بوکس و یک مسیر موازی با زندگی

قبلا اینجا و اینجا و جاهای دیگر و در لحظه نگار در مورد ورزش بوکس نوشته ام و میخواهم چند خط دیگری که بیشتر در مورد میزان علاقه ام به این ورزش و سالهای گذشته و فعلی است بنویسم.

تقریبا دوره راهنمایی بودم و شاید اول راهنمایی که با عمویم به تماشای مسابقات بوکس رفتم. مسابقات در یک سالن تنگ و تاریک در سنندج و در مجموعه ی استقلال یا همون تاج سابق برگزار میشد. عمویم قبلا سابقه ورزشهای رزمی مثل تکواندو و کیک بوکسینگ و بوکس رو داشت و اتفاقا اهل دعوا و بزن بزن هم بود و شاید اون موقع قهرمان من بود!

بعد از دیدن اون مسابقات به بوکس علاقه مند شدم و با دوستهایی که با هم توی یک کوچه بودیم با هم به باشگاه میرفتیم. لباسها و وسایل کهنه و باشگاه درب و داغون نمیتوانست مانع شور و علاقه ما بشه و هر روز با خوشحالی تمرین میکردیم. یادم میاد اونموقع مادرم اسرار میکرد که میری یه بلایی سر خودت میاری و پدرم گاهی به طعنه میگفت تو خونه بشین خودم رایگان کتکت میزنم نمیخواد پول هم بدی!

اونموقع ما توی خونه پدربزرگم زندگی میکردیم و یادم میاد مخفیانه از پشت بام ساکم رو مینداختم تو کوچه و به بهانه دستشویی میرفتم حیاط و الفرار برو که رفتیم باشگاه:) سالهای راهنمایی و دبیرستان جسته و گریخته با تمرین توی باشگاه گذشت و موقع قبول شدن توی دانشگاه بوکس رو کنار گذاشتم تا اینکه به سربازی رفتم توی دوران دانشگاه و سربازی کسی که ۲۰ کیلومتر رو بدون خستگی می دوید و عین خیالش نبود تبدیل شد به کسی که روزی یک پاکت سیگار میکشه و هر دود و دم و کثافتی رو هم امتحان کرده بود. اواخر سربازی بود که کمی به خودم اومد و وقتی آینه را نگاه کردم و قیافه م رو دیدم  حالم از خودم بهم خورد. تو همون اواخر سربازی با دوستم که قبلا اونهم ورزشکار خیلی خوبی بود و کیک بوکسینگ کار میکرد  با فرمانده مون صحبت کردیم و سالن پادگان را که در شهر زیوه و مرز ترکیه بود تمیز کردیم و برق انداختیم.

کم کم سربازهای زیادی والبته افسرها پیش ما اومدن و تمرینات بوکس رو اونجا با همه شروع کردیم و مسابقاتی رو هم بین خودمان  میگذاشتیم و حسابی تمرین میکردیم. بعد از خدمت که برگشتم توی یک دوره مسابقه شرکت کردم و با یک برد و یک باخت حذف شدم بعدش دوباره به مدت چند سال تمرینات رو به خاطر تنبلی کنار گذاشتم ولی هیچ وقت علاقه ام یک ذره به بوکس کم نشد.

الان ۴ سالی هست که بوکس کار میکنم  البته نه برای قهرمانی و مسابقات رسمی بلکه بیشتر به خاطر سلامتی و علاقه ای که به این ورزش دارم. بوکس جدا از سلامتی به آدم جرات میده و تقریبا همه ترسهای آدم میریزه کسی که دماغش میشکنه یا به خاطر خوردن مشت از هوش میره ترسیدن براش بی معنی میشه و حتی مشکلاتی که براش توی زندگی پیش میاد نمیتونه نا امیدش کنه و یک روحیه خوب در مقابل هر سختی و مشکلی بدست میاره.

امروز که این رو مینویسم در هر شرایطی نگذاشنم تمریناتم قطع بشه ودر سخت ترین و بی روحیه ترین زمان هم باشگاهم رو ادامه دادم و از این کارم خیلی راضیم. ضربانم حدود ۵۲ است و من با ۳۱ سال سن  پا به پای ۲۰ ساله ها و حتی شدیدتر از اونها تمرین میکنم. مربی ۵۳ ساله ی ما هم مثل یک جوان ۲۰ ساله تمرین می کن و اینجا نا امیدی و سن و سال و تنبلی را کنار زده ایم و تا حد بیهوشی تمرین میکنیم و خوشحالیم.

در آینده میخواهم مدرک مربیگری درجه ۳ را بگیرم و در همین باشگاه محله مان در سنندج به سایر مربیان کمک کنم و این ورزش را تبلیغ کنم چرا که این ورزش نه تنها من را از لجنزار دود و …. نجات داد بلکه روحیه ای به من داده است که هیچ شکستی نمیتواند متوقفم کند و همین آرزو را نیز برای همشهریان و نسل آینده و اطرافیانم دارم.

منتشرشده توسط

Donkishot

فواد انصاری هستم کسی که تمام طول عمرش در مقایسه با عمر هستی و قدمت زندگی به اندازه ی چشم بر هم زدنی نیست و زندگیش یک سنگریزه ی کوچک بین دو عدم و دو سیاهچاله است. ولی این سنگریزه میخواهد خود به زندگیش معنا دهد و آن را باز تعریف و تغییر شکل دهد. foad.ansary@gmail.com

2 دیدگاه برای «بوکس و یک مسیر موازی با زندگی»

  1. فواد جان، چقدر خوب که بوکس هم به سلامت جسمی ات کمک زیادی کرده و هم این همه چیز از آن آموخته ای. واقعا خوشبحالت که ورزش میکنی.
    نمیدانم چرا، ولی با خواندن پستت یاد قسمتی از کتاب “قیدار” رضا امیرخانی افتادم، گفتم شاید خوشت بیاید:
    “آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده … این حرف سنگین است … خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است… مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
    از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم…!”
    قیدار آخرین رمان رضا امیرخانی است و متاسفانه بعد از آن دیگر کتابی چاپ نکرده.

  2. ممنون از این پارگراف عالی که من اولین بار همین پاراگراف رو در سایت Goodreads دیدم و خیلی خوشم اومد و به نظرم عین واقعیته. امیدوارم بازم بنویسه رمان نویس و نویسنده ی خوب کم داریم و بعد از عصر طلایی ادبیات معاصر ایران(دهه 30 و 40 و 50) ادبیات ایران هم افول کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *