خواستن انجام دادن است

گاهی اوقات آدم توی مشکلات و مخمصه هایی می افته که راه فراری نداره توی این لحظات همیشه باید سوالات دقیقی از خودمون بپرسیم. باید از خودمون بپرسیم چه کار میتوانم بکنم ؟

بگذاربا یک مثال واضح بگویم من وقتی درون رینگ بوکس هستم و حریفم 5 کیلو از من سنگین تر است و با احتمال زیاد شکست میخورم چه کار باید بکنم؟ اول اینکه بزارید رک بگویم خواستن توانستن نیست حداقل در اون شرایط دشوار نمیشه معجزه کرد و ما هم با هالیوود سروکار نداریم.د رخوشبینانه ترین حالت باید شانس بیاری که دماغت یا دنده ت نشکنه.  خوب چه کار باید کرد؟

گارد خودت را محکم ببندی و مشتهای حریف را بلوکه کنی و از صورت و شکمت دفاع کنی٫ وقتی حریف ازت جدا شد سعی کنی بهش بچسپی تا حداقل مشتهای کوتاه ازش بخوری و منتظر بشینی تا یا خسته بشه و یا در حین ضربه زدن گاردش باز بشه واگه شانس بیاری ضرباتت رو وارد کنی و تا جون داری باید با رقص پا و Side Step ازش فرار کنی!

تا چه وقت این کارو بکنم؟

تا وقتی که مسابقه تموم بشه همین کارو باید بکنی و گرنه کلکت کنده ست صادقانه بگم توی این مسابقه و با این حریف تو هیچی نیستی و تنها کاری که میتوانی بکنی همین مورد بالاست.پس دهنت رو ببند و کارت رو بکن!

گاهی تنها کاری که میتوانیم بکنیم یا دفاع کردن یا تلاش کردن است. ما نمیتوانیم نتیجه را پیش بینی کنیم و حق نداریم تسلیم شویم تنها باید کاری را که میتوانیم انجام دهیم٫ انجام دهیم. همین

اگر اوضاع فروش خراب است چه کار میتوانم بکنم؟ من نمیتوانم اوضاع اقتصادی را درست کنم و نمی توانم قیمت طلا و دلار را پایین بیاورم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که با روحیه سرکار بروم و هر روز با 30 نفر تماس بگیرم و با 2 نفر حضوری ملاقات کنم.

این مسایل ساده است ولی مقصودم این است که فقط زمانی میتوان نا امید بود که دست ما از دنیا کوتاه باشد در غیر اینصورت در هر شرایطی که باشیم باز هم میتوانیم کاری بکنیم و باز هم میتوانیم تلاش کنیم.تلاشمان به نتیجه می رسد؟ معلوم نیست شاید برسد شاید هم نه ولی من نشنیده ام کسی با تلاش کردن یا کار کردن مرده باشد.

اصل دیگری هم وجود دارد اینکه نباید پیش بینی کنیم فقط باید کارمون رو انجام بدیم یعنی تمام توانمان را بزاریم و همین مهمترین وظیفه ی یک انسان است. پس اول از همه حق نداریم پیش بینی کنیم چون صلاحیت این کار را نداریم (نه فالگیر هستیم و نه data scientist) دوم اینکه روی کاری که میتوانیم بکنیم تمرکز کنیم و درمورد کاری که نمیتوانیم بکنیم فلسفه بافی و ناله و شکایت را بزاریم کنار. سوم اینکه خواستن توانستن نیست خواستن یعنی انجام دادن. ممکنه باز هم نتونید ولی حداقلش اینه که تلاشتو کردی و چهارم اینکه در قعر چاه هم که باشی بالاخره کاری برای انجام دادن و فرصتی برای تلاش کردن وجود دارد مهم اینه که از اختیار حداقلی خودت برای اون تلاش استفاده کنی و کوتاه بگویم :

خودت را مصرف کنی! انسان باید قبل از مردن خودش را مصرف کرده باشد و توانی برایش نمانده باشد همین.

 

روانشناسی پول نوشته آدریان فرنهام

روانشناسی پول و نحوه تفکر انسانها در مورد پول

چرا پول بیش از مسائل جنسی یا مرگ به صورت تابو باقی مانده است؟

این کتاب و کتابهای مشابه تقریبا میتواند ترکیبی از اقتصاد رفتاری مطالعات جامعه شناسی و اقتصاد را در برگیرد و از لابه لای آن میتوانیم موراد جالبی را بفهمیم تازگی شروع به خواندن این کتاب کرده ام و حدود 200 صفحه از آن را خوانده ام.

کتاب با همین نامو توسط خانم شهلا یاسائی ترجمه شده و توسط انتشارات جوانه رشد منتشر شده است.بهتره با هم نگاهی به پاراگرافهایی از کتاب بکنیم و من کمتر صحبت بکنم.

پرایس(1993) از تعمق در مصاحبه هایی که با زنان و مردان آمریکایی انجام داده است چنین نتیجه میگیرد که مردان در خصوص پول از اعتماد استقلال عمل  خطر پذیری و قمار بیشتری برخوردارند در حالی که زنان بیشتر احساس محرومیت و حسادت می کنند. به نظر می رسد که هویت فردی عزت نفس واحساس قدرت در مردان ارتباط تنگاتنگی با پول دارد در حالیکه پول برای زنان فقط وسیله ای برای دستیابی به چیزهای مختلف و تجربه ی لذت حاصل از آن در زمان حال است. ص 52

 

پول صحبت میکند زیرا پول یک استعاره یک انتقال دهنده و همانند پل است مانند گفتار و زبان. پول مخزنی از تجربه ها مهارت ها و کارهای مشترک است. همچنین پول مانند نویسندگی نوعی فناوری تخصصی است و مانند نویسندگی جنبه های دیداری(تجسم) نطق و فرمان را تقویت میکند و مانند ساعت که زمان را از مکان جدا میکند پول کار را از سایر عملکردهای اجتماعی جدا می سازدد. پول باعث توسعه عظیم سازمانهای سیاسی و کنترل بر آنها می شود. همان طور که نویسندگی این عملکرد را دارد . این عملی است با ابعاد زمانی و مکانی در اقشار متفکر جامعه “وقت پول است و پول ذخیره وقت و تلاش مردم است” مک لوهان 1964 – ص 53

