متاورس و دنیای جدید

پ ن ۱: قبلا یک مطلب با عنوان خرید ملک مجازی نوشته بودم و این پست هم شاید ادامه همون باشه

دنیای جدیدی جای سرگرم کننده ای نیست و آدم ها تلاش می کنند که از قالب فعلی خود که از لحاظ فیزیکی و زمانی آنها را احاطه کرده است بیرون بیایند. تلاش برای رفتن به سیارات دیگر و رفتن به فضا، تلاش برای زندگی جاودانه و پیر نشدن و جدیدا هم متاورس. متاورس آرزو و خیال انسان است که می خواهد آن را به حقیقت بدل کند همان طور که پرواز با هواپیما و سفر به ماه عملی شد.

متاورس یک دنیای مجازی است که در موازات دنیای واقعی کار میکند، آدم ها و شرکت های خود را دارد، زمین و مسکن و کازینو خانه های اعیانی و ماشین و هر چیزی که در دنیای واقعی وجود دارد. البته ما با یک دنیای مجازی متعلق به شرکت فیس بوک طرف نیستیم. و هر شرکت بزرگی دنیای خود را خواهد ساخت غول های تکنولوژی مثل مایکروسافت و گوگل و اپل و غول های سرگرمی مثل هالیوود و دیزنی هم همین طور. اخیرا مدیر شرکت دیزنی گفته بود که قصد دارد به شکل جدی وارد حوزه واقعیت مجازی شود و سرمایه گذاری کلانی هم انجام داده.

ولی بازیگران اصلی این داستان به نظرم این شرکت ها هستند: Nvidia که ۸۰ درصد بازار GPU یا پردازنده های گرافیکی را در اختیار دارد. این دنیای فراواقعی روی شانه های GPU قرار دارد و نقش آن مثل سیمان و بتن در دنیای واقعی است. شرکت بعدی متا( فیس بوک) است که با خرید استارتاپ های مرتبط و سرمایه گذاری کلان میخواهد پیشتاز این بازار باشد و تقریبا همه ی مردم جهان را با ۳ برنامه اینستاگرام، فیس بوک و واتساپ در اختیار دارد. شرکت مایکروسافت هم که روی هدست های AR  و VR  کار می کند در این بخش سرمایه گذاری کرده.

NFTهم موضوع دیگری است که به این بحث ما مرتبطه. اوایل کار NFT برای مالکیت آثار هنری به وجود امد مثلا من به عنوان یک نقاش تابلوی نقاشی خود را تبدیل به کد NFT می کنم طوری که به راحتی میتوان آن را فروخت و یک نفر دیگر هم آن را میخرد و صاحب اثر هنری میشود و بعدا شاید آن را در خانه ای که در متاورس میخرد بروی دیوار نصب کند. ولی موضوع NFTکمی به بیراهه رفته و شخصا نسبت به آن خوشبین نیستم الان در اینترنت مردم صدای کلاغ را به NFT تبدیل کردن و دارن میفروشن یک عده هم آن را میخرند ولی به احتمال زیاد این حباب خواهد ترکید و NFT صرفا برای آثار هنری که یونیک است به درد میخورد.

بن بست بایولوژیک:  اما یک بن بست واقعی برای به چالش کشیدن این ایده وجود دارد و آن هم واقعیت بایولوژیک است. خیلی مسخره س وقتی ما هدست و عینک خود را زده ایم و توی یک رستوران هستیم یهو باید سیستم را قطع کنیم و بریم دستشویی چالش بایولوژیک شاید در آینده حل شود محدودیت های زیستی مثل غذا خوردن و تولید مثل و دفع و … از بین بره یعنی احتمالش وجود داره.

چالش هدست: سال ۲۰۱۴ زمانی که فیس بوک شرکت Oculus را با ۲ میلیارد دلار خرید همه تعجب می کردند که این چه کار احمقانه ای بود که فیس بوک انجام داد ولی دیدگاه زاکربرگ و دوستانش در خصوص آینده ی متاورس بسیار روشن و شفاف بود این شرکت با تولید هدست های VR بی شک یکی از ارکان متاورس است. با این کار فیس بوک از رقیبانش در این حوزه جلو افتاده شاید رقیب اصلیش شرکت مایکروسافت است که در حوزه ساخت این هدست ها فعال است. اما تعداد هدست های موجود فعلی ۷ میلیون عدد است که این تعداد برای حضور گسترده مردم در متاورس کافی نیست، تا زمانی که این تجهیزات به تولید انبوه نرسد و طبقه متوسط نتواند از آن بهره ببرد متاورس فراگیر نمیشود.

به نظرم شرکت یا استارتاپی که بتواند به نحوی خود را با این موضوع گره بزند میتواند آینده ی خوبی داشته باشد و مردم جهان خواه ناخواه متاورس را تجربه خواهند کرد. اما این که تا چه حد میتواند فراگیر شود معلوم نیست. اگر صرفا Gamer ها به آن روی خوش نشان دهند محدود میشود ولی اگر متاورس مثل اینترنت تبدیل به بستری برای انجام همه کارها شود میتوان به آینده ی آن خوشبین بود.

بهترین لپ تاپ های گیمینگ، سلیقه یا واقعیت؟

پ ن : کمتر پیش می آید که من در مورد شغلم و حرفه ام اینجا مطلبی بنویسم، مثلا از بهترین لپ تاپ های بازار بگویم یا جدیدتری کارت گرافیک Nvidia را معرفی کنم و … یک دلیلش این است که چنین مطالبی در سایتهای مختلف فارسی و انگلیسی ارایه میشود و صحبت کردن در مورد آن اضافه گویی است. و دلیل دوم و مهم تر این است که من برای فاصله گرفتن از محیط کار و قرار گرفتن در یک فضای شخصی اینجا مینویسم و تمایل ندارم بعد از ۱۰ ساعت سروکله زدن روزانه با کامپیوتر و بازار کامپیوتر باز هم اینجا به این موضوع بپردازم. 

من شنونده پادکست بینوشا کست هستم و گاهی اوقات هم ویدیوهای آن را از یوتیوب دنبال میکنم این کار را صرفا برای این انجام میدهم که از بازار کامپیوترو اخبار تکنولوژی اطلاع پیدا کنم و به قول معروف خود را به روز کنم.چند روز پیش ویدیویی را در مورد بهترین لپ تاپ های Gaming سال ۲۰۲۱ دیدم که خیلی تعجب کردم   اول اینکه لپ تاپ ها هیچ دسته بندی خاصی نداشت مثلا لپ تاپ گران قیمتAsus Zephyrus یا MacBook Pro با Acer Nitro5  یا Lenovo Legion مقایسه شده بودند. دوم اینکه در خیلی از اوقات میزبان برنامه میگفت که من به این لپ تاپ علاقه دارم یا خوشم میاد و یا باهاش حال میکنم و … برخلاف چیزی که انتظار داشتم لپ تاپ Legion را در ردیف اول قرار داده و لپ تاپ خوب Acer Nitro5 که به نظرم از همه لپ تاپ های هم رده ی خودش بهتر است ر در ردیف ۵ یا ۶ گذاشته بود و یا اصلا اسمی از برند MSI نبود. همین حال یعنی ۱۵ دیماه ۱۴۰۰ ما توی فروشگاه لپ تاپ ACER i7-10750H/16GB/1TB+256GB SSD/GF GTX 1650TI 4GB را داریم که قیمتش با یک هدست و پدموس و موس گیمینگ که خودش سه میلیون تومان می ارزه حدود ۳۳ میلیون تومان است که به نظرم بهترین لپ تاپ در رده خودش است یعنی لپ تاپ های میان رده گیمینگ.

