رمان پر، یک عاشقانه ی کلاسیک

دانلود رمان پر - شارلوت مری ماتیسن - کتابراه

به تازگی رمان پر اثر شارلوت مری ماتسین، نویسنده انگلیسی رو خوندم و چند خطی ر درباره ی کتاب نوشتم:

پر پر by ماتیسن
My rating: 3 of 5 stars

چند تا نکته رو میشه در مورد این داستان گفت.
موضوع اول:
پیش بینی خود محقق یا به انگلیسی self fulfilling prophecy به این میگن : زمانیکه شما یک پیش بینی در مورد زندگی خود را باور کنید ضمیر ناخودآگاه شما تمام تلاشش را میکند تا این اتفاقات بیفتد. مثالش در کتاب به این شکل بود که جادوگری به میویس گفته اگر آواز بخوانی حتما خانواده ات بدبخت میشود و …. و همینطور هم میشه چون ضمیر ناخودآگاه شخص تمام تلاشش رو میکنه تا این بدبختی ها اتفاق بیفته و چون به وقوع پیوستن یک بدبختی بسی آسانتر از حادث
شدن خوشبختیه و همیشه ویران کردن آسانتر از ساختن است پس پیش بینی های منفی راحت تر و کامل تر اتفاق می افتد. مثال دیگر این اتفاق که در جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفته در مورد بانکهاست یعنی مردم پیش بینی میکنند که بانکها در حال ورشکستگی هستند به همین خاطر همه ی مردم میخواهند پولشان را از بانک خارج کنند و بانک واقعا ورشکست میشود و پیش بینی مردم درست از آب در میاد!
موضوع دوم:
ناتوانی از آرزو کردن. مسخره به نظر می رسه ولی گاهی اوقات ما آرزوهای اشتباه میکنیم. مثلا آرزو میکنیم که مهاجرت کنیم بعد وقتی به آرزویمان می رسیم می فهمیم که این چیزی نبوده که میخواسته ایم. در مورد شغل و دانشگاه رفتن و ازدواج و … هم به همین صورته راجر آرزو داشت میویس ثروتمند و مشهور بشه و وقتی این اتفاق افتاد میخواست زمان به عقب برگرده و همان میویس سه سال پیش یعنی میویس فقیر و گمنام را ببیند. ما باید خواهان بدست آوردن حس بعد از اتفاق باشیم نه خود اتفاق. مثلا ما باید آرزوی خوشبختی و آرامش داشته باشیم نه صرفا پولدار و مشهور شدن چرا که امکان داره محقق شدن این اتفاقات ما رو به هدف غایی که خوشبختی و آرامش است نرسونه. هدف و وسیله رو نباید با هم قاطی کنیم.
موضوع سوم:
نباید گذشت زمان را نادیده بگیریم. گذشت زمان میتونه هر چیزی رو تغییر بده و عشق به تنهایی کافی نیست بلکه باید پیوسته چون گلی نو رس و شکننده از آن مراقبت کرد و اگر این مهم صورت نگیرید تنومند ترین درختان نیز در اثر بی توجهی ما خشک خواهند شد چه برسد به گلهای نازک احساس.

View all my reviews

روزمرگی های یک آدم خونسرد۱

قبل از عید برنامه ریزی کرده بودم که به مسافرت برم، اونموقع با پوریا صفرپور صحبت کردم و ازش راهنمایی خواستم تو اون روزی که با پوریا صحبت کردم۲۲ نفر توی ایران جانشون رو از دست داده بودند والبته من هم از رفتن صرفنظر کردم. الان که دارم این نوشته را منتشر میکنم متاسفانه بیش از ۱۶۰۰ نفر جانشون رو از دست دادن و تقریبا همه ی مردم ایران در قرنظینه هستند.

پادکستها و فایلهای ویدیوئی و مقالات زیادی را در خصوص کرونا مطالعه کرده ام و البته چون همه ی مردم هم در موردش صحبت میکنند  دیگر نمیخواهم چیزی به این حجم انباشته شده ی اطلاعات اضافه کنم.

تا ۱۶ فروردین شرکت تعطیله و من خونه هستم . البته وقتم را با همسر عزیز و دختر نازنینم میگذرونم. با وجودیکه باشگاه و شرکت تعطیله سعی میکنم از لحاظ جسمی و فکری فعالیت داشته باشم تا تنبلی سراغم نیاد. هر روز صبح یک ساعت با همسرم ورزش میکنم ورزشم اینطوریه که اول ۱۰۰۰ تا طناب میرم بعد به کمک اپلیکشن های ورزشی حرکات بدنسازی و آمادگی جسمانی انجام میدم. کتاب میخونم و فیلم هم نگاه میکنم و البته پادکست هم گوش میدم اینهمه وقت آزاد! (من و این  همه خوشبختی محاله) .

سال ۲۰۲۰ کتابهایی که میخونم بیشتر جنبه ی روانشناسی داره یعنی برای من خوبه و بهم یاد میده که چطوری میتونم یک زندگی شادتر و رضایت بخش تر رو با همسر و بچه م بگذرونم (نمیشه با دانش مهندسی زندگی رو مدیریت کرد 🙂 ) اینجا هم خوبه که یادی کنم از دکتر هلاکویی که چند ماهیه باهاش آشنا شدم و خیلی از صحبتهاش برام مفید بوده. تارگی هم یک کتاب خوندم با عنوان “با هم بازی کنیم و یاد بگیرم” نوشته ی    Roni Leiderman که در مورد انواع بازیهای مناسب برای کودکان است که البته خیلی هاش رو میشه تو خونه بازی کرد و خیلی هاش هم نه.

