چسپیدن به سبک زندگی

سال جدید که شروع شده فرصت ورزش کردن منظم نداشته ام  و این قضیه ناراحتم کرده است. از امشب میخواهم ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب رو به دویدن و تمرینات ورزشی اختصاص بدم چون تایم کاری و سایر فعالیتهام اینقدر زیاده که فرصت دیگری برای ورزش کردن ندارم. البته قبلش  هزار جور فکر و نقشه ریختم برای رفتن به باشگاه که عملی نشد ولی باید راهی باشه!‌

تصمیم گرفته ام به این شیوه ورزش کنم (یعنی شب ها و قبل از خواب):

  1. دویدن آهسته در محدوده خیابان به مدت ۱۰ دقیقه
  2. نرمش و حرکات کششی ۵ دقیقه
  3. ۴ راند ۴ دقیقه ای شبیه تمرینات بوکس (شادو) به این شکل که
  4. راند اول رقص پا
  5. راند دوم رقص پا و ضربات مستقیم
  6. راند سوم بوکس آزاد
  7. راند چهارم طناب زدن
  8. تا اینجا میشه ۳۱ دقیقه یا نیم ساعت
  9. بعد نوبت سرد کردن میشه و شامل ۵ دقیقه دویدن
  10. حرکات کششی مخصوص سرد کردن

به این شکل میتوانم ۴۰ دقیقه ورزش را در برنامه زندگیم دوباره بگنجانم و دوباره  لذت ببرم – شرط میبندم اگر در سلول انفرادی هم بودم مطالعه و ورزش را ترک نمی کردم و راهی برای دنبال کردن این ۲ فاکتور اصلی سبک زندگیم پیدا میکردم. جدیدا رهی را هم برای مطالعه پیدا کرده ام که میتوانم در لابه لای ساعتهای پر مشغله انجام دهم که البته ترجیح میدهم در مورد این موضوع ننویسم.

در کل بهانه ی کمبود وقت برای مطالعه یا ورزش را قبول ندارم و به نظرم عمده مشکلات ما به دلیل تنبلی است نه کمبود وقت.

 

مغز هزینه محور

بارها در بین اطرافیان و خانواده شنیده ام که انواع و اقسام ترفندهای مربوط به کاهش هزینه در آن بحث شده است.  وقتشان در پاسخ به این سوالات صرف میشود که چطور میتوانیم کمتر مصرف کینم؟ چطور میشود کمتر خرج کرد و یا موضوعات مشابه. حتی وقتی به مهمانی هم میروی حرف ها حول هزینه میچرخد نه در آمد شاید به این باور رسیده ایم که ما نقشی در درآمد خود نداریم و تنها اختیارمان در کنترل جیره و مواجب و درآمد ثابتی است که با ما می دهند.

به شخصه از این تفکری که در خانواده و اطرافیانم بوده است و خواه ناخواه روی من هم تاثیر گذاشته است رنج برده ام. و در آینده و اگر بچه ای داشتم قطعا در مورد افزایش درآمد بیشتر برایش صحبت می کنم تا کنترل هزینه به او می گویم که به افزایش درآمدش فکر کند و خودم نیز به این موضوع بیشتر فکر میکنم.

نه اینکه کنترل هزینه مهم نباشد و من هم خوب میدانم فردی که ۲ میلیون درآمد و ۱٫۵ میلیون هزینه میکند پس انداز بیشتری دارد نسبت به کسی که ۱۰ میلیون در آمد دارد و ۱۰ میلیون هم مصرف میکند. اما در بدبینانه ترین حالت در خانواده ها باید روی هر دو موضوع بحث شود نه فقط کاهش هزینه. و حتی به نظرم بیشتر باید روی روش های افزایش درآمد فکر کرد تا فرزندان ما و خود ما کم کم صاحب یک مغز درآمد محور شویم.

