از کدامیک از دوستانم هستی

پ ن : جاده لغزنده است با احتیاط برانید٫ نوشتن در خصوص بعضی افراد هزینه های اجتماعی وسیاسی دارد ولی بعضی وقتها نمی شود ننوشت. هر جا هر کلامی را از هرکسی بشنوم و دوست داشته باشم آن را می نویسم مهم نیست که آن شخص کیست و چه عقایدی دارد. اگر هیتلر حرف خوبی زده باشد یا چگوارا یا یک عالم دینی برایم یکسان است و آن را می نویسم.

بعضی وقتها آدم دوست دارد بداند مخاطبش کیست و چه افکاری دارد و چرا اصلا نوشته اش را می خواند.

امروز صبح که داشتم به عادت معمول توی فیس بوک چرخ میزدم این نوشته را از شاهین نجفی دیدم که خوشم اومد و گفتم اینجا بزارم.

از كداميك از دوستانم هستى؟
از ديوانگان به عشق و آن فراروها و جاه‌طلب‌هاى بيرحم در هم‌آغوشى‌هاى بى‌شرم؟
يا از آن فاحشگان بخشنده و سرفراز كه برهنگى غريزه را در كف اراده‌ى خويش رها مى‌كنند؟
از فاسدان مست و شاد و تيزهوش كه وجدان را مى‌شناسند و اخلاق را با عميق‌ترين احساسات انسانى در خويش گردن مى‌زنند؟
يا از دروغگويان زيبا و قدرتمند كه هنر، حقيقت فرّارشان است و از موجودات حقير و واقعى چيزى بزرگتر و شگفت‌آورتر مى‌سازند؟
از آنها كه با هر شعرشان نطفه‌اى سقط مى‌شود
با صداى‌شان كسى مى‌آيد
با صدايش كسانى
نه مثل آن موجود زشت كه با بمب
براى آزادى مى‌سرود!
از كدامينى؟
از ساتيرهاى شوخ و ممنوع‌الحيا يا از هركول‌هاى بزرگوار و محجوب ؟
از بزرگانى كه قامت كوچك‌شان زير غرور شريف و والاشان نحيف و خميده شده اما
به سلول‌ها تاريخ مى‌دهند؟
يا از آنان كه قدرت خويش را با ديگران تقسيم مى‌كنند؟ آن شجاع‌دل‌هاى تنها كه جمع مى‌آفرينند.
از آنها كه سادگى را ستايش مى‌كنند، پيچيدگى را مى‌فهمند، صراحت را دوست دارند و عاشق و وحشى و رها و وفادارند، نه همچون سگى دربند محبت شكنجه‌گرش كه گرگى مداوم در رهايى؟
يا از مهندسان روح، جراحان عينييت، متخصصان سوژه، شكاكان! آن خداناباوران مومن به عقل و غريزه! آنها كه مى‌فهمند “همه براى يكى و يكى براى همه” يعنى چه؟!

شاهین نجفی

 

2 مرداد سالروز مرگ احمد شاملو یادش گرامی باد

پ ن :‌دوست دارم شعرم شیپور باشد برای بیدار کردن نه لالایی برای خوابیدن

 

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک… شاملو

مرگ «نازلي» اثر احمد شاملو
برای وارطان سالا خانیان مبارز سیاسی چپ«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»

نازلي سخن نگفت؛

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

«ـ نازلي! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته ست!»

نازلي سخن نگفت؛

چو خورشيد

از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شكست!»

و

رفت . . .

در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مامورین پهلوی، جمجمه‌ی وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در بدنش نمایان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پایان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا این‌گونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است.
شاملو پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانیان آشنا شد. در هنگام مرگ وارطان در اثر شکنجه احمد شاملو هم‌بند وارطان بود٬وی در آن زمان شعر وارطان سخن نگفت را سرود که بعدها برای گذر کردن از سد سانسور، کلمه «نازلی» جای «وارطان» به‌کار برده شد و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطان‌ها تعمیم داد.»

قهرمان پوچ گرا

کتاب قهرمان دوران (بعدا راجع بهش مینویسم) را به تازگی تمام کردم و عجب کتاب جذاب و گیرایی بود به آخرهای کتاب که رسیدم یاد داستان کوتاه که چه عرض کنم یاد دست نوشته ای افتادم که توی اتوبوس در سال 93 نوشتم گفتم اینجا بزارم.

