این روزها با زبان انگلیسی

بعضی چیزها رو نمیشه برای یک بار یاد گرفت و با همون فرمون تا آخر عمر جلو رفت و بعضی مهارت ها رو هم میشه این طوری یاد گرفت. برای مثال عرض کنم که اگر ریا نباشه من شناگرخوبی هستم ولی بعد از یک سال شنا نکردن همین ماه گذشته وقتی توی آب شیرجه رفتم دیدم نه چنان تعریفی نداره ولی همین که دو سه بار رفتم و برگشتم کم کم برگشتم به همون مهارت قبلی ولی آیا زبان خارجه هم اینطوریه؟

من فکر نمیکنم زبان مثل شنا کردن باشه یعنی وقتی تمرین نداشته باشیم یادمون میره اصلا هم مهم نیست قبلا بلد بودیم یا نه. به همین خاطر من تمریناتی رو انجام میدم تا انگلیسی یادم بمونه. به نظرم مهارتهای ۴ گانه زبان شبیه ۴ چرخ ماشینه یعنی شما باید همزمان Reading, Writing , Listening , Speaking رو تقویت کنید و براشون برنامه ریزی کنید یعنی اگر یکی از چرخها کار نکنه ماشینتون ریپ میزنه.

https://easydrawingguides-7512.kxcdn.com/wp-content/uploads/2017/01/How-to-Draw-a-cartoon-car-20.png

تو این سالها کارهای زیادی برای فراموش نکردن زبان انجام دادم و تا همین اواخر دست و پا شکسته به صورت خصوصی Speaking تدریس میکردم ولی الان چی کار میکنم؟

من برای مهارت Listening با سیروان برنامه ای رو شروع کردم و قراره کتابهای IELTS رو بخونیم کتابهایی شبیه Tactics for listening و … طوری که من اول تمرین درس ۱ رو انجام میدم و با سیروان Share میکنم و منتظر اون میمونم که درس ۱ رو تموم کنه و اطلاع بده اینطوری یه رقابتی هم برای نکمیل کتاب بینمون درست میشه. البته  فایل های TED و TED Radio Hour رو به عادت گذاشته دنبال میکنم که خیلی بهم کمک میکنه.

برای مهارت Reading فارغ از اینکه هر روز مقاله های مختلفی در حوزه کاریم میخونم چند تا کتاب انگلیسی و رمان هم دارم که خوندنش رو شروع کردم.

برای مهارت Writing دو تا کار رو به صورت همزمان انجام میدم اول اینکه مشغول خواندن کتاب Writing in plain English هستم و همزمان با خوندن هر فصل سعی میکنم تمریناتش رو انجام بدم و چیزهایی که یاد گرفتم در یک نوشته به کار بگیرم قبلا با سیروان توی Medium مینوشتیم و الان میخوایم دوباره شروع کنیم. مقاله ی بعدی ما هم در مورد کار تیمی است. روش کار این طوریه که من یک پاراگراف مینویسم و سیروان اصلاح میکنه و یک پاراگرف اضافه میکنه و من دوباره اصلاح میکنم و یک پاراگراف دیگه اضافه میکنم تا زمانی که مقاله کامل بشه ادامه میدیم. توی خوندن کتابی که بهش اشاره کردم عجله ای ندارم و حتما تمرینش رو حل میکنم و چیزی که یاد گرفتم در مقاله به کار میبندم بعد میرم سراغ درس بعدی تا حالا هم فقط ۵ درسش رو تموم کردم. کتاب در مورد قواعد و ساختار نوشتنه.

داخل پرانتز بگم همونطور که برای خط فارسی کتاب تمرین دارم و تمرین میکنم به تازگی یک کتاب برای خط تحریری و شکسته انگلیسی پیدا کردم و میخوام از روی اون کتاب دست خط انگلیسیم رو که افتضاح است درستش کنم.

برای مهارت Speaking کمی تنبلی کردم این مدت ولی هفته ای یک بارو ۱۰۰ درصد با Skype یا سایتهای چت ویدیویی انگلیسی صحبت کردم و البته باید هفته ای حداقل ۲ بار این کارو انجام بدم.

یادگرفتن این ۴ چرخ زبان انگلیسی نیاز به تمرین و ممارست داره باید شبیه ورزشکارها هرکسی برنامه تمرینی خودش رو سخت گیرانه بنویسه تا اون نتیجه ای رو که میخواد به دست بیاره.این برنامه تمرینی من بود که دلم خواست باهاتون به اشتراک بزارم هر چند تمرین کردن هر کسی متفاوت است.

لیستی از باورها

پ ن : هر کسی به نحوی واژه ی  موفقیت را تعریف میکند و من دوست دارم بگویم که موفقیت یعنی رسیدن به خواسته ها . حال این خواسته ها چیست ؟ هر چیزی میتواند باشد و به همین دلیل نمیشود یک معیار مشخص برای آن تعریف کرد.

امروز با خودم فکر میکردم که باورهایم در زندگی چیست ؟ ما بعضی مسایل را میدانیم مثلا میدانیم که بازاریابی نقش مهمی در فروش دارد یا مطالعه کردن برای آدم مفید است یا اینکه رئال مادرید تیم بسیار مقتدری است اینها چیزهایی است که میدانیم ولی آیا عمیقا باور داریم؟

من مدیر یک شرکت هستم و شما به من پیشنهاد میکنید که مشکل شرکت من را با بازاریابی حل کنید و میگویم اگر موفق نشدی باید خسارت تمام و کمال را به من بپردازی اونموقع است که شما سرد میشوید و تازه میفهمید که شما چیزی را میدانی ولی به آن باور نداری . قبلا در شرکتی کار میکردم و قرار داد  OC بسته بودم یعنی به من گفته بودن اگر به فلان محصول شرکت باور داری ریسکش رو هم قبول کن و اگر فروختی درصد خودت رو بردار و اگر نتوانستی یک ریال هم بهت پول نمیدیم حتی تبلیغات و … هم به عهده خودت است. اینجا دیگر نمی توانی بگویی بله به نظرم محصول خوبی است و تمام . بلکه باید باور داشته باشی که محصول خوب و قابل فروشی است و روی آن ریسک کنی.

