به دور از مردم شوریده

چند وقت پیش به سفارش یکی از دوستان به نام زاهد کمانگر رمان به دور از مردم شوریده اثر تامس هاردی رو خوندم . بعد از خواندن رمانهای روسی و کلاسیک مشهور دنیا و همینطور مختصری ادبیات فرانسه و آمریکا (همینگوی) اصلا فکر نمیکردم که انگلستان هم نویسنده خوبی داشته باشد! (البته از برونته و شکسپیر چیزایی خونده بودم) ولی بدون اغراق باید بگویم که این رمان ۵۵۰ صفحه ای یک اثر کلاسیک و زیبا در حد رمانهای تولستوی بود که به زیبایی توسط ابراهیم یونسی ترجمه شده است مترجمی که متولد بانه است و اولین استاندار کردستان در دولت بازرگان بوده .ایشان در سال ۹۰ فوت کرد و در طول عمرش ۸۰ کتاب از انگلیسی به زبان فارسی  ترجمه کرده و ۱ کتاب هم از فرانسه به فارسی.

رمان یک عاشقانه کلاسیک و آرام است که شبیه یک فیلم زیبا بدون اینکه احساس خستگی بکنید تمام میشود در این داستان ۳ مرد عاشق یک زن میشوند یکی از آنها مسن و ثروتمند است یکی دیگر صبور و صادق و آخری هم احساسی و زن باز.

داستان همیشگی تقابل مغز با احساس است و دشواری تصمیم گیری و همینطور زخم هایی که تا ابد می مااند زیبا و زشت شبیه زندگی. ۲ تا پاراگراف از کتاب هم اینجا میزارم که بخونید .

راستی فکر کنم همه کتابخانه های عمومی کشور این کتاب رو دارند اگر کسی خواست بخونه.

 

این تصویر امروز در چارچوبه ی چهار صد سال پیش – بین کهنه و نو – آن تباین مشخصی را که از تقابل دو تاریخ استنباط می شود ارایه نمی کرد. وردربری در قیاس با شهر تغییر ناپذیر بود. “آن وقتهای” مردم شهر “این روزهای ” روستا است. در لندن بیست سی سال پیش را قدیم میدانند . در پاریس ده یا پنج سال قبل را . اما در وردربری شصت هفتاد سال را جزو زمان حال به شمار می آورند و چیزی کمتر از یک قرن اثری بر چهره و لحن سخن مردمش بر جا نمیگذاشت . در این زوایای “Vessex” روزگار کهن مردم پر مشغله هنوز”قدیم اند” و روزگاران قدیم هنوز جدیدند و زمان حال در آینده است .

ص ۱۸۷  به دور از مردم شوریده – نوشته تامس هاردی – ترجمه ابراهیم یونسی – نشر نو

 

اکنون این خیال خوش پیوسته در ذهنش خانه کرده بود. شش سال زمان درازی بود اما از هیچ از نا امیدی که این همه مدت تحمل کرده بود بسی بهتر بود!‌یعقوب نبی چهارده سال به خاطر راحیل کار کرد و زحمت کشید . برای زنی مثل این شش سال مدتی نیست . خیال صبر و انتظار را بهتر از دستیابی فوری به او می دید احساس می کرد که عشقش بسیار عمیق و نیرومند و پایدار است و به احتمال زیاد بت شبا تاکنون آن را چنان که باید در نیافته است . همین صبر و انتظار به او فرصت خواهد داد تا نشانها و آثار زیبا و لطیفی را در این زمینه به او ابراز کند . این شش سال از زندگی را انگار دقایقی بیش نباشد نیست و نابود خواهد کرد – آری . ارزشی که برای وقت در قبال عشق قایل بود چنینی بود.

ص ۴۳۶  به دور از مردم شوریده – نوشته تامس هاردی – ترجمه ابراهیم یونسی – نشر نو

سبک نوشتن این نویسنده به عوام پسندی تولستوی و به ادبیات شکسپیر نزدیک است و بیشتر از اینکه طرفدار احساس باشد دنباله رو عقل است!‌

لینوس تروالدز و کتاب فقط برای تفریح

پ ن :‌ متن قدیمیه و از وبلاگم کپی کردم

کتاب : فقط برای تفریح (داستان لینوکس)

نویسنده : لینوس تروالدز

چرا خوندم : خواستم ببینم کسی که هسته لینوکس رو نوشته و یک انقلاب در دنیای کامپیوتر ایجاد کرده چطوری دنیا رو میبینه و چطوری فکر میکنه