 

در کل بررسی موضوع عقلانیت مشکل است. انجام دادن کار بدون مزد کمک به خیریه و شرکت در بخت آزمایی ملی ممکن است همه غیر عقلانی به نظر برسند که اغلب نشانگر ضعف رفتارهای عقلانی است. آشکار است کار کردن سودمندی های اجتماعی بسیاری دارد در حالی که قمار هیجان آور است. آنچه اقتصاددانان از عقلانیت مدنظر دارند داشتن رفتاری است که درآمد را به حداکثر برساند. ص 60

 

به فکر دزدی بیمار گونه یا زنانی می افتم که دارایی های مردان را بر باد میدهند کسانی که همیشه در تلاش برای به دست آوردن پول هستند و پول برای آنان نمادی از مجموعه ی کامل اشیای درون فکنی شده ای است که از آنان دریغ شده است و یا افسرده هایی که به دلیل ترس از مردن بر اثر گرسنگی به پول مانند غذا نگاه می کنند. کسانی هم هستند که پول برای آنان به معنی توانایی جنسی است و در برابر هر زیان مالی احساس اختگی پیدا میکنند. یا افرادی که به هنگام خطر برای پیشگیری از احساس خود اختگی پول را قربانی میسازند. همچنین افرادی که بر اسا احساس آنی خود درباره بخشیدن گرفتن یا نگهداری پول آن را خرج یا پس انداز می کنند یا کاملا تکانشی و بدون توجه به اهمیت واقعی پول بین خرج کردن و پس انداز در نوسان هستند و اغلب با آسیب رساندن به خویش و بدون توجه به بی ارزشی اشیا بهای بی فکری خود را می پردازند. صاحب 40 تکه ظرف نقره و در حین حال روبرویی با غرامتی دو چندان در زندگی خویش. .وایزمن 1974

(با جمله ی آخراین پاراگراف یاد داستان گردنبند نوشته دوماپاسان افتادم حتما بخونید)

چند خط در باره ی کردستان

Image result for ‫کردستان‬‎

چند خط درباره کردستان

پ ن :‌ امشب  بیش از 1500 کلمه در این بلاگ  نوشتم  و توسط یک عده بیکار هک شد به همین راحتی ! نوشته ام حذف شد و از آن بکاپ یا کپی نداشتم اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد تصمیم گرفتم دوباره آن را بنویسم  هم اراده ی خودم محک میخورد و هم میخواستم چیز بهتری بنویسم .

زبان

نمی دانم زبان مادری شما فارسی است یا نه ولی برای کسانی که زبان مادریشان کوردی یا ترکی است خاطرات اوایل ابتدایی کمی ناخوش است تصور کنید بچه های کوچکی که تا قبل از مدرسه در خانه با پدر و مادر خود به زبان مادری صحبت میکنند و بعد در حین ورود به مدرسه به آنها کودن گفته میشود و به پته پته می افتند چون فارسی بلد نیستند و به زور و اصرار فارسی یاد میگیرند. شاید به خاطر همین جبر است که معمولا این افراد بعدا زبانهای سوم و چهارم را به راحتی یاد میگیرند.

هر چند که آموزش به زبان مادری طبق اصل 15 قانون اساسی ایران آزاد است ولی سالها جلوی آن گرفته شد و مثل خیلی از ماده های قانون اساسی اجرا نشد. در حال حاضر زبان کوردی در دانشگاه کردستان تدریس میشود و آموزشگاه های مختلفی مشغول تدریس زبان کردی هستند ولی چند سال پیش از این خبرها نبود و عملا مانع آموزش زبان کردی و یا برگزاری کلاس میشدند.

در دوران راهنمایی بودم که میخواستم زبان کردی را یاد بگیرم و البته کتابهای کردی هم یا کمیاب بود یا ممنوعه بود و یا چاپ عراق بودند یادم است که این کتابها را معمولا از عموم و یا دوستهای عمویم میگرفتم و از آنها کوردی نوشتن یاد گرفتم. بعدها هفته نامه سیروان آمد و میتوانستم این روزنامه را بخرم و بخوانم در دوره ی دبیرستان می توانستم نثر بنویسم و در کنار زبان فارسی به زبان کوردی هم شعر مینوشتم که به نظرم نوشتن شعر به یک زبان نشان از تسلط بر آن زبان است. لازم به ذکر است زبانی که ما د رسنندج استفاده میکنیم با رسم و الخط رسمی کوردی یعنی سورانی متفاوت است و برای یادگیری باید دوره و کلاسهایی را پشت سر گذراند.

نمی دانید بعدها که به کردستان عراق رفتم و روی تابلوی مغازه ها و بانک ها و رستوران ها و یا متنهای نوشته شده در قراردادهای تجاری و یا روزنامه و کتاب و همه چی وقتی به زبان کوردی بود چه لذتی داشت و چقدر خوشحال بودم. کسی که زبان مادریش  فارسی است و فارسی را در مدرسه می آموزد و در یک محیط یکسان است نمی تواند لذتی که من وصف کردم بفهمد یا حس کند.

متاسفانه من بر خلاف دوستانم در رشد و توسعه و یا ترویج این زبان کوشا نبودم و به جز چند نوشته و ترجمه و یا تبدیل سیستم کنترل هوشمند مرغداری به زبان کوردی در حلبچه و کارهای نه چندان مهم دیگر کار دیگری نکرده ام ولی دوستانی دارم که در ترجمه ی مقالات تخصصی به زبان کوردی٫ ترجمه ی TED  – نوشتن در ویکی پدیا و درست کردن برنامه های آندروید و IOS به زبان کوردی و  آموزش زبان کوردی بسیار فعال و توانا هستند و برایشان تلاش بیشتر و سلامتی آرزومندم.

خوشبختانه در این سالها حکومت کردستان عراق به این موضوع بها داده است و در ایران نیز وظیفه ی ارشاد و آموزش و پرورش را افراد عاشق ادبیات کوردی و NGO ها و سایر فعالین فرهنگی به دوش گرفته اند و حقوقش را به کارمندها می دهند! صد البته که در این زمینه مردم و فعالین ادب و هنر کوردی بسیار کارآمدتر از ساختمان ها ومحتویات درون آن (کارمندان)هستند.