میراث شومی که از اکثر خانواده ها و جوامع ایرانی به ما منتقل شده میراث شومی است میراث قناعت میراث فکر کردن به کاهش هزینه ها و میراث سکوت در مقابل هر ایده و فکری که به افزایش درآمد منجر شود و میراث ترس و احتیاط سنتی در مقابل هر کار خارج از عرف و البته درآمدزایی که میتواند به درآمد ما اضافه کند.

این نوع تفکر کم کم وارد مدیران و شرکتها و کشور نیز شده است مدیری که وقتش را صرف کنترل ریال به ریال هزینه ها میکند با مدیری که در پی افزایش درآمد است ولو با ریسک و صرف هزینه بسیار فرق میکند حتی در مدیریت داخلی و دولتی هم این نوع نگرش به مسایل وجود دارد.

شاید خوشبینی باشد اگر بگویم باید مغزمان صرفا درآمد محور باشد ولی حداقل به نظرم باید تعادلی را برقرار کرد و حداقل مقداری از وقت خانواده صرف تفکر حول این موضوع باشد که چطور میتوان درآمد خود را افزایش داد و چه راهی دیگری برای کسب ثروت وجود دارد.

مزخرفات شبانه ۳

نه اینکه بعضی از مسایل را نفهمم نه اصلا اینطور نیست ولی بعضی وقتها مثل یک قطار سریع و دیوانه از ریل خارج میشوم. نه اینکه اتفاق عجیبی روی ریل افتاده باشد نه شما فکر کنید به خاطر یک سنگریزه ی کوچک است یا به خاطر سرفه راننده قطار بله دوستان به خاطر همین مسایل ناچیز و واقعیه که آدم از ریل خارج میشه و گرنه اتفاقهای بزرگ در زندگی ما آدمهای کوچک رخ نمی دهد.

امشب کمی در خیابان پیاده روی کردم و دوستم “ح” را دیدم از کنار همدیگر رد شدیم. مثل سابق من گفتم وقتت بخیر و اونهم گفت قربانت به همین سادگی این تمام اتفاقی بود که بین ما افتاد “ح” هم محله ای ما بود و بیش از ۱۷ سال است که او را میشناسم . یک نابغه ریاضی و بسیار باهوش بود که همه ی ما به او حسادت میکردیم ولی حالا اوضاعش چندان تعریفی نداشت راستش همیشه یک حالت تکراری دارد چند سال پیش دیدمش کت و شلوارش تبدیل به تیشرت راحت شده بود حدس زدم که از شغل کارمندی بیرون آمده باشد بعد یک عینک ته استکانی به او اضافه شد و بعد هم کمی شکم. راستش خیلی دیر تغییر میکند و همین باعث شده و قتی میبینمش احساس کنم ۱۷ سال و ۱۷ ماه فرقی نمیکند شاید داستانش شبیه چوخ بختیار صمد بهرنگی باشد شاید هم بهتر نمیدانم!

بعضی وقتها بین مردم احساس غریبی میکنم یعنی افرادی که اطرافم هستند نمی شناسم و آدمهای عجیب و غریبی هستند میخواهم یکی از آنها را صدا کنم و داستان زندگیش را بنویسم. شرط میبندم که خیلی از داستانها ارزش نوشتن ندارد و بعضی از مردم ۲۰ یا ۳۰ سال را مدام در حال تکرار کردن هستند نمیشود که از این آدمها داستان خوبی درآورد. به شخصه ترجیح میدهم زندگیم رو به نیستی رود ولی یکنواخت نباشد! 

امروز یک نفر را دیدم  و هوس کردم با مشت محکم بزنم زیر فکش اصلا نمیشناختمش ولی طرز ایستادنش و کج بودن گردنش حسابی وسوسه ام کرد در کل امشب فکر میکردم در یک دنیای غیر واقعی با اسباب بازیهای زیادی هستم و میتوانم هر کاری دلم بخواهد انجام بدهم حتی وسوسه شدم مردم را متوقف کنم و برایشان صحبت کنم با خودم گفتم چه کیفی کرده اند پیامبران.  یا به این فکر کردم چطور میشود همه ی آنها را طوری تغییر دهم که خوشم بیایدحتی هوس کردم دماغ کسی را که بسیار گنده بود بکشم! تقریبا مرز بین واقعیت و خیال را از دست داده بودم و در یک دنیای دیگری سیر میکردم. شاید هم شیزوفرنی یا مریضی خاصی داشته باشم ولی به هر حال چه اهمیتی میدهد و چه کسی جرات میکند به یقین اقرار کند که سلامت کامل دارد.

