پرهیز از ایدئولوژی

جان انسان از هر چیزی بالاتر است. از دین و مذهب و از همه ی مکاتب سیاسی از خاک و سرزمین و .. و انسان به خاطر هیچ ایدئولوژی و هیچ باور و عقیده ای در جهان نباید جان خود را از دست بدهد و یا جان کس دیگری را بگیرد این موضوع شاید مهم ترین درسی باشد که باید به همه ی نوجوانان یاد داد چون بیشترین گرایش به ایدئولوژی در همین سنین شروع میشود.

تلاش میکنم که فرزندم را از ایدئولوژی دور نگه دارم و به او یادآور شوم که هیچ ایدئولوزی و هیچ باور و عقیده و مذهبی کامل و ۱۰۰ درصد درست نیست بلکه تمام این باورها نقاط قوت و ضعف هایی دارند و عاقل ترین مردم کسی است که مغز شیرین هندوانه را خورده و مابقی را دور می اندازد لذا رفتار انسانهای ایدئولوگ رو با مثالی که دکتر هلاکویی میزند میتوان چنین تفسیر کرد که یک فرد ایدئولوگ یک مرغ را با پرهای آن با استخوانهای آن و با پاها و چنگالهای مرغ و آشغال داخل معده اش میخورد و از شما انتظار دارد که همین کار را بکنید یعنی تمام و کمال یک باور را ببلعید بدون صرفنظر از اشکالات آن.

ما در جامعه ای زندگی میکنیم که باور و عقیده ی افراطی به یک موضوع تشویق میشود. باورهایی مثل مذهب، ناسیونالیسم افراطی، کمونیسم، امپریالیسم،آنارشیسم و .. و البته در چنین جامعه ای فرد سالم باید یک شک گرا یا پوزیتویست باشد و باید بکوشیم از نسل آینده شک گراهایی شجاع و اهل مطالعه و تفکر بسازیم.

نیچه یک زمانی میگفت که مشروب و مسیحیت اروپا را به نابودی کشانده و اما در خاورمیانه امروزی و جامعه ای که ما زندگی میکنیم بی شک ایدئولوژی و تعصب باعث این همه پسرفت و جنگ های طولانی و قبیله ای و همچنین آوارگی و هزار مصیبت دیگر است. فرد ایدئولوگ حاضر به بحث و جدل درباره ی باورهایش نیست و فقط گوینده است نه شنونده. ایدئولوژی در جانش رسوخ کرده و حاضر است به راحتی برای باورهایش بمیرد یا کسی را به خاطرش بکشد. حاضر است حتی نزدیکانش را قربانی ایدئولوژی کند. ایدئولوژی برای او تمام زندگی است و انسان و ارزشهای انسانی و حتی عشق و محبت به اولیتهای بعدی او موکول شده.

ایدئولوژی یک زندان بزرگ است. طرز لباس پوشیدن، تربیت بچه ها، سبک زندگی، غذایی که میخوریم، فیلمی که نگاه میکنیم حتی فکر که در بستر خواب میکنیم همه باید در چهاچوب ایدئولوژی باشد. ایدئولوژی انسان را به برده خود تبدیل میکند و از او یک سرباز ایدئولوگ میسازد.

چند سال پیش با تفکری آشنا شدم و به قصد آشنایی بیشتر خواستم بیشتر در موردش بدانم ولی درسهایی که طرفداران این مکتب ارایه میکردند بدین شکل بود:

  •  تمام تفکرهای دیگر و هرچیزی به جز حرفی که ما میزنیم اشتباه و منحرف است.
  • تو باید ریشه های خود را کنار بگذاری و فقط تفکر ما را به صورت تمام و کمال بپذیری(یک مرغ کامل)
  • پیشوا و رهبر ما یگانه منجی جهان است.
  • تو متعلق به خودت نیستی. فردیت تو بی اهمیت است وباورهای ما از هرچیزی بالاتر است.

این موارد برایتان آشنا نیست؟ این دستورات تشویق به دگم اندیشی همان دستورات پایه گذاران بنیان ادیان الهی نیست؟ شاید دین و باورهای مذهبی و البته جنگ های صلیبی کم رنگ شده و یا از بین رفته باشند ولی ایدئولوژی قرص و محکم همچنان پابرجاست و تا زمانی که مردم عقل نداشته باشند ایدئولوژی آنها را تبدیل به سربازان خود میکند حتی در سال ۲۰۲۰٫

به دخترم یاد خواهم داد اگر بوی ایدئولوژی به مشامت خورد سریعا از آن فاصله بگیر چرا که ایدوئولوژی از هر نوع چپ یا راستش ریسمان بندگی و بردگیست و به جز نابود کردن انسان و گوشت قربانی کردن انسان هیچ دستاوردی ندارد.

از فواید “فروید” خواندن

پ ن : “حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش کن” زیگموند فروید

شاید نزدیکان من یعنی کسانی که خارج از محیط کار من را میشناسند روی من برچسپ “حواس پرت” بگذارند که به واقع هم چنین است. چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج بارها پیش آمده است که موقع بیرون رفتن از خانه درب ورودی را نبسته ام یا وسایلم را در خانه جا گذاشته ام و خیلی از اتفاقات مشابه دیگر که الان هم پیش می آید.

چند روز پیش داشتم به این موضوع فکر میکردم که عمده حواسپرتی های من در چه زمانی رخ میدهد؟ فهمیدم که همه ی این حواس پرتی ها در ساعات اولیه صبح و زمانیکه از خانه بیرون میروم اتفاق می افتد تقریبا همه ی حاس پرتی ها. و آنهم بیشتر به خاطر عجله و شتابی است که بی دلیل صورت میگیرد و همیشه احساس میکنم که دیر شده و باید زودتر بروم. بارها بی دلیل و با وجود اینکه زمان زیادی داشته ام به همسرم اصرار کرده ام که عجله کن و خیلی دیر شده . حال برای رفتن به مهمانی یا بازار یا هر چیز دیگری … اما ریشه ی این استرس و شتابزدگی در کجاست؟

با فکر کردن به این موضوع یاد دوران بچگی خود افتادم و فهمیدم که این رفتار قدیمی    ریشه ی کودکی دارد. خاطره ی تلخی که از دوران ابتدایی دارم و هیچگاه فراموش نمی شود این است که من بارها از مدرسه جا مانده بودم. بعضی وقتها پای درسهای معمولی در میان بود و من دیر به مدرسه میرسیدم که البته با تحقیر همکلاسیها و سرزنش معلمها همراه میشد.

