خودزنی بزدلانه

پ ن : همه ی ما دزد هستیم، اگر موقعیت دزدی برای ما فراهم شود ما هم دزد میشویم، به من ربطی ندارد که دیگران چه میکنند فقط کافی است که من خودم را درست کنم، اگر هر کسی خود را درست کند کشور من تبدیل به بهشت میشود، ما هم اگر جای مسولان بودیم سارق میشدیم، سارقین دولتی هم از جنس مردم هستند و از آسمان نیامده اند، دزدها آیینه ی ما هستندو …

پانزده سال پیش ما در یک مجتمع آپارتمانی در سنندج زندگی میکردیم و یکی از ساکنین آپارتمان آدم ناجوری بود در واقع اصلا معلوم نبود صاحب خانه اصلی آن جا کیست و کلید آن خانه نیز هر روز دست یک نفر بود. فساد و موادفروشی و دعواهای وحشتناک و سر و صدا به اوج خودش رسیده بود. البته ی همه ی همسایگان دیگر و همچنین خانواده ی ما افراد شریف و درستکاری بودند، ولی ما اگر به توصیه دوستان عمل می کردیم باید دست روی دست می گذاشتیم و در عالم خیال با خود این جمله را بلغور میکردیم که: ما خودمان را اصلاح کنیم کل آپارتمان اصلاح خواهد شد! ولی به جان شما قسم ما همه اصلاح شده بودیم و آدم های درست و شرافتمندی بودیم اما آپارتمان ما به خاطر وجود این واحد طبقه همکف به گند کشیده شده بود.

در آن زمان شبکه های اجتماعی وجود نداشت همچنین از بلاگ نویسان فیلسوف هم خبری نبود به همین دلیل تصمیم گرفتیم نه تنها شرافتمند و درستکار باشیم بلکه در مقابل کسی که این چنین نیست بایستیم. همه ی اعضای آپارتمان از زن و بچه گرفته تا پیر و جوان با دست خالی روبروی کل افراد این خانه و تمام دارودسته شان ایستادیم و مجبورشان کردیم آن خانه را بفروشند و گورشان را گم کنند.

برای اصلاح یک جامعه نه تنها باید خود آدم درستی بود بلکه باید تلاش کرد روبروی آدم های نادرست ایستاد. 

نادر فتوره چی تنها به این اکتفا نکرد که دزد نباشد بلکه شجاعانه با کمپین “نه به شهرزاد” جلوی سارقین صندوق فرهنگیان ایستاد و آن قدر علیه شان نوشت و مدارک جمع کرد تا سیستم قضایی خواب آلود کشور به آن واکنش نشان داد. با پخش شدن سریال هیولا عده ای نوشتند که شخصیت “شرافت” آینه ی تمام نمای همه ی ماست و نشان می دهد که ما هم اگر جای او بودیم سرقت میکردیم چرا که همه ی انسانها ذاتا دزدند (همه ایرانیها!) ولی من هر چه فکر میکنم میبینم که دزدی نکرده ام و با افتخار میگویم چندین بار شغل ها و پولهای کثیفی را رد کرده ام همچنین فرصتهای زیادی برای خیانت و گناه داشته ام ولی این کار را نکرده ام بله این خود ستایی است ولی خودزنی بزدلانه نیست. حاضر نیستم قبول کنم که اکثریت جامعه ی ما دزد هستند به این معتقدم که اتفاقا اکثریت مردم ما آدمهای شریف و درستکاری  هستند ولی وظیفه شان این است که نه تنها باید درست و شریف باشند بلکه باید با شجاعت مقابل افراد پست و بی شرف بایستند و از حقشان دفاع کنند این گونه است که جامعه رهایی می یابد.

حماقت است اگر فکر کنیم مثلا در اروپا چون همه ی آدم ها درست هستند جامعه ی آنها اصلاح شده است خیر جناب فیلسوف تفاوت در اینجاست که افراد شریف نه تنها خود شریف بودند بلکه روبروی تاریکی ایستاده اند و با سلب آزادی و دزدی و فساد مبارزه میکنند در واقع هزینه ی خلاف را در یک سیستم اجتماعی بالا برده اند.

کافیست که من تنها خودم را اصلاح کنم یک خودزنی بزدلانه است و اینکه همه ی ما دزدیم و فرقی با دزدها نداریم یا تلاش برای تبرئه دزدهای واقعیست یا مصرف افیون حماقت و ضایل کردن عقل خود و دیگران.

پ ن پایانی: ابلوموف عزیز هیچ گاه نمیگویم همه دزدند و یا فقط کافیست خودم را اصلاح کنم. کوتاه بگویم که بر خلاف شما بنده حوصله ی دردسر را دارم.

پسا پی نوشت:

بعد از نوشتن این پست یکی از دوستان متممی متنی را برام فرستاد که نوشتش در ادامه خالی از لطف نخواهد بود.