مطالعه برای آدم میتونه مفید باشه ولی حاضرید روی این موضوع شرط ببندید؟ آیا واقعا باور دارید که مطالعه خوبه؟ رئال تیم خوبیه ولی آیا اینقدر به این تیم باور دارید که ۱۰ میلیون تومان توی بازی ال کلاسیکو روش شرط بندی کنید؟

اینجا تفاوت باور و دانستن و حدس زدن بیشتر مشخص میشه . امروز خواستم لیستی از بعضی باورهایم را بنویسیم چیزهایی که به آن باور دارم و حاضرم روی آن شرط بندی کنم و برایش هزینه زمانی و مالی کنم . همچنین این باورها تحت تاثیر دیگران عوض نخواهد شد چرا که حدسیات و دانسته ها نیستند بلکه به مرور زمان تبدیل به باورهای من شده اند.

  1. باور به اینکه دویدن و ورزش کردن نقش زیادی در سلامتی روحی و جسمی ام دارد و باید آن را تا آخر عمرم ادامه دهم.
  2. به نقش بازاریابی محتوا به روشی که در ذهن دارم باور دارم و میدانم برای شرکت سودآور خواهد بود و حاضرم در صورتی که این پروژه شکست بخورد بدون معطلی اخراج شوم .
  3. به آینده BI در ایران و جهان باور دارم و باور دارم که DATA و نقش آن در کسب و کار در آینده بسیار پررنگ خواهد بود و مطالعات تخصصیم را روی این موضوع متمرکز خواهم کرد
  4. به نقش زبان انگلیسی در رشد شخصی و موفقیت های آینده باور دارم و همواره در حال یادگیری هستم
  5. به این که مطالعه و یادگیری بهترین روش استفاده از زمان است باور دارم

این لیست میتواند طولانی باشد یا کوتاهتر ولی چون وقت و فکرم روی این مسایل متمرکز است پس هر روز و هر شب  باورهایم را تعقیب میکنم و همانطور که شما نیز میدانید عادت ها شخصیت و آینده ی ما را شکل میدهند. صحبت اینجاست که اول باورهایمان را پیدا کنیم و سپس عادتهایمان را بر آن اساس انتخاب کنیم .

پ ن : اگر کسی گفت من به فلان چیز باور دارم و یا فلان مورد را قبول دارم از او بپرسید حاضرید روی آن شرط بندی کنید?

 

مجله ای که جایش خالی بود

حدود ۲۰ سال پیش روزنامه و مجله ی زیادی به زبان کوردی در شهر سنندج وجود نداشت و من چون تازه شروع به یادگیری زبان کوردی کرده بودم (دوره راهنمایی) با شور و اشتیاق پیگیر دست نوشته های عمویم و یا معدود کتابهایی از ماموستا هه ژار و قانع و سایر بزرگان بودم . ارتباط برقرار کردن با ادبیات و شعر گرچه برایم خوشایند بود ولی نمیتوانستم کلمات روزمره زبان کوردی سورانی را در آن پیدا کنم تا اینکه بعدها روزنامه سیروان به زبان کوردی منتشر شد هرچند اونوقتها مجله سروه هم چاپ میشد که من در کتابخانه مرکزی بعضی اوقات آن را میخواندم.

در سالهای بعد تعداد مجلات و روزنامه ها و سایتها بیشتر شد و من هم کوردی را بهتر یاد گرفتم در عراق که بودم قرارداد ها و نامه ها ورزومه و تبلیغات و تمام کارهای شرکت را به زبان کوردی می نوشتم و لذت میبردم چند مقاله هم از انگلیسی به کوردی ترجمه کردم و اونموقع در سایت شرکت یا در جاهای مختلف میگذاشتم.

همیشه حسرت این رو داشتم که چرا زبان کوردی فقط و فقط برای ادبیات و شعر استفاده میشود و چنانکه شما هم میدانید اگر زبانی تبدیل به زبان آموزش شود و مباحث علمی و تکنولوژی را بتوان با آن زبان مطرح کرد احتمال افول و ضعیف شدن آن زبان بسیار کم میشود.

http://hojan.org/repository/2015/08/1-1.jpg

امروز با مجله ای به اسم هوژین(به معنی دانا) آشنا شدم که شبیه همان مجله دانشمند فارسی است. قبلا هم گفتم که عادت مجله خوانی را ترک نکرده ام و پیگیر مجلات تخصصی هم هستم. مجله هوژین یک فصلنامه نوپاست که دومین شماره ش مربوط به تابستان ۹۶ است و البته هنوز اعضای آن نتوانسته اند شماره ی جدید یعنی پاییز ۹۶ را چاپ کنند (مشغول تمام کردنش هستند) .

فارغ التحصیلان و نخبگان کورد زبان جمع شده اند تا به زبان کوردی جدیدترین مطالب روز را با نهایت کیفیت در اختیار همگان قرار دهند افرادی چون:

هادی رحمان پناه دانشجوی دکترای مکانیک شریف

حسین جوهری دکترای علوم کامپیوتر از دانشگاه سایمون فریزر کانادا

کامران قادری دکترای برق از دانشگاه بریگام یانگ آمریکا

و سایر افراد دلسوزی که دست به دست هم داده اند تا این کار زیبا و با ارزش را انجام دهند البته در وبسایت مجله هم مقالات زیادی را میتوانید مشاهده کنید مطالب مجله در لبه تکنولوژی علوم زیستی –  پزشکی – کامپیوتر و برق و سایر علوم مهندسی قرار دارد چیزی شبیه همان مجله ی دانشمند که خدمت شما عرض کردم .

توضیحات پایین برای کسانی هست که میخواهند  این مجله را تهیه کنند و امیدوارم افرادی که در استان های کردنشین هستند و باور دارند راه توسعه از دانش و مطالعه میگذرد با خرید مجله باعث شوند این کار باارزش عمر طولانی داشته باشد.

بۆ دەسکەوتنی دووهەمین ژمارەی هۆژین، تایبەت بە وەرزی هاوینی ۲۷۱۷، ئەتوانن پێوەندی بکەن بە لقەکانی ئەنجومەنی فەرهەنگی کۆمەڵایەتی نۆژینەوە بە ناونیشانی:
سنە: شەقامی مەولەوی، بەرانبەری پارکینگی سەدەف .
دێولان: مەیدانی موعەلم، بەرانبەری بەخشداری.
سەقز: کۆڵانی بنبەستی بەرانبەری خانە موعەلم، سێڕێیانی مزگەوتی گەورەی شار.
دیواندەرە: شەقامی فاز یەک، دوو کۆڵان خوارووی پەیام نوور
بانە: بەرانبەری پاساژی شێخ کەماڵ
کامێران: مەیدانی ئیمام شافعی، سەر شەقامی ئەڵک،

 

در باب مطالعه

پ ن : قبل از شروع شاید بد نباشد که نگاهی هم به این ۲ پست بیاندازید

داستان کتابخوانی

چگونه خوانده هایت را با زندگی تطبیق میدهی برای یاور عزیز

در این یادداشت میخواهم نکاتی را در مورد مطالعه بنویسم در واقع بخش زیادی از اوقات فراغت من صرف مطالعه میشودکه البته باید قبول کنم در یک سال اخیر حجم مطالعاتم به نصف کاهش پیدا کرده است و از ۶۰ کتاب در سال به ۳۰ کتاب رسیده ام ولی این موضوع مهم نیست و میخواهم چیزهای مهم تری بگویم.

