روزمرگی های یک آدم خونسرد۱

قبل از عید برنامه ریزی کرده بودم که به مسافرت برم، اونموقع با پوریا صفرپور صحبت کردم و ازش راهنمایی خواستم تو اون روزی که با پوریا صحبت کردم۲۲ نفر توی ایران جانشون رو از دست داده بودند والبته من هم از رفتن صرفنظر کردم. الان که دارم این نوشته را منتشر میکنم متاسفانه بیش از ۱۶۰۰ نفر جانشون رو از دست دادن و تقریبا همه ی مردم ایران در قرنظینه هستند.

پادکستها و فایلهای ویدیوئی و مقالات زیادی را در خصوص کرونا مطالعه کرده ام و البته چون همه ی مردم هم در موردش صحبت میکنند  دیگر نمیخواهم چیزی به این حجم انباشته شده ی اطلاعات اضافه کنم.

تا ۱۶ فروردین شرکت تعطیله و من خونه هستم . البته وقتم را با همسر عزیز و دختر نازنینم میگذرونم. با وجودیکه باشگاه و شرکت تعطیله سعی میکنم از لحاظ جسمی و فکری فعالیت داشته باشم تا تنبلی سراغم نیاد. هر روز صبح یک ساعت با همسرم ورزش میکنم ورزشم اینطوریه که اول ۱۰۰۰ تا طناب میرم بعد به کمک اپلیکشن های ورزشی حرکات بدنسازی و آمادگی جسمانی انجام میدم. کتاب میخونم و فیلم هم نگاه میکنم و البته پادکست هم گوش میدم اینهمه وقت آزاد! (من و این  همه خوشبختی محاله) .

سال ۲۰۲۰ کتابهایی که میخونم بیشتر جنبه ی روانشناسی داره یعنی برای من خوبه و بهم یاد میده که چطوری میتونم یک زندگی شادتر و رضایت بخش تر رو با همسر و بچه م بگذرونم (نمیشه با دانش مهندسی زندگی رو مدیریت کرد 🙂 ) اینجا هم خوبه که یادی کنم از دکتر هلاکویی که چند ماهیه باهاش آشنا شدم و خیلی از صحبتهاش برام مفید بوده. تارگی هم یک کتاب خوندم با عنوان “با هم بازی کنیم و یاد بگیرم” نوشته ی    Roni Leiderman که در مورد انواع بازیهای مناسب برای کودکان است که البته خیلی هاش رو میشه تو خونه بازی کرد و خیلی هاش هم نه.

کتابی که الان دارم میخونم کتاب “روانکاوی و زندگی من به همراه توتم پرستی” نوشته ی زیگموند فروید است و کتاب جالبی هم به نظر میرسه البته تا امروز حدود ۵۰ صفحه ش رو خوندم. راستی دیروز یک فیلم خوب هم دیدم که اسمش silver linings   playbook بود و به نظرم جالب بود. اپیزودهای جدید پادکست رواق هم دنبال میکنم که به تازگی شرح و تفسیر کتاب وقتی نیچه گریست رو شروع کرده. فرزین رنجبر تو این سری جدید نشون داده که روایتگر خوبی است و یه پا علی بندریه برای خودش 🙂 ولی میترسم مسیر رواق به سرگرمی و روایت نزدیک بشه و ایشون هم فالورهای خودش رو فالو کنه بلایی که سر خیلی از تولید کننده های محتوا میاد، البته امیدوارم این چنین نشه.

با سیروان مثل سابق شروع کردیم به تمرین نوشتن با زبان انگلیسی و از این بابت خوشحالم. امیدوارم این روزهای سخت به زودی تموم بشه. ولی زندگی رو نباید به تعویق انداخت و در این شرایط  سخت هم باید عاشقانه زیست. همین

دین به عنوان سازوکار دفاعی

خیلی از باورها و رفتارهایی که ما داریم سازوکار دفاعی محسوب میشوند و البته همه ی آنها به یک اندازه موثر نیستند. سازوکار دفاعی وسیله ای است که ما به آن تکیه میکنیم تا خودمان را از شر یک فکر آزار دهنده نجات دهیم. ازدواج، بچه داشتن، دین و خیلی از مواردی که میبینیم سازوکار دفاعی هستند.

با تکیه بر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم ما ۴ سایق اصلی در زندگی داریم: از جمله مرگ،پوچی،تنهایی،آزادی که اینها رو با عنوان سایق یا سوق دهنده میشناسیم یعنی ما رو به سمت رفتارهای مختلف سوق میده. به عنوان مثال ازدواج سازوکار دفاعی ما در مقابل تنهایی است همچنین بچه داشتن سازوکار دفاعی ما در مقابل مرگ است البته ما میدانیم که مرگ دیر یا زود سراغ ما می آید ولی با بچه دار شدن به مرگ دهن کجی میکنیم و فرزندانمان را وارث نسل ما یا ژن هایمان میدانیم.

تللاش برای جاودانگی مثل همین نوشتن، خلق اثر هنری و هر چیزی که منجر به باقی ماندن نام ما در جهان بعد از مرگ شود یک سازوکار دفاعی خوب در مقابل مرگ است. اما همه ی  این تصمیمات در ضمیر ناخودآگاه ما صورت میگیرد و ما به هیچ عنوان برنامه ای برای آن نداریم و نمی دانیم که چه وقت و چطور برای دنبال کردن این سازوکار دفاعی تصمیم گرفته ایم در واقع ضمیر ناخودآگاه ما تصمیم خود را گرفته و آن را عملی کرده.

