چگونه سعی کنیم انسان شریفی باشیم

اول از همه عدل و انصاف را رعایت کنید، حتی اگر طرف مقابل شما عدل و انصاف را رعایت نکرد. نباید کینه و بدی و دشمنی سایرین احوال درونی شما را به هم بریزد. تولستوی میگوید: “خطرناکترین جمله این است که بگوییم همه اینطور هستند” و ما هم اینطور شویم! یعنی اگر همه دزدی کنند من هم دزدی میکنم با اگر همه خیانت کنند من هم خیانت میکنم.

دروغ نگوییم حتی اگر راست گفتن ما باعث ضرر و زیان مالی شود یا حتی اگر از کار اخراج شویم.

پای تعهدی که میدهیم بایستیم و یا تعهدی ندهیم. اگر تعهد شغلی داریم زمان خود را صرف شغل خود کنیم و وقتمان را تلف نکنیم. به عنوان یک کارمند شریف تمام توان و زمان خود را به امور شرکت یا سازمان خود اختصاص دهیم و کم فروشی نکنیم. اگر شرایط نامساعد است و حقوق ما کافی نیست و مدیر شرکت پای تعهدات خود نمی ایستد ما یک راه پیش رو داریم و باید استعفا دهیم.

اینکه شخص بگوید چون مدیر شرکت پای تعهدات خود نیست پس من هم کم فروشی میکنم و یا چون حقوقم کم هست پس من هم دیر سر کار می آیم حماقت است. ما اگر بعد از مذاکره با مدیر شرکت موفق نشدیم فقط میتوانیم استعفا دهیم و کم فروشی قابل توجیه نیست. کم فروشی سر کار به معنای توجیه دزدی است بهانه ی دزد هم همین است که احتیاج دارم و می دزدم. شخصی که شرافتمند است حتی در اثر گرسنگی اگر جانش را از دست بدهد دزدی نمیکند چرا که شرافت او مهم تر از جانش و زندگیش است.

مامور و معذور نباشیم. انسان در مقابل شرافت خویش مامور است نه در مقابل شغل و یا حرفه خود. من مامورم و معذور و شغلم این است که شما را بکشم! احمقانه تر از این جمله چیزی وجود ندارد. سال ۹۱ و زمانی که حقوق ماهیانه ام کفاف زندگیم را نمی داد شغل به ظاهر آبرومندی بهم پیشنهاد شد ولی میدانستم که این سازمان در زندگی خصوصی مردم دخالت میکند و حتی برای اتهامات واهی دست به جنایت میزند. هرگز حقوقی که به خون دیگران آغشته است نخواسته ام و تمام مدارک مربوط به پذیرش را در سطل زباله انداختم. درآمد ماهیانه ۶۰۰ هزار تومانی را به حقوق مطمئن ۳ میلیون تومانی و مزایای آنچنانی ترجیح دادم. مامور و معذور نیستیم چرا که انسانیم و شعور و فهم برای در ک کردن داریم و میتوانیم انتخاب کنیم. حتی گرگ و سگ هم مامور و معذور نیستند یعنی خیلی سخت بشود که آنها را مجبور کرد هم نوع خود را بکشند.

هم خوبی ها را بگویید و هم بدی ها را. وقتی از دیگران بدگویی میکنید از خوبی های او نیز بگویید. هیچ انسانی پیدا نمی شود که کاملا بد باشد. قطعا در هر جانی و جنایتکاری نیز نوری وجود دارد و ذره ای خوبی در او هست که بخواهید در موردش صحبت کنید. به قول اسکار وایلد”هر فرشته ای گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای” پس بار دیگر اگر خواستید از کسی بدگویی کنیداز خوبی های اندک او نیز بگویید. او را نفرین کنید هر گاه شایسته ی نفرین بود و او را تحسین کنید هر گاه شایسته ی تحسین بود.

در مورد خودتان نیز چنین باشید. اگر بلاگ نویس هستید در مورد ضعف ها و حماقت ها و ناکامی های خود بنویسید همچنان که مدارک و افتخارات خود را ردیف میکنید و مینویسید. و البته از کسانی یاد کنید که به کمک این افراد توانسته اید به چنین جایگاهی برسید یعنی هیچ وقت تصور نکنید به تنهایی و تنها با اتکا به دانش خود به این جا رسیده اید چون چنین چیزی امکان ندارد.

 

 

تعریف ساده ی عقل

عقل در ساده ترین شکل خود به معنی احتیاط است. میتوانید این احتیاط را مترادف با محافظه کاری بدانید ولی شخصا ترجیح میدهم که آن را به عنوان پیشگیری در قبال اتفاقات نام ببرم.

چند ماه پیش برای گرفتن وام برای شرکت مجبور شدیم یک بیمه نامه حوادث بخریم. خریدن بیمه نامه صرفا برای موافقت بانک برای اعطای وام بود وگرنه شرکت تمایلی به بیمه کردن اجناس موجود نداشت.

برای سریع گرفتن وام من با شتابزدگی جنس های مختلف و کالاهایی که اصلا در انبار موجود نبود سریعا به قیمت معادل وام در یک فاکتور خرید ثبت کردم تا شرکت بیمه از ما قبول کنه. ولی مدیرعامل شرکت با تکیه بر همان عقل و احتیاط مانع این کار شد و بیمه نامه را برای اجناس واقعی که در انبار داشتیم تنظیم کرد و نه کالاهای غیر واقعی.

