خوشبینی و شکار گوزن

خوشبینی اساس مسایل اقتصادی است و اگر حرف مرا باور می کنید بنیاد زندگی بر اساس خوشبینی و امید به آینده شکل گرفته است. مشغول خواندن کتاب “حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد” نوشته ی یانیس واروفاکیس هستم. واروفاکیس کتاب دیگری دارد به اسم ریاضت اقتصادی که البته مشتاقم بعدا آن را بخوانم همچنین او وزیر اقتصاد یونان در سال ۲۰۱۵ بوده و احتمالا کتاب دومش در مورد ریاضت اقتصادی یونان در آن دوره است. 

در این کتاب به داستانی از روسو اشاره میشود که می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد. فرض کنید ۱۰ نفر شکارچی به جنگل می روند تا یک گوزن شکار کنند شکار این گوزن باعث میشود تا یک ماه زنده بمانند و نکته ماجرا اینجاست که برای شکار این گوزن و محاصره حیوان به روش مغولها باید ۱۰ نفر توان و توجه شان را روی گوزن بگذارند، اگر یکی از شکارچی ها نسبت به این هدف بدبین باشد و از ترس خود دنبال شکار خرگوش برود خرگوش میتواند یک روز او را تامین کند ولی ۹ نفر دیگر قطعا از گرسنگی خواهند مرد چون نمی توانند گوزنی شکار کنند. 

مصداق این داستان را میشود در کسب و کار و در شرکت های مختلف دید. اگر استراتژی شرکت که همان شکار گوزن است توسط همه ی کارکنان دنبال نشود موفقیتی به دست نخواهد آمد. مثلااگر یکی از کارمندها مواقعی که بیکار است به دنبال شغل دوم باشد یا فلان مدیر شرکت به فکر ساخت وساز باشد و هر کسی خرگوش خود را دنبال کند دیگر امیدی به شکار گوزن نیست.

در جامعه ای که در آن زندگی میکنیم به همین شکل اگر آزادی به عنوان یک مطالبه برحق را شکار گوزن فرض کنیم که به نظرم مهمترین رکن اساسی یک کشور است وحتی مقدم تر از عدالت،تورم،مسایل اقتصادی، فساد و اعتیاد و … است چون تنها با داشتن آزادی و حق اعتراض میتوان جلوی بی عدالتی، فساد و .. ایستاد. 

اگر اکثریت مردم ایران سطح مطالبات خود را بالا برده و خواهان آزادی سیاسی،آزادی بیان و آزادی عقاید شوند همه میتوانیم گوزن بزرگی شکار کنیم. اینکه در این شرایط بحرانی کشور مردم فقط کلاهشان را بگیرند که باد نبرند یا به فکر مهاجرت و … باشند اگر چه اجتناب ناپذیر است اما همه ی این تصمیمات از نوع شکار خرگوش است. انتظار نمیرود همه ی مردم ایران آزادی را مطالبه کنند اما اگر قسمت اعظمی از آنها دنبال شکار گوزن باشند یا با آگاهی بخشی سطح مطابات مردم را جهت داد و آن را بالا برد این امید به وجود می آید که این سرزمین کهن روزی بالاخره رنگ آزادی را ببیند.

محمد مسعود که شرح زندگی او  در رادیو تراژدی نقل شده یک جمله معروف دارد که میگوید ” ایران توالی هرج و مرج و استبداد است که یکی پس از دیگری می آید و تاریخ همیشه تکرار میشود” شاید این تاریخ ناخوشایند به این دلیل به وجود آمده که هر کسی به فکر شکار خرگوش خود بوده است.

اما من به شکار گوزن خوشبین هستم و از شما نیز میخواهم با مطالبه آزادی در این راه گام بردارید. به نقل از بنجامین فرانکلین “آنان که آزادی را فدای امنیت میکنند نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را”

 

پادکست باز

توی دو سال و نیم که کست باکس رو نصب کردم به پادکستهای مختلف فارسی و انگلیسی گوش داده ام. تو کست باکس یک منو وجود داره به نام Listening State  که مشخص میکنه من تا امروز ۷۱۳ ساعت پادکست گوش دادم یعنی تقریبا روزی یک ساعت. به واسطه ی شغلی که دارم یعنی فروش سخت افزار کامپیوتر و همینطور سرور و تجهیزات شبکه و لپ تاپ و … خیلی نیازه که حتما خودم رو به روز نگه دارم.

این سه تا پادکست رو هم به همین خاطر (شغل و حرفه ام) دنبال میکنم

بینوشا یک پادکست خیلی خوبه که اخبار روز دنیای کامپیوتر رو توضیح میده واینکه توی دنیا و بازار ایران چه خبره و چه چیزهای جدیدی اومده.

سخت افزار کست رو هم به تازگی پیدا کردم و البته قبلا مشتری سایت و کانال تلگرامی سخت افزار مگ هم بوده ام. و این پادکست هم متعلق به سایت سخت افزار مگ است.

تک چی یک پادکست خوب که به گزارش رویدادهای کامپیوتر و اخبار تکنولوژی میپردازه و توسط شهروز چرکچی مدیریت میشه

از کار و کامپیوتر که بگذریم چند تا پادکست دیگه هم گوش میدم و دنبال میکنم (درحال حاضر) که میتونم اسمشون رو اینجا بنویسم.

پادکست معجون که مسعود فهیمی اون رو اجرا میکنه و به شرح وقایع تاریخی جهان میپردازه وقایعی مثل انقلاب اکتبر شوروی – جنگ فنلاند با ارتش سرخ و یا معاونت دیک چینی در زمان حمله آمریکا به افغانستان و عراق . این پادکست رو هم به تازگی پیدا کردم و به قول خودشون یک نوشیدنی خوشمزه و عبرت آموزه

Business English Pod این هم از اسمش مشخصه که کاربرد انگلیسی رو برای مصاحبه شغلی و یا غیره در کسب و کار و موقعیتهای تجاری توضیح میده و خیلی روان و ساده اینکارو میکنه.

رادیو سرخ ترکیبی از هنر و ادبیات که هر بار یک موضوع رو با بریده هایی از کتاب ها و موسیقی های جالب و شعرهای خوب توضیح میده موضوعاتی مثل انتقام، عشق وپوچی و تنهایی و …

رادیو فول استک: مصاحبه با برنامه نویسها و مهنسان کامپیوتر که در جاهای مختلف دنیا زندگی میکنند و توی شرکتهای خارجی عموما موفق هستند. در خصوص مسایل فنی و کاری

پادکست رخ: بیوگرافی افراد برجسته از گاندی تا فروغ فرخزاد

 IELTS Podcast در مورد امتحان آیلتس و نمونه مصاحبه ها و تست ها و…

آموزش زبان انگلیسی با امین این اسم یک پادکست آموزشیه که استاد با حوصله و خوبی اون رو اداره میکنه

تراژدی پادستی در مورد ناکامی اشخاص برجسته در طول تاریخ است کارخونه دارهایی که در انقلاب ۵۷ ورشکست شدند و یا خیلی های دیگه. محوریت پادکست به غیر از یک شماره که در مورد محمود درویش بود همه ایرانی هستند.

