گفتگو میان دهه 60 و دهه 70

سلام چطوری
– سلام من خوبم تو چطوری ؟
– من که خیلی عالیم ، یعنی همیشه هپی و عالیم از لباس و ظاهرم معلوم نیست ؟
– به نظرم شادی و رضایت یه چیز درونیه و نمیشه با لباس و ظاهر نشون داد
– به هر حال من همیشه شادم
– همیشه شاد بودن مثل همیشه غمگین بودن یه مشکل روحی است ، احتمالا اگر همیشه شادی یعنی اینکه نرمال نیستی

– ای بابا ، بی خیال راستی نسل شما چرا اینطوریه ؟ چرا نمیتونی بی خیال باشی و از زندگی لذت ببری ؟

– از بی خیالی لذت می بری ؟
– آره خیلی تو چی ؟

– من از بی خیالی می ترسم و از بی خیال نبودن،حس مسئولیت،صداقت،موندن سر قول، اعتماد، وفاداری و شهامت و فداکاری لذت می برم
– تو میدونی انتخاب یعنی چی ؟ یعنی اینکه آدم آزاده که انتخاب کنه من بی خیالی رو انتخاب کردم و از آن لذت می برم و به شما و نسلتون هم ربطی نداره
– مشکل همینجاست
– کجاست؟
– مشکل اینه که واقعا انتخاب کردی بی خیال باشی یا وادار شدی که این گزینه را برداری ؟من از انتخاب های شجاعانه خیلی خوشم میاد مخصوصا اگر کسی پای انتخابش بایسته ولی به نظرم رسانه و حکومت و سیستم تو رو به سمت بی خیالی هدایت کرده و بی خیالی انتخاب خودت نیست و درد همینجاست ! کاش انتخاب کرده بودی .واقعیت اینه که تو هیچ انتخابی نکردی مثل یک تکه چوب ، یک تکه چوب هم میتونه بی خیال باشه
– به هر حال تو اذیت میشی و هزینه میدی بابت اینکه بی خیال نیستی و به بعضی از اصول پایبندی قبول داری ؟
– آره قبول دارم من هزینه میدم و از این بابت خوشحالم چون فکر میکنم هر چیزی که رایگان باشه بی ارزشه شاید من مثل تو دنبال چیزهای مجانی نباشم
– چرا فکر میکنی تو نماینده نسل خودتون هستی و من هم ننماینده یه نسل دیگه
– نه فقط احساس میکنم ما نماینده اکثریت هستیم
– یعنی با اقلیت کاری نداریم
– نه اینجوری راحت تر بحث میکنیم . مثل معلم های ریاضی که از x صرفنظر میکردند
– خوب نتیجه این همه چرندیات چیه که با هم گفتیم ؟ به قول آمریکایی ها So What Now What
– مینویسمش
– همین ؟
– آره مینویسمش
– بی خیال

تابستان 94

مدیر خسیس

حقیقت فراموش شده :
با پول درآوردن میشه ثروتمند شد نه با خسیسی .

یه مدیر شرکتی رو می شناختم سر 1000 تومان با همه چونه میزد به خاطر هزینه نکردن 5 هزار تومان ضررهای چند میلیونی رو تحمل میکرد با راننده ها سر کرایه بار روزی 4 ساعت بحث می کرد ثانیه های کارمندانش رو میشمرد و ازشون پول کسر میکرد خلاصه تمام زندگیش مشغول همین کار بود اگر 10 درصد این وقت رو به فکر درآمدزایی بود شرکتش 10 برابر رشد می کرد ، شبیه آدمی بود در تاریکی که یک بسته پول رو آتش زده و دنبال پیدا کردن 5 ریالی بود احساس بزرگی و قدرت میکرد وقتی می فهمید یک ریال کمتر داده از اونطرف کارمندا به خاطر همین رفتارش ضررهای میلیونی بهش میزدن مشتریها از طمع و حرصش بر علیه خودش استفاده میکردن و پولش رو بالا می کشیدن هر بار که به زور 1000 تومان از چیزی صرفه جویی میکرد در مقابلش ده برابر رو از دست می داد این از دست دادن لزوما شاید پول نباشه ، عزت نفس رابطه ها و اعتماد کارکنان و شخصیت و پرستیژ کاری بالاتر از اون 1000 تومانه ، در واقع داشت از کیسه عزت نفسش خرج می کرد …نمیدونم الان هم اینطوریه یا نه و چقدر از این آدمها داریم توی کشور ولی تعدادشون کم نیست ….. باید اینو بفهمن که سیستم واقعیه و دقیقا منظم کار میکنه یعنی پولی که از کارگرت کسر میکنی به بهانه واهی تبدیل به کم کاری کارگر میشه و این کم کاری تبدیل میشه به محصول بد و نارضایتی مشتری و ضرر چند بار ….کسب و کار کاملا سیستماتیک کار میکنه وهمه چی به همه چی ربط داره نمیشه قطعه کوچکی رو از ماشین برداری و انتظار داشته باشی که ماشین درست کار کنه .