مدلی که بینوشا به عنوان بهترین لپ تاپ معرفی کرده بود از بدترین مدلهایی بود که امسال ما توی فروشگاه داشتیم تو همین ۳ ماهه اخیر ۵ یا ۶ مورد را به خاطر داشتن پیکسل سوخته مرجوع کردیم بگذریم از اینکه بیشتر از ۵ پیکسل سوخته شامل گارانتی میشود و … صفحه نمایش بعضی لپ تاپ ها روهم با هماهنگی شرکت گارانتی کننده تعویض کردیم. تعداد خرابی های این مدل نسبت به همه لپ تاپ ها بیشتر بود.

در پایان معرفی لپ تاپ ها میزبان برنامه می گفت که در هر حال این سلیقه من بوده و ممکن است شما سلیقه یا نظر دیگری داشته باشید و با این جمله خودش را از همه مسئولیت های ممکن خلاص کرد. در حالیکه ما توی بحث های فنی چیزی به نام سلیقه نداریم شما باید مثل سایت How To Geek این لپ تاپ ها را با معیارهای مختلف و دسته بندی های مختلف مقایسه میکردید و نظر من و سلیقه ی من توی اینجور مقایسه ها کاربردی نداره اگر بحث هنر و موسیقی در میان بود میگفتم بله حق با شماست به عنوان مثال من به نقاشی  سبک رئالیسم و کارهای ایلیا رپین علاقه دارم و به نظرم او از همه نقاش ها حتی ون گوگ و داوینچی هم بالاتر است. کسی نمیتواند بگوید تو اشتباه میکنی چون این سلیقه من است که این سبک و این نقاش را دوست داشته باشم.

در هر حال من مقایسه سایت How To Geek  را که برای لپ تاپ های سال ۲۰۲۱ انجام داده بود میپسندم و اتفاقا به نظر این سایت هم Acer Nitro5 در رده اول لپ تاپ های زیر ۱۰۰۰ دلار قرار دارد یعنی همون پیش بینی که من و همکارام از روی تجربه و نه تحقیق و آنالیز حدس میزدیم.

 

دیتا ماینینگ شخصی

ما آدمها در بعضی چیزها خوب نیستیم و همین باعث میشود که این کارها را به کامپیوتر بسپاریم. دیتا ماینینگ و ماشین لرنینگ و … از جمله این ابزارها هستند که میتوانند حجم داده ی زیادی رو به منظور یافتن تحلیل درست پردازش کنند. اگر چه تصور اینکه انسان بتواند داده های زیادی را در هر موضوعی بررسی کند زیاده روی است ولی قطعا میشود از کامپیوتر درس های زیادی گرفت.

انسان ها اغلب در مورد تصمیم هایی که میخواهند بگیرند صرفا به یک یا دو فاکتور کلیدی اکتفا میکنند. مثلا وقتی میخواهند ماشین خود را عوض کنند صرفا به قیمت توجه می کنند و عملا نمی توانند ۲۰ یا ۳۰ فاکتور مهم را در کنار هم قرار دهند و بر اساس امتیاز دهی تصمیم بگیرند. در خصوص تغییر شغل،ازدواج،مهاجرت و سایر موضوعات هم همین است. کمتر کسی ۲۰ یا ۳۰ فاکتور کلیدی را مشخص میکند و بر اساس امتیاز دهی و وزنی که به هر فاکتور باید بدهد تصمیم می گیرد. 

شاید شما به این روش ایراد بگیرید که این خود نوعی کمال گرایی است ولی انتخابی که مد نظر من است بین یک یا صفر نیست. مثلا شما برای تغییر شغل ۳ گزینه دارید که در نهایت یکی را باید انتخاب کنید حالا این کار بهتر است با در نظر گرفتن تعداد فاکتورهای زیادی انجام شود قضیه همین است، نه اینکه بگوییم خوب من یک موقعیت یا پیشنهاد را بررسی میکنم و ازش ایراد میگیریم و اون رو میزارم کنار در واقع باید این روش را بین انتخابهای موجود انجام داد. 

شاید با خودتان بگویید که این توصیه ها از سر شکم سیری است و ما همیشه یک انتخاب داشته ایم اونهم به زور. ولی من این رو قبول ندارم چون اعتقاد دارم انتخاب های ما در زندگی متنوع هستند و اگر در موقعیتی هستیم که تنها یک گزینه داریم ناشی از ضعف و یا مشکل ماست که باید آن را حل کنیم چون قرار گرفتن در چنین موقعیتی عموما باعث شکست ما میشود.

مغز ما به دلیل تنبلی تنها ارزش اون تصمیم در لحظه را بررسی میکند برای مثال در انتخاب شغل (به صرف داشتن چند گزینه برای کسب درآمد) همه ی این نکات مهم هستند: .حقوق ماهیانه ٫ محیط کاری و جو شرکت٫ مدیر شرکت چه جور آدمی است٫ شانس پیشرفت در اون شرکت٫ همسو بودن با سابقه کاری٫ بیمه و سایر و تسهیلات٫محل شرکت و فاصله اون تا خونه٫ سابقه و قدمت شرکت٫رضایت کارکنان سابق شرکت٫ ساعات کاری شرکت و….

اگر چه انسان نمی تواند دیتای زیادی در خصوص تصمیم هایی که میخواهید بگیرد جمع کند ولی تا همین حد کافیه یعنی برای انتخاب های مهم زندگی باید بر اساس حداقل ۱۰ فاکتور کلیدی تصمیم بگیریم نه صرفا تکیه روی یک مورد. شاید از افراد مختلف این جمله ها را شنیده باشید که من در عرض ۱۰ دقیقه تصمیم گرفتم خونه یا ماشین بخرم یا با اولین نگاه عاشق شدم و ازدواج کردم یا هر چه باداباد و من آدم اهل ریسکی هستم و جرات دارم که سریع تصمیم بگیرم یا من با قلبم تصمیم میگیرم و… ولی به نظرم خیلی از این حرف ها اشتباهه. اینکه من صرفا شانس آوردم و بدون فکر و تکیه بر یک فاکتور تصمیم گرفتم  و موفق شدم دلیل نمیشه که این ذهنیت را به عنوان وحی منزل به دیگران توصیه کنم مثلا اگر من در قمار و شرط بندی برنده شوم از فردا به مردم بگویم شما هم قمار کنید چون من برنده شدم. 

در نهایت باید بگم در نظر گرفتن فاکتورهای مختلف باعث بالا رفتن شانس موفقیت میشود و همین به نظرم کافیه. اینکه یک آدم ورزشکار زودتر از یک آدم معتاد بمیرد دلیل نمیشه که ما ورزش نکنیم و ورزش رو بی فایده تلقی کنیم. هر چند که ما نمی توانیم دیتای بزرگ را آنالیز کنیم و این وظیفه دشوار را به کامپیوتر سپرده ایم ولی بررسی حداق ۱۰ فاکتور کلیدی برای تصمیم های سرنوشت ساز زندگی وقت زیادی از ما نمی گیرد و قطعا هر کسی روی کاغذ و یا فایل Excel میتواند آن را بررسی کند.  

