انقلاب مجارستان نوشته هانا آرنت

این کتاب اولین کتابیه که از هانا آرنت میخونم و کتاب خوبی هم به نظر میرسه. کتاب حول دلایل قیام در کشورهای بلوک شرق خصوصا مجارستان است و نویسنده بیان میکند که عمده دلیل انقلاب در این کشورها به موضوع آزادی گره خورده است یعنی همانطور که اعتراض کشورهای غربی حول مسئله عدالت و برابری میچرخه اعتراضات بلک شرق حول موضوع آزادی است اگر چه کشورهای بلوک شرق عدالت اقتصادی را هم نتوانستند پیاده سازی کنند و یا اگر این کار را هم کردند بیشتر منجر به فقر فراگیر شد تا رفاه همگانی. 

واقعه ای از پاسترناک نقل میشود که گویا بعد از یک دهه خاموشی اجباری و میدان دادن حزب بلشویک به نویسندگان محبوبش از جمله فاده یف و گورکی و … گویا در یک جلسه شعر خوانی پاسترناک خواسته است که برای حضار شعری بخواند و بعد از افتادن کاغذش مجبور شده آن را از بر بخواند و کل جمعیت که در دادگاه حضور داشتند همراه با پاسترناک شعر را خوانده بودند این واقعه نشان میدهد که حکومت های توتالیتر اگر چه در تبلیغات  و اعمال خشونت بزرگ جلوه میکنند ولی از درون پوشالی هستند مردمی که تحت تدابیر شدید امنیتی بوده اند بدون اینترنت و رادیو و هر چیزی که فکر کنید به اشعار پاسترناک دسترسی داشته و آن را حفظ کرده بودند.

با پایان گرفتن حکومت نازی در آلمان مردم به سرعت هیتلر و حزب نازی را فراموش کردند چرا که بساط هیتلر مثل بساطی که استالین راه انداخته بود یک صحنه نمایش ایدئولوژیک بود که هیچ ربطی به دنیای واقعی نداشت. وقتی موضوعی در دنیای واقعی قابل باور نیست از سوی مردم دنبال نخواهد شد و در دراز مدت به قعر تاریخ خواهد رفت. در عصر حاضر حکومت های ترکیه فعلی و ایران فعلی بی شباهت به یک تئاتر ایدوئولوژیک نیست و اگر چه در تبلیغات و حرف برای خود ابرقدرتی ساخته اند ولی در عمل شکننده و ضعیف هستند. چون چیزی که از خود ساخته اند با واقعیت جهان نمیخواند و شبیه یک داستان خیالی است که هیچ کس آن را باور نمیکند..  

در انقلاب مجارستان چیزی که جلب توجه میکند پرهیز از آشوب و جنگ داخلی و بی نظمی میان اعتراض کنندگان است. طوری که بر خلاف پیش بینی ها مجارستان نه دچار هرج و مرج شد و نه جنگ داخلی این موضوع درهمه ی کشورهای اقماری روسیه نیز اتفاق افتاد و اینطور نیست که الزاما همه ی انقلاب ها به هرج و مرج کشیده شود. یکی از دلایلی که موجب این اتفاق شد این است که در مجارستان تشکل های دانشجویی،شوراهای کارگری و دهقانی از قوام نسبتا خوبی برخوردار بودند و اگر به تاریخ انقلاب ۵۷ ایران یا سایر ملل نیز توجه کنید همین مسئله تاثیر بسزایی در کنترل خشونت و نظم و انظباط داخلی دارد.(متاسفانه در ایران آن سالها تشکلهای صنفی و بازار توسط حزب های اسلامی و تشکل های کارگری توسط احزاب ایدئولوژیک کمونیستی مصادره شد. یعنی دو باور ایدئولوژیک خطرناک) البته به شرطی که تشکلهای صنفی،دانشجویی،کارگری و سازمان های مردم نهاد صرفا سیاسی نباشند و تبدیل به حزب سیاسی نشوند. برتری تشکلها نسبت به احزاب سیاسی این است که آنها عاری از هر گونه ایدئولوژی هستند و صرفا روی منافع گروهی تمرکز دارند و دنبال خیال و رویا نیستند و دوم اینکه اعضای برجسته آن بر خلاف احزاب سیاسی از پایین انتخاب میشوند و نه از بالا.

در پایان خواندن این کتاب رو به دوستان توصیه میکنم و تصمیم دارم کتاب های بیشتری از هانا آرنت بخوانم.

 

۲۰ سال با کامپیوتر،از میکروکنترلر ۸۰۵۱ تا سرورهای HP

باید به سال ۱۳۷۹ برگردم زمانی که هنوز سیستم عامل DOS استفاده میشد. من تازه سال اول دبیرستان را با نمرات بد تمام کرده بودم و درس ریاضی را طی دو مرحله و در تابستان پاس کردم به همین سبب نتوانستم رشته های ریاضی و یا تجربی را انتخاب کنم البته بابت این موضوع ناراحت نبودم ولی از اینکه پیش خانواده و دوستان شاگرد تنبلی حساب شوم ناراحت بودم. ایده ای نداشتم که در چه رشته ای باید ثبت نام کنم وقتی وارد هنرستان شدم گفتند که شما مجاز به انتخاب رشته ی فنی و حرفه ای نیستید و حتما باید کارودانش بخوانی معدلم زیر ۱۴ بود و گویا پیش نیاز رشته ی فنی و حرفه ای حداقل معدل ۱۴ بود. 

با هزار ماده و تبصره در هنرستان فنی و حرفه ای ثبت نام کردم اما در چه رشته ای ؟ بین همه رشته ها متالوژی برایم جالب بود فکر میکردم متالوژی همان تکنولوژی است چند روزی هم سر کلاس متالوژی رفتم و دیدم نه این بیشتر به شیمی شبیه است. سر راه خانه که داشتم برمیگشتم با همسایه مان هم کلام شدم ایشان معلم شیمی بود و فرد چندان خوش صحبتی نبود اما پای صحبت های من نشست و توضیح داد که اصلا متالوژی چیست و خوب یادمه که گفت متال یعنی فلز و لوژی یعنی شناخت این رشته یعنی فلز شناسی! با خودم گفتم نه این رشته ی من نیست خوشم نمی آید. 

در آن دوره تازه کامپیوتر سرزبان ها افتاده بود و با هر کسی که صحبت میکردی پیشنهاد میکرد که رشته ی کامپیوتر را انتخاب کن. کم کم به این نتیجه رسیدم که باید به رشته ی کامپیوتر بروم. اما مشکل دیگر آنجا بود که هنرستان اعلام میکرد که رشته ی کامپیوتر ظرفیت ندارد و تعداد کامپیوترهای کارگاه و صندلی های کلاس محدود است یک هفته از شروع کلاس ها نیز گذشته بود. من این موضوع را با خانواده در میان گذاشتم و پدرم به مدرسه آمد و با کلی جر و بحث با مدیران و مسئولان مدرسه که البته چندان آرام و دوستانه هم نبود من را در گروه کامپیوتر جای دادند با هر زور و بدبختی بود بعد از یک هفته تاخیر به جمع کلاس پیوستم.

سال دوم هنرستان و سوم هنرستان با چه چیزهایی همراه بود؟ معلم ما که الان هم در این هنرستان تدریس میکند ما را با روش حل مسئله با الگوریتم و فلوچارت آشنا کرد برنامه نویسی را از پایه به ما آموخت و با حوصله ای عجیب و مثال زدنی کاری کرد که تقریبا نصف کلاس در سال ۱۳۸۱ دانشگاه دولتی قبول شوند. بعد از گذشت ۲۰ سال از آن روزها الان وقتی که آقای فقیراللهی معلم عزیزم به عنوان مشتری وارد فروشگاه میشود احساس میکنم یکی از نزدیکان خود را دیده ام و خوشحال میشوم امیدوارم همیشه سالم و پرتوان باشد. 