شغل کاذب

پدران و مادران در میانسالی به دلیل نداشتن هیچ هدف مشخص برای بقیه زندگی خود تمام تمرکز خود را بروی بچه های خودشان میگذارند و با ازدواج و بچه دار شدن تقریبا فکر میکنند کارشان در دنیا تمام شده و تمام وظیفه ی خود را انجام داده اند پس در این لحظه کاری برای خود میتراشند آنهم 20 یا 30 سال تعقیب و گریز با بچه های خودشان دخالت در لباس پوشاندن دخالت در راه رفتن و تمام شخصیت بچه ای که به دنیا آورده اند تا زمانیکه فوت کنند در این 30 سال میانسالی تا فوت به دلیل نبودن هیچ هدف و ایده ای در زندگی شغلی به نام کنکاش فرزندان به عنوان موجوداتی آزمایشگاهی را ادامه میدهند و تمام تلاش خود را میکنند تا کپی از خودشان درست کنند … نمیگذارند اشتباه کند نمیگذارند شکست بخورد نمیگذارند بیفتد و یک بزدل پاستوریزه ی ماشینی را تحویل جامعه می دهند انسانی بدون اختیار بدون اراده بدون شجاعت بدون داشتن یک نظر مخالف و بدون شخصیت مستقل، تنها موشی آزمایشگاهی برای پر کردن اوقات فراغت پدر و مادر ، پدر و مادری که بدون آرمان بدون هدف بدون رویایی مشخص در آزمایشگاه خانگی با بچه ها بازی میکنند. چند درصد از مردم ایران این شغل کاذب را دارند ؟
از یک مرد یا زن میانسال بپرسید هدفتان در زندگی چیست نه اصلا به هر کسی که رسیدید بپرسید هدفت در زندگی چیست به جای اینکه بپرسید چه رنگی را دوست دارید یا متولد چه ماهی هستید ؟ بپرسید چرا زندگی میکنی ؟ هدفت از زنده بودن چیست ؟

یابوهای تکتاز

تا زمانیکه نفع شخصی را به نفع گروهی ترجیح بدهیم و فقط به خود فکر کنیم در همه زمینه ها وضعیتمان تغییر نمیکنند …. تا زمانیکه بیکاری و اعتیاد و مشکلات دیگران به ما ربطی نداشته باشد و بزدلانه و گوسفند وار به پر کردن طول عمر خود مشغول باشیم وضعیت همین طور است .در عرصه سیاست حکومت از این تکروی ما لذت برده و بیشتر ما را از هم دور نگه می دارد و مشغول سرکوب و چپاول خود است .

در عرصه بازار و کسب وکار مالیات و بیمه و شهرداری سوار صنف های مختلف شده و چون سندیکا و اتحادیه های یکدل و متحدی ندارند آنها را می دوشد .در شرکتهای کوچک تک تک نفرات با خود محوری و خود بزرگ بینی اتحاد شرکت را از بین برده و هر کدام به سمت منافع شخصی خود می رود و دیر یا زود کسب وکارشان تعطیل می شود .

