رادیو دال و پدیده ی مهاجرت

از اولین روزی که با رادیو دال آشنا شدم حدودا دو ماه میگذره و طی این دو ماه همه ی اپیزودهای رادیو دال را گوش دادم(بالغ بر ۳۰ اپیزود و شاید بیش از ۴۰ ساعت)، تفریح جدیدی توی ماشین پیدا کردم و اونهم گوش دادن به پادکسته. پادکستی که قبلا شخم زده بودم “رواق” بود که قبلا در مورش نوشتم.

Image result for ‫رادیو دال‬‎

به عنوان کسی که در ایران زندگی میکنه و البته مثل همه ی شما من هم به مهاجرت فکر کرده ام شاید بعضی روزها زیادی از زندگی خسته بودم، بعضی  روزها احساس باسوادی کردم با خودم فکر کرده ام که اینجا تلف میشوم! بعضی وقتها هوس پول و موفقیت کرده ام و یا خواسته ام که بچه ام طبق ارزشهای استاندارد جهانی یا غربی بزرگ بشه نمیدونم. خلاصه هر بار به یک انگیزه ای بهش فکر کرده ام اگر چه هیچگاه به این نتیجه نرسیده ام که در این راه تلاشی بکنم و یا گرین کارت شرکن کنم یا Apply کنم. فقط فکر کرده ام و بعد درون ذهنم خط زده ام.

رادیو دال یک پادکست خوبه که آرش اون رو راه اندازی کرده بنا بر صحبتهای خودش یک برنامه نویس حرفه ای و کاربلده. توی هر شماره سراغ یکی از تحصیلکرده های خارج از کشور میره که با ویزای ادامه تحصیل یا ویای کار در کشورهای مختلف جهان زندگی میکنند.

موارد مثبتی که در این رادیو برام جالب بود شامل:

  1. صحبت کردن با جادی و دلایلی که جادی در ایران مونده! و البته کشورهای زیادی که سر زده و در اونجا کار کرده. این شماره رو حتما پیشنهاد میکنم که گوش بدید.
  2. صحبتهای آرش با مهدی از الکتروبوم هم برام جالب بود، کسی که یک کانال فان و آموزشی در یوتیوب دارد که حدود ۳ میلیون مشترک این کانال هستند و درآمدش هم تنها از طریق این کانال است.
  3. دلایلی که مهمان ها ارایه میدن و اینکه چطور و با چه پشتوانه ای اونجا رفتند. بعضی ها صادقانه میگن که به کمک پول زیاد یا آشنا و فامیلی که اونجا داشتیم و یا شغل پدر و … رفتیم بعضی ها هم جون کندند و فاند گرفتن و درس خوندن و …

البته ناگفته نماند که پادکست نقاط ضعفی هم دارد از جمله اینکه:

  1. دو تا از پادکستها رو به خاطر کیفیت بد صدا نتونستم گوش بدم
  2. یکی از پادکستها رو به خاطر سطحی بودن و بیسواد بودن مهمان نتونستم تحمل کنم
  3. انتقادی هم از آرش دارم اینه که بعضی از مهمان ها را از طریق اینستاگرام پیدا میکنه در واقع افرادی سطحی که نمیدونند چرا مهاجرت کردن یا چرا اونجا موندن صرفا ازخودشون تعریف میکنند و یا الکی میخندن چند تا پادکست رو به زور تحمل کردم و یکی از پادکست ها رو هم نتونستم تحمل کنم. شاید اگه آرش در جای بهتری سرچ بکنه (نه اینستا گرام) بتونه مهمون های عمیق تر و بهتری پیدا کنه. شما هم اگه کسی رو میشناسید که خارج از کشور زندگی میکنه و صحبتها و تجربهاش ارزش شنیدن داره میتونید به رایو دال معرفی کنید. پسر عمه ی من تو آمریکا داره دکترای شیمی میخونه و شاید کیس مناسبی باشه برای رادیو دال بعد از اینکه باهاش هماهنگ کردم و اگه راضی بود به آرش معرفیش میکنم.

