سوالات خوب

“پاداش همیشه جایی است که ما سوالات بهتری از خودمان بپرسیم ”

در دوره شتابزدگی فعلی معمولا افراد متخصص و مدیران به این موضوع افتخار میکنند که میتوانند راه حل هر مشکلی را پیدا کنند به همین خاطر است تمرکز آنها روی جوابهاست نه سوالات یعنی میتوانند هزاران جواب برای هر مشکلی داشته باشند ولی نمیتوانند سوالات درست و دقیقی از خودشان بپرسند … به نظرم داشتن جوابهای مبهم و حتی نامشخص به سوالات درست بهتر از جواب دادن واضح و دقیق به سوالات اساسا اشتباه است .
ما باید سوالات مهم و مشخصی در مورد آینده از خودمان بپرسیم حتی اگر کمی ترسناک باشد
سوالاتی مثل :
1. ما چه چیزهایی نمی دانیم ؟
2.چه تغییری میتواند کسب و کار ما را در آینده کاملا نابود کند
3.چقدر احتمال دارد که تغییرات آینده از انتظارهای شما سریعتر جلو برود ؟
4.در چه صورتی شرکت شما تا 5 سال آینده ورشکست می شود ؟
5.چه کار مهمی وجو دارد که حتی اگر اشتباه هم باشد باید آن را انجام دهید ؟
6.چه چیزی تغییر نخواهد کرد ؟
7.چه سوالی را از خود نپرسیده ایم ؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
همیشه سوالات مرزهای پیشرفت را به جلوتر برده است نه لزوما جوابها

شغل کاذب

پدران و مادران در میانسالی به دلیل نداشتن هیچ هدف مشخص برای بقیه زندگی خود تمام تمرکز خود را بروی بچه های خودشان میگذارند و با ازدواج و بچه دار شدن تقریبا فکر میکنند کارشان در دنیا تمام شده و تمام وظیفه ی خود را انجام داده اند پس در این لحظه کاری برای خود میتراشند آنهم 20 یا 30 سال تعقیب و گریز با بچه های خودشان دخالت در لباس پوشاندن دخالت در راه رفتن و تمام شخصیت بچه ای که به دنیا آورده اند تا زمانیکه فوت کنند در این 30 سال میانسالی تا فوت به دلیل نبودن هیچ هدف و ایده ای در زندگی شغلی به نام کنکاش فرزندان به عنوان موجوداتی آزمایشگاهی را ادامه میدهند و تمام تلاش خود را میکنند تا کپی از خودشان درست کنند … نمیگذارند اشتباه کند نمیگذارند شکست بخورد نمیگذارند بیفتد و یک بزدل پاستوریزه ی ماشینی را تحویل جامعه می دهند انسانی بدون اختیار بدون اراده بدون شجاعت بدون داشتن یک نظر مخالف و بدون شخصیت مستقل، تنها موشی آزمایشگاهی برای پر کردن اوقات فراغت پدر و مادر ، پدر و مادری که بدون آرمان بدون هدف بدون رویایی مشخص در آزمایشگاه خانگی با بچه ها بازی میکنند. چند درصد از مردم ایران این شغل کاذب را دارند ؟
از یک مرد یا زن میانسال بپرسید هدفتان در زندگی چیست نه اصلا به هر کسی که رسیدید بپرسید هدفت در زندگی چیست به جای اینکه بپرسید چه رنگی را دوست دارید یا متولد چه ماهی هستید ؟ بپرسید چرا زندگی میکنی ؟ هدفت از زنده بودن چیست ؟

یابوهای تکتاز

تا زمانیکه نفع شخصی را به نفع گروهی ترجیح بدهیم و فقط به خود فکر کنیم در همه زمینه ها وضعیتمان تغییر نمیکنند …. تا زمانیکه بیکاری و اعتیاد و مشکلات دیگران به ما ربطی نداشته باشد و بزدلانه و گوسفند وار به پر کردن طول عمر خود مشغول باشیم وضعیت همین طور است .در عرصه سیاست حکومت از این تکروی ما لذت برده و بیشتر ما را از هم دور نگه می دارد و مشغول سرکوب و چپاول خود است .