چند بار با تاخیر به امتحان ابتدایی رسیده ام طوری که امتحان تمام شده بود و بچه ها داشتن به خانه بازمیگشتند.  استرس و فشار روانی آن لحظات را هنوز احساس میکنم. به نظرم علت این دیر رفتن به مدرسه هم کوتاهی والدین  بوده و هم ضمیر ناخودآگاه خودم در کودکی. اما چطور؟

باید بگویم به واسطه ی اینکه من از مدرسه بیزار بودم و از آن نفرت داشتم ضمیر ناخودآگاهم با دستکاری ساعت امتحانات و برنامه هفتگی و یا خوابیدن بیش از حد و یا کش دادن به خوردن صبحانه ضمیر خودآگاه را گول زده و این حادثه را به صورت تصادفی جا زده است. ولی الان در سن ۳۵ سالگی میدانم که کوتوله خود مختار(ضمیر ناخودآگاه) مانع من برای رفتن سر موقع به مدرسه شده است چرا که بخشی از من با تمام وجود از مدرسه متنفر بوده.

آری استرس دیر رسیدن به مدرسه و عجله برای بیرون رفتن از خانه به ۳۵ سالگی من رسیده است و همین عجله ی بیخودی باعث شده که وسایلم را در خانه جا بگذارم و یا درب را نبندم و یا لباسهایم را اشتباهی بپوشم.

ساعت ۶ صبح است. . استرس دیر رسیدن به مدرسه به ۳۵ سالگی من رسیده است و دارم آن را موشکافانه بررسی میکنم در حالیکه مشغول خواندن کتاب “آسیب شناسی روانی زندگی روزمره” هستم و این دومین کتابی است که بعد از “Totem and Taboo” از زیگموند فروید میخوانم. البته این قرنطینه بود که باعث شد من با فروید و نظراتش آشنا شوم و افسوس میخورم که چرا قبلا آن را نخوانده ام.

در هر حال برای خود درمانی تصمیم گرفته ام صبح ها زودتر برای رفتن به سر کار آماده شوم و با آرامش این کار را انجام دهم و البته هر وقت دچار استرس و عجله برای رفتن شدم با یادآوری ریشه های این اختلال روانی به خود نهیب بزنم.

تاثیر شغل روی شخصیت ما به مناسبت روز جهانی کارگر

پ ن: اول MAY روز جهانی کارگر مبارک (با تاخیر)

ما خیلی وقتها به این موضوع توجه میکنیم که چگونه شغل خود را مطابق با شخصیتمان انتخاب کنیم. مثلا در آزمون MBTI  شرکت میکنیم و پس از آن شغلهایی که مناسب ما هستند به ما پیشنهاد میشود.اما واقعیت چیز دیگریست و ما با توجه به نیازهای خود و همچنین وضعیت عرضه و تقاضای نیروی کار (که البته چندان مناسب نیست) در حرفه ای مشخص مشغول به کار میشویم.

اما کاری که میکنیم میتواند خلق و خوی ما را عوض کند، مثلا من زمانی که در شرکت نفت مشغول به کار بودم مشاهده میکردم که راننده نفتکشها با صدای بلند با کارمندان صحبت میکردند و البته نمیتوانستند یکجا بنشینند گویی برای آنها فرصتی ایجاد شده بود تا ۱۰ ساعت سکوت رانندگی و یکجا نشینی را بدین شکل جبران کنند.از آنجا که انسان حیوانی اجتماعی است تحمل ۱۰ یا ۱۲ ساعت سکوت دردناک است همچنین تحمل ۱۰ یا ۱۲ ساعت کار در سروصدای کارخانه هم میتواند دشوار باشد و من همیشه یادمه که پدرم قبل از بازنشستگی و زمانی که کارگر کارخانه بود همیشه از این موضوع شکایت داشت و اعصابش به هم میریخت. محیط کار به شکل باور نکردنی شخصیت و رفتار کارگران را عوض خواهد کرد.

من به شخصه دوست دارم روی یک کار مهم تمرکز کنم و برای ساعات طولانی مشغول انجام دادن یک وظیفه مشخص و مهم باشم. یعنی با حوصله و دقت روی یک Task مشخص تمرکز کنم. شغل هایی مثل تحلیلگر یا برنامه نویس نرم افزار یا تعمیرکار الکترونیک و یا خنثی کردن مین های جاده ای یا وکیل و نویسنده و سایر کارهای مشابه میتواند با روحیات و خلق و خوی من سازگار باشد.

اما شغل فعلی من بر حسب اتفاق فروشندگی است هر روز باید ده ها تلفن از طرف مشتریان و همکاران و مدیریت را جواب بدهم. همچنین روزم را با انبوهی از خرده وظایف آغاز میکنم که تقریبا تمام روزم را پر میکند، هر وظیفه فقط ۵ دقیقه زمان میبرد و من مثل ماشین مشغول تیک زدن وظایف خود هستم مثلا فلان فاکتور را برای فلان مشتری بفرستم، سفارش کالا برای مشتری ثبت کنم. یا با ۱۰ نفر تماس بگیرم قیمت بدم یا قیمت بگیرم و یا مسایل مختلف را یادآوری کنم.

چنین شغلی ذهنم را آشفته میکند و احساس میکنم یکپارچگی و تمرکزم را از دست میدهم احساس میکنم تکه تکه شده ام . نمیدانم شغل شما چیست ولی من زیر بمباران تلفن،توصیه،ایمیل و پیام رسان مدفون شده ام.

چون در شرایط فعلی ما بین ۸ تا ۱۲ ساعت از زمان خود را سر کار هستیم. باید به این نکته توجه کنیم که حرفه ما میتواند شخصیت ما را دگرگون کند به عنوان مثال شخصا احساس میکنم توجه و تمرکزم روی مسایل زندگی کمتر شده والبته میتوانم همزمان به ۱۰ موضوع مختلف فکر کنم و یا انواع خرده وظایف مختلف را به خاطر بسپارم. در حالیکه ۵ یا شش سال پیش اینگونه نبودم یعنی کم کم حرفه ی ما شخصیت ما را دفورمه میکند و از ما چیزی میسازد که نیاز است. دقیقا طوری ما را تراش میدهد که مثل یک پیچ و مهره در ماشین بزرگ اقتصاد چفت شویم.

من افراد کاسب زیادی را میبینم که بی دلیل با مردم خوش و بش میکنند یعنی همان خلق و خوی جذب مشتری و البته شما راست میگین و احترام شما واجبه و .. را با خودشان به خونه و مهمانی و جامعه میبرند. بحث این نیست که لبخند بر لب داشتن یا خوش مشرب بودن و… ایرادی ندارد یا اصلا خوب است یا بد حرفم این است که شخصیت و چهارچوب فکری تمامی شاغلین به مرور زمان تحت تاثیر شغلشلان عوض میشود.