اما دین سازوکار دفاعی بسیار محکمتری است چرا که همه ی این سایقها را در خود جای داده است. با جهان پس از مرگ و بهشت برین ما به مرگ دهن کجی میکنیم. با اشرف مخلوقات خواندن خود و بی هدف نبودن دنیا و عبث نبودن کار پروردگار و این که ماه و خورشید و فلک در کارند و هزاران دلیل و برهان دیگر که متفکران بی شمار در طی قرن ها انباشته اند ما خود را در مقابل پوچی مصون نگه میداریم. با شرکت در نماز جماعت یا مسجد رفتن(در غرب عضو باشگاهی بودن) یا فرقه بندی هایی که مسلمانان،مسیحیان،سنی ها، شیعیان،هندوها و … درست کرده ایم همواره در مقابل تنهایی موضع گرفته ایم و حتما شنیده اید که میگویند تنهایی فقط لایق خداست. بنابراین دین این چنین زیرکانه به ما کمک کرده که از تنهایی نیز بگریزیم. و اما آزادی به خودی خود چیز ترسناکی نیست و همه به ظاهر آن را میپسندند ولی به قول کامو :

آزادی پاداش نیست٫‌ نشان لیاقت هم نیست که به افتخارش با شامپانی جشن بگیرند. به علاوه هدیه هم نیست یک جعبه شیرینی که به شما لذت های چشایی ببخشد. اوه نه برعکس اعمال شاقه است دو استقامت است که در تنهایی کامل طی می شود و جان را از خستگی به لب می رساند. نه شرابی در کار است و نه یارانی که جامهایشان را بلند کنند و با لطف و مهربانی به تو بنگرند. تنها در تالاری غمزده تنها در جایگاه مجرمان در مقابل قضات ایستاده ای و باید به تنهایی در برابر شخص خود و قضاوت دیگران تصمیمی بگیری

آسیبی که آزادی به انسانهای ضعیف وارد میکند بار سنگین مسئولیت است. تصور کنید شما در مقابل همه ی کارهایی که میکنید مسئول باشید چقدر ایده آل و چقدر ترسناک است. اما دین این بار مسئولیت را که الحق بار سنگینی نیز هست از دوش ما برداشته ما طبق توصیه انجیل و یا قرآن عمل میکنیم و تمام. اگر به اشتباه نیز کاری میکنیم که دیگر ما مسئولش نیستیم بلکه ما به عنوان یک انسان مذهبی کاری را میکنیم که دینمان میگوید. میبینید گه چقدر ساده است همه چیز نوسته شده خواه جهاد در مقابل کفار باشد و یا ختنه کردن فرزند خود و ننوشیدن مسکرات ما ماموریم و معذور یعنی هیچ مسئولیتی در قبال رفتار خود نداریم و تنها تسلیم حق هستیم اصلا کلمه اسلام نیز به معنی تسلیم شدن است و مسلمان تسلیم دین اسلام است. باری این چنین مسولیت و آزادی که چون کوهی بزرگ و عظیم مینماید به این راحتی از دوش ما برداشته میشود پس چرا نباید دین را بپذیریم تا از شر همه ی سایق های وحشتناک که روح و روان ما را زخمی میکند خلاص شویم. به راستی چرا ؟

فهمیدن اینکه سایق ها چطور زندگی ما را کنترل میکند یک بخش مهم از یادگیری اصیل زیستن است. به باور من اصیل زیستن و برای خود زیستن یک باور متعالی برای هر انسانی میتواند باشد اینکه من آگاهانه آغوشم را برای تنهایی،مرگ،پوچی و آزادی باز میکنم و از هیچکدام ترسی ندارم اینکه همه ی انتخابهای من آگاهانه صورت میگیرد و اگر نوشته ای مینویسیم بچه ای به دنیا می آوریم یا اثری خلق میکنیم بفهمیم که نه من جاودانه می مانم و نه اثری که به جا گذاشته ام و نه اصلا وجود ما پشیزی برای این طبیعت کهنه و زمین پیر ارزشی دارد. اصیل زیستن یعنی بدون دستاویز زندگی کردن یعنی شجاعانه و آگاهانه زندگی کردن یعنی از مرگ نترسیم و به پیشواز مرگ هم نریم بلکه عاشقانه تا آخرین نفسی که میکشیم زندگی کنیم بدون اینکه ثانیه ای از لذت زندگی کردن را به به آینده موکول کنیم.

اصیل زیستن یعنی اگر برهنه و مریض و گرسنه در بیابان مشغول جان دادن بودیم بازهم چیزی در وجودمان خالی نباشد باز هم احساس غرور و سربلندی و عزت نفس کنیم بی آنکه به چیزی متوسل شویم تکرار میکنم به هیچ چیز به هیچ سازوکار دفاعی متوسل نشویم . سایق های زندگی را بشناسیم و پیش از آنکه ضمیر ناخودآگاه ما را به سمت سازوکارهای دفاعی و ترس و بزدلی بکشاند با شجاعت و آگاهی روبروی آن بایستیم و تمام دردهای بشری را با لبخندی تلخ بپذیریم و بازی درنیاوریم.

روزمرگی های یک آدم خونسرد

چند روز پیش داشتم به باشگاه میرفتم و تصمیم گرفتم که کاپشن اضافه ای که داشتم به یک بی خانمان معتاد بدم وقتی کاپشن رو بهش دادم ازم تشکر کرد و داشت چیز مهمی از سطل زباله در می آورد، کنجکاو شدم که ببینم چیه دیدم که فقط یک بطری پلاستیکیه انتظار داشتم چیزی مثل گنج یا یک کیف پول … یا همچین چیزی باشه غرق در فانتزی های عجیب و غریب هالیوودی شده بودم که یهو بیدار شدم و دیدم تو دنیای واقعیم. این کاپشن ورزشی یادگار یکی از رفقای خوبم بود به اسم عبدالله س وقتی با هم داشتیم کوهنوردی میکردیم بهش گفتم میخوام عکس بگیرم  لطفا یه لحظه بزار بپوشم شاید ۵ یا ۶ سال پیش بود اونهم گفت که بهت میاد و برش دار مال تو. از اون روز به بعد جزیی از بدنم شده و اونقدر پوشیده بودمش که حتی وقتی روی چوب رختی آویزان بود احساس میکردم که خودم اونجا آویزون شدم. معتاد کاپشن من رو پوشیده بود و تقریبا سایزش بود وقتی از پشت دیدمش یک لحظه احساس کردم که خودم هستم و معتاد شدم یعنی همین الان دنبال بطری پلاستیکی یا یک کیف کهنه دارم میگردم، بعد از چند سال اعتیاد به ورطه نابودی افتادم و دارم نفس های آخرم را میکشم همینطوری داشتم فکر میکردم که یهو دیدم دیره و باید برم سر تمرین.