در نهایت رادیو دال میتونه برای کسانی که به مهاجرت فکر میکنند جالب باشه و کسانی هم که به مهاجرت فکر نمیکنند میتونند چیزهای زیادی از این پادکست یاد بگیرند و حتی ارزشها و دلایل نرفتنشان را دوباره بازبینی کنند.

با آرزوی موفقیت برای آرش و رادیو دال و همه ی تولید کنندگان خوب پادکست

در ضمن از چند روز دیگه میخوام پادکست  Effortless English Podcast رو شخم بزنم. شاید سه ماه طول بکشه البته ۳۰ تا ۴۰ شماره ش رو گوش میدم چون خیلی زیاده شایدهم خوشم اومد و همشو گوش دادم!

به هر حال همین.

قوانین مورفی در فروش

“لبخند بزنید، فردا روز بدتری خواهد بود” ادوارد مورفی

پ ن: دوست داشتم چند تا قانون بدشناسی در حوزه ی فروش بنویسم 🙂

  1. هر اندازه مشتری عجله بیشتری برای تحویل سفارش داشته باشه کالا دیرتر به دستش میرسه
  2. اگر فقط یکی از اجناس فروشگاه برچسپ قیمت نداشته باشه مشتری همون رو میخواد و میپرسه قیمتش چنده
  3. کالایی که گارانتی نداشته باشه حتما خراب میشه و کالایی که گارانتی داره هیچوقت خراب نمیشه
  4. اگر یک بند کوچک از قرارداد فروش گنگ و نامشخص باشه مشتری به همون یک بند قرارداد پیله میکنه و شما را وارد ضرر و زیان میکنه
  5. مدیر همیشه اطلاعاتی از شما میخواد که یادتون رفته
  6. اگر تعداد زیادی محصول توی بازار بفروشید و انبارتون رو خالی کنید قیمت همان محصول روز بعد دو برابر میشه
  7. اگر به مشتری اجازه بدهیم به اجناس فروشگاه دست بزند حتما آن را میشکند
  8. هر چیزی رو که یادداشت نمیکنیم بی نهایت مهم میشه و هر چیزی رو که یادداشت میکنیم بی فایده است
  9. روزی که مرخصی هستیم مشتری از سر و کول شرکت بالا میره و مدیر تصمیم میگیره که دیگه بهتون مرخصی نده
  10. هر محصول گران قیمتی که میخریم فروش نمیرود تا زمانی که قیمتش توی بازار به زیر قیمت خرید برسد.

پاسخ یاور مشیرفر به سوال ویل دورانت

یاور زحمت کشید و یک کامنت طولانی برای پست قبلی نوشت. ترجیح دادم که اون رو به عنوان یک پست جداگانه منتشر کنم.

شوق زندگی از نگاه یاور مشیرفر

فؤاد گیان
من به ویل دورانت البته دوست دارم همینجا پاسخ دهم.

اگر بخواهم به سبک شبکه‌های اجتماعی کوتاه و با ژست حکیمانه پاسخ دهم این گونه می‌نویسم:

برای من معنایی برای زندگی حک شده است که شاید حاصل سال‌ها همجواری با ماکسیم گورکی بوده باشد.
«معنای دقیق زندگی در زیبایی و تلاش به سوی هدف است و زندگی درهر لحظه باید پیامی بس عالی داشته‌باشد.»