دغدغه ایران هم یک پادکست عالی است که قبلا سامان عزیزی تو بلاگش معرفی کرده این پادکست رو محمد فاضلی مدیریت میکنه. همه ی اپیزودهاش رو گوش دادم و وقتی گوش میدم احساس میکنم توی کلاس دانشگاه نشسته ام.

رواق،رادیو گیگ و سکه و دفیله رو هم که قبلا معرفی کرده بودم.

بقیه پادکستهای انگلیسی هم

Effortless English Podcast

HBR Ideacast

TED Radio Hour

ESL Podcast

Culips Everyday English Podcast

خلاصه اینکه حین رانندگی و یا در زمانهای مرده حتما پادکست گوش کنید. بعد از یه مدت مثل من اعتیاد پیدا میکنید.

 

 

 

مهره حیاتی، هر کس کلاه خودش را بگیرد تا باد نبرد

مهره حیاتی: آیا غیرقابل جایگزین هستید؟مهره حیاتی: آیا غیرقابل جایگزین هستید؟ by Seth Godin
My rating: 1 of 5 stars

مزخرف بود. مهره حیاتی در شرکت خود باشید طوری که نتوانند شما رو اخراج کنند. همین! ست گودین این جمله را با آب بندی تبدیل به یک کتاب کرده بود.
نظرات افراطی این کتاب ضد کار گروهی و تیمی و همچنین مانع توسعه نیروی انسانی و ترویج آموزش بین کارکنان و در واقع باعث انسداد مسیر دانش و تجربه میشه. متوسط ها و افراد پایین رده شرکت را باید آموزش داد که اونها هم بالا بیایند نه اینکه به چند مهره حیاتی شرکت دلخوش بود و بقیه را اخراج کرد. کیفیتی که گودین در مورد مهره حیاتی توضیح میده و در واقع این ابر قهرمانی که میگه شبیه یک کارآفرین است که امروز یا فردا شرکت خود را خواهد ساخت. هیچ گونه متریک و گزارشی که ثابت کنه یک نفر مهره حیاتی است در کتاب وجود نداره و فقط کلی گویی شده. ما می دونیم توی این دنیای بزرگ برای جانشین استیو جابز هم تیم کوک پیدا میشه و تصور بدون جایگزین شدن فقط مناسب کارمندان رسمی ادارات ایران است که واقعا هیچوقت به خاطر کم کاری اخراج نمیشن اینها مهره های حیاتی واقعی هستند.
کامو یکبار گفته بود. کسی که ابر مرد نیچه را بخواند احساس میکند خودش ابر مرد است و همه را باید کشت غافل از اینکه همسایه ی او نیز احساس میکند که ابرمرد است و روزی سراغش می آید.
شرکتهای فعلی در ایران بیشتر به همدلی،کار گروهی،توسعه نیروی انسانی و آموزش،داشتن ویژن و انگیزه نیاز دارند.مهره حیاتی بودن یک تصور کوتاه مدت صرفا برای مقابله با اخراج شدن است. وگرنه همه میدانند که همه با هم باید برنده شوند و هیچ کسب و کاری بدون همکاری و کارگروهی به نتیجه نمی رسد. مهره حیاتی یعنی نگذاریم بقیه رشد کنند و به ما برسند چون اونوقت دیگه ما مهره حیاتی نیستیم.

ولی واقعیتش اینه که ما به سیستم نیاز داریم نه ابرمرد. بی خیال ست گودین، قصد جسارت ندارم ولی خودت هم میدونی که این راهش نیست!

View all my reviews

پیچیدگی در مدیریت منابع انسانی

به تجربه برای من ثابت شده است که مدیریت منابع انسانی دشوارترین جنبه ی اداره ی یک کسب و کار است و این موضوع نیاز به برنامه ریزی دقیق و استفاده از افراد متخصص این رشته دارد. متاسفانه ارزیابی کارکنان اگر به اشتباه انجام شود باعث سردرگمی و گاهی بروز رفتارهایی مثل مخفی کاری،چاپلوسی،فعال نمایی،دروغ، نخود هر آشی شدن و …. می شود.

فرض کنید مدیر یا مدیران یک شرکت در جلساتی که برگزار میشود اذعان کنند که برای ما فداکاری و دلسوزی کارکنان اولویت دارد و کارمندی لایق و شایسته است که احساس کند شرکت متعلق به خودش است و در واقع مدیر شرکت است نه کارمند شرکت و برای خود کار میکند. چه توصیه ای خوبی! ولی فردا وقتی که درب شرکت باز میشود میبینیم که حسابدار با مستخدم شرکت مشغول جروبحث است حسابدار از نحوه نظافت ناراضی است و اصرار دارد که کف زمین باید دوباره شسته شود. مدیر واحد تعمیرات در جلسه ای فریاد میکشد که این چه وضع فروش است و فروش باید به شکل دیگری باشد.

فروشنده نیز در کار پروژه هایی اجرایی دخالت کرده و به مدیر پروژه واحد فنی میگوید که برآورد قیمت ها باید عوض شود چرا که با این برآورد نه تنها سود نمیکنیم بلکه ۱۰ درصد هم زیان میکنیم اصلا برآورد را بدهید خودم مینویسم. چه اتفاقی افتاد!؟ همانطور که مدیر شرکت میخواست همه اعضای شرکت دلسوز شدند و احساس کردند دارند برای خودشان کار میکنند و مدیر شرکت هستند.

فارغ از درگیرهای پیش آمده در این سیستم به مرور زمان کوچکترین ارزشی برای تخصص افراد باقی نمی ماند و همه یک شبه به آسمان عروج میکنند این همه مدیر دلسوز و جای خالی متخصصی که سرش به کار خود گرم است و نه کار دیگران. به نظرم احساس مسئولیت به معنی انجام وظایف خود به بهترین شکل ممکن است نه اینکه وظایف خود را فراموش کرده و مشغول فعال نمایی،چاپلوسی، ویا دخالت در کار دیگران شویم.

این روزها احساس میکنم که رفتار حرفه ای در محل کار پیش نیاز هر آموزشی است و البته مدیران شرکت به جای کلی گویی و به بیراهه بردن کارکنان باید با اطلاعات و آمار دقیق و همچنین استفاده از علم روز مشغول مدیریت منابع انسانی شوند چرا که این کار از حساسیت بسیار بالایی برخوردار است.

کودتا اثر یرواند آبراهامیان

به تازگی کتاب کودتا را تمام کردم و از خواندن این کتاب روان و خوب لذت بردم. یرواند آبراهامیان در این کتاب نگاهی انداخته است به وقایع و اتفاقاتی که منجر به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد. از قرارداد سال ۱۳۱۲ که رضاخان با دولت انگلیس بست تا سرکوب دولت مصدق و سالهای بعد از کودتا.

واقعه کودتا خود تنها ۱۰ درصد کتاب را شامل می شود و حجم بیشتر کتاب در مورد دعواهای مصدق با شرکت های نفتی و همچنین اوضاع سیاسی بین سالهای ۱۳۲۰ یعنی زمانی که محمد رضا پهلوی بر سر کار آمد تا سال ۱۳۳۲ و ساقط شدن شدن دولت مصدق است.

تاریخ شفاهی ایران  

قبل از اینکه در مورد کتاب بنویسم خواستم تاریخ شفاهی ایران را به شما معرفی کنم این پروژه عظیم به ابتکار و کوشش حبیب لاجوردی و در دانشگاه هاروارد انجام گرفته است. هزینه مالی این پروژه ۷۵۰ هزار دلار بوده که به ترتیب توسط گروه های زیر تامین شده است:

بنیاد فورد ۵۰ هزار دلار

شرکت های خصوصی و ایرانیان مقیم ایران و اروپا ۴۰۰ هزار دلار

سازمان موقوفه ملی برای علوم انسانی ۳۰۰ هزار دلار

در این مجموعه با ۱۳۴ نفر صاحبه شده است.

تاریخ شفاهی چپ ایران

دومین پروژه تاریخ شفاهی ایران نیز به کوشش حمید احمدی و در برلین آلمان تهیه شده است. مجموعه ای سترگ و ارزشمند بالغ بر ۱۱۰۰ ساعت مصاحبه که تعداد افراد شرکت کننده ۱۱۵ نفر بوده است.

منابع کتاب کودتا

آبراهامیان در تحقیقات خود از منابع مختلفی سود برده است که میتوان به تاریخ شفاهی ایران،اسناد منتشر شده در وزارت امور خارجه انگلستان و آمریکا مربوط به سالهای کودتا و همچنین آرشیو روزنامه های داخلی و خارجی بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ اشاره کرد. اگر چه نویسنده توضیح میدهد پیدا کردن اسنادی در خصوص کودتای ۲۸ مرداد و نحوه وقوع آن بسیار مشکل است و سازمان سیا و MI6  به شدت در مقابل انتشار آن مقاومت میکنند. به خاطر همین بوده که شرح کودتا و روز واقعه به مراتب حجم کمتری از کتاب را اشغال میکند.

مصدق و همراهانش

کمتر زمانی پیش می آید که یک شخص از هر لحاظ موجه به نظر برسد و مورد قبول تقریبا همه ی مردم قرار بگیرد. مصدق چنان نفوذی در میان مردم داشت که سرویسهای جاسوسی انگلستان او را با گاندی مقایسه میکردند و محمد رضا پهلوی آشکارا در مقابل چنین شخصی احساس ضعف میکرد.

پدر مصدق وزیر دفتر ناصرالدین شاه قاجار و مادرش از خاندان سلطنتی قاجار بود. از نگاه عوام او یک اصیل زاده به شمار میرفت و در میان دربار نیز از احترام بسیاری برخوردار بود. مصدق دکترای حقوق خود را از سوییس گرفته بود و بعد از بازگشت به ایران چند کتاب درباره ی حقوق بین الملل نوشت و هر جا که توانست ازسیاست های رضا شاه ودیکتاتوری او انتقاد کرد. به همین سبب قشر تحصیلکرده و روشنفکر نیز او را دوست داشتند.

مصدق مشهور به پاک دستی بود و تا آخر عمر خود نیز ساده زیستی خود را حفظ کرد. اگر چه دشمنان او بارها خواستند او را بخرند ولی از انجام این کار ناتوان بودند مصدق خریدنی نبود و آنچنان با شرافت زندگی میکرد که حتی درمیان اسلامگرا ها و عوام نیز با وجودیکه مذهبی نبود از احترام خاصی برخوردار بود. مبارزه او با رضا شاه و زندانی شدنش اعتبار او را نزدگروه های چپ و مخالفان رادیکال حکومت هم بالا برده بود به طوریکه حزب توده بارها درکنارمصدق قرار گرفت و خلیل ملکی گفته بود که من تا دروازه های جهنم نیز با شما خواهم آمد.

چهره تکیده و سالخورده مصدق چنان کاریزمایی از او ساخته بود که حتی پس از کودتای ۲۸ مرداد نفوذ و مقبولیت خود را میان مردم حفظ کرده و از او یک نیمه خدای محبوب ساخته بود.

اطرافیان مصدق را عموما تکنوکرات ها و تحصیلکرده های جوان تشکیل می دادند که اغلب آنها در فرانسه تحصیل کرده بودند. دکتر فاطمی،دکتر سنجابی،زیرک زاده و …. که  این افراد جبهه ملی را تشکیل دادند و البته بعضی از افراد همراه مصدق شامل بقایی از حزب زحمتکشان، کاشانی که پیش تر از همراهان مصدق بود و.. با تطمیع انگلستان و ساپورت مالی MI6 به مخالفان مصدق پیوستند.

اعتصاب های شرکت نفت و حزب توده

موضوعی که کمتر به آن اشاره شده نقش اعتصابات کارگران شرکت نفت در تسریع ملی شدن نفت است. اعتصاب کارگران با سازمان دهی حزب توده صورت گرفت و موجب تضعیف شرکت انگلیسی و سراسیمه شدن حکومت پهلوی شد. در سال ۱۳۲۵ و در ماه اریبهشت بزرگترین اعتصاب کارگری ایران به رهبری حزب توده صورت گرفت و در همان سال و در تیر ماه دوباره اعتصابات از آغاجاری شروع شد و موجب کشته شدن ۴۶ نفر و زخمی شدن ۱۷۰ نفر شد. مصدق از این فرصت برای یکدست کردن مجلس نمایندگان فشار بر شاه و شرکت های انگلیسی به خوبی استفاده کرد. تاثیر این اعتصابات در ملی شدن نفت و همچنین نفوذ حزب توده در میان کارگران توسط آبراهامیان به خوبی شرح داده شده است.