در عرصه بازار و کسب وکار مالیات و بیمه و شهرداری سوار صنف های مختلف شده و چون سندیکا و اتحادیه های یکدل و متحدی ندارند آنها را می دوشد .در شرکتهای کوچک تک تک نفرات با خود محوری و خود بزرگ بینی اتحاد شرکت را از بین برده و هر کدام به سمت منافع شخصی خود می رود و دیر یا زود کسب وکارشان تعطیل می شود .

همیشه جانیان و چپاولگران در صف های مستحکم و متحد گوسفندهای تنها و جدا افتاده از همدیگر را به سختی دریده اند .برای یک لحظه فکر کنیم که آیا حاضریم منفعت شخصی خود را فدای منفعت جمع کنیم ؟ اگر نه بهتر است در مورد کشورهای غربی ، در مورد آزادی ، در مورد مشکلات اقتصادی و سیاسی ایران ، در مورد روشننفکری ، در مورد دین و مذهب ، و در مورد هیچ چیز دیگری و هیچ آرمان و هدفی گوه زیادی نخوریم …خواهشا گوه نخوریم ننه در تاکسی نه اتوبوس نه مهمانی ها چون در این حد نیستیم که حرف بزنیم چون هنوز فکر میکنیم هیچ مسئولیتی نداریم و مثل یابو قرار است زاد ولد کنیم و بعد شرمان را کم کنیم البته من با یابو مشکلی ندارم و مشکل من یابویی است که اننتقاد میکند و کتاب میخواند و یا تلویزیون ننگاه میکنو و ازحکومت وسیاست حرف میزند و گرنه من به هیچ یابویی توهین نمیکنم من با یابوی مخالفم که حود را یابو نمی داند درد همین است ،

ما را چه به گنده گوزی و مقایسه با کشورهای دیگر ، اصلا به ما مربوط نیست ما هنوز در عصر جنگل هستیم جایی که وقتی مثل گربه از خونه خود بیرون می جهیم… همه مردم را به دو دسته میبینیم همه یا شکارند یا شکارچی ، یا سگ یا موش از سگ ها باید فرار کنیم و موش ها را بگیریم ….بعد از هزاران سال تفکر عموم ما در سرزمینی که هستیم در عصر میمون ها و جنگل باقی مانده است …