برنامه نویسی ما به ترتیب Qbasic و Pascal بود که البته بیسیک زبان به مراتب آسانتری بود. اوضاع من در برنامه نویسی هم چندان مساعد نبود و با زور درس های خود را پاس میکردم خصوصا در سال دوم دبیرستان که همه چیز برایم مشکل بود. در کارگاه کامپیوتر هر دونفر پای یک میز و یک کامپیوتر می نشستیم و مشغول برنامه نویسی میشدیم ما یک برنامه بزرگ را برای کل سال پیاده سازی کردیم یعنی نوشتن یک برنامه که کار ثبت نام دانش آموزان و نمرات و معدل آنها را انجام دهد این برنامه شامل بیش از ۲۰ ساب سیستم مختلف و هزاران خط کد میشد که ما رو با Trace کردن یک برنامه نحوه پیدا کردن اشتباهات برنامه نویسی چه منطقی و چه دستوری آشنا کرد. اونموقع هنوز دیتابیس های رابطه ای و اصولا دیتا بیس وجود نداشت و ما با سیستم های فایل سروکار داشتیم یعنی امکان ثبت داده های تکراری و اشتباهات دیگر در سیستم فایل وجود داشت. تنها دیتابیس موجود FoxPro بود که اونهم هزار نوع ایراد و دردسر مختلف داشت بعدها در سال ۱۳۸۹ وقتی به شرکت نفت رفتم از چیزهایی که در مورد NC , DOS , Foxpro بلد بودم تونستم استفاده کنم و به دردم خورد.

سال ۱۳۸۱ توانستم دیپلم کامپیوتر رو بگیرم و احساس شور و شعف زیادی میکردم. اون سالها هنوز کامپیوتر نداشتم  و بعدها در سال ۱۳۸۶ و بعد از دوره سربازی و گرفتن مدرک کاردانی توانستم یک کامپیوتر متوسط با قیمت ۶۰۰ هزار تومان بخرم.  سال ۸۱ بعد از سه ماه درس خواندن و تمرکز روی کنکور توانستم دانشگاه دولتی قبول شوم و به دانشگاه بروم در مقطع کاردانی با نرم افزار Matlab در درس نرم افزار ریاضی و آمار آشنا شدم که برایم جالب بود بعدها فهمیدم این نرم افزار یک نرم افزار جامع مهندسی است که در رشته ی برق کاربرد زیادی دارد. یکی از درسهای جالبی که داشتیم زبان ماشین و اسمبلی بود که مهندس امینی این درس سخت و پیچیده را برایمان آسان کرد سرو کله زدن با دستوراتی مثل Mov ah,0001 و امثال آن باعث سردرد میشد. بعدها در دورده کارشناسی و زمانی که با میکروکنترل ۸۰۵۱ کار میکردیم تسلط و تجربه ی کار با زبان های سطح پایین مثل زبان ماشین و اسمبلی به دردم خورد. ناگفته نماند الان هم زبان های سطح پایین و کار با کامپیوترهای Single Board و میکرو کنترل را دوست دارم و جزو علایق شخصیم است (به تازگی یک پروژه ی شخصی را با آن شروع کرده ام).

مهندس امینی که در بالا هم در موردش صحبت کردم چیزهای دیگری هم به ما یاد داد طراحی فونت برای ویندوز طوری که بشود فونت های فارسی را در سیستم عامل طراحی کرد و بارگذاری کرد همچنین در یکی از درس ها که مربوط به سخت افزار بود و دانشجویان توقع معرفی کتاب A+ را داشتند ما را غافلگیر کرد. استاد دفترچه مادربرد ASUS رو از جعبه ی آن در آورد و کل یک ترم را روی همان دفترچه تمرکز کرد البته دفترچه مادربرد اونموقع به واسطه محدودیت های اینترنت خیلی کامل بود و اگر اغراق نباشد باید بگویم به اندازه ی یک فصل از کتاب + CompTIA A برای ما مطلب داشت از انواع آلارم های ممتد و سه بوق و تک بوق مادربرد گرفته تا کل اسلاتها و پورتهای آن! من هم اگر جای ایشان بودم همین کار را میکردم یک ترم کلاس یک واحدی با دانشجویان تنبل و بی حوصله و زمان بسیار کم چه چیزی میشود تدریس کرد؟ در ضمن همین دفترچه مادربرد را اگر کسی یاد بگیرد بعدا حداقل میتواند یک مغازه ای باز کند و سیستم اسمبل کند یا کار عیب یابی کامپیوترهای شخصی را انجام دهد. خلاصه انتخاب هوشمندانه ای بود. برای کسانی که با کتاب  + CompTIA A آشنا نیستند باید بگویم که در بحث سخت افزار و شبکه ما دو تا کتاب مرجع داریم که هر سال هم تقریبا به روز میشود یکی همین   + CompTIA A  است و دیگری هم Network+ در بحث شبکه است. من شاید هر ۴ سال یک بار تقریبا این دو کتاب را میخوانم البته الان بیشتر به این دو کتاب نیاز دارم. یه چیزی شبیه کتاب هیلگارد  در روانشناسی عمومی است.

دوره ی کارشناسی با آشنایی مختصر من با HTML و صفحات وب پایان یافت سال ۱۳۸۳ من یک صفحه وب که برای بنگاه معاملاتی طراحی شده بود و البته کل پروژه  را به ناچار در خونه فامیل و با کامپیوتر دوستان و … تکمیل کردم و با هر مصیبتی بود تحویل دادم. ارتباط من به کل با کامپیوتر قطع بود و به زندگی کلاسیک و سیاه و سفید خود بازگشتم تا سال ۱۳۸۶ هیچ کاری با کامپیوتر نداشتم و موبایل هم نداشتم. بعد از سربازی به یک فروشگاه کامپیوتر رفتم و اونجا با ماهی ۱۰۰ یا ۱۵۰ هزار تومان سیستم مونتاژ میکردم تعمیر و ارتقای کامپیوترهای شخصی برام جالب بود همون سال و همونجا یک سیستم کامپیوتر خریدم که کلیاتش الان موجوده و هنوز ازش استفاده میکنم البته سال ۹۰ یه خورده ارتقاش دادم و پردازنده ی اون الان Core i3 نسل چهارمه.

همزمان با کار در شرکت کامپیوتری در اتحادیه میوه فروشی هم به عنوان مدرس کامپیوتر تدریس میکردم. به تازگی برای اتحادیه ها و اصناف مختلف نرم افزارهای مختلف و سایت و .. آمده بود و من بهشون ICDL تدریس میکردم. در همون سال هم  در مقطع کارشناسی قبول شدم و باز هم بار سفر را بستم (از سال ۸۱ تا ۸۸ به واسطه سربازی و دانشگاه همیشه دور از خانه و سنندج بودم) مقطع کارشناسی با یک مغز نیمه فرمت آغاز شد ترم اول کارشناسی مشروط شدم ولی علاقه و بهتر بگویم کنجکاویم را نسبت به کامپیوتر از دست ندادم.

ترم دوم با درس گرافیک آشنا شدم و با استفاده از زبان برنامه نویسی به زبان C و با دستورات ابتدایی مثل Putpixel مشغول رسم کمان و دایره و بیضی البته با شگردهای محاسباتی پیچیده شدم علاقه من به حدی زیادی بود که مرجع اصلی این کتاب را گیر آوردم و دون کیشوت وار با انگلیسی ناقص و کدنویسی ضعیف ساعتها مشغول کار بودم در حالیکه بعد از ۳ سال دوری از کتاب و  درس این کارها برایم جان کندن بود ولی خوب جالب هم بود. این درس را آنقدر خوب یاد گرفتم که برای سایر دانشجوها کلاس جبرانی میگذاشتم و بهشون یاد میدادم.

در یک واحد درسی دیگر که زبان ماشین و اسمبلی بود من با میکروکنترلر ۸۰۵۱ آشنا شدم و پروژه ای که انجام دادم سیستم تخمین مسافت با استفاده از برد ultrasonic بود این همون تکنولوژی که خفاش ازش استفاده میکنه تا به درودیوار نخوره. جریان از این قرار بود که فرستنده امواج رو تولید میکرد و به سمت جلو ارسال میکرد فاصله ای زمان برگشت با فرمول سرعت صوت محاسبه میشد و روی یک LCD کوچک ۲۰ پین نشون داده میشد که مثلا فاصله تا دیوار ۳۰ سانتی متره این پروژه من رو به وجد آورد و از اینکه توانستم کاری انجام دهم خوشحال بودم.