و متاسفانه این ما نیستیم که روی شغل خود تاثیر میگذاریم بلکه عکس آن جریان دارد.

در هر حال کارگر بی اعصاب، راننده ی پرحرف، پلیس اخمو، مهندس بی احساس، کاسب سهل گیر، کارمند محافظه کار، نویسنده ی منزوی، یقه سفیدها و یقه آبی ها روز همه ی شما مبارک.

میدان عمل

چند وقت پیش داشتم کتابی در زمنیه بازاریابی میخواندم، اصطلاحات پیچیده و تخصصی و سطح بالای کتاب سرعت مطالعه را کند کرده بود. اما مطالب کتاب برای چه شرکتهایی مناسب بود ؟

  1. حداقل ۱۰۰۰ کارمند داشته باشند
  2. در بورس فعالیت میکنند و هزاران سهام دار ریز و درشت دارند
  3. سیستم جامع ERP در شرکت دارند و یکی از زیر سیستمهای آن CRM است
  4. حداقل ۱ پتا بایت داده مربوط به هر زیر سیستم دارند
  5. بالغ بر ۵۰ شعبه فروش و خدمات پس از فروش در کشورهای مختلف دارند
  6. و خلاصه یک شرکت با چنین اندازه ای و …

به همین خاطر خوندن کتاب را متوقف کردم. من حتی مطالب تئوریکی که در کتاب توضیح داده شده است را اگر یاد بگیرم میدانی برای پیاده سازی آن و به کار بستن آن برایم وجود ندارد. شرکتی که الان در آن کار میکنم حد و اندازه ای بسیار کوچکتری دارد و البته برای بهبود شرایط به دانش و اطلاعاتی نیاز دارد که در این کتاب نیست مثل نحوه ی معرفی یک محصول جدید به بازار در کسب و کارهای B2B یا استانداردهای یک وب سایت تجاری برای فروش محصولات و ارایه خدمات.

در این چند سال به این نتیجه رسیده ام که اگر برای آموخته هایمان و برای چیزی که در کتاب ها میخوانیم میدان عمل وجود نداشته باشد چیزی که یاد گرفته ایم به تدریج فراموش میشودو به درمان نمیخورد. فکر میکنم عالم بی عمل هم از این واقعیت لطمه خورده است.

بگذارید چند مثال بزنم: من به مدت ۴ ماه مشغول یادگیری زبان روسی بودم و میخواستم این زبان را یاد بگیرم برای این کار نرم افزار Duolingo را نصب کردم، یک دفتر برای تمرینات زبان خریدم و همینطور یک خودآموز یادگیری زبان روسی، توی ماشن هم پادکست های روسی گوش میدادم(میخواستم اینجا علامت تعجب بگذارم ولی اخیرا دارم یک کتاب در مورد punctuation میخونم که میگه در نوشته های غیر رسمی و صرفا نوشتن نامه ای برای یک دوست میشه از علامت تعجب استفاده کرد و صلاح نیست در هر جایی از آن استفاده بشه) خوب داشتم میگفتم که حروف الفبا و کلمات ساده را یاد گرفته بودم ولی بعدا چی شد؟ هیچی. به تدریج فهمیدم که میدان عمل برای به کار بستن آموخته هایم از زبان روسی وجود ندارد و به همین خاطر بعد از یک مدت اندک چیزی که در مورد زبان русский یاد گرفته بودم فراموش شد.

پیش تر دو ماه هم زبان آلمانی کار کرده بودم و همین بلا سرم اومد (ولی وقتی داشتم آلمانی یاد میگرفتم و کلمات رو ادا میکردم احساس میکردم صدای نیچه توی گوشمه به همون صلابت و همون ایده آلیسم آلمانی) .

توی دوران خدمت هم ترکی یاد گرفتم و به مدت ۲ سال در ارومیه با این زبان تعامل داشتم و به خوبی هم یاد گرفته بودم حتی وقتی به مرخصی می آمدم کانال AZ TV و فیلمهای دوبله شده به ترکی را تقریبا بدون هیچ مشکلی میفهمیدم. ولی بعد از سربازی چون تعاملی با این زبان نداشتم خود به خود یادم رفت البته نه کامل ولی شاید ۹۰ درصدش رو فراموش کردم. 

تنها زبانی که فراموش نکردم زبان انگلیسی است برای اینکه من با Skype همیشه انگلیسی صحبت میکنم یعنی حداقل هفته ای یک ساعت. کتاب انگلیسی میخونم(همین کتاب بازاریابی که اول بلاگ توضیح دادم  انگلیسیه) با دوستم تمرین نوشتن میکنم. و پادکست انگلیسی هم توی ماشین گوش میدم یعنی با هر ۴ مهارت یک زبان درگیرم همچنین در محل کارم نیز کاملا با زبان درگیر هستم و مدام مشغول جستجو و .. هستم.

فردی را تصور کنید که در یک شرکت کوچک مشغول به کار است و البته کتابی در مورد شیوه بازاریابی شرکت هایی مثل مایکروسافت و HP میخواند به نظرم این کار اشتباهی است یا فرض کنید ۱۰ کتاب برتر از نظر بیل گیتس رو در اینترنت سرچ میکند و دقیقا سراغ همان کتابها میرود خوب این هم اشتباهه بیل گیتس به ما چه ربطی داره؟ کتابهایی که به درد اون میخوره الزاما برای ما مفید نیست یک نگاه کوچک به Scale شرکت مایکروسافت حساب بانکی بیل گیتس و پیشینه او بیندازیم و یا این نکته را درک کنیم که بیل گیتس چه کتابهایی رو قبلا خونده که به کتابهای فعلی رسیده؟ بهتره که این توهمات رو کنار بگذاریم.

البته شاید شخصی با خود فکر کند خوب من خودم را برای آینده آماده میکنم برای زمانی که در HP یا مایکروسافت و یا زیمنس استخدام شدم اونموقع باید آماده و مهیا باشم. ولی ایرادات زیادی به این نگرش وجود داره:

  1. همانطور که گفتم اگر میدان عمل وجود نداشته باشد ما چیزی که خوانده ایم را فراموش میکنیم به همین راحتی.
  2. چنین دورخیزی برای رسیدن به آینده باعث میشه که شغل فعلیمان را از دست بدهیم و یا متهم به عدم تمرکز و کم کاری شویم.
  3. شرایط به حدی سریع تغییر میکند که نمیشود چنین برنامه ریزی بلند مدتی برای آینده انجام داد.
  4. خلاصه اینکه اگر پژو سوار میشوید به فکر خرید L90باشید نه Enzo Ferrari

در این نوشته شاید متهم به محدودیت ذهنی، عدم تخیل و همچنین محافظه کاری بشوم البته ایرادی ندارد بالاخره هر کسی عیبی دارد و مطلب آخری رو که باید بگم اینه:

در خصوص کتابهای غیر داستانی هیچ گاه کتابی را نمیخوانم که نتوانم آن را در عمل به کار ببندم و شرط یادگیری یک موضوع هم همین است یعنی به کار بستن چیزی که میخوانیم.