بازی

باید پیش او می رفتم ولی نمیدانم در آن لحظه چرا این حماقت را در ذهن خود تکرار میکردم . سوار قطار شدم افکار مشوشی مغزم را خسته می کرد و سرم داشت گیج می رفت در کوپه قطار دو نفر دیگر هم بودند , یک زن جوان  با صورتی لاغر و رنجور و چشمانی زرد که انگار از مریضی سختی رنج می کشید رنگش پریده بود و به شیشه پنجره چشم دوخته بود , حتی زمانیکه قطار از تونل رد می شد چشمش را از شیشه پنجره برنمیداشت در افکار عمیقی فرو رفته بود . پیرمردی هم در کار من نشسته بود او را می شناختم شغلش تعمیر و دوختن توپ های ورزشی بود , در خیابان اصلی شهر زیر راه پله ای مغازه کوچک و محقری داشت که شبیه یک جان پناه یا دخمه بود, از وقتی که او را می شناختم ظاهرش به همین شکل بود صورت و حال ظاهریش در وضعیتی ناخوش و ثابت گیر کرده بود , همیشه سرفه می کرد و حالش نه خوب می شد نه بدتر می شد دهان نیمه بازی داشت که اگر کسی او را از فاصله دور  میدید تصور می کرد شاید دارد لبخند می زد . از مقصد سفر خود حیرت می کردم چرا باید می رفتم ؟ مگر نه اینکه احتمال مرگم قطعی بود بله به احتمال زیاد با پای خود داشتم خودم را به کشتن می دادم به طرز عجیبی بی خیال بودم و احساس لذت و یا شجاعتی احمقانه می کردم . فکر میکنم بعضی اوقات انسان حال خودآزاری پیدا میکند و آن قدر شجاعت و حماقت را با هم ترکیب می کند که میتواند خودش را در یک لحظه کوتاه به کشتن دهد و خودش را نفله کند . دوستی داشتم که یک بار برایم تعریف می کرد و میگفت یکبار وقتی که در جاده بودم با وجود اینکه یقین داشتم مستقیم به ته دره می روم فرمان ماشین را نچرخاندم گویا این صحنه را همیشه در ذهن خود تکرار میکردم و برایم آشنا بود . در آن لحظه نمی دانستم آیا این حادثه واقعیت است یا همان تصور تکراری است به همین سبب فرمان ماشین را محکم گرفته و با سرعتی غیر قابل تصور به دره سقوط کردم . البته با خوش شانسی عجیبی نجات یافتم . هرگز نفهمیدم که این حالت کی و چگونه پیش می آید به نظر می رسد که انسان از مزه کردن مرگ لذت می برد . پیرمرد قماربازی را میشناختم که چندین بار به خاک سیاه نشسته بود او در عرض چند دقیقه میتوانست با خونسردی تمام هست و نیستش را به باد دهد هیچ وقت درک نکردم که این مرض چه مرضی است . یک روز صبح که از جلو قمارخانه ای رد شدم و او را دیدم که وارد قمارخانه شد ساعت 9 صبح بود و تا 9 شب بازی کرده بود . بدون وقفه 24 ساعت برده بود و در آن شب یک میلیون دلار اندوخته بود روز بعد هم بازی را با وسواسی مریض گونه ادامه داد و همه یک میلیون دلار را باخت. از در قمارخانه که بیرون آمد به او گفتم تو دیشب قمار را برده بودی و نباید ادامه میدادی قمار باز خوب کسی است که میداند چه زمانی دیگر نباید ادامه داد . پیرمرد گفت بله قماربازخوب این چنین است ولی من قمارباز حرفه ای هستم اگر من نباشم چراغ این قمار خانه خاموش می شود من از خود بازی لذت می برم نه از بردن من از مرگ و زندگی که در روح قمار جاریست سرمست می شوم شما جوانها برای بردن می آیید و به همین خاطر می بازید این نقطه ضعف شماست من را نگاه کنید مست و سرخوشم به نظرت من نقطه ضعفی یا نقطه اتکایی دارم ؟ ببین جوان من اساسا مفهوم بردن و باختن را درک نمی کنم من عمدا میبرم تا آنقدر پول داشته باشم که بتوان بعدا ببازم با خنده ای بسیار بلند فریاد زد که بله بله تو این را نمیفهمی . به فکری ناخوش و طولانی  فرو رفته بودم اوایل صبح بود که به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدم او از دور من را شناخت و با حرکت عصبی و سریع اطراف خود را نظاره کرد و به سمت تاریکی کوچه آرام آرام راه افتادم به طرزی راه می رفتم که او من را گم نکند و او بتواند پشت سرم بیاید اسلحه اش را به آرامی از جیب در آورده بود و چون کوچه روبرویی هم خلوت بود و وارد بازار شهر میشد به راحتی میتوانست فرار کند از قبل به این موضوع فکر کرده بودم به یک قدمی من رسید چشمانم را بستم و صدای زنگی شدید شبیه صدای ناقوس کلیسا در مغزم پیچید .