اینکه یک رانتیر فاسد مثل مهران مدیری درباره رانت و فساد محتوای طنز بسازه به اندازه کشیشی که مردم رو به پرهیزکاری توصیه می‌کنه اما در خفا به پسربچه‌ها تعرض می‌کنه، ابزورد نیست. اما فرق کشیش متجاوز اینه که در ریاکاری خودش صادقه. بعد از افتادن پرده ریا، نمیاد بگه چاره‌ای جز تجاوز نداشتم، یا خوب کردم. اما هدف مدیری اینه که این باور رو جا بندازه که در این محیط چاره‌ای جز فاسد شدن نیست، چون فساد سیستماتیک است، و از سیستم هم نمیشه فرار کرد. این هدفگذاری جدیدش نیست بلکه سال‌هاست در همه کارهاش نمود عریان داره. در واقع هدف نه سرگرم‌سازی بوده و نه نقد (یکی از توهین‌های بدی که به شعور ما شد این بود که عده‌ای کندذهن آثار این آقا رو «نقد اجتماعی» معرفی کردند!)، بلکه در کنار بیزینسی که در این راه دست و پا کرد، صرفا در حال توجیه تصمیماتی بود که خودش در زندگی گرفته تا همین الان. همه کارهای مدیری درباره خودش هستند، نه من و شما. این تیپ از افراد، که در دوره حاضر تعدادشون کم هم نیست و به مدیری و چند نفر هم‌کسوت خودش ختم نمیشه، شرمنده نیستند از فاسد بودن، چون این رو امری محتوم می‌دونند. پیام‌شون اینه: «ما پاکدامنیم، اما سیستم اجازه نداد به روش سالم پیشرفت کنیم. اگر سیستم اجازه میداد از راه سالم پیشرفت کنیم، حتما و قطعا راه سالم رو به راه ناسالم ترجیح می‌دادیم». لکسوس سوار میشن و وقتی به نحوه تملک اون لکسوس ایراد می‌گیری به روش‌های مختلف میگن شما راه سالم‌تری برای بدست آوردن لکسوس سراغ داری به ما هم نشان بده! وانمود می‌کنند براشون مهمه که راه سالمی هم ممکنه وجود داشته باشه یا نه، و وانمود می‌کنند اگه وجود داشت حتما انتخابش می‌کردند و وانمود می‌کنند طبیعیه که به هر قیمتی دنبال تملک لکسوس هستیم، و وظیفه سیستمه که راه سالمش رو برامون مهیا کنه!
باید نسبت به این زرنگ‌بازی‌ها حساس بود. فساد سیستماتیک طبیعتا باعث تغییر رفتار جمع میشه، و این یک واقعیته، اما این واقعیت مسئولیت اخلاقی رو از روی دوش فرد برنمیداره. هر واکنش طبیعی، لزوما اخلاقی نیست. در موقع زلرله، طبیعیه که عده‌ای موقع فرار در راهروهای ساختمان زیر دست و پا بمانند. اما له کردن دیگران موقع فرار اخلاقی نیست. حتی در لحظه‌ای که اسلحه رو گذاشته باشند روی شقیقه شما و انجام کاری رو ازتون بخوان، باز مسئولیت اخلاقی روی دوشتون هست. چه برسه به وقتی که با وضعیت اسلحه روی شقیقه خیلی فاصله داشته باشیم، که داریم.
برخلاف تصور خوشدلانه برخی، اتفاقا جمهوری‌اسلامی استقبال می‌کنه از جا افتادن این باور. چرا که به نفع اون‌هاست اگه فرد فرد جامعه احساس کنند باید در برابر «جبر شر موجود» تسلیم شد. هادیان حکومت خیلی خرسند خواهد بود اگه به این نتیجه برسیم که چاره‌ای نیست جز اینکه به اندازه اون‌ها تنزل کنیم.

منبع پسا پی نوشت : خروجی های مکتوب یک ذهن خشن –  https://t.me/EricNotes

مردگان زر خرید اثر گوگول

چند روزی است که مشغول خواندن رمان مردگان زر خرید نوشه ی گوگول هستم این کتاب نیز شاهکاری چون جنگ و صلح تولستوی یا جنایت و مکافات داستایوسکی است. عجیب است با وجود اینکه ده ها کتاب برجسته از ادبیات روس خوانده ام هیچ کتابی نبوده که از خواندنش پشیمان شده باشم و با خودم بگویم کاش این کتاب را نمیخواندم. وجود چنین شاهکارهایی در ادبیات من را از خواندن ادبیات معاصر یا نویسنده های ایرانی یا نویسنده های جدید خارجی بر حذر داشته است. اهمیتی ندارد که مرا مرده پرست بنامند یا نه  ولی ادبیات دهه هفده و هجده و نوزده میلادی غرب را بسیار دوست دارم خصوصا ادبیات فرانسه و روسیه. همزمان که مشغول خواندن اثر جاودانه ی گوگل هستم در نمایشگاه کتاب هم رمان ویکتور هوگو را خریدم به اسم “مردی که می خندد” اما فکر نمیکنم فعلا فرصت خواندن آن را پیدا کنم.

به شما توصیه میکنم که این کتاب گوگول را بخوانید داستان فرد زیرکی که مشغول خرید بردگان مرده! است. داستان چنان توصیف شده است که انگار در حال تماشای فیلم هستید داستایوسکی پیش تر گفته بود که ما نویسندگان روس همگی از زیر شنل گوگول در آمده ایم. به راستی که گوگول شایسته ی چنین تعریفی است. افسوس که تنها ۴۳ سال زندگی کرده و خیلی زود دنیای کلمات را با آثار مشهورش به جا گذاشته است.

با هم نگاهی به پاراگراف هایی از این اثر جاودانه می اندازیم.

چیچیکف زیر چشمی نگاهی به سوباکویچ انداخت و متوجه شد که شباهت زیادی به خرس متوسط دارد. چیزی که این شباهت را تکمیل می کرد کت فراکش بود که همرنگ پشم یک خرس قهوه ای بود، آستینها و پاچه ها تقریبا دراز بودند و قدم برداشتنش مثل کبوتر بود و مدام پای اشخاص را لگد میکرد. رنگ و رویش بشدت سرخ و تقریبا به رنگ یک سکه مسی بود. چه بسیارند چهره هایی که به نظر نمی رسد طبیعت روی آنها زیاد کار کرده باشد و به نظر نمی رسد که زحمت به کار بردن ابزار ظریفی چون سوهان و منقاش را بر خود همراه کرده باشد. بلکه در عوض چنین به نظرمیرسد که این چهره ها را با ضربات تبر از بالای شانه درآورده باشد: با یک ضربه بینی را درست می کند، ضربه دیگری لبها را، دو ضربه کلنگ برای چشمها و سپس بدون هیچ سمباده و پرداختی اضافی اعلام میکند که “ایشان زنده است” و به دنیا عرضه اش می دارد. قیافه ی گنده ی سوباکویچ که به طور غریبی تراشیده و ساخته شده بود نیز از این قبیل بود. کله اش به جای اینکه رو به بالا باشد رو به پایین بود، هیچ وقت گردنش را حرکت نمی داد و به همین خاطر به ندرت به مخاطبش نگاه می کرد بلکه در عوض به بخاری یا به در چشم می دوخت. ضمن اینکه از اتاق نهاری میگذشتند چیچیکف نگاه زیر چشمی دیگری به او انداخت و فکر کرد: “عجب خرسی یک خرس واقعی” و شگفت آنکه از قضا نامش هم میخاییل و همنام خرس مشهور افسانه های روسی بود. ص۱۳۴

در توصیف چیچکف قهرمان داستان میگوید:

زندگی از آغاز از پس پنجره ای که تا نیمه اش را برف گرفته بود، به او چهره ای عبوس و نامهربان نشان داد. در دوران کودکی اش دوست و یا حتی همبازی نداشت. اتاق محقری داشت با پنجره ای کوچک که هیچ گاه نه در تابستان و نه در زمستان باز نشده بود. پدر علیلش قبای پشمی راه راه می پوشید و گیوه ای به پاهای بی جورابش میکرد و مدام آه می کشید و در اتاق قدم می زد و در خلط دانی که در گوشه ای گذاشته بودند تف می انداخت. ص ۳۱۸