حزب توده در آن سالها میتوانست با یک فراخوان عمومی و پخش اعلامیه هزاران نفر را به خیابانهای تهران بکشاند و یا اعتصابات بزرگ کارگری را سازماندهی کند. همچنین میان کادر نظامی ارتش ۵۰۰ نفر افسر داشت و حتی به گفته نویسنده پتانسیل انجام یک کودتای نظامی را هم داشت که البته بعدها کیانوری این موضوع را رد کرده و گفته بود وجود ۵۰۰ نفر در مقابل ۵۰ هزار نفر افسر و کادر نظامی ناچیز بوده و ما نمی توانستیم برای جلوگیری از کودتا اقدامی کنیم یا از مصدق آنچنان که شایسته بود دفاع کنیم.

مذاکره با انگلستان و شرکت های نفتی

مصدق بعد از نخست وزیری شروع به مذاکره در خصوص مالکیت نفت کرد و دعوای هر دو جناح بر سر مسئله کنترل بود. مصدق سیاست های موازنه منفی را اجرا میکرد این سیاست ها که بر پایه امتیاز ندادن به هیچ کس بود باعث شد زمانی که حکومت شوروی در خواست امتیاز نفت شمال را کرد مصدق مخالفت کند و او همین رویه را در مقابل انگلستان نیز تکرار کرد. بر خلاف او قوام السلطنه در دوره نخست وزیری خود دنباله رو سیاست موازنه مثبت بود و مشغول راضی نگه داشتن همه ی طرف های دعوا میشد و تقریبا هر کس هر امتیازی را که میخواست به او میداد.

دعوای ایران و شرکت نفت انگلستان به دادگاه لاهه کشیده شد.مصدق طی یک نطق به یاد ماندنی که به زبان فرانسه ایراد شد روی دو موضوع مهم تاکید کرد اولی اینکه دعوای مذکور میان یک شرکت و یک کشور است نه بین دو کشور و طبق قانون بین الملل نیازی نیست که در دادگاه لاهه این موضوع مطرح شود. دوم اینکه قرارداد نفتی ایران در سال ۱۳۱۲ و دوره رضا خان بسته شده است و در آن زمان ایران زیر سلطه یک دیکتاتوری نامشروع بوده و وضعیت حال حاضر فرق دارد.

پس از کشمکش های فراوان که شرح آن در کتاب آمده است سرانجام دادگاه لاهه حق را به ایران داد و دفاعیات مصدق را پذیرفت. بازگشت مصدق به ایران منجر به یک استقبال تاریخی و بی نظیر شد که مردم نه با اتوبوس و فشار و تطمیع بلکه با پای خود به فرودگاه تهران و به استقبال او آمدند استقبالی کم نظیر که در کشور مصر هم از مصدق صورت گرفت. مصدق در خاورمیانه و شمال آفریقا محبوب بود و یک چهره جهانی از او ساخته شد.

فشار بر مصدق

اما انگلستان ساکت ننشست. تحریم های نفتی ایران آغاز شد و به روایت آبراهامیان در طول یک سال فقط به اندازه تولید یک روز نفت فروخته شد. به کشتی های حامل نفت ایران حمله میشد و مجازات سنگینی در انتظار کسانی بود که نفت ایران را بخرند مصدق دست به اقدامات اصلاحی زد و ریال چاپ کرد که همین کار باعث شد قیمت دلار از سی ریال به نود ریال برسد.

همزمان فشارهای داخلی فزونی یافت که در راس آن می توان به دشمنی کاشانی و بقایی و افراد جدا شده از جبهه ملی اشاره کرد. کاشانی میگفت مصدق کافر و سکولار است و مدارس مختلط را راه اندازی کرده است و از این مهم تر خواستار حق رای برای زنان شده است. حسین مکی(از جداشدگان جبهه ملی) میگفت مصدق کمونیست است و میخواهد همه چیز را ملی کند.

در این سالها بیش از ۴۰ میلیون دلار از جانب انگلستان وسازمان سیا هزینه شد و تقریبا اکثر رجال ایران را برای مخالفت با مصدق خریدند. خلیل ملکی از حزب نیروی سوم و حزبی که خود بنیان گذاشته بود جدا شد. او پیش تر از حزب توده نیز جدا شده بود. بعد از جدا شدن ملکی از نیروی سوم، بقایی فهمید که ملکی یک مارکسیست بوده و ملکی تازه فهمید که بقایی یک خیانت کار است.

آن سالها حامی خیابانی مصدق حزب توده و جبهه ملی بودند که با تظاهرات مختلف به خیابان آمدند و علیه شاه و مخالفان مصدق شعار دادند زمانی که سازمان سیا و MI6 نزد محمدرضا پهلوی آمدند یک موضوع را برای او روشن کردند آنها به روشنی گفتند که ما قصد براندازی حکومت مصدق را داریم حال یا با ما همکاری کنید و یا ما هیچ تعهدی نسبت به دفاع از حکومت پهلوی نمیدهیم و شما را تنها خواهیم گذاشت. شاه که در مقابل مصدق احساس ضعف میکرد و اعتماد مردم به او کاهش پیدا کرده بود این درخواست را پذیرفت. شاه به بغداد رفت تا آبها از آسیاب بیفتد.

در ۲۵ مرداد سال ۱۳۳۲ کودتای نافرجامی اتفاق افتاد و یکی از افسران توپخانه که از اعضای توده بود موضوع را از طریق همسر کیانوری که با همسر مصدق فامیل بود به گوش او رساند. کودتای نافرجام منجر به دستگیری چند سرهنگ و فرمانده ارتش شد و سرلشکر زاهدی به سفارت آمریکا پناه برد و در آنجا مخفی شد.

اشتباه مصدق

مردم پس از کودتای نافرجام به خیابان آمدند و تظاهرات گسترده ای را ترتیب دادند. در این حال هندرسون فرستاده آمریکا با مصدق صحبت کرد و به او گفت صلاح کار در این است که مردم را به خانه بفرستید تا مملکت دچار آشوب و خونریزی نشود. مصدق از ترس به آشوب کشیدن کشور تظاهرات را لغو کرده و مردم را از خیابان راندند. این یک اشتباه مهلک توسط مصدق بود. با خاموشی خیابان و اجیر کردن افرادی چون شعبان بی مخ و طیب حاج رضایی و اراذل دیگر توسط کودتاچیان شهر به آشوب کشیده شد و کاشانی و فداییان اسلام نیز به آنها پیوستند و علیه مصدق شعار دادند. حکومت به بهانه سرکوب اعتراضات خیابانها را پر از افراد نظامی کرد و مقدمات کودتا فراهم شد. طیب حاج رضایی بعدا و در سال ۱۳۴۲ و به بهانه دفاع از نهضت خمینی اعدام شد.