به من گفت که به احتمال نیم درصد هم اگر آتش سوزی یا سرقت رخ دهد چه بهتر که کالاهای واقعی و موجود در انبار را بیمه کنیم، درسته که ما صرفا میخواهیم وام بگیریم ولی این خودش یک توفیق اجباریه.

در این دوسال که مشغول فعالیت در این شرکت هستم بارها شاهد محافظه کاری و عقل و احتیاط از جانب مدیران شرکت بوده ام و دیدگاهم نسبت به کسب وکار در حد کلان تغییر کرده است. به نظرم افراد موفق که به عقل تکیه کرده اند بیشتر جانب احتیاط را رعایت میکنند و این امر شاید از نگاه کارمندان جوان کسل کننده باشد ولی احساس میکنم اگر این کارمند جوان سکان هدایت شرکت را به عهده بگیرد با بی احتیاطی و شتابزدگی شرکت را به فنا می دهد.

آری عقل از جنس احتیاط و پیشگیری است.

وقتی به یک مهمانی نه چندان آرام و نه چندان دوستانه دعوت می شویم عقل به ما میگوید که بریا پیش گیری از هر نوع سوتفاهم به آنجا نرویم.

وقتی در آشفته بازار فعلی قیمتها سریعا عوض میشود عقل حکم می کند که احتیاط کنیم و زیر همه ی پیش فاکتورها بنویسیم اعتبار قیمتهای فوق مثلا ۲۴ ساعت است.

وقتی ماشین خود را پارک میکنیم عقل حکم میکند که از قفل فرمان یا پدال استفاده کنیم ولو برای یک ساعت.

وقتی موسسه های مالی و اعتباری بی اعتبار هر روز مثل قارچ سر درمیارن و سودهای بالایی به مشتریان می دهند عقل حکم میکند که احتیاط کنیم و پولمان را در این موسسات نگذاریم.

محافظه کاری و ثبات و احتیاط کلمات نفرت انگیزی برای نسل جوان هستند ولی باور دارم سعادت و آرامش تنها در سایه ی این کلمات امکان رشد و نمو دارد.

در پایان باید بگویم:

تعداد موفقیت هایی که با ریسک و بی احتیاطی به دست آمده  بسیار کمتر از شکست هایی است که به واسطه همین دو مولفه به دست آمده است.

دلتنگی های غریب

گاهی اوقات دلم میگیرد، ناراحت میشوم و بغض میکنم.  غصه میخورم وقتی:

آشغالی را کف خیابان میبینم که هیچ کس آن را بلند نمیکند

وقتی لوله ی شکسته ی آبی میبینم که همه بی توجه از کنار آن رد میشوند

وقتی چاله ای میبینم که ۱۰ سال پیش هم همانجا بود

باغچه ای کوچکی که از بی آبی خشک شده است یادش بخیر پیرمردی که هر صبح آن را آب میداد

انواع ماشین ها و وسایلی که خراب هستند و صاحبانش یا نمیتوانند و یا نمیخواهند آن را تعمیر کنند

عجیب نیست اگر وضعیت اقتصاد و سیاست خارجی و …. خراب باشد و کسی آن را درست نکند. هیچ کس حوصله ی درست کردن خرابی ندارد نمیدانم چرا! شاید چون  ازدیدگاه ما ارزش تعمیر کردن از خلق کردن خیلی پایین تر است کوتاه بگویم  ما یاد نگرفته ایم و بلد نیستیم اصلاح و یا تعمیر کنیم.

وقتی اینها را میبینم دلم میگیرد دوست داشتم چوب جادوگری داشتم و  همه چیز را درست میکردم. دوست داشتم توانم آنقدر زیاد بود که همه ی خوشبختی و عمر و سعادتم را فدای درست کردن چیزهای خراب میکردم. اگزوپری میگفت در جنگ همه چیز خراب میشود موتور ماشین کار نمیکند و همه ی وسیله ها احتیاج به تعمیر دارند . اما ما که در جنگ نیستیم چرا باید این همه زشتی و کار نیمه تمام در اطرافمان ببینیم؟ چرا خانه مان را تمیز میکنیم و بیرون را کثیف میکنیم؟ چرا این همه شیشه شکسته و تابلوی رنگ پریده و دیوار کهنه و شیر آبی که چکه میکند و چاله و چوله و …؟ همیشه با خودم میگم  که نگه داشتن خیلی مهم تر از داشتن است

 

 

شهریبان نگهبان شهر

شهری بان یک ایده ی جدید برای رفع مشکلات شهری است.  این وب سایت و روبوت تلگرامی توسط دوستان خوبم یعنی سهیل عباسی و آرش امانی و سیروان عفیفی  راه اندازی شده و امیدوارم همه ی کسانی که در سنندج زندگی میکنند و مشکلات شهری را میبینند گزارش های خودشان را اینجا ثبت کنند.

مردم باید کم کم و با هر تلاشی که شده دولت و نهادهای دولتی را کنار زده و خودشان سازمانهای مردم نهاد یا NGO های متحدی تشکیل دهند هر جا که توانستند مسایل را حل کنند و هر جا که نتوانستند با عزم و اراده ی متحد به دولت فشار بیاورند تا وظایف خودش را به نحو احسن انجام دهد.