کتابی که الان دارم میخونم کتاب “روانکاوی و زندگی من به همراه توتم پرستی” نوشته ی زیگموند فروید است و کتاب جالبی هم به نظر میرسه البته تا امروز حدود ۵۰ صفحه ش رو خوندم. راستی دیروز یک فیلم خوب هم دیدم که اسمش silver linings   playbook بود و به نظرم جالب بود. اپیزودهای جدید پادکست رواق هم دنبال میکنم که به تازگی شرح و تفسیر کتاب وقتی نیچه گریست رو شروع کرده. فرزین رنجبر تو این سری جدید نشون داده که روایتگر خوبی است و یه پا علی بندریه برای خودش 🙂 ولی میترسم مسیر رواق به سرگرمی و روایت نزدیک بشه و ایشون هم فالورهای خودش رو فالو کنه بلایی که سر خیلی از تولید کننده های محتوا میاد، البته امیدوارم این چنین نشه.

با سیروان مثل سابق شروع کردیم به تمرین نوشتن با زبان انگلیسی و از این بابت خوشحالم. امیدوارم این روزهای سخت به زودی تموم بشه. ولی زندگی رو نباید به تعویق انداخت و در این شرایط  سخت هم باید عاشقانه زیست. همین

دین به عنوان سازوکار دفاعی

خیلی از باورها و رفتارهایی که ما داریم سازوکار دفاعی محسوب میشوند و البته همه ی آنها به یک اندازه موثر نیستند. سازوکار دفاعی وسیله ای است که ما به آن تکیه میکنیم تا خودمان را از شر یک فکر آزار دهنده نجات دهیم. ازدواج، بچه داشتن، دین و خیلی از مواردی که میبینیم سازوکار دفاعی هستند.

با تکیه بر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم ما ۴ سایق اصلی در زندگی داریم: از جمله مرگ،پوچی،تنهایی،آزادی که اینها رو با عنوان سایق یا سوق دهنده میشناسیم یعنی ما رو به سمت رفتارهای مختلف سوق میده. به عنوان مثال ازدواج سازوکار دفاعی ما در مقابل تنهایی است همچنین بچه داشتن سازوکار دفاعی ما در مقابل مرگ است البته ما میدانیم که مرگ دیر یا زود سراغ ما می آید ولی با بچه دار شدن به مرگ دهن کجی میکنیم و فرزندانمان را وارث نسل ما یا ژن هایمان میدانیم.

تللاش برای جاودانگی مثل همین نوشتن، خلق اثر هنری و هر چیزی که منجر به باقی ماندن نام ما در جهان بعد از مرگ شود یک سازوکار دفاعی خوب در مقابل مرگ است. اما همه ی  این تصمیمات در ضمیر ناخودآگاه ما صورت میگیرد و ما به هیچ عنوان برنامه ای برای آن نداریم و نمی دانیم که چه وقت و چطور برای دنبال کردن این سازوکار دفاعی تصمیم گرفته ایم در واقع ضمیر ناخودآگاه ما تصمیم خود را گرفته و آن را عملی کرده.

اما دین سازوکار دفاعی بسیار محکمتری است چرا که همه ی این سایقها را در خود جای داده است. با جهان پس از مرگ و بهشت برین ما به مرگ دهن کجی میکنیم. با اشرف مخلوقات خواندن خود و بی هدف نبودن دنیا و عبث نبودن کار پروردگار و این که ماه و خورشید و فلک در کارند و هزاران دلیل و برهان دیگر که متفکران بی شمار در طی قرن ها انباشته اند ما خود را در مقابل پوچی مصون نگه میداریم. با شرکت در نماز جماعت یا مسجد رفتن(در غرب عضو باشگاهی بودن) یا فرقه بندی هایی که مسلمانان،مسیحیان،سنی ها، شیعیان،هندوها و … درست کرده ایم همواره در مقابل تنهایی موضع گرفته ایم و حتما شنیده اید که میگویند تنهایی فقط لایق خداست. بنابراین دین این چنین زیرکانه به ما کمک کرده که از تنهایی نیز بگریزیم. و اما آزادی به خودی خود چیز ترسناکی نیست و همه به ظاهر آن را میپسندند ولی به قول کامو :

آزادی پاداش نیست٫‌ نشان لیاقت هم نیست که به افتخارش با شامپانی جشن بگیرند. به علاوه هدیه هم نیست یک جعبه شیرینی که به شما لذت های چشایی ببخشد. اوه نه برعکس اعمال شاقه است دو استقامت است که در تنهایی کامل طی می شود و جان را از خستگی به لب می رساند. نه شرابی در کار است و نه یارانی که جامهایشان را بلند کنند و با لطف و مهربانی به تو بنگرند. تنها در تالاری غمزده تنها در جایگاه مجرمان در مقابل قضات ایستاده ای و باید به تنهایی در برابر شخص خود و قضاوت دیگران تصمیمی بگیری

