چشم هایش

پ ن: تقدیم به همسرم

“چشم هایش”

آشفته در آغوش وسیع باد، خرمن سیاه موهایش

صبورانه عشق را به تماشا نشسته است و می خندد

خنده ای چون شکوه بی پایان زندگی

حک شده بر سرخی زیبای لبهایش

هیچ ترانه ای بی نوا نخواهد ماند

اگر صدایی باشم در کنارصدایش

چه بهاری میشود این پاییز

آسوده راه پیمودن در هوایش

چون ریشه که با خاک درهم آمیخته است

گویی تنیده شده دنیایم به دنیایش

فواد. پاییز۹۹

چطور برای خودمان یک لپ تاپ درست کنیم؟

پ ن: همیشه از مهندسانی که به معنی واقعی کلمه Maker هستند خوشم می آید. مثلا وقتی کتاب زندگی نامه استیو جابز رو میخوندم با یک مهندس واقعی آشنا شدم به اسم وازنیاک که سری اول کامپیوترهای مکینتاش رو با دست خودش ساخت بدون هیچ تجهیزات پیشرفته ای و بدون خط تولید و یا کارگاه پیشرفته ای . البته وازنیاک تلویزیون خانه اش رو هم خودش ساخته بود. شاید ستون اصلی شرکت اپل همین وازنیاک بوده که البته آن چنان سر به زیر و درون گرا بوده که چندان معروف نیست و افراد زیادی او را نمی شناسند.

به هر حال من همیشه  پروژه هایی که در بنیاد رسپبری پای گذاشته میشود و برایم جالب است دنبال میکنم. و البته یکی از خوانندگان مجله MagPi هستم و حتما شماره های جدید این مجله رو مطالعه میکنم. تلفیقی از الکترونیک،برنامه نویسی، و خلاقیت. با خریدن بردهای رسپبری پای و نصب سیستم عامل Raspbian شما میتونید علاوه بر داشتن یک سیستم خانگی کوچک مجله های جدید و آخرین اخبار دنیای شگفت انگیز رسپبری پای را دریافت کنید. بردی که من دارم با رم ۱ گیگ عرضه شده ولی بردهای جدید فعلی با رم ۴ و ۸ گیگ وارد بازار شده و میتونید آنها را تهیه کنید.

بار اولی که از تلفیق الکترونیک و برنامه نویسی لذت بردم برمیگرده به زمان دانشجویی سال اول کارشناسی. یک واحد درسی به اسم زبان ماشین داشتیم که با میکروکنترلر ۸۰۵۱ کار میکردیم یک IC چهل پایه معمولی که میشد فرمانهای ساده بهش داد و ازش خروجی گرفت. پروژه ی ما یک دستگاه تخمین مسافت بود که با تکنولوژی اولتراسونیک کار میکرد و با استفاده از یک LCD کوچک Seven Segment فاصله دستگاه تا دیوار را محاسبه و نشان میداد . بعدها هم وقتی در یک شرکت اتوماسیون صنعتی فروشنده بودم با دستگاههای کنترل و برنامه نویسی آن بیشتر آشنا شدم دستگاههایی مثل کنترل مرغداری یا موتورخانه و یا سیستمهای هوشمند کشاورزی و …  زمانی هم که در شرکت نفت کار میکردم با زیمنس و کنترل صنعتی آشنایی پیدا کردم و همچنان علاقه مند به این حوزه باقی ماندم.مسیر شغلی من به عنوان فروشنده من را هر چه بیشتر از برنامه نویسی سطح پایین و دنیای کنترل دور کرد ولی همیشه به عنوان یک تفریح به آن نگاه کرده ام و گاهی هم برای دل خودم کارهای کوچکی کرده ام در واقع اسباب بازی هایی را درست کرده ام .پروژه ای که برام جالب بود و خواستم اینجا با شما به اشتراک بزارم :

Raspberry Pi and Arduino Laptop

چیزهایی که برای این پروژه لازم داریم شامل:

  • Raspberry Pi 3
  •  ۲*Arduino Micro
  • Seven inch Raspberry PI screen
  • Lithium 18650 Batteries
  • Powerbank circuit
  • USB hub
  • Mini USB keyboard
  • Male USB
  • SPI OLED

خوبی که رسپبری پای ۳ داره اینه که هم WiFi داره و هم بلوتوث یعنی لپ تاپ شما هم این دو فناوری رو داره.

این تصویر صفحه نمایش ۷ اینچی ماست که با ریبون کابل به GPIO رسپبری پای وصل میشه GPIO یک قسمت ۴۰ پایه در رسپبری پای است که میشه با پایه های آن به انواع دستگاه ها وسنسورها وصل شد و قابل برنامه نویسی هستش رسپبری پای به واسطه همین GPIO یک ابزار مناسب برای آموزش و برنامه نویسی سطح پایین و یا پروژه های IoT (اینترنت اشیا) است.

نصب سیستم عامل

مرحله بعد دانلود Raspbian به عنوان سیستم عامل رایگان و نصب آن روی MicroSD (مموری گوشی) است این سیستم عامل یک توزیع از نسخه معروف لینوکس دبیان است. این سیستم عامل خیلی خوش ساخت و عالی کار میکنه و کار کردن باهاش خیلی ساده ست. من باهاش تو اینترنت میچرخم. با پایتون به شکلی مبتدیانه برنامه های کوچک مینویسم و یا برای دخترم نقاشی میکشم و فیلم نگاه میکنم و کتاب میخوانم  و .. میشه از Libre Office لینوکس هم استفاده کرد و مشغول بود.