امروز به این فکر میکردم که دنیای ما چقدر با واقعیت تفاوت دارد؟ و ما چه حقایق عجیب و غریبی را مخفی میکنیم البته حق هم داریم. حق داریم که نقش بازی کنیم و خودمان نباشیم ولی باور کنید خیلی از انسان انرژی میگیرد وقتی حرفهایمان را مدام ویرایش کنیم یا لباسی که دوست نداریم بپوشیم یا به خاطر دیگران پستی را منتشر نکنیم و یا هر ثانیه و هر لحظه به این فکر کنیم چه کاری باید بکنم و چه کار ی نباید بکنم. شاید به همین دلیل است که ما همیشه خسته ایم بدون اینکه کاری کرده باشیم بله دوستان متقلب بودن و آفتاب پرست شدن که الکی نیست حسابی مغز و جسم را خسته میکند. و گرنه انضافا با این زندگی ماشینی ما که کاری نمیکنیم تا خسته شویم.

به راستی که زمان داروی موثر و تسکین دهنده ای است کافی است که هر بدبختی که فکر میکنی در گرداب زمان بنیدازیم بلافاصله نیست و نابود میشود- با صبر میتوانیم هم خودمان را نابود کنیم و هم مشکل را! نترسید طوری نمیشود شاید هم مشکل را فرامو ش کردیم و اینقدر پیر شدیم که به بدبختی های سابق خود بخندیم. این مزخرفات از سر شکم سیری نوشته نشده ولی شاید درمانی باشد برای این ذهن آشفته و سرگردانم.

تصمیم گرفته ام سرعتم را کم کنم گاهی اوقات متوهم میشوم که میتوانم چند کار همزمان انجام دهم و یا مثلا خیابان مشخصی را با سرعت دو برابر طی کنم یا اینکه کار ۲ ساعته ای را در ۱۰ دقیقه تمام کنم. البته جمع و تفریق بلدم ولی چه میشه کرد.

بعد از چند روز بحث کردن زودتر آرزو دارم که این انتخابات برگزار بشود و مردم دست از سیاست بردارند و بروند سر کار و زندگیشان و به روال سابق مشغول شوند. یعنی راننده تاکسی مشغول رانندگی شود و نانوا مشغول پخت نان بعضی وقتها با خودم میگویم ۸۰ میلیون تحلیل گر سیاسی در ایران چه کار میکنند؟ خوبی انتخابات اینه که هر ۴ سال یکبار برگزار میشه و ۴ سال یک بار سیاستمدارها یادشون می افته که مردم مشکلات دارند و مردم هم یادشون می افته که حق تعیین سرنوشت خودشون رو دارند والبته یک وظیفه و مسولیت سیاسی دارند که تا پای جان حاضرند به آن عمل کنند و الخ شاید هم مردم به درد همین روز میخورند که بیایند رای بدهند و بروند خانه شان تا ۴ سال بعد. ولی خوبه ۴ سال یکبار هم خوبه بالاخره تنوعیه برای خودش البته تنوع همیشه خوب نیست بعضی وقتها باعث میشه مردم Reset بشن یا مثلا طرح های نیمه تمام متوقف بشه و رییس بعدی بیاد اون رو بکوبه و از نو درست کنه.

دارم سمفونی شماره ۴۰  – Mozart رو گوش میدم نمیدونم شنیدید یا نه ولی خیلی خوبه. البته چیزی از موسیقی نمی فهمم ولی وقتی گوش میدم احساس میکنم دارم یک داستان میخونم یک شروع و یک اوج و بعد یک پایان و زیر وبم هایی که در طول موسیقی است دقیقا شبیه خود زندگی است و آرام آرام وارد روح و جانم میشود.