بعد از کودتا

پس از کودتای ۲۸ مرداد شاه با کنسرسیوم متشکل از چند شرکت آمریکایی و اروپایی وارد مذاکره شد و به سهم ۵۰ درصدی از نفت شبیه کشورهای وقت مثل ونزوئلا و مصرو .. رضایت داد. اگر چه او تلاش میکرد موضوع را طور دیگر جلوه دهد ولی همگان می دانستند که تنها اسم شرکتها عوض شده و نهضت ملی شدن نفت شکست خورده است.

پس از سال ۱۳۳۲ سرکوب شدید حزب توده آغاز شد و همه کادرها و فرماندهان ارتش یا اعدام شدند و یا به زندان رفتند. کسانی که سن آنها بالا رفته بود را بازنشسته کردند و تشکیلات مخفی آنها را از بین بردند. خسرو روزبه از اشخاص برجسته سازمان نظامی توده که شرح تعقیب و گریزهای طولانی او با ماموران شاه و سرانجام اعدامش به او شهرتی جهانی داد آخرین نفری بود که تیرباران شد.

در سال ۱۳۳۶ ساواک تشکیل شد و ماموریت آغازین او نیز از بین بردن بقایای حزب توده و جبهه ملی بود. سال ۱۳۴۲ نهضت اسلامی از خلا حزب توده و جبهه ملی نهایت استفاده را برد و ومبنای شعارهایش را لغو کاپیتالاسیون،دشمنی با آمریکا، و حمایت از فقرا و توده ی مردم بنا نهاد.

این کتاب مورد توجه مورخین مشهور دنیا قرار گرفته و افرادی چون نوام چامسکی آن را ستوده اند. خواندن این کتاب را به همه علاقه مندان تاریخ معاصر ایران توصیه میکنم

۵۳ نفر به روایت بزرگ علوی

کتاب ۵۳ نفر اثر بزرگ علوی را به تازگی خوانده ام و خواستم قدری در خصوص این کتاب برایتان بنویسم. این کتاب شرح حال ۵۳ نفر از زندانیان سیاسی دوره رضا خان است که خود نویسنده نیز در میان زندانیان به بیان خاطرات خود می پردازد.

در سال ۱۳۱۷ عده ای از روشنفکران سیاسی وقت که عموما گرایش چپ و کمونیستی داشتند توسط اداره سیاسی دولت رضا خان دستگیر شده و تحت شکنجه های وحشیانه و آزار و اذیت شهربانی قرار میگیرند.

در میان اسامی این زندانیان افراد شناخته شده ای مثل دکتر تقی ارانی،خلیل ملکی،بزرگ علوی، رضا روستا،انور خامه ای،عبدالصمد کامبخش، عباس نراقی،ایرج اسکندری، مرتضی یزدی و .. حضور داشتند که هر کدام از این افراد بعدها بخشی از تاریخ سیاسی معاصر ایران و جریان فکری غالب را تشکیل دادند.

مهم ترین عضو این گروه ۵۳ نفر بی شک دکتر تقی ارانی بود که زیر شکنجه شهربانی و اداره سیاسی در سن ۳۷ سالگی جان باخت. شرح دادگاهی دکتر ارانی در کتاب آمده است و بزرگ علوی در خصوص او چنین مینویسد:

“دکتر شش ساعت و نیم صحبت کرد. دوست و دشمن را بهت فرا گرفته بود. آژان ها و صاحب منصبان با دهان باز به او نگاه میکردند. ارانی نطق خو را اینگونه آغاز کرد: برای اولین بار است که یک عده پنجاه و چند نفری از منورالفکر و کارگر باسواد ایرانی یعنی افرادی که با چراغ در این محیط تاریک باید جستجو شوند در محکمه جنایی یعنی در محلی که دزدان مسلح راهزن و قاتل ها محاکمه میشوند به عنوان داشتن یک عقیده اجتماعی به پیشگاه قوه قضایی دعوت شده اند. محاکمه امروز نافذتر از آن است که در داخل این دیوارها محصور بماند، بلکه آنها را شکافته و به دنیا خواهد رسید.

چشم و گوش دنیا متوجه این دادگاه است و با صدور رای و گزارش آن به مقامات مافوق تمام نمی شود. محاکمه ادعانامه و دفاع ما هر سه تاریخی است و مانند آثار محاکمات قرن هجدهم در صفحات تاریخ باقی خواهد ماند”

ارانی در ادامه نطقش رژیم پهلوی و قضات دادگاه و شهربانی و اداره سیاسی را به چالش کشید و آنها را محکوم کرد.بزرگ علوی میگوید این ۶ ساعت از بهترین لحظات عمر من در زندگی بوده است و هیچ گاه آن را فراموش نمیکنم حتی قاضی دادگاه نیز شیفته نطق ارانی شده بود و به احترام او نمیخواست نطقش ر ا قطع کند.

علوی میگوید همه ۵۳ نفر از خودشان دفاع کردند اما دکتر ارانی از خود دفاع نکرد بلکه از ما زندانیان سیاسی دفاع کرد و کفت من برای دفاع از ملتم اینجا هستم و از خود دفاعی ندارم. قاضی برای دکتر ارانی ۱۰ سال حبس تعیین کرد و او تا آخر عمر خود را در سلول انفرادی گذراند و در نهایت زیر شکنجه و به شهادت بزرگ علوی با مسمومیت به قتل رسید.

صدای دکتر ارانی در دادگاه شبیه یک پتک فلزی طنین انداز میشد و شاید یک قرن طول بکشد تا کسی با این اراده، شجاعت و آگاهی به دنیا بیاید و جلوی استبداد بایستد.

در بخش های دیگر کتاب به این مورد اشاره میشود که برای اسپویل نشدن آن ترجیح میدهم فقط عناوین آن را بنویسم.

  1. نحوه دستگیری افراد و نگرانی خانواده های آنها
  2. شرح بازجویی ها و استنطاق دایره سیاسی و همچنین شکنجه های وحشتناک آنها
  3. شرح جالبی در خصوص ممنوعیت کتابخوانی و تلاش زندانیان برای مطالعه طوری که خیلی از زندانیان بعد از سه سال زبان های مختلفی چون فرانسه و روسی و انگلیسی را در زندان یاد گرفتند.
  4. عفو عمومی که صرفا شامل درزدان و بزهکاران میشود.
  5. فساد ریشه ای حکومت و شرح رشوه دادن به آژان ها و مامورین زندان
  6. شرح وضعیت زندان قصر و انتقال زندانیان به آنجا
  7. اعتصاب غذای زندانیان، مرگ دکتر ارانی و بیان پاره ای از مسایل تاریخی و سیاسی آن دوره یعنی در سال ۱۳۲۰ که ایران اشغال شد و محمد رضا پهلوی را به جای پدرش نشاندند.