 

رادیو گیک، تقاطع جامعه و تکنولوژی

پ ن : چند باری هوس کرده ام که پادکست درست کنم و تجاربم رو به دیگران منتقل کنم بعد که خوب فکر کردم فهمیدم که به واقع تجربه ی آنچنانی ندارم و چیز ارزشمندی هم برای گفتن ندارم و فقط احساس میکردم که چیز زیادی میفهمم. نمیدونم شاید توی ۵۰ یا ۶۰ سالگی به خودم اجازه دادم کسی رو نصیحت کنم اونهم وقتی کسی ازم سوالی بپرسد و یا مستقیما کمکی از من بخواهد نه اینکه خودسرانه تن به این کار  بدهم.

شاید ۵ سال یا بیشتر از زمانی که با رادیو گیک آشنا شدم میگذرد. اوایل که با جادی آشنا شدم با حرص و ولع تمام پادکست هایش را گوش دادم حتی کتابی را که ترجمه کرده بود به اسم داستان لینوکس خوندم و لذت بردم. از همون کتاب هم الهام گرفتم و با دوستانم کتاب تمرکز رو ترجمه کردیم که حتما داستانش رو میدونید و باهاش آشنا هستید و ….

از شخصیت و طرز تفکر جادی خیلی خوشم اومده بود. جادی جای جالبی ایستاده است “تقاطع تکنولوژی و جامعه” و در تمام حرف هایش ثابت کرده است که سلامت جامعه، آزادی های سیاسی و اجتماعی و دفاع از حقوق اقلیت ها برایش اولویت دارد و ندیده ام که حقایق را فدای مصالح و منافع شخصی کند. چطور میتوان او را دوست نداشت وقتی در لابه لای رادیو گیک به بازداشت موقت ۵۰۰ روزه! فعالین کارگری اشاره میکند و از این موضوع ها غافل نیست.

در شماره اخیری که از رادیو گیک گوش دادم جادی به سه موضوع جالب اشاره میکنه که دوست داشتم در موردش با شما حرف بزنم.

موضوع اول زبان برنامه نویسی Rust است که میگه اگه قراره این کلمه به فارسی ترجمه بشه بهتره که با “راست” تفاوت داشته باشه مثلا با “رااست” نوشته بشه یا “راثت” اینجوری دیگه وقتی برای یک دستور در زبان برنامه نویسی توی گوگل سرچ میکنیم وگل میفهمه که منظور زبان برنامه نویسی است.

موضوع بعدی سایت اهدا تک است که هدفش اینه که گوشی و تبلتهایی که داریم و قدیمی شده به این سایت بدیم تا اونا هم به افراد نیازمند بدن تا زندگی اونها هم عوض بشه و بتونن با دنیا ارتباط برقرار کنند .شاید موبایل قبلا یه چیز لوکس به نظر میرسید ولی الان یک نیاز جدیه و بهتره که گوش هامون رو توی کمد انبار نکنیم و اگر واقعا قدیمی شده و استفاده نکنیم برای این سایت بفرستیم سایتی که جادی راه انداخته.

موضوع دیگه رسالت اخلاقی تولید کننده محتوا رو توضیح میده و اینکه نویسنده مقاله و کتاب و یا کارگردان یک سریال یا خواننده ی یک آهنگ باید اسم اسپانسرهایش را بگوید و بگوید که از چه کسانی پول گرفته تا برایشان تبلیغ کند از مارک لباس بگیرید تا نمایش یک ماشین ویژه چرا که ما به عنوان مخاطب حق داریم بفهمیم که با یک تبلیغ روبرو هستیم یا نه؟

این روزها به روال سابق رادیو گیک گوش میدم. وقتی توی ماشین رانندگی میکنم و سرکار میرم هیچ چیزی لذت بخش تر از رادیو گیک یا روایت های علی بندری در  چنل بی نیست. چه دنیای خوبیه وقتی مجبور نیستی رادیوی مزخرف دولتی رو گوش کنی و پادکست های عالی وجود داره. از سدرا هم برای دیوار پادکست که راه انداخته تشکر میکنم و امیدوارم روز به روز پادکست های بیشتری تولید بشه .

#یاد هست جلال ملکشا شاعر دردهای کردستان

یادمه که خیلی بچه بودم شاید دوران ابتدایی اونموقع میان کتابها ونوشته های عمویم شعری رو پیدا کردم که روی کاغذ امتحانی نوشته شده بود یک شعر به زبان کردی به اسم داره پیره یا درخت پیر. تازه داشتم خوندن و نوشتن به زبان کردی رو یاد میگرفتم و شعر برایم لغات و تشبیهات مشکلی داشت. دوست عمویم که الان در هلند زندگی میکند کمکم کرد تا شعر را بهتر بفهمم این شعر بلند که تشبیه کردستان به یک درخت پیر یک تراژدی و یک شاهکار ادبی از جلال ملکشا است یک شاهکار از میان شاهکارهای دیگر او.

کم و بیش شعرهای جلال ملکشا را میخواندم و چند سال پیش یک دیوان شعر از او چاپ شد(یک دیوان قابل چاپ!) که خیلی خوشحالم کرد بدون معطلی کتاب را خریدم و خواندم و باز خاطرات کودکی و درخت پیر برایم زنده شد.

سال ۲۰۱۵ قرار بود در مجتمع فرهنگی هنری فجر مراسمی برای تجلیل از این شاعر بزرگ برگزار شود با خوشحالی و شوق و ذوق خودم را آنجا رساندم جمعیت بسیار زیادی آمده بودند ولی نیروی انتظامی با حکم دولتی مانع از برگزاری این مراسم شد گویا محبوبیت او و قدرت اندیشه وقلم او آنچنان هراسناک بود که همه ی پلیس های شهر را به در ورودی تالار کشانده بود. اما مهم نیست چرا که شعرهای او در دل و ریشه ی  کردستان جا خوش کرده است و ما با افتخار همین شعرهای به زنجیر کشیده شده را برای بچه هایمان خواهیم خواند آنقدر خواهیم خواند که هزاران جلال دیگر از این سرزمین طلوع کند.