 

کتابهایی که در سال ۲۰۲۱ خواندم

  1. The Murders in the Rue Morgue by Edgar Allan Poe
  2. انسان در جستجوی معنا نوشته ی ویکتور فرانکل
  3. در رویای بابل نوشته ی ریچارد براتیگان
  4. مردی به نام اوه نوشته ی فردریک بکمن
  5. آشنایی با سیستم تشخیص امواج رادیویی RFID
  6. سه رساله درباره ی تئوری میل جنسی نوشته ی زیگموند فروید
  7. زندانی قفقازی نوشته ی لئو تولستوی
  8. راز پروژه های نرم افزاری نوشته ی جورج استپانک
  9. نوشداروی پس از مرگ نوشته ی آنتوان چخوف
  10. آموزش گام به گام GPS نوشته ی محمد رضا حسن زاده
  11. Curse by Steven James
  12.  AI Superpowers: China, Silicon Valley, and the New World Order by Dr. Kai-Fu Lee
  13. فئودور داستایفسکی نوشته ی جانکو لورین
  14. رمز و راز موفقیت نوشته ی فرهنگ هلاکویی
  15. جستارهایی درباره توطئه در ایران نوشته ی یرواند آبراهامیان، احمد اشرف، همایون کاتوزویان
  16. خلقیات ما ایرانیان نوشته ی محمد علی جمالزاده
  17. برف سیاه نوشته ی میخاییل بولگاکف
  18. پنجاه و سه نفر نوشته ی بزرگ علوی
  19. On Conspiracies  نوشته ی ماکیاولی
  20. چمدان نوشته ی بزرگ علوی
  21. کودتا نوشته ی یرواند آبراهامیان
  22. مغالطه های پرکاربرد نوشته ی ریچارد پل و لیندا الدر
  23. دزیره نوشته ی Annemarie Selinko
  24. سالاریها نوشته ی بزرگ علوی
  25. کار عمیق نوشته ی Cal Newport
  26. اثر مرکب نوشته ی دان هاردی
  27. Awaken The genius in your child by
  28. ۱۲ سال تدریس بیهوده نوشته ی محمود پیرهادی
  29. کلود ولگرد نوشته ی ویکتور هوگو
  30. بیابان تاتارها نوشته ی دینو بوزاتی
  31. کتاب کوچک قرمز فروش نوشته ی جفری گیتومر
  32. مهره حیاتی نوشته ی ست گادین
  33. اقتصاد به زبان ساده نوشته ی Les Livingstone
  34. برتری خفیف نوشته ی جف اولسون
  35. خانه دایی یوسف نوشته ی اتابک فتح الله زاده
  36. تاویل رویا نوشته ی زیگموند فروید
  37. بازی بی نهایت نوشته ی سایمون سینک
  38. بیت کوین نوشته ی دومینیک فریزبی
  39. عادت های اتمی نوشته ی جیمز کلیر
  40. ورق پاره های زندان نوشته ی بزرگ علوی
  41. قدم زدن شبانه نوشته ی چارلز دیکنز
  42. زندگی من نوشته ی آنتوان چخوف
  43. حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد نوشته ی یانیس واروفاکیس
  44. درمان شوپنهاور نوشته ی اروین یالوم
  45. اعتراف های یک تبلیغاتچی نوشته ی دیوید اگلیوی
  46. نان سالهای جوانی نوشته ی هانریش بل
  47. میرزا نوشته ی بزرگ علوی
  48. نوشیروانی مردی که هرگز نمی میرد نوشته ی نوشین نوشیروانی
  49. به فکر یک تجارت باشید قبل از اینکه اخراج شوید نوشته رابرت کیوساکی
  50. تفکر متفاوت نوشته ی  Anja Förster
  51. روسیه تزاری نوشته ی جیم استرایکر
  52. ایکی گایی نوشته یHector Garcia Puigcerver
  53. مسئله اسپینوزا نوشته ی اروین یالوم
  54. مبانی اینترنت اشیا نوشته ی یحیی مرادی
  55. و کوهستان به طنین آمد نوشته ی خالد حسینی
  56. در ماگادان کسی پیر نمی شود نوشته ی اتابک فتح الله زاده
  57. نقش روشنفکر نوشته ی ادوارد سعید
  58. Get started with MicroPython on Raspberry pi pico by Gareth Halfacre
  59.   کسب و کار دیجیتالی نوشته ی بیل گیتس
  60. مدیر مدرسه نوشته ی جلال آل احمد
  61. انقلاب مجارستان نوشته ی هانا آرنت
  62. انقلاب مشروطیت ایران نوشته ی نسیم خلیلی
  63. دختر سروان نوشته ی پوشکین 

در حال حاضر مشغول خواندن کتاب “آدولف ه” نوشته ی امانوئل اشمیت و همچنین کتاب “تاریخ و تحول ادبیات جدید ایران” نوشته ی بزرگ علوی هستم.

۲۰۲۰

انقلاب مجارستان نوشته هانا آرنت

این کتاب اولین کتابیه که از هانا آرنت میخونم و کتاب خوبی هم به نظر میرسه. کتاب حول دلایل قیام در کشورهای بلوک شرق خصوصا مجارستان است و نویسنده بیان میکند که عمده دلیل انقلاب در این کشورها به موضوع آزادی گره خورده است یعنی همانطور که اعتراض کشورهای غربی حول مسئله عدالت و برابری میچرخه اعتراضات بلک شرق حول موضوع آزادی است اگر چه کشورهای بلوک شرق عدالت اقتصادی را هم نتوانستند پیاده سازی کنند و یا اگر این کار را هم کردند بیشتر منجر به فقر فراگیر شد تا رفاه همگانی. 

واقعه ای از پاسترناک نقل میشود که گویا بعد از یک دهه خاموشی اجباری و میدان دادن حزب بلشویک به نویسندگان محبوبش از جمله فاده یف و گورکی و … گویا در یک جلسه شعر خوانی پاسترناک خواسته است که برای حضار شعری بخواند و بعد از افتادن کاغذش مجبور شده آن را از بر بخواند و کل جمعیت که در سالن حضور داشتند همراه با پاسترناک شعر را خوانده بودند این واقعه نشان میدهد که حکومت های توتالیتر اگر چه در تبلیغات  و اعمال خشونت بزرگ جلوه میکنند ولی از درون پوشالی هستند مردمی که تحت تدابیر شدید امنیتی بوده اند بدون اینترنت و رادیو و هر چیزی که فکر کنید به اشعار پاسترناک دسترسی داشته و آن را حفظ کرده بودند.

با پایان گرفتن حکومت نازی در آلمان مردم به سرعت هیتلر و حزب نازی را فراموش کردند چرا که بساط هیتلر مثل بساطی که استالین راه انداخته بود یک صحنه نمایش ایدئولوژیک بود که هیچ ربطی به دنیای واقعی نداشت. وقتی موضوعی در دنیای واقعی قابل باور نیست از سوی مردم دنبال نخواهد شد و در دراز مدت به قعر تاریخ خواهد رفت. در عصر حاضر حکومت های ترکیه فعلی و ایران فعلی بی شباهت به یک تئاتر ایدوئولوژیک نیست و اگر چه در تبلیغات و حرف برای خود ابرقدرتی ساخته اند ولی در عمل شکننده و ضعیف هستند. چون چیزی که از خود ساخته اند با واقعیت جهان نمیخواند و شبیه یک داستان خیالی است که هیچ کس آن را باور نمیکند..  