1393

 

 

تکامل در دوزخ دانته

روز اول

طوفانی سیاه بود و عظیم٫ به قصد ویران کردن شهری آمده بود
با تلاشی ستودنی٫ آرام و مطمن جز به مرگ به چیزی نمی اندیشد
از ویرانی٫ قصری ساخته شد با همان عظمت و شکوه

روز دوم

طاعون بود٫ همچون قاتلی محبوس و در انتظار مرگ با شدت و هیجان
به پیکرم هجوم آورد و سلامتی را ساخت سلامتی به همان قدرت طاعون
بزرگ با شکوه و بدون تزلزل بدون تردید

روز سوم

رنج بود که بی رحمانه داخل شد و پنجه به اعصاب می کشید
مسیح از رنج زاده شد٫ آری قدیسه ای به دنیا پا نهاد
فراتر از مرگ٫ رنج و معنا چیزی که در کلام نمیگنجد

روز چهارم

عشق پتکی شد به سنگینی تمام دروغ های تاریخ٫ بی پروا هجوم آورد
و به قلبم کوبید ٫ الماسی ساخته شد صیقل داده شده با نور آفتاب درخشان صاف تر از هر آب زلالی

روز پنجم

آتشی برافروختند به هیبت آتش دوزخ دانته که هر بار با صدایی بلند تکرار میکرد: ای کسی که پای در این دوزخ میگذاری
دست از هر امیدی بشوی ٫ آتش اما به ناگاه گلستانی شد سرشار از زندگی

روز ششم

بر سر در دوزخ قفلی بزرگ نهادند تا نه کسی داخل شود و نه کسی بیرون آید

ف
۲۴ Apr

مارکی دوساد

امروز داشتم چیزهایی رو در مورد مارکی دوساد میخوندم یعنی داشتم رمان آهستگی میلان کوندرا رو میخوندم که یهو رسیدم به اسم ساد قبلا توی عصیانگر آلبر کامو خیلی در موردش نوشته بود و نقدش کرده بود و در کل آلبر کامو میگفت زندانی بودن ساد به مدت 30 سال از اون یک عقده ای و روانی ساخته کسی که روحیات مریضش رو به ادبیات و هنر و فلسفه آورده !‌ . فکر کنم ساد نسخه ی تندرو تر از روسو است به هر حال حتما بعدا از ساد(سادیسم رو از اسم مارکی دوساد گرفتند) کتابی میخونم کسی که میگه رذیلت همان فضیلت است و در مدح روابط جنسی آزاد و فساد و شرارت و خرابکاری همتا ندارد!  کسی که شبیه یک شیطان عاقل است. وقتی داشتم تو اینترنت جستجو میکردم به بلاگ فراز رسیدم و مطلب خوبی رو خوندم که میخوام اینجا کپی کنم. البته بعدا خودم اگر چیزی از ساد خوندم در موردش مینویسم.

 پيوند نام ماركي دوساد با خشن ترين، دلهره آورترين و ساديسمي ترين انواع نوشتار، او را، تا حد يك شيطان ادبي، رازآميز و معمايي كرده است. نوشته هاي ماركي دوساد، اكثرا حول و حوش اين اصل محوري شكل گرفته اند كه «فضيلت رذيلت است و رذيلت فضيلت». وي در كتاب خود «خوشبختي هاي رذيلت، بدبختي هاي فضيلت»،  با واشكافي كامل اين موضوع، اذعان مي كند كه اين مسئله، نيازي به سوگواري و غصه خوردن ندارد، بلكه قانون تاريخ و روزگار همين است.

او از هرزگي، شرارت، فساد و انحطاط و سرسپردگي به غرايز حيواني حرف مي زند، ولي صرفا ستايش گر انحراف و خشونت نيست، بلكه به دنبال يافتن منطق دروني اين مقولات، بنا كردن زيبايي شناسي انحراف و نهايتا شالوده شكني آن نيز هست.او نه تنها ارزش هاي عصر عقلانيت را رد مي كند، بلكه آن ها را واژگون هم مي سازد: «من انحرافاتم را با عقلانيت توجيه مي كنم!»؛ يعني ساد منطق دروني عقلانيت را انحراف مي داند.