آسیبی که آزادی به انسانهای ضعیف وارد میکند بار سنگین مسئولیت است. تصور کنید شما در مقابل همه ی کارهایی که میکنید مسئول باشید چقدر ایده آل و چقدر ترسناک است. اما دین این بار مسئولیت را که الحق بار سنگینی نیز هست از دوش ما برداشته ما طبق توصیه انجیل و یا قرآن عمل میکنیم و تمام. اگر به اشتباه نیز کاری میکنیم که دیگر ما مسئولش نیستیم بلکه ما به عنوان یک انسان مذهبی کاری را میکنیم که دینمان میگوید. میبینید گه چقدر ساده است همه چیز نوسته شده خواه جهاد در مقابل کفار باشد و یا ختنه کردن فرزند خود و ننوشیدن مسکرات ما ماموریم و معذور یعنی هیچ مسئولیتی در قبال رفتار خود نداریم و تنها تسلیم حق هستیم اصلا کلمه اسلام نیز به معنی تسلیم شدن است و مسلمان تسلیم دین اسلام است. باری این چنین مسولیت و آزادی که چون کوهی بزرگ و عظیم مینماید به این راحتی از دوش ما برداشته میشود پس چرا نباید دین را بپذیریم تا از شر همه ی سایق های وحشتناک که روح و روان ما را زخمی میکند خلاص شویم. به راستی چرا ؟

فهمیدن اینکه سایق ها چطور زندگی ما را کنترل میکند یک بخش مهم از یادگیری اصیل زیستن است. به باور من اصیل زیستن و برای خود زیستن یک باور متعالی برای هر انسانی میتواند باشد اینکه من آگاهانه آغوشم را برای تنهایی،مرگ،پوچی و آزادی باز میکنم و از هیچکدام ترسی ندارم اینکه همه ی انتخابهای من آگاهانه صورت میگیرد و اگر نوشته ای مینویسیم بچه ای به دنیا می آوریم یا اثری خلق میکنیم بفهمیم که نه من جاودانه می مانم و نه اثری که به جا گذاشته ام و نه اصلا وجود ما پشیزی برای این طبیعت کهنه و زمین پیر ارزشی دارد. اصیل زیستن یعنی بدون دستاویز زندگی کردن یعنی شجاعانه و آگاهانه زندگی کردن یعنی از مرگ نترسیم و به پیشواز مرگ هم نریم بلکه عاشقانه تا آخرین نفسی که میکشیم زندگی کنیم بدون اینکه ثانیه ای از لذت زندگی کردن را به به آینده موکول کنیم.

اصیل زیستن یعنی اگر برهنه و مریض و گرسنه در بیابان مشغول جان دادن بودیم بازهم چیزی در وجودمان خالی نباشد باز هم احساس غرور و سربلندی و عزت نفس کنیم بی آنکه به چیزی متوسل شویم تکرار میکنم به هیچ چیز به هیچ سازوکار دفاعی متوسل نشویم . سایق های زندگی را بشناسیم و پیش از آنکه ضمیر ناخودآگاه ما را به سمت سازوکارهای دفاعی و ترس و بزدلی بکشاند با شجاعت و آگاهی روبروی آن بایستیم و تمام دردهای بشری را با لبخندی تلخ بپذیریم و بازی درنیاوریم.

حل مشکل سایت تمرکز (پست موقت)

وب سایتی که مربوط به ترجمه گروهی کتاب تمرکز است مشکل داشت و امروز در یک دامنه ی دیگر بارگذاری شد. آدرس سایت جدید http://focus-book.ir  است. با تشکر از دوست خوبم سیروان که زحمت تغییر دامنه رو کشید.

بابت مشکل پیش آمده معذرت میخوام و از دوستانی که پیگیر بودن و ایمیل دادن ممنونم.

جلوگیری از تصادفات با استفاده از آنالیز داده

پ ن: این مطالب صرفا ذهنم رو مشغول کرده و میخوام رو کاغذ بیارم که ذهنم آزاد بشه ،ادعایی نسبت به فهم خودم یا یاد دادن چیزی به کسی ندارم همینطوری مثل روزنامه بخونید.موضوعی که یه مدت فکرم رو به خودش مشغول کرده و برام بیشتر شبیه “به راه بادیه رفتن” است

“preventing car crashes by data analyst”

خود این چالش رو میشه به سه فاز تقسیم کرد:

Data collection and fusion, pre processing phase, Visual exploration and analysis

اما آیا میشود با استفاده از جمع آوری داده ها تصادفات آتی رو با دقت بالایی پیش بینی کنیم؟ اما چه نوع داده هایی رو باید جمع آوری کنیم: ما به سه دسته اطلاعات شامل: اطلاعات محیطی، اطلاعات ماشین، اطلاعات راننده نیاز داریم. چیزهایی مثل:

محل تصادف: باید توسط کارکنان راهداری،پلیس و بیمارستان ثبت شود که البته در حال حاضر یک پایگاه مشترک بین این ارگانها وجود داره که اطلاعات تصادف را ثبت میکنند ولی ناقصه مثلا در صحبتی که باهاشون کردم میگن راننده های ما که به اونجا اعزام میشن GPS برای ثبت زمان و مکان دقیق تصادف رو ندارن و فقط یک اطلاعات کلی از اونجا میدن مثل توی فایل اکسل مینویسند محور کامیاران ! در حالیکه اگر دقیقا همون نقطه توسط GPS ثبت شده بعدا میشه فهمید که آیا تصادف پر تکرار در اون پیچ یا گردنه به خاطر دید کم بوده یا وضعیت جاده و … حتی با ثبت نقطه و زمان تصاوف میشه به دیتای هواشناسی هم رسید و فهمید رطوبت هوا بارندگی و لغزنده بودن جاده به چه صورت بود آیا این عوامل باعث تصادف یا چپ شدن ماشین شده یا خیر پس ما به راحتی از طریق دیتای مکان میتونیم به هواشناسی هم برسیم اما عوامل دیگه ای هم ممکنه باعث تصادف شده باشه که جلوتر میگم.

