زنان عصر جدید

زنان واهمیت فعالیت مفید

پ ن:

به دختران خود یاد دهید
قبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند،

مردان
غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند . . .

برتراند راسل

میخواهم قدری در مورد نصفی از جامعه بنویسم٫ نصفی از جامعه که  نقش مهمی به آنها داده نشده حتی در کشورهای پیشرفته هم اگر چه زنان پیشرفتهایی داشته اند ولی با چیزی که باید باشند و میتوانند باشند فاصله دارند. در واقع بیشتر زمان آنها با خرید کردن و اینکه چه چیزی بخرند تشکیل شده است و یا عادت به تنبلی و هدر دادن وقت. اینکه همه زنها باید شاغل باشند حرف گنده و بی خاصیتی است ولی اگر زنی شاغل نباشد میتواند حداقل در بخشهایی از خانه کمک حال شوهر یا خانواده اش باشد.

ولتر میگه : کار ما را از سه شیطان بزرگ یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ یعنی کاهلی – بدذاتی – و فقر حراست میکند.

به واقع هم چنین است اگر زنان مشغولیت و فعالیت مفید داشته باشند و زمانشان را به کاردستی یا DIY به قول فرنگی ها بگدارند یا لباسهای پاره را بدوزند مثل سابق (به جای خرید کرددن دوباره) یا کتابی در مورد آموزش تربیت کودکان بخوانند و یا درسهای متمم مربوط به مهارتهای پولی و کودکان را بخوانند دیگر فقط به این فکر نمیکنند چطوری میشود پول را خرج کرد.

هیچ چیز بیش از اینکه عده ای مدام در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کننند ذهن را محدود نمی کند و موجب پیدایش مسایل پیش افتاده خبرچینی بدخواهی برای دیگران مردم آزاری و دروغ نمی شود. وقتی که همه سرگرمند تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند. اما وقتی که هیچ کاری نمی کنند حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمت ها ناجورتر و خطرناک تر است. من حتی به خود اجازه میدهم که از این فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع نه تنها هر کسی باید به کاری بپردازد بلکه باید کاری باشد  که نیازمند اندکی دقت باشد. اعترافات- روسو ص  249-250

یکی از راه های اصلاح این جامعه فروپاشیده و سست(ایران) که با 50 درصد توان کار میکند و از آن 50 درصد هم 10 درصدش مفید است به کار انداختن موتور تحرک و تلاش و نشاط زنان است . معنا دادن به زندگی انسان مهمترین وظیفه هر انسان آگاه و آزادی میتواند باشد. و راهش این است که به زندگی آدمهای اطرافتان که میتوانند همسر خواهر دوست همسایه یا هر کسی باشند  معنا دهید و سعی کنید آنها را تشویق به انجام یک کار مفید کنید.
بی شک بازار مصرفی تمایل دارد که ذهن همه مردم هزینه محور باشد چون مغز خودشان درآمد محور است. پس درکنار فکر به اینکه چگونه خرید کنیم گهگاهی بد نیست که فکر کنیم چطور میشود پول درآورد. به واقع هم به دخل فکر کنیم و هم به خرج.

در کتاب در میان ژاپنی ها  اشاره میشه که در ژاپن و در حدود 30 سال قبل کلاسهایی بوده  برای زنان خانه دار برای استفاده هر چه صحیح تر از وسایل خانگی و نگه داشتن آن. این همون چیز فراموش شده نه فقط در بین زنان بلکه برای همه هست. همه به داشتن فکر میکند و نگه داشتن چندان جذاب نیست از نگهداری وسایل بگیرید تا خانه و حتی روابط غافل از اینکه ارزش خیلی از چیزهایی که داریم و یا خواهیم داشت با نبودن همین اصل نگهداری سریع به 0 می رسد.

میتوانیم خوش باشیم و به این مزخرفات بخندیم ولی آیا عقب افتادگی امروز ما نتیجه بی خیالی و اشتباهات نسل گذشته نیست؟ ما هم برای نسل آینده مسولیم که خود را اصلاح کنیم که معنای جدیدی به زندگیمان بدهیم که کمی به خودمان سختی دهیم. باور کنید کسی که میگوید انسان برای چریدن و خندیدن خلق  شده آدم متعادل و درستی نیست.
نجات فرهنگ و خانواده و هر چیزی تنها با کار میسر است و بطالت و بیکاری مثل کرمی است که همه جامعه را فاسد میکند. فکر نمیکنم مقدس تر و مفیدتر از این کلمه چیز دیگری داشته باشیم.