آلودگی ذهنی

وقتی به دوران دبیرستان ودانشگاه و سربازی و … فکر میکنم دقیقا زمانی بود که نه تلگرامی وجود داشت نه وایبر و نه میدونستیم اینستاگرام چیه ، با دوستها میرفتیم بیرون دور میزدیم یا میگفتیم و میخندیدیم ، جک هایی بلد بودیم که دوستمون نشنیده بود ولی الان هر نفر روزی 300 تا جوک میبینه و اینفدر براش عادی میشه که دیگه به حرفای خنده دار هم نمیخنده …. شاد بودن و خندیدن به معنی عضویت در گروههای مختلف و چرند تلگرام و … نیست که پر از جوکه ..شاد بودن یعنی حس واقعی صحبت کردن با یک دوست گفتن از خاطرات و خندیدن با هم دیگر نه به صورت آدمکهای مصنوعی که هر کدام در خانه خود نشسته اند ….این شبکه ها ابزار هستند نه سرور ما ما باید آنها را کنترل بکنیم نه اینکه اسیر آنها بشویم …. استالمن بنیانگذار نرم افزارهای آزاد میگه در عصر فعلی ما کارگران شیکه های اجتماعی هستیم نه کاربران آن ما برای آنها ترافیک ایجاد میکنیم و سرگرمی های واقعی را کنار گداشته ایم و سویچ کردیم به این رسانه ها ما مثل کارگر شب تا صبح برای آنها کار میکنیم ……..لطفا کسی اگه اینو میخونه نگه که من هم تفریح میکنم هم کارهای دیگه میکنم و هم تو تلگرام و اینستا گرام پلاس هستم چون نمیشه اصلا نمیشه ….. انجام دادن یک کار به معنی انجام ندادن کار دیگر است .وقتی سریالی رو نگاه میکنی یعنی کتابی رو بستی یعنی فرصتی رو برای فهمیدن از خودت گرفتی وقتی توی تلگرامی یعنی با هیچ کسی صحبت نمیکنی یعنی با هیچ کس نمی خندی …. و هر انسانی زمان محدودی برای زندگی دارد حیف نیست که این زمان محدود را صرف کارگری برای تلگرام و فیس بوک و اینستا گرام …. بکنیم چرا به دوستامون زنگ نزنیم و دور هم جمع نشیم ؟ چرا کتاب نخونیم ؟ چرا دنبال ورزش و مسافرت و تفریح واقعی نباشیم ؟ چرا ارتباطهای اجتماعیمون بالای 1000 تا دوست میشه ولی در یک جمع 5 نفره نمیتونیم حرف بزنیم ؟ چرا و قتی با کسی رودر رو حرف میزنیم نمیتونیم حرف دلمون رو بزنیم ؟ نمیتونیم بیشتر از یک جمله بنویسیم ؟ چرا نمیتونیم بنویسیم چون صبح تا شب مشغول کپی کردن چرندیات از این گروه به گروه دیگه هستیم ، آخرین باری که یک صفحه خاطره نوشته اید یا نامه کی بوده ؟
آخرین باری که یک ساعت رودررو با کسی صحبت کرده اید کی بوده ؟ آخرین باری که با کسی بحث کرده اید و شدیدا از موضع خود دفاع کرده اید کی بوده …. دوره ای که دبیرستان درس میخوندم 14 سالگی تا 17 سالگی بعد از کلاس با چند تا از دوستان ساعتها بحث های سیاسی میکردیم در مورد اینکه رفرمیست خوبه یا انقلابی یا فرق سوسیالیسم با کمونیسم چیه یا اینکه خودختاری یعنی چی دموکراسی یعنی چی ؟ نمیدونم سواد سیاسی ما در چه حدی بود ولی مطمئن هستم خیلی بیشتر از همسن های الان بود …..
اکثر نسل دبیرستانی و دانشجو … بدون آرمان ، پوچ و تهی ، که باسوادی رو با تلگرام رفتن اشتباه گرفتند و اکثر زنان و مادرانی که باید بچه هایی آزاده و با ارداه و باسواد و شجاع و با شرف آینده را تربیت کنند فکر میکنند کارشان فقط خوابیدن در رختخواب با شوهر و تماشا کردن سریال است ……
تلویزیون های لعنتی و مزخرفات منتشر شده در تلگرام واینستاگرام و …را رها کنید …خودتان قهرمان زندگی خودتان باشید و دنبال قهرمانها نگردید ….. کتاب خوبی پیدا کنید و بخوانید و مثل سابق به زندگی روی بیارید ….. هیچ کس بر اثر خاموش کردن تلویزیون نمرده است هیچ کس با عضویت در گروه های چرند و مزخرف تلگرام و … با سواد و با شعور نشده است ……شعور اکتسابیه و بیماری نیست که از کس دیگری به شما منتقل بشه …بی خبر بودن از شایعات و مزخرفات تا حالا کسی رو نکشته ………..بیسوادی و بی شعوری نتیجه پایین اومدن سرانه مطالعه س به مطالعه کتاب به ارتبطهای واقعی به ورزش و تفریح و مسافرت و به خندیدن با دوستان و خانواده خود بازگردید ……

شغل

عموما طبقه حاکم با پوشاندن یونیفورم پلیسی به تن مردم و دسته بندی کردن آنها به گروههای مختلف سعی دارد که در اصل قضیه مغلطه کند .پلیسی که در خیابان یک شورشی را کتک میزند خود جزو ۹۹ درصد طبقه فرودست جامعه س و دو سربازی که به روی هم شلیک میکنند برادرانی هستند با یک درد مشترک که دشمن خود را گم کرده اند . زندانبان و زندانی هر دو قربانی سیستمی پیچیده هستند به نام مالک زندان . تنها تفکر انقلابی واقعا انقلابی است که بتواند هم شورشی را آزاد کند و هم برای پلیس ضد شورش کاری شرافتمندانه تامین کند یک پلیس ضد شورش میتواند کمک پرستار باشد و یا یک بازجو یک مربی مهد کودک باشد.

این تنها جایی است که کرامت انسانی دوباره به انسان باز میگردد جایی که عمده شغلهای فعلی به شغلهای کارآمدی تغییری کند جایی که به جای ساختن موشک ردیاب و رفتن به مریخ واکسن ضد ایدز کشف شود .