همین چند روز پیش یک دستفروش رو بهم نشون دادند و گفتند این قبلا طلا فروش بوده ولی وارد بازار فارکس شده و این بلا سرش اومده نمیدونم واقعیات داشته یا نه ولی بعید هم نیست از این آدمها زیاد دیدم توی کتابهای مختلف هم زیاد دربارشون خوندم تو کتاب خاطرات خانه ی مردگان اثر داستایفسکی دو نفر با هم محکومیتشون رو عوض میکنند! فکرش رو بکنید دو ماه حبس را به حبس ابد عوض کنی اونهم در ازای دو پیک مشروب و یه دست لباس چه حماقتی به این میگن یک قمار روسی!

روزهای آرومی رو کنار همسر و دخترم سپری میکنم و احساس خوشبختی دارم نوژا میتونه حدود ۱۰ کلمه رو تلفظ کنه راستش چیزای دیگه خیلی برام مهم نیست اینکه خیلی آدم خفنی نیستم،ثروتمند نیستم، مشهور نیستم، و خیلی چیزهای دیگه هم نیستم حتی خوشتیپ هم نیستم! اما چه اهمیتی داره وقتی از زندگیم راضیم؟ یه اتفاق خوب دیگه اینه که شیوا همسرم رو به کتابخونی تشویق کردم و تو این مدت هم جستارهایی در باب عشق رو خونده و هم مردی که میخندد اثر ویکتور هوگو باورتون میشه یه رمان ۴۸۰ صفحه ای  از این بابت خیلی خوشحالم.

اوایل بهمن عازم یه سفر کاری به شیراز هستم این سومین سفر کاری من تو این سه سال در شرکته و خوشحالم که بهم اعتماد دارن. قصد ندارم فعلا شغلم یا محل زندگیم رو عوض کنم اگر چیزی بلد باشم باید بتونم همین جا هم یه کاری بکنم. آرش یکی از دوستای خوبم توی اسکایپ یک گروه درست کرده که داره دیتا ماینینگ رو تدریس میکنه قدم به قدم و آهسته ما هم داریم یاد میگیریم هفته ای یک جلسه آنلاین داریم و سوالات و تمریناتمون رو پیگیری میکنیم. به حوزه ی دیتا علاقه دارم چون یه پروژه توی ذهنمه وبرای انجامش به دانش دیتا ماینینگ و یادگیری ماشین نیاز دارم شاید در آینده هم یک پست تخصصی در مورد ابعاد این پروژه نوشتم کسی چه میدونه. تو حوزه داده های مالی هم اگر بخوام برای شرکت کاری بکنم بازم به دانش داده کاوی نیاز دارم واقعیتش کار با داده تقریبا برای همه ی افراد تحصیلکرده به یک نیاز تبدیل شده و دیگه سلبریتی نیست یه چیز ضروریه. نمیدونم این کلاس و این پروژه  و … به کجا ختم میشه ولی فعلا مشغولم و بهش علاقه دارم.

هدف برام بی معنی شده و ترجیح میدم آرزوهامو دنبال کنم یه نقل قول معروف هست که میگه هدف بدون برنامه ریزی دقیق یک آرزوه و دیگه هدف نیست میخوام با خوشحالی دستم رو بالا ببرم و بگم منم منم اون که آرزو داره و بی هدفه منم. خلاصه اگه بخوام بگم به نظرم “هدف از زندگی کردن داشتن هدف و تعقیب هدف نیست چرا که خود زندگی از هر هدفی مهمتره” بگذریم نمیخوام بحث رو فلسفیش کنم ولی زندگی برام بیهوده نیست که به خاطر ترس از بیهوده بودنش سراغ هدفگذاری برم و یکی یکی موانع رو مثل میدان موانع سربازی رد کنم. نه این چیزا رو نمیخوام. از اینکه برای شما مینویسم هدفی ندارم و نمیدونم چند نفر میخونند ولی از این کار لذت میبرم همونطور که از بوکس کردن لذت میبرم وقتی زیر چشمم کبود میشه یا شب تا صبح به خاطر درد دنده هام خوابم نمیبره یه جور احساس خوشی دارم میدونم از سن و سال من گذشته و من هر گز یه ورزشکار حرفه ای نمیشم از اینکه قبلا هم دنبال حرفه ای شدن نرفتم ناراحت نیستم این ورزش برام لذتبخشه فقط همین! در پی هدف نبودن از آدم یه نیمه خدای خونسرد میسازه چقدر این حس آزادی خوشاینده اینکه در قید وبند هدفهای مختلف نباشم کسی که چیزی رو نخواد نمیشه چیزی رو ازش گرفت و مالکیت یعنی رها کردن

البته توهم نزدم فقط همینجوری دارم مینویسم اینا رو ولش کنید امروز یک مردی وارد فروشگاه شد و سن و سالش حدود ۶۰ بود لباسی رو که پوشیده بود میشد ۳۰ سال قبل هم پوشید و نمیشد تشخیص داد کی این لباس رو خریده .میگفت قبلا کانال ساز کولر بودم و الان میخوام وارد کار کامپیوتر بشم! نمیتونستم بخندم یا گریه کنم ۲۰ سال از عمرم رو پای کامپیوتر گذاشته بودم و هنوز هم چیزی ازش نمی فهمیدم بهش گفتم الکی نیست حداقل به چتد سال آموزش و کار نیاز داری تا بتونی کار بکنی تو تقریبا از نقطه ۰ شروع میکنی اونهم از ۶۰ سالگی میگفت اشکالی نداره وقت دارم واقعا هم وقت داشت با شصت سال سن مجرد بود. به قول شوپنهاور پیری بهترین دوران زندگیه وقتی گفت وقت دارم احساس کردم این ۶۰ سال رو مثل تف بی ارزشی دور انداخته بود و بی اهمیت همینطوری الکی بین مردم وول خورده نمیدونم چطور آدمی بود ولی برام عجیب بود به همکارم گفتم وقتی میبینمش یاد داستان “رویای آدم مضحک” نوشته ی داستایفسکی می افتم.