باور دارم که سازمانهای مردمی پیشروترین و مترقی ترین سازمانهای هر کشور خواهند بود و هر چقدر این تلاشها بیشتر و جدی تر باشد رسیدن به توسعه آسانتر خواهد شد.

خوشبختانه سازمانهای مردمی در سنندج بسیار فعال هستند ولی عموما در حوزه ی محیط زیست و امور فرهنگی  فعالیت میکنند ما به NGO های زیادی در حوزه های شهری – گردشگری – آموزشی و اجتماعی و اقتصادی نیازمندیم تا هم کار گروهی را تمرین کنیم و هم یک نیروی پیش برنده ی مستقل داشته باشیم.

پست سیروان عفیفی و سهیل عباسی و آرش امانی را هم در مورد شهری بان بخوانید .

به روز رسانی در ۱۸ تیر ۹۷ :

شهریبان برای سایر شهرهای ایران نیز اضافه شده و میتوانید مشکلات شهر خودتان را ثبت کنید.

مقدم بودن شناخت و تحلیل

پ ن : ابزارها نمی توانند بی سوادی ما را در عدم شناخت مسله پوشش دهند

نمیشود بدون شناخت دقیق یک مسله و یا تحلیل آن سریع دست به اقدام زد. نمیدانم شما در چه رشته ای تحصیل کرده اید ولی در رشته ی مهندسی نرم افزار درسی داریم تحت عنوان مهندسی نرم افزار که یک درس ۳ واحدی است (الان نمیدونم باشه یا نه) . توی این درس یاد می گیریم قبل از اینکه دست به طراحی نرم افزار برای یک مجموعه یا سازمان کوچک یا بزرگ بزنیم مشکل و مساله آنجا را بفهمیم بعد یاد میگیریم که یک سری سوالات استاندارد را از کارمندان و مدیران اونجا بپرسیم مثل اینکه چرا به نرم افزار نیاز دارید و الان چه مشکلاتی دارید و فرآیند و چارت سازمان شما چگونه است. بعد از مصاحبه سراغ سناریو می رویم و بعد تحلیل سیستم که اگر به روش RUP و با متدولوژی شی گرا بخواهیم آن را تحلیل کنیم باید از ابزارهایی مثل Rational Rose و … استفاده کنیم و تحلیل های قدیمی یا ساخت یافته هم بر اساس DFD بود. میشه این تحلیل ها ر ا هم به شکل Data Model تحلیل کرد یعنی ما کاری به شی و Use Case ها نداشته باشیم و با نمودار ER سعی کنیم موجودیت های سازمان را یافته و بر اون اساس سیستم را تحلیل کنیم که واقعا اگر بخواهیم یک تحلیل درست و حسابی انجام دهیم باید خیلی وقت بگذاریم ولی خوبی این کار اینه که بعدا اگر روالی در سیستم عوض شد ما قبل از دستکاری کدنویسی تحلیلمان را در مرتبه بالاتر عوض میکنیم و این تغییرات را از بالا به پایین اعمال میکنیم.

در سیستمهای نرم افزاری کنونی به خاطر ضعف تحلیل و مستندات نرم افزار، ما به جای اینکه با یک سیستم نرم افزاری مناسب و ساده و سریع سروکار داشته باشیم با یک هیولای دفورمه شده مواجهیم و جالب اینه که هیچ کس هم جرات نمیکنه کدهاشو عوض کنه سیستم تحلیل نداره و یا تحلیلش توی مغز برنامه نویس اولش بوده که الان رفته خارج از کشور! به تجربه برام ثابت شده که یک سیستم ناکارآمد به مراتب بدتر از روال دستی و کاغذی است و اعصاب همه را خورد خواهد کرد.

قصدم این نیست که در مورد تحلیل نرم افزار صحبت کنم این فقط یک مثال معمولی بود ولی وقتی یک دانش آموخته نرم افزار بعد از تعریف مساله توسط مشتری سریع دست به کد میشه و سی شارپ  و SQL رو باز میکنه  حالم خراب میشه شبیه مهندسی که بدون نقشه و تحلیل و اندازه گیری سریع با کارگرها راه بیفته و فنداسیون بزنه و بتن ریزی کنه سوال اینه که چرا تو مهندسی عمران این کار غیر قابل تصوره ولی در مهندسی نرم افزار بارها این اتفاق می افته؟

میخواستم چیز دیگری بنویسم.

میخواستم بگم اگر ما میخواهیم مثلا حسابداری یاد بگیریم سریع توی نرم افزارها و ابزارهای حسابداری شیرجه نزنیم و اصول حسابداری را بخوانیم و با دفاتر مالی آشنا بشیم و در آخر مشغول نصب فلان نرم افزار مالی و حسابداری شویم.

اگر میخواهیم BI یاد بگیریم سریع توی Power BI و EXCEL شیرجه نزنیم و بریم مفهوم هوش تجاری و یا Data Warehouse و . .را بفهمیم و اصلا بفهمیم که شاخصهای مهم یک کسب و کار یا همون KPI چیه و اصلا چی رو باید اندازه بگیریم؟ و چی رو اندازه نگیریم؟ نمیشود یک متر دستمان بگیریم و همه چی رو اندازه بگیریم .