تیتروار اگر بخوام به بعضی هاش اشاره کنم شامل: دلیل تصادف(تشخیص پلیس)،میزان روشنایی اون محل،وضعیت ماشین در هنگام تصادف،نوع آسیب جانی و مالی، وضعیت جاده(اتوبان،یکطرفه،خاکی،تقاطع)،تداوم رانندگی که یک متغیر زمانی است. برای مثال: چه نوع خودروهایی بیشترین آمار تصادفات را داشته اند:

اما داده های لازم رو چطور میشه جمع آوری کرد؟ یه راهش استفاده از سایت سامانه اطلاعات حوادث و حمل و نقل کشور است که البته داده هایی که داره خیلی ناقصه. هر مرکز راهداری در استان این اطلاعات رو از گشت های راهداری و پلیس و بعضا بیمارستانها دریافت میکنه و تو این سایت درج میکنه اطلاعاتی شامل: تاریخ،تعداد کشته،تعداد مجروح،شرایط آب و هوا، استان،نوع وسیله،علت تصادف. فارغ از اینکه این دیتاها خیلی ناقص و محدوده شیوه ی به دست آوردن این دیتاها نیز اشتباه است مثلا نقطه ی دقیق تصادف همانطور که قبلا عرض کردم مشخص نیست و فقط نوشته استان یا شهر فلان! علت تصادف با کارشناسی پلیس یا گشت راهداری مشخص شده در حالیکه برای اولی باید از GPS استفاده بشه و برای دومی هم باید از تکنولوژی کمک گرفت.

جعبه سیاه ماشین: زیاد ایده آلیستی فکر نمیکنم و اگر یه سرچ ساده بکنیم معلوم میشه که در سال ۲۰۱۳ تقریبا ۹۶ درصد از ماشین های فروخته شده در آمریکا جعبه سیاه داشته اند یعنی این استانداری که در اروپا و آمریکا به یک امر عادی تبدیل شده. با داشتن جعبه سیاه ترمز ناگهانی شما سرعت و یکنواختی در رانندگی و همچنین رانندگی خطرناک شما در پیچ های جاده ثبت میشود و امتیازهای راننده به عنوان راننده ی خوب یا بد ثبت میشه ممکنه شما جریمه بشید یا تشویقی بگیرید به همین راحتی . تو پرنتز بگم که (اونا نیومدن بگن هر کسی رانندگی خودش رو خوب کنه بعد همه راننده ی خوبی میشن و همه مشکلات از بین میره خیر اونها سیستم درستی طراحی کردن اعم از ایمنی ماشین،کار با داده و آموزش که این سیستم راننده رو مجبور به رانندگی خوب میکنه).

تو یوتیوب یه ویدئو دیدم که به اطراف خودرو ژیروسکوپ وصل کرده بودن و میفهمیدن که ماشین از کدوم سمت چپ کرده و همزمان ECU هم وضعیت موتور رو به جعبه سیاه میفرستاد و بعد از تصادف پلیس به راحتی با بررسی دیتای موجود میگه دلیل تصادف دقیقا این موضوع بوده یعنی حداقل با تقریب خوبی میشه اینو گفت اما چاره ی کار اینه که خودروسازان کشور یعنی سایپا و ایران خوردو و بقیه این تجهیزات رو روی ماشینها نه به صورت Option بلکه به صورت اجبار نصب کنند چون باور کنید این تجهیزات کمتر از کیسه هوا مهم نیستند. در مورد داشبورد خودروهای جدید و تاریخچه ی تکامل این سیستم ها شما رو دعوت میکنم که این کتاب رو بخونید:

شاید بگید خوب اینا برای بعد از تصادفه ولی سیستمهای هشدار دهنده ی زیادی هم برای راننده ها وجود داره مثل سنسورهای Eye blink detection برای تشخیص خواب آلودگی راننده و یا سیستم هشداردهنده ی رانندگی ممتد برای آلارم دادن زمان استراحت به راننده یا ignition interlock device برای تشخیص بوی الکل راننده و ….  که البته تو ایران باید تشخیص دود بزاریم 🙂

زمانی که با یکی از مسولین اداره کل راهداری صحبت میکردم میگفت یک عامل پنهان تصادفات هم مشکلات روحی و روانی راننده است یعنی فارغ از  وضعیت جوی، جاده، و وضعیت ماشین مشکلات روحی و روانی راننده و حواس پرتی راننده هم موثره که البته مقدار زیادی رو با سنسورهای مختلف میشه پیشگیری کرد. توجه کنید که هدف چنین سیستمهایی کاهش نرخ تصادف است نه اینکه کاملا متوقف بشه جون در پیشرفته ترین کشورها هم چنین چیزی امکان پذیر نیست.

چیزی که به ذهنم میرسه اینه که ما به یک سری زیر ساخت برای راه اندازی چنین سیستم پیشگیری نیاز داریم.

۱٫جعبه سیاه ماشین و کامپیوتر مناسب که توسط خودرو سازها روی ماشین نصب بشه اگر قراره کماکان خودروی ملی بسازیم.

۲٫ سیستم جامع جمع آوری دیتا نیاز داریم که طبق یک استاندارد مشخص دیتاهای تصادفات رو در یک پایگاه اطلاعاتی منسجم در اختیار عموم مردم قرار بده و دیتاستهای اون رایگان باشه

۳٫ یک سیستم هشداردهنده که ریسک رفتن از نقطه ی A به نقطه ی B رو به راننده گوشزد کنه Feed یا خوراک این سیستم هم از دیتاهای مورد دوم می آید.