اما اگر قرار باشد حرف دلم را بزنم برایت هزار کلمه می‌نویسم.
معنای زندگی برای من همه چیزهایی است که در زندگی‌ام دارم. اساسا آن‌قدر توانسته‌ام زندگی‌ام را ایده‌آل خودم بچینم که ناامیدی در آن مفهومی نداشته باشد.
برای من زندگی هر روزی است که با بارش باران آغاز شود. با لبخند دوست، شریک زندگی، رفیق یا هر کسی که اولین پیام صبح را آنلاین یا آفلاین دریافت می‌کند.
برای من معنای زندگی در طلوع است. در رنگین کمانی که پس از یک شب بارانی روی آسمان زده می‌شود.
برای من زندگی از ساعت ۴ صبح نوشتن است.
برای من زندگی خواندن همه کتاب‌هایی است که در هر جایی زندگی کنم با من و همراه من می‌آیند. حتی اگر فقط تورقشان کنم. حتی اگر فقط عناوینشان را روزی چند بار بخوانم.
برای من زندگی خواندن کتاب از روی کیندل در مترو است.
برای من زندگی همین لحظه است که در حال نوشتن این متن هستم.
برای من زندگی در لحظه ملاقات با دوست است.
در ثانیه‌هایی که برای تماشای تئاتر گذاشته‌ام.
در نفس کشیدن های نامنظم پس از یک ورزش سنگین، در حالت ایستاده است.
برای من زندگی در نوشتن و پر کردن دفترچه‌هایم است.
برای من زندگی در لحظه چشیدن آش دوغ در دامنه‌های سبلان است.
برای من زندگی زمانی است که ۵ صبح با دوستان جان به کوه‌های اطراف شهرم سر می‌زنم.
برای من زندگی درست کردن املت در ارتفاعات کوهستان است.
برای من زندگی بوی دارچین در چایی است که روی آتش درست می‌کنم.
برای من زندگی تا زانو فرو رفتن در گِل و شُل در مسیر برگشت از کوه است.
برای من زندگی همنشینی و همجواری با چوپانان و شنیدن قصه‌ها و داستان‌ها و صحبت‌هایشان است.
برای من زندگی طبیعت است.
زمین است، باران است، جهان است، لبخند است، خورشید است، درخت است، جنگل است.
برای من زندگی شهر است، کافه هایی است که در آن‌ها چای و قهوه خورده‌ام و چیز نوشته‌ام.
زمستان‌های سخت و سرد شهرم است که گردنم را پایین‌تر میگیرم که یخ نزنم.
پاییز نارنجی تبریز است که روی برگ‌های ریخته شده روی زمین راه بروم و باران بالای سرم بزند و صدای خش خش برگ‌ها روحم را تازه کند.
برای من زندگی «تهران نو» است و تصاویری که از کودکی و سال‌های ۷۵ – ۷۹ از آن دارم: از خیابان‌های سرسبز و پیچ در پیچ آن، از شب‌های گرم و داغش، از هندوانه خوری در پشت‌بامش، از بوی قرمه سبزی که از کوچه مجاور می‌آمد، از در قهوه‌ای رنگ و نشان «آب تهران» روی کف حیاط.
از انباری تنگ و تاریک و راه‌پله نیمه بازی که هر بار بالا رفتنش برایمان مصیبت بود.
از معماری خاص داخلی خانه‌هایش که پذیرایی و هالش مثل یک سالن بزرگ بود.
از اتاق خواب‌های بزرگش که میشد یک لشکر را درونش جای داد.
از درخت سرو بلند حیاط خلوت که تا طبقه پنجم قد کشیده بود.
از میدان چایچی و تره بار پیروزی تا پارک سرخه حصار و دوچرخه سواری تا چیتگر.