معیشت

لازم به یادآوری نیست و همه ی شما می دانید که کردستان از استانهای محروم کشور است. گویا در سیستم و حکومت عشیره ای ایران از سالها قبل روال بدین صورت بوده است که هرشهر و ملیتی از مرکز ایران و مرکز تصمیم گیری به دور بوده ناخودآگاه هم از تصمیم گیری های سیاسی کنار گذاشته شده و هم به لحاظ اقتصادی توسعه پیدا نکرده. یادمه در دوران دانشگاه وقتی به نمره ی درج شده در برگه ام اعتراض کردم استادمان گفت آقای انصاری من شما را ندیده ام و قیافه تان خاطرم نیست تا جایی که میدانم غیبت زیاد داشته ای و حتی اگر نمره ی داخل برگه هم خوب باشد باز به شما نمره نمیدهم! حال اگر در ردیف اول مینشستم و لودگی میکردم استادمان قیافه ام را در خاطرش نگه میداشت و نمره ی خوبی هم بهم می داد. مجلس فعلی ایران را هم اگر نگاه کنید کسانی که صدای کلفت تری دارند و یا افرادی که خوب بلدند معرکه بگیرندحرف اول را میزنند و صدایشان در چاله میدان مجلس به بالاها میرسد.

علاقه ای به نبش قبر و توضیح مشکلات گدشته ای که در این منطقه افتاده است ندارم ولی به نظرم تنها عاملی که میتواند وضعیت کردستان را بهبود بخشد توسعه اقتصادی است. و اگر حکومتی به این درک  برسد حتما برای این موضوع فکری خواهد کرد . به انتخابات برگزار شده اگر نگاهی بیاندازم در شهر سنندج آمار مشارکت مردم به 30 درصد ولو کمتر میرسد و نارضایتی مردم از وضعیت هر روز شکاف عمیق تری پیدا میکتد که چاره آن نیز توسعه ی اقتصادی است. به قول دکتر رنانی بخش زیادی از  درآمد خودمان صرف کنترل خودمان میشود! میلیتاریزه کردن یک بخش از کشور به دلیل مسایل امنیتی و صرف هرینه های بی شمار به این منظور میتواند صرف چیز دیگری شود توسعه اقتصادی کردستان هم میتواند آرامش و امنیت را در استان ایجاد و هم با ظرفیتی که موجود است حتی میشود به چرخ های زنگ زده ی اقتصاد ایران هم کمک کرد.

فدرالیسم اقتصادی همان کلمه ای که گاه از زبان کاندیداهای ریاست جمهوری بیرون می آید و گاه از زبان امیرخانی نویسنده شاید بتواند سایر نقاط ایران را نیز چون تهران و اصفهان و مشهد رونق ببخشد. سیل میلیونی مهاجرت مردم به تهران در این سالها غیر قابل تحمل شده است و ناچارا حکومت باید به فکر توسعه ی سایر نقاط ایران هم باشد و با طرحهای زوج و فرد و دوچرخه سواری نمیتوان اثرات مثبت بلند مدتی را تجربه کرد.

با نگاه به کتاب پورتر که در مورد مزیت رقابتی ملل است با خودم فکر کردم مزیت مردم کردستان چیست؟ و چگونه میتوانند وضعیت اقتصادی و معیشتیشان را تکانی بدهند؟ میشود گفت ما در 3 زمینه مزیت نسبی داریم : 1. معدن 2.کشاورزی و باغداری 3. توریسم و گردشگری .

در بخش کشاورزی استان کردستان دارای ظرفیت خیلی خوبی در کشت توت فرنگی است و توت فرنگی سنندج در کل کشور مشهور است و همینطور میتوانم به گردو و انار و گندم هم اشاره کنم ولی باغداری در کردستان چند مشکل اساسی دارد اول اینکه آبیاری باغها هنوز به شیوه سنتی است و خیلی از باغها قطره ای نشده است هرچند جهاد کشاورزی کمک های خیلی خوبی به کشاورزان میکنه در این زمینه ولی هنوز راه زیادی در پیش است. مشکل دیگر باغداری کوچک شدن باغ ها بعد از چند نسل است یعنی چون عموما به صورت سنتی و نسل به نسل زمین به ارث میرسد در حال حاضر زمین ها خیلی کوچک است و صاحب زمین برای رفع خستگی و تفریح به باغ نگاه میکند نه به لحاظ اقتصادی.

در اوایل انقلاب شرکتهایی تعاونی به عنوان کشت و صنعت مشغول فعالیت بودند و با کشاورزان یک روستا قرارداد میبستند و یک شرکت ثبت میکنند٫ کشاورزان هم سهامدار شرکت میشدند و بعد کل زمینها با یک برنامه ریزی منسجم در یک طرح یا زمینه مشغول فعالیت بود شرکت هم که از متخصصان تشکیل هم کارها و فروش و نگهداری محصولات را مدیریت می کرد و هم سود عایدش میشد شاید چاره ی کار زمینهای کوچک هم همین باشد.

مشکل دیگر هم ضعف بسته بندی و بازاریابی و فروش محصولات است و ما میبینیم محصولات با 10 درصد قیمت خودش فروخته میشود چون کشاورز نه میتواند آن را خود بفروشد و نه نگه دارد و معمولا این بارها با 3 یا 4 واسطه دست مشتری واقعی میرسد که باعث میشود به عنوان مثال لیموی ترش با 1000 تومان از کشاورز خریده شود و قیمتش د ر بازار 7000 تومان باشد. به تازگی شنیدم که یک سرمایه گذار از کردستان عراق میخواهد کارخانجات بسته بندی و همینطور سردخانه و گلخانه افتتاح کند و در این بخش سرمایه گذاری بدون شک با توجه به مرزی بودن استان و امکان  صادرات میوه به ترکیه و عراق هم کیفیت محصولات بالاتر خواهد رفت و هم کشاورزان و سرمایه گذار سود خواهند کرد.