خواندن این کتاب را به علاقه مندان تاریخ سیاسی ایران پیشنهاد میکنم.

قصیده برای انسانِ ماهِ بهمن

پ ن : امروز خواندن کتاب ۵۳ نفر نوشته ی بزرگ علوی را شروع کردم. شروع کتاب با شعری از احمد شاملو است به نام “قصیده ای برای انسان ماه بهمن” این شعر را شاملو درسوگ تقی ارانی نوشته است.

قسمتی  از شعر “قصیده ای برای انسان ماه بهمن”

تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد
چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایی‌ست!

تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندگی‌ست!
تو نمی‌دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی‌دانی ارانی کیست

و نمی‌دانی هنگامی که
گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
و گلویت به انفجارِ خنده‌یی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
از استخوان‌های پیکرش جدا کرده‌ای
چه‌گونه او طبلِ سُرخِ زندگی‌اش را به نوا درآورد

“شاملو”

#یادهست، یرواند آبراهامیان و تاریخ معاصر ایران

https://aftabnews.ir/files/fa/news/1399/5/30/466491_693.jpg

زمانیکه در دانشگاه درس تاریخ معاصر ایران را به عنوان یک درس اختیاری انتخاب کردم هیچ گاه فکر نمیکردم بعد ها به این موضوع علاقه مند شوم ولی در حال حاضر پس از خواندن کتاب شورشیان آرمانخواه،جستارهایی درباره تئوری توطئه در ایران، و چند مقاله و پادکست در خصوص زندگی خلیل ملکی و مصدق و رضا شاه و … بیشتر به این موضوع علاقه مند شدم.

از جمله کسانی که تاریخ معاصر ایران و البته همه ی علاقه مندان به این موضوع به او مدیون هستند بی شک یرواند آبراهامیان است کسی که با تلاش و کوششی کم نظیر و البته بی طرفانه سعی کرده است اندک نوری به این تاریکخانه ی پر از شایعه و دروغ و بی خبری بیندازد. زمانیکه با استاد دانشگاه سر مسایل سیاسی روز جر و بحث میکردم همیشه به من میگفت که شما بهتر است اول کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان را بخوانید و بعد با هم صحبت کنیم.

البته قصد دارم اگر عمرم کفاف بدهد همه ی آثار ایشان را بخوانم و امیدوارم نسل ما با این تاریخ نگار دقیق و با حوصله بیشتر آشنا شود.

ده سال فروشندگی و چیزهایی که آموختم

سال ۱۳۸۹ بود و با سایر دوستانم که همگی فارغ التحصیل رشته نرم افزار بودیم یک شرکت کوچک نرم افزاری را راه اندازی کردیم. با توجه به اینکه ما در شرکت به یک فروشنده و یا بازاریاب احتیاج داشتیم و سایر دوستان که اغلب سابقه کار برنامه نویسی در شرکت های بزرگ و متفاوت داشتند قرعه به نام من درآمد و من به طور اتفاقی فروشنده شدم. باید اضافه کنم که برنامه نویسی من چندان خوب نبود و در حد انجام پروژه های دانشجویی بلد بودم. همچنین ترجیح میدادم که در جلسات فروش و مذاکره با کت و شلوار حاضر باشم و در سن ۲۵ سالگی یک غرور عجیبی پیدا کرده بودم اینکه شبیه فیلمهای سیلیکون ولی با تیشرت ۲۴ ساعته جلوی کامپیوتر بنشینم و در رویای خفن بودن یا عوض کردن دنیا غوطه ور بشوم چندان برایم جالب نبود.

من نمیخواهم متواضع باشم و صادقانه میگویم که یک آدم Fast Learner بودم و هستم. خواه یادگیری یک زبان خارجی باشد یا آگاهی و اطلاع از سیستم های شرکت نفت یا نحوه کار مرغداری و یا هر چیز دیگری به همین سبب من در سال ۸۹ هم میتوانستم با تلاش و تمرکز و البته ممارست برنامه نویسی را هم یاد بگیرم و پیشرفت کنم ولی به دلایلی که در بالا اشاره کردم تمایلی به این کار نداشتم و دوست داشتم در مرکز اتفاقات باشم یعنی جلوی چشم دیگران.

اولین تجربه های من با فروش یک نرم افزار مخصوص مشاورین املاک آغاز شد یعنی کار حرفه ای من با door-to-door شروع شد. خیلی از مشاورین املاک سطح شهر را به امید یافتن خریدار پرزنت کردم و البته نتیجه خوشایندی همراه نداشت فروش تنها سه نسخه نرم افزار در حالیکه کفشهایم داشت پاره میشد و شاید با بیش از ۶۰ مشاور املاک صحبت کرده بودم. البته یکی از این فروش ها تبدیل به یک فروش بزرگ تر و یک ارتباط قوی تر در آینده شد.

تجربه ی چندانی حتی در برخورد با مردم یا مشتریان نداشتم یک آدم معمولی بودم که از لحاظ مهارت های اجتماعی در ردیف متوسط قرار میگرفت اما جسارت و خوشبینی که نسبت به همه امور داشتم و الان هم این دو خصیصه کمی در من باقی مانده است باعث شد که به ضعفهای خود توجه نکنم یا حداقل در مورد آنها ابراز نگرانی نکنم. از آن طرف مشاورین املاک افراد هفت خطی به نظر میرسیدن که مدام سعی میکردند ۵۰ هزار تومان پول بابت نرم افزار را ندهند و به شکلی آن را رایگان به دست بیاورند به هر حال سالها تجربه از فروش و دلالی اونهم در سطح کلان نبرد نابرابری را بین یک جوجه فارغ التحصیل خوشبین و مشاورین املاک با تجربه و متکی به نفس رقم زده بود.