فردا میخواهم ساعت ۶ بیدار شم و کمی بدوم شاید هم کمی زودتر بلند شدم مثل ۵:۳۰ خیلی کیف میده ولی نه همون ۶ خوبه.خوابم نمیاد و میخوام کمی مطالعه کنم. چپ چپ نگاه نکنید دوستان این بلاگ را یک روبات یا یک واعظ یا یک همه چیز دان نمینویسد این بلاگ را یک انسان معمولی سراپا خطا مینویسد که نمیخواهد چیزی به کسی یاد بدهد و چهارچوب مشخصی را رعایت کند کلماتش چون هزاران پرنده ی مهاجر در حال کوچ از ذهن شلوغش به سرزمین جادویی اینترنت هستند.کلماتش  رها- زنده – و با جسارت درست شبیه یک انسان و درست بر خلاف یک ماشین است.

راشومون نوشته آکتاگاوا- بخش اول

راشومون و مکافات ماکیاولیسم

مشغول خواندن کتاب راشومون هستم ومیخواستم چیزی برایتان بنویسم. نویسنده این کتاب آکتاگوا است نویسنده شهیر ژاپن که در ۳۵ سالگی خودکشی کرد ولی در همین دوره کوتاه توانست ادبیات ژاپن را متحول کند. مقدمه ی ۲۰ صفحه ای موراکامی در ابتدای کتاب سرشار است از تعریف و تمجید از این نویسنده و سبک ادبیش و میتوان گفت نه تنها موراکامی بلکه عموم نویسندگان و اهالی ادبیات ژاپن احترام خاصی برای او قایل هستند.

اگر یادتون بیاد و مثل من دهه ی شصتی باشید انیمیش توشیشان را دیده اید این انیمیشن بر اساس داستان سه گنج یا گنج چهارم از اکتاگاوا نوشته شده داستان پسری که آرزوی  پول و قدرت میکنه و بعد میفهمه صبر و اتکای به نفس بالاتر از هر چیزی است(شاید همه ی ما باید دوباره این انیمیشن را نگاه کنیم و بیاموزیم).

در داستان کوتاه راشومون موضوع جالبی مطرح میشود اینکه فلسفه ی هدف وسیله را توجیه میکند یا ماکیاولیست بودن چقدر اثر گذاره. پیرزنی فقیر وارد قبرستانی میشود و موی زن مرده ای را میکند وقتی نگهبان از او میپرسد چرا این کار را میکنی میگوید میخواهم موی سرش را به عنوان کلاه گیس بفروشم٫ این کار منطقی است و من هم گرسنه هستم. اما نگهبان هم گرسنه هست و به پیرزن میگوید پس اگر من نیز لباس تو را از تن بیرون کنم و در این سرما تو را رها کنم کار من نیز منطقی است و همین بلا را سر پیرزن می آورد. شاید آکتاگاوا میخواهد بگوید اگر ما ماکیاولیست باشیم یا برای رسیدن به اهدافمان از روی دیگران عبور کنیم باید این را هم بپذیریم کس دیگری هم چنین باشد و او نیز از روی جنازه ما عبور کند.

در کتاب عصیانگر نوشته کامو. آلبر کامو به ابر مرد نیچه تاخته است و میگوید اگر تو در خانه نشسته ای و خود را ابر مرد میدانی و دیگران را حشره و ناچیز و حتی به خود اجازه میدهی که دیگران را از بین ببری باید از این موضوع بترسی که شاید همسایه ات نیز چنین فکری در مورد تو بکند.

زندگی آکتاگاوا و مقدمه ی موراکامی

در مورد آکتاگاوا بهتر است بدانید که مادر او بعد از به دنیا آوردن آکتاگاوا دیوانه شد و تا آخر عمر در طبقه ی بالایی خانه زندانی بود. و خود آکتاگاوا نیز همزمان با روان پریشی و رفتن به سمت دیوانگی هم وضعیت بد روحیش تشدید میشد و هم قدرت نویسندگیش!