در پایان بگم اگر شما 1000 مثال نقض برای رد این حرفها بیاورید من 2000 مثال نقض می آورم ولی باور کنید به قول امیر خانی هر چقدر عددها را هم بالا و پایین کنید چهار ستون این خیمه جنب نمی خورد.
این نوشته ها را یک ناظر زندگی نوشته است که ممکن است اشتباه کند ولی احتمالش خیلی کم است عقده ای یا روانی یا متحجر یا … باشد..

در میان ژاپنی ها – بخش اول

در میان ژاپنی ها مردم و مدیران

مشغول خواندن کتب در میان ژاپنی ها هستم و 100 صفحه از آن را خوانده ام این کتاب چاپ سال 1372 است. کتاب در مورد بازدید آقای افشین منشاز کشور ژاپن است  در دهه 60 یعنی زمان جنگ ایران و عراق. آقای افشین منش مطالعات زیادی در خصوص فرهنگ و ا قتصاد ژاپن داشته است و کتاب ارزشمند دیگری دارد به اسم آموزش قلب ها و اندیشه ها که در مورد سیستم آموزش و پرورش ژاپن است در واقع علاقه ای به آموزش و پرورش یا تربیت و اصول آموزش ندارم و گرنه حتما این کتاب را هم میخواندم. جدیدا به فرهنگ و روش کار ژاپنی ها علاقه مند شده ام و جدیدا هم با سایت مرکز مطالعات ژآپن آشنا شده ام که شاید دیدنش برای شما هم جالب باشد.

در این سفر حدود 20 نفر از کشورهای توسعه نیافته با هم در یک دوره آموزشی شرکت میکنند و مراکز صنعتی ژاپن را از نزدیک می بینند. از کارخانجات فنر سازی بگیرید تا ماشین سازی در حین بازدید مدیران ژاپنی روش کار و اصول خودشان را تدریس میکند و آقای افشین مهر  را یادداشت برداری میکند تا تبدیل به این کتاب با ارزش شود.

مهم ترین موضوعی که در کتاب به چشم میخورد تطبیق فرهنگ و باورهای ژاپن با اقتصاد و روش کار است همن کاری که در آمریکا انجام میشود. این یعنی کپی مدل ژاپنی در آمریکا میتواند منجر به شکست شود و بالعکس بارها در لابه لای صحبت ها اشاره شده که فرنگ و سنت و باورهای خودتان را پیدا کنید و بر اساس آن اقتصاد خود را بسازید افسوس که چه به عنوان مسلمان یا ایرانی و یا خاورمیانه ای تیشه به ریشه ی فرهنگ و باور و اصول خود زده ایم و دیگر دیواری نمانده است که به آن تکیه کنیم شاید همان کپی کردن برایمان توجیه پذیر باشد! در حین نوشتن این مطلب یادم آمد که کتاب مزیت رقابتی ملل را هم از پورتر بخوانم.

با هم پاراگراف هایی از کتاب را بخوانیم٫سخنانی از دکتر آکی موتو یکی از مدرسان دوره:

ژاپن از نظر منابع کانی٫ کشور فقیری است. بقای ما به واردات ما بستگی دارد که آن نیز در ارتباط با صادرات است. ما در کشوری زندگی میکنیم که 75 درصد آن کوهستانی است و 3 یا 4 ماه از سال نیز گرفتار طوفان و بادهای شدید هستیم. لذا فرصت نداریم که لحظات را دوباره به دست آوریم. باید به وقت اهمیت بدهیم وشدیدا هم کار کنیم. در ژاپن فرصت ها تکرار نمی شود.

 

سابقه کار یکی از عوامل مهم در ترفیع و ارزیابی و ترفیع افراد است. در کشورهای غربی اگر به طور مثال بگویید: من 17 سال در این کارخانه کار میکنم آنها این تصور را خواهند داشت که شرکتهای دیگر شما را جذب نکرده اند اما در ژاپن عکس این مورد جاری است و سابقه کار از عوامل پیشرفت است.