همیشه جانیان و چپاولگران در صف های مستحکم و متحد گوسفندهای تنها و جدا افتاده از همدیگر را به سختی دریده اند .برای یک لحظه فکر کنیم که آیا حاضریم منفعت شخصی خود را فدای منفعت جمع کنیم ؟ اگر نه بهتر است در مورد کشورهای غربی ، در مورد آزادی ، در مورد مشکلات اقتصادی و سیاسی ایران ، در مورد روشننفکری ، در مورد دین و مذهب ، و در مورد هیچ چیز دیگری و هیچ آرمان و هدفی گوه زیادی نخوریم …خواهشا گوه نخوریم ننه در تاکسی نه اتوبوس نه مهمانی ها چون در این حد نیستیم که حرف بزنیم چون هنوز فکر میکنیم هیچ مسئولیتی نداریم و مثل یابو قرار است زاد ولد کنیم و بعد شرمان را کم کنیم البته من با یابو مشکلی ندارم و مشکل من یابویی است که اننتقاد میکند و کتاب میخواند و یا تلویزیون ننگاه میکنو و ازحکومت وسیاست حرف میزند و گرنه من به هیچ یابویی توهین نمیکنم من با یابوی مخالفم که حود را یابو نمی داند درد همین است ،

ما را چه به گنده گوزی و مقایسه با کشورهای دیگر ، اصلا به ما مربوط نیست ما هنوز در عصر جنگل هستیم جایی که وقتی مثل گربه از خونه خود بیرون می جهیم… همه مردم را به دو دسته میبینیم همه یا شکارند یا شکارچی ، یا سگ یا موش از سگ ها باید فرار کنیم و موش ها را بگیریم ….بعد از هزاران سال تفکر عموم ما در سرزمینی که هستیم در عصر میمون ها و جنگل باقی مانده است …