انتقال تصویر به صفحه نمایش:

تصویر رسپبری پای به صورت پیش فرض از طریق پورت HDMI انتقال داده میشه و اگر بخوایم که از طریق GPIO به صفحه نمایش ۷ اینچی منتقل کنیم باید کد زیر را به فایل  config.txt که در سیستم عامل وجود داره کپی کنیم:

<p>dtoverlay=dpi24<br>enable_dpi_lcd=1
display_default_lcd=1
dpi_group=2
dpi_mode=87
dpi_output_format=0x6f005
hdmi_cvt 1024 600 60 6 0 0 0</p>

باطری لپ تاپ:

ما سه تا باطری ۲۴۰۰ میلی آمپر میخوایم (۱۸۶۵۰ batteries) که این ۷۲۰۰ میلی آمپر صرف روشن شدن برد و صفحه نمایش میشه اگه از برد به تنهایی استفاده میکردیم به یه آداپتور ۲ میلی آمپر نیاز داشتیم فقط ولی صفحه نمایش برق بیشتری مصرف میکنه.

با این سه باطری که به شکل موازی به هم وصل شده اند میشود ۴ تا ۵ ساعت برق لپ تاپ را تامین کرد ولی اگر بخواهیم که مدت بیشتری برق داشته باشیم میتوانیم دوباره باطری اضافه کنیم ولی به دلیل حجم باتری جادادنش در قاب لپتاپ غیر ممکنه. همجینین میتوایند میزان مصرف باطری را هم با یک آردوینو روی صفحه نمایش یفرستید. برای تصال برق رسپبری پای بهتره که از سیمهای ضخیم استفاده کنیم و کابل حتما با کیفیت باشد. سیمهای نازک که درصد مس کمی دارند برق دهی لپ تاپ رو با مشکل مواجه میکنند.

مرحله بعدی نمایش مصرف باطری روی صفحه نمایشه  که البته این تنها راهش نیست و راه های ساده تری وجود داره.اتصال آردوینو و صفحه نمایش کوچک برای نمایش مصرف باطری.

https://cdn.instructables.com/FHX/61B7/J9OW8A2N/FHX61B7J9OW8A2N.LARGE.jpg?auto=webp&frame=1&width=1024&fit=bounds

با کد زیر میشه مصرف باطری رو روی یک OLED کوچک ۷ پین فرستاد.

.setFont(u8g_font_helvB14r); // font
u8g.drawStr(19, 16, “BATTERY”);
u8g.setPrintPos(7,55);
u8g.setFont(u8g_font_helvB18r);
u8g.println(Percent); //Prints Percent
u8g.println(“%”);
u8g.setPrintPos(63,55);
u8g.setFont(u8g_font_helvB18r); //A slightly larger font
u8g.println(Voltage); //Prints the voltage
u8g.println(“V”);
u8g.drawRFrame(0, 23, 128, 1, 0);
}
void setup(){
pinMode(analogInput, INPUT);
}
void loop(){
value = analogRead(analogInput);
Voltageout = (value * 5.0) / 1024.0;
Voltage = Voltageout / (R2/(R1+R2));
if (Voltage<1) {
Voltage=0.0; // get rid of unwanted readings
}
if (Voltage>5.00) { //

برای درست کردن لولای لپ تاپ هم میتونید یا اون رو از خدمات پس از فروش و تعمیرات لپ تاپ بخرید و یا از لپ تاپ های کهنه و ضایعات استفاده کنید کیبردهای ۷ اینچی رو هم میشه تهیه کرد فقط اگر داخل قاب پلاستیکی هستند باید با احتیاط پلاستیکش جوری که بشه در قاب یا کیس برد گذاشت.

Things to Look Out For/improve On

اگر هم میخواید یک وب کم به لپتاپ دست ساز اضافه کنید این رو بخونید .

Getting started with the camera module

و اینجا هم میتونید دوربین رو بخرید. در شرایطی که قیمت وب کم به بالای ۲ میلیون رسیده خرید یک ماژول دوربین برای رسپبری پای میتونه پیشنهاد خوبی باشه.

پ ن پایانی: موضوع این پست با پستهای دیگر این بلاگ متفاوته و خوبی یک وب سایت شخصی هم همینه . یعنی نوشتن آزادانه چیزی که دوست داری بدون اینکه به خواننده متعهد باشی. و من میخواستم از این امتیازی که دارم استفاده کنم . امیدوارم این پروژه ها براتون جالب باشه چون شاید در آینده بیشتر براتون نوشتم خصوصا از چیزهایی که برای دخترم خواهم ساخت (چیزهایی شاید شبیه اسباب بازی).

حقوق کودک و معرفی پادکست دفیله

پ ن: به تازگی کتاب رساله درباره ی آزادی نوشته جان استوارت میل رو خوندم. گاهی اوقات خوندن کتاب ملال آور میشه اونجا که در مورد حقوق فرد و جامعه و زنان و کودکان و کارگران و … توضیح میده و اینکه مذهب باید از سیاست و حکومت جدا باشه و خیلی از بدیهیات دیگر. بعد با خودم میگم این موضوعات برای یک اروپایی بدیهیاته و من به عنوان یک ایرانی فقط اسمشان را شنیدم و اینقدر شنیدم و در موردش خوندم که فکر میکنم از چنین حقوقی برخوردارم.

