بعد از یه مدت می فهمی

بعد از یه مدت میفهمی دنیا سیاه و سفید نیست و آدمها هم همینطور و همه چی نسبیه

بعد از یه مدت میفمی دنیا همین اتاق و دفتر کار و شهر نیست

بعد از یه مدت میفهمی میشه پولدار بود ولی خوشحال نبود و میشه فقیر بو ولی شاد بود

بعد از یه مدت میفهمی وقایع زندگی گسسته است و ربطی به هم نداره قرار نیست همیشه خوش شانس باشی یا همیشه بد شانس

بعد از یه مدت میفهمی هر به دست آوردنی همراه با یه از دست دادنه و هر چیزی قیمتی داره

بعد از یه مدت میفهمی که خودت مسئول وضعیت خودت هستی نه خانواده و جامعه و مملکت و …..

بعد از یه مدت میفهمی دروغ و فریب و … مهم نیست مهم انگیزه اون دروغ یا فریبه و چیزیه که به خاطرش دروغ گفته میشه

بعد از یه مدت می فهمی عزت نفس بالاترین دارایی هر کسی هست به قول دکارت که میگه روحم را آنقدر بالا میبرم که دست هیچ توهینی به آن نرسد

بعد از یه مدت میفهمی هر آدمی دردی داره که داره ازش فرار میکنه

بعد از یه مدت میفهمی آدمها خیلی تنها هستند آنهایی که توی شلوغی ها می روند تنهاترند

بعد از یه مدت میفهمی کاش کمتر حرف زده بودم و بیشتر گوش میدادم

بعد از یه مدت می فهمی تا کوچکی نکنی نمیتونی بزرگی کنی

داستان چاقوی آلمانی

” چاقوی آلمانی ”

غروب به مرکز خرید شهر رفتم . بله خودش بود یک چاقوی آلمانی که برای کشتن یک گاو کافی بود و یک خمیر دندان و یک بسته نان خریدم .امشب نیز مثل شبهای دیگر بود و باید حتما شام میخوردم و مسواکم را می زدم امشب باران شدیدی می بارید باران از ۲ ساعت پیش شروع شده بود و بدون توقف خود را به شیشه ی پنجره اتاقم میکوبید با زیر پیراهن نازکی خیابانهای منتهی به میدان اصلی شهر را از پنجره نگاه می کردم مردمی که تا ۲ ساعت پیش به آرامی حرکت می کردند و قدم می زدند زیر باران اخمو شده بودند و با سرعت میخواستند خودشان را به خانه برسانند سرهایشان پایین بود و برای اینکه یادشان رفته بود با خودشان چتر بیاورند زمین و زمان را دشنام میدادند . چند مهمان ناخوانده با سر و صورت ژولیده از درب اصلی هتل وارد شدند با خودم حدس زدم که اینها تا توقف باران در رستوران خواهند ماند و فقط از ترس باران به این مسافرخانه درجه ۳ پناه آورده اند صاحب رستوران هتل نیز این قضیه را فهمیده بود و سریع چند تا نوشیدنی و چند پرس غذا را برایشان آورد و توی عمل انجام شده قرارشان داد . نمیدانم چرا به این چیزها فکر میکردم باید به حمام می رفتم و کار را تمام میکردم به تیز بودن چاقو اطمینان داشتم ولی هیچ وقت از کثیف کاری خوشم نمی آمد اتاق را مرتب کردم و در ورودی را هم باز گذاشتم نمیخواستم هیچ پلیس احمقی در را بشکند پنجره های اتاق پذیرایی را باز کردم و هوای بارانی که البته داشت تمام می شد وارد فضای اتاق شده بود مسافرهای هتل هم بعد از خوردن غذا و بند آمدن باران کم کم داشتند می رفتند همه جا ساکت و آرام شده بود حالا من مانده بودم و شاهرگ و چاقوی آلمانی خون تمام حمام را گرفته بود چاقو واقعا تیز و تمیز بود و اصلا با هیچ کس شوخی نداشت و میتوانست بدن را مثل پنیر قطعه قطعه کند .
فردا روزنامه ها نوشتند مردی دیوانه دیشب در حمام اتاقش خودکشی کرده است و رادیو نیز ۱۵ دقیقه آخر برنامه را با یک روانشناس صحبت کرد روانشناس صدای فوق العاده مسخره ای داشت و خنده ی مزخرفی بیخ گلویش نمایان بود که نمیتوانست آن را مخفی کند . چون بحث داغی در رادیو شروع شده بود مجری به شنوندگان قول داد فردا هم این بحث را ادامه بدهند . چند روز بعد اتاق من را به یک وکیل جوان دادند که تازه به این شهر آمده بود و البته قضیه خودکشی را از او پنهان کردند تا مبادا از گرفتن اتاق پشیمان شود . غروب وکیل جوان برای خرید به فروشگاه مرکز شهر رفت چند تا تخم مرغ ویک آلبوم موسیقی راک و یک چاقوی آلمانی خرید . احتمالا شب باشکوهی داشته است .