قوانین مورفی در فروش

“لبخند بزنید، فردا روز بدتری خواهد بود” ادوارد مورفی

پ ن: دوست داشتم چند تا قانون بدشناسی در حوزه ی فروش بنویسم 🙂

  1. هر اندازه مشتری عجله بیشتری برای تحویل سفارش داشته باشه کالا دیرتر به دستش میرسه
  2. اگر فقط یکی از اجناس فروشگاه برچسپ قیمت نداشته باشه مشتری همون رو میخواد و میپرسه قیمتش چنده
  3. کالایی که گارانتی نداشته باشه حتما خراب میشه و کالایی که گارانتی داره هیچوقت خراب نمیشه
  4. اگر یک بند کوچک از قرارداد فروش گنگ و نامشخص باشه مشتری به همون یک بند قرارداد پیله میکنه و شما را وارد ضرر و زیان میکنه
  5. مدیر همیشه اطلاعاتی از شما میخواد که یادتون رفته
  6. اگر تعداد زیادی محصول توی بازار بفروشید و انبارتون رو خالی کنید قیمت همان محصول روز بعد دو برابر میشه
  7. اگر به مشتری اجازه بدهیم به اجناس فروشگاه دست بزند حتما آن را میشکند
  8. هر چیزی رو که یادداشت نمیکنیم بی نهایت مهم میشه و هر چیزی رو که یادداشت میکنیم بی فایده است
  9. روزی که مرخصی هستیم مشتری از سر و کول شرکت بالا میره و مدیر تصمیم میگیره که دیگه بهتون مرخصی نده
  10. هر محصول گران قیمتی که میخریم فروش نمیرود تا زمانی که قیمتش توی بازار به زیر قیمت خرید برسد.

پاسخ یاور مشیرفر به سوال ویل دورانت

یاور زحمت کشید و یک کامنت طولانی برای پست قبلی نوشت. ترجیح دادم که اون رو به عنوان یک پست جداگانه منتشر کنم.

شوق زندگی از نگاه یاور مشیرفر

فؤاد گیان
من به ویل دورانت البته دوست دارم همینجا پاسخ دهم.

اگر بخواهم به سبک شبکه‌های اجتماعی کوتاه و با ژست حکیمانه پاسخ دهم این گونه می‌نویسم:

برای من معنایی برای زندگی حک شده است که شاید حاصل سال‌ها همجواری با ماکسیم گورکی بوده باشد.
«معنای دقیق زندگی در زیبایی و تلاش به سوی هدف است و زندگی درهر لحظه باید پیامی بس عالی داشته‌باشد.»

اما اگر قرار باشد حرف دلم را بزنم برایت هزار کلمه می‌نویسم.
معنای زندگی برای من همه چیزهایی است که در زندگی‌ام دارم. اساسا آن‌قدر توانسته‌ام زندگی‌ام را ایده‌آل خودم بچینم که ناامیدی در آن مفهومی نداشته باشد.
برای من زندگی هر روزی است که با بارش باران آغاز شود. با لبخند دوست، شریک زندگی، رفیق یا هر کسی که اولین پیام صبح را آنلاین یا آفلاین دریافت می‌کند.
برای من معنای زندگی در طلوع است. در رنگین کمانی که پس از یک شب بارانی روی آسمان زده می‌شود.
برای من زندگی از ساعت ۴ صبح نوشتن است.
برای من زندگی خواندن همه کتاب‌هایی است که در هر جایی زندگی کنم با من و همراه من می‌آیند. حتی اگر فقط تورقشان کنم. حتی اگر فقط عناوینشان را روزی چند بار بخوانم.
برای من زندگی خواندن کتاب از روی کیندل در مترو است.
برای من زندگی همین لحظه است که در حال نوشتن این متن هستم.
برای من زندگی در لحظه ملاقات با دوست است.
در ثانیه‌هایی که برای تماشای تئاتر گذاشته‌ام.
در نفس کشیدن های نامنظم پس از یک ورزش سنگین، در حالت ایستاده است.
برای من زندگی در نوشتن و پر کردن دفترچه‌هایم است.
برای من زندگی در لحظه چشیدن آش دوغ در دامنه‌های سبلان است.
برای من زندگی زمانی است که ۵ صبح با دوستان جان به کوه‌های اطراف شهرم سر می‌زنم.
برای من زندگی درست کردن املت در ارتفاعات کوهستان است.
برای من زندگی بوی دارچین در چایی است که روی آتش درست می‌کنم.
برای من زندگی تا زانو فرو رفتن در گِل و شُل در مسیر برگشت از کوه است.
برای من زندگی همنشینی و همجواری با چوپانان و شنیدن قصه‌ها و داستان‌ها و صحبت‌هایشان است.
برای من زندگی طبیعت است.
زمین است، باران است، جهان است، لبخند است، خورشید است، درخت است، جنگل است.
برای من زندگی شهر است، کافه هایی است که در آن‌ها چای و قهوه خورده‌ام و چیز نوشته‌ام.
زمستان‌های سخت و سرد شهرم است که گردنم را پایین‌تر میگیرم که یخ نزنم.
پاییز نارنجی تبریز است که روی برگ‌های ریخته شده روی زمین راه بروم و باران بالای سرم بزند و صدای خش خش برگ‌ها روحم را تازه کند.
برای من زندگی «تهران نو» است و تصاویری که از کودکی و سال‌های ۷۵ – ۷۹ از آن دارم: از خیابان‌های سرسبز و پیچ در پیچ آن، از شب‌های گرم و داغش، از هندوانه خوری در پشت‌بامش، از بوی قرمه سبزی که از کوچه مجاور می‌آمد، از در قهوه‌ای رنگ و نشان «آب تهران» روی کف حیاط.
از انباری تنگ و تاریک و راه‌پله نیمه بازی که هر بار بالا رفتنش برایمان مصیبت بود.
از معماری خاص داخلی خانه‌هایش که پذیرایی و هالش مثل یک سالن بزرگ بود.
از اتاق خواب‌های بزرگش که میشد یک لشکر را درونش جای داد.
از درخت سرو بلند حیاط خلوت که تا طبقه پنجم قد کشیده بود.
از میدان چایچی و تره بار پیروزی تا پارک سرخه حصار و دوچرخه سواری تا چیتگر.
از غرفه بازیافت پلاستیک و طعم گیلاس تازه در گرمای تیر و مرداد.
از تصاویر مبهمی که از اتوبان‌های آن زمان تهران در یادم مانده است و تنها که می‌شوم مزمزه می‌کنم.
از جهانی که از آن پس برای خودم ساخته‌ام.
از خیابان‌های آکسبریج و کتابخانه عمومی شهرک که بیشتر زمان‌های لندن‌ نشینی مرا به خودش اختصاص داد.
از فستیوال خیابانی آکسبریج که در آن میشد همزمان پنیر فرانسوی و غذای هلندی و آش تایلندی و سنگ نگین نروژی و ادویه هندی. جایی که میشد در صد متر «تمام جهان» را یکباره به نظاره نشست.
از دیدی که در موقع نوشتن در کافه Costa به خیابان High Street آکسبریج داشتم. از منظره سگی که با گیتاریست دوره‌گردش همیشه جلوی کافه می‌نشست. از کودکانی که روزهای شنبه روز بازی‌شان در محوطه بود.
از طعم تلخ و سوخته قهوه.
از عماد و فروشگاه سبز دانشگاه برونل. از باقلواهایی که با عماد خوزستانی مقیم لندن می‌خوردیم. از صحبت‌هایمان درباره زندگی و این که چطور شد از خوزستان به بریتانیا رسید و چه دنیای کوچکی است که در آن همواره می‌توان در هر گوشه‌ای یک همزبان، یک همراه، یک آشنا، یک دوست یافت.
از تماشای منظره بارانی که یک روز بر خلاف همیشه تا زانوهایم در آب فرو رفتم تا به خانه برسم.
از تابستانی که بارانی سیل آسا در لندن بارید.
از خنکی آزمایشگاه در گرم‌ترین و شرجی‌ترین و حال به هم‌زن ‌ترین روزهای داغ تابستان لندن.
از تمامی تصاویری که برای آخرین بار از غرب بریتانیا و اقیانوس به خاطر دارم.
از تمامی مزه‌هایی که در آن روزها زیر دندانم مزه کرده‌اند. از طعم ماهی کاد و سیب‌زمینی سرخ شده با سس مخصوصی که به گفته صاحب کافه با فرمول ویژه‌ای تهیه میشد که جزو اسرار خانواده‌اش بوده‌است.
از تمام جهان خاطره دارم. حداقل از تمام جهانی که دیده‌ام، شنیده‌ام، خوانده‌ام، لمس کرده‌ام، دورش گشته‌ام، با انسان‌هایش معاشرت کرده‌ام.
من ماست‌هایی خورده‌ام از شیر گاوهایی که در دامنه ماسال می‌چریدند تا چای اشکورات و کلوچه داغ فومن که تا عمق دندانم مزه کرده‌است.
من دنده کبابی خورده‌ام که تا کنون می‌توانم زیر زبانم بیاورمش و احساس خوشبختی کنم از چشیدن طعمش.
من فرق لمس بین اقاقیا و تبریزی را می‌دانم.
من از در آغوش گرفتن و بخشیدن حس بودن در کنار دوست و یار «زندگی» می‌کنم.
در من تجربه زیسته زندگی به قدری بزرگ است که هرگز نخواهم آن را با ناامیدی از آن جبران کنم.
در گوش‌های من هنوز هم زنگ صدای استاد شریف زاده و «نوایی نوایی» می‌آید، صدای دوتار استاد سمندری، زنگوله‌های دست استاد پورعطایی و مشق پیل‌تن. هنوز برای ناامید شدن، ناامیدی باید خیلی تلاش کند تا من مزه‌ها، بوها، عطرها، لمس‌ها، دیده‌ها و شنیده‌هایم را کنار بگذارم و ناامید شوم.
من معنای زندگی‌ام. من خود زندگی‌ام. من تمام زندگی‌ام.
با مهر
یاور