او معتقد بود كه بسياري از ايده هاي حوزه عقلانيت و منطق را ويران كرده است. اما تنها جلوه اي از عقلانيت كه هنوز نزد ساد معتبر بود، «منطق كور طبيعت» است: يك منطق خشن و ويرانگر كه موضوع يكي ديگر از كتاب هاي او هم هست. ساد نمايش بي قيد و شرط انحراف را جايگزين قلمرو اخلاقي كانتي مي كند و بدين ترتيب ساد را مي توان يكي از سرسخت ترين منتقدان كانت و فلسفه  عقلانيت گراي او دانست  

 تلاش هاي ساد اما، صرفا ايده آليستي يا در حوزه كار ادبي باقي نماند بلكه وي ايده هايش را زندگي كرد: متكبر، خشن، سودايي، افراطي در همه چيز و داراي تخيلي فاسد درباره همه چيزهايي كه هرگز به ذهن خطور نمي كند. نگرش او خشم همه متعصبان ديني را برانگيخت و او راتا پاي اعدام برد. ساد مي گفت كه براي راحت شدن از شر او، يا بايد بكشندش يا براي ابد حبسش كنند؛ چرا كه او هيچ گاه تغيير نخواهد كرد و واقعا هم هيچ گاه عوض نشد.

او 27 سال تمام، به جرم هاي مختلف در زندان بود و سه بار به مرگ محكوم شد و هر سه بار به نحوي قسر در رفت. او بخش عمده آثارش را در زندان يا تيمارستان نوشته است. با اين همه، بايد دانست غرايزي كه ماركي دوساد بر آنها تأييد مي كرد واقعا  از اخلاقيات مرسوم يا به اصطلاح بورژوايي،  انساني تر و شرافتمندانه تر بودند يا به قول خود او: «تمام احكام اخلاقي جهانشمول افسانه هايي بي اساسند.»

ساد، در يكي از معروف ترين كتاب هايش،  «ژوستين»، در مورد رفتار يك دختر جوان مي نويسد كه در دنيايي غيراخلاقي و برساخته از ظلم و ستم زندگي مي كند. در اين قصه، نيروهاي سازنده جهان، به عنوان چهره هايي شيطاني ترسيم مي شوند و ژوستين به محض اين كه اين حقيقت اساسي را درك و انكار مي كند، محكوم به رنج مي شود. در نتيجه، ژوستين همه ارزش ها را واژگون مي بيند. خواهر او، ژوليت كه به شكل بي شرمانه اي از همه خوشي ها و لذت هاي شيطاني بهره مي برد، در كمال راحتي و آرامش روزگار مي گذراند و اين نشان دهنده برهم خوردن تعادل در نظام فضيلت/ رذيلت است. ژوليت كه سرسپرده غرايز شيطاني است، حاكم مي شود و ژوستين محكوم و به نظر ساد، اين تنها نتيجه «معقول» و «پذيرفتني» است!

اما كار ساد، حتي پيچيده تر از اين حرف ها است:  او با لحني كنايي، حتي تقابل ميان عقلانيت و انحراف، شهروند درستكار طبقه متوسط و تبهكار پست منحرف و … را زير سئوال مي برد.در واقع از نظر ساد، سرشت اصلي عقلانيت،  خشونت و انحراف است و اين ميراث بزرگي است كه از ساد به نظريه پردازان ادبيات پسامدرن،  منتقدان مدرنيته، گروه هاي آنارشيست، آنتاگونيست (مخالف خوان) و هواداران نظريه اختلال (queer) رسيده است.

ماركي دوساد در رمان «صدو بيست روز سدوم»،  به مردماني سودايي و پريشان خيال مي پردازد كه از جامعه گريخته اند و به قلعه اي پرت افتاده رفته اند و در آنجا يك زندگي روزمره كاملا دقيق، برنامه ريزي شده و منظم را آغاز كرده اند. اما اين زندگي منطقي روزمره، يك زندگي كاملا منحرف است و آداب و اصول برنامه ريزي شده اي دارد.در اينجا،  ساد علاوه بر انتقاد از نظام عقلاني مدرنيته، به كاري پاروديك هم دست زده است: هجوم فرض هاي پيشين روايت مجلسي و شخصيت پردازي هاي دقيق و منطقي. او حتي به شيوه اي اكسپرسيونيستي، هميشه شخص را از خلال توده اي بي نام و بي هويت از اشخاص، توصيف كرده است.چيزي كه پازوليني- كارگردان بزرگ ايتاليايي- در روايت سينمايي اش از «صدوبيست روز سدوم » بر آن متمركز شد و نقدي بي همتا از فاشيسم ارائه داد:  فاشيسمي كه مبتني بر انحراف جنسي، عدم تكامل شخصيت رواني و از همه مهم تر نوشتار است.