وقتی به کتابهایم نگاه میکنم میتوانم یک دسته بندی در ذهنم شکل دهم که در ادامه به آن اشاره میکنم و البته قبلش از خودم می پرسم که چه کتابی را و چرا میخوانم؟

برخی از رمانها و داستانهایی که خوانده ام یا می خوانم صرفا به دلیل سرگرم شدن یا علاقه به ادبیات داستانی بوده است، همچنین اگر شما هم اهل خواندن رمان باشید می پذیرید که فضای کتاب خصوصا اگر رمان جذابی باشد شما را شبیه فیلم با خود به دنیایی دیگر می برد و برای لحظاتی از مشکلات زندگی، پیش بینی های احمقانه، افکار منفی و حرص و طمع و… دور میکند و من برای لحظاتی احساس میکنم در دنیای واقعی نیستم و آسوده ام البته واضح است که با خواندن آثار درجه یک و فکر کردن پیرامون آن نگرش انسان به کلیات زندگی از نگرش نویسنده تاثیر میپذیرد چه این کار عامدانه باشد یا خیر.

گاهی اوقات در جریان کارم به موانع و یا مسایل برخورد میکنم که نیازمند مطالعه و تحقیق است در چنین موقعیت هایی حتما به سراغ مطالعه می روم اما احتیاط را پیشه ی خود می سازم در این لحظات هیچگاه در خواندن کتاب اصراف نمیکنم و صرفا به قدر نیازم و حل مشکل کتاب میخوانم چرا که مطالعه کردن بدون عمل صرفا منجر  به انباشت اطلاعات ناقص و ناتمام میشود.

نحوه ی دیگر از مطالعه که به آن عادت دارم سردرآوردن به شکلی سطحی از موضوعات مختلف است مثل در مورد یک تکنولوژی پیشرفته تا آنجا پیش میروم که بدانم چیست و نه بیشتر با این روش هر گاه به موضوعی نیاز داشته باشم یادم می افتد که قبلا چیزی در این مورد خوانده ام و سرنخی از این موضوع دارم به این ترتیب دنبال سرنخ رفته و آن را عمیق تر میخوانم. خواندن سطحی موضوعات جدید را بیشتر با مجلات تخصصی پیگیری میکنم و البته عادت خواندن چنین مجالاتی را سالهاست که حفظ کرده ام.

افرادی که زیاد مطالعه میکنند عموما فرصتی برای اجرای دانسته هایشان پیدا نمی کنند پس با تمام تلاش خود سعی میکنند یا دانسته های نامنظم خود را به زور بلاگ نویسی و نصیحت به خورد مخاطبشان بدهند و یا انسجام فکری خود را از دست داده و از هر دری سخنی میگویند که این پرحرفی ناشی از بی عملی و ناآگاهی عمیق از دلیل و ریشه ی دانسته های خود است آنها همزمان می توانند در تایید و رد یک موضوع خاص ساعت ها حرف بزنند بدون اینکه حرف شما را تایید و یا رد کنند حتی میتواند مسایل بی اهمیتی را چنان باز کرده و در موردش قلم فرسایی کنند که ابلهان به عقل خود شک کرده و او را تحسین کنند و عاقلان برایش احساس تاسف کنند.

این افراد فرصت زندگی کردن را از خود دریغ کرده و از روبرو شدن با هر واقعه ای که خارج از کتاب باشد هراس دارند و هر روز با بیل مشغول کندن و گود کردن چاله ی اطراف خود هستند، باید بگویم که همیشه از این موضوع ترسیده ام مبادا سرعت ورود اطلاعاتم بیشتر از مصرف و به کار بردن آن باشد به عنوان مثال به هنگام مطالعه زبان انگلیسی مشغول ترجمه، تدریس، و یا مکاتبه و نوشتن و صحبت کردن با افراد مختلف شده ام به این دلیل که که سریع تر آن را به کار ببندم. وقتی کتابی از جنس مدیریت بازاریابی و فروش میخوانم میکوشم موضوعی پیدا کنم که بتوانم آن را در شغلم اجرا کنم و حتی گاهی پیش آمده در تمام صفحات کتاب چیزی پیدا نکرده ام که بدرد کسب و کار یا شغلم بخورد و تمامی کتاب صرفا در وال استریت قابلیت پیاده سازی داشته!

اگر مطالب و داستانهای زیادی را در مورد جنس مخالف رابطه و ازدواج خوانده ام به جد تلاش کرده ام مسایلی که مناسب من است در زندگی خصوصی خود اجرا کنم و البته در آینده اگر فرزندی داشته باشم قطعا تفکرات ماکارنکو، روسو و پیاژه در تربیت آن دخیل خواهد بود البته باید اضافه کنم من این کتابها و دانسته ها را مطابق شرایط کنونی خود تغییر داده و قسمتهای زیادی از آن را حذف کرده و چکیده ای از آن را که بتوان اجرایی کرد میپذیرم و به آن عمل میکنم.

موضوع مهم تری که باید به آن اشاره کنم طرح ریزی دانسته هاست باید توجه کرد که برای اجرایی کردن هر گونه تفکری باید یک نقشه قطعی و مشخص داشت و این نقشه نیز به آسانی قابل اجرا باشد یعنی نباید برای اجرای آن متحمل ناراحتی زیادی شویم فرضا اگر من در هنگام خواندن یک مجله تخصصی با موضوع Li Fiبرخورد کرده ام
می فهمم که احتمالا آینده ای اینترنت به این تکنولوژی گره زده شده است و بعد سراغ نقشه پیاده سازی آن می روم و بعد می فهمم اجرای آن نه نها ساده نیست بلکه از حد و توان شرکتی که من در آن کار میکنم بسیار بالاتر است چنین کلید واژه هایی را به سرعت فراموش میکنم چرا که امکان اجرایی کردن آن میسر نیست.