یکی از درسهای دیگر شبیه سازی کامپیوتر بود که ما با نرم افزار Arena Simulation  آشنا شدیم این نرم افزار بیشتر برای رشته های صنایع کاربرد داشت و میشد یک صف انسانی سیستم تولید یک کارخانه را شبیه سازی کرد و مثلا محاسبه کرد با افزایش باجه کارمندان یک بانک یا افزایش ایستگاه بازررسی گمرک کارها با چه سرعتی انجام میشه و چطور میشه راندمان یک سیستم اداری و صنعتی رو بالا برد برای پروژه این درس ما یک سیستم انبارداری را شبیه سازی کردیم و وقتی سیستم را RUN میکردیم و میدیدم اجناس وارد انبار میشود و به قسمت تولید میرود و بعد اعداد فروش و… موجودی انبار تغییر میکنند ذوق مرگ میشدم. سالها بعد زمانی که در شرکت نفت به صورت پاره وقت کار میکردم  سیستم مشابهی را به انبار شرکت نفت پیشنهاد دادم ولی قبول نکردند و گفتند وقت تلف کردنه.

اما یکی از درسهای دیگری که در دانشگاه خوب یاد گرفتم و بعدا یعنی در فاصله سالهای ۹۰ تا ۹۶ در شرکت نرم افزاری به کار بستم  درس مهندسی نرم افزار بود. توی این کلاس بود که با نرم افزار Rational Rose و مفاهیم UML و همچنین DFD یا تحلیل ساخت یافته آشنا شدم. برای پروژه هم یک انبار دارویی را با دوستانم تحلیل کردیم. من فکر میکنم این درس و همچنین برنامه نویسی شی گرا از همه درسهای دیگر مهم تر است. و اگر کسی می خواهد در صنعت نرم افزار ورود کند حتما باید این دو درس را با دقت و حوصله ی زیادی بخواند.

سال ۸۹ وقتی وارد بازار کار شدم پروژه های زیادی را تحت نام شرکت انجام دادیم. اما تعداد کمی از آنها توجهم را به خودش جلب کرد برای نمونه یک سیستم مدیریت پارکینگ کار کردیم که با RFID کار میکرد همین باعث شد مطالعات زیادی  روی RFID انجام بدم و باز هم علاقه ام به ترکیب کنترل و برنامه نویسی رو نشون میداد. یه مدت هم دنبال هک و آموزش های هک رفتم. هک نیز یک کار ترکیبیه به نظرم یعنی باید هم به شبکه تسلط داشت و هم برنامه نویسی و هم از سخت افزارها و باگ های احتمالی سیستم عامل اطلاع داشت. شاید حدود ۳ سال با علاقه مفاهیم امنیت و CEH یا هک قانونمند ر دنبال کردم انواع و اقسام برنامه های تست نفوذ را نصب میکردم و در سیستم عامل Kali Linux احساس میکردم دارم روی جهان حکومت میکنم. هک سیستم های کلاینت از کار انداختن سایتهای بیخودی که خودشون قبلا از کار افتاده بودن و نیازی به این همه زحمت نبود سر درآوردن از باگ و مشکلات وب سایتهای مهم اعتماد به نفس عجیبی بهم داده بود عضو فروم آشیانه شدم و آموزشهای بهزوز کمالیان را به شدت دنبال میکردم. تا اینکه یک روز گوشیم زنگ خورد و از بالا احضار شدم طی یک جلسه اتهامات عجیبی بهم زدند و گفتند شما فلان سایت رو هک کردی کاری که اصلا من انجام نداده بودم ولی دوست داشتم که واقعا کار من باشه! به هر حال ترس از احضار دوباره به اون خراب شده باعث شد پرونده این ماجراجویی رو برای همیشه ببندم ولی درکم از شبکه و مفاهیم هک و رمزنگاری و امنیت بالا رفت و بعدا هم مطالعات جسته و گریخته دیگری انجام دادم.

در شرکت نفت که کار میکردم با سیستم عامل Novell Netware آشنا شدم. ورژنی که باهاش کار میکردیم نسخه سال ۱۹۸۵ بود یعنی سیستم عامل دقیقا همسن خودم بود. ولی واقعا Stable و کارساز بود و کار باهاش لذت بخش. محیط شرکت من رو به قبل از سال ۱۳۸۱ برد کار با سیستم عامل های قدیمی،نرم افزارهای تحت DOS و دستورات سیستمی ولی خوب برای من که به خط فرمان و هک و شبکه علاقه داشتم تجربه ی بدی نبود در ضمن به لطف سیستم دولتی و اداری ۹۰ درصد زمانم رو بیکار بودم و وقتم رو برای یادگیری زبان انگلیسی و مفاهیم دیگر کامپیوتر اختصاص دادم. سیستم اندازه گیری مخازن مورد دیگری بود که واقعا توجهم رو به خودش جلب کرد . اندازه گیری ظرفیت مخازن با فرستادن سیگنال و محاسبه اون همچنین جمع آوری دیتاها از طریق یک سیستم یکپارچه SCADA: Supervisory Control And Data Acquisition که توی اتاق مانیتورینگ بود همچنین دیدن نحوه کار PLC از نزدیک حس کنجکاوی من ر ادوباره تحریک میکرد.

بعدها کمتر موردی آنچنان که باید باشد حس کنجکاوی و علاقه م را تحریک میکرد و من چه به عنوان فروشنده و چه به عنوان تکنسین کارهای روتین را انجام میدادم و چیز جالبی برایم اتفاق نمی افتاد. این اواخر هم با سرورهای HP و San Storage ها و آنتی ویروس های سازمانی آشنا شدم که البته برایم جدید و جالب بود. و این سالهای اخیر هم چیز دیگری که برایم جالب بوده و کنجکاویم را تحریک کرده رسپیبری پای است دو سال پیش یک برد Raspberry Pi 3 Model B خریدم و خودم رو باهاش سرگرم کردم الان این کامپیوتر کوچک توی خونه ما دومنظوره س یا نوژا دخترم داره باهاش کارتون نگاه میکنه و یا من باهاش پروژه های کوچک انجام میدم و برنامه نویسی میکنم.

در حال حاضر هم روی یک پروژه ی شخصی کار میکنم که ترجیح میدم موضوعش رو اینجا نگم در واقع یک ایده س  ولی برد اصلی این کار Raspberry Pi Pico است با زبان برنامه نویسی Micropython که البته نمیدونم جواب میده یا نه ولی همین که ذهنم رو درگیر میکنه و حس کنجکاویم ارضا میشه خودش خوبه.

کامپیوتر یک اقیانوس جذاب برای من است و شنا کردن در آن را دوست دارم فارغ از اینکه آیا جزیره ای برای توقف یا بندری برای رسیدن داشته باشد یا نه.

مسئله اسپینوزا نوشته ی اروین یالوم

مسئله اسپینوزا در واقع چهارمین کتابی بود که از اروین یالوم خواندم، اما این کتاب هم مثل دو کتاب قبلی او یعنی وقتی نیچه گریست و درمان شوپنهاور در مورد سرگذشت و آرای یک فیلسوف معوف بود، میشود این سه کتاب را در یک دسته بندی قرار داد. 

مسئله اسپینوزا مثل کتاب های قبلی یالوم پرکشش و عالی بود، داستان یک روایت موازی از زندگی باروخ اسپینوزا در قرن هفدهم به همراه سرگذشت و زندگینامه ی تئورسین حزب نازی یعنی آلفرد روزنبرگ در اوایل قرن بیستم  است. یالوم به سنت فروید که تلاش داشت داستایفسکی را با تکیه بر رمان برادران کارامازوف روانکاوی کند او هم تلاش میکرد شخصیت روزنبرگ را تحلیل کند او یک شخصیت خیالی به اسم دکتر پوفیستر را خلق کرده و تلاش داشت به این مسئله پاسخ دهد که روزنبرگ و همفکران او در حزب نازی چگونه به این نتیجه رسیده اند که همه ی یهودیان را باید کشت؟

حین روانکاوی روزنبرگ هم نقطه ی تلاقی او با اسپینوزا مشخص میشود و خواننده خواهد فهمید چرا روزنبرگ تمام کتابهای اسپینوزا را در هلند مصادره کرده و با خود برده است و عشق و نفرتی که نسبت به اسپینوزا داشت از چه چیزی نشات میگرفت.