یاد میاد که در کتاب های  قبلی که خوانده ام این موضوع چندین بار تکرار شده بود و حتی آسیایی ها آمریکا را به خاطر داشتن مدیر عاملهای جوان ملامت میکردند. کتابهای مشابه قبلی (شرق آسیا)که خوانده ام شامل سنگفرش هر خیابان از طلاست نوشته کیم وو چونگ بنیانگذار دوو و کتاب دیدگاههای من نوشته ماتسوشیتا موسس پاناسونیک و یک کتاب دیگر هم از موسس Acer خوانده ام (استن شیه).

صحبتهای مدیر کارخانه فنر سازی توگو:

ما در اینجا تنها فلزات را تغییر شکل نمی دهیم بلکه افراد را نیز به عادات خوب تربی میکنیم. کارگران را متقاعد می سازیم تا در بهبود روش کار و بکارگیری بهتر ابزار نظر خودشان را بدهند و نسبت به روند تولید بی تفاوت نباشند. 67

مفهومی که زیاد در این کتاب به چشم میخورد معنا دادن به کار افراد است داستایفسکی یه جایی میگه: اگر میخواهید کسی خودش را بکشد به او بگویید از یک کاسه آب را داخل کاسه ای دیگر کند و بالعکس تکرار کند بی شک یا خودش را خواهد کشت یا دیوانه میشود (همون کاری که توسربازی میکردیم- الحق جلال آل احمد در غرب زدگی خوب به خدمت سربازی و بیگاری تاخته است). تمام تلاش ژاپنی ها معنا دادن به کار افراد است یک رفتگر میگوید من مشغول تمیز کردن سرزمینم هستند یا کارگر فنر سازی میگوید اگر قطعات آن را بی کیفیت درست کنم امکان دارد ماشینی از جاده منحرف شود در این کشور هیچ کاری بی اهمیت نیست و هر کس جایگاه خود را دارد حتی در همون سالها مدیر کارخانه ماشین سازی میگوید ما رباتها را فقط جایگزین کارهای تگراری و خسته کننده میکنیم چون لیاقت و ارزش انسان بالاتر از این استت که یک کار تکراری و بدون خلاقیت را انجام دهد و ما نمیخواهیم کارگران خود را به انجماد فکری و سرخوردگی بکشانیم.

مدیریت باید با فلسفه توام باشد. فلسفه ساختن یک صنعت و فلسفه ساختن انسانها که در واقع ساختن کشور است. تنها با این سلاح است که انجام کار به ساعات خاصی محدود نمی شود بلکه این نیاز جامعه است که در مواقع بحرانی به استمرار بی وقفه تولید. حیاتی هدفمند می دهد.  69

بیشتر که برم جلو دوباره براتون مینویسم.

پ ن :خصیصه ی اصلی ژاپنی ها نظم و پشت کار است خودم را که نگاه میکنم الحق و الانصاف آدم پرتلاشی هستم ولی نظم و انظباطم در حد صفر هم نیست. میخواهم روی این ضعف شخصی بیشتر کار کنم.

مشکل بادر ماینهف و تولید خشونت

امروز فیلم The Baader Meinhof Complex را نگاه کردم این فیلم در سال 2008 ساخته شده و همان سال  از طرف آلمان به جایزه اسکار معرفی شده است٫ امتیاز این فیلم در IMDB امتیاز 7.4 است.

داستان فیلم در مورد یک گروه آنارشیست-کمونیست در آلمان است که در میانه ی شلوغی های دهه های و 60 و 70 که از یک طرف جنگ ویتنام و نارضایتی های جنبش آنارشیست در اروپا را دارد و از طرفی کشته شدن چگوارا و مارتین لوترکینگ و جو جنگ چریکی مسلحانه به عنوان راه حل انقلابی. جالب اینه که فیلم با تظاهرات مردم مونیخ بر علیه شاه ایران شروع میشود که یک دسته آنارشیست این تظاهرات را به حمایت از مردم ایران انجام میدهند باید قبول کرد که بخش غیر مذهبی و حتی مذهبی ایران تحت تاثیر همین اتفاقات جهانی بودند.

چیزی که به ذهنم میرسه اینه که خشونت و فشار سیاسی و خفقان باز تولید خشونت است  و گروههای مسلح از داعش بگیرید تا چپ عموما نتیجه سرکوب و خفقان سیاسی و فقدان آزادی های عقیده وبیان هستند. نمیشود از مردم تریبون و روزنامه را گرفت و نگذاشت که آنها صحبت کنند و یا اعتراض کنند بعد انتظار به وجود آمدن جنبش های رادیکال و افراطی را نداشت. و اگر سیستم یا دولتی بخواهد صلح و امنیت و آرامش را در مرزهایش حفظ کند باید چون کشورهای مترقی غربی و شرقی (به غیر از وسط آن ) به آزادی های سیاسی احترام بگذارد٫ زندانیان عقیدتی و سیاسی را آزاد کند و حکم های سیاسی اعدام را ملغی کند و روزنامه ها و تلویزیون ها را نیز در اختیار همه قرار بدهد.