اگر میخواهیم طراح گرافیک خوبی بشویم اصول تبلیغات و یا روانشناسی رنگ ها و ترکیب رنگها را بخوانیم بعد فتوشاپ رو نصب کنیم

این رو دوباره بگم که ابزارها بیسوادی ما رو پوشش نمیده واگر بدون شناخت و بدون مطالعه ی اولیه سریع رفتیم سراغ نصب ابزارهای مختلف یه جایی این بیسوادی ما میزنه بیرون و آبرومون میره.

اینجا دو ایراد از من میشه گرفت اول اینکه من عملگرا نیستیم و سریع نمیخوام وارد عمل بشم و ایراد دوم اینه که وقتمون تلف میشه! که این اشتباهه اگر ما در هر کاری تحلیل درست و خوبی داشته باشیم در بلند مدت توی وقتمون صرفه جویی میشه و چیزی نمیسازیم که بعدا خودمون ازش سر درنیاریم. به قول اون ضرب المثل صدبار گز کن یک بار ببر . نه اینکه با آزمایش و خطا ۱۰۰ بار یه پارچه ای رو برش بدی. این وقتمون تلف میشه جمله ی باحالیه شما رزومه افراد حرفه ای صاحب سبک را نگاه کنید ۱۵ سال برنامه نویس فلان سیستم ۲۰ سال طراح گرافیکی ۲۱ سال سابقه ی فلان . اونوقت ما با دو سال و سه سال سابقه میگیم وقتمون تلف میشه و سریع میخواهیم به بقیه برسیم.

پ ن : این ها را اینجا  برای خودم نوشتم که یادم بماند. قصدم موعظه کردن نیست من هم مثل همه ی شما شهوت دست به عمل شدن بدون تحلیل رو دارم میخواهم زود نرم افزارهای مورد نیازم را نصب کنم و توی کار شیرجه بزنم. ولی عقل بالغم هر بار یقه م را میگیرد و می گوید صبر کن . دو نفر در وجودم زندگی میکند یکی از آنها عجول و پرشور است ویکی دیگر صبور و منطقی با دومی میخواهم بیشتر دوست باشم و هر بار که به حرفهایش گوش کرده ام موفق شده ام.

تلویزیون ایرانی

صحبت این نیست که تلویزیون را باید خاموش کرد و کتابی به دست گرفت. چیزی که بارها و بارها آن را خوانده ایم و یا شنیده ایم ولی آیا هرگز از خود نمی پرسیم که این برنامه های تلویزیونی را چه کسانی و با چه سطح فکری میسازند و آیا یک کارگردان تلویزیونی صرفا مسلط بر تکنیک فیلم سازی است یا فکر و محتوایی هم پشت کارش دارد؟ یا اینکه  plot در یک کار تلویزیونی و سینمایی چیست؟ بارها در سینمای غرب دیده ایم که فیلم های موفق زیادی بر اساس کتاب و طرز فکر نویسنده ساخته شده ولی در مورد مجموعه های تلویزیونی و سینمایی خودمان ظاهرا نقش کتاب و طرح اصلی داستان بسیار کمرنگ است به خاطر همینه که فیلم ها صرفا به فرم توجه میکنند نه محتوا و اساسا بسیار آبکی و بی سر وته هستند.

چند روز پیش و اتفاقی یک برنامه تلویزیونی و خانوادگی را نگاه میکردم. مجری با خوشمزگی و خنده از مهمان میپرسد رابطه ی شما با مادر زنتان چگونه است؟ یا ابنکه از باجناقتان راضی هستی با او صمیمی هستی یا نه؟ مهمان هم با شوخی و لودگی مشغول پرت و پلا گفتن است. واقعا نمی دانم این برنامه در راستای بنیان خانواده است یا کندن بنیان خانواده. یادمه در برنامه دورهمی یک مجری را دعوت کردند و مهران مدیری ازش پرسید چرا مجری ها لوس هستند؟ مجری هم که یه خانم بود جواب خوبی داد و گفت چون متنی برای مجری نوشته نمیشه و مجری نمیدونه که باید در مورد چی صحبت کنه و اصلا هدفش چیه به همین خاطره که مجبوره یه جوری تایم رو با لودگی و شوخی (هذیان) پر کنه و اگر کارگردان تلویزیونی متنی رو  آماده میکرد شاید اینگونه نمیشد. پس صحبت اصلی هم همینه که ما حرفی برای گفتن نداریم مغزهایمان خالی است و معلوم است که از آن هذیان تراوش میکند و هیچوقت دغدغه این را نداشتیم که اساسا با شکم خالی شاید ولی با مغز خالی نمیشه حرف زد.

با خودم فکر میکنم که چرا این قدر حجم مزخرفات در تلویزیون زیاد شده و آیا رسانه دنبال احمق ماندن مردم است یا آگاه کردنشان و آیا رسانه پیشرو مردم است یا دنباله رو؟ بی شک تلویزیون نقش بسیار پررنگی در شکل دادن طرز تفکر و سبک زندگی مردم دارد که از آن غافل است. در شرایط فعلی رسانه بیشتر تایید کننده ی قشر ناآگاه جامعه است و دنباله رو آن ها یعنی مدام در حال تکرار مزخرفاتی است که قشر ناآگاه جامعه آن را نقل میکنند.