قهرمان دنیای کلمات

من قهرمان دنیای کلماتم

نگاه کن

نگاه کن که چگونه واژه ها را به بند میکشم

هزار واژه برای سلام بلدم

هزار جمله برای صبح به خیر

هزار تشبیه برای عشق

هزار قصه برای شب

هزار تصویر برای هزار عاشق

من میتوانم تو را عاشق خود کنم

همچنان که او را همچنان که آنان را

من راز عشق را می دانم

سالهاست که با نوازش کلماتم دختران این شهر از بستر خواب بر میخیزند و

در آغوش کلماتم به خواب می روند

من هزار عشق کامل را همزمان تجربه کرده ام

آن هنگام که تو مالک یک هزارم احساس من هم نبودی

من پیروز میدان عاشقیم این ها را همه سالها در دلم به تو نگفتم

سالها در دلم به سادگی تو و آن هزار نفر که با کلماتم بر میخاستند و به خواب میرفتند خندیدم

اما چه خوب گفتی که در دنیای عاشقی آن کس که فریب می دهد بیشتر از آنکه فریب می خورد می بازد

غافل از آنکه فریب خورده لذت عشق را تجربه می کند و فریبنده شاید لذت بازی را

قهرمان دنیای کلمات امشب واژه های دیگری برای تو دارد

داستان هزار و یک شب و هزار و یک نفر

داستان هزار نفر که عشق را خالصانه تجربه کردند و یک نفر که در دام هزار فریب روحش را باخت

من قهرمان دنیای کلماتم

اگرچه آنچه روزی حماسه ی زندگیم بود امروز مرثیه ای بیش نیست

محمد رضا شعبانعلی

 

شعر و سایت شعر نو

قبلا شعر زیاد مینوشتم البته چیزهایی شبیه شعر!‌

و خیلی از این نوشته ها رو در سایت شعر نو قراردادم و میتونید از این لینک ببینید

 

چه مزخرفاتی به اسم شعر نوشتم!‌ البته بعضی وقتها که نوشته های قبلی خودم رو میخونم حالم خوب میشه ولی به گذشته غبطه نمیخورم چون به تکامل اعتقاد زیادی دارم و خودم رو الان بهتر و کامل تر از اون موقع میدونم .

آزادی

ترانه فرانسوی آزادی من ! ”
با صدای جورج_موستاکی

از متن ترانه :

آزادی من !
دیر زمانی از تو مراقبت کرده ام
همچون یک گوهر کمیاب
آزادی من !
این تویی که مرا یاری کرده ای
برای رفتنم به هر کجا
برای رفتن تا
راه های خوشبختی
….
آزادی من !
مقابل اراده تو
همیشه بذل جان کرده ام
آزادی من !
همیشه به پایت
همه چیزم را تا آخرین پیراهن داده ام
و چه مرارت ها کشیده ام
برای برآورده کردن نیازهایت
من کشورم را تغییر داده ام
و همه دوستانم را از دست داده ام
برای جلب اعتماد تو……

بوی کاغذ وگلچینی از پاراگراف های خوب

در سایت متمم به تازگی پستی منتشر شد که از کاربران سایت خواسته شده بود تا به انتخاب خودشان از کتابهایی که خوانده اند متنی را بگذارند مجموعه ای جالبی جمع آوری شد که به نظرم نوشتنش اینجا لذتبخشه.

سالم ترین افراد در شرایطی که با قدرت قابل توجه روبرو شوند امکان تغییر و تحول دارند. نظریه پردازیهای «قدرت» در علم سیاست به «خوب بودن» آدمها و سیاستمداران اعتقاد دارد ولی به «خوب ماندن» آنها اعتماد ندارد.

کتاب اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار. دکتر محمود سریع القلم. نشر فروزان روز. چاپ هفتم. ۱۳۹۳. صفحات ۲۱-۲۰.


ز همه مهمتر، “به خودت دروغ مگو”. کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغ خودش گوش میدهد؛ به چنان بن بستی میرسد که حقیقت درون یا پیرامونش را تمیز نمیدهد

برادران کارامازوف – صفحه ۶۸

نویسنده :فیودور میخاییلوییچ داستایفسکی


” گمان می کنی دوست داری از چیزی باخبر شوی، اما بعد وقتی آن را فهمیدی به تنها چیزی که فکر می کنی این است که آن را از سرت بیرون کنی. از حالا به بعد وقتی آدمها از من می پرسند در آینده چه کاره خواهم شد قصد دارم بگویم کارشناس از یاد زدودن!

رمان: زندگی اسرارآمیز زنبور ها
نویسنده :سومونک کید
صفحه ۱۵۸


آورده اند ”جان مایه ی روزگار” چیزی است که بازگشت به آن شدنی نیست. فروپاشی آرام آرام این جامعه از آن است که جهان به پایان خود نزدیک می شود. یک سال نیز ، از همین رو تنها بهار یا تابستان ندارد. یک روز هم ، به همین سان. بازگرداندن جهان امروز به صد یا چندصد سال پیش، شاید دلخواه آدمی باشد، اما شدنی نیست. پس ارزنده است که هر نسلی ، آن چه در توان دارد، به کار بندد.

