .

در هر حال وقتی با شور و هیجان سمت چیزی میرویم با خواندن آثار تورگینف به پیرمرد قوی هیکل و سرد و کاملا یخی روس برخورد میکنیم که با خونسردی و حوصله تمام هیجان و تعصب شما را منجمد میکند. تورگینف عشق را فدای عقل هیجان را فدای اعتدال و شهرت را فدای آرامش و اقدامات فوری را فدای صبر و حوصله میکند و همین طرز تفکر باعث میشود قشر جوانان روس در آن برهه ی زمانی بر علیه تورگینف موضع بگیرند این پیرمرد بی طرف گاهی مورد حمله حکومت بود به این دلیل که انقلابیها را نمیکوبد انقلابیها هم از او میخواستند که موضع روشنی بگیرد جوانان از او میخواستند با جرات و نترس بنویسید ولی این یادگار کهن روس خاموش و بی صدا با صبر و حوصله شما را به داستانهایش میبرد و میگفت کار نویسنده نشان دادن است و نه ثابت کردن.

تورگینف هم عصر تولستوی و داستایفسکی و پوشکین فلوبر و ساند و زولا و … بود(کاش در چنین عصری زندگی میکردم) در طول این کتاب انواع مقالات و نامه ها ی بین نویسندگان را می بینیم رنجور بودن و عصبی بودن داستایفسکی همانطور که از نوشته ها و شخصیت های مریضش معلوم است در این روایت هم قابل رویت است او در جبهه ی اسلاو دوست ها و طرفداران روسیه سنتی قراردارد و پوشکین و تورگینف هم در جرگه ی روس های مدرن و طرفدار غرب هستند.

خوشپوشی و ثروت تورگینف و همچنین نزاکت و آگاهی او باعث شده بود که در محافل بسیار بزرگ ادبی جهان چون ستاره بدرخشد در فرانسه با وجود اینکه صرفا یک مهاجر بود نایب رییس کمیسیون ادبی پاریس بود جایی که ویکتورهوگو رییس آن بود . انتقادات او از داستایفسکی و امیل زولا و حتی ویکتور هوگو خواندنی است او داستان بینوایان را به باد انتقاد میگیرد و میگوید این داستان هیچ شباهتی به زندگی واقعی ندارد و سراسر دروغ و تظاهر است همچنین میگوید قهرمانهای داستایفسکی همیشه طب دار و مریض هستند و الکی مریض میشوند! او مشکلی با تولستوی بزرگ نداشت و حتی او را تحسین میکرد نوشته ها و داستانهایش را تبلیغ می کرد و به فرانسه ترجمه میکرد ولی تولستوی کج خلق و مغرور بود یک ارباب زاده ی بسیار سخت گیر بود که البته متکی بر اخلاق و کلیسا بود و هیچ گاه طرفدار غرب نبود و روس را به همه چیز ترجیح میداد اهل شوخی و مزاح و مهمانی و زن بارگی نبود و به همین خاطر کیلومتر ها از فضای فکری تورگینف دور بود.

نقطه ضعف های تورگینف شاید از منظر اخلاقی بسار پررنگ باشد او هرگز ازدواج نکرد و تا میانسالی خود را با دختران و زنان رعیت  سرگرم بود و دختر ناخلفی هم داشت که او را بعدها به پاریس فرستاد تورگینف با خوهر تولستوی هم دوست بود و او هم یکی از صدهها رفیقه اش بود بعد ها و در میانسالی تورگینف عاشق یک خانم آوازه خوان شد و سالها در کنار او زیست این آوازه خوان که اسمش پولین ویاردو بود خود شوهر داشت و چند بچه هم داشت (یکی از آنها ظاهرا مال تورگینف بود) ولی ظاهرا شوهر پولین ویاردو به این موضوع توجه نمیکرد و تورگینف را در خانه ی خود پذیرفته بود!

تورگینف هر چقدر که پیرتر شد بیشتر مورد توجه مجامع بزرگ ادبی قرار گرفت و نوشته هایش دست به دست در میان رجال بزرگ میگشت و همه او را تحسین میکردند. در آثار تورگینف میتوان سرنوشت تلخ انسانها ، احترام به عقل و صبر ، عشق های نافرجام و الکی، احترام به طبیعت و توصیف مو به مو ی طبیعت را میتوان یافت آثار او روانکاوی سخت گیرانه داستایفسکی را کم دارد ولی روایت و داستانهایش بی نظیر است خواننده هر بار که انتطار معجزه یا اتفاق خوشایند را از تورگینف دارد کاملا نا امید میشود چرا که به عقیده ای این خداناباور هیچ معجزه ای قرار نیست رخ دهد .