خوشحالم که هم عصر این شاعر بزرگ زندگی میکنم و در خیابانهای سنندج او را میبینم هم چنان که هادی ضیالدینی مجسمه ساز را میبینم.

شعر کوردی از جلال ملکشا:
تاوانبار
ره‌جمم بکه‌ن، تاوانبارم
سه‌رم بکه‌ن به‌بنچینه‌ی مناره‌تان
وه‌رن بمکه‌ن به‌حه‌للاجیَ
بۆ سه‌مای سه‌ر قه‌ناره‌تان
تاقه‌شیعریَکم ناتوانن ده‌سته‌مۆکه‌ن
له‌گیَژه‌نی هه‌ستی خۆمدا نوقمه‌سارم!
ببن به‌خوا توورِتان ده‌ده‌م
خوای ئیَوه‌ ناپه‌رستم
نابم به‌به‌رد سه‌ری خه‌ڵکم پیَ بشکیَنن
نابم به‌دار بۆ فه‌لاقه‌
چقڵی ئیَوه‌ قه‌ت نارِویَ
له‌ناوبیَستانی سه‌د ته‌رزم
بۆ ئیَوه‌ قه‌ت لینی نابیَ
خامه‌ی ره‌نگینی سه‌ربه‌رزم
سه‌ختم ویَنه‌ی پۆڵاو ئاسن
شه‌پۆلیَکی شیَت و یاخیم
خه‌وی به‌نده‌ر ئه‌شیَویَنم
دیلم ده‌که‌ن هانیَ ده‌ستم
ئه‌وه‌ش گه‌ردن هه‌ڵمواسن.

http://ayhanurmiye.persiangig.com/IMG_1483.JPG

بیوگرافی کوتاه جلال ملکشا:

جلال ملکشاه در سال ۱۳۳۰ هجری شمسی در روستای « مه‌له‌کشا » از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر سنندج سپری کرد و مراحل تحصیل را تا سطح دیپلم در همین شهر گذراند. از همان دوران کودکی و نوجوانی به سرودن شعر و نوشتن داستان پرداخته است که البته در ابتدا آثارش به زبان فارسی بوده اند. ملکشاه  شاعر و نویسنده ای فعال بود و اشعار و مقالات وی که دیدی منتقدانه داشت در بسیاری از مجلات کشور منتشر شده اند….

 

در دهه چهل به علت فعالیت سیاسی بر ضد رژیم شاه چندین سال زندانی شده است و می توان گفت که قسمت اعظمی از زندگی خود را در رنج به سر برده است. فعالیت های چشمگیر ملکشاه  و توانایی خارق العاده او در عرصه شعر و داستان سبب شد که علیرغم آنکه هیچ کتابی از وی منتشر نشده بود به عضویت کانون نویسندگان ایران درآید.

پس از انقلاب در ایران ملکشاه  که تا آن زمان نوشته ها و اشعارش را به زبان فارسی می سرود و می نوشت، تصمیم می گیرد که اشعار و نوشته هایش را به زبان مادری اش یعنی زبان کردی بنویسد، در همان سال ها با شاعر توانای کرد « مامۆستا هێمن » آشنا می شود و پس از دعوت ایشان مدت زیادی در انتشارات صلاح الدین ایوبی در بخش نشریهٔ سروه به فعالیت می پردازد که حدود ۱۴ سال در این نشریه حضور داشته است و مسئولیت بخش ادبی نشریه سروه ( شعر، داستان و … ) را به عهده داشته است. با قاطعیت می توان گفت که بعد از وفات « مامۆستا هێمن » سالهایی که جلال ملکشاه  در این نشریه به فعالیت پرداخته است را سال های طلایی نشریه سروه دانست. پس از آن مدتی سردبیر نشریه پرشنگ در شهر اربیل عراق بوده است که ۵ شماره از آن منتشر شده است. بعدها نیز در موسسهٔ فرهنگی اندیشهٔ احمد خانی در ارومیه نیز مدت‌ها به کار نوشتن و پرورش شاعران جوان پرداخت، او و ماردین امینی شاعر نوپرداز کرد در این دوره‌ با هم آشنا شدند.

شعر ملکشاه به دو زبان کردی و فارسی منتشر شده‌اند که اشعار ایشان از نقاط قوت شعر و ادبیات کردی محسوب می شوند، اشعار ملکشاه  ساده، بی تکلف و سرشار از معنی اند. زندگی سخت ملکشاه  تاثیر عمیقی بر اشعارش گذاشته اند و این درد و رنج را می توان به وضوح در اشعار ملکشاه  مشاهده کرد. اشعار جلال از یک طرف حوزه هایی چون بیان دردهای انسانی، ضعف های موجود در جامعه نابرابری های اجتماعی و از طرف دیگر حوزه هایی چون بیان حالات شخصی، دردهای روحی، فشارهای زندگی را در برمی گیرد. اشعار جلال در حوزه دوم، عمیق، استوار، سنجیده و متکی بر دانسته های استوره شناسی وی می باشد. دیدگاههای فلسفی ملکشاه و آشنایی وی با اساطیر جهانی وی را در میان شاعران متمایز ساخته است.