شاید بگید تا وضعیت جاده ها و ماشین و فرهنگ رانندگی و .. درست نشه اوضاع همینطوره بله قبول دارم . ولی تکنولوزی هم میتونه در کنار ابزارهای دیگر به کمک ما بیاد با تکنولوژی هم حتی میشه با آلودگی هوا مقابله کرد کاری که چین و IBM انجام دادن نمیگم هوای پکن دیگه آلوده نیست ولی نوع مقابله با آلودگی در چین هوشمندانه س فرقش با تهران و مملکت خودمون اینه که اونا همه مدرسه های رو تعطیل نمیکنند . شاید در آینده در مورد آلودگی و نقش دیتا در کاهش آلودگی (نمونه چین) رو هم بنویسم. مقالات خیلی زیادی در خصوص همین پیش بینی تصادفات وجود داره و ویدیوهای جالبی هم هست راستش رو بخواید درست کردن چنین سیستم و جنین سنسورهای کار زیاد پیچیده ای نیست ولی راه اندازیش و تولید انبوه چنین سیستمی دشوار و هزینه بر است بانی این کار با توجه به خودروی ملی و اداره ی ماشین و اداره راه و اداره  راننده و کلا دولتی بودن کشور تنها از دولت برمیاد ولی میتونند از بخش خصوصی کمک بگیرند چون ساختن این سیستم نباید هزینه زیادی روی دست راننده هم بزاره و شرکت خودروساز باید پیه ی این هزینه ها رو تا حدودی به تنش بماله ولی چشمم آب نمیخوره به هر حال کاری نداریم. …

فعلا تا همین جا کافیه میشه نوشت و در این زمینه هم کار کرد ولی در خلال کار مرتب سرت به مانع های مختلفی میخوره که یا نمیخوان دیتا بدن یا الکی وقتت رو تلف میکنند یا میگن ما خودمون بلدیم یا میگن به توچه تو اصلا انگیزه ت چیه و کی هستی! باید بهشون گفت اصلا این کار بخش خصوصی نیست و خودتون یه کاری بکنید بفرمایید این گوی و این میدان . لطفا برای ۲۸۰۰۰ نفر کشته سالانه در ایران کاری بکنید حداقل از پول جریمه های ماشین که از مردم میگیرید برای چنین کارهایی سرمایه گذاری کنید . ممنون که خوندید. واقعیتش انگشتام تازه گرم شدن و تحریک میشم که باز بنویسم به همین خاطر همینجا تمومش میکنم.

روزمرگی های یک آدم خونسرد

چند روز پیش داشتم به باشگاه میرفتم و تصمیم گرفتم که کاپشن اضافه ای که داشتم به یک بی خانمان معتاد بدم وقتی کاپشن رو بهش دادم ازم تشکر کرد و داشت چیز مهمی از سطل زباله در می آورد، کنجکاو شدم که ببینم چیه دیدم که فقط یک بطری پلاستیکیه انتظار داشتم چیزی مثل گنج یا یک کیف پول … یا همچین چیزی باشه غرق در فانتزی های عجیب و غریب هالیوودی شده بودم که یهو بیدار شدم و دیدم تو دنیای واقعیم. این کاپشن ورزشی یادگار یکی از رفقای خوبم بود به اسم عبدالله س وقتی با هم داشتیم کوهنوردی میکردیم بهش گفتم میخوام عکس بگیرم  لطفا یه لحظه بزار بپوشم شاید ۵ یا ۶ سال پیش بود اونهم گفت که بهت میاد و برش دار مال تو. از اون روز به بعد جزیی از بدنم شده و اونقدر پوشیده بودمش که حتی وقتی روی چوب رختی آویزان بود احساس میکردم که خودم اونجا آویزون شدم. معتاد کاپشن من رو پوشیده بود و تقریبا سایزش بود وقتی از پشت دیدمش یک لحظه احساس کردم که خودم هستم و معتاد شدم یعنی همین الان دنبال بطری پلاستیکی یا یک کیف کهنه دارم میگردم، بعد از چند سال اعتیاد به ورطه نابودی افتادم و دارم نفس های آخرم را میکشم همینطوری داشتم فکر میکردم که یهو دیدم دیره و باید برم سر تمرین.

همین چند روز پیش یک دستفروش رو بهم نشون دادند و گفتند این قبلا طلا فروش بوده ولی وارد بازار فارکس شده و این بلا سرش اومده نمیدونم واقعیات داشته یا نه ولی بعید هم نیست از این آدمها زیاد دیدم توی کتابهای مختلف هم زیاد دربارشون خوندم تو کتاب خاطرات خانه ی مردگان اثر داستایفسکی دو نفر با هم محکومیتشون رو عوض میکنند! فکرش رو بکنید دو ماه حبس را به حبس ابد عوض کنی اونهم در ازای دو پیک مشروب و یه دست لباس چه حماقتی به این میگن یک قمار روسی!

روزهای آرومی رو کنار همسر و دخترم سپری میکنم و احساس خوشبختی دارم نوژا میتونه حدود ۱۰ کلمه رو تلفظ کنه راستش چیزای دیگه خیلی برام مهم نیست اینکه خیلی آدم خفنی نیستم،ثروتمند نیستم، مشهور نیستم، و خیلی چیزهای دیگه هم نیستم حتی خوشتیپ هم نیستم! اما چه اهمیتی داره وقتی از زندگیم راضیم؟ یه اتفاق خوب دیگه اینه که شیوا همسرم رو به کتابخونی تشویق کردم و تو این مدت هم جستارهایی در باب عشق رو خونده و هم مردی که میخندد اثر ویکتور هوگو باورتون میشه یه رمان ۴۸۰ صفحه ای  از این بابت خیلی خوشحالم.