یک استعداد یا چند استعداد

میخواستم یه مطلبی رو در مورد داشتن چند استعداد بگم شاید بعضی از ما دغدغه این رو داشته باشیم که من واقعا یک نقاش خوب هستم یا یک نویسنده خوب و یا یک مهندس دنبال کدام یک از آنها برم از طرفی شما کتاب The one Thing  را میخوانید و میگویید خوب باید برم دنبال یکی از آنها ولی واقعیتش اینه که میتونید هر ۳ تای آنها باشید یک مهندس یک نقاش و یک نویسنده شاید بگید این برخلاف اصل تمرکزه ولی بعضی از افراد Moltipotential هستند و میتونند مثل خیلی از افرادی که میشناسیم چند زمینه رو بخونند و کار کنند ، از اون طرف هم این مسئله است که تضمینی نیست اگه شما با بی رحمی سایر استعدادهای خودتون رو بکشید وروی یکی از آنها تمرکز کنید به ۱۰ درصد بالای اون حرفه می رسید !!! پس بهتره علایق خودمون رو از بین نبریم خوب چیکار میشه کرد ؟ میتونیم با هم ترکیب کنیم ؟ مثل من اگر مکانیک و نویسنده هستم و کمی هم از کامپیوتر سر در میارم میتونم یک سایت خوب در مورد مشکلات ماشین درست کنم ! خیلی از آدمهای موفق توی دنیا استعدادهاشون رو ترکیب کردند به استیو جابز نگاه کنید استعداد بیزنس ترکیب با مهندسی و هنر و ذوق طراحی و کاریزما تبدیل به اپل میشه قطعا جابز یک مدیر درجه یک و یا یک مهندس و طراح درجه یک نبوده ولی خوب همه آنها را ترکیب کرده . بهتره این ویدوی رو از سایت Ted نگاه کنید که در مورد دو نوع مختلف از انسانهاست.

امیدوارم با این حرفها قضیه را پیچیده تر نکرده باشم فقط خواستم از زاویه ی دیگری به موضوع نگاه کنم و استرس کسانی رو که احساس میکنند چند تا کار نیمه تمام بلدند پایین بیارم . من هم یکی از اون آدمها هستم . نرم افزار خوندم شغلم بازاریابی و فروش هست و به زبان انگلیسی بیشتر علاقه دارم و در آینده میخواهم یک رمان بنویسم !!! مشکلی هم با این قضیه ندارم موفق باشید

شربت معده برای سر درد

در روابط عاطفی و اجتماعی مشکل داریم ، میخواهیم با پول و شغل بهتر جبرانش کنیم ، حوصله ورزش کردن نداریم میخواهیم با قرص و تردمیل و رژیم و فرمول به تناسب اندام برسیم ، بیسواد هستیم میخواهیم با تلگرام با سواد شویم . مشکل مالی داریم میخواهیم با عجله و بیراهه رفتن حلش کنیم در زندگی عقب افتاده ایم میخواهیم در خیابان جلو بیفتیم و سریعتر گاز بدیم کلا عادت کرده ایم بیماریمان را با دارویی دیگر درمان کنیم شبیه اینکه بخواهیم برای مرض قلب قرص اعصاب بخوریم یا برای سرماخوردگی شربت معده . چون از مشکلاتمان فرار میکنیم و قبول نمیکنیم که مشکل داریم و باید آن را حل کنیم به همین دلیل مدام در حال فراریم .

وضعیت مملکت هم به این دلیل که ما جزیی از سیستم هستیم به همین صورت است

در اقتصاد شکست خوردیم به پای سیاست نوشتیم، در سیاست کم آوردیم سراغ اقتصاد رفتیم مشکلات فرهنگی داریم با دین میخواهیم حلش میکنیم . وجهه بین المللی نداریم با ورزش میخواهیم درست کنیم والی آخر …..

جلسات صنفی نرم افزار و تیری در تاریکی

عنوان : جلسات صنفی نرم افزار و تیری در تاریکی

“برای کشتی ای که مقصدی ندارد هیچ بادی موافق نیست “

مقدمه : در طول مدتی که در بخش نرم افزار و IT بوده ام (تقریبا 5 سال) در جلسات مختلفی چون جلسات سازمان نظام صنفی رایانه ای ، جلسات انجمن نرم افزاری  و دورهمی های افراد فعال در شرکتهای نرم افزار و. …کم تا بیش حضور داشته ام ; برخی از این جلسات مثلجلسات دورهمی نرم افزار سنندج صرفا برای تبادل نظرات میان یک جمع دوستانه بوده است که نقد زیادی بر آن وارد نیست هر چند خروجی این جلسات حتما می بایست به صورت مقاله و پادکست و محتوای ارزشمند در همین سایت منتشر میشد که البته شاید در آینده بتوانیم تعدادی از آنها را با کمک دوستان قرار دهیم .