آلودگی ذهنی

وقتی به دوران دبیرستان ودانشگاه و سربازی و … فکر میکنم دقیقا زمانی بود که نه تلگرامی وجود داشت نه وایبر و نه میدونستیم اینستاگرام چیه ، با دوستها میرفتیم بیرون دور میزدیم یا میگفتیم و میخندیدیم ، جک هایی بلد بودیم که دوستمون نشنیده بود ولی الان هر نفر روزی 300 تا جوک میبینه و اینفدر براش عادی میشه که دیگه به حرفای خنده دار هم نمیخنده …. شاد بودن و خندیدن به معنی عضویت در گروههای مختلف و چرند تلگرام و … نیست که پر از جوکه ..شاد بودن یعنی حس واقعی صحبت کردن با یک دوست گفتن از خاطرات و خندیدن با هم دیگر نه به صورت آدمکهای مصنوعی که هر کدام در خانه خود نشسته اند ….این شبکه ها ابزار هستند نه سرور ما ما باید آنها را کنترل بکنیم نه اینکه اسیر آنها بشویم …. استالمن بنیانگذار نرم افزارهای آزاد میگه در عصر فعلی ما کارگران شیکه های اجتماعی هستیم نه کاربران آن ما برای آنها ترافیک ایجاد میکنیم و سرگرمی های واقعی را کنار گداشته ایم و سویچ کردیم به این رسانه ها ما مثل کارگر شب تا صبح برای آنها کار میکنیم ……..لطفا کسی اگه اینو میخونه نگه که من هم تفریح میکنم هم کارهای دیگه میکنم و هم تو تلگرام و اینستا گرام پلاس هستم چون نمیشه اصلا نمیشه ….. انجام دادن یک کار به معنی انجام ندادن کار دیگر است .وقتی سریالی رو نگاه میکنی یعنی کتابی رو بستی یعنی فرصتی رو برای فهمیدن از خودت گرفتی وقتی توی تلگرامی یعنی با هیچ کسی صحبت نمیکنی یعنی با هیچ کس نمی خندی …. و هر انسانی زمان محدودی برای زندگی دارد حیف نیست که این زمان محدود را صرف کارگری برای تلگرام و فیس بوک و اینستا گرام …. بکنیم چرا به دوستامون زنگ نزنیم و دور هم جمع نشیم ؟ چرا کتاب نخونیم ؟ چرا دنبال ورزش و مسافرت و تفریح واقعی نباشیم ؟ چرا ارتباطهای اجتماعیمون بالای 1000 تا دوست میشه ولی در یک جمع 5 نفره نمیتونیم حرف بزنیم ؟ چرا و قتی با کسی رودر رو حرف میزنیم نمیتونیم حرف دلمون رو بزنیم ؟ نمیتونیم بیشتر از یک جمله بنویسیم ؟ چرا نمیتونیم بنویسیم چون صبح تا شب مشغول کپی کردن چرندیات از این گروه به گروه دیگه هستیم ، آخرین باری که یک صفحه خاطره نوشته اید یا نامه کی بوده ؟
آخرین باری که یک ساعت رودررو با کسی صحبت کرده اید کی بوده ؟ آخرین باری که با کسی بحث کرده اید و شدیدا از موضع خود دفاع کرده اید کی بوده …. دوره ای که دبیرستان درس میخوندم 14 سالگی تا 17 سالگی بعد از کلاس با چند تا از دوستان ساعتها بحث های سیاسی میکردیم در مورد اینکه رفرمیست خوبه یا انقلابی یا فرق سوسیالیسم با کمونیسم چیه یا اینکه خودختاری یعنی چی دموکراسی یعنی چی ؟ نمیدونم سواد سیاسی ما در چه حدی بود ولی مطمئن هستم خیلی بیشتر از همسن های الان بود …..
اکثر نسل دبیرستانی و دانشجو … بدون آرمان ، پوچ و تهی ، که باسوادی رو با تلگرام رفتن اشتباه گرفتند و اکثر زنان و مادرانی که باید بچه هایی آزاده و با ارداه و باسواد و شجاع و با شرف آینده را تربیت کنند فکر میکنند کارشان فقط خوابیدن در رختخواب با شوهر و تماشا کردن سریال است ……
تلویزیون های لعنتی و مزخرفات منتشر شده در تلگرام واینستاگرام و …را رها کنید …خودتان قهرمان زندگی خودتان باشید و دنبال قهرمانها نگردید ….. کتاب خوبی پیدا کنید و بخوانید و مثل سابق به زندگی روی بیارید ….. هیچ کس بر اثر خاموش کردن تلویزیون نمرده است هیچ کس با عضویت در گروه های چرند و مزخرف تلگرام و … با سواد و با شعور نشده است ……شعور اکتسابیه و بیماری نیست که از کس دیگری به شما منتقل بشه …بی خبر بودن از شایعات و مزخرفات تا حالا کسی رو نکشته ………..بیسوادی و بی شعوری نتیجه پایین اومدن سرانه مطالعه س به مطالعه کتاب به ارتبطهای واقعی به ورزش و تفریح و مسافرت و به خندیدن با دوستان و خانواده خود بازگردید ……

شغل

عموما طبقه حاکم با پوشاندن یونیفورم پلیسی به تن مردم و دسته بندی کردن آنها به گروههای مختلف سعی دارد که در اصل قضیه مغلطه کند .پلیسی که در خیابان یک شورشی را کتک میزند خود جزو ۹۹ درصد طبقه فرودست جامعه س و دو سربازی که به روی هم شلیک میکنند برادرانی هستند با یک درد مشترک که دشمن خود را گم کرده اند . زندانبان و زندانی هر دو قربانی سیستمی پیچیده هستند به نام مالک زندان . تنها تفکر انقلابی واقعا انقلابی است که بتواند هم شورشی را آزاد کند و هم برای پلیس ضد شورش کاری شرافتمندانه تامین کند یک پلیس ضد شورش میتواند کمک پرستار باشد و یا یک بازجو یک مربی مهد کودک باشد.

این تنها جایی است که کرامت انسانی دوباره به انسان باز میگردد جایی که عمده شغلهای فعلی به شغلهای کارآمدی تغییری کند جایی که به جای ساختن موشک ردیاب و رفتن به مریخ واکسن ضد ایدز کشف شود .