اوایل بهمن عازم یه سفر کاری به شیراز هستم این سومین سفر کاری من تو این سه سال در شرکته و خوشحالم که بهم اعتماد دارن. قصد ندارم فعلا شغلم یا محل زندگیم رو عوض کنم اگر چیزی بلد باشم باید بتونم همین جا هم یه کاری بکنم. آرش یکی از دوستای خوبم توی اسکایپ یک گروه درست کرده که داره دیتا ماینینگ رو تدریس میکنه قدم به قدم و آهسته ما هم داریم یاد میگیریم هفته ای یک جلسه آنلاین داریم و سوالات و تمریناتمون رو پیگیری میکنیم. به حوزه ی دیتا علاقه دارم چون یه پروژه توی ذهنمه وبرای انجامش به دانش دیتا ماینینگ و یادگیری ماشین نیاز دارم شاید در آینده هم یک پست تخصصی در مورد ابعاد این پروژه نوشتم کسی چه میدونه. تو حوزه داده های مالی هم اگر بخوام برای شرکت کاری بکنم بازم به دانش داده کاوی نیاز دارم واقعیتش کار با داده تقریبا برای همه ی افراد تحصیلکرده به یک نیاز تبدیل شده و دیگه سلبریتی نیست یه چیز ضروریه. نمیدونم این کلاس و این پروژه  و … به کجا ختم میشه ولی فعلا مشغولم و بهش علاقه دارم.

هدف برام بی معنی شده و ترجیح میدم آرزوهامو دنبال کنم یه نقل قول معروف هست که میگه هدف بدون برنامه ریزی دقیق یک آرزوه و دیگه هدف نیست میخوام با خوشحالی دستم رو بالا ببرم و بگم منم منم اون که آرزو داره و بی هدفه منم. خلاصه اگه بخوام بگم به نظرم “هدف از زندگی کردن داشتن هدف و تعقیب هدف نیست چرا که خود زندگی از هر هدفی مهمتره” بگذریم نمیخوام بحث رو فلسفیش کنم ولی زندگی برام بیهوده نیست که به خاطر ترس از بیهوده بودنش سراغ هدفگذاری برم و یکی یکی موانع رو مثل میدان موانع سربازی رد کنم. نه این چیزا رو نمیخوام. از اینکه برای شما مینویسم هدفی ندارم و نمیدونم چند نفر میخونند ولی از این کار لذت میبرم همونطور که از بوکس کردن لذت میبرم وقتی زیر چشمم کبود میشه یا شب تا صبح به خاطر درد دنده هام خوابم نمیبره یه جور احساس خوشی دارم میدونم از سن و سال من گذشته و من هر گز یه ورزشکار حرفه ای نمیشم از اینکه قبلا هم دنبال حرفه ای شدن نرفتم ناراحت نیستم این ورزش برام لذتبخشه فقط همین! در پی هدف نبودن از آدم یه نیمه خدای خونسرد میسازه چقدر این حس آزادی خوشاینده اینکه در قید وبند هدفهای مختلف نباشم کسی که چیزی رو نخواد نمیشه چیزی رو ازش گرفت و مالکیت یعنی رها کردن

البته توهم نزدم فقط همینجوری دارم مینویسم اینا رو ولش کنید امروز یک مردی وارد فروشگاه شد و سن و سالش حدود ۶۰ بود لباسی رو که پوشیده بود میشد ۳۰ سال قبل هم پوشید و نمیشد تشخیص داد کی این لباس رو خریده .میگفت قبلا کانال ساز کولر بودم و الان میخوام وارد کار کامپیوتر بشم! نمیتونستم بخندم یا گریه کنم ۲۰ سال از عمرم رو پای کامپیوتر گذاشته بودم و هنوز هم چیزی ازش نمی فهمیدم بهش گفتم الکی نیست حداقل به چتد سال آموزش و کار نیاز داری تا بتونی کار بکنی تو تقریبا از نقطه ۰ شروع میکنی اونهم از ۶۰ سالگی میگفت اشکالی نداره وقت دارم واقعا هم وقت داشت با شصت سال سن مجرد بود. به قول شوپنهاور پیری بهترین دوران زندگیه وقتی گفت وقت دارم احساس کردم این ۶۰ سال رو مثل تف بی ارزشی دور انداخته بود و بی اهمیت همینطوری الکی بین مردم وول خورده نمیدونم چطور آدمی بود ولی برام عجیب بود به همکارم گفتم وقتی میبینمش یاد داستان “رویای آدم مضحک” نوشته ی داستایفسکی می افتم.

کتابهایی که در سال ۲۰۱۹ خواندم

کتابهایی که در سال ۲۰۱۹ خواندم شامل:

  1. اقتصاد فقیر نوشته ی آبهیجیت بنرجی و استردوفلو
  2. عقل ساد نوشته ی بلانشو
  3. سه پرسش اثر تولستوی
  4. پلیکان اثر آگوست استریندبرگ
  5. هنر ظریف بی خیالی اثر مارک منسون
  6. جستارهایی در باب عشق نوشته ی آلن دو باتن
  7. متفکران بزرگ نوشته ی آلن دو باتن
  8. چرا عقب مانده ایم نوشته ی علی محمد ایزدی
  9. Comptia +A
  10. درباره ی معنی زندگی اثر ویل دورانت
  11. خاطرات خانه مردگان داستایفسکی
  12. چه باید کرد نوشته ی تولستوی
  13. مردگان زرخرید یا نفوس مرده اثر گوگول
  14. دسته ی دلقک ها اثر سلین
  15. سکس و شرع و زن در تاریخ اسلام نوشته ی مریوان حلبچه ای
  16. یک اتفاق مسخره اثر داستایفسکی
  17. هنرمند چهره پرداز نوشته ی لسکوف
  18. صوفیگری نوشته ی احمد کسوی
  19. الفبای مراقبت از کودک نوشته ی آلن فروم
  20. دوئل و شرط بندی و اندوه اثر چخوف
  21. قدرت و جلال اثر گراهام گرین
  22. شنل نوشته ی گوگول
  23. همیشه شوهر اثر داستایفسکی
  24. محاکمه نوشته ی چخوف
  25. در نبردی مشکوک اثر جان اشتاین بک
  26. خرس نوشته ی سراج بناگر
  27. پدر سرگی نوشته ی تولستوی
  28. قولولولو اثر سراج بناگر
  29. Little Rice: Smartphones, Xiaomi, and the Chinese Dream
  30. در باب حکمت زندگی نوشته ی شوپنهاور

 

کتاب الکترونیکی و عذاب وجدان

https://ketabdeh.ir/wp-content/uploads/2019/04/ebook-readers.jpg

وسواس زیادی به قالب کتابی که میخونم ندارم PDF یا صوتی یا کتاب فیزیکی اگر چه برایم یکسان نیست ولی هر کدام که باشد استفاده میکنم. اما خوندن کتاب رو از طریق گوشی به تازگی شروع کردم. پیش تر وقتی یک PDF رو دانلود میکردم کمی احساس عذاب وجدان میکردم و البته برای جبرانش حتما کتابی میخریدم! مثلا اگر ۵ تا کتاب رو از سایت های غیر قانونی ایرانی و خارجی دانلود میکردم یک کتاب رو هم از کتابفروشی میخریدم که جبران کنم! صادقانه اگر بگویم در مورد دانلود کتاب های خارجی از سایت های روسی و یا دانلود کتابهایی که نویسنده و مترجمش فوت کرده بودن عذاب وجدان کمتری داشتم.

چند ماهی میشه که با کتابخوانهای خوب آندرویدی آشنا شدم مثل فیدیبو، کتابراه، طاقچه . هر سه تا برنامه رو روی گوشیم نصب کردم ولی اگر ازم بپرسید کدومش رو دوست داری میگم کتابراه رو بیشتر دوست دارم. دلایلش شاید جندان موجه نباشه. یکی از دلایلش به خاطر شماره صفحه س یعنی توی کتابراه اگر صفحه ای ۱۰ هستی توی کتاب هم همونجایی، مثلا وقتی کتاب اقتصاد فقیر رو میخوندم  هر ۱۰ صفحه از کتاب الکترونیکی معادل یک صفحه از کتاب واقعی بود و اینطوری دقیقا میدونستم که صفحه چندم هستم یا میتونستم به اون صفحه رفرنس بدم یا یادداشت بردارم.

دلیل دیگرش هم کتابهای حوزه ی روانشناسی و فلسفه بود که در مقایسه با فیدیبو و طاقچه توی کتابراه هم قیمتش پایین بود و هم تعدادشون زیاد بود. مزیت فیدیبو شاید تخفیف های زیاد روی کتابهای عوام پسند باشه که البته بعضی از تخفیفهاش آدم رو یاد فروشگاه کوروش و دیجی کالا میندازه بعضی وقتها احساس میکنم این تخفیفها آدم رو کودن فرض میکنه به همین خاطر حس خوبی بهش ندارم.

طاقچه رو به خاطر وجود کتاب های روز دانشگاهی با قیمت مناسب میپسندم هر چند کتابهای داستانیش هم عالیه زندگی نامه های مختلف رو فقط از طاقچه میشه پیدا کرد کتابهاش خاص و جالبه و انتشاراتی که باهاش کار میکنه متفاوت.

تا امروز ۶ تا کتاب رو با این برنامه ها خوندم و خیلی راضیم. الان دیگه خیالم راحته چون بابت کتابها پول میدم و قیمتشون هم پایینه و میتونم بخرم .خلاصش اینه: این امکان فراهم شده که هم ناشر بتونه بفروشه و هم من بتونم بخرم .

شاید اگر راه درست کم هزینه برای مردم وجود داشته باشه اکثریت مردم هم سراغ راه های غیرقانونی و نقص حقوق مالکیت نمی روند.هیچ وقت فکر نمیکردم که مشتری پر و پا قرص این App ها بشم ولی الان هم مشتریشون هستم و هم به دیگران توصیه میکنم.

این لینک رو هم میتونید بخونید که بررسی دقیقتر این سه تا اپلیکشن هست.

رادیو دال و پدیده ی مهاجرت

از اولین روزی که با رادیو دال آشنا شدم حدودا دو ماه میگذره و طی این دو ماه همه ی اپیزودهای رادیو دال را گوش دادم(بالغ بر ۳۰ اپیزود و شاید بیش از ۴۰ ساعت)، تفریح جدیدی توی ماشین پیدا کردم و اونهم گوش دادن به پادکسته. پادکستی که قبلا شخم زده بودم “رواق” بود که قبلا در مورش نوشتم.