در انقلاب مجارستان چیزی که جلب توجه میکند پرهیز از آشوب و جنگ داخلی و بی نظمی میان اعتراض کنندگان است. طوری که بر خلاف پیش بینی ها مجارستان نه دچار هرج و مرج شد و نه جنگ داخلی این موضوع درهمه ی کشورهای اقماری روسیه نیز اتفاق افتاد و اینطور نیست که الزاما همه ی انقلاب ها به هرج و مرج کشیده شود. یکی از دلایلی که موجب این اتفاق شد این است که در مجارستان تشکل های دانشجویی،شوراهای کارگری و دهقانی از قوام نسبتا خوبی برخوردار بودند و اگر به تاریخ انقلاب ۵۷ ایران یا سایر ملل نیز توجه کنید همین مسئله تاثیر بسزایی در کنترل خشونت و نظم و انظباط داخلی دارد.(متاسفانه در ایران آن سالها تشکلهای صنفی و بازار توسط حزب های اسلامی و تشکل های کارگری توسط احزاب ایدئولوژیک کمونیستی مصادره شد. یعنی دو باور ایدئولوژیک خطرناک) البته به شرطی که تشکلهای صنفی،دانشجویی،کارگری و سازمان های مردم نهاد صرفا سیاسی نباشند و تبدیل به حزب سیاسی نشوند. برتری تشکلها نسبت به احزاب سیاسی این است که آنها عاری از هر گونه ایدئولوژی هستند و صرفا روی منافع گروهی تمرکز دارند و دنبال خیال و رویا نیستند و دوم اینکه اعضای برجسته آن بر خلاف احزاب سیاسی از پایین انتخاب میشوند و نه از بالا.

در پایان خواندن این کتاب رو به دوستان توصیه میکنم و تصمیم دارم کتاب های بیشتری از هانا آرنت بخوانم.

 

۲۰ سال با کامپیوتر،از میکروکنترلر ۸۰۵۱ تا سرورهای HP

باید به سال ۱۳۷۹ برگردم زمانی که هنوز سیستم عامل DOS استفاده میشد. من تازه سال اول دبیرستان را با نمرات بد تمام کرده بودم و درس ریاضی را طی دو مرحله و در تابستان پاس کردم به همین سبب نتوانستم رشته های ریاضی و یا تجربی را انتخاب کنم البته بابت این موضوع ناراحت نبودم ولی از اینکه پیش خانواده و دوستان شاگرد تنبلی حساب شوم ناراحت بودم. ایده ای نداشتم که در چه رشته ای باید ثبت نام کنم وقتی وارد هنرستان شدم گفتند که شما مجاز به انتخاب رشته ی فنی و حرفه ای نیستید و حتما باید کارودانش بخوانی معدلم زیر ۱۴ بود و گویا پیش نیاز رشته ی فنی و حرفه ای حداقل معدل ۱۴ بود. 

با هزار ماده و تبصره در هنرستان فنی و حرفه ای ثبت نام کردم اما در چه رشته ای ؟ بین همه رشته ها متالوژی برایم جالب بود فکر میکردم متالوژی همان تکنولوژی است چند روزی هم سر کلاس متالوژی رفتم و دیدم نه این بیشتر به شیمی شبیه است. سر راه خانه که داشتم برمیگشتم با همسایه مان هم کلام شدم ایشان معلم شیمی بود و فرد چندان خوش صحبتی نبود اما پای صحبت های من نشست و توضیح داد که اصلا متالوژی چیست و خوب یادمه که گفت متال یعنی فلز و لوژی یعنی شناخت این رشته یعنی فلز شناسی! با خودم گفتم نه این رشته ی من نیست خوشم نمی آید. 

در آن دوره تازه کامپیوتر سرزبان ها افتاده بود و با هر کسی که صحبت میکردی پیشنهاد میکرد که رشته ی کامپیوتر را انتخاب کن. کم کم به این نتیجه رسیدم که باید به رشته ی کامپیوتر بروم. اما مشکل دیگر آنجا بود که هنرستان اعلام میکرد که رشته ی کامپیوتر ظرفیت ندارد و تعداد کامپیوترهای کارگاه و صندلی های کلاس محدود است یک هفته از شروع کلاس ها نیز گذشته بود. من این موضوع را با خانواده در میان گذاشتم و پدرم به مدرسه آمد و با کلی جر و بحث با مدیران و مسئولان مدرسه که البته چندان آرام و دوستانه هم نبود من را در گروه کامپیوتر جای دادند با هر زور و بدبختی بود بعد از یک هفته تاخیر به جمع کلاس پیوستم.

سال دوم هنرستان و سوم هنرستان با چه چیزهایی همراه بود؟ معلم ما که الان هم در این هنرستان تدریس میکند ما را با روش حل مسئله با الگوریتم و فلوچارت آشنا کرد برنامه نویسی را از پایه به ما آموخت و با حوصله ای عجیب و مثال زدنی کاری کرد که تقریبا نصف کلاس در سال ۱۳۸۱ دانشگاه دولتی قبول شوند. بعد از گذشت ۲۰ سال از آن روزها الان وقتی که آقای فقیراللهی معلم عزیزم به عنوان مشتری وارد فروشگاه میشود احساس میکنم یکی از نزدیکان خود را دیده ام و خوشحال میشوم امیدوارم همیشه سالم و پرتوان باشد. 

برنامه نویسی ما به ترتیب Qbasic و Pascal بود که البته بیسیک زبان به مراتب آسانتری بود. اوضاع من در برنامه نویسی هم چندان مساعد نبود و با زور درس های خود را پاس میکردم خصوصا در سال دوم دبیرستان که همه چیز برایم مشکل بود. در کارگاه کامپیوتر هر دونفر پای یک میز و یک کامپیوتر می نشستیم و مشغول برنامه نویسی میشدیم ما یک برنامه بزرگ را برای کل سال پیاده سازی کردیم یعنی نوشتن یک برنامه که کار ثبت نام دانش آموزان و نمرات و معدل آنها را انجام دهد این برنامه شامل بیش از ۲۰ ساب سیستم مختلف و هزاران خط کد میشد که ما رو با Trace کردن یک برنامه نحوه پیدا کردن اشتباهات برنامه نویسی چه منطقی و چه دستوری آشنا کرد. اونموقع هنوز دیتابیس های رابطه ای و اصولا دیتا بیس وجود نداشت و ما با سیستم های فایل سروکار داشتیم یعنی امکان ثبت داده های تکراری و اشتباهات دیگر در سیستم فایل وجود داشت. تنها دیتابیس موجود FoxPro بود که اونهم هزار نوع ایراد و دردسر مختلف داشت بعدها در سال ۱۳۸۹ وقتی به شرکت نفت رفتم از چیزهایی که در مورد NC , DOS , Foxpro بلد بودم تونستم استفاده کنم و به دردم خورد.

سال ۱۳۸۱ توانستم دیپلم کامپیوتر رو بگیرم و احساس شور و شعف زیادی میکردم. اون سالها هنوز کامپیوتر نداشتم  و بعدها در سال ۱۳۸۶ و بعد از دوره سربازی و گرفتن مدرک کاردانی توانستم یک کامپیوتر متوسط با قیمت ۶۰۰ هزار تومان بخرم.  سال ۸۱ بعد از سه ماه درس خواندن و تمرکز روی کنکور توانستم دانشگاه دولتی قبول شوم و به دانشگاه بروم در مقطع کاردانی با نرم افزار Matlab در درس نرم افزار ریاضی و آمار آشنا شدم که برایم جالب بود بعدها فهمیدم این نرم افزار یک نرم افزار جامع مهندسی است که در رشته ی برق کاربرد زیادی دارد. یکی از درسهای جالبی که داشتیم زبان ماشین و اسمبلی بود که مهندس امینی این درس سخت و پیچیده را برایمان آسان کرد سرو کله زدن با دستوراتی مثل Mov ah,0001 و امثال آن باعث سردرد میشد. بعدها در دورده کارشناسی و زمانی که با میکروکنترل ۸۰۵۱ کار میکردیم تسلط و تجربه ی کار با زبان های سطح پایین مثل زبان ماشین و اسمبلی به دردم خورد. ناگفته نماند الان هم زبان های سطح پایین و کار با کامپیوترهای Single Board و میکرو کنترل را دوست دارم و جزو علایق شخصیم است (به تازگی یک پروژه ی شخصی را با آن شروع کرده ام).