وقت انسان بسیار محدود است و بهتر است به جای سپری کردن آن در رویاهای دور و دراز به واقعیتها اندیشید همچنین حد و حدود خود را شناخت و البته هر روز به خودمان بگوییم که خواستن توانستن نیست بلکه من با محدودیت های ذهنی یا فیزیکی (محدودیت های فیزیکی باعث شد که ما دنیای مجازی بسازیم) روبرو و دست به گریبانم پس چطور میتوانم کاری انجا دهم که اولا در توانم باشد و ثانیا یک قدم من را به جلوتر براند و ایزا” قسمتی از محدودیت هایم را نیز بکاهد حال یا زمانم را آزاد کند و یا محدودیت های مالی من را کمتر کند.

اصلا نباید هراس داشت که عهد و تعهدی که به خود داد ه ایم را هر زمان که خواستیم فسخ کنیم و یا کتابی را نیمه کاره رها کنیم و یا پروژه ی نیمه کاره ای  را در سطل زباله بیاندازیم در همین حال باید هراس داشته باشیم اگر عادات اشتباهی را به صرف اینکه به خود یا دیگران قول داده ایم مادام العمر تکرار کنیم یا پروژه ی شکست خورده ه ای دنبال کنیم و یا اصرار به انجام یک کار احمقانه و ناممکن داشته باشیم چرا که کسی برای پشتکار و ممارست شما پشیزی ارزش قایل نمیشود و خود نیز صرفا میتوانید از نتایج و منافع تلاشتان بهره ببرید پس همیشه بدانید نیزویتان را در چه راهی مصرف میکنید. در واقع انتخابها و تصمیمات عاقلانه است که تمایز میان یک کله شق لجباز و یک انسان معتدل و البته منعطف را هویدا میسازد.

قصدم از نوشتن این یادداشت فوق این بود که اولا انگیزه ها ما برای مطالعه بسیار پیچیده و گوناگون است و در ثانی به خود و دیگران یادآور شوم که هرگز و هرگز نباید سرعت مطالعه و انباشت اطلاعاتمان از عمل گرایی و اجرایی کردن دانسته ها پیشی بگیرد و همیشه بکوشیم تعادلی بین این دو برقرار کنیم.

 

برای تو می نویسم

پ ن :‌برای همسرم . کسی که تنها معنای زیستنم است

بهترین موسیقی دنیا به صدای لبخند تو می بازد

همچنان که شب به سیاهی چشمانت

همچنان که گل های یاس به عطر موهایت

اشکم باش و لبخندم باش

چرا که زندگی جز اشک و لبخند توامان و سرشار از عشقی دیوانه وار چیزی نیست

کنارم  باش تا جاده های زندگی را شانه به شانه طی کنیم

چرا که زندگی چیزی جز رفتن نیست

چرا که عشق چیزی جز همراهی نیست

 

مزخرفات شبانه ۴

بعضی آدمها به این دلیل منفور میشوند و باصطلاح شکست میخورند چون به ابتذال کشیده نشده اند. بله آنها شکست خورده اند آنها لبختد تلخی به صورت دارند و همزمان که پشتشان به شماست میگویند موفقیت مال خودتان لعنتی های دیوانه مرا از ابتذال رها کنید و دور شوید از من. به جز بوی  پونه کنار چشمه آب و قلمی برای نوشتن و سکوتی برای آرامش حاشا اگر چیز دیگری خواسته باشم.

شهوت دیده شدن و شنیده شدن را ندارم و نمیخواهم موفق شوم به کدام میدان گاو بازی مرا هل می دهید ؟ با عبوراز کدامین پرتگاه نیستی ذوق زده شوم ؟‌ شاید اگر وینگنشتاین زنده بود با یک سیلی محکم توی صورت شما میزد ومیگفت بنویس خوشبختی نقطه سر خط و بعد بنویسید بدبختی و بعد شکست و پیروزی را هم بنویسید این کلمات چه مفهومی دارد دیوانه ها ؟ کدام فلسفه را مثل بختک به کلمات چسپانده اید که این چنین کودک وار آن را بلغور میکنید ؟ آیا همین کلمات احمقانه نیست که از شما فرصت زیستن طبیعی را گرفته است؟ مزخرفات است خواهش میکنم نخوانید.

شما کدام نعره ی زنده در تاریخ بوده اید که توانسته باشد زندگی کند ولو اینکه دیده شود؟ اصلا میتوانید دیده نشوید یا باز هم شهوت دیده شدن دارید؟ انزوای طبیعی خاموش و آرام را به هیاهوی دیوانگان ترجیح میدهم شاید رسالت انسان این باشد که دهانش را ببندد و خفه خوان بگیرد به گمانم رسالتش همین است بیراه نیست اگر هر دیوانه ای آمد و معنای جدیدی برای آن آورد سالها بعد مضحکه دیوانه ای بعدی شد. پس چه بهتر که لال شویم و خاموش شویم.

هیبت ترسناک انزوا و سکوت را در دورترین نقطه های جغرافیای  دوست دارم اینکه یک انسان بدوی باشم فارغ از هر آدمیزاد دیگری بله درست حدس زدید یک آدم بدوی لاشعور که چیزی نمی فهمد دوستان دانشمند من فهمیدن ارزانی شما باشد و بروید با واژه هایتان خوش باشید آنکس که نیازی ندارد آزاد است و مرا چه نیازی به رویای شما ؟ حاشا اگر رویایی را به پشیزی بخرم و حاشا اگر بخواهم رویایی را به کسی بفروشم بی نیاز بینیازم کسی که آرزویی ندارد مثل آدم راه میرود و زندگی می کند.

کسی که آرزویی دارد تمام زندگیش را به آن آرزو میبندد تمام لحظاتی را که قبل از رسیدن به آرزو زیسته است هیچ می انگارد. سراسر استرس است و با تشنج اعصابی که دارد همه را از خود دور نگه میدارد و در تعقیب آرزوهایش است. او به واقع شبیه کر و لالی میشود که فکر میکند بودنش حکمتی دارد و متاسفانه وقتی به پیری میرسد تازه میفهمد بله قرار است او هم مثل یک جاندار دیگری در خاک جذب شود تازه میفهمد که اصلا خبری نبوده است دنیا را هم اگر عوض کند به درد او نمی خورد چرا که این مخلوق ۲ پا قرار است مثل یک مخلوق ۴ پا منتهی با سروصدا و آلودگی بیشتری بمیرد همین. که البته میدانم قدرت در کنار شهوت مسولیت هم می آورد و شایسته انسان نیست که از قدرتش استفاده نکند بله دوست من میدانم به همین خاطر است که سعی میکنی آن را مصرف کنی وگرنه شما که نه شهوت دیده شدن دارید و نه شهوت پیروزی.