رفیقی دارم که شیفته ی مارکس و هگل و اسپینوزا و کانت است، یک ایده آلیست آلمانی که وقتی او را در خیابان های سنندج میبینم با خود میگویم این شخص باید در قرن نوزدهم و در خیابان های مونیخ زندگی میکرد، اینجا چه کار میکند؟ اگر چه اختلاف های زیادی با هم داریم ولی از هم صحبتی و بحث کردن با او لذت میبرم همیشه میگوید از این اروین یالوم خوشم نمی آید تو واقعا اگر میخواهی از اسپینوزا و نیچه کتابی بخوانی چرا سراغ خودشون نمیری ؟ چرا چنین گفت زرتشت و یا اخلاق اسپینوزا را نمیخوانی؟ به او میگویم من آدم صبوری هستم اخلاق اسپینوزا را هم میخوانم اما به وقتش یعنی بعد از اینکه رساله الهی سیاسی او را خواندم.

توی این کتاب هم یالوم توصیه کرده که با کتاب اخلاق شروع نکنید این کتاب دیرفهم و مشکل است و به راحتی نمیشود آن را خواند، روزنبرگ بدبخت هم چند سال این کتاب در جیبش بود و نمیتوانست درست و حسابی این کتاب را درک کند. به هرحال بحث با دوستم به جایی نمیرسد و من یکی پس از دیگری کتابهای یالوم را خواهم خواند و دوستم همچنان مقاومت میکند.

اگر یالوم قالب داستان را برای این کتاب انتخاب نمیکرد میتوانست با خیالی آسوده در مورد زندگی و افکار Chamberlain بنویسد. چرا که هم روزنبرگ و هم هیتلر آثار او را خوانده و کاملا تحت تاثیر نوشته های او بودند و هر دو نیز در سالهای پایانی عمر چمبرلین به دیدارش رفته و به او ابراز ارادت کرده بودند که شرح دیدارشان در کتاب آمده است. با بررسی افکار چمبرلین میشود مطالب بهتری از علت تفکرات نژاد پرستی در ارو پا را فهمید. جالب است که بدانید این آقا داماد واگنر موزیسین معروف آلمانی بوده و الان که سرچ کردم دیدم واگنر هم یهودی ستیز بوده، گویا در آن سالها نژآد پرستی و یهودی ستیزی موضوع رایجی به حساب می آمده است و همه ی نژاد پرستان اروپا منتظر رهبر ناجی خود بودند که با او بیعت کنند هیتلر اگرچه این رهبری را با تمام توان هدایت کرد ولی با سیاست همه یا هیچ خود برای همیشه حزب نازی و تفکراتش را به زباله دان تاریخ فرستاد. 

اگر به بحثهای پیرامون یهودیت و حتی نقد ادیان ابراهیمی علاقه دارید و میخواهید استدلال های اسپینوزا را در این خصوص بخوانید، حتما این کتاب را توصیه میکنم. نیز با خواندن این کتاب میتوانید دید روشنی از زندگی و آرا و عقاید رهبران حزب نازی به دست آورید و همراه با نویسنده در کنار هیتلر و روزنبرگ و در کافه های  مونیخ قهوه بخرید و بحث کنید. و در پایان باید بگویم کتاب حتما ارزش خواندن را دارد.

 

خرید یک ملک مجازی

چند روز پیش یک مشتری عجیب به شرکت آمد و در مورد موضوعی صحبت کرد که تا به حال نشنیده بودم، مشتری این طور شروع کرد که:

” ببین مهندس، بزرگ ترین اشتباه من در زندگی این بود که بیت کوین نخریدم و حالا هم دارم تاوان حماقت خودم رو میدم. من افراد زیادی را میشناسم که یک شبه میلیاردر شدند ولی افسوس! اما مهندس من یه چیز دیگری پیدا کردم که خیلی از بیت کوین باحال تر است اسمش هم Crypto Police Land است. در واقع اینجا یک شهر مجازیه که شما میتوانید خانه یا زمین یا پاساژ یا هر ملکی که دوست داری بخری و بعدا وقتی قیمتش بالا رفت بفروشی.

من یک دوستی دارم که بهم یک عینک واقعیت مجازی داد و گفت حالا بشین و نگاه کن و من یکدفعه خونه ها و ساختمان های زیادی رو دیدم که هر کدام از آنها مالک خودش رو داشت و اسم شخص یا شرکت هم روی ملک شبیه واقعیت افزوده نوشته شده بود. تمام مردم دنیا و همچنین افزاد مشهور مشغول سرمایه گذاری و ساخت و ساز هستند اینجا یک سرزمین شبیه سازی شده است که بوی پول میده اونم پول خیلی زیاد. البته اونجا زمین های خیلی کوچکی وجود داره یا خیلی پرت هستند و میشه با فقط ۵ میلیون تومان خرید ولی قول میدم سال دیگر ۱۰۰ میلون هم ارزش داشته باشد همین الان یک ساختمانی هست که یک و نیم میلیارد تومان قیمتشه. البته اگر عینک را برداریم کل شهر ناپدید میشه اینم یه چیزی مثل پول مجازی یا بیت کوینه منتهی این اسمش ملک مجازیه، فرض کن تو یک مهمان خیلی مهمی داری که میخواهی ازش پذیرایی کنی به مهمانت میگی عینک رو بزن و با خودت میبریش به یک ساختمان مجلل که اجاره کردی یاخریدی حتی اونجا پیش خدمت هست که ازتون پذیرایی میکنه.

مهندس ارزش این ملک ها مثل ملک واقعی بالا میره چون محدوده ساخت و ساز مشخصه ونمیشه از حدی بیشتر ساختمون سازی کرد کافیه یه زمین خوب بخری و همینطور بزاری بمونه. “

چند روز بعد از این که مشتری رفت من هر چی سرچ کردم همچین چیزی ندیدم به همکارم گفتم این چیزایی که مشتری میگفت من پیدا نکردم اصلا معلوم نیست راست بگه یا نه همکارم با بی میلی و با نگاه از بالا به پایینی گفت: نمی فهمی این موضوع جدیده؟ این موضوعات هنوز تو اینترنت پخش نشده. 

اما این که این حرف ها چقدر واقعیت دارد برایم  موضوع مهمی نیست. بعد از رفتن مشتری به این فکر کردم که ارزش این ملک مجازی چیست؟ بیاید فرض کنیم که این ملک مجازی ارزش سرمایه ای ندارد یعنی نمیتوان به کس دیگری فروخت یا اصلا فرض کنید ما آخرین خریدار هستیم یعنی من از هزارمین نفر با مبلغ گزافی خریدم ولی توی نقطه پیک خریدم و احتمال ریزش زیاده یا اصلا مشتری وجود نداره ودر این لحظه همه فروشنده هستند صاحب ابدی این ملک مجازی من هستم. وقتی صاحب این ملک مجازی میشوم آیا لذت من صرفا به دیدن و حس بینایی محدود می شود ؟ اگر ما بخواهیم یک واقعیت را تبدیل به دنیای مجازی کنیم باید تمام حواس پنجگانه را انتقال دهیم یعنی لامسه، بویایی،چشایی، شنوایی،بینایی چرا که تنها با دیدن نمیشود تمام لذت دنیای واقعی را تجربه کرد یعنی هم باید بوی باران را فهمید هم سرما را روی گونه ها حس کرد و هم زبری تنه درخت زیر دستمان مشخص باشد و… این که فقط با دیدن یک تصویر سه بعدی اسم آن را واقعیت مجازی بگذاریم کمی توهم آمیز است. 