غافل از اینکه به قول عامیانه آنچه که برای اروپا خاطره است برای ما آرزوه. استوارت میل اینها رو ۲۵۰ سال پیش نوشته و غرق در این اندیشه میشم که ما چند سال عقبیم؟ ۵۰ سال ۱۰۰ سال ۲۰۰ سال هزار سال! نمیدونم. جالب اینه که مترجم به جان استوارت میل گیر داده که او با توجه به نفوذ کلامی و فکری که در حکومت و بین روشنفکران داشته چرا در خصوص استعمار انگلستان مطلبی منتشر نکرده و یا اعتراضی نکرده است و …. کسی نیست بگه خودت چرا به ظلم و خفقان موجود اعتراضی نمیکنی؟

پادکست دفیله

دِفیله به معنی رژه رفتنه و یکی از روش‌های قدیمی برای تشخیص هویت مجرما بوده. توی این روش پلیس طی روزهای خاصی از هفته زندانی‌های تازه‌وارد رو توی محوطه زندان شهر جمع می‌کرده و اونارو از مقابل مأمورای کلانتری‌ها، زندانبانا و زندانی‌های قدیمی عبور می‌داده یا به عبارتی، دِفیله می‌کرده تا به این‌وسیله، زندانیای فراری یا سابقه‌دار شناسایی بشن. تابلوی هواخوری زندانیان، اثر ونسان ونگوگ، نمونه‌ای از دِفیله زندانی‌هارو به تصویر کشیده.

https://cdn.isna.ir/d/2019/05/04/3/57871895.jpg

چند ماهی میشه که با پادکست دفیله آشنا شدم. پادکست دفیله موضوعات حقوقی رو با بیان ساده و البته دقیق توضیخ میده کاری که نتیجه زحمات ضرغام نره ئی است. از شماره های منتشر شده پادکست که اکثرشو گوش دادم میشه به این ها اشاره کرد:

اسیدپاشی، دفاع مشروع، تراجنسی، حقوق کار، جرایم سایبری، خشونت خیابانی، ازدواج و طلاق، حقوق مصرف کننده، جرم در قاب رسانه، حقوق کودک.

آخرین اپیزود این پادکست در مورد حقوق کودک است که با داستان غم انگیز و تاسف بار قمار با گلادیاتورهای کوچک شروع میشه. البته این یک داستان هالیوودی نیست. این یک گزارش مستند از دروازه غار تهران و محله هرندی است که در بهمن ماه ۹۸ در روزنامه همشهری چاپ شده. داستان بچه های بی سرپرست و بد سرپرستی که به خاطر چند هزار تومان و گذران زندگی به جان هم می افتند و موجبات تفریح سایر خلافکاران و معتادان میشوند تا بساط شرط بندی آنها برقرار باشد.

حقوق کودک

اما از کنوانسیون جهانی حقوق کودک آغاز کنیم. مثل هر قانون بین المللی دیگری ما باید آن را با شرع و قانون خودمان بسنجیم. شورای نگهبان آن را بررسی میکند که خدایی نکرده این قوانین مخالف شرع یا نظام نباشد. مثلا اینکه کودک به فرد زیر ۱۸ سال میگویند ولی در مذهب ما سن بلوغ ۹ سال و ۱۵ سال تعریف شده یعنی دختر ۹ ساله طبق کنوانسیون جهانی کودک است ولی طبق قوانین ما میتواند ازدواج کند البته میتواند ازدواج کند ولی نمیتواند خونه و ماشین به نامش باشد! یعنی هم کودک است هم نیست مثل پسر زیر ۱۸ سال محکوم به اعدام میشود ولی اعدام نمیشود تا سنش به ۱۸ برسد بعد اعدامش میکنند. بومی سازی قوانین بین المللی و حقوق بشری هم امر جالبیه که تو کشور ما اتفاق می افته. مثل اینترنت ملی یا موتور جستجوی ملی، اخلاق ایرانی، سیستم عامل بومی و قانون حقوق بشر ملی مطابق با چهارچوب نظام و …

مورد دیگری هم که با کنوانسیون نمیخورد بحث آزادی عقیده است و شورای نگهبان اعلام کرده چنین آزادی عقیده ای با شرع و قانون ما تطابق ندارد ما برای بزرگترها هم این حق رو قایل نمیشویم چه برسد به بچه ها!

موضوعات مختلفی در پادکست شرح داده میشود و همیچنین دو تا فیلم معرفی میشه که من فیلم ایرانیش رو دیدم به اسم اتاق تاریک  و  The Huntکه البته اینو ندیدم.

اما سال ۹۹ قانون حمایت از کودکان و نوجوانان تغییراتی داشته که البته باز هم کلاف سردرگم قانونی است ولی یک نکته ی مثبت دارد. ترغیب به خودکشی جرم محسوب میشه که این بر خلاف قانون جزایی است ولی قانون گذار برای کودکان و نوجوانان استثنا قایل شده که البته شایسته تقدیره. دزدی جرمه و کسی که مال دزدی رو میخره یا وسیله ای رو برای دزد درست میکنه و کمکش میکنه معاونت در جرم داشته و محکومه.

ولی این بار کاری که جرم نیست معاونت در ارتکابش جرم محسوب میشه مثل خودکشی. یعنی خودکشی جرم نیست ولی معاونت در انجام آن و ترغیب شخص به خودکشی جرم محسوب میشه که این میتونه یک قانون خوب برای محافظت از کودکان و نوجوانان در مقابله با این تحریکات باشه. اگه نمیدونید که ترغیب به خودکشی چطور صورت میگیره پادکست دختری به نام میشل در چنل بی رو گوش بدید که اونهم خودش یک پرونده پیچیده ی قضایی است اینکه آیا میشه با کلمات کسی رو کشت و آیا این کار جرم محسوب میشه یا نه؟

به تازگی با چند تا پادکست آشنا شدم که اینجا معرفی میکنم

پادکست دفیله: بررسی موضوعات حقوقی به زبان ساده

پادکست رخ: بیوگرافی و داستان زندگی افراد تاثیر گذار قرن بیستم مثل: داروین،چگوارا،چاپلین و … و من چون عاشق زندگینامه بزرگان هستم این پادکست رو خیلی دوست دارم. آخرین شماره ش داستان زندگی هیتلره .