 

تمیز کردن یک میز تمیز

شما به مستخدم شرکت لطف دارید و برایش کارهای مهمی انجام داده اید صبح روز دوشنبه است و شما مشغول کارهای خودتان هستید. مستخدم با شوق و ذوق میخواهد میز شما را تمیز کند از طرفی میز شما کاملا تمیز است و از طرف دیگر شما سرتان شلوغ است و مشغول کار هستید. معلمهای مدیریت زمان و کسانی که صدها کتاب در باب مذاکره و بهره وری فردی خوانده اند میگویند تمیز کردن یک میز تمیز یک اشتباه احمقانه است قطعا نباید وقت خود را تلف کنیم و به قول دوستان sunk cost ایجاد میشود! باید او را از این کار منع کنیم و بگوییم لازم نیست اینجا را تمیز کنی.

سوال مهم تر اینجاست که : یک مستخدم که به جز نظافت کار دیگری بلد نیست چطور میتواند محبت شما را جبران کند؟ چرا نباید به دیگران فرصت جبران دهیم چرا باعث نشویم که دیگران نیز احساس غرور کنند؟ به نظرم نه تنها باید به مستخدم اجازه تمیز کردن داد بلکه باید به او گفت ممنونم میز تمیز تر از قبل شد و این کار شما کار مهمی بود. تفاوت انسان با ماشین در همین برخوردهای کوچک است.

لذا نیازی به خواندن صدها کتاب نیست اگر بخواهیم نفع خود را تشخیص دهیم هر حیوانی قادر به تشخیص نفع خود و رفتار ماکیاولیستی است اما مزیت انسان در تشخیص نفع دیگران است .

پ ن: خوشحالم که آدمهای بزرگ(واقعا بزرگ) در طول تاریخ نفع دیگران را پیش از نفع خود تشخیص داده اند و در راه رسیدن به آن کوشیده اند.