از غرفه بازیافت پلاستیک و طعم گیلاس تازه در گرمای تیر و مرداد.
از تصاویر مبهمی که از اتوبان‌های آن زمان تهران در یادم مانده است و تنها که می‌شوم مزمزه می‌کنم.
از جهانی که از آن پس برای خودم ساخته‌ام.
از خیابان‌های آکسبریج و کتابخانه عمومی شهرک که بیشتر زمان‌های لندن‌ نشینی مرا به خودش اختصاص داد.
از فستیوال خیابانی آکسبریج که در آن میشد همزمان پنیر فرانسوی و غذای هلندی و آش تایلندی و سنگ نگین نروژی و ادویه هندی. جایی که میشد در صد متر «تمام جهان» را یکباره به نظاره نشست.
از دیدی که در موقع نوشتن در کافه Costa به خیابان High Street آکسبریج داشتم. از منظره سگی که با گیتاریست دوره‌گردش همیشه جلوی کافه می‌نشست. از کودکانی که روزهای شنبه روز بازی‌شان در محوطه بود.
از طعم تلخ و سوخته قهوه.
از عماد و فروشگاه سبز دانشگاه برونل. از باقلواهایی که با عماد خوزستانی مقیم لندن می‌خوردیم. از صحبت‌هایمان درباره زندگی و این که چطور شد از خوزستان به بریتانیا رسید و چه دنیای کوچکی است که در آن همواره می‌توان در هر گوشه‌ای یک همزبان، یک همراه، یک آشنا، یک دوست یافت.
از تماشای منظره بارانی که یک روز بر خلاف همیشه تا زانوهایم در آب فرو رفتم تا به خانه برسم.
از تابستانی که بارانی سیل آسا در لندن بارید.
از خنکی آزمایشگاه در گرم‌ترین و شرجی‌ترین و حال به هم‌زن ‌ترین روزهای داغ تابستان لندن.
از تمامی تصاویری که برای آخرین بار از غرب بریتانیا و اقیانوس به خاطر دارم.
از تمامی مزه‌هایی که در آن روزها زیر دندانم مزه کرده‌اند. از طعم ماهی کاد و سیب‌زمینی سرخ شده با سس مخصوصی که به گفته صاحب کافه با فرمول ویژه‌ای تهیه میشد که جزو اسرار خانواده‌اش بوده‌است.
از تمام جهان خاطره دارم. حداقل از تمام جهانی که دیده‌ام، شنیده‌ام، خوانده‌ام، لمس کرده‌ام، دورش گشته‌ام، با انسان‌هایش معاشرت کرده‌ام.
من ماست‌هایی خورده‌ام از شیر گاوهایی که در دامنه ماسال می‌چریدند تا چای اشکورات و کلوچه داغ فومن که تا عمق دندانم مزه کرده‌است.
من دنده کبابی خورده‌ام که تا کنون می‌توانم زیر زبانم بیاورمش و احساس خوشبختی کنم از چشیدن طعمش.
من فرق لمس بین اقاقیا و تبریزی را می‌دانم.
من از در آغوش گرفتن و بخشیدن حس بودن در کنار دوست و یار «زندگی» می‌کنم.
در من تجربه زیسته زندگی به قدری بزرگ است که هرگز نخواهم آن را با ناامیدی از آن جبران کنم.
در گوش‌های من هنوز هم زنگ صدای استاد شریف زاده و «نوایی نوایی» می‌آید، صدای دوتار استاد سمندری، زنگوله‌های دست استاد پورعطایی و مشق پیل‌تن. هنوز برای ناامید شدن، ناامیدی باید خیلی تلاش کند تا من مزه‌ها، بوها، عطرها، لمس‌ها، دیده‌ها و شنیده‌هایم را کنار بگذارم و ناامید شوم.
من معنای زندگی‌ام. من خود زندگی‌ام. من تمام زندگی‌ام.
با مهر
یاور