سال ۸۷ ف. انصاری

چیستی زندگی

 

گل زیبای خود را خواهم کاشت ، حتی اگر سالیان سال بارانی نبارد

خواهم نوشت ، حتی اگر هیچ کس آن را نخواند

عاشق می شوم ، حتی اگر همه عشق را نفرین کنند

می سازم ، حتی اگر همه در حال خراب کردن باشند

می خندم ، اگر دنیا بروی من اخم کند

و سرانجام من ، آنچه که باید نه ، آنچه که توانسته ام انجام داده ام و آنچه که قابل تغییر بوده است تغییر داده ام .

حتی اگر آن چیز تنها گلی باشد که در باغچه کوچکم کاشته باشم

ف. انصاری

 

مسیر پاییزی

هنوز همانجا می رفتم به پاتوق همیشگی و از مسیر زیبایی که از بین درختان بزرگ وجود داشت قدم میزدم اینجا پاییزی ترین مسیر شهر ماست ، رنگ پاییز امسال با سالهای قبل خیلی تفاوت داشت برگهای بیشتری ریخته شده بود و پارک هم خلوت تر بود . از دور فقط دو نفر را می دیدم که داشتند آرام آرام از پارک بیرون می رفتند خوشحال شدم که تنهای تنها هستم احساس می کردم توی این ساعت پارک متعلق به من است و فقط من باید آنجا باشم شاید چون فکر میکردم کسی بیشتر از من دلش تنگ نیست،صدای ماشین ها هم دیگر نمی آمد یا شاید من نمیشنیدم در طبیعت زیبای آنجا گم شده بودم و انگار زیر آب غرق می شدم . یادم نمی آید آخرین باری که تنها آنجا آمده بودم کی بود ولی این بار یک حال غریبی داشتم به قول بعضی ها Like fish out of water  مثل ماهی بیرون از آب . احساس میکردم همه برگهای خشک شده و همچنین درختان کهنسال منتظر تماشای یک نمایش باشکوه از من هستند و من قرار است برایشان نمایشی اجرا کنم . ولی نمایشی در کار نبود فقط پوست و گوشت واستخوان واقعی بود که روی برگهای خشک اصرار میکرد و قدم بر میداشت در یک زمان واقعی و در یک دنیای واقعی . همین………

۲۵ آذر ۱۳۹۱

سفر برگ

سفر از دور دست محال از آن تصویرهای بی رنگ آغاز شد از جایی که باد بی رحمانه تمام برگها را از آشیانه شان بیرون میکند ،آری…. سفر برگ این چنین آغاز می شود، نه در هیاهوی دیدگان ما بلکه در اعماق جنگلهای فراموشی .

ترس از دل کندن و رفتن، ترس از قمار، ترس از رهایی در چنگ باد و ترس از تاریکی شب ترس از مرگ تا اعماق دل برگ ترس فرو می رود .

از این فاصله ……. ترس رنگ عوض کرده است و ترس دیگر ترس نیست شبیه بی خیالی شده است یا شبیه جسارت های بچگی و اصرارهای احمقانه  .

دور می برد برگ را باد دورتر و دورتر از تصور ،آنچنان دور می شود که خودش را فراموش میکند ، آنچنان دور میشود که برگهای دیگری که از کنارش رد می شوند نمی شناسد،گویی دنیا به شکل دیگریست و حقیقت را نمیتوان حدس زد ،نمیتوان عوض کرد،نمیتوان به آن تکیه کرد ،حقیقت آیا فصل پاییز است یا باد وحشی مست حقیقت فاصله برگ از درخت است یا فاصله درخت است با برگ ، حقیقت شاید جوابی باشد که همه آن را از تو مخفی کرده اند ، حقیقت شاید بهاری باشد که به آن باوری نیست .

سفر همچنان ادامه دارد با ریشخندهای سوزناک و زوزه ی باد مست دورتر و دورتر میشود برگ بر فراز درختان لخت پرواز می کند و سرزمینها را یکی پس از دیگری  فراموش میکند و با موسیقی زیبای کیتارو اوج می گیرد .

رسیدنی در کار نیست فقط باید رفت تا جایی که نفس از شماره می افتد تا جایی که باد مهلتی برای تعقیب برگ ندارد ، سرزمینهای زیبا را باید دید و باید رفت ، رسیدن شاید امتداد رفتن باشد و برگ سالهاست که می رود .

۱۹ آذر ۱۳۹۱

تسلیم نشو رفیق!‌

وقتی مشکلی روی می دهد اتفاقی که گهگاه می افتد

وقتی جاده سربالایی است

وقتی پول اندک و بدهی زیاد است

وقتی میخواهی لبخند بزنی ام مجبوری آه بکشی

وقتی تحت فشار شرایطی

نفسی تازه کن اما تسلیم نشو

زندگی پر از فراز و نشیب است

همه میدانیم و لمسش می کنیم

بارها شکست میخوریم

و زمانی که باید تلاش کنیم دست از کار می کشیم

تسلیم نشو اگر پیشرفت کند است

موفقیت شاید در یک قدمی است

در برابر شدیدترین ضربات به نبرد ادامه بده

در بدترین شرایط است که نباید تسلیم شوی .