در اینجا میخواهم به چند مورد اشاره کنم که باعث بی نتیجه شده جلسات صنفی شده است :

سوال مشخص :

ما همیشه از سوال مشخصی که جواب مشخصی داشته باشد فرار می کنیم و سعی میکنیم در لفافه و ابهام به طریقی موضوع را با نیش و کنایه دفع کنیم ، نیش و کنایه ای که در فرهنگ ما ریشه دارد و ادبیات ایران مملو از شاعران و عارفان و ادیبان سخنور است که نه به صورت مستقیم و عملی بلکه با نیش و کنایه و انواع آرایه ها و صنایع ادبی ملتی را سردرگم کرده اند .

این ابهام و تمایل ما به ابهام حتی در تولید محصولات نرم افزاری و نوع نگارش ما به طراحی محصول و مدل کسب و کار نمایان است که وارد این بحث نمی شویم، ولی این بار میخواهم سوال مشخص ، دقیق و واضحی از خودم و دیگران بپرسم که چرا جلسات ما بی فایده است این جلسات شامل جلسات صنفی IT یا نرم افزار می شود (مشخصا نظام صنفی و انجمن های صنفی رایانه) .

  1. نقاط غیر مشترک   :

بسیاری از اوقات پیش آمده است که اعضای مختلف دور یک میز می نشیند ولی هر کدام به دلیلی مختلف آنجا حضور دارد و اتفاق نظر برای انجام یک کار مشخص یا یک هدف مشخص وجود ندارد .

-یکی برای اینکه فضای تبلیغاتی مناسبی در اختیار ندارد سعی میکند با Show Off  و خودبزرگ بینی اسم و رسم خود را به عنوان شخص یا شرکت با زور و اصرار Bold کند غافل از اینکه تبلیغات یک علم است و پایه ای ترین اصل آن اصل مانندگاری در ذهن است نه هیجان و احساسات ،

– گروه دیگر افراد موفق و موجه و قابل احترامی هستند که متاسفانه با هیچ نظری مخالف نیستند ، غافل از اینکه باور به همه چیز دقیقا به معنی باور نداشتن به هیچ چیز است . هیچ ایده و هیچ اقدامی با مدارا و بدون اصرار و نقد و چالش به نتیجه نمی رسد . باید باور مشخصی وجود داشته باشد و از آن باور دفاع کرد اینکه به خاطر برند شخصی یا شرکت خود با هیچ کسی جر و بحث نکرد و همه را راضی کرد و عزیزم گفتن و جانم شنیدن با همه ادارات دردی از صنف دوا نمی کند .

– گروه ها و افراد دیگری عمدتا جوانترها برای آدرنالین و هیجان وارد این جلسات و بحث ها می شوند از جمله خودم که در اوایل این کار را انجام داده و این نقد را به خودم دارم و شاید کسانی دیگر نیز که مثل من بوده اند . در کل مجموعه ای از نیات مختلف پشت یک جمع یا گروه بوده است و هیچ نقطه مشترکی قابل رویت نبوده و در طول این سالها هر کسی قالیچه را به سمت خودش کشیده است .

2. تاتولوژی ارثیه شوم دولت :

در زبان ساده تاتولوژی یعنی ساعت ها در مورد یک موضوع بتوانی حرف بی خاصیت بزنی و کسی هم متوجه نشود که بی خاصیت است ، این آفت جلسات ما ارثیه شوم ادارت و بدنه دولت است که وارد صنف ما شده است و باید آن را حذف کنیم ، اکثر مصاحبه های دولت مردان در ایران حتی در سطح کارمندان جزء غرق شده در تاتولوژی است این روش برای یک دیپلمات سیاسی در یک مذاکره یا مصاحبه مطبوعاتی که نمیخواهد به صورت مستقیم و شفاف جواب بدهد خوب است ولی بدنه دولت که باید پاسخگو به ملت باشد حق استفاده از تاتولوژی را ندارد .

متاسفانه بسیاری از اعضای صنف در جلسات به همین روش تاتولوژی ساعتها میتوانند حرف های به ظاهر درست ولی بی خاصیت بزنند و این چیزی بالاتر از فاجعه است .