بی شک در کشوری مترقی با آزادیهای سیاسی اگر این شرایط مهیا باشد و باز هم شخصی یا گروهی دست به اسلحه ببرد و یا شورش کند آنموقع مردم یا به این شخص و گروه خواهند خندید و یا در تیمارستان بستری خواهد شد و در این شرایط آزاد دیگر شورشیان و انقلابیون و گروههای مسلح طرفداری نخواهند داشت و تبدیل به قهرمان هم نمیشوند.پس اگر کسی نتواند حرف و عقایدش را مطرح کند دست به اسلحه خواهد برد و شورشی میشود نمیشود در سرزمینی خشم و نفرت کاشت و عشق ومحبت و دوستی درو کرد میشود آن را ساکت کرد و از جایی بالاخره نشت خواهد کرد.    

بخشی از دیالوگ فیلم The Baader Meinhof Complex

دفاعیه اولریک ماینهف در دادگاه بعد از 3 سال حبس و شکنجه خطاب به هیت منصفه و قاضی (او و گروهش مسول بمب گذاری و چندین ترور در اروپا هستند ) :

سوال این است که چگونه یک زندانی بخش انفرادی میتواند به مقامات نشان دهد که رفتارش تغییر کرده است؟ زیرا در تک سلولی که نمیتوان تغییر رفتار را به مسولین نشان داد تنها یک راه وجود دارد و آنهم خیانت کردن است. برای زندانی بخش تک سلولیها راه دیگری وجود ندارد. من حرف میزنم و او خاموش است که در آن صورت زندانی مرده است یا اینکه زندانی حرف میزند و این یعنی اعتراف و خیانت و به استناد همین حقیقت دادگاه عالی فدرال قطعنامه واضح و روشنی دارد: شکنجه میکنیم تا باعث درست شدن تردید و دلهره و ندامت و سرانجام تسلیم شود و بعد از آن سردرگمی و عذاب وجدان شخص تسلیمی را از پای در می آورد.

 

شناخت یا توهم شناخت

معلم عزیزم یک بار خطاب به من گفت شبکه های اجتماعی به انسان این حس توهم را میدهد که با هر نظری اعلام موافقت یا مخالفت کند و به خودش این حق را میدهد یعنی به نوعی با خود بزرگ بینی در اظهار نظر مواجه است٫ میخواهم پا را فراتر بگذارم و بگویم نه تنها شبکه های اجتماعی بلکه کتاب و اینترنت هم به این شکل عمل میکند به قول یکی از دوستان میشود لپ تاپ را باز کرد و از همه چی سردرآورد ولی واقعا اینطور است؟ آیا همه چیز قابل Share است ؟

چه بسیار افرادی که مثل من و شما تمایلی به اشتراک گذاری ندارند٫ چه بسیار افرادی که حرف های زیادی برای گفتن دارند ولی جرات حرف زدن ندارند٫ چه بسیار افرادی که دروغ مینویسند و حقایق را مخفی میکنند برای یک جامعه شناس یک کنجکاو یا محقق مسافرت میتواند الهام بخش عطش او باشد باید گاهی اوقات کتاب و اینترنت را دور کند و از نقاط دور افتاده ی کشورش دیدن کند تا بفهمد تفاوت یزد و اصفهان و قصر شیرین و اسفراین و کردستان و تهران و بشاگرد چه اندازه است و مدل ذهنی این افراد با توزیع ناعادلانه اقتصاد٫ آموزش و بهداشت و .. چه مدلهای ذهنی مختلفی را به وجود آورده است. نمیشود پای اینترنت و کتاب نشست و برای یک کشور شتر گاو پلنگی مثل ایران  تز سیاسی یا اجتماعی داد و آیا بهتر نیست هر مشکلی را در همان نقطه حل کرد؟

یک سخنرانی در سایت TED هست که در مورد خروج بریتانیا از اتحادیه اروپاست که به اصطلاح به آن Brexit میگویند. سخنران شخصی هست به نامAlexander Betts که دکترای جامعه شناسی دارد او تعریف می کند که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم انگلستان از اتحادیه اروپا جدا شده نخست وزیر استعفا داده وارزش سهام و پوند پایین اومده و اسکاتلند هم درخواست داده که از انگلستان جدا شود ولی آیا همه ی اینها یک شبه اتفاق افتاده؟
او ادامه میده و از روی نقشه نشون میده که کسانی که به جدایی بریتانیا رای دادند در قسمتهای جغرافیایی هستند که من حتی یک بار هم آنجا نرفتم و اصلا این آدمها و طرز فکرشان را نمی شناسم اینها صدای خاموشی بودند که در زمان نامناسبی باعث نابودی بریتانیا شده اند و بعد میگه برای یک جامعه شناس جای شرمه که هموطنانش رو نشناسه و من به خودم اومدم و پرسیدم چرا من افراد کشورم را نمی شناسم و چرا شوکه شده ام و….

اینجاست که کسانی که در بریتانیا یا جاهای دیگر پای سیستم نشسته بودند نتوانستند برکسیت را پیش بینی کنند همین افراد بعدا هم نتوانستند پیروزی ترامپ را پیش بینی کنند چون فکر میکردند تمام اطلاعات و داده های واقعی در اینترنت وجود دارد و اصول نیازی نیست خود را به موضوع ترامپ یا طرفداران برکسیت مشغول کرد.

در کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته آقای نراقی ازش سوال می پرسند:‌

شنيده ام روي جامعه شناسي كرد و كردستان مشغول كار شده ايد آيا امكان دارد در اين مورد توضيحي بدهيد؟

– چرا كه نه… اولا جامعه شناسي به آن مفهوم خاص كه مورد نظر خيلي هاست نيست. بيشتر به يك تلاش مي ماند كاملا شخصي و براي خودم. يعني مطمئنا مصرف گزارشي و سميناري ندارد. مي خواهم كرد و كردستان را بهتر بشناسم. چه باور دارم اكثر قريب به اتفاق ايراني ها با ساير اقوام ريشه دار همين سرزمين، به وي‍ژه اگر زبان و لباسش هم كمي فرق داشته باشد، ارتباطي ندارد. يعني شناختي ندارند تا ارتباط داشته باشند… و اين عدم ارتباط و شناخت صحيح تا به حال فجايعي را به وجود آورده. روي اين كلمه ي «فجايع»
تاكيد دارم، ضايعاتي باور نكردني براي هر دو طرف به جا گذاشته… به هر حال، اگر بتوانم اين مطالعه را شروع مي كنم، چون هنوز تصميم جدي نگرفته ام، و اگر ديدم كار به دردبخوري شد، آن وقت آن را براي مردم درست به سبك همين «جامعه شناسي خودماني» منتشر خواهم كرد.

کاش همه ی کسانی که خود را جامعه شناس و روشنفکر و .. میدانستند اگر خواستند در مورد قسمتی از ایران اظهار نظر کنند مثل آقای نراقی به خودشان زحمت مسافرت میدادند یا میپذیرفتند که شناختی وجود ندارد  و اینترنتشان را مدتی قطع میکردند. و بعد از کمی زندگی در جاهای مختلف ایران نشست و برخاست و گوش دادن به حرف آنها به خانه شان بر میگشتند و بعد دوباره لپتاپ را این بار با دیدی روشنتر باز میکردند.

بی منظور بی منظور

Image result for ‫سندرم استکهلم‬‎

سندرم استکهلم پدیده ایست روانی که در آن گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگان گیر پیدا کرده، و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان/مال/آزادیش را تهدید می‌کند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش می‌کند. علت این عارضه روانی، عموما یک نوع مکانیزم دفاعی دانسته می‌شود.

پ ن :‌نه اینکه حالم از سندروم استکهلم بهم بخورد نه جان شما بیشتر حالم از موجز نوشتن و خلاصه نویسی بهم میخورد زیر 1000 کلمه که نوشتن فایده ای ندارد.  ولی چاره ای نیست باید کوتاه نوشت! ولی شما طولانی بنویسید قلم شما روان است.

آزیمبای و استمرار یک تمرین: سماجت یک دوست 75 ساله

سماجت یک دوست 75 ساله

حدود سه سال پیش بود که صحبت کردن با Skype رو شروع کردم و هدفم روان صحبت کردن و یاد گرفتن زبان انگلیسی بود در این مدت با افراد مختلفی صحبت کردم کسانی که آمدند و رفتند با افرادی که قرار بود سالها صحبت کنیم و از همدیگر یادبگیریم ولی استمرار کافی را نداشتند یا شاید هم من خیلی سمج بودم و ادامه دادم ولی خوشبختانه یک دوستی 3 ساله ساخته ام که بعضی شبها حدود 20 دقیقه یا 30 دقیقه مشغول میشوم و با این دوست انگلیسی تمرین میکنیم.

آقای دکتر آزیمبای 75 ساله است٫ استاد دانشگاه و محقق و نویسنده در ژورنالهای قزاقستان یک زمانی در ارتش سرخ کمونیست دو آتشه بوده و بعد از فروپاشی شوروی الان یک مسلمان معتدل است. کتابهای زیادی نوشته و روسی و عربی و قزاقی و آلمانی را بلد است ولی انگلیسی هر دوی ما چنان تعریفی ندارد. مقالاتش را در این سایت مینویسد و البته که من نمیتوانم یک کلمه از آن را بخوانم چون به زبان روسی نوشته شده از شما چه پنهان چند ماهی با هم روسی کار کردیم ولی زبان مشکل و بد قلقی بود و من هم بی استعداد این شد که دیگر پیگیری نکردم.

استمرار و سماجت و پشتکار این پیرمرد برای یادگیری و فعالیت قابل تحسینه درست یکسال پیش از من خواست که مقاله ای برایش بنویسم در خصوص نقش زبان انگلیسی در کسب و کارهای امروزی ایران مقاله که نمیشه گفت یک نوشته ی پاورقی و موجز من هم پشت گوش میاندازم تا اینکه امشب باز هم تکرار کرد که برایم بنویس به جرات باید بگم بیش از 60 بار ازم خواهش کرده! بهش قول دادم براش چیزی بنویسم و اونهم قول داد بعد از اینکه به روسی ترجمه کرد و چاپش کرد لینکش رو برام بفرسته!

خیلی چیزها از آزیمبای یادگرفتم نمونه ی کوچکش همین سماجت و شور و عشق زندگی است و با هم در مورد سیاست – زندگی – آینده و هر چیزی که فکرش را بکنید صحبت میکنیم.

 

 

آیا تمام توانت را گذاشتی؟

تصمیم گیری  بعد از آخرین تلاش

به تجربه برایم ثابت شده است که قبل از هر تصمیم گیری و قضاوت٫ آخرین تلاشم را بکنم. در دروره دبیرستان دانش آموز زرنگی نبودم و به ناچار دبیرستانم را با رشته ی فنی و حرفه ای ادامه دادم و بعد از کاردانی 2 انتخاب بیشتر نداشتم یا قبولی در کارشناسی که دولتی بود و مشکل ویا رفتن به سربازی که اونهم مشکل بود!

سال 84 بود و من 4 ماه فرصت داشتم در طول اون 4 ماه شب و روز مشغول درس خواندن بودم و سه شیفت به کتابخانه میرفتم پایه ام در اکثر درسها ضعیف و افتضاح بود از هوش خوبی هم برخوردار نبودم شعور اینکه چطور درس بخوانم را هم نداشتم ولی اینها مهم نیست چون تمام تلاشم را در آن مقطع کردم و نتوانستم قبول شوم روزی که جواب مردودی را گرفتم بدون هیجان یا احساسات خاصی دفترچه سربازیم را پست کردم ذره ای ناراحت نبودم و وجدانم آسوده بود چون تمام مایه ام را گذاشته بودم.

درعراق و در شرکتی که کار بازاریابی حضوری و فروش میکردم با 200 مشتری رودردو صحبت کردم و محصولم را پرزنت کردم و با 100 نفر تماس گرفتم خود این کار حتی در شهر خود  طاقت فرسا و مشکل است و نیاز به روح و روان قوی دارد چه برسد به اینکه با ترک و عرب و چینی و هم بخواهی سر و کله بزنی. بعد از این تلاشها تصمیم به ترک شرکت گرفتم یعنی بعد از آخرین نهایت تلاش و تنها در این شرایط است که کسی حق دارد شغل خود را کشور خود را و رابطه خود را ترک کند.