هیچ بعید نیست که در آینده سهم دنیای مجازی از دنیای واقفعی بیشتر باشد یعنی روی یک صندلی بنشینیم و چشمان خود را ببندیم و همه ی نقاط دنیا را تجربه کنیم اما به نظرم این تجربه بدون انتقال تمام حواس پنچ گانه ناقص و ناکافی است.

توسعه بازار یا توسعه محصول

سالهای ۸۹ یا ۹۰ بود که من در شرکت کارین امواج مدیر فروش بودم.  کار ما تولید و فروش نرم افزارهای سفارش مشتری بود. از میان نرم افزارهای سفارشی نیز توانسه بودیم چند محصول برای خود تعریف کنیم .و در واقع این نرم افزارها را تبدیل به product کنیم  طوری که بتوان آنها را به صورت CD به مشتری نهایی تحویل داده و هیچ گونه تنظیمات خاصی نیاز نباشد. این حرکت ما از سمت نرم افزارهای سفارش مشتری به محصول یک موفقیت تمام و کمال به حساب می آمد دست کم برای خودمان این چنین بود. اما باز هم مشکل نقدینگی و فروش داشتیم من تقریبا روی فروش ۷ محصول کار میکردم که دوتای آنها فروش نسبتا خوبی داشت ولی بقیه نه.

نمودارهای فروش را روی Excel ترسیم کردم و داده های بازاریابی و تبلیغات را هم به صورت مفصل در یک گزارش نوشته بودم و مرتب آنها را چک میکردم ولی عقلم به جایی نمیرسید تا اینکه دلم را به دریا زدم و به نزدیک ترین دانشگاه ممکن که چند قدم با شرکت ما فاصله داشت رفتم، دانشگاه جامع علمی کاربردی واحد بازرگانی یا مدیریت بازرگانی دقیقا خاطرم نیست اسمش چه بود. 

با دانشجویان آنجا صحبت کردم و گفتم بهترین استاد شما کیست که اکثرا جواب دادند آقای بیگلری که متاسفانه اسم کوچکش یادم رفته با آقای بیگلری نزدیک ۳ ساعت صحبت کردم یک خانم دیگر که او هم استاد بود به جمع ما اضافه شد و من مشکل را به صورت کامل تشریح کردم اما جواب استاد خیلی ساده و بدیهی به نظر می رسید در حالیکه من منتظر بودم شگرد تبلیغاتی جدیدی پیشنهاد کند و یا چه میدانم از توی کلاهش خرگوشی درآورد ولی او فقط به این موضوع بسنده کرد که به اون  ۲ محصول خودت بچسپ و بقیه را رها کن. وقتی فروش شما بیشتر روی این دو محصول است پس روی همین دوتاسرمایه گذاری کنید و بقیه را رها کنید برای من و دوستانم پذیرش این قضیه سخت و ناراحت کننده بود و ازخودمون سوال میکردیم یعنی ۵ محصول عزیزمان که وقت و انرژی زیادی از ما گرفته بود به این راحتی کنار بگذاریم؟

استاد برای من توضیح داد که به این کار توسعه بازار میگویند و نیاز شما همین است یعنی پیدا کردن بازار جدیدی در شهرهای جدید برای یک یا دو محصول خود و او توضیح داد که توسعه محصول دقیقا عکس این اتفاق است یعنی افزایش محصولات برای بازارهای محدود. روشی که استاد به ما گفت نتیجه داد و بعد از چند ماه به یک ثبات نسبی در بازار رسیدیم. 

از سال ۱۳۹۶ که به شرکت رایان روش آمده ام متوجه شده ام که دقیقا یک سیاست عکس در اینجا جواب میدهد چرا که امکان توسعه بازار با توجه به شکل محصولات سخت افزاری و خدمات تخصصی و حضوری ما وجود ندارد و البته مزیت رقابتی برای انجام این کار نداریم در نهایت به توسعه محصول پرداخته و به قول معروف از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در شرکت موجود است تا برای همه ی مشتریان محصول متناسب داشته باشیم. بازار ما محدود به استان است و توسعه محصول از توسعه بازار برای ما راحت تر صورت میگیرد. 

     

خوشبینی و شکار گوزن

خوشبینی اساس مسایل اقتصادی است و اگر حرف مرا باور می کنید بنیاد زندگی بر اساس خوشبینی و امید به آینده شکل گرفته است. مشغول خواندن کتاب “حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد” نوشته ی یانیس واروفاکیس هستم. واروفاکیس کتاب دیگری دارد به اسم ریاضت اقتصادی که البته مشتاقم بعدا آن را بخوانم همچنین او وزیر اقتصاد یونان در سال ۲۰۱۵ بوده و احتمالا کتاب دومش در مورد ریاضت اقتصادی یونان در آن دوره است. 

در این کتاب به داستانی از روسو اشاره میشود که می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد. فرض کنید ۱۰ نفر شکارچی به جنگل می روند تا یک گوزن شکار کنند شکار این گوزن باعث میشود تا یک ماه زنده بمانند و نکته ماجرا اینجاست که برای شکار این گوزن و محاصره حیوان به روش مغولها باید ۱۰ نفر توان و توجه شان را روی گوزن بگذارند، اگر یکی از شکارچی ها نسبت به این هدف بدبین باشد و از ترس خود دنبال شکار خرگوش برود خرگوش میتواند یک روز او را تامین کند ولی ۹ نفر دیگر قطعا از گرسنگی خواهند مرد چون نمی توانند گوزنی شکار کنند. 

مصداق این داستان را میشود در کسب و کار و در شرکت های مختلف دید. اگر استراتژی شرکت که همان شکار گوزن است توسط همه ی کارکنان دنبال نشود موفقیتی به دست نخواهد آمد. مثلااگر یکی از کارمندها مواقعی که بیکار است به دنبال شغل دوم باشد یا فلان مدیر شرکت به فکر ساخت وساز باشد و هر کسی خرگوش خود را دنبال کند دیگر امیدی به شکار گوزن نیست.

در جامعه ای که در آن زندگی میکنیم به همین شکل اگر آزادی به عنوان یک مطالبه برحق را شکار گوزن فرض کنیم که به نظرم مهمترین رکن اساسی یک کشور است وحتی مقدم تر از عدالت،تورم،مسایل اقتصادی، فساد و اعتیاد و … است چون تنها با داشتن آزادی و حق اعتراض میتوان جلوی بی عدالتی، فساد و .. ایستاد. 

اگر اکثریت مردم ایران سطح مطالبات خود را بالا برده و خواهان آزادی سیاسی،آزادی بیان و آزادی عقاید شوند همه میتوانیم گوزن بزرگی شکار کنیم. اینکه در این شرایط بحرانی کشور مردم فقط کلاهشان را بگیرند که باد نبرند یا به فکر مهاجرت و … باشند اگر چه اجتناب ناپذیر است اما همه ی این تصمیمات از نوع شکار خرگوش است. انتظار نمیرود همه ی مردم ایران آزادی را مطالبه کنند اما اگر قسمت اعظمی از آنها دنبال شکار گوزن باشند یا با آگاهی بخشی سطح مطابات مردم را جهت داد و آن را بالا برد این امید به وجود می آید که این سرزمین کهن روزی بالاخره رنگ آزادی را ببیند.

محمد مسعود که شرح زندگی او  در رادیو تراژدی نقل شده یک جمله معروف دارد که میگوید ” ایران توالی هرج و مرج و استبداد است که یکی پس از دیگری می آید و تاریخ همیشه تکرار میشود” شاید این تاریخ ناخوشایند به این دلیل به وجود آمده که هر کسی به فکر شکار خرگوش خود بوده است.

اما من به شکار گوزن خوشبین هستم و از شما نیز میخواهم با مطالبه آزادی در این راه گام بردارید. به نقل از بنجامین فرانکلین “آنان که آزادی را فدای امنیت میکنند نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را”

 

پادکست باز

توی دو سال و نیم که کست باکس رو نصب کردم به پادکستهای مختلف فارسی و انگلیسی گوش داده ام. تو کست باکس یک منو وجود داره به نام Listening State  که مشخص میکنه من تا امروز ۷۱۳ ساعت پادکست گوش دادم یعنی تقریبا روزی یک ساعت. به واسطه ی شغلی که دارم یعنی فروش سخت افزار کامپیوتر و همینطور سرور و تجهیزات شبکه و لپ تاپ و … خیلی نیازه که حتما خودم رو به روز نگه دارم.