نمی دانم این دور و تسلسل پیش آمده بین جامعه بی فکر و رسانه ما را به کجا خواهد برد. وقتی میبینم که تلویزیون در حال باد کردن مردم و مردم در حال باد کردن تلویزیون هستند. در واقع یک دوستی و اتحاد مشترک شبیه اتحادیه ابلهان بین تلویزیون و مردم ایجاد شده که دایم یکدیگر را تشویق میکنند و به سمت پرتگاه هل میدهند.

تلویزیون به خاطر حفظ شان و جایگاه خودش و مورد قبول واقع شدن از منظر اکثریت حاضر نیست مسولیت خود را در قبال جامعه به عهده بگیرد و تعداد مخاطب را به هر چیزی ترجیح میدهد و مردم نیز دیر زمانیست که خواب را به بیداری ترجیح داده اند. این گونه ما ملتی را میبینیم که در خوابی هزار ساله است و تلویزیونی که برای او لالایی می خواند.

 

 

در دفاع از متمم و بلاگ علی کریمی

کامنتی را در بلاگ علی کریمی عزیز دیدم و خواستم قدری در مورد آن بنویسم

کامنت:

علی جان، من حرفاتو می فهمم ولی به نظرم شما متممی ها یه ذره دیگه شورشو در آوردید.
به خدا من تنگ نظر نیستم. متمم خوبه، اوکی. ولی به قول معروف you’re obsessed with motamem.
من حدودا ۷-۸ دوره متمم رو تموم کردم. ولی به نظرم دارید خودتون رو خیلی محدود می کنید. من شعبانعلی رو دوست دارم حتی حرفای همین محمدرضا رو گوش نمی کنید. شما حواستون نیس که شدید کارگر تولید محتوای کارخانه متمم. متمم در کنار خوبی هاش ضعف هایی هم دارد که اصلا مهم نیست. اوکی متمم تان را بخوانید، کتابتان را بخوانید، ولی دنباله رو نباشید.
من چند روزی حدود ۷-۸ وبلاگ متممی ها رو دنبال می کردم، ولی روح محمدرضا شعبانعلی رو در نوشته ها حس می کردم و خیلیاشونو حذف کردم. شما رو نمی دانم ولی من نمی خواهم یک شعبانعلی باشم. من می خواهم خودم باشم. (البته همونطور که مشخصه وبلاگ تو رو هنوز میخونم:) )
ضمن این که شما فقط متمم نمی خوانید، شما دارید جهان بینی شعبانعلی رو جذب می کنید، جهان بینی ای که من خیلی با آن مشکل دارم. نمی‌توان هم آدم کتاب‌خوانی بود و هم کف جامعه چرخید و با همه نشست و برخواست کرد
به نظرم می توان. باید اگاهی رو در جامعه بالا برد قطعا این یک فرایند زمان بر است شاید نسل ها طول بکشد. یکی از اهداف کتابخوانی همین است. نه اینکه قبیله قبیله شویم، دیوار بکشیم دور خودمان و یک جور نظام طبقاتی درست کنیم.
متممی که نتواند توی نوعی را طوری تنظیم کند که با خانواده ارتباط درست برقرار کنید قطعا متمم نیست. متفرق است.
برای اینکه همش نقد نباشه، من پیشنهاد می کنم دوره های TTC – http://www.thegreatcourses.com و یا دوره های coursera رو ببینید.

حرفهای من :

 

“ولی به نظرم دارید خودتون رو خیلی محدود می کنید”

این که نوشته اید خودتان را محدود کرده اید منظورتان چیست؟ اگر منظورتان مطالعه است.
تا جایی که من میدانم متمم دریچه ای رو به کتابهای بسیار زیاد و مختلف و مهمترین نویسنده های بزرگ است و اتفاقا متمم دنیا را بازتر کرده از لحاظ مطالعه خیلی از کتابهایی که من خوانده ام به پیشنهاد متمم یا دوستان متممی است.

“شما حواستون نیس که شدید کارگر تولید محتوای کارخانه متمم.”

چه ایرادی دارد اگر ما مطالبمان را در پلاتفرم بسیار عالی و برازنده ای مثل متمم بگذاریم ؟ شما اگر حرف خوبی برای گفتن داشته باشی ترجیح میدی آن را در متمم بگی یا فیس بوک و تلگرام ؟ نوشتن در شبکه های اجتماعی به فرض اینکه مطلب ما هم عالی بسیار عمیق باشه شبیه فروختن آیفون کنار خیابان است که ارزش محصول را پایین می آورد. اگر هم رشد و پیشرفت متمم باعث حسادت است باید بگویم شما یا هر کس دیگری پلاتفرمی شبیه متمم طراحی کند و با چنین عشقی آن را توسعه دهید من با شور و شوق میام و تمام روز در آن پلاتفرم مینویسم اشکال نداره بزار کارگر پلاتفرم شما باشم. حال یک سوال : اگر یک نفر مجتمع تجاری بزرگ و زیبایی ساخت شما ترجیح میدهید در آن مجتمع یک مغازه بخرید؟ خودتان یک مجتمع تجاری کنار آن بسازید؟ یا از آن طرف خیابان بایستید و به سویش سنگ پرت کنید؟ من توان اینکه یک مجتمع تجاری بسازم ندارم. در شان خودم نمیبینم به این مجتمع تجاری سنگ پرت کنم (کار احمقانه ای است) و به همین خاطر ترجیح میدهم یک مغازه ای اجاره کنم. حداقل میفهمم که چه کسی هستم و چی میخوام