یک استعداد یا چند استعداد

میخواستم یه مطلبی رو در مورد داشتن چند استعداد بگم شاید بعضی از ما دغدغه این رو داشته باشیم که من واقعا یک نقاش خوب هستم یا یک نویسنده خوب و یا یک مهندس دنبال کدام یک از آنها برم از طرفی شما کتاب The one Thing  را میخوانید و میگویید خوب باید برم دنبال یکی از آنها ولی واقعیتش اینه که میتونید هر ۳ تای آنها باشید یک مهندس یک نقاش و یک نویسنده شاید بگید این برخلاف اصل تمرکزه ولی بعضی از افراد Moltipotential هستند و میتونند مثل خیلی از افرادی که میشناسیم چند زمینه رو بخونند و کار کنند ، از اون طرف هم این مسئله است که تضمینی نیست اگه شما با بی رحمی سایر استعدادهای خودتون رو بکشید وروی یکی از آنها تمرکز کنید به ۱۰ درصد بالای اون حرفه می رسید !!! پس بهتره علایق خودمون رو از بین نبریم خوب چیکار میشه کرد ؟ میتونیم با هم ترکیب کنیم ؟ مثل من اگر مکانیک و نویسنده هستم و کمی هم از کامپیوتر سر در میارم میتونم یک سایت خوب در مورد مشکلات ماشین درست کنم ! خیلی از آدمهای موفق توی دنیا استعدادهاشون رو ترکیب کردند به استیو جابز نگاه کنید استعداد بیزنس ترکیب با مهندسی و هنر و ذوق طراحی و کاریزما تبدیل به اپل میشه قطعا جابز یک مدیر درجه یک و یا یک مهندس و طراح درجه یک نبوده ولی خوب همه آنها را ترکیب کرده . بهتره این ویدوی رو از سایت Ted نگاه کنید که در مورد دو نوع مختلف از انسانهاست.

امیدوارم با این حرفها قضیه را پیچیده تر نکرده باشم فقط خواستم از زاویه ی دیگری به موضوع نگاه کنم و استرس کسانی رو که احساس میکنند چند تا کار نیمه تمام بلدند پایین بیارم . من هم یکی از اون آدمها هستم . نرم افزار خوندم شغلم بازاریابی و فروش هست و به زبان انگلیسی بیشتر علاقه دارم و در آینده میخواهم یک رمان بنویسم !!! مشکلی هم با این قضیه ندارم موفق باشید

شربت معده برای سر درد

در روابط عاطفی و اجتماعی مشکل داریم ، میخواهیم با پول و شغل بهتر جبرانش کنیم ، حوصله ورزش کردن نداریم میخواهیم با قرص و تردمیل و رژیم و فرمول به تناسب اندام برسیم ، بیسواد هستیم میخواهیم با تلگرام با سواد شویم . مشکل مالی داریم میخواهیم با عجله و بیراهه رفتن حلش کنیم در زندگی عقب افتاده ایم میخواهیم در خیابان جلو بیفتیم و سریعتر گاز بدیم کلا عادت کرده ایم بیماریمان را با دارویی دیگر درمان کنیم شبیه اینکه بخواهیم برای مرض قلب قرص اعصاب بخوریم یا برای سرماخوردگی شربت معده . چون از مشکلاتمان فرار میکنیم و قبول نمیکنیم که مشکل داریم و باید آن را حل کنیم به همین دلیل مدام در حال فراریم .

وضعیت مملکت هم به این دلیل که ما جزیی از سیستم هستیم به همین صورت است

در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مشکلات فرهنگی داریم با دین میخواهیم حلش میکنیم . وجهه بین المللی نداریم با ورزش میخواهیم درست کنیم والی آخر …..

ازدواج-عدم قطعیت در زندگی و چرندیات دیگر

پ ن : لطفا دست از سر نویسنده این متن بردارید و تصور کنید این نوشته را در جوی آب پیدا کرده اید!

میتوانیم با سوالی شروع کنیم که آیا همه چیز واضح و روشن است ؟ آیا آینده یا امروز مبهم است؟

به نظر می رسد که ما هر چه از عصر حجر فاصله گرفته ایم قطعیت کمتر شده و ابهام و پیچیدگی بیشتر شده است، شاید ما دنیا را بهتر نکرده ایم ففط آن را پیچیده و سریعتر کرده ایم!