قسمتی از نوشته موارکامی در مورد زندگی او

برای ذهنی به حساسی او نوشتن چنین آثاری به هیچ وجه مناسب نبود. او با وجود آمادگی برای بیماری روانی در خانواده تا آنجا که میتوانست در این راه پیش رفت. مادرش در کمتر از ۸ ماه پس از تولد او دیوانه شده و دایی و خاله و همسر برادر وی را بزرگ کرده بودند. اکتاگاوا تمام عمر خویش را با این ترس سپری کرده بود که هر آن ممکن است دیوانه شود و ثبات روحی او با ادامه تماسهای گاه به گاه با خانواده اصلی اش بیشتر به خطر افتاده بود. ما هیچ گاه به طور دقیق نخواهیم دانست که آیا روانپریشی اش که او بعدها در زندگی از آن رنج برد به واسطه عوامل ارثی- تزلزل روحی و یا ترس پنهان او از دیوانگی ایجاد شده بود. اما بیماری روحی سایه ای بسیار سنگین بر داستان های پایانی اکتاگاوا انداخته و سرانجام به خودکشی او منجر گردید. بدون شک گفتن این مطلب اغراق آمیز نخواهد بود که نوشتن چنین آثاری زندگی اکتاگاوا را به شکلی موثرکوتاه کرده  است. اما این نیز واقعیت دارد که او بدون نوشتن آثاری با این محتوا نمی توانست راهی را بیابد که به عنوان یک نویسنده مطرح باشد و آن زمان که چنین حالتی شکل می گرفت زندگی معنای خویش را برای اکتاگاوا از دست می داد. ص ۴۷ – مقدمه موراکامی

پ ن: کتاب را پرویز همتیان بروجنی به زیبایی و دقت ترجمه کرده است. همچنین موسسه انتشارات امیر کبیر کار انتشار را با طرح جلد داستانهای خارجی انجام داده است. باید بگویم راشومون اسم یک داستان ۱۰ صفحه ای از ۴۰۰ صفحه کتاب است و این کتاب یک مجموعه داستان از بهترین نوشته های اکتاگاواست.

 

گفت و گوهای انگلیسی

قبلا هم گفته ام که بیش از ۴ سال از جلسات Talk Show دوستانم میگذرد ولی متاسفانه اخیرا دور هم جمع نشده ایم ولی چند جلسه ای است که آن را آنلاین برگزار میکنیم. این تصویر دوشنبه شب است که امین آرامش عزیز به ما افتخار داد و به صورت آنلاین خدمتش بودیم. به همراه امید و سیروان عزیز و برادر امید که اسمش زاهد کمانگر(مدرس زبان) است و در تصویر نیست. زبان انگلیسی من در حد افتضاح است و به گرد پای دوستان هم نمیرسد و ادعایی هم ندارم فقط تلاش میکنم که آن را بهتر کنم و جدا به یادگیری زبان علاقه دارم و تا جایی که خودم را میشناسم همیشه پشت کارم ۱۰۰ قدم جلوتر از هوش و استعدادم بوده است. و هیچ موقع گیرایی و ذکاوتی نداشتم فقط با سماجت و پرویی 🙂 میتوانم چیزی را یاد بگیرم.

بحث دوشنبه شب ۲ موضوع جالب داشت. اول اینکه چطور میتوان بین مطالعه و خانواده و کار تعادل برقرار کرد و در واقع مشکل شخصی من بود که می بایست زمانم را بین این ۳ فعالیت تقسیم میکردم. امید پیشنهاد داد که کتاب Deep Work را بخوانم و میگفت صبح زود مثل ساعت ۶ تا ۹ صبح روی یادگیری کار کن و ۹ تا ۵ فقط کار کن و ۵ عصر تا شب و وقت خوابیدن را صرف خانواده کن که البته منطقی به نظر میرسه.