این بازی را مطابق فطرت انسان ساخته اند همین شهوت دیده شدن را عرض میکنم شبیه دیدن یک صورت زیبا یا یک هیکل زیبا در آینه است میدانید چه لذت عجیبی دارد؟ حتی اگر کمی زشت باشیم و اندام خوبی هم نداشته باشیم باز هم شهوت انگیز است اصلا از همین روست که فکر میکنیم علی آباد هم شهری است و ما هم کسی هستیم. حیوانات بیچاره هم مثل من بی آرزو و  بی نیاز هستند دلم برایشان تنگ میشود وقتی میبینم حتی آینه ای ندارند که بدن بدون چربی یا صورت بدون جوش خود را نگاه کنند واقعا حیف است که این همه شکوه وزیبایی خود را نمی بینند.

اصلا چرا راه دوری برویم به نظرم اگر انسان کمر راست نمی کرد در نتیجه نمیتوانست آلتش را ببیند و اصلا مگر لازم است که آن را ببینیم و از دیدنش کیف کنیم؟ شاید به همین خاطر است که حیوانات شهوت کمتری دارند چون بیچاره های نمی توانند آلتشان را ببینند.

نمیدانم چه مینویسم میخواستم چیزهای دیگری بنویسم نه نه راستش را بخواهید اصلا نمی خواستم چیزی بنویسم همین طوری شد یهویی نوشتم. کدام برنامه ریزی؟ شوخی میکنید؟ یک حیوان طبیعی که برنامه ریزی نمی کند همین طوری پیش میرود و زندگی میکند کاری اگر توانست انجام میدهد تمام آرزوهای او به قدر توانش است و باری را بدوش نکشیده که نتواند آن را بلند کند کوچک حال بهم زن وکند است با سرعت از کنارش رد شوید ولی برای راحتی روح وینگنشاتین هم که شده هر کلمه ای را که استفراغ کردید آن را بنویسید و معنیش را بفهمید ببینید بزرگ به چه معنی است وکوچک چیست ؟ من اگر کوچک باشم همه چیز را بزرگ میبینم و اگر بزرگ باشم همه چیز به چشمم کوچک است که هست.

مزخرفاتم تمام نشده ولی حوصله نوشتنم چرا . برای خودم حلاجیش میکنم شاید توانستم بخوابم.

چطور میشود جبران کرد؟

پ ن:  بر خلاف باور عموم نمیشود جلوی ضرر و زیان را گرفت فقط میشود بیشتر سود کرد.

جلوی دزدیده شدن ماشینتان را نمی توانید بگیرید حتی اگر آن را قفل کرده باشید.جلوی مرگ عزیزان را نمیشود گرفت. جلوی بیماری سرطان و سایر بیماریها را هم نمیشود گرفت حتی اگر ورزش کنید و یا تغذیه ی خوبی داشته باشید باز هم در مقابل بیماری های صعب العلاج درمانده ایم. ما ضرر و زیانهای زیادی در شرکت متحمل میشویم از خرجهای اضافه ی پرسنل تا اشتباهات فنی کارکنان و همچنین کالاهای مرجوعی و خدمات گارانتی و … ولی چه کار باید کرد ؟ ما با فروش زیاد جلوی زیان فراوان را میگیرم همچنان که با درآمد بیشتر میتوان جلوی زیانهای مالی را گرفت.

در گذشته وقتی آمار مرگ و میر بچه ها زیاد بود خانواده ها با تولد بیشتر جلوی مرگ را میگرفتند و اگر امروز ما نخبه ای را از دست داده ایم بکوشیم یا نخبه شویم ویا با  تربیت خوب فرزندان  مرگ عزیزان و نابغه ها را جبران کنیم. به نظر میرسد تنها پادزهر مرگ, زندگی است. 

هر زیانی را تنها با سود میتوان جبران کرد و باید قبول کنیم که زیان و خسران بخش جدایی ناپذیر زندگی ماست و البته من مخالف پیشگیری نیستم ولی عموما نمیشود جلوی مصیبت ها را گرفت پس اگر گلهای باغچه شما پژمرد گلهای بیشتری بکارید.

چرا احمق هستم؟

پ ن ۱ :‌ قسمتهایی از این متن در شدیدترین حالت روحی و روانی و قبل از برطرف شدن مصیبت نوشته شده است

پ ن ۲: دوست دارم گاهی اوقات  درمورد حماقت ها و نادانیهایم بنویسم تا تصویر مضحک اینستاگرامی یا فیس بوکی از من به خواننده منتقل نشود تا شما باور کنید که حماقت هایم خیلی بیشتر از دانسته هایم است.

پ ن ۳: به توصیه یاور به این فکر کردم که روی سنگ قبرم چه چیزی میتوان مبنویسم؟ و این به ذهنم رسید:

“در این خاک کسی آرمیده که گاهی به حد شیطان رذل و پست بوده است و گاهی چون فرشته آسمانی فداکاری و خوبی کرده است پس به واسطه ی خوبی هایش او را تحسین کنید و به واسطه ی بدی هایی که مرتکب شده نفرینش کنید هم از خوبی هایش بگویید وهم از بدی هایش او را چنان توصیف کنید که بود نه بر حسنش بیفزایید و نه از گناهش بکاهید.”

متن اصلی :

چند روز پیش حادثه ای برایم پیش آمد که نزدیک بود زندگیم را تبدیل به جهنم کند و فقط یک معجزه بود که نجاتم داد. بعد از چند روز هنوز این شوک بزرگ روح و روانم را تحت تاثیر قرار داده است. باعث و بانی این اتفاق حماقت خودم بوده است و البته این اولین باری نیست که از حماقتم ضربه میخورم.

در اوج شوک و مصیبت دفتر کهنه ام را باز کرده ام و مشغول نوشتنم نه رفرنسی در نوشته ام پیدا خواهید کرد نه مطلب آموزنده ای و نه نقاط مثبت و روشنی که بخواهید از آن الهام بگیرید یا نویسنده را تحسین کنید. ۳۱ سال زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شود و من با پیگیری و سماجتی مثال زدنی مشغول یافتن ریشه های نفهمی و حماقت خود هستم و می خواهم به آن پی ببرم.