این موضوع با یک شکست نصف و نیمه تمام شد و البته درسهایی برای من داشت اینکه زیاد خوشبین نباشم و سرانگشتی حساب نکنم که مثلا میتوانم روزی ۱۰ نسخه بفروشم و … یا وقتی مشتری گفت که باشه من حتما فردا پول را پرداخت میکنم نگویم دستت درد نکنه و خداحافط باید یا ازش چک بگیرم و یا قفل نرم افزار را فعال کنم تا نهایتا ۲۰ روز بتواند رایگان از محصول استفاده کند و یا به وعده و وعیدهای مشتری دل نبندم و روی زمان حال تمرکز کنم وعده ی اینکه من این نرم افزار را استفاده میکنم و بعدا از طریق من تبلیغ خوبی برای تو میشود و من میتوانم به همه ی شهر این را بفروشم یک وعده توخالی صرفا برای پول ندادن و استفاده رایگان مشتری بود. البته بعدها مشتری های دیگری از این ترفندهای نخ نما استفاده میکردند و من به لطف تجربه ای که داشتم همیشه پاسخ میدادم بهتره که روی زمان حال تمرکز کنیم و مسایل آینده را به آینده بسپاریم موضوع فعلی هم این است که شما مشتری هستید و باید برای این نرم افزار پول پرداخت کنید و من هم فروشنده ام و برای تامین نیازهای خودم و به تناسب زحمتی که کشیده ام به این پول نیاز دارم.

کم کم وارد عرصه ی B2B شدم و مشغول سرک کشیدن به سازمانهای بزرگ و ادارات و همچنین شرکتهای مختلف برای انجام مذاکره. در این برهه رویاهای بزرگی در سر داشتم فروش به همه ی مردم و بالا بردن آمار فروش. ما شرکت مستقلی شده بودیم و از پس اجاره محل بیمه و مالیات بر میآمدیم و میتوانستیم حقوق ۵ نفر یا شش نفر را هم پرداخت کنیم بعدا من مدیر عامل شرکت شدم ولی همچنان به شغل مورد علاقه ام که برایم توفیق اجباری بود چسپیده بودم و همچنان میفروختم و میفروختم.

با خواندن کتابهای زرد برایان تریسی و آنتونی رابینز و ناپلئون هیل و بقیه دوستان اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده بودم که البته همزمان از کمبود دانش و تحلیل عمیق در حوزه استارتاپ و یا کارآفرینی رنج میبردم و میگفتم هر چیزی را میتوانم به هر کسی بفروشم. خلاصه شور و اشتیاقم از شعور و صبر و دانشم پیشی گرفته بود.

با راه اندازی سایت شرکت و آشنایی بیشترم به روال فروش آنلاین مطالعات خوبی را در زمینه سیستم های فروش و فروش آنلاین انجام دادم و با کمک سایر افرا دشرکت یک فروش اینترنتی و یا بهتر بگویم یک سایت سفارش  اینترنتی را راه اندازی کردیم و البته نتایج خوبی داشت فروش نرم افزار به سمنان،تهران،اصفهان،بجنورد و … افق های وسیعی را جلوی دید من قرار داده بود و من به آینده حسابی خوشبین شده بودم اما مشکلات مالی و اختلافات داخلی مانع از ادامه موفقیت ها بود .

با اعتماد به نفس خوبی که در حوزه فروش و بازاریابی به دست آورده بودم و البته هر دوی آن را مدیون سه حوزه بازاریابی تلفنی ٫ پرزنت حضوری و فروش آنلاین بودم به همه ی پیشنهادهایی که بهم میشد فکر میکردم و هر کاری را در توان خود می دیدم. با پیشنهاد خوبی که یک شرکت نرم افزاری در عراق و در شهر اربیل (هه ولیر) به آنجا رفتم و کارم را به عنوان مدیر فروش نرم افزاری آنجا آغاز کردم. ظرف کمتر از ۲۴ ساعت تصمیم به رفتن کردم و باروبنه را جمع کردم و در خیال خودم فکر میکردم که من به اصول فروش و بازاریابی مسلط هستم پس در هر شهر و هر کشوری هم میتوانم بفروشم و البته چندان بیراه هم فکر نمیکردم.

فروش حضوری،فروش تلفنی،و درست کردن یک CRM با داده های واقعی از جمله کارهایی بود که من درگیر آن بودم. فروش حضوری در یک بازار نسبتا بزرگ برایم چالش برانگیز نبود باید لهجه کوردی سنندجی خود را پنهان میکردم و چه از لحاظ ظاهر و چه از لحاظ صحبت کردن کاری میکردم که نشان دهد من اهل  هه ولیر هستم و نه کورد سنندج که البته تقریبا توانستم این کار را بکنم.

روزها را به فروش حضوری میگذراندم خیابانهای عریض شهر را پیاده طی میکردم و با کوله باری از کاتالوگ و برگه شرکت به شرکت این شهر را زیر پا گذاشته بودم و اعلب اوقات با GPS موبایلم راه بازگشت را پیدا میکردم مغازه دارهای چینی و عرب و کورد و … مجبورم میکردند که گاهی دست و پاشکسته انگلیسی صحبت کنم و گاهی هم کوردی حرف بزنم. ارایه مفاهیم پیچیده نرم افزاری آنهم به شکل ساده برای مشتریان گاهی حتی به زبان مادری هم مشکل بود چه برسد به اینکه با زبان دیگر بیان شود ولی من تلاشم را میکردم و توانستم موفقیت هایی را نیز کسب کنم .البته نتیجه چندان خوشایند نبود (حداقل برای من) من به امید پول هنگفت و گرفتن درصد زیاد فروش به این شرکت آمده بودم ولی نتوانستم آن طور که باید و شاید موفق شوم.

به شهرم برگشتم و فروشندگی را در یک شرکت در حوزه اتوماسیون صنعتی آغاز کردم کاری که هیچ تجربه ای نداشتم و البته تمام تمرکز شرکت زمانی که من آنجا رفتم روی صنعت مرغداری و مکانیزه کردن مرغداری بود. من با فروش مشاوره ای بیشتر آشنا شدم مجبور شدم یک کتاب بزرگ در مورد صنعت مرغداری بخوانم و هر روز با انبوهی کاتالوگ و مجله این صنعت به خانه می آمدم و مرتب میخواندم در ماههای آخر میتوانستم به مرغدارها حتی مشاوره بدم و با اعتماد به نفس کاذبی که داشتم در خصوص روشهای صحیح مکانیزه کردن و سیستمهای کنترل مرغداری ساعتها صحبت کنم. از روال پرداخت شرکت ناراضی بودم و آنجا را ترک کردم. بعد از یک رشته کارهای دیگر در حوزه فروش و بازاریابی این بار به جای فعلی آمدم یعنی کار در یک شرکت بزرگ حوزه IT در استان کردستان.

البته از تهران و جاهای دیگری هم پیشنهاد کار داشتم ولی ترجیح میدادم در شهر خودم باشم و اگر کاری بلدم همینجا ارایه بدم الان ۴ سالی میشه که در این شرکت فروشنده هستم و البته کار در یک فروشگاه فیزیکی برایم تجربه ی جدیدی است چون من اغلب در صنعت نرم افزار و فروش خدمات فعال بودم و البته فروش محصول واقعی یا بهتر بگویم فیزیکی چالش های خود را دارد.