 

پاسخ به سوال ویل دورانت

چند روز پیش خواندن کتاب “درباره ی معنی زندگی” نوشته ی ویل دورانت را به پایان رساندم. این کتاب خوراک فکری مناسبی برای اندیشیدن حول این مسئله بود که زندگی چه معنی دارد و با چه انگیزه ای میتوان آن را ادامه داد؟

داستان کتاب از آنجا آغاز میشود که شخصی نزد ویل دورانت می رود و میگوید قصد خودکشی دارم . زندگی برایم پوچ و بی ارزش است. نویسنده ابتدا سعی میکند او را قانع کند ولی نمیتواند. لذا نامه ای برای مشاهیر عصر خود از جمله گاندی،جرج برنارد شاو، راسل، جواهر لعل نهرو مینویسد. البته خیلی از این افراد پاسخهای ناچیز و مختصری به این نامه میدهند ولی بعضی از افراد نیز با حوصله و دقت فلسفه ی زندگی خویش را فاش می کنند.

ویل دورانت می پرسد: “لحظاتی از وقتتان را به من اختصاص دهید و به من بگویید زندگی برای شما چه معنایی دارد، چه چیزی باعث میشود نا امید نشوید و همچنان ادامه دهید؟ دین چه کمکی-اگر هست به شما میکند، سرچشمه های الهام و انرژی شما چیست، هدف یا انگیزه کار و تلاشتان چیست؟ تسلی ها و خوشی هایتان را از کجا پیدا میکنید؟ و دست آخر گنجتان در کجا نهفته است؟ “

ویل دورانت عزیز!

همیشه با خودم می اندیشم که آیا چیزی بالاتر از خود زندگی وجود دارد یا نه؟ و هر بار یقین پیدا میکنم که زندگی و تجربه ی زیست مادی بزرگترین نعمتی است که در اختیار داریم والبته تنها فرصتی که تا خاموش شدن ابدیمان داریم. کام گرفتن از تمام لحظات زندگی و داشتن یک زندگی اصیل سوخت من برای زندگی است.

کلید واژه هایی که به آن اهمیت می دهم مسئولیت و وظیفه و تلاش ست،به عقیده ی من شادی در انجام وظیفه است و بلوغ در پذیرش مسئولیت. مسئولیتهای زیادی را آگاهانه در زندگی خود پذیرفته ام و تمام تلاشم را میکنم که وظایفم را در قبال آن انجام دهم. مسئولیتهایی چون همسر بودن،پدر بودن،کارمند بودن، شهروند بودن، انسان بودن و …

در زندگیم سعی کرده ام عملگرا باشم ، به قول گوته: “هر اندیشه ای که به عمل ختم نشود مرض است” به همین سبب دن کیشوت وار قبل از اینکه بیاندیشم میتوانم یا نه؟ به سوی عمل تاخته ام. هر صبح که از خواب بیدار میشوم شوق وصف ناشدنی دارم و خوشحال از اینکه زنده ام و می توانم امروز را نیز تجربه کنم. زندگی برای من همچنان جدید و پر از شگفتی است.

آری عاشق زندگی بودن و مهم تر از آن عاشق مسیر زندگی بودن آن چنان من را مشغول کرده است که فرصت افسردگی و خودکشی ندارم. ویل دورانت عزیز خوشحالم که پاسخ من با نتیجه گیری پایانی شما شباهت هایی دارد و من هم مثل شما باور دارم که داشتن همسر و فرزند و شغل میتواند انسان را از پوچی نجات دهد و شوق زندگی را در او گرم نگه دارد. البته صرف داشتن خانواده و شغل کافی نیست بلکه باید عاشقانه زندگی کرد و عاشقانه کار کرد.

تصدیق میکنم که زندگی مشکل است و تنها با نیروی عشق میتوان آن را به عقب هل داد و راضی و سعادتمند به خط پایان رسید(صحبتهای عزت الله انتظامی در بستر مرگ را جستجو کنید).

شوپنهاور میگوید “زندگی مسئله مشکلی است ،سعی میکنم تمام آن را صرف پاسخ به خودش بکنم” من هم میگویم زندگی راه دشواری است که تنها با قلبی عاشق میتوان آن را طی کرد.

بد نیست شما هم به سوال ویل دورانت پاسخ دهید و اگر جوابی داشتید در بلاگتان بنویسید.

پادکست رواق و اگزیستانسیالیسم

اولین بار با خواندن کتابهای سارتر و کامو با فسفه ی اگزیستانسیال آشنا شدم. البته چندان که باید و شاید بود آن را نفهمیدم و همچنان در گوشه ذهنم باقی مانده بود. شاید مهم ترین کتابی هم که در این زمینه خوانده ام کتاب اصالت بشر نوشته ی سارتر و ترس و لرز نوشته ی کی یرکگارد است.