دمکراسی درکار: پادکست متمایل به چپ در مورد حقوق کارگران و آزادی

به تدریج : پادکست متمایل به چپ در مورد حقوق کارگران و آزادی و همچنین بررسی مشکلات هفت تپه

بینوشاکست: در مورد تکنولوژی و ابزار دیجیتال و بررسی بازار این محصولات

تک چی:پادکستی با موضوع تکنولوژی و گزارش خبری

 

 

 

من از سکوت میترسم

پ ن: این شعر رو رفیق خوبم عبدالله کاظمی نوشته خواستم باهاتون به اشتراک بزارم. چند سالیه که ندیدمش و امیدوارم هر جا که هست سالم و سرحال باشه

از عشق و امید سرودن عاقلانه نیست…
دزدیدند رویاها را
نشانه گرفتند قلبها را
سهم ما شد اسارت کنج قفس
سهم آنها اما بریدنِ نفس…
اینجا هیچ سهمی عادلانه نیست…

مارها روییده‌اند بر پشت
خوابها دیده اهریمن
جوانهای دیگر باید کُشت
کاوه‌ای نشسته اینجا
از درد میگوید
دست از جان میشوید
فریاد میزند هر دم : هیچ ضحاکی جاودانه نیست…

کنون
کشانده‌اند ما را به وادی جنون…
‏از بند و زندان
از ‏خشم خدا، از شر شیطان
از دادنِ جان
‏هراسی ندارم
‏من از سکوت میترسم
‏من از نفس کشیدن در تابوت میترسم
‏ترسم از شاعریست که شعرهایش دیگر عاشقانه نیست…

از پشت پنجره
می‌بینم
‏ایستاده زنی تنها
‏ ‏می‌فروشد جان
‏با تنی لبریز از درد و دلی لرزان…
‏آنطرف‌تر مردی
‏در پی نان
‏غرورش را میفروشد، ارزان

رفیق، هنگامه‌ی سکوت بزدلانه نیست…
نعره‌ای باید…
ای هواااار
ای داااد
از این بیداد…

“عبدالله کاظمی”

ما و اطرافیان ما، مقابله ی ما با ترس های وجودی

پ ن:  با نگاهی به کتاب روان درمانی اگزیستانسیالیسم نوشته ی اروین یالوم و پادکست رواق از فرزین رنجبر

میخواستم شما را با سه نوع سازوکار دفاعی آشنا کنم که متاسفانه در جامعه ی ما بسیار رایج است.

جلوگیری از ترسیم نمودار زندگی

بدون شک افراد زیادی را دیده اید که بعد از ده سال از زمان اعزام هنوز به خدمت نرفته اند یا بعد از چند سال زندگی مشترک هنوز بچه دار نشده اند، یا پشت دیوارهای دیگری از زندگی مانده اند. زندگی را اگر یک پاره خط در نظر بگیریم نقطه هایی مثل ازدواج،بچه دارشدن،پذیرش مسئولیت های شغلی، دانشگاه رفتن،کنکور و سربازی را میشود روی این خط ترسیم کرد.

اما بعضی از اوقات ما از ترسیم این نمودار هراس داریم و در مقابل ترسیم کامل آن مقاومت میکنیم. ترس از ترسیم نمودار زندگی یکی از ترس های وجودی ماست ما با بچه دار نشدن به خیال خود نمودار زندگی را قطع کرده ایم و به پیر شدن و مرگ نمی رسیم یا با ازدواج نکردن تا آخر عمر یک پسر یا یک دختر جوان باقی خواهیم ماند و مسیر زن یا مرد شدن،والد شدن، میانسالی، پیری و مرگ را قطع میکنیم.

البته مسیر زندگی هر کسی متفاوت است و قرار نیست چنین مسیری برای همه ترسیم شود. اما هرگاه در نقطه ای از این مسیر ایستادید حتما فکر کنید که ریشه های این تصمیم از کجا نشات میگیرد؟ آیا این انتخاب ناخودآگاه ماست یا خودآگاه ما.

سندرم آشیانه ی خالی

مادران و پدران زیادی را میشود (طبق تحقیقات در میان مادران خانه دار شایع تر است)نام برد که به چنین وضعیتی دچار هستند. والدین به صورت ناخودآگاه در برابر ازدواج فرزند آخر مقاومت میکنند و چنان رابطه ی صمیمانه ای با فرزند خود برقرار میکنند که جدایی برای هر دو به امری محال تبدیل میشود. البته این کار به صورت ناخودآگاه صورت میگیرد یعنی امکان دارد که مادر بگوید من دوست دارم که بچه ام ازدواج کند و سروسامان بگیرد ولی سندرم آشیانه ی خالی یا empty-nest-syndrome مانع از این کار میشود. ترس از تنهایی یکی دیگر از ترسهای وجودی ماست که در کهنسالی ما را از آشیانه ی خالی میترساند و میترسیم بعد از رفتن همه ی فرزندان خانه ای سوت و کور نصیب ما شود و احساس تنهایی کنیم.

البته والدین باید زندگی شخصی خود را دنبال کرده و آن را به زندگی فرزندانشان گره نزنند، چنین ترسی در والدین متاسفانه در آینده باعث عدم استقلال فرزندان و وابستگی آنها میشود و از آنها موجوداتی ضعیف و متکی خواهد ساخت(آنچنان که شاید در اطراف خود دیده باشید).