پ ن : داستن عقاب و کلاغ را پیشتر به زبان کردی از فایق بیکس (پدر شیرکو بیکس) و همچنین به زبان فارسی از دکتر ناتل خانلری خوانده ام .
عقاب و کلاغ (این بار از زبان جلال ملکشاه)
فصل، فصل زرد پاییز است
آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غم انگیز است
روی عمر سبز جنگل، گویا پاشیده بذر مرگ
همچو اشک آن سان که انسانی به حسرت
روز تلخ احتضار خویش
می چکد از چشم جنگل، دانه های برگ
آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یک سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شکست لشکرش می آورد بر لب
بر لبان تیره کهسار خشکیده است
زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
که درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ می آید، رعشه اش بر جان
او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر
مرگ می آید
روی سنگی بر بلندای ستیغ کوه ایستاده است
با همه خوفی که دارد لیک
چشم هایش آشیان شوکت و فخری است عالمگیر
مرگ می آید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و کلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنکه می خواهد جهان را شاد
آنکه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شکوه و داد
آنکه در اوج است و راه عشق می پوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید
ای دریغا عمر او کوتاه و بی فرداست
مرگ می آید
باز با خود گفت، و دلش را یک ملال تلخ در چنگال خود افشرد
مرگ می آید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش کیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و کهسار جان افزاست
آن فسانه آب هستی بخش، در کدامین سوی این دنیاست
یادش آمد زیر پای کوه
در کران بوی گند مردابی آشیان دارد کلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیک همچنان مانده است
سر درون ریم و چرک لاش مرداران
چاپلوس و دم تکان، جانور خویان
همنشین با خیل کفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونت زای
اوستادی نکته پرداز و حکایت ساز
مرگ می آید و کلاغ پیر می داند که راز زندگی در چیست
گفت و زد شهبال شوکت جوی خود بر هم عقاب پیر
ناگهان کهسار بخروشید
کوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم کردند
آهوان از خوف رم کردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
کبک یکه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاک دمسازم
لیک امروزم به تو ناچار کار افتاد
جز تو دانائی بدین مشکل که دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من که پر در چشمه خورشید می شویم
کهکشان عزت و جاه و شکوه و فخر می پویم
عمرم اما سخت کوتاه است
می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیک مرگ من بدینسان زود و ناگاه است
زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمی سازی
گر چه تو هم چون نیاکانت بر ستیغ کوه می نازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیک می دانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
که عقاب سرکش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
پس کلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانکه لقمه می خائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افکن
سفره انداز از طعام لاشه مردار بر کران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در کتاب پند ما درج است؛ که نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه می گویند و می جویند و می پویند
حرف مفت است و ندارد سود
گوش کن ای دوست
تا بگویم که دلیل عمر کوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است
بوی گند نور می بوئی
قله ای که بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه کن با من درون خاک این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فکر کوه را دیگر فرامش کن توبه کن در آستان حضرت کفتار
منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من کجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاک خوشتر از یک لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاک
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و کفتار
اینک ای مرگ شکوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واکرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افکند.

انسان یا قدیس،نگاهی به قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین

چند روز پیش کتاب قدرت و جلال نوشته ی گراهام گرین با ترجمه ی هرمز عبداللهی را تمام کردم. قبلا کتاب جان کلام را از این نویسنده ی خوب خوانده بودم. خیلی کم پیش می آید که یک اثر کلاسیک انگلیسی را به یک رمان روسی یا فرانسوی ترجیح دهم مگر اینکه نویسنده ی آن کسی مثل گراهام گرین یا تامس هاردی باشد. واقعیت این است که عمر ما آنقدر کوتاه است که اگر بخواهم آن را صرف رمانها و کتابهای متوسط بکنم  عذاب وجدان میگیرم.

نمیدانم کتاب ترس ولرز نوشته ی کیرکگور را خوانده اید یا نه اون کتاب که نثرش پیچیده و فلسفی و گیج کننده بود به بررسی فلسفی کشتن اسماعیل توسط ابراهیم پیامبر میپرداخت. اگر چه در متون مذهبی هم دیده ایم که قلب انسان باید مملو از عشق به خدا باشد و اگر چیز دیگری بخواهد جای خدا را در قلب انسان بگیرد شخص گمراه خواهد شد خواه این عشق ثروت،شغل، معشوقه یا حتی فرزند باشد. خداوند در داستان ابراهیم خواست این موضوع را به ابراهیم یادآوری کند و بگوید مواظب باش که فرزندت را نباید بیشتر از من دوست داشته باشی و او را امتحان کرد و …

کتاب قدرت و جلال ناخودگاه من را یاد ترس و لرز انداخت که البته در بعضی جاهای داستان بی شباهت به این اثر فلسفی نبود. داستان در مورد کشیشی است در مکزیک زمانی که حکومت انقلابی و چپ گرای مکزیک کشیش ها را تعقیب میکرد و با خوردن مشروب هم مخالف بود. شخصی اصلی داستان یک کشیش میخواره است که تحت تعقیب پلیس میباشد.

با هم قسمتهایی از این اثر زیبا را بخوانیم .

انسان به قدری محدود است که حتی هوش و مهارت آن را ندارد که فسق و فجور تازه ای اختراع کند. تا این اندازه اش را حیوانات هم بلدند. به خاطر همین دنیا بود که مسیح مرده بود. انسان هر چه بیشتر بدی و شرارت در اطراف خود ببینید یا بشنود شکوه و جلال بیشتری گرداگرد مرگ را فرا میگیرد. مرگ در راه خوبی یا زیبایی، به خاطر وطن یا بچه ها یا یک تمدن، کار بسیارآسانی است ولی برای مردن در راه دودلی و فساد به وجود یک خدا نیاز است. ص۱۵۱

 

وقتی انسان بتواند چهره ی زن یا مردی را به دقت در نظر مجسم کند، همیشه میتواند به او احساس ترحم نیز داشته باشد. این صفتی است که با تصویر خدا قرین و همراه است. وقتی انسان خط های گوشه ی چشم و شکل دهان کسی را ببینید و ببیند که موهایش چگونه رشد می کنند دیگر محال است بتواند به او نفرت داشته باشد. نفرت تنها از کمبود و درماندگی نیروی تخیل سرچشمه می گیرد. ص ۲۰۰

 

شاید بعد از این همه رنج و محنت در این لحظه از آتش جهنم نمی ترسید. حتی ترس از درد نیز در پشت ذهنش مانده بود. تنها نومیدی و سرخوردگی عظیمی گریبانش گرفته بود زیرا مجبور بود دست خالی پیش خدا برود. واقعا هیچ کاری انجام نداده بود. در آن لحظه به نظرش چنین آمد که برای او چه آسان بوده که تبدیل به یک قدیس شود. فقط کافی بود که کمی کف نفس داشته باشد، کمی شجاع باشد. احساس کسی را داشت که به علت چند ثانیه تاخیر در رسیدن به محل قرار سعادت و خوشبختی اش را از دست داده باشد. اکنون می دانست که در فرجام کار تنها یک چیز است که اعتبار دارد و آن مقدس بودن است. ص ۳۱۷

وقتی کتاب را میبندم به این فکر میکنم که انسان نمیتواند قدیس باشد. ضعف ها و امیال و آرزوها و هوس های او رویای قدیس شدن ر ااز او میگیرد به قول کامو

من رویای این را در سر می پرواندم که مرد کاملی باشم مردی که می خواهد دیگران را وادارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از جهت حرفه اش محترم بدارند…خلاصه میخواستم در همه چیز تسلط داشته باشم… ولی بعد از آنکه در ملا عام سیلی خوردم و عکس العملی نشان ندادم دیگر برایم امکان نداشت که این تصویر زیبا را از خودم در ذهن بپرورم.