فروش یک مسیر طولانی و البته پر از یادگیری چیزهای جدید است و فکر میکنم هیچ گاه تمام نمیشود روشهای مختلف فروش و بازاریابی یا نفوذ به بازار یا بیرون کردن رقیبان از گود بازی همه و همه از جذابیت های این شغل عجیب و این مسیر پر پیچ و خم است الان در جایی ایستاده ام که یقین دارم چیزهای زیادی را بلد نیستم و شاید مزیت من نسبت به کسی که تازه این کار را شروع کرده باشد این است که من میدانم که چه چیزهایی را بلد نیستم و اگر کاری به من محول شد میدانم که باید سراغ یاد گرفتن چه چیزهایی بروم.

معرفی چه چیزی؟ کجا ایستاده ایم و وظیفه ی ما چیست

یه مدت خیلی به ویدیوهای TED علاقه داشتم. یک گوشی HTC کوچک داشتم که بیش از ۷۰۰ فیلم TED رو در حدود سه سال نگاه کردم شاید بخشی از یادگیری انگلیسی من مرهون سوار اتوبوس شدن بود و ۴۵ دقیقه تمرین انگلیسی که در ۴ ضرب میشد چون دوبار رفت و برگشت به محل کار داشتم. البته قبل از صحبت اصلی بگذارید اندکی در مورد اتوبوس سوار شدن صحبتی بکنم.

اتوبوس سوار شدن

شرکت خط واحد به مراتب هزینه ی کمتری از تاکسی داشت. ولی من به دو دلیل همیشه اتوبوس رو ترجیح میدادم اول اینکه تمرکز خوبی برای مطالعه داشتم شاید از اتاق مطالعه هم برای من بهتر بود دوم اینکه خیلی از اوقات اتوبوس هایی که در شهرک بهاران بودند به مرور زمان ورشکست شدند چون مردم حوصله نداشتند صبر کنند و تاکسی رو ترجیح میدادند. مسیر فعلی ما هم که شهرک پردیس سنندج است به همین دلیل اتوبوس ندارد یعنی اوایل اتوبوس داشت ولی کم کم به همون دلیل قبلی الان اتوبوس ندارد.

ما وقتی از چیزی حمایت نکنیم اون امکانات از بین میره این یک اصل بدیهی است. این از بین رفتن خصوصا به ضرر کسانی خواهد بود که به اون امکانات شدیدا وابسته هستند یا آن امکانات را دوست دارند. من با وجودیکه میتوانستم با تاکسی برم به این دلیل که از اون امکانات خوشم می آمد و میخواستم ازش حمایت کنم همیشه سوار اتوبوس میشدم و دیگران را هم تشویق میکردم. البته گاهی اوقات هم که وسوسه تاکسی سوار شدن داشتم و پیش خودم میگفتم که این موضوع چندان اهمیتی ندارد به یاد اون جمله معروف سارتر می افتادم که میگفت “اگر کار خوب یا بدی کردید، از خود بپرسید اگر همه ی مردم همین حالا این کار را بکنند چه؟” با این سوال میشه بازخورد خوبی از درست بودن یا اشتباه بودن “عمل” گرفت.

اگر همه سوار تاکسی شوند چه؟ اگر همه آشغال بریزند چه ؟ اگر همه آشغالی را جمع کنند چه؟ به این فکر نکنیم که ما ما فقط یک نفریم و کار ما بی اهمیت است.

این موضوع تمام.

قالب کردن خود

داشتم در مورد ویدیوهای TED میگفتم. این ویدیوها کم کم شبیه کلاس بازیگری شد اوایل آدمهای معروفی مثل بیل گیتس و … می آمدند ولی کم کم آدمهای عیر مشهوری آمدند که کار چندان مهمی هم نکرده بودند و فقط به واسطه TED میخواستند معروف شوند . با جملات و ادا در آوردن و سورپرایز کردن و مغلطه کردن. کنفرانسهای TED شبیه تاتر و نمایش شد همون بلایی که سر خیلی از شبکه های اجتماعی مثل لینکدین اومد. یعنی مثلا شما باید یک بازیگر و شومن باشید تا یک پزشک یا هوانورد خوب.ابتذال جدید.

یک شیوه دیگر ابتذال هم میشه محترمانه اسمش رو “قالب کردن خود در محصول” نامگذاری کرد. شما در سایت گودریدز میخواهید کتابی را معرفی کنید هدف از این کار اینه که خواننده معرفی کتاب رو ببینه که فقط در مورد کتاب یا نویسنده است. ولی با حرافی نویسنده مواجه میشه که به جای معرفی کتاب به معرفی خودش،کتابهایی که قبلا خوانده و … احوالات درونی خودش که ربطی هم با کتاب نداره مواجه میشه. در مورد معرفی فیلم هم این اشتباه رایجه.

یا مثلا بازیکن فوتبال یا متخصصی رو به برنامه دعوت میکنند صرفا در مورد افتخارات و مقامهایی که کسب کرده توضیح میده در حالیکه بیننده جوان منتظر دیدن تجارب متخصص است. اینکه چطور این راه رو رفته یا چطور تمرین کرده نه اینکه چه جایزه هایی داره. سوال اساسی اینجاست که ما باید کارمان را شرح دهیم یا خودمان را؟ در لینکدین با سوپر قهرمان هایی طرف هستیم که اسمی از کسب و کارشان نیست ولی همشون مدیر یک استارتاپ یا مدیر یک شرکت بی نام و نشان هستند وای به حال روزی که اسم ما از شرکت ما بزرگ تر باشد. البته تلاش ما هم همین است صرفا فرو کردن خودمان در چشم دیگران این ویژگی عصر جدید و شبکه های اجتماعی است که روحیات ما اخلاق ما و حتی سوالهای ما را عوض کرده است.

یک برنامه در شبکه سه پخش میشود به عنوان “میدان” شبیه یک سیرک یا شعبده بازی شده. کارآفرین الکی برای داور الکی نمایشنامه “چخوف” را اجرا میکند. هم کارآفرین و هم داور و هم صدا وسیما وظیفه و رسالت خود را گم کرده و دیده شدن و فالو شدن و مسخره بازی به هر چیزی ارجحیت داره. نمیدونم چی بگم فکر کنم همه ی این موارد را شما هم میدونید فقط برای راحت شدن از دست این فکرها آن را نوشتم.

قطعا من هم به عنوان یک انسان همه ی این اشتباهات را انجام داده ام و قصدم موعظه کردن برای شما نیست و نمیگویم من آدم درستی هستم و از این خطاها نمیکنم ولی تمام تلاشم این است که چنین خطایی نکنم و مرتب به خود نهیب بزنم.