یکی از دلایلی که به ذهنم می رسد اعتماد به نفس بیش از حد و غرور است. مثلا اگر کسی به من بگوید ترمز ماشینت ایراد دارد باور نمی کنم مگر اینکه خودم به این نتیجه برسم!‌خلاصه بگویم برای حرف دیگران پشیزی ارزش قایل نیستم ولی به تجربه ها و دانسته های ناقص خود بیش از حد متکیم. این بریدن از تجربیات دیگران باعث شده یا با آزمایش و خطا کارهایم را پیش ببرم یا مصیبتی روی سرم نازل شود. نمی دانم این ژن غرور و لجاجت را از پدر به ارث برده ام یا از محیط آموخته ام؟ ولی امیدوارم کم کم بتوانم آن را رفع کنم.

یکی دیگر از دلایل حماقتم ریشه در صبر نکردن و شتابزدگی دارد . بعضی اوقات شتاب زده کاری را انجام میدهم تا مورد تحسین دیگران قرار گیرم فارغ از اینک من یک کار اشتباه و بی کیفیت ولی سریع را انجام داده ام. در محیط زندگی و خانواده و مدرسه و شغل همه مرا هل داده اند که سریع کارهایم را انجام بدهم و همین نداشتن صبر و عجول بودن بعضی از اوقات چنان فلاکتی را نصیبم کرده است که آرزوکرده ام ای کاش آرام و صبوری را از مادرم به ارث میبردم. نمی دانم چطور باید این مشکل خود را رفع کنم ؟‌ولی از شما خواهش میکنم بچه ها و یا اطرافیانتان را به سریع انجام دادن کارها تشویق نکنید چرا که با این کار تخم فسادی را در مغزش میکارید که با هزار کتاب و مقاله ریشه اش خشک نمی شود.

کله شق بودن یکی دیگر از ریشه های حماقتم است. یادم می آید . وقتی با خنده و مسخره بازی گلوله ای را حین عملیات از لوله خمپاره در می آوردم فرمانده هان پادگان از اطرافم پا به فرار گذاشتند و دوستانم حالت دراز کش گرفتند و من با حماقتی که فقط از یک بی شعور انتظار می رود با شوخی و تمسخر گلوله را بعد از ۵۰ بار شلیک از خمپاره ۱۲۰ در آوردم . لوله ی ۱۴۰ سانتی متری بر اثر شلیک زیاد و سرد نشدن به حدی سرخ شده بود که هر لحظه امکان داشت منفجر شود. این روزها این قدر احمق نیستم ولی کمی از این کله شقی هنوز در ذاتم وجود دارد. و البته من در حال درمان خودم هستم و  نمیخواهم با این دیوانگی خود یا خانواده ام را با خطر روبرو کنم. اگر بتوان بتدریج این ۳ نقطه ضعف خود را رفع کنم گام بزرگ و مهمی برداشته ام.

روسو در کنار آدام اسمیت و مارکس بخش دوم

پ ن : در تقابل جامعه صنعتی و افزایش تولید روسو پیشتر خاموش شده و به خاک سپرده شده است مارکس طغیان میکند و آدام اسمیت خوشحال و شگفت زده است ولی هم مارکس و هم اسمیت نه از صفر بلکه از گفتار نابرابری روسو شروع میکنند.

در ادامه مرور تفکرات روسو در بخش اول باید به نقد او از جامعه مدنی نیز اشاره کنیم. البته او کسی نیست که ادعای بزرگی برای اصلاح آن داشته باشد. در گفتار نابرابری روسو میگوید:

اولین انسانی که با محصور کردن قطعه زمینی با خود چنین اندیشید که این مال من است و مردمان دیگر را به قدری ساده انگاشت که باورش کنند بنیان گذار واقعی جامعه مدنی است.

روسو و اسمیت و مارکس

جالب است که هم آدام اسمیت و هم کارل مارکس و هم روسو اذعان به فقر و مشکلات نابرابری می کنند ولی راه حل هر کدام متفاوت است. آدام اسمیت نویسنه شهیر ثروت ملل اقتصاد توسعه ی مولد را مورد توجه قرار داده و روسو با نفی چنین نگرشی اقتصاد معیشت را ستایش کرده است. یعنی روسو در میانه ی مارکس و اسمیت قرار دارد یا بهتر است بگوییم فرسنگ ها دور از چنین دنیای دو قطبی است. مارکس به شیوه ی قهر آمیز میخواهد با جبر تاریخی که اتفاقا خودش آن را قبول دارد به مبارزه بر خیزد و به زعم خویش کارگران جهان را میخواهد متحد کند او بارها این جمله را تکرار میکند که کار یک کمونیست تفسیر جهان نیست بلکه تغییر آن است.

اما در مورد آدام اسمیت باید گفت پیش نویس ثروت ملل انگار که یک سرقت ادبی از گفتار نابرابری روسو است و لوچو کولتی هم اشاره میکند که بدون شک اسمیت فرضیات اولیه اش و مقدمه ثروت ملل را با تکیه بر کتاب کوچک یا رساله روسو نوشته است.  اسمیت هم معتقد است اختلاف ذاتی و توانایی بین انسانها معلول تقسیم کار است و نه بالعکس. یعنی تمایز انسانها از لحاظ توانایی نسبت به همدیگر ناشی از کوچک شدن کارهای بدوی و تقسیم آن به کارهای متفاوت و خرد است که البته مارکس نیز تقسیم کار را دستمایه ای برای استثمارگران دانسته است و اشاره می کند هیچ کارگری نمی تواند کار یا محصولی را تا انتها تولید کند و او جزیی از یک ماشین بزرگ در اختیار سرمایه داری است و برخلاف گذشته کارگر مالک کار خویش نیست و هیچ وقت نیز از ابتدا تا انتها یک وظیفه را تکمیل نمیکند. البته دقت کنید که مارکس بر خلاف روسو به فکر اقتصات معیشت یا انسان بدوی نیست بلکه در ابتدا میگوید ابزار تولید باید در اختیار مالکیت عمومی باشد که تفسیر نظراتش را میتوانید در مانیفیست حزب کمونیست و یا جزیی تر و دقیق ترش را در کتاب سرمایه بخوانید چرا که در حوصله این مقاله و بلاگ نمیگنجد.