 

رسپبری پای یا PC با کدام یک شروع کنیم?

من تقریبا از سال ۱۳۷۹ با کامپیوتر سروکار داشته ام در همان سال وارد هنرستان فنی و حرفه ای و در رشته ی کامپیوتر مشغول تحصیل شدم. ۱۹ سال از این تاریخ میگذرد و من در مقاطع تحصیلی مختلف و همچنین در شغلهای مختلف با کامپیوتر همراه بوده ام. افرادی که در دوره ی من یا حتی قبل تر وارد دنیای علوم کامپیوتر شدند معمولا درک بهتری از سخت افزار و نرم افزار دارند چرا که در سالهای قبل واسطه های پیشرفته ای مثل سیستم عامل های گرافیکی شبیه ویندوز ۱۰ یا محیط های برنامه نویسی کاربر پسندی چون ویژوال استدیو وجود نداشت.

سیستم عاملی که استفاده میکردیم  DOS بود که دستورات را در خط فرمان مینوشتیم. همچنین برنامه نویسی ما در محیط Turbo C یا پاسکال بود که یه محیط ساده و خشک برای صرفا برنامه نویسی بود و تقریبا هیچ کمکی برای دیباگ کردن و پیدا کردن کد خطا نبود. به همین خاطر برنامه نویسی و کار با کامپیوتر دقت بالایی رو میطلبید.

به دلیل محدودیت در منابع سخت افزاری مثل RAM  و  CPU ما مجبور بودیم که کدهای بهینه تری بنویسیم تا سرعت اجرای آن در سیستم مناسب باشد. به همین خاطر ما یاد میگرفتیم که با سخت افزار تعامل بهتری داشته باشیم همچنین از دنیای مجازی و فیلم و عکس و موزیک و بازی هم آن چنان خبری نبود. کامپیوتر هنوز جنبه ی سرگرمی پیدا نکرده بود و بیشتر یک ابزار علمی و آکادمیک آزمایشگاهی بود و البته وقت دانش آموزان نیز صرفا به یادگیری کامپیوتر اختصاص داده میشد.

اما نمی خواهم شما را به گذشته ببرم و ابلهانه به نظر می رسد اگر بگویم پیشرفت کامپیوتر و همه گیر شدن آن مخرب بوده و ما را به عقب برده است. بحث من چیز دیگری است.

چرا PC برای دانش آموزان (خصوصا رشته ی کامپیوتر) مناسب نیست؟

https://hobbytronics.pk/wp-content/uploads/Raspberry-Pi-3-Model-B-Plus-RS.jpg

در حال حاضر قیمت تمام شده یک PC  چیزی در حدود پنج میلیون تومان است و اگر بخواهیم یک کارگاه کامپیوتر با ۲۰ دستگاه PC را مجهز کنیم به ۱۰۰ میلیون تومان پول نیاز داریم اما اگر به جای PC از برد Raspberry pi  استفاده کنیم ششصد هزار تومان برای آخرین مدل آن و یک میلیون تومان (اگر بخواهیم ولخرجی کنیم) برای مانیتور HDMI باید هزینه کنیم با احتساب Memory و کیبرد و ماوس و کابل HDMI و احتمال بالا رفتن قیمت مانیتور در نهایت و با نهایت ولخرجی با ۲ میلیون تومان کار ما راه می افتد یعنی صرفه جویی بیش از ۵۰ درصد خواهیم داشت که با وضعیت اسفناک مدارس و بی پولی آموزش و پرورش یک پیشنهاد اغوا کننده به نظر می رسد.

اما شاید فکر کنید که آیا Raspberry Pi میتواند جای PC را بگیرد؟ با قاطعیت میگویم در حوزه ی آموزش و خصوصا برای دانش آموزان رشته ی کامپیوتر نه تنها جای PC را میگیرد بلکه بسیار بهتر از PC است.

با این برد به دانش آموزان چه چیزی یاد بدهیم؟

در اکثر کشورهای جهان زبان برنامه نویسی که دانش آموزان یاد میگیرند Python است و ما به راحتی میتوانیم با این برد به برنامه نویسی پایتون یا C بپردازیم.  ما حتی میتوانیم برای درک بهتر برنامه نویسی سطح پایین سیستم عامل را کنار بزنیم و مستقیما با پایه های GPIO به دانش آموزان برنامه نویسی یاد بدهیم و در واقع با این پایه ها به انواع سنسورها و موتورها متصل شویم و با دنیای خارج ارتباط برقرار کنیم.

سیستم عامل ویندوز مانع ارتباط و تعامل دانش آموزان با سخت افزار می شود و دانش آموزان نمی فهمند که برنامه ای که مینویسند به چه چیزی تبدیل میشود و کجا اجرا می شود. ولی برنامه نویسی سطح پایین آموزش عمیق تر و درک بهتری به دانش آموزان میدهد.

صدها پروژه Fun که توسط دانش آموزان و علاقه مندان به این برد اجرا شده است میتواند در اینترنت ودر سایت رسمی این محصول مشاهده کنید پروژه هایی که از ساخت روبوت گرفته تا ایستگاههای هواشناسی و خانه هوشمند و …

تمامی این پروژه ها با درک دانش آموز از کنترل، نر م افزار، سخت افزار و الکترونیک همراه بوده است و آنها را تبدیل به Maker های واقعی میکند.

چرخ خوردن در ویندوز و منوهای تو در توی  Office با چشمانی از حدقه درآمده یا ناخنک زدن به فیلم و بازی و عکس های انباشته شده در کامپیوترهای شخصی دانش آموزان را سالها عقب میبرد و چیز به درد بخوری هم یاد نخواهند گرفت. دیر یا زود باید Raspberry Pi و   Arduino  و بردهای مشابه وارد فضای آموزشی و مدارس ما بشوند تا کدنویسی و کار با کامپیوتر را عمیق تر و اصولی تر یاد بگیریم.

کار اشتباهی انجام ندهید، اتفاقات درستی رخ خواهد داد

در کتاب هنر خوب زندگی کردن اثر رولف دوبلی از چارلی مانگر نقل شده است که “افرادی مثل ما مزایای درازمدت چشم گیری نصیبشان شده است، صرفا به این خاطر که به جای ان که تلاش کنند زرنگ باشند، سعی کرده اند احمق نباشند”

من تو بازی تخته نرد مهارت خوبی دارم و اگر چه خیلی وقته که بازی نکرده ام .ولی هنوز هم میتوانم حریف های آماتور و متوسط و حتی خوب را شکست دهم. وقتی با یک آماتور بازی میکنم یک بازی ساده و منطقی و بدون اشتباه انجام میدهم. به هیچ وجه ریسک نمی کنم تا حریف اشتباه کند وبازی را ببازد.