در بخش معدن هم با واردات بی رویه سنگهای چینی زیانهای زیادی به این بخش وارد آمده است و طرفیتهای این بخش هم بسیار بالاست که البته در فروش و بازاریابی سنگهای معدنی  معدن های استان ضعیف هستند همچنین سرمایه کافی برای خرید تجهیزات ندارند.

در بخش گردشگری متاسفانه با وجود پتانسیل فراوان دولت کار مفید و موثری در این زمینه نکرده است اگر خوانندگان این پست بگویند چرا باز تقصیر را گردن دولت میگذارید باید بگویم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در سال پیش تقریبا از همه ی ادارجات بودجه بیشتری دریافت کرد که ابتدا جای خوشحالی بود ولی فکر نمیکنم آبی از آنها گرم شود. سال گذشته از طرف شرکت خودمان یک طرح نرم افزاری برای جذب توریست و معرفی بهتر استان کردستان به این سازمان دادیم و دریغ از 10 ثانیه بررسی توسط مدیران این سازمان عریض و طویل.

به شخصه حاضر بودم که طرح را به شرکتی غیر بومی بدهند ولی به شرط اینکه ماست مالی نشود و خوب اجرا شود و حتی حاضر بودم خودم رایگان به این شرکت کمک کنم ولی برای چند میلیون هزینه حاضر نشدند به بودجه ی میلیاردیشان دست بزنند. اگر فرضا از من بخواهند عملکرد این اداره را در جذب توریست و گردشگر کردستان بسنجم به شخصه گزارشها و حرفهای مدیران آن را گوش نخواهم کرد و با بولدزر کل ساختمان را تخریب کنم و به کارمندان هم میگویم بروید یک شغل مفید پیدا کنید بعد از 1 سال بررسی میکنم ببینم چقدر گردشگر از استان کم شده است و آیا اصولا این سازمان تاثیری بر تعداد گردشگر و ارزآوری دارد یا نه! امیدوارم این سازمان عریض و طویل به بخش خصوصی واگذار شود چرا که دولت و چه به این کارها!

یادمه حدود 5 سال پیش من و سایر همکاران سازمان نظام صنفی رایانه ای به استانداری کردستان رفتیم و یکی از همکاران به معاون استاندار گفت ما مشکلات مالی داریم و دولت باید از ما خرید کند و در کسب و کارمان مشکل داریم و ….! از این حرفها . معاون هم گفت دولت که اگر تجارت و بیزنس میدانست که وضعش این نبود ما اگر طبیب بودیم که خودمون رو مداوا میکردیم.

همونطور که گفتم توسعه اقتصادی توسعه فرهنگی و سیاسی و مدنیت را هم به دنبال خواهد آورد و ما را از شر فساد دولتی و اقتصاد تک محصولی نجات خواهد داد. حرفهایم تمام نشده وخیلی حرف در مورد کردستان دارم  بعدا بیشتر در مورد کردستان می نویسم والبته بیشتر تلاش میکنم چون بزرگترین آرزویم همین است.

بررسی یک سوال در مورد نویسنده

آیا نویسندگان لزوما همیشه بهترین افکارشان را با ما در میان می گذارند؟

این سوالی است که یاور مشیرفر عزیز در سایتش مطرح کرده و در مورد آن نوشته است. من هم خواستم به این سوال کمی فکر کنم.

به نظرم شرایط اجتماعی و سیاسی در زمان زندگی نویسنده میتواند روی سبک نوشتن نویسنده تاثیر بسزایی داشته باشد. یاور گورکی را مثال زد من هم میخوام در مورد شوروی وقت کمی توضیح بدم. اتفاقی که در شوروی افتاد این بود که در انجمن نویسندگان آنجا فاده یف و شولوخف و گورکی مرکزیت داشتند و فاده یف هم چه در حزب و چه در انجمن فعالیتهای زیادی داشت دیگر سانسوری در شوروی باعث شد که کسانی مثل بولگاکف نویسنده ی کتاب دل سگ از اونجا فراری بشه مثل خیلی از نویسنده های دیگر و حتی مثل تروتسکی که خودش یکی از بنیانگذاران انقلاب بود به کشور دیگری برود.

ولی تصور کنید اگر بولگاکف در شوروی بود چه میشد؟ یا نمی نوشت یا مثل فاده یف در گارد جوان فقط مدح انقلاب را میکرد و یا مینوشت و دستگیر میشد. در همه ی کشورهای توتالیتر اینگونه بوده است که نویسنده از ترس حکومت یا فراری شده یا به زندان رفته و یا خاموش شده! این برخورد تحجر آمیز با نویسنده ها باعث شده که راست افراطی تمام بدیها و زشتیهای حکومت را سانسور کند و بنویسد و چپ افراطی حتی یک لکه ی سفید را در حکومت نمی بیند و نمی نویسد در واقع ورود سایست و حذف آزادی های بیان و آزادی قلم  آدم ها و قلم ها  را سیاه و سفید میکند.

اینگونه است که یک بلاگ نویس معمولی هم اگر بخواهد در مورد پلاسکو و کولبرها و تحریم و … بنویسد یا باید صحبتهایش را با نیش و کنابه بزند و کامنتش را ببندد و تحلیلهایش به شعر و کنایه نزدیک شود تا حرف روشن . یا باید هیچی ننویسید و یا باید بی  پروا بنویسد و فردا هم برای کلمه به کلمه اش بازخواست شود.

پس فشارهای سیاسی اغلب اوقات یا نویسندگان را فراری داده  یا تغییر شکل داده و یا به زندان انداخته فقط یک آمار از نویسنده های در بند در کل تاریخ بگیرید ببینید با اسم چه مشاهیر و مفاخر ادبی روبرو میشوید که به زندان انداخته شده اند. از روسو بگیرید که به خاطر آتش زدن کتابهایش و حمله مردم خودجوش مجبور شد به امپراطوری پروس برود تا یاشار کمال و عزیز نسین تا نویسنده های کشور خودمان و . ….