این نوشته خیلی طولانی تر بود ولی سعی کردم زواید آن را حذف کنم و به نوشتن همین چند خط اکتفا کنم. راستش ترسیدم وقتتان تلف شود:)

خودزنی بزدلانه

پ ن : همه ی ما دزد هستیم، اگر موقعیت دزدی برای ما فراهم شود ما هم دزد میشویم، به من ربطی ندارد که دیگران چه میکنند فقط کافی است که من خودم را درست کنم، اگر هر کسی خود را درست کند کشور من تبدیل به بهشت میشود، ما هم اگر جای مسولان بودیم سارق میشدیم، سارقین دولتی هم از جنس مردم هستند و از آسمان نیامده اند، دزدها آیینه ی ما هستندو …

پانزده سال پیش ما در یک مجتمع آپارتمانی در سنندج زندگی میکردیم و یکی از ساکنین آپارتمان آدم ناجوری بود در واقع اصلا معلوم نبود صاحب خانه اصلی آن جا کیست و کلید آن خانه نیز هر روز دست یک نفر بود. فساد و موادفروشی و دعواهای وحشتناک و سر و صدا به اوج خودش رسیده بود. البته ی همه ی همسایگان دیگر و همچنین خانواده ی ما افراد شریف و درستکاری بودند، ولی ما اگر به توصیه دوستان عمل می کردیم باید دست روی دست می گذاشتیم و در عالم خیال با خود این جمله را بلغور میکردیم که: ما خودمان را اصلاح کنیم کل آپارتمان اصلاح خواهد شد! ولی به جان شما قسم ما همه اصلاح شده بودیم و آدم های درست و شرافتمندی بودیم اما آپارتمان ما به خاطر وجود این واحد طبقه همکف به گند کشیده شده بود.

در آن زمان شبکه های اجتماعی وجود نداشت همچنین از بلاگ نویسان فیلسوف هم خبری نبود به همین دلیل تصمیم گرفتیم نه تنها شرافتمند و درستکار باشیم بلکه در مقابل کسی که این چنین نیست بایستیم. همه ی اعضای آپارتمان از زن و بچه گرفته تا پیر و جوان با دست خالی روبروی کل افراد این خانه و تمام دارودسته شان ایستادیم و مجبورشان کردیم آن خانه را بفروشند و گورشان را گم کنند.

برای اصلاح یک جامعه نه تنها باید خود آدم درستی بود بلکه باید تلاش کرد روبروی آدم های نادرست ایستاد. 

نادر فتوره چی تنها به این اکتفا نکرد که دزد نباشد بلکه شجاعانه با کمپین “نه به شهرزاد” جلوی سارقین صندوق فرهنگیان ایستاد و آن قدر علیه شان نوشت و مدارک جمع کرد تا سیستم قضایی خواب آلود کشور به آن واکنش نشان داد. با پخش شدن سریال هیولا عده ای نوشتند که شخصیت “شرافت” آینه ی تمام نمای همه ی ماست و نشان می دهد که ما هم اگر جای او بودیم سرقت میکردیم چرا که همه ی انسانها ذاتا دزدند (همه ایرانیها!) ولی من هر چه فکر میکنم میبینم که دزدی نکرده ام و با افتخار میگویم چندین بار شغل ها و پولهای کثیفی را رد کرده ام همچنین فرصتهای زیادی برای خیانت و گناه داشته ام ولی این کار را نکرده ام بله این خود ستایی است ولی خودزنی بزدلانه نیست. حاضر نیستم قبول کنم که اکثریت جامعه ی ما دزد هستند به این معتقدم که اتفاقا اکثریت مردم ما آدمهای شریف و درستکاری  هستند ولی وظیفه شان این است که نه تنها باید درست و شریف باشند بلکه باید با شجاعت مقابل افراد پست و بی شرف بایستند و از حقشان دفاع کنند این گونه است که جامعه رهایی می یابد.

حماقت است اگر فکر کنیم مثلا در اروپا چون همه ی آدم ها درست هستند جامعه ی آنها اصلاح شده است خیر جناب فیلسوف تفاوت در اینجاست که افراد شریف نه تنها خود شریف بودند بلکه روبروی تاریکی ایستاده اند و با سلب آزادی و دزدی و فساد مبارزه میکنند در واقع هزینه ی خلاف را در یک سیستم اجتماعی بالا برده اند.

کافیست که من تنها خودم را اصلاح کنم یک خودزنی بزدلانه است و اینکه همه ی ما دزدیم و فرقی با دزدها نداریم یا تلاش برای تبرئه دزدهای واقعیست یا مصرف افیون حماقت و ضایل کردن عقل خود و دیگران.

پ ن پایانی: ابلوموف عزیز هیچ گاه نمیگویم همه دزدند و یا فقط کافیست خودم را اصلاح کنم. کوتاه بگویم که بر خلاف شما بنده حوصله ی دردسر را دارم.

پسا پی نوشت:

بعد از نوشتن این پست یکی از دوستان متممی متنی را برام فرستاد که نوشتش در ادامه خالی از لطف نخواهد بود.