در ورزش بوکس وقتی با حریف های آماتور و خوب بوکس میکنم از حرکات ریسکی یا ضربات غیر مستقیم (هوک و آپرکات)و یا جاخالی و اسلیپ و داک کردن کمتر استفاده میکنم. گاردم را محکم میبندم و بدون اشتباه صرفا با ضربات ساده و مستقیم بوکس میکنم. وقتی با این احتیاط بوکس میکنم هیچ موقع گرفتار ضربات ناشیانه و خشمگین آماتورها نمی شوم.

من با خونسردی فقط سعی میکنم بدون اشتباه و با احتیاط بازی کنم و همین برای بردن حریف های آماتور و نیمه حرفه ای کافیست.

من فکر میکنم که شرایط مشابهی در زندگی وجود دارد و تا زمانی که مجبور نشوم ریسک نمی کنم. پیشنهاد میکنم در هر شغل و فعالیتی که هستید اگر برتری نسبی دارید ریسک نکنید و صرفا کارتون رو درست و بی اشتباه انجام بدید.

ریسک مطلوب برای زمانی مناسب است که ما برتری نسبی خود را از دست داده باشیم.  

زمستان آرام(روزمرگی)

امسال دو بار سفر کاری برام پیش اومد. اولی مربوط به سمینار یکروزه شرکت رایمند بود که در تهران برگزار شد (اول تابستون). شرکت رایمند نماینده رسمی محصولات ATEN در ایران است. این شرکت ۴۰ سال قبل تاسیس شده و یک شرکت سخت افزاری است که سوییچ و تبدیل ها و انواع تجهیزان سخت افزاری مخصوص مولتی مدیا رو تولید میکنه. از KVM سوییچ های تحت شبکه یا Over IP بگیرید تا ویدیو والها و اتاقهای مانیتورینگ و …

سمینار یکروزه بود و من طبق عادت زود از خواب بیدار شدم و مشغول خواندن اطلاعاتی در مورد شرکت ATEN بودم. در روزهای کاری و عادی هیچوقت فرصتی پیش نمی آید که از چهارچوب و ظایف شغلی خارج شوم و یا مشغول حل و فصل خرده وظایف نباشم. به همین خاطر پرداختن به یک کار مشخص آنهم با فراغت بال و آسودگی بدون اینکه عجله ای داشته باشم یا گوشیم زنگ بخوره لذت بخش بود. دنیای عجیبی شده که خلوت کردن و داشتن آرامش در آن کیمیاست.

صبح وقتی پایین اومدم و خواستم صبحانه ام را در لابی هتل بخورم آقای Ray ٌWang از شرکت ATEN رو دیدم که مدیر بخش فروش توی خاورمیانه بود. تقریبا دو ساعت مانده بود که سمینار شروع بشه و کمی با هم صحبت کردیم در مورد شرکت خودشون و کمی هم در مورد مسایل شخصی با هم صحبت کردیم من قبلا یک تصور اشتباه در مورد همه ی شرکتهای بزرگ داشتم و فکر میکردم همه ی شرکتهای سخت افزاری یا نرم افزاری و فعال در حوزه ی IT الزاما باید محصول گرا باشند نه پروژه محور و یا بیشتر سود این شرکتها روی فروش انبوه محصول است و هیچگاه به سمت پروژه نمی روند ولی بعدا فهمیدم که اینطوری نیست وقتی میدیم که IBM چه قراردادهای مهمی در خصوص Data Mining برای کنترل آلودگی در چین داره و … بعدا آقای Ray Wang در مورد پروژه های بزرگشون مثل کاری که در یک اسپورت بار در آلمان انجام داده بودند یا ویدیو وال هاشون توی کشورهای عربی و یا مانیتورینگ مترو در چین و … صحبت کرد.  بعد فهمیدم که بیشتر اعتبار و سود این شرکت به ارائه راه حل و پروژه های Enterprise  برمیگرده و خیلی کم در مورد محصولاتشون تمایل داره صحبت بکنه.

بعد از سمینار که توی دفتر رایمند برگزار شد با عجله خودم رو به نمایشگاه الکامپ رسوندم و بین غرفه های مختلف چرخ میخوردم و میگشتم بیشتر شرکتهای حاضر در الکامپ رو شرکتهای نوپا و استارتاپ تشکیل داده بودند که البته خیلی هاشون الکی بودن.

اما سفر کاری دوم من تو سال ۹۷ و اواخر بهمن بود. به دعوت شرکت رادسکیور که یکی از ۳ نماینده اصلی کاسپراسکی تو ایران هستند. سمینار ۴ روزه توی جزیره قشم و هتل اتامان برگزار شد که البته پذیرایی بسیار بی نقصی هم کردند. من بیشتر با محصولات کاسپر آشنا شدم و فهمیدم سود اصلی شرکت و نماینده ها روی پروژه های Enterprise است و با محصولاتی مثل KATA اتفاقا فهمیدم که کاسپر اسکی توی بازار ارایه راه حل و پروژ ه های سفارشی خیلی داره کار میکنه بر خلاف تصور من که فکر میکردم ۱۰۰ درصد توانشون رو Product است.

زمستان امسال فرصت سر خاروندن نداشتم و به شدت مشغول کار و زندگی شخصی بودم در واقع همه چیز خوب پیش میره. آمار فروش توی شرکت رو به بالاست و من کارمو خوب انجام میدم اوضاع زندگی شخصی و خانوادگی هم خیلی خوبه و هر سه راضی هستیم. نوژا هم داره تمرین راه رفتن میکنه شاید یکی دو ماه دیگه بتونه راه بره. امسال و خصوصا شش ماهه دوم مرتب باشگاه بوکس میرفتم و با شور و علاقه مثل نوجوانهای ۱۶ ساله مشت میزدم.

این مدت کمتر اخبار نگاه کردم و چسپیده بودم به کار وزندگی . کارهای زیادی رو باید در سال ۹۸ اجام بدم که البته از عهده ش بر میام اما نمیخوام در موردش حرافی بکنم شاید اصلا نتونستم انجامش بدم چرا بیخودی الکی اینجا بنویسمش ولی زورم رو میزنم ببینم چی میشه.  نمیدونم سال ۹۸ یا زمستان ۹۸ چطوری میشه شاید اوضاعم بهتر یا بدتر بشه به هر حال باید بریم جلو ببینم چی پیش میاد ولی در کل به آینده خوشبینم شاید هم زیادی خوشبینم اما میدونم خوشبینی از بدبینی بهتره.