اینها در مورد فشار بیرونی بود ولی تصمیمات شخصی نویسنده هم بسیار مهم است نمی دانم منظور از بهترین افکار چیست؟ بهترین افکار مارکی دوساد از نگاه خودش آزادی جنسی و افکار سادیسمی بود که به انتشار گذاشت ولی  از نظر ما بهترین نیست. پس اینگونه بهتر است که بگوییم آیا نویسنده همه ی افکارش را درمیان میگذارد؟ به نظرم زندگی کردن با نوشتن فرق میکند والزاما نویسنده ها کتابهایشان را زندگی نکرده اند در مورد نویسنده های مورد اشاره یاور باید بگویم: داستایفسکی خیلی شبیه قهرمانهای مالیخولیایی داستانهای خودش بود رجوع کنید به روانکاوی فروید در مورد داستایفسکی و برادران کارمازوف.

نویسنده ها با هم فرق دارند گورکی و جلال و حتی صادق چوبک و ساعدی  را میشود کنار هم گذاشت که بدون لفاظی حقیقت عریان را آشکار میکردند. تولستوی قصدش فقط بیان حقیقت نبود میخواست در ورای حقیقت فلسفه ی زندگی را نیز انتقال دهد که همان آنارشیسم دینی است او یک قدم عمیق تر و از دیدگاه خودش موضوعات را موشکافی میکرد و گاهی اوقات داستان را روایت نمیکرد بلکه آن را میساخت و به داستان چهارچوب میداد و فقط راوی نبود همان کاری که کامو هم انجام می دهد پس دنیای نویسندگان با هم متفاوت است و بسیار پیچیده .

قبل از اینکه بپرسیم نویسنده چه چیزی مینویسد باید پرسید نویسنده برای چه کسی می نویسد و در خدمت چه کسی است ؟ برای مشهور شدن – برای راضی کردن حکومت – برای عصیان – برای نشر افکار خود – برای دفاع از یک ایدولوژی و عقید و باور ؟ اگر جواب این سوال مشخص شد جواب سوال یاور هم روشن میشود.

نویسنده اگر نمیخواهد دچار سانسور و سوگیری و حذف و اضافات شود و کتابش آیینه ی خودش باشد باید چون کامو یا سارتر ابتدا همه چیز را نفی کند و بعد از خودش شروع کند و بنویسد قلم به مزد هیچ تفکر و مذهب و حکومتی نباشد اینجاست که وقتی نوشته های کامو را میخوانی میبینی هم سیاه را نشان داده و هم سفید را هم چپ را کوبیده و هم راست را و ابایی از گفتن چیزی نداشته یعنی کلمات و نوشته ها را مقدم بر هر چیزی دانسته است بالاتر از مصلحت و هر چیز دیگری به خاطر همین هم نام آلبر کامو می ماند و نام بقیه فراموش می شود یا با لعنت و نفرین همراه است.

روسو هم در اعترافاتش مینویسد من خودم را نشان دادم وقتی که پست بودم و خودم را آشکار کردم وقتی که خوب و بخشنده بودم یعنی ما با انسانی روبرو هستیم با نصف شیطان و نصف انسان و همین موضوع حالمان را خوب میکند چون میدانیم که ما هم به همین شکل هستیم.

پس هر نویسنده با توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی و یا باورهای فردی خود تصمیم می گیرد خودش باشد یا نقش بازی کند. راوی قصه باشد یا کارگردان قصه.

پیشنهاد برای مطالعه کتاب :

تعهد اهل قلم

اعتراف من : تولستوی

Too short didn’t read

Too short didn’t read

همیشه مطالب بلند را به کوتاه ترجیح میدهم وقتی میخواهم کتابی بخوانم و اگر بین 2 گزینه گیر کرده باشم کتاب طولانی تر را انتخاب میکنم. با جملات کوتاه و نصفه و نیمه و محتوای کوتاه بیگانه ام این روزها هم ترجیحاتم مثل سابق است و زیاد عوض نشده.

مطالبی را که نوشتم و بیشتر از 700 یا 800 کلمه است خیلی بیشتر دوست دارم٫ اگر یک نفر چند تا پست نوشته باشه پست طولانی تر را برای مطالعه انتخاب میکنم٫  توی TED نگاه کردن به فایلهای طولانی تر را دوست دارم٫ و خلاصه اینکه اینقدر زمان ندارم که آن را برای مطالب کوتاه هدر بدم!

احساس میکنم نوشته وقتی از مرز 1000 کلمه میگذرد تازه کم کم سر وشکلش پیدا میشه و مخاطب میفهمه قضیه از چه قراره حتی صحبت کردن طولانی و بحث های دامنه دار را با دوستانم ترجیح میدم تا اینکه شبیه تلگراف های دوران جنگ با هم حرف بزنیم. مردم برای نوشته های بلند و فیلمهای بلند وقت ندارند و من بالعکس برای مطالب کوتاه!

شاید بگید طولانی بودن یک کتاب و یا یک نوشته کیفیت آن را مشخص نمی کند بله حق با شماست یعنی اگر ببینم کتاب یا نوشته ای با وجود طولانی بودن به درد نمیخوره رهایش میکنم نمونه اش رمان نام من سرخ نوشته پارموک بود که بعد از خوندن 300 صفحه  نیمه کاره گذاشتمش کنار با خیلی از کتابهای دیگر هم همین کار را کردم و اصراری به خواندن آنها تا آخر نکردم و بالعکس اگه از کتابی خوشم بیاد احتمالا 2 بار می خوانم.

هیچ وقت نتونستم با محتوای کوتاه ارتباط خوبی برقرار کنم کتابهای کم عمق من را وارد جریان بازی نمیکند و بعد از خواندن اونها احساس میکنم فقط پفک خوردم و سیر نشدم.

این نوشته هم طولانی نیست و به همین خاطر چنگی به دل نمی زند مثل بقیه ی نوشته های کوتاهم چرند و بی خاصیت است. نه چیزی ازش میشود فهمید نه استدلالی روشن دارد کاش دستانم اینهمه لکنت نداشت و میتوانستم بیشتر بنویسم. به نظرم نوشته های کوتاه شبیه افراد گنگ و دیوانه و کم عقل هستند که نمی توانند مفهوم را برسانند نمی توانند حرف بزنند فقط گریه و زاری میکنند و با زور و تلاش توضیح هر کلمه ای برایشان عذاب است.