قبل از ترک شغل باید تمام تلاش خود را برای حفظ شغل و پیشرفت انجام داد ساعات کاری را با فعالیت مفید و خالصانه پر کرد  و بعد اگر نتیجه نگرفتی حق داری آنجا را ترک کنی.

در یک رابطه باید تمام احساسات خود را خرج کرد غرور خود را شکست و از جان مایه گذاشت و اگر تلاش تو اثر نکرد بعد حق داری که از رابطه خارج شوی.

وقتی میتوانی بگویی که این محصول مشتری ندارد که با تمام مشتریان بالقوه و بالفعل ممکن حرف زده باشی.

در هر کاری باید نهایت مایه را گذاشت و بعد حق داری که نا امید و دلسرد بشی و آن را رها کنی.

تلاشهای نصفه و نیمه و کارهای بدون فداکاری شایسته پاداش نیست و چه سوال عمیقی خواهد بود اگر از کسی که میخواهد از رابطه ای بیرون برود٫ شغلش را عوض کند٫ مغازه اش را بفروشد٫ ماشینش را بفروشد٫ شهر و دیارش را ترک کند و میخواهد تصمیم بگیرد پرسید آیا تمام تلاشت را کردی؟ 

ترجمه ی کتاب Focus

Focus: A Simplicity Manifesto in the Age of Distraction

میخواستم چند مطلب بنویسم یکی در مورد داشتن و نگه داشتن و یکی هم در مورد انجام وظایف دولت توسط مردم و یکی هم در مورد دخالت بخش دولتی در بخش خصوصی و شرکتهای نرم افزاری ولی خوب فعلا گذاشتم که کمی درمورد این چیزها فکر کنم.

دوست دارم یه کم از دنیای ذهنی فاصله بگیرم و با انجام کارهای عملی و انتشار اونها یک تعادلی در خودم برقرار کنم. به این فکر کردم که از اولین تجربه ام در فروشگاه آنلاین و اوپن سورس بنویسم یا در مورد ایده ای که دارم ولی هیچکدامش عمومی نبود و راستش را بخواهید دوست نداشتم این موضوعات را هم آشکار کنم به همین خاطر گفتم در مورد ترجمه کتاب بنویسم ترجمه ای که قراره با داریوش و سیروان و شاهو و شاید هم امید و سایر دوستان انجامش بدیم.

تصمیم گرفته ایم که یک کتاب را ترجمه کنیم٫ کتابی که انتخاب کرده ایم Focus نوشته LEO BABAUTA است این نویسنده سایتی به اسم Zenahbits داره که من 2 سالی هست مقالاتش را میخوانم٫ البته الان کمتر پستهای این بلاگ رو میخونم.

موضوع کتاب Focus همانطور که از اسمش پیداست تمرکز در عصر حواس پرتی است و اینکه چطور میتوان در این شرایط که پر از notification و پر از شلوغی است تمرکز کرد.

چرا ترجمه میکنیم!

واقعیتش را اگر بخواهید من و یکی از دوستام این کتاب رو یک سال پیش خوندیم و بعدش هم فایلهای مدیریت توجه را از آقای شعبانعلی گوش دادم که در همین راستاست. همنطور که قبلا اینجا گفتم ما هر هفته دور هم جمع میشویم وگفتیم چرا یک کار مفید نکنیم که برای عموم هم جالب باشه و دیگران بتوانند از این نتیجه کار استفاده کنند؟

فعلا چهار نفر هستیم و احتمالا کسان دیگری هم به ما اضافه شوند و هر کدام از ما قسمتی را ترجمه خواهد کرد بعد از ترجمه و ویرایش٫ کتاب را به صورت صفحات وب و به سبک کتابهای رایگان انتشار میدهیم تا دیگران ترجمه فارسی این کتاب را بخوانند.

معلوم نیست دقیقا چه زمانی ترجمه ی این کتاب تمام شود و مهم هم نیست هر وقت تمام شد تمام شد!

ولی احساس خوبی دارم از اینکه یک کار گروهی جدید انجام میدهم.

تازگی ها به انجام کارهای جدید و ریسک روی آوردم انگار بر خلاف عموم وقتی سنم بالاتر میره به جای دنبال ثبات بودن دنبال ریسک و بی ثباتی و کارهای جدید هستم. شاید هم به قول یکی از بزرگان ریسک نکردن بزرگترین ریسکه.

اگر شما هم حوصله دارید یا علاقه مندید میتواند بخش هایی رو از کتاب ترجمه کنید.