“اوکی متمم تان را بخوانید، کتابتان را بخوانید، ولی دنباله رو نباشید”

این جمله هم گنگ و نامشخصه . به شخصه اگر ویژگی خوبی در کسی ببینم از او یاد خواهم گرفت و حتی شما اگر الگوی خوبی در زندگی برای من باشید دنباله رو شما خواهم بود. بایدبگوییم هیچ کسی در زندگی نمیتواند از همه لحاظ الگوی کاملی باشد ولی میتوان از هر کسی مقداری یاد گرفت. دنباله روی اگر منظور تقلید کورکورانه است که فکر نکنم هیچ کسی با آن موافق باشد اما اگر بحث یادگرفتن از استاد باشد به این مساله افتخار میکنم که تا آخر عمر شاگردی کنم و دانشجو و جوینده ی دانش باشم. شما مطلب بهتری ارایه میدهید چشم از شما هم یاد خواهم گرفت.

“من چند روزی حدود ۷-۸ وبلاگ متممی ها رو دنبال می کردم، ولی روح محمدرضا شعبانعلی رو در نوشته ها حس می کردم و خیلیاشونو حذف کردم.”

خوب این نظر عجیبیه. من اگر جای شما باشم به روح نوشته ها کاری ندارم و فقط به این توجه میکنم که این مطلب یا این پست چیزی برای گفتن دارد؟ میتوانم از آن یاد بگیرم ؟ حالم را خوب میکند و … اصلا متن یا نوشته روح ندارد:) یک سری کلمات است که اگر خوب و عمیق نوشته شده باشه میتونه ما رو به جایی برسونه.

“ضمن این که شما فقط متمم نمی خوانید، شما دارید جهان بینی شعبانعلی رو جذب می کنید، جهان بینی ای که من خیلی با آن مشکل دارم. نمی‌توان هم آدم کتاب‌خوانی بود و هم کف جامعه چرخید و با همه نشست و برخواست کرد”

خوب حالا سوال پیش می آید که این جهان بینی را جذب نکنیم چون شما با آن مشکل دارید یا چون به درد نمیخورد؟ تکرار مکررات است ولی اگر شما جهان بینی بهتری دارید حتما جهان بینی شما را هم میخوانم و آن را جذب میکنم. یک نمونه ی ساده در مورد جهان بینی محمدرضا فایل فرشته ی مرگ است که عمل به آن و یادآوری آن برای من یک ثروت و گنج با ارزشه. حال شما میگویید که آن را جذب نکنید چون شما خوشتان نمی آید؟ فرشته ی مرگ یک دید عقلانی از فلسفه ی اصالت بشره که دو جین نویسنده و فیلسوف اگزیستانسیالیست قبلا در موردش کتاب نوشته اند مگر من بیمارم که آن را جذب نکنم؟ چرا نمیتوان هم کتاب خواند و هم کف جامعه چرخید؟ من خودم نمونه ی زنده ی چنین آدمی هستم که در کف کف طبقات مردم با خرسندی زندگی میکنم و کتابم را هم میخوانم.

“شما رو نمی دانم ولی من نمی خواهم یک شعبانعلی باشم”

حرف حساب به همین میگن و قطعا محمدرضا هم خوشحال خواهد شد و باور کنید من هم پست میزارم و اگر کسی به ناحق شما رو نقد کرد مینویسم در دفاع از مسعود و…

شما شعبانعلی دیگری باش من تمام نوشته ها و کتابهایت را میخوانم و در پلاتفرمت خواهم نوشت اشکال ندارد بگذار کارگر تو باشم.

“به نظرم می توان. باید اگاهی رو در جامعه بالا برد قطعا این یک فرایند زمان بر است شاید نسل ها طول بکشد. یکی از اهداف کتابخوانی همین است. نه اینکه قبیله قبیله شویم، دیوار بکشیم دور خودمان و یک جور نظام طبقاتی درست کنیم”

شما خواسته یا ناخواسته جذب کسانی میشوید که با انها هم فکرید چه متمم خوان باشید یا نه فرقی نمیکند. شما نمیتوانید با همه دوست باشید و همیشه در پی پیدا کردن هم فکران خود هستید و این کار نه تنها ایرادی ندارد بلکه یک عرف در تمام جوامع است. نظام طبقاتی که نوشته اید اگر منظورتان طبقات فکری است که توضیح دادم این یک اصل و اساس بدیهیه وگرنه فکر نمیکنم تمام متممی ها از یک طبقه ی اقتصادی باشند.

 

“متممی که نتواند توی نوعی را طوری تنظیم کند که با خانواده ارتباط درست برقرار کنید قطعا متمم نیست. متفرق است”

کارگاه زندگی شاد – کارگاه افزایش عزت نفس – سواد مالی کودکان و هزاران بحث دیگر در متمم است که اتفاقا به ما یاد میدهد چطور در خانواده درست برخورد کنیم و چطور فرزندانمان را تربیت کنیم  الگو شویم.  بودجه ای که در اختیار سازمان های عریض و طویل فرهنگی است و قرار بود آنها انجام دهند یا قرار بود  والدین تنبل و بی حوصله به  فرزندان خود آموزش دهند. متمم در کنار رسالت اصلیش آموزش MBA به خیلی از مسایل روحی و روانی و اجتماعی پرداخته است و محمدرضا هم در موردش نوشته.