به عنوان مثال :

سوال : وضعیت سازمان نظام صنفی و یا انجمن صنفی کامپیوتر چطوری بوده در سال قبل ؟

 جواب : در سال گذشته ما تعداد زیادی جلسات مهم با استانداری و سایر ادارات داشته ایم جایگاه مان قوی شده است و ما را قبول دارند .

این جواب مصداق کامل تاتولوژی و سفسته است ،

با کجا جلسه داشته اید ؟

موضوع جلسات چه بوده و چه چیزی تصویب شده ؟

چه چیزی امضا شده و چه کاری انجام شده ؟

منظورتان از جایگاه چیست ؟

قوی شدن یعنی چه ؟

قبول داشتن چه معنی میدهد ؟

نتایج این قوی شدن و داشتن جایگاه چیست؟

اگر این جلسات نمود عینی ندارد پس صرفا جهت دید و بازدید دوستان قدیمی و صرف چای و شیرینی و در نهایت تشکر از همدیگر شده است ، سوال اینجاست با اعضای صنف چند جلسه برگزار گردیده و آیا دید و بازدید با اعضای صنف بهتر است بیشتر باشد یا با ادارات ؟

چه باید کرد :

به نظرم رفع این ویژگی های رفتاری میتواند تا حدودی جلسات را موثر کند همچنین :

  1. داشتن صورت جلسه و سوال مشخص
  2. توانایی و جرات اعتراف به اشتباهات در جمع
  3. تمرکز روی یک راه حل و انجام آن تا آخر به جای طرح انبوه مسایل
  4. حل مشکلات مشخص کوچک و ساده تر به جای انتخاب سنگ های بزرگ و فرار رو به جلو(بارها ما به جای جذب عضو به فکر کارهای بسیار بزرگتر و غیر قابل انجام بوده ایم چون هر چه که کاری بزرگتر باشد احساس مسئولیت به آن و استرس آن کمتر می شود و در نهایت اگر هم انجام نشد میتوانیم بگوییم من به فکر کارهای خیلی بزرگ بودم در حالیکه میدانیم در انجام کارهای به مراتب کوچکتر ناتوانیم)
  5. شفاف سازی صورتجلسه ها و اعلام تصمیمات و کارهای انجام شده در سایت
  6. و بسیاری از موارد دیگر که نیازی نیست در اینجا بیان شود چون میترسم خودم نیز گرفتار بلای شماره سوم شوم .

بدون شک تک تک اعضای صنف در به موفقیت نرسیدن کارهای جمعی مقصر بوده ایم و با فرستادن چند نفر به جلوی کارزار و تشویق کردن آنها به جایی نمیرسیم و همه ما مسئولیم . به هر حال گره عضویت یا عدم عضویت در سازمان نظام صنفی رایانه و یا انجمنهای مشابه باید به طریقی حل شود تا به جای داشتن قهرمانهای یک نفره در این صنعت شرکتهای بزرگ چند نفره و صنف و اتحادیه مستقل شجاع ، صادق و دلسوز داشته باشیم که بتواند از حقوق صنف دفاع کند .

فواد انصاری

یکی از فعالان نرم افزار سنندج

ازدواج-عدم قطعیت در زندگی و چرندیات دیگر

پ ن : لطفا دست از سر نویسنده این متن بردارید و تصور کنید این نوشته را در جوی آب پیدا کرده اید!

میتوانیم با سوالی شروع کنیم که آیا همه چیز واضح و روشن است ؟ آیا آینده یا امروز مبهم است؟

به نظر می رسد که ما هر چه از عصر حجر فاصله گرفته ایم قطعیت کمتر شده و ابهام و پیچیدگی بیشتر شده است، شاید ما دنیا را بهتر نکرده ایم ففط آن را پیچیده و سریعتر کرده ایم!