اما جالب است که بدانید اسمیت توجیه کننده ی کور و نابینای پیدایش جامعه ی بورژوازی نیست او در پیش نویس ثروت ملل می گوید:

کارگر کل کارگاه جامعه بشری را بر دوش خود حمل میکند اما خود زیر فشار آن به پایین ترین پایه های این عمارت فرو می غلتد و دور از چشم آنها مدفون میشود…. در جامعه ای با صد هزار خانواده شاید صد خانواده اصلا کار نمی کنند وآنها با اعمال خشونت و یا به واسطه ستم نظامدار قانونی بخش عظیم کار جامعه را به خدمت خود در می آورند. تقسیم کار باقیمانده نیز بعد از این اختلاس بزرگ به هیچ وجه بر حسب کار هرکس نیست بر عکس کسی که بیشتر کار میکند کمتر به چنگ می آورد.

زیر این نوشته اسم چه کسی را بنویسیم مارکس یا اسمیت؟

شاید این تنها نقطه اشتراک روسو و مارکس و اسمیت باشد. یعنی اذعان به وجود چنین شرایطی اما اسمیت راه خود را به صورت کامل از روسو جدا میکند. او بیشتر مجذوب توسعه ی اقتصادی است و می گوید:

چنین شرایطی موجب به وجود آمدن ثروت بسیار عظیمی گشته است و یک کارگر مزدور انگلستان یا هلند بیش از محترم ترین و فعال ترین عضوقوم وحشی ثروت و مال در اختیار دارد. بلکه حتی تن پروری پست ترین و حقیرترین عضو جامعه متمدن به دلیل توسعه شگفت انگیز اقتصادی بیشتر از یک رییس قبیله ی سرخپوست است. کسی که ارباب مطلق العنان زندگی و آزادی هزاران وحشی یا پابرهنه است.

اینها جواب بسیار کوبنده ی اسمیت به روسو است البته ۱۵۰ سال بعد از روسو اسمیت به این نتیجه رسیده است و در نقد نظرات طرفین به نظرم باید شرایط تاریخی و جغرافیایی هر دو به دقت بررسی شود . اما چیزی که آدام اسمیت فراموش کرده است اختلاف طبقاتی بین افراد است یعنی شاید حقیرترین فرد جامعه ی متمدن از یک رییس قبیله بالاتر باشد ولی یک قبیله وحشی تقریبا یک اجتماع ساده ی بدون طبقه است. همان جامعه ی بی طبقه ای که مارکس ترسیم میکند. آدام اسمیت فراموش میکند که انسان با هر ثروتی که داشته باشد در نهایت بدبختی و خوشبختی و فقر و ثروت خود را در مقایسه با افراد دیگر می سنجد.

همین مقایسه و اختلاف طبقاتی ابزاری برای مارکس میشود تا انقلابهای متعددی در جهان و صرفا با تکیه بر همین اصل(فاصله طبقاتی) به و جود آید. ولی چیزی که به نظرم باید در حال حاضر به آن توجه کرد این است که بر خاف گذشته ثروت به تنهایی با استثمار کردن به وجود نمی آید و البته راه های بسیار زیادی برای کسب شهرت و هم برای موفقیت و هم برای مفید بودن وجود دارد که اولا به زندگی انسان معنا می بخشد . ثانیا او را به مال و ثروت می رساند (اگر مطلوب او باشد) فاکتورهای بسیار این اختلافهای طبقاتی را گاها بی معنی کرده و یا فشار آن را تخفیف داده است که ا نگار از نگاه مارکس و یا بینش های ۰ و ۱ دور مانده است.

هنر یکی از این فاکتورهاست یک نویسنده میتواند از یک سهامدار وال استریت مشهورتر شود و حتی زندگی مفیدتر و عمیق تری تجربه کند. خود مارکس را اگر مثال بزنیم در اوج فقر و زمانی که به خرج انگلس زندگی میکرد کتابهای مشهور خود را نوشت و تاثیر تفکراتش بروی طیف وسیعی از مردم جهان سایه انداخت طوری که تاثیر و دامنه ی تفکراتش را میتوان با بودا و مسیح و محمد ابن عبدالله مقایسه کرد کاری که هیچکدام از این چهار نفر با پول نمیتوانستند بکنند. پس چیزهایی که به عنوان قدرت واقعی مغفول مانده است هنر و اندیشه و علم است و باید توجه کرد که ملاک سنجش انسانها تنها زر وزیور و ثروت انباشته آنها نیست.

در کنار علم و هنر- دین نیز درد ناشی از تضاد طبقاتی را با معنا بخشیدن به زندگی ملیون ها انسان تخفیف داده است همانطور که محمد پیامبر مسلمانان  با ذکر این سخن مشهور و ماندگار  که اگر خورشید را در دست راستم قرار دهند و ماه را در دست چپم ذره ای کوتاه نخواهم آمد آغازگر یک تفکر معناگرایانه میشود و اعتقادات دین را بسیار پررنگ میکند و این اعتقادات را با ارزش تر از ثروت نشان میدهد. همچنان که پیروانش در آینده نیز روی همین موضوع صحه گذاشتند و انسان مفلوک و بی چیزی که پشیزی ثروت نداشت به واسطه اعتقادات مذهبی خود را با ارزش تر هر ثروتمند کافری و یاظالمی میدانست و با همین تفکر زندگی میکند و می میرد.

هنر و علم و دین جزو موراد متعددی است که دنیای صفر و یک مارکس را متزلزل میکند و فارغ از اینکه اساسا موضوع ثروت و یا اختلاف طبقاتی حل شده و یا حل نمی شود باید به این موارد توجه کرد.

در ادامه ی این مقالات به ناچار قایق اندیشه را از ساحل روسو تکان میدهیم و به اسکله مسیحیتمارکس انسان اجتماعیحاکمیت مردم می رسانیم چرا که هیچ قایقی با انجماد و ایستادن در ساحل به رشد و نمو نخواهد رسید. این بحثها ادامه خواهد داشت.

 

 

روسو و تفکراتش – بخش اول

پ ن : تاریخ اساسا تنزل است. پس رستگاری ما در تاریخ و به واسطه آن نمی تواند حاصل شود. روسو

https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/13920407134531550761174.jpg

روسو از نگاه دیگران

با توجه به علاقه وافری که به روسو دارم میخواهم چند خطی در موردش بنویسم. به نظر می رسد که منتقدان او اگر چه هر زمان که صلاح دیده اند از نظراتش استفاده کرده اند ولی بعضی اوقات  یا انکارش کرده اند و یا هیچ وقت نگفته اند که نظرات فلسفی و سیاسی ما نتیجه ی تفکرات این فیلسوف بزرگ است. روسو کسی است که ردپایش را هم در انقلاب فرانسه میتوان دید و هم در انقلاب کوبا. کتاب قرارداد اجتماعی او یگانه کتاب پیشرو و به نوعی مرجع انقلاب فرانسه است و حال اگر بفهمیم قوانین مدنی و سیاسی خیلی از کشورها از جمله ایران تقلیدی ناشیانه از قوانین اساسی فرانسه است چه خواهیم گفت؟ یا اگر بشنویم که فیدل کاسترو  به روزنامه نگار فرانسوی می گوید : ژآن ژاک در جریان نبرد با باتیستا بهتریم آموزگار من بوده و در آن شرایط کتاب قرارداد اجتماعی را در جیب خود داشتم!‌که البته اضافه می کند بعد از انقلاب کتاب سرمایه مارکس را ترجیح می دادم.