من پیشنهاد می کنم دوره های TTC – http://www.thegreatcourses.com و یا دوره های coursera رو ببینید.

چشم رفیق حتما میبینم

 

حال به نظر شما من با تمام نظرات محمدرضا شعبانعلی موافقم ؟ قطعا نه اما می فهمم و شعور این را دارم که درک درستی از آقای شعبانعلی و متمم و خودم و دوستان دیگر داشته باشم و بفهمم هر کدام در کجای جهان هستی هستند و من چه کسی هستم و چه کسی نیستم. حداقل انسان باید یک شناخت جزیی از خودش و اطرافش داشته باشه و بفهمه کجای جهان هستیه. این طور نیست که شبیه جانوران سر از  لونه ی خودمون  دربیاریم و بو کنیم و بعد به حکم غریزه رای صادر کنیم  که چه کسی رو میتونیم بخوریم و چه کسی ما رو میخوره .

پ ن :در مورد خودم:

مدتی از متمم دور بوده ام که قطعا موقتی است. اینکه چون فعلا در متمم نیستم و  بخواهم آن را غیر منصفانه نقد کنم ناشی از ضعف شخصیت و مشکل روحی و روانی من دارد و هرگز چنین کاری نخواهم کرد.  شبیه کسانی که در ایران بودند و غرب رو نقد میکردند الان رفتند اونور و به این طرف فش میدهند.

این کار یک انسان با اخلاق نیست.

سراشیبی

وقتی به شما بگویند که به امراضی نظیر عفونت کلیه و بزرگی قلب دچار شده اید و باید در فکر معالجه خود باشید یا اینکه بگویند دیوانه شده اید و جانی هستید. خلاصه وقتی مردم ناگهان توجه خود را به شما معطوف کردند در این صورت مطمن باشید که در محیط جادو شده ای افتاده اید که هرگز قدرت خلاصی از آن را نخواهید داشت. هر چه بیشتر برای بیرون آمدن از آن محیط کوشش کنید در پیچ و خم آن گمراه تر می شوید. پس بهتر است خود را یکسره تسلیم آن بکنید زیرا دیگر هیچ قدرت بشری قادر به نجات شما نخواهد بود. حال حقیقتا وضع من همینطور است . اتاق شماره ۶ نوشته ی چخوف

امروز از مجری تلویزیون بگیرید تا فوتبالیست و مردم عادی و گزارشگر فوتبال همه منتقد دولت شده اند . ولی سوال اینجاست که این همه مشکلات قبلا قابل رویت نبود و به تازگی رخ داده ؟ خیر حدس میزنم شبیه شخصیت داستان چخوف دولت نیز به سراشیبی افتاده است این روزها دولت شبیه سگ تیپا خورده ای شده که هر کسی از کنارش رد میشه لگد محکمی بهش میزنه بعضی ها یواشتر بهش لگد میزنند ولی بعضی ها محکم تر.  هر کسی محکم تر بزنه بر خلاف سالها پیش که میبستنش به ریش بیگانه و یه پرونده قطور براش درست می کردند الان اینطوری نیست الان تعداد فالورها و محبوبیتش بیشتر میشه و هر کسی هم بهش لگد نزنه متهم به شریک جرم میشه. این بیمار از کار افتاده و ناتوان هم دست به هر کاری بزند بر عکس بدترش میکند و خود را مضحکه میکند گویی دلقکی روی سیرک رفته و همه منتظر اشتباهش هستند که به او بخندند یا او را به فش ببندد.

پیرمرد همسایه ای را میشناختم ظالم و مغرور و دیکتاتور در حق اهل و عیال . بعد از سالها  چهره ی ناتوانی و ضعف و بی پولی که درش پیدا شد و کم کم از ابهتش کاسته میشد نمی توانست مثل سابق امر و نهی کند و سکه اش از رواج افتاده بود سایرین مثل سابق بهش احترام نمیگذاشتند و واضح بود اخترام گذشته یا به واسطه ی پولش بوده و یا به واسطه ی قلدریش یه روز پسر کوچکش با صدای بلند باهاش دعوا کرد اولین بار بود که میدیدم کسی توی رویش می ایستد و بعد دیگر دخترهایش گوش به فرمانش نبودند و به هیچ حسابش میکردند زنش که به جان او قسم میخورد و میگفت حاجی سرور و تاج سر است دیگر اعتنایی به حرفهایش نمیکرد همسایه ها مسخره اش میکردند و بچه ها که قبلا ازش می ترسیدند این بار با توپ پلاستیکی و به عمد به حاجی شوت میزدند.

هر کسی از کنارش که رد میشد با یادآوری خاطرات گذشته و به تلافی گذشته لگدی به این پیرمرد میزد پیرمرد ناتوانی که علیل شده بود و از آن حاج مصطفای قلدر چیزی جز نعش متحرک و بی صدا در لباسی نازک و کم رمق نمانده بود تا اینکه در یک بعدازظهر سگی و  بسیار گرم جان داد یادمه اون روز اینقدر گرم بود که هیچ کس حوصله نداشت به مجلس ختمش برود و همه نفرینش میکردند که این ملعون مردنش هم مثل مردن آدمیزاد نبود.