احساس پس از مطالعه : فکر نمیکردم که با یک نویسنده فیلسوف که درمورد آزادی و جامعه و اطلاعات نظر میده و اتفاقا نظراتش هم خیلی عمیقه روبرو بشم ، البته همیشه همینطور بوده و افراد متخصصی که در رشته خاصی موفق شدند فقط به خاطر مهندس بودنشون نبوده به نظرم یک فکر بزرگ و عمیق و یک ایدئوژی پشت همه کارهاشون هست یه چیزی که نمیزاره شبها بخوابی یا یه چیزی که وقتی اونو داری حرفای مردم اذیتت نمیکنه دیگه حتی پول هم برات مهم نیست یه چیز با ارزش پیدا کردی و محکم بهش چسپیدی حتی حاضری براش همه چیزتو بدی این همون هدف و معنای زندگیه که دارم کم کم پیداش میکنم و از این بابت خوشحالم هر چیزی غیر از اینن معنای زندگی یک لایه ی نازک قابل دسترسه ، پول مهارت ، نظم اجتماعی و خیلی از اینها رو میشه به راحتی به دست آورد به شرط اینکه اون هدف عمیق و اون معنای زندگی کشف شده باشه ..پول هدف نیست حتی شغل هم هدف نیست وقتی کسی میخواهد مثلا به افراد نابینا کمک کند و یک عصای حسگر میسازه تا بهتر جلوی خودشون رو ببینند به خاطر پول نیست ولی ۱۰۰ درصد هم پول به دست میاره هم شغل خوب هم مشهور میشه . منظورم اینه که هدف و معنای زندگی مثل یک باد سریع و طوفانی همه چیز رو با خودش برای انسان میاره ، لینوس هم مثل بقیه افراد بزرگی که داستانشون رو خوندم همین بود اون پول نمیخخواست ولی به دستش آورد دنبال شهرت نبود ولی مشهور شد و با چسپیدن به اون معنای زندگی یعنی ساختن یک سیستم عامل Open Source همه چیزو صاحب شد . حس میکنم مالکیت یعنی رها کردن با رها کردن میشه مالک همه چیز شد به آرامی داشته هایت را رها میکنی و به سرعت صاحب همه چی میشی .دو هفته پیش داشتم میرفتم تهران توی اتوبوس یه فنلاندی سوار شد که همسن خودم بودم تا تهران با هم صحبت کردیم و اتفاقا اهل هلسینکی یعنی شهر لینوس بود و رشته کامپیوتر هم بود 🙂 با هم کلی در مورد لینوکس و لینوس تروالدز حرف زدیم

کتاب Hooked و بررسی سایت freerice.com از لحاظ گیمفیکشن

پ ن :‌ موضوع کتاب Hooked در مورد این است که سایتهای بزرگ چطور کاربران را جذب مینند و نگه میدارند

سایت freerice.com یک سایت برای آموزش زبان است که با جواب دادن هر سوال مقداری برنج به کشورهای آفریقایی کمک میشود که هزینه آن را سازمان ملل میدهد.

متن:

این کتاب Hooked رو اینقدر خوشم اومد که اکثر قسمتهای کتاب رو از نو نوشتم تا خوب بفهمم.

خوب اهمیت یک بازی مثل شبکه های اجتماعی و حتی سریالهای تلویزونی  و… بستگی به میزان درگیری مخاطب داره چند تا مورد که خیلی در این اصل مهمه میخواستم بنویسم.

داشتن ویژگی شبکه اجتماعی:‌ مثلا بتوانم با کسی دوست شوم امتیازهای دوستم را لایک کنم و زیر فعالیت دوستم کامنت بگذارم دوستانی از ایران و سنندج در سایت به من معرفی شود تا ارتباط محکم تری شکل بگیرد مثل فیس بوک و … یعنی من برای دیدن فیس بوک به این سایت سر نمیزنم بلکه برای دیدن دوستانم و پستهای اونها این کارو میکنم اگردر freerice.com هم بتونم امتیاز دوستانم را ببینم یا بدانم که آنها آخرین بار چه وقت وارد سایت شده اند برایم درگیری ذهنی ایجاد میکند.البته اینجا هم یک کارهایی کردند مثل ساختن گروه ولی ناچیزه.
ساده سازی برای استفاده کردن: اولین جرقه شروع بازی باید بسیار ساده باشد و سریع وارد بازی بشوید که توی این کار موفق بوده به نظرم. مثلا فرض کنید سایت لینکدین تمام اطلاعات شخصی شما رو همون روز اول میگرفت و ورود به بازی رو براتون سخت میکرد اونوقت کسی وارد نمیشد دیگه . ولی الان کم کم شما پروفایلتون رو تکمیل میکنید.
دادن پاداش و داددن پاداش تصادفی: این سایت پاداش دارد ولی پاداش تصادفی ندارد یعنی شاید بهتر بود بعضی وقتها بدون اینکه ما حدس بزنیم پاداشی را به ما میداد.
سرمایه گذاری کاربر:‌ یعنی سایت باید کاری کنه که شما زمانتان را سرمایه گذاری کنید م من میگم چون ۱۰۰۰ برنج جمع کردن به صرفه نیست این کارو رها کنم البته این سایت با نشون دادن میلیونها برنجی که توسط نفر اول جمع شده من رو کم انگیزه میکنه و دیگه اشتایقی ندارم چون میدونم سخته که به این افراد برسم. شاید هم بهتر باشه امتیازات بالای کاربران قدیمی رو به افراد جدید نشون نده
محصول یا پلاتفرم باید دو ویژگی داشته باشه : اینکه خودم ازون استفاده کنم یعنی خودم حاضر باشم ازون استفاده کنم  دوم اینکه دردی رو دوا کنه و مشکلی رو حل کنه توی کتاب Hooked یک ماتریس کشیده شده و بهترین وضعیت برای یک محصول همین دو ویژگی بود که نوشتم .مدلهای دیگری است که به نظرم اگر کسی خودش بخونه بهتره .