 

رمان پر، یک عاشقانه ی کلاسیک

دانلود رمان پر - شارلوت مری ماتیسن - کتابراه

به تازگی رمان پر اثر شارلوت مری ماتسین، نویسنده انگلیسی رو خوندم و چند خطی ر درباره ی کتاب نوشتم:

پر پر by ماتیسن
My rating: 3 of 5 stars

چند تا نکته رو میشه در مورد این داستان گفت.
موضوع اول:
پیش بینی خود محقق یا به انگلیسی self fulfilling prophecy به این میگن : زمانیکه شما یک پیش بینی در مورد زندگی خود را باور کنید ضمیر ناخودآگاه شما تمام تلاشش را میکند تا این اتفاقات بیفتد. مثالش در کتاب به این شکل بود که جادوگری به میویس گفته اگر آواز بخوانی حتما خانواده ات بدبخت میشود و …. و همینطور هم میشه چون ضمیر ناخودآگاه شخص تمام تلاشش رو میکنه تا این بدبختی ها اتفاق بیفته و چون به وقوع پیوستن یک بدبختی بسی آسانتر از حادث
شدن خوشبختیه و همیشه ویران کردن آسانتر از ساختن است پس پیش بینی های منفی راحت تر و کامل تر اتفاق می افتد. مثال دیگر این اتفاق که در جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفته در مورد بانکهاست یعنی مردم پیش بینی میکنند که بانکها در حال ورشکستگی هستند به همین خاطر همه ی مردم میخواهند پولشان را از بانک خارج کنند و بانک واقعا ورشکست میشود و پیش بینی مردم درست از آب در میاد!
موضوع دوم:
ناتوانی از آرزو کردن. مسخره به نظر می رسه ولی گاهی اوقات ما آرزوهای اشتباه میکنیم. مثلا آرزو میکنیم که مهاجرت کنیم بعد وقتی به آرزویمان می رسیم می فهمیم که این چیزی نبوده که میخواسته ایم. در مورد شغل و دانشگاه رفتن و ازدواج و … هم به همین صورته راجر آرزو داشت میویس ثروتمند و مشهور بشه و وقتی این اتفاق افتاد میخواست زمان به عقب برگرده و همان میویس سه سال پیش یعنی میویس فقیر و گمنام را ببیند. ما باید خواهان بدست آوردن حس بعد از اتفاق باشیم نه خود اتفاق. مثلا ما باید آرزوی خوشبختی و آرامش داشته باشیم نه صرفا پولدار و مشهور شدن چرا که امکان داره محقق شدن این اتفاقات ما رو به هدف غایی که خوشبختی و آرامش است نرسونه. هدف و وسیله رو نباید با هم قاطی کنیم.
موضوع سوم:
نباید گذشت زمان را نادیده بگیریم. گذشت زمان میتونه هر چیزی رو تغییر بده و عشق به تنهایی کافی نیست بلکه باید پیوسته چون گلی نو رس و شکننده از آن مراقبت کرد و اگر این مهم صورت نگیرید تنومند ترین درختان نیز در اثر بی توجهی ما خشک خواهند شد چه برسد به گلهای نازک احساس.

View all my reviews

روزمرگی های یک آدم خونسرد۱

قبل از عید برنامه ریزی کرده بودم که به مسافرت برم، اونموقع با پوریا صفرپور صحبت کردم و ازش راهنمایی خواستم تو اون روزی که با پوریا صحبت کردم۲۲ نفر توی ایران جانشون رو از دست داده بودند والبته من هم از رفتن صرفنظر کردم. الان که دارم این نوشته را منتشر میکنم متاسفانه بیش از ۱۶۰۰ نفر جانشون رو از دست دادن و تقریبا همه ی مردم ایران در قرنظینه هستند.

پادکستها و فایلهای ویدیوئی و مقالات زیادی را در خصوص کرونا مطالعه کرده ام و البته چون همه ی مردم هم در موردش صحبت میکنند  دیگر نمیخواهم چیزی به این حجم انباشته شده ی اطلاعات اضافه کنم.

تا ۱۶ فروردین شرکت تعطیله و من خونه هستم . البته وقتم را با همسر عزیز و دختر نازنینم میگذرونم. با وجودیکه باشگاه و شرکت تعطیله سعی میکنم از لحاظ جسمی و فکری فعالیت داشته باشم تا تنبلی سراغم نیاد. هر روز صبح یک ساعت با همسرم ورزش میکنم ورزشم اینطوریه که اول ۱۰۰۰ تا طناب میرم بعد به کمک اپلیکشن های ورزشی حرکات بدنسازی و آمادگی جسمانی انجام میدم. کتاب میخونم و فیلم هم نگاه میکنم و البته پادکست هم گوش میدم اینهمه وقت آزاد! (من و این  همه خوشبختی محاله) .

سال ۲۰۲۰ کتابهایی که میخونم بیشتر جنبه ی روانشناسی داره یعنی برای من خوبه و بهم یاد میده که چطوری میتونم یک زندگی شادتر و رضایت بخش تر رو با همسر و بچه م بگذرونم (نمیشه با دانش مهندسی زندگی رو مدیریت کرد 🙂 ) اینجا هم خوبه که یادی کنم از دکتر هلاکویی که چند ماهیه باهاش آشنا شدم و خیلی از صحبتهاش برام مفید بوده. تارگی هم یک کتاب خوندم با عنوان “با هم بازی کنیم و یاد بگیرم” نوشته ی    Roni Leiderman که در مورد انواع بازیهای مناسب برای کودکان است که البته خیلی هاش رو میشه تو خونه بازی کرد و خیلی هاش هم نه.