میدانم که همه ی این بهانه ها برای کمبود وقت است به نظرم  استرس زمانی  و اینکه وقت کمه و عمر تموم میشه و فرصت نیست و …. باعث بیچارگی بیشتر ما شده است به ورزشکاری بگو که اگر برای قهرمانی میخواهی تلاش کنی باید بیشتر تمرین کنی و روزی 2 بار باید تمرین انجام بدی میگه بله میدونم ولی وقت ندارم. به مدیر شرکت میگویی که باید بیشتر روی مشکلات شرکت فکر کنی میگوید وقتی برای فکر کردن ندارم‌. محصل میگوید وقتی برای درس خواندن ندارم. کارگر برای کار کردن وقت ندارد. نویسنده برای نوشتن و محقق برای خواندن وقت ندارد.

نمی فهمم که این چه وضعیت مزخرفی است که هیچ کسی وقت ندارد پس با وقتتان چکار میکنید ؟ پس اگر وقت ندارید چرا ادامه می دهید ؟ چرا این عنوانها  و القاب را روی خودتان گذاشته اید؟

شب

شب
آنگاه كه بر اندام شب مي لغزد عرق ترس

پريان جنگل بر مزار صبح آرام مي گريند

و سكوت نخواهد شكست جز به صداي تپش قلب غزال

كه آخرين نفس را به تسليم نفروخته است

شب همچنان پا برجاست

به سياهي چشمان تو تاريك

و به سكوت نا گفته هايم آرام

راه گريز غزال را پوشانده است شب. پنهان به زير دامن خود

شب همچنان با ماست

آتش دلهره ي پايان را مي دمد

و ارزان مي فروشد

آرزوهاي غزال را به چنگال گرسنگي

شب همچنان خيره مي نگرد

و سكوت آرام آرام شب و شكار و شكارچي را به خواب مي برد

فواد انصاری
شهریور 90

 

فکر کردن به یک مسئله

چطور میشود به یک موضوع یا مسئله فکر کرد؟ 

وقتی میخواهیم به یک موضوع یا مشکل فکر کنم چیزهای مختلفی را در نظر میگیرم٫ اولین کار تعریف دقیق مسئله است. از خودم می پرسم مسئله یا مشکل چیست : مثلا اگر مشکل من ناراحتی و عصبانیت یک دوست باشد اولین کار تعریف مسئله است. دوست من از من دلخور است و از من ناراحت است چه کار باید بکنم ؟

قبل از هر چیز باید از خودم بپرسم آیا این موضوع واقعیت دارد؟ و بر اساس چه شواهد و مدارکی به این نتیجه رسیده ام.

بر این اساس که اخلاق او سرد و تند شده است و مدام عصبی است و دیروز هم جواب سلام من را نداد. تمام این موارد مشکلاتی است که دوست من دارد ولی آیا من باعث و بانی این مشکلات هستم؟ آیا ناراحتی او به خاطر من است ؟ شاید ناراحتیش مسایل و مشکلات شخصی خودش باشد؟ یا شاید دندان درد و معده دردی داشته باشد.

سوال دیگر ؟ 

من امروز احساس نا امیدی و بدبختی میکنم آیا واقعا بدبختم ؟ همچنانکه اگر احساس خوشبختی هم کردم باید از خودم بپرسم آیا واقعا خوشبختم یا فقط احساس میکنم؟ شاید خنده دار باشد ولی خیلی از این مواقع که احساس بدبختی شدیدی میکنم با رفتن به دستشویی و یا غذا خوردن و یا خوابیدن و یا شنیدن جوک بدبختی و ناراحتیم تمام میشود! برای فهمیدن ریشه ی این ناراحتی ها و مشکلات باید مدتی به آن فکر کرد و اگر دیدم که باز هم همان احساس را دارم پس احساساتم جدی است. ولی آیا واقعا جدی است؟ به مرحله بعد میروم : اخیرا فرد ثروتمند یا سالم تر از خود یا بهتر از خود را ندیده ام که قبلا بدبخت بوده باشد آیا به همین خاطر خود را سرزنش نمی کنم ؟ آیا دچار مقایسه نشده ام آیا خودم را با اطرافیان مقایسه نکرد ه ام ؟ نه این موضوع نبوده من چنین مقایسه ای نکرده ام و باز احساس بدبختی میکنم.

خوب اشکالی ندارد بگذار جلوتر برویم. منظور من دقیقا از بدبختی چیست ؟ بی کسی ؟ بی پولی ؟ مشکل در ارتباط عاطفی ؟ گرمای هوا؟ گم کردن کیف پول؟ درک نشدن ما از جانب رییس شرکت؟ کدام یکی از این کارها را به عنوان بدبختی اطلاق میکنیم؟

بعضی و قتها ما دچار خطای کنترل میشویم یعنی احساس میکنیم روی محیطمان و روی زندگیمان کنترل 100 درصدی داریم. در کتاب هنر شفاف اندیشیدن مثال جالبی آورده شده است : ما وقتی در بازی میخواهیم تاسی را پرتاب کنیم اگر اعداد بزرگ را بخواهیم مثل جفت شش تاس را محکم پرتاب میکنیم و اگر اعداد پایین را بخواهیم مثل 1 و 2 تاس را آرام می اندازیم یعنی حماقت ما باعث شده که فکر کنیم واقعا روی تاس و روی اعداد کنترل داریم و میخواهیم آن را کنترل کنیم ولی اینطور نیست ما بروی خیلی ا زمسایل زندگی کنترلی نداریم . ما نمی توانیم مشکل گرانی را حل کنیم . ما نمی توانیم بیماری بستگان خود را درمان کنیم . ما نمی توانیم روحیات و اخلاق مدیرمان را عوض کنیم .

پس اینجا بهتر است بین کارهایی که می توانیم و کارهایی که نمی توانیم تمایز و تفکیکی قایل شویم و وقتمان را برای کارهایی بگذاریم که میتوانیم انجام دهیم . خیلی وقتها زمانمان بیهوده به فکر کردن و غصه خوردن برای کارهایی که نمیتوانیم انجام دهیم تلف میشود فکر کردن به لیست ناتوانی ها باعث میشه از توانایی هایمان غافل شویم.