دیکتاتوری در قلمرو محدود:

سالها پیش که در شرکت نفت کارمند بودم یک آبدارچی داشتیم که روی آبدارخانه اش خیلی حساس بود. مثلا اگر اونجا یک قطره چای میریختی یا به سماور دست میزدی داد و بیدادش بلند میشد به نوعی رییس آبدارخانه بود و یا بهتر بگویم دیکتاتور آبدارخانه. مثالهای بسیار زیادی رو میشه آورد که وقتی ما قلمرو محدودی در زندگی داریم تبدیل به دیکتاتور میشویم مثل خادم مسجدی که به هر آفتابه ای که دست میزدی از دور هوار میکشید  یکی دیگه رو بردار بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد صرفا برای اعمال قدرت در دایره ی کوچک دستشویی. این جا کاخ سلطنت کوچک من است و همه باید از من اطاعت کنند.

توصیه میکنم در زندگی خصوص خود از همسر و فرزند خود بخواهید در موضوعات وسیع و مختلفی اظهار نظر کنند و از آنها مشورت بگیرید چرا که اغلب اوقات ما با دست خود نزدیکان خود را به دیکتاتورهای بزرگ قلمرو محدود تبدیل میکنیم.

 

 

#یاد هست فریبرز لاچینی

عکس اینستاگرام فریبرز لاچینی

سال ۸۶ بود که برای اولین بار به صورت اتفاقی به پاییز طلایی گوش دادم و بعد از ۱۳ سال الان که دوباره گوش میدم موهای تنم سیخ میشود. هیچ گاه فکر نمیکردم که بشود موسیقی بی کلام گوش داد ولی من سالهاست که اسیر موسیقی کلاسیک و گوش دادن به پیانو شده ام و تقریبا هیچ ترانه ای گوش نداده ام. اگر چه سر رشته ای از موسیقی ندارم ولی میتوانم چشمانم را ببندم و وارد دنیای ذهنی آهنگساز شوم. در شب های پاییزی با آهنگ های لاچینی و پاییز طلایی به صندلی تکیه میدهم و در حالیکه ریزش برگهای پاییزی را نگاه میکنم چای مینوشم و از زندگی لبریز میشوم. شاید اگر فریبرز لاچینی نبود من هیچ احساسی به موسیقی پیدا نمیکردم و هرگز موسیقی هم گوش نمیدادم . این آهنگساز جاودانه دست مرا گرفت و مرا با خود به شهر موسیقی های زیبا برد. حال که بیش از ۷۰ سال از عمر این عزیز میگذرد میترسم از روزی که این ستاره ی تابان ما را ترک کند. با آرزوی سلامتی و طول عمر برای فریبز لاچینی

پرهیز از ایدئولوژی

جان انسان از هر چیزی بالاتر است. از دین و مذهب و از همه ی مکاتب سیاسی از خاک و سرزمین و .. و انسان به خاطر هیچ ایدئولوژی و هیچ باور و عقیده ای در جهان نباید جان خود را از دست بدهد و یا جان کس دیگری را بگیرد این موضوع شاید مهم ترین درسی باشد که باید به همه ی نوجوانان یاد داد چون بیشترین گرایش به ایدئولوژی در همین سنین شروع میشود.

تلاش میکنم که فرزندم را از ایدئولوژی دور نگه دارم و به او یادآور شوم که هیچ ایدئولوزی و هیچ باور و عقیده و مذهبی کامل و ۱۰۰ درصد درست نیست بلکه تمام این باورها نقاط قوت و ضعف هایی دارند و عاقل ترین مردم کسی است که مغز شیرین هندوانه را خورده و مابقی را دور می اندازد لذا رفتار انسانهای ایدئولوگ رو با مثالی که دکتر هلاکویی میزند میتوان چنین تفسیر کرد که یک فرد ایدئولوگ یک مرغ را با پرهای آن با استخوانهای آن و با پاها و چنگالهای مرغ و آشغال داخل معده اش میخورد و از شما انتظار دارد که همین کار را بکنید یعنی تمام و کمال یک باور را ببلعید بدون صرفنظر از اشکالات آن.

ما در جامعه ای زندگی میکنیم که باور و عقیده ی افراطی به یک موضوع تشویق میشود. باورهایی مثل مذهب، ناسیونالیسم افراطی، کمونیسم، امپریالیسم،آنارشیسم و .. و البته در چنین جامعه ای فرد سالم باید یک شک گرا یا پوزیتویست باشد و باید بکوشیم از نسل آینده شک گراهایی شجاع و اهل مطالعه و تفکر بسازیم.

نیچه یک زمانی میگفت که مشروب و مسیحیت اروپا را به نابودی کشانده و اما در خاورمیانه امروزی و جامعه ای که ما زندگی میکنیم بی شک ایدئولوژی و تعصب باعث این همه پسرفت و جنگ های طولانی و قبیله ای و همچنین آوارگی و هزار مصیبت دیگر است. فرد ایدئولوگ حاضر به بحث و جدل درباره ی باورهایش نیست و فقط گوینده است نه شنونده. ایدئولوژی در جانش رسوخ کرده و حاضر است به راحتی برای باورهایش بمیرد یا کسی را به خاطرش بکشد. حاضر است حتی نزدیکانش را قربانی ایدئولوژی کند. ایدئولوژی برای او تمام زندگی است و انسان و ارزشهای انسانی و حتی عشق و محبت به اولیتهای بعدی او موکول شده.

ایدئولوژی یک زندان بزرگ است. طرز لباس پوشیدن، تربیت بچه ها، سبک زندگی، غذایی که میخوریم، فیلمی که نگاه میکنیم حتی فکر که در بستر خواب میکنیم همه باید در چهاچوب ایدئولوژی باشد. ایدئولوژی انسان را به برده خود تبدیل میکند و از او یک سرباز ایدئولوگ میسازد.