این سه تا پادکست رو هم به همین خاطر (شغل و حرفه ام) دنبال میکنم

بینوشا یک پادکست خیلی خوبه که اخبار روز دنیای کامپیوتر رو توضیح میده واینکه توی دنیا و بازار ایران چه خبره و چه چیزهای جدیدی اومده.

سخت افزار کست رو هم به تازگی پیدا کردم و البته قبلا مشتری سایت و کانال تلگرامی سخت افزار مگ هم بوده ام. و این پادکست هم متعلق به سایت سخت افزار مگ است.

تک چی یک پادکست خوب که به گزارش رویدادهای کامپیوتر و اخبار تکنولوژی میپردازه و توسط شهروز چرکچی مدیریت میشه

از کار و کامپیوتر که بگذریم چند تا پادکست دیگه هم گوش میدم و دنبال میکنم (درحال حاضر) که میتونم اسمشون رو اینجا بنویسم.

پادکست معجون که مسعود فهیمی اون رو اجرا میکنه و به شرح وقایع تاریخی جهان میپردازه وقایعی مثل انقلاب اکتبر شوروی – جنگ فنلاند با ارتش سرخ و یا معاونت دیک چینی در زمان حمله آمریکا به افغانستان و عراق . این پادکست رو هم به تازگی پیدا کردم و به قول خودشون یک نوشیدنی خوشمزه و عبرت آموزه

Business English Pod این هم از اسمش مشخصه که کاربرد انگلیسی رو برای مصاحبه شغلی و یا غیره در کسب و کار و موقعیتهای تجاری توضیح میده و خیلی روان و ساده اینکارو میکنه.

رادیو سرخ ترکیبی از هنر و ادبیات که هر بار یک موضوع رو با بریده هایی از کتاب ها و موسیقی های جالب و شعرهای خوب توضیح میده موضوعاتی مثل انتقام، عشق وپوچی و تنهایی و …

رادیو فول استک: مصاحبه با برنامه نویسها و مهنسان کامپیوتر که در جاهای مختلف دنیا زندگی میکنند و توی شرکتهای خارجی عموما موفق هستند. در خصوص مسایل فنی و کاری

پادکست رخ: بیوگرافی افراد برجسته از گاندی تا فروغ فرخزاد

 IELTS Podcast در مورد امتحان آیلتس و نمونه مصاحبه ها و تست ها و…

آموزش زبان انگلیسی با امین این اسم یک پادکست آموزشیه که استاد با حوصله و خوبی اون رو اداره میکنه

تراژدی پادستی در مورد ناکامی اشخاص برجسته در طول تاریخ است کارخونه دارهایی که در انقلاب ۵۷ ورشکست شدند و یا خیلی های دیگه. محوریت پادکست به غیر از یک شماره که در مورد محمود درویش بود همه ایرانی هستند.

دغدغه ایران هم یک پادکست عالی است که قبلا سامان عزیزی تو بلاگش معرفی کرده این پادکست رو محمد فاضلی مدیریت میکنه. همه ی اپیزودهاش رو گوش دادم و وقتی گوش میدم احساس میکنم توی کلاس دانشگاه نشسته ام.

رواق،رادیو گیگ و سکه و دفیله رو هم که قبلا معرفی کرده بودم.

بقیه پادکستهای انگلیسی هم

Effortless English Podcast

HBR Ideacast

TED Radio Hour

ESL Podcast

Culips Everyday English Podcast

خلاصه اینکه حین رانندگی و یا در زمانهای مرده حتما پادکست گوش کنید. بعد از یه مدت مثل من اعتیاد پیدا میکنید.

 

 

 

مهره حیاتی، هر کس کلاه خودش را بگیرد تا باد نبرد

مهره حیاتی: آیا غیرقابل جایگزین هستید؟مهره حیاتی: آیا غیرقابل جایگزین هستید؟ by Seth Godin
My rating: 1 of 5 stars

مزخرف بود. مهره حیاتی در شرکت خود باشید طوری که نتوانند شما رو اخراج کنند. همین! ست گودین این جمله را با آب بندی تبدیل به یک کتاب کرده بود.
نظرات افراطی این کتاب ضد کار گروهی و تیمی و همچنین مانع توسعه نیروی انسانی و ترویج آموزش بین کارکنان و در واقع باعث انسداد مسیر دانش و تجربه میشه. متوسط ها و افراد پایین رده شرکت را باید آموزش داد که اونها هم بالا بیایند نه اینکه به چند مهره حیاتی شرکت دلخوش بود و بقیه را اخراج کرد. کیفیتی که گودین در مورد مهره حیاتی توضیح میده و در واقع این ابر قهرمانی که میگه شبیه یک کارآفرین است که امروز یا فردا شرکت خود را خواهد ساخت. هیچ گونه متریک و گزارشی که ثابت کنه یک نفر مهره حیاتی است در کتاب وجود نداره و فقط کلی گویی شده. ما می دونیم توی این دنیای بزرگ برای جانشین استیو جابز هم تیم کوک پیدا میشه و تصور بدون جایگزین شدن فقط مناسب کارمندان رسمی ادارات ایران است که واقعا هیچوقت به خاطر کم کاری اخراج نمیشن اینها مهره های حیاتی واقعی هستند.
کامو یکبار گفته بود. کسی که ابر مرد نیچه را بخواند احساس میکند خودش ابر مرد است و همه را باید کشت غافل از اینکه همسایه ی او نیز احساس میکند که ابرمرد است و روزی سراغش می آید.
شرکتهای فعلی در ایران بیشتر به همدلی،کار گروهی،توسعه نیروی انسانی و آموزش،داشتن ویژن و انگیزه نیاز دارند.مهره حیاتی بودن یک تصور کوتاه مدت صرفا برای مقابله با اخراج شدن است. وگرنه همه میدانند که همه با هم باید برنده شوند و هیچ کسب و کاری بدون همکاری و کارگروهی به نتیجه نمی رسد. مهره حیاتی یعنی نگذاریم بقیه رشد کنند و به ما برسند چون اونوقت دیگه ما مهره حیاتی نیستیم.

ولی واقعیتش اینه که ما به سیستم نیاز داریم نه ابرمرد. بی خیال ست گودین، قصد جسارت ندارم ولی خودت هم میدونی که این راهش نیست!

View all my reviews

پیچیدگی در مدیریت منابع انسانی

به تجربه برای من ثابت شده است که مدیریت منابع انسانی دشوارترین جنبه ی اداره ی یک کسب و کار است و این موضوع نیاز به برنامه ریزی دقیق و استفاده از افراد متخصص این رشته دارد. متاسفانه ارزیابی کارکنان اگر به اشتباه انجام شود باعث سردرگمی و گاهی بروز رفتارهایی مثل مخفی کاری،چاپلوسی،فعال نمایی،دروغ، نخود هر آشی شدن و …. می شود.

فرض کنید مدیر یا مدیران یک شرکت در جلساتی که برگزار میشود اذعان کنند که برای ما فداکاری و دلسوزی کارکنان اولویت دارد و کارمندی لایق و شایسته است که احساس کند شرکت متعلق به خودش است و در واقع مدیر شرکت است نه کارمند شرکت و برای خود کار میکند. چه توصیه ای خوبی! ولی فردا وقتی که درب شرکت باز میشود میبینیم که حسابدار با مستخدم شرکت مشغول جروبحث است حسابدار از نحوه نظافت ناراضی است و اصرار دارد که کف زمین باید دوباره شسته شود. مدیر واحد تعمیرات در جلسه ای فریاد میکشد که این چه وضع فروش است و فروش باید به شکل دیگری باشد.