راستی توی راه برگشت از تهران  یه پادکست گوش دادم به نام آموک   که خیلی چسپید پیشنهاد میکنم شما هم گوش بدید شاید خوشتون بیاد یه داستان جنایی فلسفی جالبه. همین دیگه شبتون خوش

کتاب خوان

تاسی که کتاب خوان در دست دارد شش وجهی نیست، بلکه بی نهایت وجه مختلف دارد. در واقع فضای نمونه ای که او در سر دارد بسیار بزرگ تر از فضای نمونه ی سایر افراد است. او به واسطه ی کتابهایی که خوانده است هیچ چیز را صفر و یک نمی بیند وهمیشه فکر میکند حالت دیگری هم وجود دارد.

او میداند پایان شبه سیاه الزاما سپید نیست بلکه امکان دارد شب سیاه تری در انتظار باشد هم چنان که میداند خوشبختی وشادی میتواند بی وقفه و تا لب گور شخصی را همراهی کند و هیچ اتفاق ناخوشایندی هم برای او پیش نیاید .

کتابخوان میتواند خشم خود را کنترل کند نه به خاطر اینکه کتابهای کنترل خشم خوانده است بلکه میداند طرف مقابل او نیز انسان است و در معرض انواع و اقسام مشکلات مختلف است . می داند که هر چیزی علتی دارد و باید علت آن را کشف کند قبل از اینکه خشمگین شود.

امکان دارد شخص ورزشکار و کاملا سالمی در اثر یک اتفاق مسخره کشته شود و یا امکان دارد شخص بیمار و یا معتادی ۸۰ سال عمر کند او همه ی این ماجراها را در کتاب ها و داستان ها خوانده است می داند که دو انسان پاک و شریف الزاما با هم خوشبخت نخواهند شد و یا شاید دو شخص رذل و پست سالها در کنار هم زندگی کنند.

او همه ی ورق ها را در دست دارد و لازم نیست دست کس دیگری را نگاه کند. بسیار کسل کننده خواهد بود اگر بگویم هیچ چیزی فرد کتابخوان را شوکه و غافلگیر نمی کند، چرا که او همه ی احتمالات را در ذهن خود دارد همه ی احتمالات را از تمام داستانهای مختلف جمع کرده است و می داند که تصادف و پیشامدهای زندگی چه تاثیر عمیقی در زندگی دارد.

کتابخوان با هر از دست دادنی چیز جدیدی را به دست خواهد آورد او خوب می داند مسیر زندگی پر از فراز و نشیب است  وباید زندگی جدید و تازه ای را شوع کند. در واقع هیچ اتفاقی او را غافلگیر، نا امید و متوقف نخواهد کرد. او شبیه شخصیت های داستانی با کفش های آهنی همچپنان راه خود را میپیماید و نقش خود را زندگی میکند. او خالق کتاب خویش است.

خرگوش کوچولو یا ماهی سیاه کوچولو

 

چند ماه پیش یک کتاب قصه ی کودک به اسم “بووچکه ل” خریدم که شعر و آهنگ های کودکانه ای داشت، با خودم گفتم بعدا که نوژا کمی بزرگ ترشد میتوانم برای او بخوانم یا شعر و آهنگ ها را میتواند گوش کند.

نویسنده ی کتاب آقای سیامک فضل اللهی است. کسی که کتاب قصه های زیادی را به زبان شیرین کوردی سنندجی (سنه یی) نوشته است. داستان در مورد خرگوش کوچولویی است که از خانه بیرون می رود وگم میشود و گرگ گرسنه ای میخواهد او را بخورد ولی نجات پیدا می کند و دوباره به خانه بر میگردد و با خوشی و خرمی پیش مادرش میرود.

این داستان را مقایسه کنید با داستان ماهی سیاه کوچولو، ماهی که آرمان و هدف بزرگی در سر دارد و تصمیم میگیرد دنیای بزرگ را کشف کند میخواهد از برکه به سمت دریا برود. در مسیری که می رفت فداکاری میکرد و حتی جان خود را به خاطر دیگران به خطر می انداخت. ماهی سیاه کوچولو جزو اموال شخصی پدر و مادرش نبود او مستقل و با اراده به سمت هدفی که می خواست پیش می رفت و پشیمان نمیشد و به خانه نیز برنگشت.

ماهی سیاه کوچولو می گفت “مردن مهم نیست، هر لحظه امکان دارد ما بمیریم. مهم این است که مرگ ما چه تاثیری در زندگی دیگران دارد”خرگوش اما با ترس ولرز دوباره پیش مادر خود بر میگردد مبادا گرگ او را بخورد و یا گم بشود و یا مادرش غصه بخورد.

خرگوش قصه ی ما ترسو وضعیف است، مستقل و با اراده نیست مثل همه ی ما مردم که با چنین داستانهایی بزرگ شده ایم ضعیف و متکی به دیگران است، بدون هدف و آرزو دارد دست و پا میزند. او حتی آرزوهای هالیوودی هم ندارد یعنی شبیه انیمیشنTurbo حلزونی نیست که آرزوی سرعت داشته باشد او بی آرزوی بی آرزوست چرا که جسم بی جان نمی تواند آرزویی داشته باشد او شبیه میز و صندلی و گلدان قدیمی خانه ی پدرومادر است وسایل خانه که نباید آرزویی داشته باشند او اموال پدر و مادرش است و باید همیشه پیش آنها باشد. یک موجود متکی و ضعیف النفسی است که در ۵۰ سالگی هم بچه است که همه ی عمرش را بدون آرزو و بدون اراده به پایان می برد.

من اما ماهی سیاه کوچولو را دوست دارم و کتابهایی که درس اراده و فداکاری وشجاعت را بدهد .چرا که از بزدلی بیزارم. تلاش میکنم به عنوان یک پدر بفهمم که بچه ها اموال شخصی ما نیستند، از آنها باید انسانهای مستقل و شجاع ساخت حتی به قیمت اینکه برای همیشه ما را ترک کنند آنها قبل از اینکه فرزند ما باشند انسانهای مستقلی هستند مدیون جامعه و مردم.