اینکه یک رانتیر فاسد مثل مهران مدیری درباره رانت و فساد محتوای طنز بسازه به اندازه کشیشی که مردم رو به پرهیزکاری توصیه می‌کنه اما در خفا به پسربچه‌ها تعرض می‌کنه، ابزورد نیست. اما فرق کشیش متجاوز اینه که در ریاکاری خودش صادقه. بعد از افتادن پرده ریا، نمیاد بگه چاره‌ای جز تجاوز نداشتم، یا خوب کردم. اما هدف مدیری اینه که این باور رو جا بندازه که در این محیط چاره‌ای جز فاسد شدن نیست، چون فساد سیستماتیک است، و از سیستم هم نمیشه فرار کرد. این هدفگذاری جدیدش نیست بلکه سال‌هاست در همه کارهاش نمود عریان داره. در واقع هدف نه سرگرم‌سازی بوده و نه نقد (یکی از توهین‌های بدی که به شعور ما شد این بود که عده‌ای کندذهن آثار این آقا رو «نقد اجتماعی» معرفی کردند!)، بلکه در کنار بیزینسی که در این راه دست و پا کرد، صرفا در حال توجیه تصمیماتی بود که خودش در زندگی گرفته تا همین الان. همه کارهای مدیری درباره خودش هستند، نه من و شما. این تیپ از افراد، که در دوره حاضر تعدادشون کم هم نیست و به مدیری و چند نفر هم‌کسوت خودش ختم نمیشه، شرمنده نیستند از فاسد بودن، چون این رو امری محتوم می‌دونند. پیام‌شون اینه: «ما پاکدامنیم، اما سیستم اجازه نداد به روش سالم پیشرفت کنیم. اگر سیستم اجازه میداد از راه سالم پیشرفت کنیم، حتما و قطعا راه سالم رو به راه ناسالم ترجیح می‌دادیم». لکسوس سوار میشن و وقتی به نحوه تملک اون لکسوس ایراد می‌گیری به روش‌های مختلف میگن شما راه سالم‌تری برای بدست آوردن لکسوس سراغ داری به ما هم نشان بده! وانمود می‌کنند براشون مهمه که راه سالمی هم ممکنه وجود داشته باشه یا نه، و وانمود می‌کنند اگه وجود داشت حتما انتخابش می‌کردند و وانمود می‌کنند طبیعیه که به هر قیمتی دنبال تملک لکسوس هستیم، و وظیفه سیستمه که راه سالمش رو برامون مهیا کنه!
باید نسبت به این زرنگ‌بازی‌ها حساس بود. فساد سیستماتیک طبیعتا باعث تغییر رفتار جمع میشه، و این یک واقعیته، اما این واقعیت مسئولیت اخلاقی رو از روی دوش فرد برنمیداره. هر واکنش طبیعی، لزوما اخلاقی نیست. در موقع زلرله، طبیعیه که عده‌ای موقع فرار در راهروهای ساختمان زیر دست و پا بمانند. اما له کردن دیگران موقع فرار اخلاقی نیست. حتی در لحظه‌ای که اسلحه رو گذاشته باشند روی شقیقه شما و انجام کاری رو ازتون بخوان، باز مسئولیت اخلاقی روی دوشتون هست. چه برسه به وقتی که با وضعیت اسلحه روی شقیقه خیلی فاصله داشته باشیم، که داریم.
برخلاف تصور خوشدلانه برخی، اتفاقا جمهوری‌اسلامی استقبال می‌کنه از جا افتادن این باور. چرا که به نفع اون‌هاست اگه فرد فرد جامعه احساس کنند باید در برابر «جبر شر موجود» تسلیم شد. هادیان حکومت خیلی خرسند خواهد بود اگه به این نتیجه برسیم که چاره‌ای نیست جز اینکه به اندازه اون‌ها تنزل کنیم.

منبع پسا پی نوشت : خروجی های مکتوب یک ذهن خشن –  https://t.me/EricNotes

کار اشتباهی انجام ندهید، اتفاقات درستی رخ خواهد داد

در کتاب هنر خوب زندگی کردن اثر رولف دوبلی از چارلی مانگر نقل شده است که “افرادی مثل ما مزایای درازمدت چشم گیری نصیبشان شده است، صرفا به این خاطر که به جای ان که تلاش کنند زرنگ باشند، سعی کرده اند احمق نباشند”

من تو بازی تخته نرد مهارت خوبی دارم و اگر چه خیلی وقته که بازی نکرده ام .ولی هنوز هم میتوانم حریف های آماتور و متوسط و حتی خوب را شکست دهم. وقتی با یک آماتور بازی میکنم یک بازی ساده و منطقی و بدون اشتباه انجام میدهم. به هیچ وجه ریسک نمی کنم تا حریف اشتباه کند وبازی را ببازد.

در ورزش بوکس وقتی با حریف های آماتور و خوب بوکس میکنم از حرکات ریسکی یا ضربات غیر مستقیم (هوک و آپرکات)و یا جاخالی و اسلیپ و داک کردن کمتر استفاده میکنم. گاردم را محکم میبندم و بدون اشتباه صرفا با ضربات ساده و مستقیم بوکس میکنم. وقتی با این احتیاط بوکس میکنم هیچ موقع گرفتار ضربات ناشیانه و خشمگین آماتورها نمی شوم.

من با خونسردی فقط سعی میکنم بدون اشتباه و با احتیاط بازی کنم و همین برای بردن حریف های آماتور و نیمه حرفه ای کافیست.

من فکر میکنم که شرایط مشابهی در زندگی وجود دارد و تا زمانی که مجبور نشوم ریسک نمی کنم. پیشنهاد میکنم در هر شغل و فعالیتی که هستید اگر برتری نسبی دارید ریسک نکنید و صرفا کارتون رو درست و بی اشتباه انجام بدید.

ریسک مطلوب برای زمانی مناسب است که ما برتری نسبی خود را از دست داده باشیم.  

زمستان آرام(روزمرگی)

امسال دو بار سفر کاری برام پیش اومد. اولی مربوط به سمینار یکروزه شرکت رایمند بود که در تهران برگزار شد (اول تابستون). شرکت رایمند نماینده رسمی محصولات ATEN در ایران است. این شرکت ۴۰ سال قبل تاسیس شده و یک شرکت سخت افزاری است که سوییچ و تبدیل ها و انواع تجهیزان سخت افزاری مخصوص مولتی مدیا رو تولید میکنه. از KVM سوییچ های تحت شبکه یا Over IP بگیرید تا ویدیو والها و اتاقهای مانیتورینگ و …

سمینار یکروزه بود و من طبق عادت زود از خواب بیدار شدم و مشغول خواندن اطلاعاتی در مورد شرکت ATEN بودم. در روزهای کاری و عادی هیچوقت فرصتی پیش نمی آید که از چهارچوب و ظایف شغلی خارج شوم و یا مشغول حل و فصل خرده وظایف نباشم. به همین خاطر پرداختن به یک کار مشخص آنهم با فراغت بال و آسودگی بدون اینکه عجله ای داشته باشم یا گوشیم زنگ بخوره لذت بخش بود. دنیای عجیبی شده که خلوت کردن و داشتن آرامش در آن کیمیاست.