چند سال پیش با تفکری آشنا شدم و به قصد آشنایی بیشتر خواستم بیشتر در موردش بدانم ولی درسهایی که طرفداران این مکتب ارایه میکردند بدین شکل بود:

  •  تمام تفکرهای دیگر و هرچیزی به جز حرفی که ما میزنیم اشتباه و منحرف است.
  • تو باید ریشه های خود را کنار بگذاری و فقط تفکر ما را به صورت تمام و کمال بپذیری(یک مرغ کامل)
  • پیشوا و رهبر ما یگانه منجی جهان است.
  • تو متعلق به خودت نیستی. فردیت تو بی اهمیت است وباورهای ما از هرچیزی بالاتر است.

این موارد برایتان آشنا نیست؟ این دستورات تشویق به دگم اندیشی همان دستورات پایه گذاران بنیان ادیان الهی نیست؟ شاید دین و باورهای مذهبی و البته جنگ های صلیبی کم رنگ شده و یا از بین رفته باشند ولی ایدئولوژی قرص و محکم همچنان پابرجاست و تا زمانی که مردم عقل نداشته باشند ایدئولوژی آنها را تبدیل به سربازان خود میکند حتی در سال ۲۰۲۰٫

به دخترم یاد خواهم داد اگر بوی ایدئولوژی به مشامت خورد سریعا از آن فاصله بگیر چرا که ایدوئولوژی از هر نوع چپ یا راستش ریسمان بندگی و بردگیست و به جز نابود کردن انسان و گوشت قربانی کردن انسان هیچ دستاوردی ندارد.

از فواید “فروید” خواندن

پ ن : “حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش کن” زیگموند فروید

شاید نزدیکان من یعنی کسانی که خارج از محیط کار من را میشناسند روی من برچسپ “حواس پرت” بگذارند که به واقع هم چنین است. چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج بارها پیش آمده است که موقع بیرون رفتن از خانه درب ورودی را نبسته ام یا وسایلم را در خانه جا گذاشته ام و خیلی از اتفاقات مشابه دیگر که الان هم پیش می آید.

چند روز پیش داشتم به این موضوع فکر میکردم که عمده حواسپرتی های من در چه زمانی رخ میدهد؟ فهمیدم که همه ی این حواس پرتی ها در ساعات اولیه صبح و زمانیکه از خانه بیرون میروم اتفاق می افتد تقریبا همه ی حاس پرتی ها. و آنهم بیشتر به خاطر عجله و شتابی است که بی دلیل صورت میگیرد و همیشه احساس میکنم که دیر شده و باید زودتر بروم. بارها بی دلیل و با وجود اینکه زمان زیادی داشته ام به همسرم اصرار کرده ام که عجله کن و خیلی دیر شده . حال برای رفتن به مهمانی یا بازار یا هر چیز دیگری … اما ریشه ی این استرس و شتابزدگی در کجاست؟

با فکر کردن به این موضوع یاد دوران بچگی خود افتادم و فهمیدم که این رفتار قدیمی    ریشه ی کودکی دارد. خاطره ی تلخی که از دوران ابتدایی دارم و هیچگاه فراموش نمی شود این است که من بارها از مدرسه جا مانده بودم. بعضی وقتها پای درسهای معمولی در میان بود و من دیر به مدرسه میرسیدم که البته با تحقیر همکلاسیها و سرزنش معلمها همراه میشد.

چند بار با تاخیر به امتحان ابتدایی رسیده ام طوری که امتحان تمام شده بود و بچه ها داشتن به خانه بازمیگشتند.  استرس و فشار روانی آن لحظات را هنوز احساس میکنم. به نظرم علت این دیر رفتن به مدرسه هم کوتاهی والدین  بوده و هم ضمیر ناخودآگاه خودم در کودکی. اما چطور؟

باید بگویم به واسطه ی اینکه من از مدرسه بیزار بودم و از آن نفرت داشتم ضمیر ناخودآگاهم با دستکاری ساعت امتحانات و برنامه هفتگی و یا خوابیدن بیش از حد و یا کش دادن به خوردن صبحانه ضمیر خودآگاه را گول زده و این حادثه را به صورت تصادفی جا زده است. ولی الان در سن ۳۵ سالگی میدانم که کوتوله خود مختار(ضمیر ناخودآگاه) مانع من برای رفتن سر موقع به مدرسه شده است چرا که بخشی از من با تمام وجود از مدرسه متنفر بوده.

آری استرس دیر رسیدن به مدرسه و عجله برای بیرون رفتن از خانه به ۳۵ سالگی من رسیده است و همین عجله ی بیخودی باعث شده که وسایلم را در خانه جا بگذارم و یا درب را نبندم و یا لباسهایم را اشتباهی بپوشم.

ساعت ۶ صبح است. . استرس دیر رسیدن به مدرسه به ۳۵ سالگی من رسیده است و دارم آن را موشکافانه بررسی میکنم در حالیکه مشغول خواندن کتاب “آسیب شناسی روانی زندگی روزمره” هستم و این دومین کتابی است که بعد از “Totem and Taboo” از زیگموند فروید میخوانم. البته این قرنطینه بود که باعث شد من با فروید و نظراتش آشنا شوم و افسوس میخورم که چرا قبلا آن را نخوانده ام.

در هر حال برای خود درمانی تصمیم گرفته ام صبح ها زودتر برای رفتن به سر کار آماده شوم و با آرامش این کار را انجام دهم و البته هر وقت دچار استرس و عجله برای رفتن شدم با یادآوری ریشه های این اختلال روانی به خود نهیب بزنم.