در کنار اینکه باید حوزه کنترل خودمان روی مشکل را مشخص کنیم باید به این فکر کنیم که آیا این مشکل واقعا مشکل من است ؟ یا مشکل کل شرکت ؟ یا مشکل کل شهر و کشور ؟ و من چقدر در حل این مشکل نقش دارم. اگر به این نتیجه رسیدم که مشکل من است و آن مشکل را دقیقا تعریف کردم میتوانم به حل کردن آن بپردازم.

آيا باز هم احساس بدبختی میکنید ولی نمی دانید برای چیست و نتوانستید مشکل را پیدا کنید ؟ شاید حوصله تان سر رفته است بهتر است یک بازی کامپیوتری نصب کنید و بازی کنید ! باز هم ناراحتید؟ به نظر میرسد ناراحتی شما ریشه در احساسات و خلق و خوی شما دارد . بگذار سوال دیگری بپرسم آیا این یک احساس است یا یک تهدید جدی ؟ آیا دچار فکر و سوظن و تردید در درون خود شده اید یا نه این موضوع یک واقعیت بیرونی است؟

آیا احساس بدبختی شما بدلیل موفق نبودن یا خوشحال نبودن است ؟ به نظرم کلماتی مثل موفقیت قدمت چندانی ندارد یعنی من در کتابهای 200 یا 300 سال گذشته به این کلمه برخورد نکردم فکر کنم یک چیز مصنوعی و ساختگی باشه و باید دقیقتر این کلمه تعریف بشه به نظرم الان تعریف دقیق و مشخصی نداره حداقل در ذهن خیلی از افراد معنی این کلمه با شانس یکسانه یا با پول بدون زحمت چون عموما پول با زحمت تعبیر به خرکاری میشه و پول مفت همون موفقیت ترجمه میشه . یا کسی اگر بیشتر از لیاقتش چیزی برداشت کنه موفقه کسی که همتراز با زحمتش پاداش بگیره معمولی و میانمایه و کسی که کمتر بگیره بدبخته. میبینید این تعاریف روشن و طبیعی نیست.

خوشحالی همیشگی هم یک حالت طبیعی نیست چرا که کسی اکر همیشه خوشحال باشه باید سریعا او را به تیمارستان ببرند. حالتی هست که من آن را دوست دارم و آنهم نه خوشحالی و نه غمگینی است حالتی با خونسردی و بدون هیجان  است.

خلاصه اینکه فکر میکنم ریشه یابی حال و هوای خودمان کار جالبی است و اینکه چرا چنین فکر میکنیم و چرا خوشحالیم و چرا ناراحت اینطوری به راحتی خودما ن را درمان خواهیم کرد به شرطی که شجاعانه بنشینیم و رفتار احمقانه خود را بررسی کنیم.

 

قضاوت

قضاوت

Image result for ‫قضاوت‬‎

من قبل از تو خود را به سختی و با بی رحمی  قضاوت کرده ام و خودم را گاهی اوقات محکوم کرده ام و گاهی تبرئه. هم به خود آفرین گفته ام و هم خود را نفرین کرده ام. قضاوت تو به چه کارم می آید وقتی در سختی هایم نبوده ای٫ وقتی در خوشی هایم نبوده ای وقتی نمی فهمی که من چرا خوشحالم وقتی که خوشحالم و نمیدانی چرا غمگینم وقتی که غمگینم. نه! تو شایسته ی قضاوت کردن نیستی. من خود را هر روز و هر شب قضاوت میکنم حتی ظالمانه تر از تو ولی من خوب میدانم آنگاه که لغزشی کردم به خاطر چه بوده است وقتی دروغی گفته ام به خاطر چه بوده است و وقتی ناکام بوده ام به خاطر چه بوده است و وقتی سربلند بوده ام به خاطرچه بوده است. فرق ما این است که تو فقط نتایج را میبینی ولی من علتها را نیز میبینم.

قضاوتم نکن٫ تو شایسته ی قضاوت  نیستی . این کار را به خودم بسپار چون سالهاست که هر روز خودم را قضاوت میکنم.

پ ن :

من از طوفان زندگی فقط چند فکر توشه گرفتم و هیچ گونه احساساتی نیندوختم. دیری است که با سر زندگی می کنم نه با دل. من شهوات و کردارهای خود را با کنجکاوی بی طرفانه سبک و سنگین و تجزیه و تحلیل می کنم. در وجود من دو نفر نهفته اند. یکی به تمام معنی زندگی میکند و دیگری می اندیشد و درباره ای اولی قضاوت میکند. قهرمان دوران اثر لرمانتف ص  162

داستان کتابخوانی

داستان کتابخوانی من

میخواهم در مورد خودم بنویسم. در مورد اینکه از کجا کتابخواندن را شروع کردم و چه کتابهایی را خوانده ام.

زمانیکه من 13 سالم بود خانواده ی ما و پدربزرگ ومادر بزرگم با هم توی یک خانه بزرگ و قدیمی زندگی میکردیم و همه ی مناسبات سبک سنتی خودش را حفظ کرده بود. در اون سالها عموی کوچکم پایش شکست و مجبور شد در خانه بماند حدود 1 سال خانه نشین شد و بعدا هم نمیتوانست کار کند. عموم زیاد کتابخوان نبود ولی دوستای کتابخوانی داشت من هم همیشه دوست داشتم با افراد بزرگتر از خودم نشست و برخاست کنم و به هر زور و مصیبتی بود خودم را بین دوستان عمویم جا میدادم بعضی وقتها شب تا صبح بحث میکردند بحث های سیاسی و فلسفی و … (نه از ماهواره خبری بود و نه اینترنت و موبایل و … بیشتر علایق عموم و دوستانش بحث و البته رادیو گوش دادن بود)

یک از دوستهای عمویم که از همه کتابخوان تر بود برای عموم کتاب میاورد که حوصله ش سر نره تا اونجایی که یادمه در مورد عنوان کتابها باید بگم :  ساعت 25 که یک رمان مربوط به یهودی فراری در جنگ دوم جهانی بود- رقص رنج یک رمان معاصر از نویسنده ایرانی در مورد فقر و فحشا و .. – در حیاط کوچک پاییز در زندان مجموعه اشعار اخوان ثالث- کتابهای ممنوعه که نمیشه اسمش رو اینجا آورد – کتاب شاهین آناوارزا نوشته یاشار کمال – کتاب زنده به گور صادق هدایت – و چند کتاب شعر وادبی دیگر به زبان کردی که همه ی این کتابها را اشرف(دوست عموم) برای عموم آورده بود. من هم با همین کتابهای دم دست شروع به مطالعه کردم و خوشحال از اینکه میتونم کتاب بخوانم.