کتابی که الان دارم میخونم کتاب “روانکاوی و زندگی من به همراه توتم پرستی” نوشته ی زیگموند فروید است و کتاب جالبی هم به نظر میرسه البته تا امروز حدود ۵۰ صفحه ش رو خوندم. راستی دیروز یک فیلم خوب هم دیدم که اسمش silver linings   playbook بود و به نظرم جالب بود. اپیزودهای جدید پادکست رواق هم دنبال میکنم که به تازگی شرح و تفسیر کتاب وقتی نیچه گریست رو شروع کرده. فرزین رنجبر تو این سری جدید نشون داده که روایتگر خوبی است و یه پا علی بندریه برای خودش 🙂 ولی میترسم مسیر رواق به سرگرمی و روایت نزدیک بشه و ایشون هم فالورهای خودش رو فالو کنه بلایی که سر خیلی از تولید کننده های محتوا میاد، البته امیدوارم این چنین نشه.

با سیروان مثل سابق شروع کردیم به تمرین نوشتن با زبان انگلیسی و از این بابت خوشحالم. امیدوارم این روزهای سخت به زودی تموم بشه. ولی زندگی رو نباید به تعویق انداخت و در این شرایط  سخت هم باید عاشقانه زیست. همین

دین به عنوان سازوکار دفاعی

خیلی از باورها و رفتارهایی که ما داریم سازوکار دفاعی محسوب میشوند و البته همه ی آنها به یک اندازه موثر نیستند. سازوکار دفاعی وسیله ای است که ما به آن تکیه میکنیم تا خودمان را از شر یک فکر آزار دهنده نجات دهیم. ازدواج، بچه داشتن، دین و خیلی از مواردی که میبینیم سازوکار دفاعی هستند.

با تکیه بر فلسفه ی اگزیستانسیالیسم ما ۴ سایق اصلی در زندگی داریم: از جمله مرگ،پوچی،تنهایی،آزادی که اینها رو با عنوان سایق یا سوق دهنده میشناسیم یعنی ما رو به سمت رفتارهای مختلف سوق میده. به عنوان مثال ازدواج سازوکار دفاعی ما در مقابل تنهایی است همچنین بچه داشتن سازوکار دفاعی ما در مقابل مرگ است البته ما میدانیم که مرگ دیر یا زود سراغ ما می آید ولی با بچه دار شدن به مرگ دهن کجی میکنیم و فرزندانمان را وارث نسل ما یا ژن هایمان میدانیم.

تللاش برای جاودانگی مثل همین نوشتن، خلق اثر هنری و هر چیزی که منجر به باقی ماندن نام ما در جهان بعد از مرگ شود یک سازوکار دفاعی خوب در مقابل مرگ است. اما همه ی  این تصمیمات در ضمیر ناخودآگاه ما صورت میگیرد و ما به هیچ عنوان برنامه ای برای آن نداریم و نمی دانیم که چه وقت و چطور برای دنبال کردن این سازوکار دفاعی تصمیم گرفته ایم در واقع ضمیر ناخودآگاه ما تصمیم خود را گرفته و آن را عملی کرده.

اما دین سازوکار دفاعی بسیار محکمتری است چرا که همه ی این سایقها را در خود جای داده است. با جهان پس از مرگ و بهشت برین ما به مرگ دهن کجی میکنیم. با اشرف مخلوقات خواندن خود و بی هدف نبودن دنیا و عبث نبودن کار پروردگار و این که ماه و خورشید و فلک در کارند و هزاران دلیل و برهان دیگر که متفکران بی شمار در طی قرن ها انباشته اند ما خود را در مقابل پوچی مصون نگه میداریم. با شرکت در نماز جماعت یا مسجد رفتن(در غرب عضو باشگاهی بودن) یا فرقه بندی هایی که مسلمانان،مسیحیان،سنی ها، شیعیان،هندوها و … درست کرده ایم همواره در مقابل تنهایی موضع گرفته ایم و حتما شنیده اید که میگویند تنهایی فقط لایق خداست. بنابراین دین این چنین زیرکانه به ما کمک کرده که از تنهایی نیز بگریزیم. و اما آزادی به خودی خود چیز ترسناکی نیست و همه به ظاهر آن را میپسندند ولی به قول کامو :

آزادی پاداش نیست٫‌ نشان لیاقت هم نیست که به افتخارش با شامپانی جشن بگیرند. به علاوه هدیه هم نیست یک جعبه شیرینی که به شما لذت های چشایی ببخشد. اوه نه برعکس اعمال شاقه است دو استقامت است که در تنهایی کامل طی می شود و جان را از خستگی به لب می رساند. نه شرابی در کار است و نه یارانی که جامهایشان را بلند کنند و با لطف و مهربانی به تو بنگرند. تنها در تالاری غمزده تنها در جایگاه مجرمان در مقابل قضات ایستاده ای و باید به تنهایی در برابر شخص خود و قضاوت دیگران تصمیمی بگیری

آسیبی که آزادی به انسانهای ضعیف وارد میکند بار سنگین مسئولیت است. تصور کنید شما در مقابل همه ی کارهایی که میکنید مسئول باشید چقدر ایده آل و چقدر ترسناک است. اما دین این بار مسئولیت را که الحق بار سنگینی نیز هست از دوش ما برداشته ما طبق توصیه انجیل و یا قرآن عمل میکنیم و تمام. اگر به اشتباه نیز کاری میکنیم که دیگر ما مسئولش نیستیم بلکه ما به عنوان یک انسان مذهبی کاری را میکنیم که دینمان میگوید. میبینید گه چقدر ساده است همه چیز نوسته شده خواه جهاد در مقابل کفار باشد و یا ختنه کردن فرزند خود و ننوشیدن مسکرات ما ماموریم و معذور یعنی هیچ مسئولیتی در قبال رفتار خود نداریم و تنها تسلیم حق هستیم اصلا کلمه اسلام نیز به معنی تسلیم شدن است و مسلمان تسلیم دین اسلام است. باری این چنین مسولیت و آزادی که چون کوهی بزرگ و عظیم مینماید به این راحتی از دوش ما برداشته میشود پس چرا نباید دین را بپذیریم تا از شر همه ی سایق های وحشتناک که روح و روان ما را زخمی میکند خلاص شویم. به راستی چرا ؟

فهمیدن اینکه سایق ها چطور زندگی ما را کنترل میکند یک بخش مهم از یادگیری اصیل زیستن است. به باور من اصیل زیستن و برای خود زیستن یک باور متعالی برای هر انسانی میتواند باشد اینکه من آگاهانه آغوشم را برای تنهایی،مرگ،پوچی و آزادی باز میکنم و از هیچکدام ترسی ندارم اینکه همه ی انتخابهای من آگاهانه صورت میگیرد و اگر نوشته ای مینویسیم بچه ای به دنیا می آوریم یا اثری خلق میکنیم بفهمیم که نه من جاودانه می مانم و نه اثری که به جا گذاشته ام و نه اصلا وجود ما پشیزی برای این طبیعت کهنه و زمین پیر ارزشی دارد. اصیل زیستن یعنی بدون دستاویز زندگی کردن یعنی شجاعانه و آگاهانه زندگی کردن یعنی از مرگ نترسیم و به پیشواز مرگ هم نریم بلکه عاشقانه تا آخرین نفسی که میکشیم زندگی کنیم بدون اینکه ثانیه ای از لذت زندگی کردن را به به آینده موکول کنیم.