تاثیر شغل روی شخصیت ما به مناسبت روز جهانی کارگر

پ ن: اول MAY روز جهانی کارگر مبارک (با تاخیر)

ما خیلی وقتها به این موضوع توجه میکنیم که چگونه شغل خود را مطابق با شخصیتمان انتخاب کنیم. مثلا در آزمون MBTI  شرکت میکنیم و پس از آن شغلهایی که مناسب ما هستند به ما پیشنهاد میشود.اما واقعیت چیز دیگریست و ما با توجه به نیازهای خود و همچنین وضعیت عرضه و تقاضای نیروی کار (که البته چندان مناسب نیست) در حرفه ای مشخص مشغول به کار میشویم.

اما کاری که میکنیم میتواند خلق و خوی ما را عوض کند، مثلا من زمانی که در شرکت نفت مشغول به کار بودم مشاهده میکردم که راننده نفتکشها با صدای بلند با کارمندان صحبت میکردند و البته نمیتوانستند یکجا بنشینند گویی برای آنها فرصتی ایجاد شده بود تا ۱۰ ساعت سکوت رانندگی و یکجا نشینی را بدین شکل جبران کنند.از آنجا که انسان حیوانی اجتماعی است تحمل ۱۰ یا ۱۲ ساعت سکوت دردناک است همچنین تحمل ۱۰ یا ۱۲ ساعت کار در سروصدای کارخانه هم میتواند دشوار باشد و من همیشه یادمه که پدرم قبل از بازنشستگی و زمانی که کارگر کارخانه بود همیشه از این موضوع شکایت داشت و اعصابش به هم میریخت. محیط کار به شکل باور نکردنی شخصیت و رفتار کارگران را عوض خواهد کرد.

من به شخصه دوست دارم روی یک کار مهم تمرکز کنم و برای ساعات طولانی مشغول انجام دادن یک وظیفه مشخص و مهم باشم. یعنی با حوصله و دقت روی یک Task مشخص تمرکز کنم. شغل هایی مثل تحلیلگر یا برنامه نویس نرم افزار یا تعمیرکار الکترونیک و یا خنثی کردن مین های جاده ای یا وکیل و نویسنده و سایر کارهای مشابه میتواند با روحیات و خلق و خوی من سازگار باشد.

اما شغل فعلی من بر حسب اتفاق فروشندگی است هر روز باید ده ها تلفن از طرف مشتریان و همکاران و مدیریت را جواب بدهم. همچنین روزم را با انبوهی از خرده وظایف آغاز میکنم که تقریبا تمام روزم را پر میکند، هر وظیفه فقط ۵ دقیقه زمان میبرد و من مثل ماشین مشغول تیک زدن وظایف خود هستم مثلا فلان فاکتور را برای فلان مشتری بفرستم، سفارش کالا برای مشتری ثبت کنم. یا با ۱۰ نفر تماس بگیرم قیمت بدم یا قیمت بگیرم و یا مسایل مختلف را یادآوری کنم.

چنین شغلی ذهنم را آشفته میکند و احساس میکنم یکپارچگی و تمرکزم را از دست میدهم احساس میکنم تکه تکه شده ام . نمیدانم شغل شما چیست ولی من زیر بمباران تلفن،توصیه،ایمیل و پیام رسان مدفون شده ام.

چون در شرایط فعلی ما بین ۸ تا ۱۲ ساعت از زمان خود را سر کار هستیم. باید به این نکته توجه کنیم که حرفه ما میتواند شخصیت ما را دگرگون کند به عنوان مثال شخصا احساس میکنم توجه و تمرکزم روی مسایل زندگی کمتر شده والبته میتوانم همزمان به ۱۰ موضوع مختلف فکر کنم و یا انواع خرده وظایف مختلف را به خاطر بسپارم. در حالیکه ۵ یا شش سال پیش اینگونه نبودم یعنی کم کم حرفه ی ما شخصیت ما را دفورمه میکند و از ما چیزی میسازد که نیاز است. دقیقا طوری ما را تراش میدهد که مثل یک پیچ و مهره در ماشین بزرگ اقتصاد چفت شویم.

من افراد کاسب زیادی را میبینم که بی دلیل با مردم خوش و بش میکنند یعنی همان خلق و خوی جذب مشتری و البته شما راست میگین و احترام شما واجبه و .. را با خودشان به خونه و مهمانی و جامعه میبرند. بحث این نیست که لبخند بر لب داشتن یا خوش مشرب بودن و… ایرادی ندارد یا اصلا خوب است یا بد حرفم این است که شخصیت و چهارچوب فکری تمامی شاغلین به مرور زمان تحت تاثیر شغلشلان عوض میشود.

و متاسفانه این ما نیستیم که روی شغل خود تاثیر میگذاریم بلکه عکس آن جریان دارد.

در هر حال کارگر بی اعصاب، راننده ی پرحرف، پلیس اخمو، مهندس بی احساس، کاسب سهل گیر، کارمند محافظه کار، نویسنده ی منزوی، یقه سفیدها و یقه آبی ها روز همه ی شما مبارک.

میدان عمل

چند وقت پیش داشتم کتابی در زمنیه بازاریابی میخواندم، اصطلاحات پیچیده و تخصصی و سطح بالای کتاب سرعت مطالعه را کند کرده بود. اما مطالب کتاب برای چه شرکتهایی مناسب بود ؟

  1. حداقل ۱۰۰۰ کارمند داشته باشند
  2. در بورس فعالیت میکنند و هزاران سهام دار ریز و درشت دارند
  3. سیستم جامع ERP در شرکت دارند و یکی از زیر سیستمهای آن CRM است
  4. حداقل ۱ پتا بایت داده مربوط به هر زیر سیستم دارند
  5. بالغ بر ۵۰ شعبه فروش و خدمات پس از فروش در کشورهای مختلف دارند
  6. و خلاصه یک شرکت با چنین اندازه ای و …

به همین خاطر خوندن کتاب را متوقف کردم. من حتی مطالب تئوریکی که در کتاب توضیح داده شده است را اگر یاد بگیرم میدانی برای پیاده سازی آن و به کار بستن آن برایم وجود ندارد. شرکتی که الان در آن کار میکنم حد و اندازه ای بسیار کوچکتری دارد و البته برای بهبود شرایط به دانش و اطلاعاتی نیاز دارد که در این کتاب نیست مثل نحوه ی معرفی یک محصول جدید به بازار در کسب و کارهای B2B یا استانداردهای یک وب سایت تجاری برای فروش محصولات و ارایه خدمات.

