سفر برگ

سفر از دور دست محال از آن تصویرهای بی رنگ آغاز شد از جایی که باد بی رحمانه تمام برگها را از آشیانه شان بیرون میکند ،آری…. سفر برگ این چنین آغاز می شود، نه در هیاهوی دیدگان ما بلکه در اعماق جنگلهای فراموشی .

ترس از دل کندن و رفتن، ترس از قمار، ترس از رهایی در چنگ باد و ترس از تاریکی شب ترس از مرگ تا اعماق دل برگ ترس فرو می رود .

از این فاصله ……. ترس رنگ عوض کرده است و ترس دیگر ترس نیست شبیه بی خیالی شده است یا شبیه جسارت های بچگی و اصرارهای احمقانه  .

دور می برد برگ را باد دورتر و دورتر از تصور ،آنچنان دور می شود که خودش را فراموش میکند ، آنچنان دور میشود که برگهای دیگری که از کنارش رد می شوند نمی شناسد،گویی دنیا به شکل دیگریست و حقیقت را نمیتوان حدس زد ،نمیتوان عوض کرد،نمیتوان به آن تکیه کرد ،حقیقت آیا فصل پاییز است یا باد وحشی مست حقیقت فاصله برگ از درخت است یا فاصله درخت است با برگ ، حقیقت شاید جوابی باشد که همه آن را از تو مخفی کرده اند ، حقیقت شاید بهاری باشد که به آن باوری نیست .

سفر همچنان ادامه دارد با ریشخندهای سوزناک و زوزه ی باد مست دورتر و دورتر میشود برگ بر فراز درختان لخت پرواز می کند و سرزمینها را یکی پس از دیگری  فراموش میکند و با موسیقی زیبای کیتارو اوج می گیرد .

رسیدنی در کار نیست فقط باید رفت تا جایی که نفس از شماره می افتد تا جایی که باد مهلتی برای تعقیب برگ ندارد ، سرزمینهای زیبا را باید دید و باید رفت ، رسیدن شاید امتداد رفتن باشد و برگ سالهاست که می رود .

۱۹ آذر ۱۳۹۱

تسلیم نشو رفیق!‌

وقتی مشکلی روی می دهد اتفاقی که گهگاه می افتد

وقتی جاده سربالایی است

وقتی پول اندک و بدهی زیاد است

وقتی میخواهی لبخند بزنی ام مجبوری آه بکشی

وقتی تحت فشار شرایطی

نفسی تازه کن اما تسلیم نشو

زندگی پر از فراز و نشیب است

همه میدانیم و لمسش می کنیم

بارها شکست میخوریم

و زمانی که باید تلاش کنیم دست از کار می کشیم

تسلیم نشو اگر پیشرفت کند است

موفقیت شاید در یک قدمی است

در برابر شدیدترین ضربات به نبرد ادامه بده

در بدترین شرایط است که نباید تسلیم شوی .