دوست دارم اینجا کمی هم در مورد اثر تتریس بنویسم که بی ربط نیست البته مربوط به صنعت بازی است

بازی باید طوری باشد که من در ذهنم بتونم اون رو بازی کنم مثلا بازی خانه سازی یا همین تتریس رو من در ذهنم میتونم بازی کنم ولی فوتبال PES رو نمیتونم
یا اینکه وقتی بیرون رو نگاه میکنم بتونم همون بازی رو به ذهنم بیارم یعنی تیر چراغ برق به شکه میله عمودی و ماشین به شکل مکعب به ذهنم خطور کنه و تو ذهنم باهاش بازی کنم
تعلیق ذهنی :‌ اینکه ندونم حرکت بعدی چیه که بالا هم گفتم مثلا تو تتریس نمیدونی شکل بعدی چیه مربعه یا افقی یا چیز دیگه

راسته کنسروسازی

raste

کتاب راسته کنسروسازی دومین کتابی بود که از جان اشتاین بک خوندم اولین کتابی که از این نویسنده خواندم کتاب موش ها و آدم ها بود کتاب راسته کنسروسازی را نرگس حسینی ترجمه کرده که به نظرم ترجمه چندان خوبی نیست به هر حال.

کتاب بدی نبود نویسنده افکاری نزدیک به آنارشیستها داشت که در طول کتاب پذیرفتن نظم های اجتماعی (ازدواج و خانواده) . همینطور پذیرفتن نظم های اقتصادی (داشتن شغلهای ثابت ) را به باد انتقاد میگرفت و قهرمان داستانهای او مثل مک و دوستاش یا حتی داک آنارشیستهای فقیر ولی تقریبا شادی بودند هیچ کدام اهل خانواده نبودند و به غیر از داک که یک دانشمند بود بقیه بی چیز بودند و فقط به اندازه ی همان روز کار میکردند و می خوردند.

چیزی که زیاد خوشم نیامد بعضی وقتها جملات و افکار فلسفی از زبان راوی کتاب در دهان شخصیت های نه چندان عمیق داستان گذاشته میشد به نظر منطقی نمی آمد که این اشخاص این جملات را بگویند به هرحال زیاد بد نبود کتاب ودر گودریدز بهش ۳ ستاره دادم.

از چند تا پاراگراف خوشم آمد که میخواستم اینجا بنویسم

اما دورا-او زندگی سختی را می گذراند چون مخالف قانون است حداقل با بیشتر موارد آن مخالف است .اما باید دو برابر دیگران به قانون احترام بگذارد. نه کسی مست بشود و نه دعوا و شرارتی رخ دهد وگرنه رستوران دورا را می بندند. همین طور چون دورا هنوز برای رستورانش مجوز ندارد وکارش به نوعی غیر قانونی است باید خیلی بشر دوست باشد. همه او را فریب میدهند . اگر پلیس برای صندوق بازنشستگانش مراسم میهمانی ترتیب دهد و هر کس باید یک دلار بپردازد دورا مجبور است ۵۰ دلار بدهد. هنگامی که اتاق بازرگانی تفریحگاهش را گسترش می دهد هر بازرگان ۵ دلار می دهد اما از دورا صد دلار میگیرند در همهی موارد همین طور است.ص۲۵


داک گفت: اون قایق دوست داره. اما وقتی قایقش را تموم کنه اونوقت مردم ازش میپرسن چرا اونو به آب نمی اندازی بعد اگه این کارو بکنه خودشم باید باهاش بره اونم که از آب بدش میاد . میبینی؟ هیچ وقت اون قایق رو تموم نمی کنه تا هیچ وقت مجبور نباشه اونو به آب بندازه. ص۵۰


از نظر اجتماعی مک و بچه ها مطرود بودند وقتی به کنار دیگ بخار می رفتند . سام مالوی با آنها صحبت نمی کرد توی خودشان بودند و هیچ کس نمی توانست پیش بینی کنی که کی از این پرده بیرون خواهند آمد. زیرا دو عکس العمل ممکن در محرومیت اجتماعی وجود دارد . یا آدم مصمم به بهتر شدن پاک شدن و مهربان تر شدن می شود یا بدتر می شود با دنیا می جنگد وکارهای بدتری می کند. حالت اخیر شایع ترین عکس العمل به بدنامی مشهور شدن است. ص۱۸۵


داک گفت: نگاشون کن اینا فیلسوف های واقعی تو هستن. وادامه داد : فکر میکنم مک و بچه ها هر چیزی رو که تو دنیا اتفاق افتاده می دونن و شاید از هر چیز هم که قراره اتفاق بیفته خبر دارن. فکر میکنم اینا تو این دنیای خاکی بیشتر از آدمای دیگه زنده میمونن. توی دور و زمونه ای که آدما با جاه طلبی و خشونت و طمع همدیگه رو تیکه پاره میکنند اینا خیالشون راحته همه ی ما آدمای به اصطلاح موفق مریض هستیم و جسم و روح سالمی نداریم اما مک و بچه ها به طرز عجیبی پاک و سالم هستن و هرکاری که دلشون میخواد میکنن.ص۱۸۶


داک گفت: چیزایی که ما توی آدما تحسین میکنیم همیشه به نظر من عجیبه. مهربانی و بخشش و آزادگی و شرافت و فهم و احساس تو دستگاه فکری ما با شکست همراهه. اون صفاتی که ازشون متنفریم. تندی و طمع و مال اندوزی و کدامنشی و منم گویی و خودخواهی نشانه های پیروزی هستن و آدم ها در همون زمان که کیفیت دسته ی اول رو ستایش میکنن نتایج دسته ی دوم را میپرستن.  ص ۱۸۸


 