مهندس امینی که در بالا هم در موردش صحبت کردم چیزهای دیگری هم به ما یاد داد طراحی فونت برای ویندوز طوری که بشود فونت های فارسی را در سیستم عامل طراحی کرد و بارگذاری کرد همچنین در یکی از درس ها که مربوط به سخت افزار بود و دانشجویان توقع معرفی کتاب A+ را داشتند ما را غافلگیر کرد. استاد دفترچه مادربرد ASUS رو از جعبه ی آن در آورد و کل یک ترم را روی همان دفترچه تمرکز کرد البته دفترچه مادربرد اونموقع به واسطه محدودیت های اینترنت خیلی کامل بود و اگر اغراق نباشد باید بگویم به اندازه ی یک فصل از کتاب + CompTIA A برای ما مطلب داشت از انواع آلارم های ممتد و سه بوق و تک بوق مادربرد گرفته تا کل اسلاتها و پورتهای آن! من هم اگر جای ایشان بودم همین کار را میکردم یک ترم کلاس یک واحدی با دانشجویان تنبل و بی حوصله و زمان بسیار کم چه چیزی میشود تدریس کرد؟ در ضمن همین دفترچه مادربرد را اگر کسی یاد بگیرد بعدا حداقل میتواند یک مغازه ای باز کند و سیستم اسمبل کند یا کار عیب یابی کامپیوترهای شخصی را انجام دهد. خلاصه انتخاب هوشمندانه ای بود. برای کسانی که با کتاب  + CompTIA A آشنا نیستند باید بگویم که در بحث سخت افزار و شبکه ما دو تا کتاب مرجع داریم که هر سال هم تقریبا به روز میشود یکی همین   + CompTIA A  است و دیگری هم Network+ در بحث شبکه است. من شاید هر ۴ سال یک بار تقریبا این دو کتاب را میخوانم البته الان بیشتر به این دو کتاب نیاز دارم. یه چیزی شبیه کتاب هیلگارد  در روانشناسی عمومی است.

دوره ی کارشناسی با آشنایی مختصر من با HTML و صفحات وب پایان یافت سال ۱۳۸۳ من یک صفحه وب که برای بنگاه معاملاتی طراحی شده بود و البته کل پروژه  را به ناچار در خونه فامیل و با کامپیوتر دوستان و … تکمیل کردم و با هر مصیبتی بود تحویل دادم. ارتباط من به کل با کامپیوتر قطع بود و به زندگی کلاسیک و سیاه و سفید خود بازگشتم تا سال ۱۳۸۶ هیچ کاری با کامپیوتر نداشتم و موبایل هم نداشتم. بعد از سربازی به یک فروشگاه کامپیوتر رفتم و اونجا با ماهی ۱۰۰ یا ۱۵۰ هزار تومان سیستم مونتاژ میکردم تعمیر و ارتقای کامپیوترهای شخصی برام جالب بود همون سال و همونجا یک سیستم کامپیوتر خریدم که کلیاتش الان موجوده و هنوز ازش استفاده میکنم البته سال ۹۰ یه خورده ارتقاش دادم و پردازنده ی اون الان Core i3 نسل چهارمه.

همزمان با کار در شرکت کامپیوتری در اتحادیه میوه فروشی هم به عنوان مدرس کامپیوتر تدریس میکردم. به تازگی برای اتحادیه ها و اصناف مختلف نرم افزارهای مختلف و سایت و .. آمده بود و من بهشون ICDL تدریس میکردم. در همون سال هم  در مقطع کارشناسی قبول شدم و باز هم بار سفر را بستم (از سال ۸۱ تا ۸۸ به واسطه سربازی و دانشگاه همیشه دور از خانه و سنندج بودم) مقطع کارشناسی با یک مغز نیمه فرمت آغاز شد ترم اول کارشناسی مشروط شدم ولی علاقه و بهتر بگویم کنجکاویم را نسبت به کامپیوتر از دست ندادم.

ترم دوم با درس گرافیک آشنا شدم و با استفاده از زبان برنامه نویسی به زبان C و با دستورات ابتدایی مثل Putpixel مشغول رسم کمان و دایره و بیضی البته با شگردهای محاسباتی پیچیده شدم علاقه من به حدی زیادی بود که مرجع اصلی این کتاب را گیر آوردم و دون کیشوت وار با انگلیسی ناقص و کدنویسی ضعیف ساعتها مشغول کار بودم در حالیکه بعد از ۳ سال دوری از کتاب و  درس این کارها برایم جان کندن بود ولی خوب جالب هم بود. این درس را آنقدر خوب یاد گرفتم که برای سایر دانشجوها کلاس جبرانی میگذاشتم و بهشون یاد میدادم.

در یک واحد درسی دیگر که زبان ماشین و اسمبلی بود من با میکروکنترلر ۸۰۵۱ آشنا شدم و پروژه ای که انجام دادم سیستم تخمین مسافت با استفاده از برد ultrasonic بود این همون تکنولوژی که خفاش ازش استفاده میکنه تا به درودیوار نخوره. جریان از این قرار بود که فرستنده امواج رو تولید میکرد و به سمت جلو ارسال میکرد فاصله ای زمان برگشت با فرمول سرعت صوت محاسبه میشد و روی یک LCD کوچک ۲۰ پین نشون داده میشد که مثلا فاصله تا دیوار ۳۰ سانتی متره این پروژه من رو به وجد آورد و از اینکه توانستم کاری انجام دهم خوشحال بودم.

یکی از درسهای دیگر شبیه سازی کامپیوتر بود که ما با نرم افزار Arena Simulation  آشنا شدیم این نرم افزار بیشتر برای رشته های صنایع کاربرد داشت و میشد یک صف انسانی سیستم تولید یک کارخانه را شبیه سازی کرد و مثلا محاسبه کرد با افزایش باجه کارمندان یک بانک یا افزایش ایستگاه بازررسی گمرک کارها با چه سرعتی انجام میشه و چطور میشه راندمان یک سیستم اداری و صنعتی رو بالا برد برای پروژه این درس ما یک سیستم انبارداری را شبیه سازی کردیم و وقتی سیستم را RUN میکردیم و میدیدم اجناس وارد انبار میشود و به قسمت تولید میرود و بعد اعداد فروش و… موجودی انبار تغییر میکنند ذوق مرگ میشدم. سالها بعد زمانی که در شرکت نفت به صورت پاره وقت کار میکردم  سیستم مشابهی را به انبار شرکت نفت پیشنهاد دادم ولی قبول نکردند و گفتند وقت تلف کردنه.