بحث دوم هم در مورد انحصار بود و اینکه چطور میتوان در بازار با انحصار مقابله کرد که امین آرامش خاطره ی جالبی تعریف کرد: میگفت میخواستم یک Recorder سونی بخرم و قیمتهای دیجی کالا خیلی بالا بود و با اولین سرچ اسم سایتی را دیدم که بالاتر از دیجی کالا قرار داشت ولی فقط Recorder سونی میفروخت و هیچ محصول دیگه ای هم نداشت در واقع روی همین محصول تمرکز کرده بود. به نظرم ما اگر در فضای فیزیکی همه چیز فروش و یا همه چیز دان هم باشیم در فضای آنلاین باید رویکردمان را عوض کنیم و تمرکز کنیم.

آیا انحصار قابل شکستن است؟

من هم مثل شما از موفقیت برندهای ایرانی خوشحالم و برندی مثل دیجی کالا را همیشه تحسین کرده ام ولی تصور کنید که شما صاحب یک فروشگاه کامپیوتر یا موبایل یا وسایل دیجیتال هستید اونوقت شاید دل خوشی از دیجی کالا نداشته باشید. البته قطعا توصیه نمیشود که دیجی کالا را هک کنید یا مثلا یک کپی از روی این سایت درست کنید و یا از طریق مجمع صنفی و اتحادیه از دیجی کالا شکایت کنید و به خیابان بروید!

به تازگی در شرکتی مشغول هستم که بخشی از آن فروشگاه است و فروش PC و لپ تاپ و … انجام میدهد. به این فکر کردم که چطور میشود مشتریان داخل استان و شهر خودمان را حفظ کنم و آنها را بیشتر کنم طوری که فروشگاه ما را به دیجی کالا ترجیح دهند.

اول از همه من به مزیتهایی که داریم فکر میکنم. راستش را بخواهید قیمت دیجی کالا بسیار پایین است و ما در مواقعی که بخواهیم رقابت کنیم سعی میکنیم قیمتمان حداکثر ۲۰ هزار تومان بالاتر از دیجی کالا باشد چون به هر حال اگر دیجی کالا هم بخواهد لپ تاپ یا … را برای مشتری بفرستد باید مشتری شبیه همین مقدار را هزینه پستی بدهد.

یکی از دلایلی که قیمتهای دیجی کالا پایین است اینه که اونها به صورت عمده و نقدی مثلا ۱۰۰۰ لپ تاپ از یک نوع مشخص را میخرند و مستقیم به وارد کننده اصلی میگویند که از این مدل هیچ لپ تاپی نفروشید ولی بدی که این روش داره اینه که بعد از مدتی پس مانده های انبار باقی می ماند و بازار اشباع شده است به همین خاطر دیجی کالا هم سعی میکند با پیشنهاد ویژه این موارد را زیر قیمت بفروشد.

خیلی از وقتها ما سایت دیجی کالا و قیمتهایش را بررسی میکنیم و بر اساس آن محصولاتی را میخریم که در دیجی کالا ناموجود است و ما چون به اجناس موجود و قیمتهایشان دسترسی داریم میتوانیم این کار را به خوبی پوشش بدهیم.

بعضی از مشتریان نمی توانند نقدی خرید کنند اینجا همانجایی است که فروشگاههای آنلاین به کلی از دور خارج میشوند ولی فروشگاه ما با پرداخت های دو ماهه و سه ماهه یا چک معتبر کنار می آید البته مقداری هم قیمت را بالا میبریم.

در کنار خدمات شرکتهای گارانتی ما بخش خدماتی داریم که میتواند همیشه به کمک مشتریان بیاید و لپ تاپ های حتی بدون گارانتی را نیز به خوبی تعمیر کند و سالم تحویل مشتری دهد. یا قسمت خدمات میتواند میتواند نرم افزارهای مورد نیاز کاربر را برای مشتری نصب کند.

معمولا چون مشتری از مرجوع کردن لپ تاپ به گارانتی و تعمیرات و… می ترسد فروشگاه ما این کار را به خوبی برای مشتری انجام میدهد و حتی مشتریان با دیدن قیمت بالاتر و صرفا به خاطر اطمینان از پشتیبانی و پاسخگویی ما فروشگاه را به دیجی کالا ترجیح میدهند. البته که در آینده قطعا در کنار فروشگاه فیزیکی یک سایت درست میکنیم و شرح نکات مهم آن را هم اگر توانستم مینویسم.

در خصوص رقابت سایر فروشگاههای آنلاین با همدیگر به نظرم جوابهای واضحی وجود دارد ما نمی توانیم دیجی کالا شویم یا با این فروشگاه رقابت کنیم نیازی هم به رقابت با این غول دیجیتال کشور نیست ولی میتوانیم در یک بخش از بازار و با تمرکز روی یک محصول به موفقیت برسیم. سایت دیوار یک سایت تبلیغاتی همه جوره است ولی شما اگر بخواهید ماشین بخرید ترجیح شما سایت با ما است یا دیواریا اگر بخواهید کتاب بخرید چه ؟ سراغ دیجیکالای همه چیز فروش میروید با کتابفروشی فردا و آدینه و … پس یکی دیگر از راههای شکستن انحصار غولهایی مثل دیجی کالا تمرکز روی بخش کوچکی از بازار و موفقیت ۱۰۰ درصدی در آن است.

تمرکز روی بخش کوچک بازار را اصلا شوخی نگیرید همین  Base Camp  با ۴۰ یا ۵۰ نفر نیرو غول نرم افزاری مایکروسافت را توانست در محصول مدیریت پروژه و Microsoft Project شکست دهد و داستانشان را هم در کتاب Rework نوشته اند. پس همه چیز خوارهای انحصار طلب را میتوان با تمرکز روی بخش کوچکی از بازار به عقب راند و این اتفاق بارها و بارها چه در سطح کلان و چه در سطح کوچک در ایران و دنیا اتفاق افتاده و خواهد افتاد. وروزی میرسد که همه چیز دانها و همه چیز فروش ها توسط متخصصان متمرکز تکه تکه خواهند شد و انحصارشان را از دست میدهد. همانطور که همین اتفاق برای رسانه ها و پایگاههای خبر رسانی افتاد.

با وجود هیاهویی که اطراف دیجی کالا است٫ باید بگویم شرکتهایی مثل بوتان و دمنده و پگاه و … برایم قابل احترام تر است چرا که دیجی کالا در نهایت منجر به چاق شدن برندها و شرکتهای خارجی در دراز مدت خواهد شد و جز واسطه گری و توزیع چیز مخصوصی در آن نمی بینم در حالیکه شرکتهای دیگری که مثال زدم بدون هیاهو و بدون اسم و رسم مشغول صادرات محصولات خود به سایر کشورها و حتی اروپا و کشورهای پیشرفته هستند و در کنار تامین بازار داخلی ارز آوری میکنند و ارز وارد کشور میکنند.

به هر حال در هر کسب و کاری راهی برای پیشرفت و فروش بیشتر و موفقیت هست و باید تلاش کرد که این مسایل را حل کرد و بیشتر فکر کرد. صرفا تسلیم شدن در مقابل غولهای بزرگ و یا کف زدن و تشویقشان نمی تواند کسب و کار شما نجات دهد. تغییر شغل و سوییچ کردن هم به درد شما نمی خورد چرا که در شغل دیگر هم یک انحصار طلب دیگر وجود دارد پس باید مزیتهای خودتان را پیدا کنید و روی آنها کار کنید. فکر کردن و بررسی کسب و کار باعث بهتر شدن موقعیت شماست و هیچ چیزی مثل چالش های این چنینی نمی تواند شما را به تلاش وا دارد.