دوره راهنمایی با همین کتابهایی که برای عمویم می آوردند کم کم تموم شد.سال سوم راهنمایی بودم و یکی از دوستام گفت چون عموم شوفاژکاری میکنه و تاسیسات کتابخانه را هم درست کرده دو تا کارت کتابخانه بهش هدیه دادند و من هم برای تو یکی از این کارتها را آوردم دوستم کتابخوان نبود و شاید یک بار هم کتابخانه نیامد بعد از دبیرستان هم مسیر ما از هم جدا شد و اون درس و مدرسه و اینها را ول کرد.

به کتابخانه عمومی که پایم باز شد انگار دنیا را بهم داده اند کتابهای بیشماری اونجا بود حتی کتابهای قبل از انقلاب که من فکر نمیکردم تو ی کتابخانه نگه دارند ولی بود. در اوایل دبیرستان سراغ ادبیات معاصر ایران رفتم  کتابهای صادق هدایت و صادق چوبک و ساعدی و صمد بهرنگی و اشعار اخوان و شاملو و هر کتابی که مربوط به این نسل طلایی ادبیات ایران بود با حرص و ولع خواندم. از طریق صادق هدایت با کتابهای کافکا آشنا شدم و همون زمان شروع به خوندن کتابهای کافکا کردم. خلاصه اینکه زمان زیادی را به کتابخوانی اختصاص داده بودم.

یکی دو سال از دبیرستان گذشت و سالهای آخر بود که سراغ ادبیات روسیه رفتم- داستایفسکی – تولستوی- گورکی – مارکف – فاده یف – شولوخف- بولگاکف – و … یکی دو سال ادبیات روسیه را زیر و رو کردم هر چند این ادبیات اینقدر وسیع و غنی است که اگر کسی تمام عمرش را بگذارد نمی تواند 10 درصدش را زیر و رو کند. همین رو بگم که جنگ و صلح و آناکارنینا را در 4 روز خواندم تقریبا روزی 500 صفحه.

در حد فاصل بین دبیرستان و دانشگاه با ولع بسیار زیادی سراغ ادبیات سیاسی و چپ رفتم و حجم زیادی از کتابها و مقالات چپ را زیر و رو کردم . آ ثار مارکس- لنین- گورکی – چپ های ایران – ادبیات کوبا و چگوارا – چپهای اروپا و مشخصا رزا لوکزامبورگو و بسیاری از کتابهای دیگری که الان خاطرم نیست.

چون رشته ی دبیرستانم فنی و حرفه ای بود پیش دانشگاهی نداشتم و در 17 سالگی دانشگاه قبول شدم (کرمانشاه) محیط دانشگاه کمی از مطالعه دورم کرد و سراغ کشف دنیای دور وبرم شدم و با دیوانگی که داشتم دوست داشتم هر چیزی را امتحان کنم و فقط به فکر خوشی و لذت و تفریح بودم. در 2 سال دوره کاردانی چند کتاب در حوزه نرم افزار خواندم و زیاد روند کتابخوانی را ادامه ندادم بعد از اتمام کاردانی دوباره کتابخوانی شروع شد و این بار در سربازی بودم که دوباره سراغ کتابهای چنگیز آیتماتوف و شولوخف و سایر نویسندگان روس رفتم که شرح آن را دوران در لینک سربازی نوشته ام.

رفتن به کارشناسی هم با مطالعه دروس تخصصی نرم افزار همراه بود البته چند کتاب قطور در مورد اسلام خواندم و میخواستم اسلام را بفهمم یکی از اون کتابهای قطور 1000 صفحه ای نوشته محمد قطب بود به اسم اسلام و نابسامانیهای روشنفکران و چندین کتاب دیگر در خصوص مذهب. بعد از کارشناسی و شروع به کار کردن دوباره سراغ کتابهای تخصصی رفتم و چون در واحد کامپیوتر شرکت نفت بودم مطالعاتم در مورد شبکه های کامپیوتری بود در کنار این مطالعات به هک و اهمنیت علاقه مند شدم و حدود 2 سال کار و مطالعه ی منظمی در زمینه شبکه و امنیت داشتم.و هنوز هم به شبکه و امنیت بیشتر علاقه دارم تا حوزه های دیگر کامپیوتر.

سال 89 مشغول ثبت شرکت و رویا و استارتاپ و …. شدم و کل مطالعاتم رو کتابهای برایان تریسی تشکیل میداد در کنار برایان تریسی که تقریبا همه ی کتابهاش رو خوندم کتابهایی از جابز و بیل گیتس و سایر افراد موفق تکنولوژی میخواندم و در اون دنیا غرق بودم. با متمم زمانی آشنا شدم که به صورت تخصصی مشغول کارهای بازاریابی و فروش بودم و هر کتابی که در متمم معرفی میشد و یا سایر دوستان میگفتند مطالعه میکردم و لیست کتابهای بازاریابی و مدیریت و … که خوانده ام مربوط به دوره ی متمم است.در یکی دو سال اخیر هم سراغ ادبیات فرانسه رفتم و آثار روسو  وکامو سارتر و اگزوپری و آندره ژید و ولتر را زیر و رو کردم و عاشق تفکرات روسو شدم که الان هم ادامه داره . کتابهایی هم که توی این یک سال خوندم در همین بلاگ در موردش نوشتم.

در حال حاضر مطالعاتم محدود به تکنولوژی – بازاریابی و زبان انگلیسی است و اولویتهایم نیز همین کتابهاست مگر اینکه هوس کنم چیزی بخوانم!