اما یکی از درسهای دیگری که در دانشگاه خوب یاد گرفتم و بعدا یعنی در فاصله سالهای ۹۰ تا ۹۶ در شرکت نرم افزاری به کار بستم  درس مهندسی نرم افزار بود. توی این کلاس بود که با نرم افزار Rational Rose و مفاهیم UML و همچنین DFD یا تحلیل ساخت یافته آشنا شدم. برای پروژه هم یک انبار دارویی را با دوستانم تحلیل کردیم. من فکر میکنم این درس و همچنین برنامه نویسی شی گرا از همه درسهای دیگر مهم تر است. و اگر کسی می خواهد در صنعت نرم افزار ورود کند حتما باید این دو درس را با دقت و حوصله ی زیادی بخواند.

سال ۸۹ وقتی وارد بازار کار شدم پروژه های زیادی را تحت نام شرکت انجام دادیم. اما تعداد کمی از آنها توجهم را به خودش جلب کرد برای نمونه یک سیستم مدیریت پارکینگ کار کردیم که با RFID کار میکرد همین باعث شد مطالعات زیادی  روی RFID انجام بدم و باز هم علاقه ام به ترکیب کنترل و برنامه نویسی رو نشون میداد. یه مدت هم دنبال هک و آموزش های هک رفتم. هک نیز یک کار ترکیبیه به نظرم یعنی باید هم به شبکه تسلط داشت و هم برنامه نویسی و هم از سخت افزارها و باگ های احتمالی سیستم عامل اطلاع داشت. شاید حدود ۳ سال با علاقه مفاهیم امنیت و CEH یا هک قانونمند ر دنبال کردم انواع و اقسام برنامه های تست نفوذ را نصب میکردم و در سیستم عامل Kali Linux احساس میکردم دارم روی جهان حکومت میکنم. هک سیستم های کلاینت از کار انداختن سایتهای بیخودی که خودشون قبلا از کار افتاده بودن و نیازی به این همه زحمت نبود سر درآوردن از باگ و مشکلات وب سایتهای مهم اعتماد به نفس عجیبی بهم داده بود عضو فروم آشیانه شدم و آموزشهای بهزوز کمالیان را به شدت دنبال میکردم. تا اینکه یک روز گوشیم زنگ خورد و از بالا احضار شدم طی یک جلسه اتهامات عجیبی بهم زدند و گفتند شما فلان سایت رو هک کردی کاری که اصلا من انجام نداده بودم ولی دوست داشتم که واقعا کار من باشه! به هر حال ترس از احضار دوباره به اون خراب شده باعث شد پرونده این ماجراجویی رو برای همیشه ببندم ولی درکم از شبکه و مفاهیم هک و رمزنگاری و امنیت بالا رفت و بعدا هم مطالعات جسته و گریخته دیگری انجام دادم.

در شرکت نفت که کار میکردم با سیستم عامل Novell Netware آشنا شدم. ورژنی که باهاش کار میکردیم نسخه سال ۱۹۸۵ بود یعنی سیستم عامل دقیقا همسن خودم بود. ولی واقعا Stable و کارساز بود و کار باهاش لذت بخش. محیط شرکت من رو به قبل از سال ۱۳۸۱ برد کار با سیستم عامل های قدیمی،نرم افزارهای تحت DOS و دستورات سیستمی ولی خوب برای من که به خط فرمان و هک و شبکه علاقه داشتم تجربه ی بدی نبود در ضمن به لطف سیستم دولتی و اداری ۹۰ درصد زمانم رو بیکار بودم و وقتم رو برای یادگیری زبان انگلیسی و مفاهیم دیگر کامپیوتر اختصاص دادم. سیستم اندازه گیری مخازن مورد دیگری بود که واقعا توجهم رو به خودش جلب کرد . اندازه گیری ظرفیت مخازن با فرستادن سیگنال و محاسبه اون همچنین جمع آوری دیتاها از طریق یک سیستم یکپارچه SCADA: Supervisory Control And Data Acquisition که توی اتاق مانیتورینگ بود همچنین دیدن نحوه کار PLC از نزدیک حس کنجکاوی من ر ادوباره تحریک میکرد.

بعدها کمتر موردی آنچنان که باید باشد حس کنجکاوی و علاقه م را تحریک میکرد و من چه به عنوان فروشنده و چه به عنوان تکنسین کارهای روتین را انجام میدادم و چیز جالبی برایم اتفاق نمی افتاد. این اواخر هم با سرورهای HP و San Storage ها و آنتی ویروس های سازمانی آشنا شدم که البته برایم جدید و جالب بود. و این سالهای اخیر هم چیز دیگری که برایم جالب بوده و کنجکاویم را تحریک کرده رسپیبری پای است دو سال پیش یک برد Raspberry Pi 3 Model B خریدم و خودم رو باهاش سرگرم کردم الان این کامپیوتر کوچک توی خونه ما دومنظوره س یا نوژا دخترم داره باهاش کارتون نگاه میکنه و یا من باهاش پروژه های کوچک انجام میدم و برنامه نویسی میکنم.

در حال حاضر هم روی یک پروژه ی شخصی کار میکنم که ترجیح میدم موضوعش رو اینجا نگم در واقع یک ایده س  ولی برد اصلی این کار Raspberry Pi Pico است با زبان برنامه نویسی Micropython که البته نمیدونم جواب میده یا نه ولی همین که ذهنم رو درگیر میکنه و حس کنجکاویم ارضا میشه خودش خوبه.

کامپیوتر یک اقیانوس جذاب برای من است و شنا کردن در آن را دوست دارم فارغ از اینکه آیا جزیره ای برای توقف یا بندری برای رسیدن داشته باشد یا نه.

مسئله اسپینوزا نوشته ی اروین یالوم

مسئله اسپینوزا در واقع چهارمین کتابی بود که از اروین یالوم خواندم، اما این کتاب هم مثل دو کتاب قبلی او یعنی وقتی نیچه گریست و درمان شوپنهاور در مورد سرگذشت و آرای یک فیلسوف معوف بود، میشود این سه کتاب را در یک دسته بندی قرار داد. 

مسئله اسپینوزا مثل کتاب های قبلی یالوم پرکشش و عالی بود، داستان یک روایت موازی از زندگی باروخ اسپینوزا در قرن هفدهم به همراه سرگذشت و زندگینامه ی تئورسین حزب نازی یعنی آلفرد روزنبرگ در اوایل قرن بیستم  است. یالوم به سنت فروید که تلاش داشت داستایفسکی را با تکیه بر رمان برادران کارامازوف روانکاوی کند او هم تلاش میکرد شخصیت روزنبرگ را تحلیل کند او یک شخصیت خیالی به اسم دکتر پوفیستر را خلق کرده و تلاش داشت به این مسئله پاسخ دهد که روزنبرگ و همفکران او در حزب نازی چگونه به این نتیجه رسیده اند که همه ی یهودیان را باید کشت؟

حین روانکاوی روزنبرگ هم نقطه ی تلاقی او با اسپینوزا مشخص میشود و خواننده خواهد فهمید چرا روزنبرگ تمام کتابهای اسپینوزا را در هلند مصادره کرده و با خود برده است و عشق و نفرتی که نسبت به اسپینوزا داشت از چه چیزی نشات میگرفت.

رفیقی دارم که شیفته ی مارکس و هگل و اسپینوزا و کانت است، یک ایده آلیست آلمانی که وقتی او را در خیابان های سنندج میبینم با خود میگویم این شخص باید در قرن نوزدهم و در خیابان های مونیخ زندگی میکرد، اینجا چه کار میکند؟ اگر چه اختلاف های زیادی با هم داریم ولی از هم صحبتی و بحث کردن با او لذت میبرم همیشه میگوید از این اروین یالوم خوشم نمی آید تو واقعا اگر میخواهی از اسپینوزا و نیچه کتابی بخوانی چرا سراغ خودشون نمیری ؟ چرا چنین گفت زرتشت و یا اخلاق اسپینوزا را نمیخوانی؟ به او میگویم من آدم صبوری هستم اخلاق اسپینوزا را هم میخوانم اما به وقتش یعنی بعد از اینکه رساله الهی سیاسی او را خواندم.