این متن در سکانس نوزدهم فیلم درخشان گوست داگ آمده است. متنی برگرفته از کتاب هاگاکوره از سده ی ۱۸ میلادی ژاپن نوشته ی تسونتومو یاماموتو. و البته کل متن برگرفته از کتاب ”زندگی در جهان متن” است. این متن را از آن رو در پیشانی نوشت این فصل آوردم که اهمیت داشتن افق را شرح دهم. افقی که شاید مهم تر از پیشینه باشد. با یک افق درخشان حتا بدون داشتن پیشینه ای افتخار آمیز می توان مسیر توسعه را پیمود، اما بدون افق ولو با داشتن پیشینه ای افتخار آمیز، هیچ حرکت جهت داری متصور نیست.

 

کتاب نفحات نفت ، جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی

نویسنده: آقای رضا امیرخانی

ناشر: نشر افق


محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالی که چهره ی تند و چشمان آمرانه اش – که همیشه حالتی مهاجم داشت- معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود، گفت: دوست من، تو را سوگند می دهم که نیاز من به داشتن تو، که حیات من بدان بسته است تو را در بند من نیارد.

اگر می خواهی، برو. اگر بخواهی، بمان. آنچنان که می خواهی، «باش»!

بر روی این زمین، در رهگذر تندبادهای آوارگی، تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود، گسست. اگر گفته بودی: بمان! می دانستم که باید بمانم، و اگر گفته بودی: برو! می دانستم که باید بروم. اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام، اگر بروم نمی دانم که چرا رفته ام. چگونه نیندیشیده ای که یک انسان، یا باید بماند یا برود؟

و من اکنون، در میان این دو نقیض، بیچاره ام. کسی که عشق رهایش می کند «بودن» ی است که نمی داند چگونه باید «باشد». و چه دردی است بلاتکلیفی میان «وجود» و «عدم»!

جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است. کسی که با «خود» نیز نیست! چه تنهایی سختی!

 

نام کتاب: هبوط

نام نویسنده: دکتر علی شریعتی

نام ناشر:انتشارات قلم

سال چاپ: ۱۳۸۸


من گاهی فکر کرده ام که بهترین راه خرد و متلاشی کردن انسان به طور کامل،؛ این است که کاری کاملاً پوچ و بی فایده به او واگذار کنیم.
اگر او محکوم شود که آب را از ظرفی توی ظرف دیگر بریزد و سپس باز از آن ظرف در ظرف دیگر بریزد و یا این که شن را در هاون بکوبد و یا یک مقدار خاک به عقب و جلو ببرد، من یقین دارم در این صورت یا او در عرض چند روز انتحار خواهد کرد و یا این که یکی از رفقای خود راخواهد کشت تا فوراً از این ننگ و زبونی نجات یابد.

کتاب خاطرات خانه مردگان

نویسنده :فیودور میخاییلوییچ داستایفسکی

ترجمه دکتر محمد جعفر محجوب

نشر آمون

چاپ ۱۳۹۱


ما آدم‌های غیرقابل درک
هیچگاه ار اینکه به خوبی درک نشده‌ایم، ناشناخته مانده‌ایم، عوضی گرفته شده‌ایم و مورد تهمت قرار گرفته‌ایم شکایت و گله نداشته‌ایم؟
از اینکه به حرفهای ما خوب گوش نکرده‌اند و آیا اصلاً گوش کرده‌اند؟ نصیب و قسمت ما همین است…
ما را عوضی می‌گیرند چون ما رشد می‌کنیم، مرتباً تغییر می‌کنیم، پوسته‌های پیر و کهنه را می‌شکافیم و به دور می‌ریزیم، هر بهار پوستی نو می‌اندازیم، بی‌وقفه جوانتر، بالنده‌تر، بلندتر و قوی‌تر می‌شویم …
در حالی‌که آسمان را عاشقانه‌تر و گسترده‌تر در آغوش می‌کشیم و روشنایی آن‌را با همه شاخ و برگ‌های خود حریضانه اسثتنشاق می‌کنیم…
ما نه فقط در یک نقطه، بلکه از هرجا بزرگ می‌شویم، نه فقط در یک جهت بلکه همزمان در تمام جهات
از بالا، از پایین، از درون، از بیرون، نیروی ما همزمان  در تنه، در شاخه ها و ریشه ها نمو می‌کند…
حتی اگر بپذیریم که این رشد موجب بدبختی ماست – زیرا خود را هرچه بیشتر به صاعقه نزدیک می‌کنیم- باز از افتخار ما نمی‌کاهد…
این سرنوشت قله هاست
این سرنوشت ما ست

حکمت شادان، نیچه، جمال آل احمد- سعید کامران- حامد فولادوند، نشر جام، چاپ اول، سال ۱۳۷۷ صفحه ۳۷۰


حوّا، هر روز کودکی به دنیا می‌آورد و فردا او را به خاک می‌سپارد. حوّا می‌داند زندگی درنگی کوتاه است؛ و این درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می‌دارد، زیرا خدا اینگونه دوست دارد. حوّا فرزندش را به خاک می‌دهد، اُمیدش را اما نه.

او هر روز صبح با خورشید طلوع می‌کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود. او پابه‌پای این دایره، این هستی می‌رقصد و مرگ را پابه‌پای زندگی می‌خندد.
————————

من هشتمین آن هفت نفرم – عرفان نظرآهاری – موسسه انتشارات صابرین – چاپ نهم ۱۳۹۰ – صفحه ۵۸


کتاب: دنیای قشنگ نو   نویسنده: آلدوس هاکسلی   مترجم: سعید حمیدیان

تربیتش برایش ریلی کشیده که او مجبور است روی آن حرکت کند. کاری از خودش ساخته نیست، سرنوشتش رقم خورده است.

 

ایزدان عادلند. شکی در این نیست. اما بالاخره مجموعه قوانینشان را افرادی که اجتماع را تشکیل می دهند اعمال می کنند. مشیت خدا موقوف به خود انسانهاست.


… من موشهای کتابخانه ها را اصلاً دوست ندارم، تو هرگز به من نگفتی که زیر کوهی از کتاب دست و پا میزنی و الّا برای زندگی با تو، شرط ترک اعتیاد می گذاشتم.
تو زندگی را خوانده ای، لمس نکرده ای. تو در طول و عرض خاک مقدس زندگی راه نرفته ای، فقط زندگی را ورق زده ای و بر زندگی حاشیه نوشته ای. جنگلِ تو کاغذی است، تفنگ تو کاغذی، اعتقاد تو به مردم کاغذی و پارگی پذیر. تو عطرها را خوانده ای، دشتها را خوانده ای، نگاه ملتمس بچه ها را خوانده ای؛ کتاب عاشق نمی شود، آواز نمی خواند، پای نمی کوبد، به دریا نمی زند، درد مردم را حس نمی کند…  (صفحه ۳۴)

.. بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتابها تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلمات مرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لابه لای کتاب ها …. (صفحه ۳۵)
کتاب: یک عاشقانه آرام
نویسنده: نادر ابراهیمی
ناشر: روزبهان /۱۳۸۹


آیینی که من تبلیغ می کنم آزادی در هرزگی و عیاشی نیست و مستلزم همانقدر خویشتن داری است که آیین مرسوم است، با این تفاوت که در اینجا خویشتن داری برای اجتناب از مداخله در آزادی دیگران اعمال خواهد شد نه در جهت محدود کردن آزادی فردی.
جوهر و روح یک ازدواج خوب، احترام به شخصیت همدیگر و وجود آنچنان صمیمیت، خصوصیت و نزدیکی روحی و جسمی است که عشق زن و مرد را بصورت ثمربخش ترین تجارب انسانی در می آورد. چنین عشقی مانند هر چیز خوب و ارزنده، اخلاق خاص خود را می خواهد و اغلب ایجاب خواهد کرد که هدف های کوچک  فدای هدف های بزرگ گردد، اما این فداکاری باید داوطلبانه و به طیب خاطر باشد، چون اگر چنین نباشد پایه و اساس عشقی را که این فداکاری به خاطر آن صورت می گیرد، سست خواهد کرد و درهم خواهد ریخت.

برتراند راسل، “زناشویی و اخلاق”، صفحه ۱۷۸، ترجمه ابراهیم یونسی(۱۳۴۷)، نشر اندیشه


آیا از ترس فلج شده شده اید ؟ نشانه خوبی است .
ترس خوب است ،ترس هم مانند بی اعتمادی به خود نشانه است . ترس به ما می گوید باید چکار کنیم .
قاعده کلی مان را به یاد بیاورید :هر چه بیشتر از کار یا فراخوانی بترسیم باید با اطمینان بیشتری آن کار را آغاز کنیم .
تجربه مقاومت، مانند ترس است .میزان ترس با قدرت مقاومت ارتباط مستقیم دارد بنابراین هر چه از انجام دادن کاری بیشتر بترسیم، باید بیشتر مطمئن باشیم که آن کار برای ما و رشد روحمان مهم است . به همین علت مقاومت زیادی نسبت به آن حس می کنیم اگر انجام دادن آن کار برایمان هیچ معنایی نداشت مقاومت هم وجود نداشت .
کتاب نبرد هنرمند  ،نوشته استیون پر سفیلد ترجمه نوشین دیانتی ، انتشارات :تهران پیکان ۱۳۸۸ صفحه ۶۰