هیچ تعبیری برای رشته ی بدبختی هایی که پیش می آمد نبود. هر کس خود را سرزنش میکرد مردم پنهانی در ذهن آشفته شان گناهانی را که مرتکب شده بودد به خاطر می آوردد و سرگردان بودند که آای خود سبب این همه بدبختی هستند. یکی آنها را مربوط به لکه های خورشید می دانست و دیگری به استناد قانون احتمالات آن را باور نمی کرد. حتی پزشک ها هم در امان نبودند زیرا گرچه مریض ها زیاد بودند اما بیماری هیچ کدام چندان پردرآمد نبود . بیماری هایی نبود که استراحت و داروی معمولی خوبشان کند ص۱۹۱

ایلیا-سه رفیق وزندگی- شاهکاری دیگر از ماکسیم گورکی

MTIwNjA4NjMzODI4NjQwMjY41

قبلا از ماکسیم گورکی کتابهای چلکاش, خرده برژواها, مادر, مالوا هدف ادبیات را خوانده بودم و سبک ماکسیم گورکی را بسیار دوست دارم. او واقعی و تلخ می نویسد و زندگی را آنچنان که هست پیش چشم خوانننده می گذارد و آن را نشان می دهد شبیه واقعیت در داستانهای همینگوی البته این بار با قلم یک کمونیست آرمانگرا.

ایلیا شخصیت اصلی داستان,شجاع, با عزت نفس,تلخ و پر از آرزو است نه از چیزی می ترسد و نه به کسی التماس میکند و از عموم مردم بیزار است و دایما مردم  را ملامت می کند شبیه رودیا در رمان جنایت و مکافات داستایفسکی البته ایلیا گوشه گیر و ناخوش احوال نیست زندگی میکند رفیقه ها ی مختلف دارد و کاسبی راه انداخته است چند سالی مثل کرم در توده مردم می لولد و سرآخر سرنوشتش شبیه رودیا می باشد شاید هم بدتر!‌

ایلیا دست دراز میکند تا چیزی را بگیرد و به چیزی تکیه کند, خدا,بابایمی, ترنتی, ماشا,یاکوف و پاول, پول, المپیادا, مشروب,کتاب,هیچ چیزی او را به زندگی گره نمیرند و همه اینها در نگاهش از ریشه باطل است در میان انواع و اقسام دزد و کلاهبردار و فریبکار و احمق قرار گرفته است مردمی که ذره ذره خفه اش میکنند.

نمیدانم شما از خواندن این کتاب لذت میبرید یا نه ولی احساس میکنم  من مثل ایلیا فکر میکنم و او یکی از شخصیت هایی است که مثل رودیا در جنایت و مکافات تا همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند.

با هم قسمتهایی از این شاهکارو بخونیم (اینارو گلچین کردم :)‌ )

میدونم که به تو نیومده که از خدا صحبت کنی – تو فقط میخوای خودتو پشت اسم خدا قایم کنی. من که دیگه بچه نیستم, میبینم همه آه و ناله شان بلنده یه ریز غر می زنن,وشکوه میکنند, ولی میبینی باز هم کثافتکاریهاشونو ادامه میدن گناه میکنن بعدش فرار می کنن و خودشونو قایم میکنن |پروردگارا گناهان ما را ببخش!‌|  همه این حقه ها و دوز و کلکها را میبینم همه شون حقه بازن و خودشونو گول می زنن و سر خدا را هم شیره می مالن


ایلیل با لحن انیشمندی گفت: اعتراف نمیکنم بگذار خدا مجازاتم کند مردم نمیتونن درباره ی من داوری کنن. به چه حقی ؟ من که خودم به شخصه به یک نفر هم برنخورده ام که آدم پاک ومنهی باشد همچو آدمی پیدا نمیشه.


تمام مدت عمرم بینی به کثافت مالیدم, از هر چه که بدم اومد,از هر چه که میخواستم خودمو کنار بکشم به اجبار به طرف همون رانده شدم,حتی به یک نفر بر نخوردم که احساس کنم از خودم بهتره ومیتونم به چشم احترام بهش نگاه کنم یعنی واقعا تو این دنیا چیز درست و حسابی وجود نداره؟ مثلا درست نگاه کن – چرا باید برم و اون بابا را خفه کنم؟ تنها نتیجه ای که از این کار عایدم شد اینه که دستهامو آلوده کردم و لکه ی تیره ای به دامنم گذاشتم. اما پول …چرا باید آن را بردارم.


همه سعی میکنند کارهایی را که میکنن توجیه کنن چون باید زندگی کنند. جز آن بازپرس- که زندگی خوش و بی دردسری داره و دیگه مجبور نیست کسی رو خفه کنه . میتونه با درستی و درستکاری و به خوشی و خرمی زندگی کنه .


زیر لب گفت:‌ماشالله جوان قشتگ و خوش آب و رنگی شده ای. اگه تو ده بودی دخترها یه دقیقه هم راحتت نمی ذاشتن. اگه اونجا بودی زندگی راحت منم برات پول می فرستادم,میتونستی دکونی بریا خودت واکنی و زن خوشکل و ثروتمندی بگیری . زندگی, مثل سورتمه ای که از سرازیری پایین بره بی گیر و گرفت سر میخورد و رفت.