 

 

دو تا دیالوگ از فیلم captain fantastic

روی میز – داخل فست‌فود
پسربزرگ‌تر با تعجب : اونا هات‌داگ دارن؟!!
پسرکوچک‌تر : “کولا” دیگه چیه پدر؟!
پدر : آب ِسمی
دخترکوچک‌تر : می‌تونم پنیرسُخاری بخورم؟
پدر : نه
پسرکوچک : می‌تونم سیب‌زمینی و سوسیس بخورم؟
دختربزرگ‌تر : همبرگرچیه!

پدر : خیلی‌خب؛ همگی بلندشین از اینجا می‌ریم بیرون‌ـ
پسر : چرا؟
پدر : چون تو این فهرست هیچ غذای واقعی وجود نداره ـ ـ ـ بریم
فرمانده‌شگفت‌انگیز ( Captain Fantastic )
کارگردان : Matt Ross


در جمع خانواده؛

پسر : کدوم دیوونه‌ای تولد نوام‌چامسکی رو مثل یه جور تعطیلات رسمی جشن میگیره؟! چرا مثل بقیه‌ی دنیا نمی‌تونیم کریسمس رو جشن بگیریم؟

پدر : تو ترجیح میدی تا جشن یه مرده‌ی ساختگی جادویی-دروغین- رو، به جای یک انسان بشردوست زنده که کارهای بزرگی برای پیش‌برد حقوق انسان‌ها و درک و شعورشون انجام داده جشن بگیری!

فرمانده‌شگفت‌انگیز ( Captain Fantastic )
کارگردان : Matt Ross

حکمت یا همزمانی

حکمت یا همزمانی

پ ن :  به قول فیشته که شاگرد کانت بود : حقیقت را باید گفت حتی اگر به بهای باژگونه شدن جهان باشد!

به این موضوعات نگاه کنید

من امروز صدقه ای میدهم و ماشینم از خطر 100 درصد تصادف نجات می یابد.

هواپیمای روسیه سقوط میکند و آه مردم حلب دامن گیر روسیه میشود.

نمیخواهم ادامه بدهم چون شما مثال های زیادی در ذهن دارید ولی اینها چیست اینها واقعیت هستند ؟ بله واقعیت دارند.

صدقه دادن و کمک به نیازمندان کار خوبی است و ماشین من هم واقعا از تصادف نجات یافت این دو موضوع کاملا جدا هستند که در یک زمان مشخص رخ میدهند و به این پدیده همزمانی میگویند که توسط کارل یونگ مطرح شده است.

به نقل از ویکی پدیا:

همزمانی (به انگلیسی: Synchronicity)، به رخ دادن دو اتفاق (و یا بیشتر) گفته می‌شود که حادثه‌ای معنی‌دار را تشکیل دهند اما از لحاظ علّی هیچ ربطی به هم نداشته باشند.

ممکن است هزار سقوط هاپیمای دیگر رخ دهد ولی ذهن ما فقط  مورد مرتبط را پیدا میکند و چون همزمان با اتفاق دیگری است آن را به حکمت- موضوعات مذهبی و … گره میزند. اصولا در مغز انسان معنا یاب چیزی به نام اتفاق بدون معنا نیست و انسان حتما باید  معنایی برای هر چیزی پیدا کند.

خرده نانی را به بیرون پرت میکنم دقیقا در همان لحظه پرنده ای سر میرسد. آیا حکمت یا معنای خاصی دارد ؟ خیر دو اتفاق جداگانه همزمان رخ داده است که با داستان ما همخوانی دارد. اگر حکمتی وجود داشته باشد باید هر بار که خرده نان را پرت میکنم گنجشکی آنجا بنشیند و یک آزمایش باید قابل تکرار باشد تا به آن استناد کرد.

شما دعا میکنید و اتفاقات اطراف شما به دلیل موضوعات روانشناسی-اقتصادی و یا اجتماعی تغییر پیدا میکند و همزمان با دعای شما مشکل شما حل میشود یا وام به شما داده میشود . این 2 موضوع کاملا جدا و غیر مرتبط هستند که در یک زمان رخ داده اند و شما به آن معنا میبخشید.

پ ن:‌شاید هم حکمتی باشد و من آن را  نفهمم. ولی ترجیح میدم در مورد چیزی بنویسم که آن را میفهمم و در مورد چیزی که نمی فهمم داستان سرایی نکنم.