 

 

تشویق دیگران به کتابخوانی

امروز توی لینکدین کسی پست گذاشته بود که چطور میشه دیگران رو تشویق به مطالعه کرد و چرا مردم مطالعه نمی کنند و … . این دغدغه را شاید بارها در برنامه های تلویزیونی و بلاگها دیده باشید ولی آیا کاری هم برای این دغدغه کرده ایم؟

به تجربه شخصی که در این سالها داشته ام ما میتوانیم کارهای کوچکی در این زمینه انجام دهیم. اولا اگر ما عنوان کتابخوان را روی خود گذاشته ایم باید اخلاق و منش و طرز تفکرمان متفاوت و رو به جلو باشد باید بتوانیم استانداردهای یک شهروند خوب و متمدن را داشته باشیم . باید طوری رفتار کنیم و طوری نشست و برخاست کنیم که دیگران با دیدن ما احساس کنند این فرد به واسطه ی کتاب خواندن و مطالعه رشد کرده و چه قدر خوب خواهد بود که از او الگو بگیریم.

اگر ما در کنار کتاب خواندن تغییری در زندگی شخصی و کاری نداده باشیم و سطح شعورمان پایین مانده باشد الگوی بسیار نا مناسبی خواهیم بود و باید توجه کنیم هر شخص در کنار اینکه معرف شخصیت خود است معرف کامیونیتی خود نیز هست. یعنی یک کتابخوان معرف افراد اهل مطالعه و روشنفکر است و یک راننده معرف صنف رانندگان و یک وکیل معرف صنف وکلا و…. پس هر اشتباهی که از ما سر بزند به کل جامعه ای که به آن تعلق داریم لطمه میزند.

مورد دوم هم برای تشویق دیگران اهدای کتاب به آنهاست. ما باید علایق و خواسته های اطرافیان دوستان و خانواده ی خود را بدانیم و به آنها کتابهایی معرفی کنیم که با روحیات و علایقشان جور باشد. برای نمونه پدر من تا پنجم ابتدایی درس خوانده است ولی به واسطه ی این که قبل و بعد از انقلاب فعال سیاسی (فعال سیاسی چپ) بوده در حوزه های سیاسی کتاب خوانده است من میدانم که او به مسایل تاریخی خصوصا جنبش های کورد علاقه دارد و همینطور به شعر کوردی کلاسیک نیز علاقه دارد به همین خاطر کتاب شعرای کلاسیک کورد و کتاب تاریخ جنبش کردستان (مهاباد) را پیشتر به او داده ام و او هم خوانده است. البته هنوز افسوس میخورم که چرا نتوانسته ام خواندن و نوشتن را به مادرم یاد دهم.

همسرم به روانشناسی کودک و رمانهای عاشقانه علاقه دارد من روانشناسی کودک اثر پیاژه و امیل روسو را بهش معرفی کردم و همینطور سعادت زناشویی تولستوی را به او داده ام و آخری را چند روز پیش تمام کرده است و حالا مشغول خواندن کتاب تورگنیف یعنی پدران و پسران است به واسطه ای اینکه من به رمانهای فلسفی علاقه دارم نباید او را وادار کنم که مثل سارتر یا نیچه و روسو .. بخواند. در حال حاضر هم و هر شب بعد از اینکه خودم تمرین زبان روسی را تمام کردم  به همسرم انگلیسی یاد میدهم و او را تشویق به مطالعه میکنم و خوشحالم که موفق شده ام .

خواهرم به شعر علاقه دارد و برایش دیوان اشعار جلال ملکشاه (شاعر بزرگ و معاصرکورد: خوبه که این شاعر بزرگ زنده باشه و بتونی گاهی اوقات او را در خیابان های سنندج هم ببینی) رو بردم و از خوندنش خیلی خوشحال شد . برادرم شبیه دوران نوجوانی من به صادق هدایت علاقه دارد من جلوی او را نگرفتم و نگفتم صادق هدایت افسرده و ناراحتت میکند و الکی او را بترسانم بلکه بهش گفتم که من هم در سن تو تمام رمانهای صادق هدایت و حتی نامه ها و نوشته های پراکنده ش را خواندم و البته افسرده و مریض و بدبخت هم نشدم. چقدر خوبه که تو به کتاب علاقه داری و تشویقش کردم.

به زن عمو و دختر عمویم کتابهای موراکامی را داده ام چون میدانستم احتمالا از چه سبکی خوششان بیاید و اتفاقا هر دوی آنها کتابهای موراکامی را خوانده و خوشبختانه توانستم شوق مطالعه را هم در آنها به وجود بیاورم.به پسر عمویم که فلسفه دوست دارد کتاب اصالت بشر نوشته ی سارتر را داده ام و کتابهای زیادی را هم بهش معرفی کرده ام و بهش گفته ام هر کتابی که میخواهی تعارف نکن و بهم بگو تا بهت بدم. به دوستان دیگرم نیز کتابهای زیادی اهدا کرده ام و خوشحالم که توانسته ام افرادی که اطرافم هستند را به مطالعه دعوت کنم .

همینکه بتوانم خودم الگوی مناسبی برای افراد اهل مطالعه باشم و ثانیا شوق مطالعه را در دیگران به وجود بیاورم به خودم نمره ی قبولی میدهم. و شاید این دو کار کوچک از عهده ی همه ی ما بر بیاید و بتوانیم دیگران را نیز تشویق به مطالعه کنیم.