گویا هر کسی که قدری روسو را فهمیده است کوشیده که قسمتی از نظراتش را از یک کل یکپارچه فکری جدا کند و مابقی را دور بریزد همان بلایی که سر مسیحیت و اسلام و سایر نظام های فکری دیگر آمده است.

رساله گفتار نابرابری روسو پیش برنده ی نظرات هگل در خصوص برابری است و بعدا مارکس نه از هگل و فویرباخ  بلکه از روسو برای بسط تفکراتش شروع می کند البته به قیمت دگردیسی و دفورمه کردن نظرات روسو، در حالیکه مارکس مغرور هیچ گاه آن چنان که شایسته بوده نامی از روسو نبرده است.این قضیه در مورد شوپنهاور هم صادق است کسی که بخش بزرگی از آرا و نظراتش را خصوصا در باب “وضع طبیعی” از روسو گرفته است ولی هرگاه که توانسته و مجالش را داشته است با توهین و تحقیر در نوشته هایش از او نامبرده .

روسو و وضع طبیعی

در کتاب روسو و نقد جامعه مدنی نوشته لوچو کولتی به تظرات روسو در مورد وضع طبیعی پرداخته شده است همان شالوده نظام فکری روسو که بر اساس  وضع طبیعی میخواهد در امیل انسان طبیعی را تربیت کند و در قرارداد اجتماعی می خواهد بهترین قوانین سیاسی را که با فطرت انسان همخوانی دارد تدوین کند و البته تلاش خود را هم میکند همان تلاشی که محمد ابن عبدالله با هوشمندی تمام و کمال در تدوین قانونی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی اسلام میکند یعنی در پایه ریزی قانونی که مطابق فطرت آدمی باشد.

نقدی که میتوان به نظام های تماما لیبرال و یا تماما مارکسیست وارد کرد همین نادیده انگاشتن فطرت و لزوم همخوانی آن با قوانینی بشری است. اگر ما باور داشته باشیم که بعد از ساخت فلز و گندم (به زعم روسو) بهره کشی از آهن و گندم هبوط جدیدی را آغاز کرده ایم و دیگر بار از منزلت یک انسان خوشبخت و طبیعی پا در سرزمینی ناشناخته گذاشته ایم  باید قبول کنیم برای هبوط دوم نیز چاره ای نیست مگر اینکه قوانین موجود سنخیتی با انسان طبیعی و کنجکاو داشته باشد.

البته کسی چون ولتر می تواند به صراحت از روسو انتقاد کند و بگوید روسو با باز کردن موضوع وضع طبیعی انسان از ما میخواهد که ما چهار دست و پا راه برویم! که این گفتار نسنجیده و اشتباه در اعترافات روسو خود به تفصیل پاسخ داده شده است و او هیچ گاه در اعترافات پا را فراتر از ادب و اخلاق نگذاشته است و نامه هایش مستدل و محترمانه در جواب دیدرو و ولتر و هم عصرانش نوشته است که ناشی از شخصیت بزرگ اوست.

روسو و اندیشه های چپ

روسو در گفتار نابرابری می گوید که انسان ها اکنون بیش از حد نیاز واقعی خود تولید میکنند و به خاطر مازاد تولید با هم به رقابت برمیخیزند. آنان نه تنها در صدد به کار گرفتن اشیا هستند بلکه میخواهند آن را به تصاحب در آورند و نه تنها خواهان کالاهای موجود بلکه خواهان علایم رمزی (برند) کالاهای ممکن و کالاهای آینده اند. همان وضعیت بی ثباتی که هابز آن را “جنگ همه علیه همه” می داند.

همین موضوع ارزش اضافه و تولید فراتر از نیاز بعدها دستمایه مارکس قرار می گیرد برای نوشتن ارزش سود اضافه در کتاب سرمایه خود. و همین بهره کشی لجام گسیخته جوامع    از طبیعت باعث از بین رفتن محیط زیست شده است و اتفاقا همین تقابل، چپ های نو مثل چامسکی و یا آنارشیسم های نو (بعد از پرودون) مثل بوکچین را پدید آورده است. منظور از آنارشیسم نو همان اکو آنارشیسم است یعنی ایستادن در مقابل ماشین صنعتی و جامعه ی مصرفی برای حفظ زمین و محیط زیست، همان موضوعی که از روسو به آن رسیدیم.

روسو و راه حل

قصدم این نیست که از روسو یک نیمه خدا بسازم بلکه فکر میکنم روسو یک شرایط یکپارچه ای را برای زیستن ترسیم می کند که اگر چه حلقه های از آن نامشخص و مبهم است ولی از جنبه های مختلف به حیات انسان نگاه کرده است او انسانی مثل امیل را با وضع طبیعی بزرگ میکند و بعد همین انسان را در جامعه ای می فرستد که اصول آن مطابق قرارداد اجتماعی است و روح و روان این انسان نیز در اعترافات حلاجی شده است. این شالوده ی فکری منسجم برای زیستن فرد بعد از هبوط دوم میتواند راهگشای نظام های سیاسی و مدنی بعد از خود باشد همچنان که ثمرات این تفکر چه در باب پرورش انسان و چه در باب نظام سیاسی را میتوان در غرب دید.

و به اعتقاد من دنیای بعد از روسو و بعد از انقلاب فرانسه تمایز زیادی با قبل از آن دارد و مرزبندی های مختلفی را به وجود آورده است این که روسو بدوی ویا عارفی بدبین که در مغاک تنهایی فررفته ببینیم به خطا رفته ایم.

او نمی خواهد دنیا را زیر و رو کند بلکه با مشاهده دقیق اطراف خود سعی دارد اولا آن را نقد کند و ثانیا اصولی را تعریف کند تا جامعه با این شتاب به سمت ویرانی نرود چرا که روسو بر این باور است که تاریخ اساسا تنزل است و فقط به قول کامو میتوان درد آن را کمتر کرد.

ادامه دارد…