فروشنده نیز در کار پروژه هایی اجرایی دخالت کرده و به مدیر پروژه واحد فنی میگوید که برآورد قیمت ها باید عوض شود چرا که با این برآورد نه تنها سود نمیکنیم بلکه ۱۰ درصد هم زیان میکنیم اصلا برآورد را بدهید خودم مینویسم. چه اتفاقی افتاد!؟ همانطور که مدیر شرکت میخواست همه اعضای شرکت دلسوز شدند و احساس کردند دارند برای خودشان کار میکنند و مدیر شرکت هستند.

فارغ از درگیرهای پیش آمده در این سیستم به مرور زمان کوچکترین ارزشی برای تخصص افراد باقی نمی ماند و همه یک شبه به آسمان عروج میکنند این همه مدیر دلسوز و جای خالی متخصصی که سرش به کار خود گرم است و نه کار دیگران. به نظرم احساس مسئولیت به معنی انجام وظایف خود به بهترین شکل ممکن است نه اینکه وظایف خود را فراموش کرده و مشغول فعال نمایی،چاپلوسی، ویا دخالت در کار دیگران شویم.

این روزها احساس میکنم که رفتار حرفه ای در محل کار پیش نیاز هر آموزشی است و البته مدیران شرکت به جای کلی گویی و به بیراهه بردن کارکنان باید با اطلاعات و آمار دقیق و همچنین استفاده از علم روز مشغول مدیریت منابع انسانی شوند چرا که این کار از حساسیت بسیار بالایی برخوردار است.

کودتا اثر یرواند آبراهامیان

به تازگی کتاب کودتا را تمام کردم و از خواندن این کتاب روان و خوب لذت بردم. یرواند آبراهامیان در این کتاب نگاهی انداخته است به وقایع و اتفاقاتی که منجر به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد. از قرارداد سال ۱۳۱۲ که رضاخان با دولت انگلیس بست تا سرکوب دولت مصدق و سالهای بعد از کودتا.

واقعه کودتا خود تنها ۱۰ درصد کتاب را شامل می شود و حجم بیشتر کتاب در مورد دعواهای مصدق با شرکت های نفتی و همچنین اوضاع سیاسی بین سالهای ۱۳۲۰ یعنی زمانی که محمد رضا پهلوی بر سر کار آمد تا سال ۱۳۳۲ و ساقط شدن شدن دولت مصدق است.

تاریخ شفاهی ایران  

قبل از اینکه در مورد کتاب بنویسم خواستم تاریخ شفاهی ایران را به شما معرفی کنم این پروژه عظیم به ابتکار و کوشش حبیب لاجوردی و در دانشگاه هاروارد انجام گرفته است. هزینه مالی این پروژه ۷۵۰ هزار دلار بوده که به ترتیب توسط گروه های زیر تامین شده است:

بنیاد فورد ۵۰ هزار دلار

شرکت های خصوصی و ایرانیان مقیم ایران و اروپا ۴۰۰ هزار دلار

سازمان موقوفه ملی برای علوم انسانی ۳۰۰ هزار دلار

در این مجموعه با ۱۳۴ نفر صاحبه شده است.

تاریخ شفاهی چپ ایران

دومین پروژه تاریخ شفاهی ایران نیز به کوشش حمید احمدی و در برلین آلمان تهیه شده است. مجموعه ای سترگ و ارزشمند بالغ بر ۱۱۰۰ ساعت مصاحبه که تعداد افراد شرکت کننده ۱۱۵ نفر بوده است.

منابع کتاب کودتا

آبراهامیان در تحقیقات خود از منابع مختلفی سود برده است که میتوان به تاریخ شفاهی ایران،اسناد منتشر شده در وزارت امور خارجه انگلستان و آمریکا مربوط به سالهای کودتا و همچنین آرشیو روزنامه های داخلی و خارجی بین سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ اشاره کرد. اگر چه نویسنده توضیح میدهد پیدا کردن اسنادی در خصوص کودتای ۲۸ مرداد و نحوه وقوع آن بسیار مشکل است و سازمان سیا و MI6  به شدت در مقابل انتشار آن مقاومت میکنند. به خاطر همین بوده که شرح کودتا و روز واقعه به مراتب حجم کمتری از کتاب را اشغال میکند.

مصدق و همراهانش

کمتر زمانی پیش می آید که یک شخص از هر لحاظ موجه به نظر برسد و مورد قبول تقریبا همه ی مردم قرار بگیرد. مصدق چنان نفوذی در میان مردم داشت که سرویسهای جاسوسی انگلستان او را با گاندی مقایسه میکردند و محمد رضا پهلوی آشکارا در مقابل چنین شخصی احساس ضعف میکرد.

پدر مصدق وزیر دفتر ناصرالدین شاه قاجار و مادرش از خاندان سلطنتی قاجار بود. از نگاه عوام او یک اصیل زاده به شمار میرفت و در میان دربار نیز از احترام بسیاری برخوردار بود. مصدق دکترای حقوق خود را از سوییس گرفته بود و بعد از بازگشت به ایران چند کتاب درباره ی حقوق بین الملل نوشت و هر جا که توانست ازسیاست های رضا شاه ودیکتاتوری او انتقاد کرد. به همین سبب قشر تحصیلکرده و روشنفکر نیز او را دوست داشتند.

مصدق مشهور به پاک دستی بود و تا آخر عمر خود نیز ساده زیستی خود را حفظ کرد. اگر چه دشمنان او بارها خواستند او را بخرند ولی از انجام این کار ناتوان بودند مصدق خریدنی نبود و آنچنان با شرافت زندگی میکرد که حتی درمیان اسلامگرا ها و عوام نیز با وجودیکه مذهبی نبود از احترام خاصی برخوردار بود. مبارزه او با رضا شاه و زندانی شدنش اعتبار او را نزدگروه های چپ و مخالفان رادیکال حکومت هم بالا برده بود به طوریکه حزب توده بارها درکنارمصدق قرار گرفت و خلیل ملکی گفته بود که من تا دروازه های جهنم نیز با شما خواهم آمد.

چهره تکیده و سالخورده مصدق چنان کاریزمایی از او ساخته بود که حتی پس از کودتای ۲۸ مرداد نفوذ و مقبولیت خود را میان مردم حفظ کرده و از او یک نیمه خدای محبوب ساخته بود.

اطرافیان مصدق را عموما تکنوکرات ها و تحصیلکرده های جوان تشکیل می دادند که اغلب آنها در فرانسه تحصیل کرده بودند. دکتر فاطمی،دکتر سنجابی،زیرک زاده و …. که  این افراد جبهه ملی را تشکیل دادند و البته بعضی از افراد همراه مصدق شامل بقایی از حزب زحمتکشان، کاشانی که پیش تر از همراهان مصدق بود و.. با تطمیع انگلستان و ساپورت مالی MI6 به مخالفان مصدق پیوستند.

اعتصاب های شرکت نفت و حزب توده

موضوعی که کمتر به آن اشاره شده نقش اعتصابات کارگران شرکت نفت در تسریع ملی شدن نفت است. اعتصاب کارگران با سازمان دهی حزب توده صورت گرفت و موجب تضعیف شرکت انگلیسی و سراسیمه شدن حکومت پهلوی شد. در سال ۱۳۲۵ و در ماه اریبهشت بزرگترین اعتصاب کارگری ایران به رهبری حزب توده صورت گرفت و در همان سال و در تیر ماه دوباره اعتصابات از آغاجاری شروع شد و موجب کشته شدن ۴۶ نفر و زخمی شدن ۱۷۰ نفر شد. مصدق از این فرصت برای یکدست کردن مجلس نمایندگان فشار بر شاه و شرکت های انگلیسی به خوبی استفاده کرد. تاثیر این اعتصابات در ملی شدن نفت و همچنین نفوذ حزب توده در میان کارگران توسط آبراهامیان به خوبی شرح داده شده است.

حزب توده در آن سالها میتوانست با یک فراخوان عمومی و پخش اعلامیه هزاران نفر را به خیابانهای تهران بکشاند و یا اعتصابات بزرگ کارگری را سازماندهی کند. همچنین میان کادر نظامی ارتش ۵۰۰ نفر افسر داشت و حتی به گفته نویسنده پتانسیل انجام یک کودتای نظامی را هم داشت که البته بعدها کیانوری این موضوع را رد کرده و گفته بود وجود ۵۰۰ نفر در مقابل ۵۰ هزار نفر افسر و کادر نظامی ناچیز بوده و ما نمی توانستیم برای جلوگیری از کودتا اقدامی کنیم یا از مصدق آنچنان که شایسته بود دفاع کنیم.