صبح وقتی پایین اومدم و خواستم صبحانه ام را در لابی هتل بخورم آقای Ray ٌWang از شرکت ATEN رو دیدم که مدیر بخش فروش توی خاورمیانه بود. تقریبا دو ساعت مانده بود که سمینار شروع بشه و کمی با هم صحبت کردیم در مورد شرکت خودشون و کمی هم در مورد مسایل شخصی با هم صحبت کردیم من قبلا یک تصور اشتباه در مورد همه ی شرکتهای بزرگ داشتم و فکر میکردم همه ی شرکتهای سخت افزاری یا نرم افزاری و فعال در حوزه ی IT الزاما باید محصول گرا باشند نه پروژه محور و یا بیشتر سود این شرکتها روی فروش انبوه محصول است و هیچگاه به سمت پروژه نمی روند ولی بعدا فهمیدم که اینطوری نیست وقتی میدیم که IBM چه قراردادهای مهمی در خصوص Data Mining برای کنترل آلودگی در چین داره و … بعدا آقای Ray Wang در مورد پروژه های بزرگشون مثل کاری که در یک اسپورت بار در آلمان انجام داده بودند یا ویدیو وال هاشون توی کشورهای عربی و یا مانیتورینگ مترو در چین و … صحبت کرد.  بعد فهمیدم که بیشتر اعتبار و سود این شرکت به ارائه راه حل و پروژه های Enterprise  برمیگرده و خیلی کم در مورد محصولاتشون تمایل داره صحبت بکنه.

بعد از سمینار که توی دفتر رایمند برگزار شد با عجله خودم رو به نمایشگاه الکامپ رسوندم و بین غرفه های مختلف چرخ میخوردم و میگشتم بیشتر شرکتهای حاضر در الکامپ رو شرکتهای نوپا و استارتاپ تشکیل داده بودند که البته خیلی هاشون الکی بودن.

اما سفر کاری دوم من تو سال ۹۷ و اواخر بهمن بود. به دعوت شرکت رادسکیور که یکی از ۳ نماینده اصلی کاسپراسکی تو ایران هستند. سمینار ۴ روزه توی جزیره قشم و هتل اتامان برگزار شد که البته پذیرایی بسیار بی نقصی هم کردند. من بیشتر با محصولات کاسپر آشنا شدم و فهمیدم سود اصلی شرکت و نماینده ها روی پروژه های Enterprise است و با محصولاتی مثل KATA اتفاقا فهمیدم که کاسپر اسکی توی بازار ارایه راه حل و پروژ ه های سفارشی خیلی داره کار میکنه بر خلاف تصور من که فکر میکردم ۱۰۰ درصد توانشون رو Product است.

زمستان امسال فرصت سر خاروندن نداشتم و به شدت مشغول کار و زندگی شخصی بودم در واقع همه چیز خوب پیش میره. آمار فروش توی شرکت رو به بالاست و من کارمو خوب انجام میدم اوضاع زندگی شخصی و خانوادگی هم خیلی خوبه و هر سه راضی هستیم. نوژا هم داره تمرین راه رفتن میکنه شاید یکی دو ماه دیگه بتونه راه بره. امسال و خصوصا شش ماهه دوم مرتب باشگاه بوکس میرفتم و با شور و علاقه مثل نوجوانهای ۱۶ ساله مشت میزدم.

این مدت کمتر اخبار نگاه کردم و چسپیده بودم به کار وزندگی . کارهای زیادی رو باید در سال ۹۸ اجام بدم که البته از عهده ش بر میام اما نمیخوام در موردش حرافی بکنم شاید اصلا نتونستم انجامش بدم چرا بیخودی الکی اینجا بنویسمش ولی زورم رو میزنم ببینم چی میشه.  نمیدونم سال ۹۸ یا زمستان ۹۸ چطوری میشه شاید اوضاعم بهتر یا بدتر بشه به هر حال باید بریم جلو ببینم چی پیش میاد ولی در کل به آینده خوشبینم شاید هم زیادی خوشبینم اما میدونم خوشبینی از بدبینی بهتره.

راستی توی راه برگشت از تهران  یه پادکست گوش دادم به نام آموک   که خیلی چسپید پیشنهاد میکنم شما هم گوش بدید شاید خوشتون بیاد یه داستان جنایی فلسفی جالبه. همین دیگه شبتون خوش

کتاب خوان

تاسی که کتاب خوان در دست دارد شش وجهی نیست، بلکه بی نهایت وجه مختلف دارد. در واقع فضای نمونه ای که او در سر دارد بسیار بزرگ تر از فضای نمونه ی سایر افراد است. او به واسطه ی کتابهایی که خوانده است هیچ چیز را صفر و یک نمی بیند وهمیشه فکر میکند حالت دیگری هم وجود دارد.

او میداند پایان شبه سیاه الزاما سپید نیست بلکه امکان دارد شب سیاه تری در انتظار باشد هم چنان که میداند خوشبختی وشادی میتواند بی وقفه و تا لب گور شخصی را همراهی کند و هیچ اتفاق ناخوشایندی هم برای او پیش نیاید .

کتابخوان میتواند خشم خود را کنترل کند نه به خاطر اینکه کتابهای کنترل خشم خوانده است بلکه میداند طرف مقابل او نیز انسان است و در معرض انواع و اقسام مشکلات مختلف است . می داند که هر چیزی علتی دارد و باید علت آن را کشف کند قبل از اینکه خشمگین شود.

امکان دارد شخص ورزشکار و کاملا سالمی در اثر یک اتفاق مسخره کشته شود و یا امکان دارد شخص بیمار و یا معتادی ۸۰ سال عمر کند او همه ی این ماجراها را در کتاب ها و داستان ها خوانده است می داند که دو انسان پاک و شریف الزاما با هم خوشبخت نخواهند شد و یا شاید دو شخص رذل و پست سالها در کنار هم زندگی کنند.

او همه ی ورق ها را در دست دارد و لازم نیست دست کس دیگری را نگاه کند. بسیار کسل کننده خواهد بود اگر بگویم هیچ چیزی فرد کتابخوان را شوکه و غافلگیر نمی کند، چرا که او همه ی احتمالات را در ذهن خود دارد همه ی احتمالات را از تمام داستانهای مختلف جمع کرده است و می داند که تصادف و پیشامدهای زندگی چه تاثیر عمیقی در زندگی دارد.

کتابخوان با هر از دست دادنی چیز جدیدی را به دست خواهد آورد او خوب می داند مسیر زندگی پر از فراز و نشیب است  وباید زندگی جدید و تازه ای را شوع کند. در واقع هیچ اتفاقی او را غافلگیر، نا امید و متوقف نخواهد کرد. او شبیه شخصیت های داستانی با کفش های آهنی همچپنان راه خود را میپیماید و نقش خود را زندگی میکند. او خالق کتاب خویش است.