در طول این چند هزار سال بخش Neocortex مغز انسان به وجود آمده و پیچیده تر شده است، زمانی که ما در غار زندگی میکردیم موجودات اطراف خود را یا به صورت شکار می دیدیم یا به صورت شکارچی. ما تکلیفمان کاملا روشن بود یا زنده بودیم یا می مردیم (چیزی به اسم بیماری وبیمارستان وجود ندارد) همه چیز قطعی و روشن  از دست حیوانات بزرگ فرار کردیم و حیوانات کوچک را دنبال میکردیم، تمام مسایل ما دو حالته یا نهایتا 3 حالته بود و خیلی از مسایل هم یک حالت بیشتر نداشت به تدریج انتخابها بیشتر شدند شما میتوانستی شکارت را خام بخوری و یا روی آتش درست کنی. چرخ اختراع شد و شما میتوانستی محصولات خودت را به قبیله کناری ببری و ار آنجا هم محصولات جالبی بیاوری که قبلا نداشتی افزایش پیشرفت منجر به پیچیدگی بیشتر شد و انتخابهای بیشتر سردرگمی به وجود آورد.

مغز ما در حال حاضر و در خیلی از موارد به همان سبک چند هزار سال قبل فکر میکند و وقتی 2 نفر با هم بحث می کنیم باید یک نفر مغلوب شود و چیز وسطی نداریم یا من راست میگویم یا تو و نمی شود هر دو راست بگوییم!

مغزهای توسعه یافته میتوانند پیچیدگی را بپذیرند و مغزهای تکامل نیافته خیر، خوب این قضیه چه ربطی به ازدواج دارد؟

در ازدواج سنتی همه چیز در نهایتا یک هفته تمام می شد و معمولا نتایج بهتری هم داشت در قیاس با 30 درصد آمار طلاق فعلی. ازدواج فعلی انبوهی از گزینه های مختلف برای دو طرف است و هزار نوع تصمیم گیری پیچیده.

1. آیا یک دختر یا پسر قبل از از ازدواج و به صرف آشنایی میتوانند طرف مقابل خود را بشناسند؟

تا حدود زیادی خیر، انسان ابعاد پیچیده و مبهمی دارد که حتی برای خودش هم ناشناخته است بعد وجودی انسان شبیه قله یخی است که از آب بیرون آمده و تمام کوه و بدنه فکری آن زیر آب و غیر قابل دستیابی است، تمام کودکی او، رفتار و عملکرد و تمام حرفایی که در طول عمر خود شنیده یا دیده است به شکلی کامپیوتر دهنی او را تغییر داده است که با هیچ آزمایشی قابل تشخیص نیست که او چگونه تصمیم گیری خواهد کرد.

صرف دوران نامزدی یا رفاقت انسان را در معرض آزمایش هایی مثل: بیماری، جنگ، فشار عصبی شدید، ورشکستگی، و ….. قرار نمی دهد. هر عامل بیرونی شبیه اینها و یا موارد مشابه آن شخصیت و تصمیم گیری یک نفر را کاملا احمقانه و کاملا سریع و عجیب تغییر می دهد و باعث بروز عکس العملی میشود که هیچ کس از شخص انتظار آن را ندارد به خاطر همین وقتی بعد از چند سال یکی از آنها میگوید همسرم عوض شده البته عوض نشده فقط بعدی از شخصیت پنهان طرف مقابل بر اثر یک عامل بیرونی خودش را نشان داده است .  پس قبل از ازدواج دختر یا پسر به هیج وجه نمیتواند این آزمایشات را روی طرف مقابل انجام دهد و حتی اگر انجام دهد چون شرایط ساختگی است طرف مقابل میتواند به راحتی ابعاد وجودی خود را پنهان کند.

2.آیا اگر ما طرف مقابل خود را شناختیم و به درستی تصمیمی به ازدواج گرفتیم قضیه تمام است؟

خیر تصمیم به ازدواج یک start و نقطه شروع است و خوشبختی در طول مسیر زندگی با هزاران تصمیم کوچک، گذشت و فداکاری کوچک و صحبتهای کوچک تضمین می شود مسیر زندگی خوشبختی را تعیین میکند نه یک شروع درست و نه یک تصمیم.