در طول این چند هزار سال بخش Neocortex مغز انسان به وجود آمده و پیچیده تر شده است، زمانی که ما در غار زندگی میکردیم موجودات اطراف خود را یا به صورت شکار می دیدیم یا به صورت شکارچی. ما تکلیفمان کاملا روشن بود یا زنده بودیم یا می مردیم (چیزی به اسم بیماری وبیمارستان وجود ندارد) همه چیز قطعی و روشن  از دست حیوانات بزرگ فرار کردیم و حیوانات کوچک را دنبال میکردیم، تمام مسایل ما دو حالته یا نهایتا 3 حالته بود و خیلی از مسایل هم یک حالت بیشتر نداشت به تدریج انتخابها بیشتر شدند شما میتوانستی شکارت را خام بخوری و یا روی آتش درست کنی. چرخ اختراع شد و شما میتوانستی محصولات خودت را به قبیله کناری ببری و ار آنجا هم محصولات جالبی بیاوری که قبلا نداشتی افزایش پیشرفت منجر به پیچیدگی بیشتر شد و انتخابهای بیشتر سردرگمی به وجود آورد.

مغز ما در حال حاضر و در خیلی از موارد به همان سبک چند هزار سال قبل فکر میکند و وقتی 2 نفر با هم بحث می کنیم باید یک نفر مغلوب شود و چیز وسطی نداریم یا من راست میگویم یا تو و نمی شود هر دو راست بگوییم!

مغزهای توسعه یافته میتوانند پیچیدگی را بپذیرند و مغزهای تکامل نیافته خیر، خوب این قضیه چه ربطی به ازدواج دارد؟

در ازدواج سنتی همه چیز در نهایتا یک هفته تمام می شد و معمولا نتایج بهتری هم داشت در قیاس با 30 درصد آمار طلاق فعلی. ازدواج فعلی انبوهی از گزینه های مختلف برای دو طرف است و هزار نوع تصمیم گیری پیچیده.

1. آیا یک دختر یا پسر قبل از از ازدواج و به صرف آشنایی میتوانند طرف مقابل خود را بشناسند؟

تا حدود زیادی خیر، انسان ابعاد پیچیده و مبهمی دارد که حتی برای خودش هم ناشناخته است بعد وجودی انسان شبیه قله یخی است که از آب بیرون آمده و تمام کوه و بدنه فکری آن زیر آب و غیر قابل دستیابی است، تمام کودکی او، رفتار و عملکرد و تمام حرفایی که در طول عمر خود شنیده یا دیده است به شکلی کامپیوتر دهنی او را تغییر داده است که با هیچ آزمایشی قابل تشخیص نیست که او چگونه تصمیم گیری خواهد کرد.

صرف دوران نامزدی یا رفاقت انسان را در معرض آزمایش هایی مثل: بیماری، جنگ، فشار عصبی شدید، ورشکستگی، و ….. قرار نمی دهد. هر عامل بیرونی شبیه اینها و یا موارد مشابه آن شخصیت و تصمیم گیری یک نفر را کاملا احمقانه و کاملا سریع و عجیب تغییر می دهد و باعث بروز عکس العملی میشود که هیچ کس از شخص انتظار آن را ندارد به خاطر همین وقتی بعد از چند سال یکی از آنها میگوید همسرم عوض شده البته عوض نشده فقط بعدی از شخصیت پنهان طرف مقابل بر اثر یک عامل بیرونی خودش را نشان داده است .  پس قبل از ازدواج دختر یا پسر به هیج وجه نمیتواند این آزمایشات را روی طرف مقابل انجام دهد و حتی اگر انجام دهد چون شرایط ساختگی است طرف مقابل میتواند به راحتی ابعاد وجودی خود را پنهان کند.

2.آیا اگر ما طرف مقابل خود را شناختیم و به درستی تصمیمی به ازدواج گرفتیم قضیه تمام است؟

خیر تصمیم به ازدواج یک start و نقطه شروع است و خوشبختی در طول مسیر زندگی با هزاران تصمیم کوچک، گذشت و فداکاری کوچک و صحبتهای کوچک تضمین می شود مسیر زندگی خوشبختی را تعیین میکند نه یک شروع درست و نه یک تصمیم.

یک تصمیم درست میتواند به نتیجه اشتباه ختم شود و یک تصمیم اشتباه به نتیجه ی درست، اگر بهترین شخص بهترین شخص را انتخاب کند ولی در مواجه با 1000 تصمیم کوچک در زندگی احمقانه برخورد کند زندگی از هم پاشیده می شود و اگر بدترین شخص بدترین شخص را انتخاب کند با تصمیم های کوچک و مثبت ذره ذره میتواند خوشبختی را به دست بیاورد.