در این چند سال به این نتیجه رسیده ام که اگر برای آموخته هایمان و برای چیزی که در کتاب ها میخوانیم میدان عمل وجود نداشته باشد چیزی که یاد گرفته ایم به تدریج فراموش میشودو به درمان نمیخورد. فکر میکنم عالم بی عمل هم از این واقعیت لطمه خورده است.

بگذارید چند مثال بزنم: من به مدت ۴ ماه مشغول یادگیری زبان روسی بودم و میخواستم این زبان را یاد بگیرم برای این کار نرم افزار Duolingo را نصب کردم، یک دفتر برای تمرینات زبان خریدم و همینطور یک خودآموز یادگیری زبان روسی، توی ماشن هم پادکست های روسی گوش میدادم(میخواستم اینجا علامت تعجب بگذارم ولی اخیرا دارم یک کتاب در مورد punctuation میخونم که میگه در نوشته های غیر رسمی و صرفا نوشتن نامه ای برای یک دوست میشه از علامت تعجب استفاده کرد و صلاح نیست در هر جایی از آن استفاده بشه) خوب داشتم میگفتم که حروف الفبا و کلمات ساده را یاد گرفته بودم ولی بعدا چی شد؟ هیچی. به تدریج فهمیدم که میدان عمل برای به کار بستن آموخته هایم از زبان روسی وجود ندارد و به همین خاطر بعد از یک مدت اندک چیزی که در مورد زبان русский یاد گرفته بودم فراموش شد.

پیش تر دو ماه هم زبان آلمانی کار کرده بودم و همین بلا سرم اومد (ولی وقتی داشتم آلمانی یاد میگرفتم و کلمات رو ادا میکردم احساس میکردم صدای نیچه توی گوشمه به همون صلابت و همون ایده آلیسم آلمانی) .

توی دوران خدمت هم ترکی یاد گرفتم و به مدت ۲ سال در ارومیه با این زبان تعامل داشتم و به خوبی هم یاد گرفته بودم حتی وقتی به مرخصی می آمدم کانال AZ TV و فیلمهای دوبله شده به ترکی را تقریبا بدون هیچ مشکلی میفهمیدم. ولی بعد از سربازی چون تعاملی با این زبان نداشتم خود به خود یادم رفت البته نه کامل ولی شاید ۹۰ درصدش رو فراموش کردم. 

تنها زبانی که فراموش نکردم زبان انگلیسی است برای اینکه من با Skype همیشه انگلیسی صحبت میکنم یعنی حداقل هفته ای یک ساعت. کتاب انگلیسی میخونم(همین کتاب بازاریابی که اول بلاگ توضیح دادم  انگلیسیه) با دوستم تمرین نوشتن میکنم. و پادکست انگلیسی هم توی ماشین گوش میدم یعنی با هر ۴ مهارت یک زبان درگیرم همچنین در محل کارم نیز کاملا با زبان درگیر هستم و مدام مشغول جستجو و .. هستم.

فردی را تصور کنید که در یک شرکت کوچک مشغول به کار است و البته کتابی در مورد شیوه بازاریابی شرکت هایی مثل مایکروسافت و HP میخواند به نظرم این کار اشتباهی است یا فرض کنید ۱۰ کتاب برتر از نظر بیل گیتس رو در اینترنت سرچ میکند و دقیقا سراغ همان کتابها میرود خوب این هم اشتباهه بیل گیتس به ما چه ربطی داره؟ کتابهایی که به درد اون میخوره الزاما برای ما مفید نیست یک نگاه کوچک به Scale شرکت مایکروسافت حساب بانکی بیل گیتس و پیشینه او بیندازیم و یا این نکته را درک کنیم که بیل گیتس چه کتابهایی رو قبلا خونده که به کتابهای فعلی رسیده؟ بهتره که این توهمات رو کنار بگذاریم.

البته شاید شخصی با خود فکر کند خوب من خودم را برای آینده آماده میکنم برای زمانی که در HP یا مایکروسافت و یا زیمنس استخدام شدم اونموقع باید آماده و مهیا باشم. ولی ایرادات زیادی به این نگرش وجود داره:

  1. همانطور که گفتم اگر میدان عمل وجود نداشته باشد ما چیزی که خوانده ایم را فراموش میکنیم به همین راحتی.
  2. چنین دورخیزی برای رسیدن به آینده باعث میشه که شغل فعلیمان را از دست بدهیم و یا متهم به عدم تمرکز و کم کاری شویم.
  3. شرایط به حدی سریع تغییر میکند که نمیشود چنین برنامه ریزی بلند مدتی برای آینده انجام داد.
  4. خلاصه اینکه اگر پژو سوار میشوید به فکر خرید L90باشید نه Enzo Ferrari

در این نوشته شاید متهم به محدودیت ذهنی، عدم تخیل و همچنین محافظه کاری بشوم البته ایرادی ندارد بالاخره هر کسی عیبی دارد و مطلب آخری رو که باید بگم اینه:

در خصوص کتابهای غیر داستانی هیچ گاه کتابی را نمیخوانم که نتوانم آن را در عمل به کار ببندم و شرط یادگیری یک موضوع هم همین است یعنی به کار بستن چیزی که میخوانیم.