اصیل زیستن یعنی اگر برهنه و مریض و گرسنه در بیابان مشغول جان دادن بودیم بازهم چیزی در وجودمان خالی نباشد باز هم احساس غرور و سربلندی و عزت نفس کنیم بی آنکه به چیزی متوسل شویم تکرار میکنم به هیچ چیز به هیچ سازوکار دفاعی متوسل نشویم . سایق های زندگی را بشناسیم و پیش از آنکه ضمیر ناخودآگاه ما را به سمت سازوکارهای دفاعی و ترس و بزدلی بکشاند با شجاعت و آگاهی روبروی آن بایستیم و تمام دردهای بشری را با لبخندی تلخ بپذیریم و بازی درنیاوریم.

حل مشکل سایت تمرکز (پست موقت)

وب سایتی که مربوط به ترجمه گروهی کتاب تمرکز است مشکل داشت و امروز در یک دامنه ی دیگر بارگذاری شد. آدرس سایت جدید http://focus-book.ir  است. با تشکر از دوست خوبم سیروان که زحمت تغییر دامنه رو کشید.

بابت مشکل پیش آمده معذرت میخوام و از دوستانی که پیگیر بودن و ایمیل دادن ممنونم.

جلوگیری از تصادفات با استفاده از آنالیز داده

پ ن: این مطالب صرفا ذهنم رو مشغول کرده و میخوام رو کاغذ بیارم که ذهنم آزاد بشه ،ادعایی نسبت به فهم خودم یا یاد دادن چیزی به کسی ندارم همینطوری مثل روزنامه بخونید.موضوعی که یه مدت فکرم رو به خودش مشغول کرده و برام بیشتر شبیه “به راه بادیه رفتن” است

“preventing car crashes by data analyst”

خود این چالش رو میشه به سه فاز تقسیم کرد:

Data collection and fusion, pre processing phase, Visual exploration and analysis

اما آیا میشود با استفاده از جمع آوری داده ها تصادفات آتی رو با دقت بالایی پیش بینی کنیم؟ اما چه نوع داده هایی رو باید جمع آوری کنیم: ما به سه دسته اطلاعات شامل: اطلاعات محیطی، اطلاعات ماشین، اطلاعات راننده نیاز داریم. چیزهایی مثل:

محل تصادف: باید توسط کارکنان راهداری،پلیس و بیمارستان ثبت شود که البته در حال حاضر یک پایگاه مشترک بین این ارگانها وجود داره که اطلاعات تصادف را ثبت میکنند ولی ناقصه مثلا در صحبتی که باهاشون کردم میگن راننده های ما که به اونجا اعزام میشن GPS برای ثبت زمان و مکان دقیق تصادف رو ندارن و فقط یک اطلاعات کلی از اونجا میدن مثل توی فایل اکسل مینویسند محور کامیاران ! در حالیکه اگر دقیقا همون نقطه توسط GPS ثبت شده بعدا میشه فهمید که آیا تصادف پر تکرار در اون پیچ یا گردنه به خاطر دید کم بوده یا وضعیت جاده و … حتی با ثبت نقطه و زمان تصاوف میشه به دیتای هواشناسی هم رسید و فهمید رطوبت هوا بارندگی و لغزنده بودن جاده به چه صورت بود آیا این عوامل باعث تصادف یا چپ شدن ماشین شده یا خیر پس ما به راحتی از طریق دیتای مکان میتونیم به هواشناسی هم برسیم اما عوامل دیگه ای هم ممکنه باعث تصادف شده باشه که جلوتر میگم.

تیتروار اگر بخوام به بعضی هاش اشاره کنم شامل: دلیل تصادف(تشخیص پلیس)،میزان روشنایی اون محل،وضعیت ماشین در هنگام تصادف،نوع آسیب جانی و مالی، وضعیت جاده(اتوبان،یکطرفه،خاکی،تقاطع)،تداوم رانندگی که یک متغیر زمانی است. برای مثال: چه نوع خودروهایی بیشترین آمار تصادفات را داشته اند:

اما داده های لازم رو چطور میشه جمع آوری کرد؟ یه راهش استفاده از سایت سامانه اطلاعات حوادث و حمل و نقل کشور است که البته داده هایی که داره خیلی ناقصه. هر مرکز راهداری در استان این اطلاعات رو از گشت های راهداری و پلیس و بعضا بیمارستانها دریافت میکنه و تو این سایت درج میکنه اطلاعاتی شامل: تاریخ،تعداد کشته،تعداد مجروح،شرایط آب و هوا، استان،نوع وسیله،علت تصادف. فارغ از اینکه این دیتاها خیلی ناقص و محدوده شیوه ی به دست آوردن این دیتاها نیز اشتباه است مثلا نقطه ی دقیق تصادف همانطور که قبلا عرض کردم مشخص نیست و فقط نوشته استان یا شهر فلان! علت تصادف با کارشناسی پلیس یا گشت راهداری مشخص شده در حالیکه برای اولی باید از GPS استفاده بشه و برای دومی هم باید از تکنولوژی کمک گرفت.

جعبه سیاه ماشین: زیاد ایده آلیستی فکر نمیکنم و اگر یه سرچ ساده بکنیم معلوم میشه که در سال ۲۰۱۳ تقریبا ۹۶ درصد از ماشین های فروخته شده در آمریکا جعبه سیاه داشته اند یعنی این استانداری که در اروپا و آمریکا به یک امر عادی تبدیل شده. با داشتن جعبه سیاه ترمز ناگهانی شما سرعت و یکنواختی در رانندگی و همچنین رانندگی خطرناک شما در پیچ های جاده ثبت میشود و امتیازهای راننده به عنوان راننده ی خوب یا بد ثبت میشه ممکنه شما جریمه بشید یا تشویقی بگیرید به همین راحتی . تو پرنتز بگم که (اونا نیومدن بگن هر کسی رانندگی خودش رو خوب کنه بعد همه راننده ی خوبی میشن و همه مشکلات از بین میره خیر اونها سیستم درستی طراحی کردن اعم از ایمنی ماشین،کار با داده و آموزش که این سیستم راننده رو مجبور به رانندگی خوب میکنه).