توی این کتاب هم یالوم توصیه کرده که با کتاب اخلاق شروع نکنید این کتاب دیرفهم و مشکل است و به راحتی نمیشود آن را خواند، روزنبرگ بدبخت هم چند سال این کتاب در جیبش بود و نمیتوانست درست و حسابی این کتاب را درک کند. به هرحال بحث با دوستم به جایی نمیرسد و من یکی پس از دیگری کتابهای یالوم را خواهم خواند و دوستم همچنان مقاومت میکند.

اگر یالوم قالب داستان را برای این کتاب انتخاب نمیکرد میتوانست با خیالی آسوده در مورد زندگی و افکار Chamberlain بنویسد. چرا که هم روزنبرگ و هم هیتلر آثار او را خوانده و کاملا تحت تاثیر نوشته های او بودند و هر دو نیز در سالهای پایانی عمر چمبرلین به دیدارش رفته و به او ابراز ارادت کرده بودند که شرح دیدارشان در کتاب آمده است. با بررسی افکار چمبرلین میشود مطالب بهتری از علت تفکرات نژاد پرستی در ارو پا را فهمید. جالب است که بدانید این آقا داماد واگنر موزیسین معروف آلمانی بوده و الان که سرچ کردم دیدم واگنر هم یهودی ستیز بوده، گویا در آن سالها نژآد پرستی و یهودی ستیزی موضوع رایجی به حساب می آمده است و همه ی نژاد پرستان اروپا منتظر رهبر ناجی خود بودند که با او بیعت کنند هیتلر اگرچه این رهبری را با تمام توان هدایت کرد ولی با سیاست همه یا هیچ خود برای همیشه حزب نازی و تفکراتش را به زباله دان تاریخ فرستاد. 

اگر به بحثهای پیرامون یهودیت و حتی نقد ادیان ابراهیمی علاقه دارید و میخواهید استدلال های اسپینوزا را در این خصوص بخوانید، حتما این کتاب را توصیه میکنم. نیز با خواندن این کتاب میتوانید دید روشنی از زندگی و آرا و عقاید رهبران حزب نازی به دست آورید و همراه با نویسنده در کنار هیتلر و روزنبرگ و در کافه های  مونیخ قهوه بخرید و بحث کنید. و در پایان باید بگویم کتاب حتما ارزش خواندن را دارد.

 

خرید یک ملک مجازی

چند روز پیش یک مشتری عجیب به شرکت آمد و در مورد موضوعی صحبت کرد که تا به حال نشنیده بودم، مشتری این طور شروع کرد که:

” ببین مهندس، بزرگ ترین اشتباه من در زندگی این بود که بیت کوین نخریدم و حالا هم دارم تاوان حماقت خودم رو میدم. من افراد زیادی را میشناسم که یک شبه میلیاردر شدند ولی افسوس! اما مهندس من یه چیز دیگری پیدا کردم که خیلی از بیت کوین باحال تر است اسمش هم Crypto Police Land است. در واقع اینجا یک شهر مجازیه که شما میتوانید خانه یا زمین یا پاساژ یا هر ملکی که دوست داری بخری و بعدا وقتی قیمتش بالا رفت بفروشی.

من یک دوستی دارم که بهم یک عینک واقعیت مجازی داد و گفت حالا بشین و نگاه کن و من یکدفعه خونه ها و ساختمان های زیادی رو دیدم که هر کدام از آنها مالک خودش رو داشت و اسم شخص یا شرکت هم روی ملک شبیه واقعیت افزوده نوشته شده بود. تمام مردم دنیا و همچنین افزاد مشهور مشغول سرمایه گذاری و ساخت و ساز هستند اینجا یک سرزمین شبیه سازی شده است که بوی پول میده اونم پول خیلی زیاد. البته اونجا زمین های خیلی کوچکی وجود داره یا خیلی پرت هستند و میشه با فقط ۵ میلیون تومان خرید ولی قول میدم سال دیگر ۱۰۰ میلون هم ارزش داشته باشد همین الان یک ساختمانی هست که یک و نیم میلیارد تومان قیمتشه. البته اگر عینک را برداریم کل شهر ناپدید میشه اینم یه چیزی مثل پول مجازی یا بیت کوینه منتهی این اسمش ملک مجازیه، فرض کن تو یک مهمان خیلی مهمی داری که میخواهی ازش پذیرایی کنی به مهمانت میگی عینک رو بزن و با خودت میبریش به یک ساختمان مجلل که اجاره کردی یاخریدی حتی اونجا پیش خدمت هست که ازتون پذیرایی میکنه.

مهندس ارزش این ملک ها مثل ملک واقعی بالا میره چون محدوده ساخت و ساز مشخصه ونمیشه از حدی بیشتر ساختمون سازی کرد کافیه یه زمین خوب بخری و همینطور بزاری بمونه. “

چند روز بعد از این که مشتری رفت من هر چی سرچ کردم همچین چیزی ندیدم به همکارم گفتم این چیزایی که مشتری میگفت من پیدا نکردم اصلا معلوم نیست راست بگه یا نه همکارم با بی میلی و با نگاه از بالا به پایینی گفت: نمی فهمی این موضوع جدیده؟ این موضوعات هنوز تو اینترنت پخش نشده. 

اما این که این حرف ها چقدر واقعیت دارد برایم  موضوع مهمی نیست. بعد از رفتن مشتری به این فکر کردم که ارزش این ملک مجازی چیست؟ بیاید فرض کنیم که این ملک مجازی ارزش سرمایه ای ندارد یعنی نمیتوان به کس دیگری فروخت یا اصلا فرض کنید ما آخرین خریدار هستیم یعنی من از هزارمین نفر با مبلغ گزافی خریدم ولی توی نقطه پیک خریدم و احتمال ریزش زیاده یا اصلا مشتری وجود نداره ودر این لحظه همه فروشنده هستند صاحب ابدی این ملک مجازی من هستم. وقتی صاحب این ملک مجازی میشوم آیا لذت من صرفا به دیدن و حس بینایی محدود می شود ؟ اگر ما بخواهیم یک واقعیت را تبدیل به دنیای مجازی کنیم باید تمام حواس پنجگانه را انتقال دهیم یعنی لامسه، بویایی،چشایی، شنوایی،بینایی چرا که تنها با دیدن نمیشود تمام لذت دنیای واقعی را تجربه کرد یعنی هم باید بوی باران را فهمید هم سرما را روی گونه ها حس کرد و هم زبری تنه درخت زیر دستمان مشخص باشد و… این که فقط با دیدن یک تصویر سه بعدی اسم آن را واقعیت مجازی بگذاریم کمی توهم آمیز است. 

هیچ بعید نیست که در آینده سهم دنیای مجازی از دنیای واقعی بیشتر باشد یعنی روی یک صندلی بنشینیم و چشمان خود را ببندیم و همه ی نقاط دنیا را تجربه کنیم اما به نظرم این تجربه بدون انتقال تمام حواس پنچ گانه ناقص و ناکافی است.