پ ن :

شاید تلاش تمام شهرهای ایران برای رونق کسب و کارشان غولهای بزرگ مرکز نشین را وادار کند تا از بازار محدود و آسان داخلی به سمت خارج کشور بروند. قبلا که در شرکت نرم افزاری بودم و می دیدم یک شرکت بزرگ نرم افزاری که سهامش وارد بورس شده و همه میشناسند مشغول گرفتن پروژه های شهرستان ها و استانهای دیگر است خیلی افتضاح است وقتی چنین شرکتی هنوز مثل بچه ای پستان مادرش بمکد و نتواند ۱ دلار از بازار بین المللی سود کسب کند . پس این همه متخصص و شو آف و سرمایه و رانت دولتی به چه کار می آید؟ بعد از ۳۰ سال کار و گرفتن این همه پروژه دولتی دنبال مناقصه اداره شهرستان علی آباد هستید؟ این که نشد کار. اداره علی آباد را برای همان شرکت علی آبادی بگذارید چرا که در دراز مدت قطعا باید استراتژی و نوع نگاهتان در مورد آینده عوض کنید و به نظرم آینده متعلق به شرکت های کوچک و چابک است که با تمرکز روی Niche Market غولهای انحصار طلب و چاق را زمین می زنند. البته همه ی غولها چاق نیستند و همه ی کوچک ها چابک نیستند!

 

کالیبراسیون مداوم

رفتن از یک شرکت کوچک به شرکت بزرگتر و یا بالعکس یا رفتن از بخش دولتی به خصوصی و یا از خصوصی به دولتی از کارآفرین بودن تبدیل به کارمند شدن و یا از کارمندی به کارآفرینی. مسخره به نظر میرسه ولی همه ی این موارد را تجربه کردم و هر بار وقتی از یک وضعیت به وضعیت دیگر رفته ام کالیبره شده ام.

مثلا وقتی از بخش دولتی به خصوصی رفتم احساس میکردم که باید پول مفت بگیرم و میتونم تمام وقتم را هدر بدهم و به خودم مربوط است و کارفرما باید سر برج به من حقوق بدهد!

از بخش خصوصی وقتی به بخش دولتی رفتم پیگیر مسایل زیادی میشدم که ربطی به من نداشت و یا به مدیر اداره پیشنهاد بهبود سیتم می دادم! یا کارمندان را نصیحت میکردم یا میخواستم بعضی از هزینها ی اداره را خودم دستور بدهم که انجام بدهند چون فکر میکردم لازمه!

الان که از شرکت کوچک به یک شرکت بزرگ رفته ام باز هم کالیبره هستم اما یک کالیبره مثبت یعنی در شرکت فعلی که یک شرکت نسبتا بزرگی است من به عادت سابقم پیگیر همه ی فروش های ریز و درشت میشوم و حتی از ۱۰ هزار تومان هم نمیگذرم. و چون در شرکت قبلی بازارمان شبیه بیابان بی آب وغلف بود و ما به به یک قطره آب هم چنگ میزدیم و دلخوش بودیم  مثل چینی ها کار میکردیم و خیلی مقتصدانه مصرف میکردیم اینجا هم همین کار را میکنم و هیچ فروش و مشتری را رها نمیکنم و به شکلی حریصانه رد پول و فروش را میگیرم.

این کالیبره شدن آخری به نفعم تمام شده است و باعث شده مدیر شرکت و همکاران از من راضی باشند چرا که ایمان دارند کسی که کار فروش را میکند با اصرار و تلاش مشتریان و فروش ها را پیگیری میکند و قراردادها را به نتیجه میرساند.

به نظرم توانایی فروشنده در تعقیب Lead های فروش مشخص میشود و توانایی او در تبدیل مشتریان با احتمال ۱۰ درصد به ۱۰۰ درصد است و گرنه جواب مشتری را دادن و انجام فروش های ۱۰۰ درصد و اتوماتیک را رو بوتها هم میتوانند انجام دهند و این نوع فروش سنتی شده است.

به نظرم در بازار شلوغ و رقابتی امروز باید از أب کره گرفت و ۱ درصد شانس را هم تعقیب کرد.