Image result for ‫رادیو دال‬‎

به عنوان کسی که در ایران زندگی میکنه و البته مثل همه ی شما من هم به مهاجرت فکر کرده ام شاید بعضی روزها زیادی از زندگی خسته بودم، بعضی  روزها احساس باسوادی کردم با خودم فکر کرده ام که اینجا تلف میشوم! بعضی وقتها هوس پول و موفقیت کرده ام و یا خواسته ام که بچه ام طبق ارزشهای استاندارد جهانی یا غربی بزرگ بشه نمیدونم. خلاصه هر بار به یک انگیزه ای بهش فکر کرده ام اگر چه هیچگاه به این نتیجه نرسیده ام که در این راه تلاشی بکنم و یا گرین کارت شرکن کنم یا Apply کنم. فقط فکر کرده ام و بعد درون ذهنم خط زده ام.

رادیو دال یک پادکست خوبه که آرش اون رو راه اندازی کرده بنا بر صحبتهای خودش یک برنامه نویس حرفه ای و کاربلده. توی هر شماره سراغ یکی از تحصیلکرده های خارج از کشور میره که با ویزای ادامه تحصیل یا ویای کار در کشورهای مختلف جهان زندگی میکنند.

موارد مثبتی که در این رادیو برام جالب بود شامل:

  1. صحبت کردن با جادی و دلایلی که جادی در ایران مونده! و البته کشورهای زیادی که سر زده و در اونجا کار کرده. این شماره رو حتما پیشنهاد میکنم که گوش بدید.
  2. صحبتهای آرش با مهدی از الکتروبوم هم برام جالب بود، کسی که یک کانال فان و آموزشی در یوتیوب دارد که حدود ۳ میلیون مشترک این کانال هستند و درآمدش هم تنها از طریق این کانال است.
  3. دلایلی که مهمان ها ارایه میدن و اینکه چطور و با چه پشتوانه ای اونجا رفتند. بعضی ها صادقانه میگن که به کمک پول زیاد یا آشنا و فامیلی که اونجا داشتیم و یا شغل پدر و … رفتیم بعضی ها هم جون کندند و فاند گرفتن و درس خوندن و …

البته ناگفته نماند که پادکست نقاط ضعفی هم دارد از جمله اینکه:

  1. دو تا از پادکستها رو به خاطر کیفیت بد صدا نتونستم گوش بدم
  2. یکی از پادکستها رو به خاطر سطحی بودن و بیسواد بودن مهمان نتونستم تحمل کنم
  3. انتقادی هم از آرش دارم اینه که بعضی از مهمان ها را از طریق اینستاگرام پیدا میکنه در واقع افرادی سطحی که نمیدونند چرا مهاجرت کردن یا چرا اونجا موندن صرفا ازخودشون تعریف میکنند و یا الکی میخندن چند تا پادکست رو به زور تحمل کردم و یکی از پادکست ها رو هم نتونستم تحمل کنم. شاید اگه آرش در جای بهتری سرچ بکنه (نه اینستا گرام) بتونه مهمون های عمیق تر و بهتری پیدا کنه. شما هم اگه کسی رو میشناسید که خارج از کشور زندگی میکنه و صحبتها و تجربهاش ارزش شنیدن داره میتونید به رایو دال معرفی کنید. پسر عمه ی من تو آمریکا داره دکترای شیمی میخونه و شاید کیس مناسبی باشه برای رادیو دال بعد از اینکه باهاش هماهنگ کردم و اگه راضی بود به آرش معرفیش میکنم.

در نهایت رادیو دال میتونه برای کسانی که به مهاجرت فکر میکنند جالب باشه و کسانی هم که به مهاجرت فکر نمیکنند میتونند چیزهای زیادی از این پادکست یاد بگیرند و حتی ارزشها و دلایل نرفتنشان را دوباره بازبینی کنند.

با آرزوی موفقیت برای آرش و رادیو دال و همه ی تولید کنندگان خوب پادکست

در ضمن از چند روز دیگه میخوام پادکست  Effortless English Podcast رو شخم بزنم. شاید سه ماه طول بکشه البته ۳۰ تا ۴۰ شماره ش رو گوش میدم چون خیلی زیاده شایدهم خوشم اومد و همشو گوش دادم!

به هر حال همین.

قوانین مورفی در فروش

“لبخند بزنید، فردا روز بدتری خواهد بود” ادوارد مورفی

پ ن: دوست داشتم چند تا قانون بدشناسی در حوزه ی فروش بنویسم 🙂

  1. هر اندازه مشتری عجله بیشتری برای تحویل سفارش داشته باشه کالا دیرتر به دستش میرسه
  2. اگر فقط یکی از اجناس فروشگاه برچسپ قیمت نداشته باشه مشتری همون رو میخواد و میپرسه قیمتش چنده
  3. کالایی که گارانتی نداشته باشه حتما خراب میشه و کالایی که گارانتی داره هیچوقت خراب نمیشه
  4. اگر یک بند کوچک از قرارداد فروش گنگ و نامشخص باشه مشتری به همون یک بند قرارداد پیله میکنه و شما را وارد ضرر و زیان میکنه
  5. مدیر همیشه اطلاعاتی از شما میخواد که یادتون رفته
  6. اگر تعداد زیادی محصول توی بازار بفروشید و انبارتون رو خالی کنید قیمت همان محصول روز بعد دو برابر میشه
  7. اگر به مشتری اجازه بدهیم به اجناس فروشگاه دست بزند حتما آن را میشکند
  8. هر چیزی رو که یادداشت نمیکنیم بی نهایت مهم میشه و هر چیزی رو که یادداشت میکنیم بی فایده است
  9. روزی که مرخصی هستیم مشتری از سر و کول شرکت بالا میره و مدیر تصمیم میگیره که دیگه بهتون مرخصی نده
  10. هر محصول گران قیمتی که میخریم فروش نمیرود تا زمانی که قیمتش توی بازار به زیر قیمت خرید برسد.