ایلیا گفت :‌ شاید من دلم نخواد از سرازیری پایین برم,شاید بخوام از سربالایی بالا برم


میدونم, همه ماسک به صورت می زنند.خوب میفهمم. عموم مثل یک فروشنده مغازه که گزارش فروش روزانه شو به ارباب بده میخواد با خدا تسویه حساب کنه.  پدرت یک شمایل تو ی یه کلیسا هدیه کرد معنی این کار اینه یا سر کسی رو شیره مالیده یا میخواد بماله. و به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است – صنار بده یه عباسی بگیر. همه کلاهبرداری میکنند وهمه هم میخواهند عملشون رو به نحوی توجیه کنند ولی من میگم: اگه به اشتباه یا به عمد عمل ناصوابی میکنید لااقل این مردانگی رو داشته باشید و خربزه ای را که خوردید پای لرزش هم بنشینید.


نه تنها میتونی بدزدی بلکه میتونی جنایت هم بکنی و هیچ چیز هم اتفاق نیفته و آب از آب تکون نخوره. مجازات مال اشخاص بی دست و پاست اشخاص زرنگ در  هر کاری موفقند. در هر کاری که تو فکرشو بکنی .

سه رفیق نوشته ماکسیم گورکی

ترجمه ابراهیم یونسی

 

روسو و تربیت انسان از صفر!‌

چند روز قبل کتابی از روسو را تمام کردم به اسم امیل, همیشه دوست داشتم چیزی از روسو بخوانم مخصوصا کتاب معروف اعترافاتش ولی گیرم نیومد و این کتاب دم دست تر بود!‌

Jean-Jacques-Rousseau

موضوع کتاب در مورد تربیت کودکان و آموزش و پرورش است روسو کسی است که بچه هایش را به یتیم خانه فرستاده و در قید وبند زندگی نبوده است پذیرش کتاب تربیت فرزند از این چنین شخصی تا حدی مشکل است ولی کتاب جالبی بود. چیزهایی را خواندم که تا قبل از این در هیچ جایی نشنیده بودم.

اینکه بچه ها تا دوران ابتدایی و متوسطه باید توسط پدرو مادرشان و یا طبیعت تعلیم داده باشند نه توسط مدرسه ها یا اینکه دنیا نیازی به پزشک ندارد و پزشکان اصولا در این دنیا زاید هستند. گرایش روسو به طبیعت و زندگی طبیعی و همچنین توجه به جزییات رفتاری کودک میتواند برای هر شخصی جالب باشد.

قسمتهایی از کتاب را اینجا مینویسم شاید شما هم این کتاب را خواندید!‌

ای معلمین و استادان پرشهامت ساده تر و محتاط تر و روشن تر باشید این نطق ها و خطابه های بلند و این کلمات شیرین را کوتاه کنید بگذارید کودکان به میل خود بزرگ شوند هر وقت از مشاهدات خود تعجب کردند درباره آن از شما خواهند پرسید.

 


 

اگر میخواهید مردان شجاعی را پیدا کنید نمونه آن را در جاهایی که پزشک یافت نمی شود خواهید دید زیرا در آنجا کسی از نتایج درد و بیماری خبری ندارد و هیچکس فکر مرگ را نمی کند.

 


انسان را برای آن خلق نکرده اند که مثل توده های خاک در یک جا و روی هم انباشته شوند ولی باید در اطراف زمین پخش شوند زیرا هر چه مردم به دور هم جمع باشند زودتر رو به فساد می روند فلج های بدن مانند هزاران آلام روحی از تاثیرات مستقیم اجتماع انسانها است انسان هم مانند دسته ای از حیوانات است که نباید گله وار در یک جا زندگی کند مردمانی که مانند گله های گوسفند دور هم جمع شده اند بیشتر از دیگران وقت خود را تلف میکنند نفس انسان برای سلامتی هم جنسان خود خطرنا ک است و شاید این موضوع را بسیاری از مردم هنوز درک نکرده باشند.


این کلام ناتوانی یک نسبت معین با شخص دارد که مقصود ماست کسی که نیروی او از احتیاجاتش تجاوز میکند حتی اگر یک حشره یا یک کرم باشد موجود نیرومندی است اما کسی که نیازمندی او از نیرویش تجاوز کند اگر فیل یا شیر یا بزرگترین قهرمان باشد و اگر بحد خدایی برسد موجود ناتوانی است.فرشته سرکشی که طبیعت خود را نشناخت از آن مرد خوشبختی که با وجود اینکه فناپذیر است اما در آرامش خود زندگی میکند ناتوان تر است


اجتماع انسان ر اناتوان بار میآورد اول اینکه حق استفاده از نیروی شخصی را از او میگیرد و در ثانی در فکر او رسوخ میدهد که تمام این تواناییها برای او مضر است .

ملا مصطفی بارزانی و کتاب نجفقلی پسیان

از خیابان فردوسی سنندج رد می شدم که چشمم به کتابی خورد البته از کتابهای تاریخی زیاد خوشم نمیاد, هر چند به خواندن نوع تفکر و مدل ذهنی افراد بزرگ علاقه دارم و تاکنون کتابهایی مثل:‌ منم تیمور جهانگشا – چنگیز خان – استالین – و …شاید ده ها کتاب دیگر  را خوانده بودم و اخیرا هم کتابی به نام محمد پیامبری که از نو باید شناخت از یکی از دوستانم به امانت گرفتم که میخواهم بخوانم این مطالعه ها نه برای شرح وقایع تاریخ و حفظ کردن آن بلکه بیشتر برای شناخت مدل ذهنی آنها و اینکه افراد بزرگ چگونه فکر کرده اند می خوانم و به این کتابها علاقه دارم .