زندگی یک کادوی آماده نیست و باید آن را ذره ذره ساخت هم خوشبختی میتواند ذره ذره درست شود و ساخته شود و هم بدبختی میتواند به همین شکل رشد کند.

در مواجه با این موقعیت فعلی ما باید مغز 3000 سال قبل خود را به فراموشی بسپاریم و عذم قطعیت را قبول کنیم و بپذیریم عدم قطعیت در زندگی در کسب و کار ذر رفتارهای روزمره .

ما نمیتوانیم طرف مقابلمان را کامل اندازه گیری کنیم نمیتوانیم قبل از شروع کسب و کار همه چیز را اندازه بگیریم باید عدم قظعیت را پذیرفت و با شفاف بودن تنها قسمتی از موضوع که به آن اشراف داریم تصمیم بگیریم.

پدیرش عدم قطعیت و تمرکز روی تصمیم های کوچک Micro action بمیتواند تا حدودی به ما کمک کند .

نامه تمام

داستان چاقوی آلمانی

” چاقوی آلمانی ”

غروب به مرکز خرید شهر رفتم . بله خودش بود یک چاقوی آلمانی که برای کشتن یک گاو کافی بود و یک خمیر دندان و یک بسته نان خریدم .امشب نیز مثل شبهای دیگر بود و باید حتما شام میخوردم و مسواکم را می زدم امشب باران شدیدی می بارید باران از ۲ ساعت پیش شروع شده بود و بدون توقف خود را به شیشه ی پنجره اتاقم میکوبید با زیر پیراهن نازکی خیابانهای منتهی به میدان اصلی شهر را از پنجره نگاه می کردم مردمی که تا ۲ ساعت پیش به آرامی حرکت می کردند و قدم می زدند زیر باران اخمو شده بودند و با سرعت میخواستند خودشان را به خانه برسانند سرهایشان پایین بود و برای اینکه یادشان رفته بود با خودشان چتر بیاورند زمین و زمان را دشنام میدادند . چند مهمان ناخوانده با سر و صورت ژولیده از درب اصلی هتل وارد شدند با خودم حدس زدم که اینها تا توقف باران در رستوران خواهند ماند و فقط از ترس باران به این مسافرخانه درجه ۳ پناه آورده اند صاحب رستوران هتل نیز این قضیه را فهمیده بود و سریع چند تا نوشیدنی و چند پرس غذا را برایشان آورد و توی عمل انجام شده قرارشان داد . نمیدانم چرا به این چیزها فکر میکردم باید به حمام می رفتم و کار را تمام میکردم به تیز بودن چاقو اطمینان داشتم ولی هیچ وقت از کثیف کاری خوشم نمی آمد اتاق را مرتب کردم و در ورودی را هم باز گذاشتم نمیخواستم هیچ پلیس احمقی در را بشکند پنجره های اتاق پذیرایی را باز کردم و هوای بارانی که البته داشت تمام می شد وارد فضای اتاق شده بود مسافرهای هتل هم بعد از خوردن غذا و بند آمدن باران کم کم داشتند می رفتند همه جا ساکت و آرام شده بود حالا من مانده بودم و شاهرگ و چاقوی آلمانی خون تمام حمام را گرفته بود چاقو واقعا تیز و تمیز بود و اصلا با هیچ کس شوخی نداشت و میتوانست بدن را مثل پنیر قطعه قطعه کند .
فردا روزنامه ها نوشتند مردی دیوانه دیشب در حمام اتاقش خودکشی کرده است و رادیو نیز ۱۵ دقیقه آخر برنامه را با یک روانشناس صحبت کرد روانشناس صدای فوق العاده مسخره ای داشت و خنده ی مزخرفی بیخ گلویش نمایان بود که نمیتوانست آن را مخفی کند . چون بحث داغی در رادیو شروع شده بود مجری به شنوندگان قول داد فردا هم این بحث را ادامه بدهند . چند روز بعد اتاق من را به یک وکیل جوان دادند که تازه به این شهر آمده بود و البته قضیه خودکشی را از او پنهان کردند تا مبادا از گرفتن اتاق پشیمان شود . غروب وکیل جوان برای خرید به فروشگاه مرکز شهر رفت چند تا تخم مرغ ویک آلبوم موسیقی راک و یک چاقوی آلمانی خرید . احتمالا شب باشکوهی داشته است .

سال ۸۷ ف. انصاری