مذاکره با انگلستان و شرکت های نفتی

مصدق بعد از نخست وزیری شروع به مذاکره در خصوص مالکیت نفت کرد و دعوای هر دو جناح بر سر مسئله کنترل بود. مصدق سیاست های موازنه منفی را اجرا میکرد این سیاست ها که بر پایه امتیاز ندادن به هیچ کس بود باعث شد زمانی که حکومت شوروی در خواست امتیاز نفت شمال را کرد مصدق مخالفت کند و او همین رویه را در مقابل انگلستان نیز تکرار کرد. بر خلاف او قوام السلطنه در دوره نخست وزیری خود دنباله رو سیاست موازنه مثبت بود و مشغول راضی نگه داشتن همه ی طرف های دعوا میشد و تقریبا هر کس هر امتیازی را که میخواست به او میداد.

دعوای ایران و شرکت نفت انگلستان به دادگاه لاهه کشیده شد.مصدق طی یک نطق به یاد ماندنی که به زبان فرانسه ایراد شد روی دو موضوع مهم تاکید کرد اولی اینکه دعوای مذکور میان یک شرکت و یک کشور است نه بین دو کشور و طبق قانون بین الملل نیازی نیست که در دادگاه لاهه این موضوع مطرح شود. دوم اینکه قرارداد نفتی ایران در سال ۱۳۱۲ و دوره رضا خان بسته شده است و در آن زمان ایران زیر سلطه یک دیکتاتوری نامشروع بوده و وضعیت حال حاضر فرق دارد.

پس از کشمکش های فراوان که شرح آن در کتاب آمده است سرانجام دادگاه لاهه حق را به ایران داد و دفاعیات مصدق را پذیرفت. بازگشت مصدق به ایران منجر به یک استقبال تاریخی و بی نظیر شد که مردم نه با اتوبوس و فشار و تطمیع بلکه با پای خود به فرودگاه تهران و به استقبال او آمدند استقبالی کم نظیر که در کشور مصر هم از مصدق صورت گرفت. مصدق در خاورمیانه و شمال آفریقا محبوب بود و یک چهره جهانی از او ساخته شد.

فشار بر مصدق

اما انگلستان ساکت ننشست. تحریم های نفتی ایران آغاز شد و به روایت آبراهامیان در طول یک سال فقط به اندازه تولید یک روز نفت فروخته شد. به کشتی های حامل نفت ایران حمله میشد و مجازات سنگینی در انتظار کسانی بود که نفت ایران را بخرند مصدق دست به اقدامات اصلاحی زد و ریال چاپ کرد که همین کار باعث شد قیمت دلار از سی ریال به نود ریال برسد.

همزمان فشارهای داخلی فزونی یافت که در راس آن می توان به دشمنی کاشانی و بقایی و افراد جدا شده از جبهه ملی اشاره کرد. کاشانی میگفت مصدق کافر و سکولار است و مدارس مختلط را راه اندازی کرده است و از این مهم تر خواستار حق رای برای زنان شده است. حسین مکی(از جداشدگان جبهه ملی) میگفت مصدق کمونیست است و میخواهد همه چیز را ملی کند.

در این سالها بیش از ۴۰ میلیون دلار از جانب انگلستان وسازمان سیا هزینه شد و تقریبا اکثر رجال ایران را برای مخالفت با مصدق خریدند. خلیل ملکی از حزب نیروی سوم و حزبی که خود بنیان گذاشته بود جدا شد. او پیش تر از حزب توده نیز جدا شده بود. بعد از جدا شدن ملکی از نیروی سوم، بقایی فهمید که ملکی یک مارکسیست بوده و ملکی تازه فهمید که بقایی یک خیانت کار است.

آن سالها حامی خیابانی مصدق حزب توده و جبهه ملی بودند که با تظاهرات مختلف به خیابان آمدند و علیه شاه و مخالفان مصدق شعار دادند زمانی که سازمان سیا و MI6 نزد محمدرضا پهلوی آمدند یک موضوع را برای او روشن کردند آنها به روشنی گفتند که ما قصد براندازی حکومت مصدق را داریم حال یا با ما همکاری کنید و یا ما هیچ تعهدی نسبت به دفاع از حکومت پهلوی نمیدهیم و شما را تنها خواهیم گذاشت. شاه که در مقابل مصدق احساس ضعف میکرد و اعتماد مردم به او کاهش پیدا کرده بود این درخواست را پذیرفت. شاه به بغداد رفت تا آبها از آسیاب بیفتد.

در ۲۵ مرداد سال ۱۳۳۲ کودتای نافرجامی اتفاق افتاد و یکی از افسران توپخانه که از اعضای توده بود موضوع را از طریق همسر کیانوری که با همسر مصدق فامیل بود به گوش او رساند. کودتای نافرجام منجر به دستگیری چند سرهنگ و فرمانده ارتش شد و سرلشکر زاهدی به سفارت آمریکا پناه برد و در آنجا مخفی شد.

اشتباه مصدق

مردم پس از کودتای نافرجام به خیابان آمدند و تظاهرات گسترده ای را ترتیب دادند. در این حال هندرسون فرستاده آمریکا با مصدق صحبت کرد و به او گفت صلاح کار در این است که مردم را به خانه بفرستید تا مملکت دچار آشوب و خونریزی نشود. مصدق از ترس به آشوب کشیدن کشور تظاهرات را لغو کرده و مردم را از خیابان راندند. این یک اشتباه مهلک توسط مصدق بود. با خاموشی خیابان و اجیر کردن افرادی چون شعبان بی مخ و طیب حاج رضایی و اراذل دیگر توسط کودتاچیان شهر به آشوب کشیده شد و کاشانی و فداییان اسلام نیز به آنها پیوستند و علیه مصدق شعار دادند. حکومت به بهانه سرکوب اعتراضات خیابانها را پر از افراد نظامی کرد و مقدمات کودتا فراهم شد. طیب حاج رضایی بعدا و در سال ۱۳۴۲ و به بهانه دفاع از نهضت خمینی اعدام شد.

بعد از کودتا

پس از کودتای ۲۸ مرداد شاه با کنسرسیوم متشکل از چند شرکت آمریکایی و اروپایی وارد مذاکره شد و به سهم ۵۰ درصدی از نفت شبیه کشورهای وقت مثل ونزوئلا و مصرو .. رضایت داد. اگر چه او تلاش میکرد موضوع را طور دیگر جلوه دهد ولی همگان می دانستند که تنها اسم شرکتها عوض شده و نهضت ملی شدن نفت شکست خورده است.

پس از سال ۱۳۳۲ سرکوب شدید حزب توده آغاز شد و همه کادرها و فرماندهان ارتش یا اعدام شدند و یا به زندان رفتند. کسانی که سن آنها بالا رفته بود را بازنشسته کردند و تشکیلات مخفی آنها را از بین بردند. خسرو روزبه از اشخاص برجسته سازمان نظامی توده که شرح تعقیب و گریزهای طولانی او با ماموران شاه و سرانجام اعدامش به او شهرتی جهانی داد آخرین نفری بود که تیرباران شد.

در سال ۱۳۳۶ ساواک تشکیل شد و ماموریت آغازین او نیز از بین بردن بقایای حزب توده و جبهه ملی بود. سال ۱۳۴۲ نهضت اسلامی از خلا حزب توده و جبهه ملی نهایت استفاده را برد و ومبنای شعارهایش را لغو کاپیتالاسیون،دشمنی با آمریکا، و حمایت از فقرا و توده ی مردم بنا نهاد.

این کتاب مورد توجه مورخین مشهور دنیا قرار گرفته و افرادی چون نوام چامسکی آن را ستوده اند. خواندن این کتاب را به همه علاقه مندان تاریخ معاصر ایران توصیه میکنم