در مورد تاریخ سیاسی کرد بیشتر مطالعه من شنیداری و یا از طریق اینترنت و رادیو و روزنامه بوده و هیچ وقت کتابی نخوانده بودم کتابی که در دیماه ۹۴ دیدم را نجفقلی پسیان نوشته بود و عنوان اصلی کتاب From bloody Mahabad to Arass coasts است, این کتاب را احمد محمدی به زبان فارسی ترجمه کرده است.

نجفقلی پسیان از افراد نزدیک به حکومت شاهنشاهی بوده و اصالتا قفقاز و دارای قلم نافذی بوده است او سردبیر سابق روزنامه اطلاعات و نویسنده در نشریات مختلفی در زمان شاهنشاهی بوده است.

کتاب او برخلاف چیزی که در ابتدای کتاب عنوان میکند و اعلام بی طرفی میکند مدافع حکومت شاهنشاهی و ارتش ایران است و همه کردها را عشایر نامیده است و ارتش را مقدس!!!‌

کتاب را داشتم توی اتوبوس میخواندم در همان صفحات اول کتاب میخواستم از پنجره اتوبوس کتاب را بیرون پرت کنم ولی به خواندن آن ادامه دادم .

کتاب از لحاظ شرح وقایع و توصیف جنگ ها جالب بود, خصوصا برای من که در دوره سربازی از اطراف سردشت و مهاباد و جیران بلاغ تا نقده و ارومیه و سه راه راژان و تا می رسد به زیوه واز زیوه به بالا به سمت سیلوانا و جرمی و از پشت زیوه به سمت دالان پر و بزسینا و بالاتر از آن به کلاشین و پایین تر از آن زیوه یعنی دیزج و اشنویه و دره قاسملو یا از سه راه راژان به سمت روستای موانا ومارمیشو و… همه مناطق و روستاها را می شناختم.

چه چیز کتاب برای من جالب بود؟

شجاعت و جسارت ملا مصطفی بارزانی حتی وقتی با قلم دشمن نوشته شود!‌

ملا مصطفی همراه با نزدیک ۳۰۰۰ نفر از طوایف بارزانی به داخل ایران آمده و پس از فشار ایران و عراق و ترکیه همراه با ۵۰۰ نفر از افراد زبده خود به سمت کلاشین رفته و وارد خاک شوروی میشود بدون آذوقه کافی و فقط با سلاح برنو جالب است که حتی توپ و مسلسل و غنایمی را از ارتش قدرتمند ایران گرفته افسران ارتش را اسیر کرده و خود را تسلیم هیچ دولتی نکرده است.

حتی زمانیکه حملات هوایی وحشیانه ایران به خانواده های بارزانی صورت گرفت تا زمانیکه از خروج عمده خانواده و طوایف خود مطمن نشد و از سلامتشان باخبر نشد خاک ایران را ترک نکرد و در ارتفاعات برده زرد و کلاشین توقف کرد و بعد از اطمینان خروج بارزانی ها از ایران و رفتن خانواده ها به عراق به سمت شوروی حرکت کرد یک راهپیمایی و جنگ چریکی بی مثال همزمان با سه کشور, این جنگ چریکی بدون شک نه در کردستان بلکه در خاورمیانه و دولت های اطراف نیز بی نظیر و تاریخی بوده است و حتی موجب تشویق دشمنان ملا مصطفی هم در ارتش ایران شده است.

 

ته دنیا و موراکامی نابغه معاصر

چند روز پیش رمان “سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا” نوشته موراکامی رو خوندم و از خوندنش لذت بردم. چند مورد در باره کتاب بود میخواستم بنویسم و همین طور چند پاراگراف خوب و برش هایی از کتاب .

حرفه ای گری موراکامی در معلق نگه داشتن خواننده بین خیال و واقعیت است و بین گذشته و آینده برای همین است که نمیتوانی چیزی را پیش بینی کنی و تا آخر کتاب را با علاقه می خوانی نه اینقدر تخیلی است که رهایش کنی و نه آنقدر واقعی که بتوانی داستان را حدس بزنی دقیقا مثل سبک نوشتن مثل خود رمان در لبه و پرتگاه خیال و واقعیت است.

سه نکته جالب در مورد رمان

1. قبلا میخواستم در مورد مطلبی بنویسم به عنوان آینده تکنولوژی و یا دنیا بعد از اینترنت اشیا که حوصله نداشتم بنویسم . این کتاب به نظرم تو بعضی از قسمتها بهش اشاره کرده یعنی استفاده از از مغر به جای کامپیوتر. باید بگویم که  در حال حاضر شهوت جمع آوری داده ها بین شرکتهای بزرگ دنیا (مالکان دنیا) رو به افزایش است حتی از حرکت افراد و کار کردن اشیا هم داده جمع آوری میکنند اما داده برای کامپیوتر کافی نیست رقابت در توان پردازش هم روز به روز زیاد شده تکنولوژی های FPGA یا پردازنده های قوی حتی سریعتر از قانون مور درست می شوند یعنی هم داده ها به سرعت زیاد می شونند و هم پردازنده ها قوی میشوند.

ولی آیا این روند شرکتها را سیر خواهد کرد؟ به نظرم خیر . مقاله ای خواندم که میگفت چند محقق در حال حاضر مشغول بررسی حافظه انسان هستن و موفق شده بودند با تغییرات پروتئین در کورتکس مغز حافظه را پاک و بازیابی کنند البته فعلا روی موشها انجام داده بودند این موضوع را اینجا نگه داریم . توان پردازش مغز انسان چیزی حدود 80 پتا فلا پ است یعنی یک سوپر کامپیوتر خیلی نیرومند .