یک تصمیم درست میتواند به نتیجه اشتباه ختم شود و یک تصمیم اشتباه به نتیجه ی درست، اگر بهترین شخص بهترین شخص را انتخاب کند ولی در مواجه با 1000 تصمیم کوچک در زندگی احمقانه برخورد کند زندگی از هم پاشیده می شود و اگر بدترین شخص بدترین شخص را انتخاب کند با تصمیم های کوچک و مثبت ذره ذره میتواند خوشبختی را به دست بیاورد.

زندگی یک کادوی آماده نیست و باید آن را ذره ذره ساخت هم خوشبختی میتواند ذره ذره درست شود و ساخته شود و هم بدبختی میتواند به همین شکل رشد کند.

در مواجه با این موقعیت فعلی ما باید مغز 3000 سال قبل خود را به فراموشی بسپاریم و عذم قطعیت را قبول کنیم و بپذیریم عدم قطعیت در زندگی در کسب و کار ذر رفتارهای روزمره .

ما نمیتوانیم طرف مقابلمان را کامل اندازه گیری کنیم نمیتوانیم قبل از شروع کسب و کار همه چیز را اندازه بگیریم باید عدم قظعیت را پذیرفت و با شفاف بودن تنها قسمتی از موضوع که به آن اشراف داریم تصمیم بگیریم.

پدیرش عدم قطعیت و تمرکز روی تصمیم های کوچک Micro action بمیتواند تا حدودی به ما کمک کند .

نامه تمام

شانس

منطقی نگاه کردن به چیزهای ظاهرا غیر منطقی و یا احساسی همیشه مشکله .
سوال:
عامل خوش شانسی چیست؟ آیا واقعاً کسانی هستند که خوش شانس باشند؟

به نظرمیرسه قسمت عمده ای از شانس وابسته به تکرار بیشتر و امتحان کردن راه های مختلفه شانس در بحث احتمالات هم یک موضوع ثابت شده ریاضیه . یک مهاجم نوک حمله را در نظر بگیرید که فقط وقتی 100 درصد مطمئن است به سمت گل شوت می زند یک مهاجم دیگر موقعیت های 50 درصد یا 30 درصد را هم امتحان میکند در نتیجه شوت بیشتر می زند و در نتیجه بیشتر هم گل میزند آیا او خوش شانس است یا بیشتر امتحان می کند ؟

دو نفر با شرایط یکسان برای پیداکردن کار اقدام میکنند یک نفر از آنها برای دو شرکت رزومه می فرستد نفر بعدی برای 20 شرکت و نفر دوم در شرکت بهتری استخدام می شود آیا نفر دوم خوش شانس است ؟

در موضوع شانس تا حد مشخصی، اگر تلاش کنی و گزینه‌های بیشتری را امتحان کنی، می‌توانی شانس بیشتری داشته باشی. اما در عین اینکه گزینه‌های مختلف را امتحان می‌کنی، چون وقت زندگی محدود است، مناسب است که هر جا فهمیدی مسیر نادرستی را رفته‌ای،‌ همان‌جا برگردی و به سراغ راه‌های دیگر بروی.

انسان‌های خوش شانس، کارهای متنوعی را آزمایش می‌کنند و این کار را بیشتر از سایر افراد انجام می‌دهند و این باعث می‌شود که دستاوردهای بیشتری به دست بیاورند.

قسمت عمده شانس به این بستگی داره که شما :
1.چند بار و در چند بانک و قرعه کشی شرکت کردید ؟
2.چند بار کسب و کاری رو راه انداختید؟
3.چند بار دنبال کار رفتید؟
4.چند بار تاس را پرتاپ کردید ؟
5.چند بار برای رفتن به خارج از کشور اقدام کردید؟
6.چند بار شوت زدید ؟
7.چند بار در بستکبال پرتاب سه امتیازی انجام دادید؟
8.چند بار رابطه را تجربه کردید ؟

شانس یعنی تکرار بیشتر بدون فکر کردن یا تحت تاثیر قرار گرفتن در مورد ناکامی های گذشته