– پیروزی هایی هست که انسان را به شور می آورد، پیروزی های دیگری هم هست که انسان را به پستی می گرایاند. شکست هایی هست که می کشد و شکست های دیگری هم هست که بیدار می کند. زندگی با اعمال بیان می شود نه با اوضاع. تنها پیروزیی که درباره آن نمی توانم شک داشته باشم، قدرتی است که در دل دانه ها آشیان دارد. همینکه دانه ای در دل خاک تیره کاشته شد، پیروز است. اما گذشت زمان باید تا شاهد پیروزی وی در وجود گندم، شویم. (ص ۱۹۳)
– اگر خواری ای را که خانواده ام به بار آورده، بپذیرم، می توانم در خانواده ام اثر کنم. این خانواده از من است، همچنان که من از اویم. اما اگر این خواری را نپذیرم، خانواده به دلخواه خود از هم خواهد پاشید و من، تنهای تنها، غرق در افتخار، راه خود را در پیش خواهم گرفت، از مرده هم بی وجودتر خواهم بود. (ص۱۹۸)
خلبان جنگ، نویسنده آنتوان دو سنت اگزوپری، ترجمه اقدس یغمایی، انتشارات نیلوفر، چاپ چهارم، ۱۳۹۲


چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.

سمفونی مردگان
نوشته ی: عباس معروفی
انتشارات ققنوس
چاپ پنجم ١٣٩۴
صفحه ٣٢


آلن: صحیح صحیح…(ناگهان همه آثار شجاعت در او از بین می‌رود). ببین، من هم مثل تو نمی‌خواهم بمیرم! چون هنوز خیلی جوانم!
آگاتون: ولی این سعادتی است که در راه حقیقت بمیری!
آلن: انگار منظورم را درک نکردی؟ من عاشق حقیقتم؛ اما هفته دیگر در اسپارت نهار میهمان دارم و نمی‌خواهم این قرار را از دست بدهم. تو که اسپارتی‌ها را می‌شناسی، سر هر مطلب کوچکی به آسانی جنگ راه می‌اندازند.
سیمیاس: آیا خردمندترین فیلسوف ما یک ترسو هست؟
آلن: من نه ترسو هستم و نه یک قهرمان، بلکه یک انسان معمولی هستم.
سیمیاس: یک موجود موذی متملق!
آلن: تقریباً همین طور است که تو می‌گویی.
منبع: کتاب شوکران شیرین. گردآورنده اسدالله امرایی. انتشارات مروارید. چاپ چهارم. ۱۳۸۸٫ صفحه ۳۷٫ داستان دفاعیه من، وودی آلن.ترجمه روزبه صالحی علوی.


 

زنده باد زندگی

زنده باد زندگی

دوست دارم دررودخانه های خروشان در کنار ماهی های آزاد دوش به دوش آنها شنا کنم

 در زندگی غرق شوم و گوشم را بروی هیاهوی دنیا ببندم

سازی را بردارم و فقط برای معشوقه ام بنوازم

زیر آبشارهای بلند  دوش بگیرم

دوست دارم هر لحظه از زندگی مرگ را تحقیر کنم

یا پیاده از خانه حرکت کنم و چند روز راه بروم

به هر چه که مردم ترسو میگویند بخندم

دوست دارم دست تو را بگیرم و به قعر جنگلهای تاریک فرار کنم

دوست دارم صدای خندیدنم دیگران را از جا بکند

دوست دارم تو آواز بخوانی و من فقط گوش کنم

دوست دارم هر روز چیزهای جدیدی را دوست داشته باشم

دوست دارم با اسب ها در دشت سبز وبیکران مسابقه بدهم و دوش به دوش نفس گرمشان بدوم

دوست دارم مرهمی باشم برای تو و تا صبح در کنارت گریه کنم

دوست دارم قلمی بردارم و مثل بچگی صورتت را نقاشی کنم

دوست دارم هر دو با هم همه چیزمان را در یک لحظه از دست بدهیم

دوست دارم چیزی برای تکیه کردن برایمان باقی نماند

من فقط به تو تکیه کنم و تو فقط به من

دوست دارم این چنین زندگی کنم.

فواد انصاری