تو یوتیوب یه ویدئو دیدم که به اطراف خودرو ژیروسکوپ وصل کرده بودن و میفهمیدن که ماشین از کدوم سمت چپ کرده و همزمان ECU هم وضعیت موتور رو به جعبه سیاه میفرستاد و بعد از تصادف پلیس به راحتی با بررسی دیتای موجود میگه دلیل تصادف دقیقا این موضوع بوده یعنی حداقل با تقریب خوبی میشه اینو گفت اما چاره ی کار اینه که خودروسازان کشور یعنی سایپا و ایران خوردو و بقیه این تجهیزات رو روی ماشینها نه به صورت Option بلکه به صورت اجبار نصب کنند چون باور کنید این تجهیزات کمتر از کیسه هوا مهم نیستند. در مورد داشبورد خودروهای جدید و تاریخچه ی تکامل این سیستم ها شما رو دعوت میکنم که این کتاب رو بخونید:

شاید بگید خوب اینا برای بعد از تصادفه ولی سیستمهای هشدار دهنده ی زیادی هم برای راننده ها وجود داره مثل سنسورهای Eye blink detection برای تشخیص خواب آلودگی راننده و یا سیستم هشداردهنده ی رانندگی ممتد برای آلارم دادن زمان استراحت به راننده یا ignition interlock device برای تشخیص بوی الکل راننده و ….  که البته تو ایران باید تشخیص دود بزاریم 🙂

زمانی که با یکی از مسولین اداره کل راهداری صحبت میکردم میگفت یک عامل پنهان تصادفات هم مشکلات روحی و روانی راننده است یعنی فارغ از  وضعیت جوی، جاده، و وضعیت ماشین مشکلات روحی و روانی راننده و حواس پرتی راننده هم موثره که البته مقدار زیادی رو با سنسورهای مختلف میشه پیشگیری کرد. توجه کنید که هدف چنین سیستمهایی کاهش نرخ تصادف است نه اینکه کاملا متوقف بشه جون در پیشرفته ترین کشورها هم چنین چیزی امکان پذیر نیست.

چیزی که به ذهنم میرسه اینه که ما به یک سری زیر ساخت برای راه اندازی چنین سیستم پیشگیری نیاز داریم.

۱٫جعبه سیاه ماشین و کامپیوتر مناسب که توسط خودرو سازها روی ماشین نصب بشه اگر قراره کماکان خودروی ملی بسازیم.

۲٫ سیستم جامع جمع آوری دیتا نیاز داریم که طبق یک استاندارد مشخص دیتاهای تصادفات رو در یک پایگاه اطلاعاتی منسجم در اختیار عموم مردم قرار بده و دیتاستهای اون رایگان باشه

۳٫ یک سیستم هشداردهنده که ریسک رفتن از نقطه ی A به نقطه ی B رو به راننده گوشزد کنه Feed یا خوراک این سیستم هم از دیتاهای مورد دوم می آید.

شاید بگید تا وضعیت جاده ها و ماشین و فرهنگ رانندگی و .. درست نشه اوضاع همینطوره بله قبول دارم . ولی تکنولوزی هم میتونه در کنار ابزارهای دیگر به کمک ما بیاد با تکنولوژی هم حتی میشه با آلودگی هوا مقابله کرد کاری که چین و IBM انجام دادن نمیگم هوای پکن دیگه آلوده نیست ولی نوع مقابله با آلودگی در چین هوشمندانه س فرقش با تهران و مملکت خودمون اینه که اونا همه مدرسه های رو تعطیل نمیکنند . شاید در آینده در مورد آلودگی و نقش دیتا در کاهش آلودگی (نمونه چین) رو هم بنویسم. مقالات خیلی زیادی در خصوص همین پیش بینی تصادفات وجود داره و ویدیوهای جالبی هم هست راستش رو بخواید درست کردن چنین سیستم و جنین سنسورهای کار زیاد پیچیده ای نیست ولی راه اندازیش و تولید انبوه چنین سیستمی دشوار و هزینه بر است بانی این کار با توجه به خودروی ملی و اداره ی ماشین و اداره راه و اداره  راننده و کلا دولتی بودن کشور تنها از دولت برمیاد ولی میتونند از بخش خصوصی کمک بگیرند چون ساختن این سیستم نباید هزینه زیادی روی دست راننده هم بزاره و شرکت خودروساز باید پیه ی این هزینه ها رو تا حدودی به تنش بماله ولی چشمم آب نمیخوره به هر حال کاری نداریم. …

فعلا تا همین جا کافیه میشه نوشت و در این زمینه هم کار کرد ولی در خلال کار مرتب سرت به مانع های مختلفی میخوره که یا نمیخوان دیتا بدن یا الکی وقتت رو تلف میکنند یا میگن ما خودمون بلدیم یا میگن به توچه تو اصلا انگیزه ت چیه و کی هستی! باید بهشون گفت اصلا این کار بخش خصوصی نیست و خودتون یه کاری بکنید بفرمایید این گوی و این میدان . لطفا برای ۲۸۰۰۰ نفر کشته سالانه در ایران کاری بکنید حداقل از پول جریمه های ماشین که از مردم میگیرید برای چنین کارهایی سرمایه گذاری کنید . ممنون که خوندید. واقعیتش انگشتام تازه گرم شدن و تحریک میشم که باز بنویسم به همین خاطر همینجا تمومش میکنم.

روزمرگی های یک آدم خونسرد

چند روز پیش داشتم به باشگاه میرفتم و تصمیم گرفتم که کاپشن اضافه ای که داشتم به یک بی خانمان معتاد بدم وقتی کاپشن رو بهش دادم ازم تشکر کرد و داشت چیز مهمی از سطل زباله در می آورد، کنجکاو شدم که ببینم چیه دیدم که فقط یک بطری پلاستیکیه انتظار داشتم چیزی مثل گنج یا یک کیف پول … یا همچین چیزی باشه غرق در فانتزی های عجیب و غریب هالیوودی شده بودم که یهو بیدار شدم و دیدم تو دنیای واقعیم. این کاپشن ورزشی یادگار یکی از رفقای خوبم بود به اسم عبدالله س وقتی با هم داشتیم کوهنوردی میکردیم بهش گفتم میخوام عکس بگیرم  لطفا یه لحظه بزار بپوشم شاید ۵ یا ۶ سال پیش بود اونهم گفت که بهت میاد و برش دار مال تو. از اون روز به بعد جزیی از بدنم شده و اونقدر پوشیده بودمش که حتی وقتی روی چوب رختی آویزان بود احساس میکردم که خودم اونجا آویزون شدم. معتاد کاپشن من رو پوشیده بود و تقریبا سایزش بود وقتی از پشت دیدمش یک لحظه احساس کردم که خودم هستم و معتاد شدم یعنی همین الان دنبال بطری پلاستیکی یا یک کیف کهنه دارم میگردم، بعد از چند سال اعتیاد به ورطه نابودی افتادم و دارم نفس های آخرم را میکشم همینطوری داشتم فکر میکردم که یهو دیدم دیره و باید برم سر تمرین.