سوال دیگر ؟ آیا ما تمام اطلاعاتمان را در اینترنت میگذاریم ؟ نه درصد خیلی کمی از داده های ما در اینترنت است و مابقی آن در مغز ما قرار دارد .تصور کنید در آینده چند میلیارد سوپر کامپیوتر متصل به هم با توان پردازش غیر قابل تخمین داشته باشیم که داده های آن چندین میلیون برابر داده های فعلی باشند یعنی داده هایی به اندازه تجربه ی شخصی تک تک ما شاید بعد از اینترنت اشیا نوبت به اینترنت انسانها و مغزهای متحرک باشد!

2. اتوپیا یا آرمان شهر ، در این کتاب انتقاد شدیدی از آرمان شهر شده جایی که همه خوب و خوشند و اصولا دنیای بدون ناراحتی و بدون سختی و رنج دنیای ملال آوری نشان داده شده زندگی فقط با ترکیب رنج و لذت معنی پیدا میکنه ننه با داشتن یکی از آن به تنهایی.

3.موضوع سوم ساختن دنیای خیالی دور خودمان است و آیا می شود هر کسی دنیای شخصی خود را بسازد و در آن زندگی کند اینکه هر اتفاقی از ذهن انسان شروع می شود درست ولی آیا حد و مرزی هم دارد.

پاراگراف هایی از کتاب:

“روی زمین کانال های تلویزیونی دارند اخبار پخش میکنند. مردم دارند صبحانه میخورند و کله ی خواب آلودشان را با آب و هوا، مداواهای سردرد و مشکلات صادرات اتوموبیل به آمریکا باد می دهند.کی می داند که من تمام شب را در رودهی بزرگ دنیا گذرانده ام ؟ آیا عین خیالشان هست که در آب بو گندو شنا کرده ام و زالوها خونم را مکیده اند و درد زخم شکم دارد امانم را میبرد ؟ آیا برای کسی مهم است که ظرف 28 ساعت و 42 دقیقه ی دیگر واقعیت من محو می شود ؟ این را دیگر جزو اخبار پخش نمی کنند .. ص 387”

“سرهنگ توضیح می دهد آنها گاهی گودال می کنند، شاید برایشان چیزی مثل شطرنج برای من باشد معنای خاصی ندارد و آنها را به جایی نمی رساند . هر کدام از ما گودال خاص خودمان را می کنیم. نمی خواهیم از فعالیتمان به چیزی یا به جایی برسیم. آیا چیزی محشر در این موضوع نیست؟ به کسی آزار نمی رسانیم و کسی آزار نمی بیند. نه پیروزی و نه شکست…ص 406”

“نمی دانستم چرا این احساس را داشتم، اما چطور می توانستم از اینن زندگی بیرون بروم ؟ به نظر نمی رسید کار مسئولانه ای باشد. ولو اینکه دل کسی برایم تنگ نمیشد.ولو اینکه جای خالی در زندگی باقی نمی گذاشتم، ولو اینکه کسی متوجه نمی شد، نمی توانستم به اراده خودم اینجا را ترک کنم.فقدان مهارت نبود ، اندازهی زندگی نبود با این حال حس می کردم چپیزی داشتم که از دست می دادم…. ص502 ”

“من اینجا هستم، تنها، در ته دنیا. دست دراز می کنم و دستم به چیزی نمی خورد . اتاق یخ زده و همه چیز بی جان است . اندامم سبک میشود . سرم به میل خودش منقبض و منبسط میشود”

“همانطور که شاید بدانید در این شهر خاطره سست و بی اعتبار است. بعضی چیزها یادمان می آید و بعضی نمی آید شما جزو همان ها هستید که یادم رفته لطفا مرا ببخشی”

موراکامی بین کافکا و آلبر کامو در حال حرکت است اما عاشقانه تر احساسی تر و شاید زنانه تر !

هدف ادبیات شاهکاری مختصر از ماکسیم گورکی

قسمتهایی از کتاب هدف ادبیات نوشته ماکسیم گورکی که من خیلی خیلی قبول دارم!

همصحبت: فرض کنید من خواننده داستان‌های شما هستم. خواننده‌ای عجیب و کنجکاو که می‌خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می‌آید… در زندگی، چیزی مهم‌تر و دلنشین‌تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست. منظور ادبیات چیست؟ … شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید. …  اگر من بگویم هدف ادبیات این است که به انسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خود را تقویت کند، میل به حقیقت و مبارزه با پستی را در وجود مردم توسعه دهد …


گورکی: مردم غالبا تصور می‌کنند وظیفه ادبیات به طور کلی ارتقای شخصیت انسان و تلطیف عواطف اوست.