توسعه بازار یا توسعه محصول

سالهای ۸۹ یا ۹۰ بود که من در شرکت کارین امواج مدیر فروش بودم.  کار ما تولید و فروش نرم افزارهای سفارش مشتری بود. از میان نرم افزارهای سفارشی نیز توانسه بودیم چند محصول برای خود تعریف کنیم .و در واقع این نرم افزارها را تبدیل به product کنیم  طوری که بتوان آنها را به صورت CD به مشتری نهایی تحویل داده و هیچ گونه تنظیمات خاصی نیاز نباشد. این حرکت ما از سمت نرم افزارهای سفارش مشتری به محصول یک موفقیت تمام و کمال به حساب می آمد دست کم برای خودمان این چنین بود. اما باز هم مشکل نقدینگی و فروش داشتیم من تقریبا روی فروش ۷ محصول کار میکردم که دوتای آنها فروش نسبتا خوبی داشت ولی بقیه نه.

نمودارهای فروش را روی Excel ترسیم کردم و داده های بازاریابی و تبلیغات را هم به صورت مفصل در یک گزارش نوشته بودم و مرتب آنها را چک میکردم ولی عقلم به جایی نمیرسید تا اینکه دلم را به دریا زدم و به نزدیک ترین دانشگاه ممکن که چند قدم با شرکت ما فاصله داشت رفتم، دانشگاه جامع علمی کاربردی واحد بازرگانی یا مدیریت بازرگانی دقیقا خاطرم نیست اسمش چه بود. 

با دانشجویان آنجا صحبت کردم و گفتم بهترین استاد شما کیست که اکثرا جواب دادند آقای بیگلری که متاسفانه اسم کوچکش یادم رفته با آقای بیگلری نزدیک ۳ ساعت صحبت کردم یک خانم دیگر که او هم استاد بود به جمع ما اضافه شد و من مشکل را به صورت کامل تشریح کردم اما جواب استاد خیلی ساده و بدیهی به نظر می رسید در حالیکه من منتظر بودم شگرد تبلیغاتی جدیدی پیشنهاد کند و یا چه میدانم از توی کلاهش خرگوشی درآورد ولی او فقط به این موضوع بسنده کرد که به اون  ۲ محصول خودت بچسپ و بقیه را رها کن. وقتی فروش شما بیشتر روی این دو محصول است پس روی همین دوتاسرمایه گذاری کنید و بقیه را رها کنید برای من و دوستانم پذیرش این قضیه سخت و ناراحت کننده بود و ازخودمون سوال میکردیم یعنی ۵ محصول عزیزمان که وقت و انرژی زیادی از ما گرفته بود به این راحتی کنار بگذاریم؟

استاد برای من توضیح داد که به این کار توسعه بازار میگویند و نیاز شما همین است یعنی پیدا کردن بازار جدیدی در شهرهای جدید برای یک یا دو محصول خود و او توضیح داد که توسعه محصول دقیقا عکس این اتفاق است یعنی افزایش محصولات برای بازارهای محدود. روشی که استاد به ما گفت نتیجه داد و بعد از چند ماه به یک ثبات نسبی در بازار رسیدیم. 

از سال ۱۳۹۶ که به شرکت رایان روش آمده ام متوجه شده ام که دقیقا یک سیاست عکس در اینجا جواب میدهد چرا که امکان توسعه بازار با توجه به شکل محصولات سخت افزاری و خدمات تخصصی و حضوری ما وجود ندارد و البته مزیت رقابتی برای انجام این کار نداریم در نهایت به توسعه محصول پرداخته و به قول معروف از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در شرکت موجود است تا برای همه ی مشتریان محصول متناسب داشته باشیم. بازار ما محدود به استان است و توسعه محصول از توسعه بازار برای ما راحت تر صورت میگیرد. 

     

خوشبینی و شکار گوزن

خوشبینی اساس مسایل اقتصادی است و اگر حرف مرا باور می کنید بنیاد زندگی بر اساس خوشبینی و امید به آینده شکل گرفته است. مشغول خواندن کتاب “حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد” نوشته ی یانیس واروفاکیس هستم. واروفاکیس کتاب دیگری دارد به اسم ریاضت اقتصادی که البته مشتاقم بعدا آن را بخوانم همچنین او وزیر اقتصاد یونان در سال ۲۰۱۵ بوده و احتمالا کتاب دومش در مورد ریاضت اقتصادی یونان در آن دوره است. 

در این کتاب به داستانی از روسو اشاره میشود که می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد. فرض کنید ۱۰ نفر شکارچی به جنگل می روند تا یک گوزن شکار کنند شکار این گوزن باعث میشود تا یک ماه زنده بمانند و نکته ماجرا اینجاست که برای شکار این گوزن و محاصره حیوان به روش مغولها باید ۱۰ نفر توان و توجه شان را روی گوزن بگذارند، اگر یکی از شکارچی ها نسبت به این هدف بدبین باشد و از ترس خود دنبال شکار خرگوش برود خرگوش میتواند یک روز او را تامین کند ولی ۹ نفر دیگر قطعا از گرسنگی خواهند مرد چون نمی توانند گوزنی شکار کنند. 

مصداق این داستان را میشود در کسب و کار و در شرکت های مختلف دید. اگر استراتژی شرکت که همان شکار گوزن است توسط همه ی کارکنان دنبال نشود موفقیتی به دست نخواهد آمد. مثلااگر یکی از کارمندها مواقعی که بیکار است به دنبال شغل دوم باشد یا فلان مدیر شرکت به فکر ساخت وساز باشد و هر کسی خرگوش خود را دنبال کند دیگر امیدی به شکار گوزن نیست.

در جامعه ای که در آن زندگی میکنیم به همین شکل اگر آزادی به عنوان یک مطالبه برحق را شکار گوزن فرض کنیم که به نظرم مهمترین رکن اساسی یک کشور است وحتی مقدم تر از عدالت،تورم،مسایل اقتصادی، فساد و اعتیاد و … است چون تنها با داشتن آزادی و حق اعتراض میتوان جلوی بی عدالتی، فساد و .. ایستاد. 

اگر اکثریت مردم ایران سطح مطالبات خود را بالا برده و خواهان آزادی سیاسی،آزادی بیان و آزادی عقاید شوند همه میتوانیم گوزن بزرگی شکار کنیم. اینکه در این شرایط بحرانی کشور مردم فقط کلاهشان را بگیرند که باد نبرند یا به فکر مهاجرت و … باشند اگر چه اجتناب ناپذیر است اما همه ی این تصمیمات از نوع شکار خرگوش است. انتظار نمیرود همه ی مردم ایران آزادی را مطالبه کنند اما اگر قسمت اعظمی از آنها دنبال شکار گوزن باشند یا با آگاهی بخشی سطح مطابات مردم را جهت داد و آن را بالا برد این امید به وجود می آید که این سرزمین کهن روزی بالاخره رنگ آزادی را ببیند.

محمد مسعود که شرح زندگی او  در رادیو تراژدی نقل شده یک جمله معروف دارد که میگوید ” ایران توالی هرج و مرج و استبداد است که یکی پس از دیگری می آید و تاریخ همیشه تکرار میشود” شاید این تاریخ ناخوشایند به این دلیل به وجود آمده که هر کسی به فکر شکار خرگوش خود بوده است.

اما من به شکار گوزن خوشبین هستم و از شما نیز میخواهم با مطالبه آزادی در این راه گام بردارید. به نقل از بنجامین فرانکلین “آنان که آزادی را فدای امنیت میکنند نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را”