همین چند روز پیش یک دستفروش رو بهم نشون دادند و گفتند این قبلا طلا فروش بوده ولی وارد بازار فارکس شده و این بلا سرش اومده نمیدونم واقعیات داشته یا نه ولی بعید هم نیست از این آدمها زیاد دیدم توی کتابهای مختلف هم زیاد دربارشون خوندم تو کتاب خاطرات خانه ی مردگان اثر داستایفسکی دو نفر با هم محکومیتشون رو عوض میکنند! فکرش رو بکنید دو ماه حبس را به حبس ابد عوض کنی اونهم در ازای دو پیک مشروب و یه دست لباس چه حماقتی به این میگن یک قمار روسی!

روزهای آرومی رو کنار همسر و دخترم سپری میکنم و احساس خوشبختی دارم نوژا میتونه حدود ۱۰ کلمه رو تلفظ کنه راستش چیزای دیگه خیلی برام مهم نیست اینکه خیلی آدم خفنی نیستم،ثروتمند نیستم، مشهور نیستم، و خیلی چیزهای دیگه هم نیستم حتی خوشتیپ هم نیستم! اما چه اهمیتی داره وقتی از زندگیم راضیم؟ یه اتفاق خوب دیگه اینه که شیوا همسرم رو به کتابخونی تشویق کردم و تو این مدت هم جستارهایی در باب عشق رو خونده و هم مردی که میخندد اثر ویکتور هوگو باورتون میشه یه رمان ۴۸۰ صفحه ای  از این بابت خیلی خوشحالم.

اوایل بهمن عازم یه سفر کاری به شیراز هستم این سومین سفر کاری من تو این سه سال در شرکته و خوشحالم که بهم اعتماد دارن. قصد ندارم فعلا شغلم یا محل زندگیم رو عوض کنم اگر چیزی بلد باشم باید بتونم همین جا هم یه کاری بکنم. آرش یکی از دوستای خوبم توی اسکایپ یک گروه درست کرده که داره دیتا ماینینگ رو تدریس میکنه قدم به قدم و آهسته ما هم داریم یاد میگیریم هفته ای یک جلسه آنلاین داریم و سوالات و تمریناتمون رو پیگیری میکنیم. به حوزه ی دیتا علاقه دارم چون یه پروژه توی ذهنمه وبرای انجامش به دانش دیتا ماینینگ و یادگیری ماشین نیاز دارم شاید در آینده هم یک پست تخصصی در مورد ابعاد این پروژه نوشتم کسی چه میدونه. تو حوزه داده های مالی هم اگر بخوام برای شرکت کاری بکنم بازم به دانش داده کاوی نیاز دارم واقعیتش کار با داده تقریبا برای همه ی افراد تحصیلکرده به یک نیاز تبدیل شده و دیگه سلبریتی نیست یه چیز ضروریه. نمیدونم این کلاس و این پروژه  و … به کجا ختم میشه ولی فعلا مشغولم و بهش علاقه دارم.

هدف برام بی معنی شده و ترجیح میدم آرزوهامو دنبال کنم یه نقل قول معروف هست که میگه هدف بدون برنامه ریزی دقیق یک آرزوه و دیگه هدف نیست میخوام با خوشحالی دستم رو بالا ببرم و بگم منم منم اون که آرزو داره و بی هدفه منم. خلاصه اگه بخوام بگم به نظرم “هدف از زندگی کردن داشتن هدف و تعقیب هدف نیست چرا که خود زندگی از هر هدفی مهمتره” بگذریم نمیخوام بحث رو فلسفیش کنم ولی زندگی برام بیهوده نیست که به خاطر ترس از بیهوده بودنش سراغ هدفگذاری برم و یکی یکی موانع رو مثل میدان موانع سربازی رد کنم. نه این چیزا رو نمیخوام. از اینکه برای شما مینویسم هدفی ندارم و نمیدونم چند نفر میخونند ولی از این کار لذت میبرم همونطور که از بوکس کردن لذت میبرم وقتی زیر چشمم کبود میشه یا شب تا صبح به خاطر درد دنده هام خوابم نمیبره یه جور احساس خوشی دارم میدونم از سن و سال من گذشته و من هر گز یه ورزشکار حرفه ای نمیشم از اینکه قبلا هم دنبال حرفه ای شدن نرفتم ناراحت نیستم این ورزش برام لذتبخشه فقط همین! در پی هدف نبودن از آدم یه نیمه خدای خونسرد میسازه چقدر این حس آزادی خوشاینده اینکه در قید وبند هدفهای مختلف نباشم کسی که چیزی رو نخواد نمیشه چیزی رو ازش گرفت و مالکیت یعنی رها کردن

البته توهم نزدم فقط همینجوری دارم مینویسم اینا رو ولش کنید امروز یک مردی وارد فروشگاه شد و سن و سالش حدود ۶۰ بود لباسی رو که پوشیده بود میشد ۳۰ سال قبل هم پوشید و نمیشد تشخیص داد کی این لباس رو خریده .میگفت قبلا کانال ساز کولر بودم و الان میخوام وارد کار کامپیوتر بشم! نمیتونستم بخندم یا گریه کنم ۲۰ سال از عمرم رو پای کامپیوتر گذاشته بودم و هنوز هم چیزی ازش نمی فهمیدم بهش گفتم الکی نیست حداقل به چتد سال آموزش و کار نیاز داری تا بتونی کار بکنی تو تقریبا از نقطه ۰ شروع میکنی اونهم از ۶۰ سالگی میگفت اشکالی نداره وقت دارم واقعا هم وقت داشت با شصت سال سن مجرد بود. به قول شوپنهاور پیری بهترین دوران زندگیه وقتی گفت وقت دارم احساس کردم این ۶۰ سال رو مثل تف بی ارزشی دور انداخته بود و بی اهمیت همینطوری الکی بین مردم وول خورده نمیدونم چطور آدمی بود ولی برام عجیب بود به همکارم گفتم وقتی میبینمش یاد داستان “رویای آدم مضحک” نوشته ی داستایفسکی می افتم.