همصحبت:  می‌بینید که به چه امر بزرگی خدمت می‌کنید! تو نویسنده‌ای و هزاران نفر آثارت را می‌خوانند. بگو ببینم تو مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟! آیا فکر می‌کنی حق‌داری چیزی به مردم بیاموزی؟

گورکی: (از خود پرسیدم واقعا مبشر چه رسالتی هستم؟ آیا چنانکه می‌نمایم، هستم؟ چه می‌توانم به مردم بگویم؟ همان‌هایی را که دیگران مدت‌ها گفته‌اند و همچنان می‌گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم کسی را از آنچه هست به چیزی بهتر نزدیک نمی‌کند؟ آیا حق دارم چیزهایی را که به آنها عمل نمی‌کنم تبلیغ کنم؟ اگر راهی مخالف آن عقاید اختیار کنم آیا مفهومش پشت کردن به آنها نیست؟ پس به این آدمی که پهلوی من و با من نشسته چه جوابی باید بدهم؟)

همصحبت: … هنگام کاوش در حقایق، قلم تو، جزئیات ناچیز زندگی را برمی‌گزیند و عرضه می‌کند تا احساسات مردم عادی را برانگیزد، اما آیا این توان را‌ داری که اندیشه‌ ای اعتلابخش روح را نیز در آنها – ولو اندکی – برانگیزی؟! نه! آیا این کار مفیدی است که در کثافات و زباله‌ها کاوش کنی که آدمی را متقاعد می‌کنند، موجودی  قابل ترحم و تابع شرایط بیرونی است؟ شما نویسنده‌ها بی‌توجه و بی‌اعتنا به رسالتی که خواه ناخواه باید آن را بشناسید تا بتوانید مبشر آن باشید،‌همچنان تصورات خود را در کتاب‌‌ها می‌نویسید و این تصورات بخصوص اگر با مهارتی که معمولا اسم استعداد بر آن می‌گذارید نوشته شده باشند، همیشه تا حدی انسان‌ها را هیپنوتیزم می‌کنند. به این ترتیب خواننده با دید نویسنده در خود می‌نگرد و زمانی که زشتی بی‌اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی‌یابد. آیا تو می‌توانی این امکان را در اختیار او قرار بدهی؟ در نتیجه من که تمام آثار تو و امثال تو را می‌خوانم، از تو می‌پرسم شما نویسنده‌ها به چه منظوری می‌نویسید؟

همصحبت: وقتی‏ که انسان آثار شما را می‏ خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده‏ سازد از آن ها نمی ‏آموزد. همه ‏چیز معمولی و پیش‏ پا افتاده است: مردم پیش ‏پا افتاده، افکار پیش ‏پا افتاده، وقایع… چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی‏ می‏ دانی؟ وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده‏ و با تصاویر کثیفی که از زندگانی شان می‏کشی، انباشته می ‏کنی، فکر کن، آیا به مردم زیانی نمی‏ رسانی؟ تردیدی نیست! … حواست‏ را جمع کن، حق موعظه کردن آن ها روی این اصل کلی به تو داده می ‏شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آن ها، پتک مانند، بعضی‏ از صورت‏ های زندگی را خراب کنی، درهم بریزی و به جای‏ این زندگی تنگ و تاریک، زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی: خشم، کینه، شرمساری، نفرت و بالاخره یاس بغض ‏آلود اهرم‏ هایی‏ هستند که به مدد آن ها می ‏توان در دنیا، همه چیز را درهم ریخته‏ نابود ساخت. آیا می ‏توانی چنین اهرم‏ هایی بسازی؟ می‏ توانی آن ها را به حرکت درآوری؟ زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می ‏دهی باید یا به معایب و نقایص آن ها نفرتی شدید نشان دهی، و یا به خاطر آلام و دردهای شان باطنا عشق عظیمی در خود نسبت به آن ها احساس کنی. … مع هذا زندگانی ما، هم از پهنا و هم از ژرفا توسعه‏ می ‏یابد، ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می ‏گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع حرکت آن را ندارید… زندگانی‏ دامنه پیدا می ‏کند، و روزبه ‏روز مردم سوال ‏کردن را می ‏آموزند. چه‏ کسی به آن ها جواب خواهد داد؟ معلوم است شما شیادان غاصب‏ عنوان پیشوایی مردم! ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آن قدر درک می‏ کنید که بتوانید برای دیگران آن را روشن سازید؟ آیا احتیاجات زمان خود را می‏ فهمید و آینده را پیش‏ بینی می‏ کنید؟ برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده، روحا سقوط کرده است؛ چه می ‏توانید بگویید؟ او دچار انحطاط روحی‏ شده ‏است! علاقه او به زندگی خیلی کم شده و میل به زندگانی‏ شایسته در او رو به اتمام است، می ‏خواهد اصلا مثل خوک زندگی‏ کند، می ‏شنوید؟ اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می ‏کنید وقیحانه می ‏خندد: زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان‏ درآمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده شده است. … بجنبید! تا موقعی که هنوز انسان است کمکش کنید تا زندگی کند. اما شما برای بیدار کردن‏ عطش زندگانی در او چه می ‏توانید بکنید؛ در حالی که فقط ندبه‏ می‏ کنید، می ‏نالید، آه می ‏کشید، … هه،هه،هه! این تو هستی -معلم زندگانی؟ … من‏ احتیاج به معلم دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی، گم کرده‏ ام و راه رستگاری به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به ‏سمت زندگی نوین را می ‏جویم. راه را به من نشان‏ بده! من انسان هستم. به من کینه ‏ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن‏ زار بی ‏اعتنایی به زندگیبیرون بکش! من می ‏خواهم‏ بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

گورکی: ( نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به‏ خوشبختی نیست! معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضامندی‏ از خود، انسان را ارضا نمی ‏کند. زیرا بدون ‏شک، مقام انسان‏ خیلی والاتر از این هاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی‏ تلاش به سوی هدف است و هستی در هرلحظه باید هدفی بس‏ عالی داشته باشد. این امر ممکن است ولی نه در چهارچوب کهنه‏ و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است…