البته در خیلی از آثار متفکران ردپای این فلسفه وجود دارد و شاید معروفترینشان هایدگر، کی یر کگارد، داستایفسکی و نیچه باشد. از ورژن های وطنی هم میتوان به خیام اشاره کرد. الان که فکر میکنم با خودم میگویم که ای کاش من مطالعه ی خودم را با آثار هایدگر شروع میکردم تا درک عمیق تری از این تفکر پیدا میکردم، یعنی کاری که پوریا دوستم انجام داده است. پوریا همکلاسی سابق دوران راهنمایی منه! یک رفیق خوب کتابخوان که زبانهای انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی  و اسپانیولی رو بلده و البته همیشه از صحبت کردن باهاش لذت میبرم.

سه یا چهار سال پیش با پوریا یک کانال تلگرامی رو راه انداخته بودیم به عنوان اگزیستانسیالیست که سعی میکرد این فلسفه رو معرفی کنه ولی نیمه کاره رهاش کردیم.

یک حسرت دیگه دارم اینکه چرا وقتی کتاب روان درمانی اگزیستانسیالیسم رو از پوریا صفر پور گرفتم نخوندمش و بعدا پوریا گفت من کتاب رو لازم دارم و من هم گفتم الان موقع مناسبی برای خوندن این کتاب نیست و به همین خاطر پسش میدم.

از این گذشته من تازگی ها با پادکست رواق آشنا شدم پادکستی که فرزین رنجبر اون رو منتشر میکنه. یک گوینده ی حرفه ای رادیو با لحن و صدای دلنشین که سعی میکند مفاهیم عمیق اصالت وجود را به سادگی برای مخاطبش توضیح بدهد.

تا الان نصف اپیزودهای پادکست رواق رو گوش دادم و یکی از اپیزودهای فرعی اون رو خریدم به شما توصیه میکنم که پادکستهای رواق رو گوش بدید و با خرید اپیزودهای فرعی با مبلغ ناچیز ۵ هزار تومان به ادامه راه این پادکست کمک کنید، اپیزودهای فرعی مطالبی در خصوص اپیزودهای اصلی بیان میکند والبته سعی میکنه با مثالهای روزمره ما را بیشتر با این مفاهیم آشنا کند.

اما چرا پادکست رواق حسرت من را برای نخواندن کتاب یالوم کمرنگ کرد؟ چون بنیان پادکست بروی کتاب روان درمانی اگزیستانسیالیست اثر یالوم بنا نهاده شده است و در واقع رواق شرح و تفسیر همین کتاب است البته با ذکر مثال های مختلف و..

اما اصلا این فلسفه چیست و چرا باید دنبال آن رفت؟ نمیدونم شما فایل فرشته ی مرگ آقای شعبانعلی را شنیده اید یا نه ولی اگر نشنیدید حتما گوش کنید. چنین تصویری از زندگی و چنین تلاشی که در فرشته ی مرگ است از باور اگزیستانسیالیست نشات میکیرد.

اما اشتباه نکنید، مقصود این فلسفه تزریق اعتماد به نفس کاذب و انگیزه ی بی پشتوانه نیست و اصلا شبیه مزخرفات ناپلئون هیل شیاد نیست. بلکه به ما زندگی اصیل و اصیل زیستن را یاد میدهد. در فلسفه ی اگزیستانسیالیست ما با چهار اضطراب وجودی سروکار داریم: تنهایی، پوچی، آزادی و مرگ. اظطراب هایی که در وجود ما مکانیزمهای دفاعی را به وجود می آورد و ما را با صدها مشکل روان نژندی مواجه میکند.

روان درمانی اگزیستانسیالیست به ما کمک میکند که به تعبیر مصطفی ملکیان یک زندگی اصیل داشته باشیم ونه یک زندگی عاریتی، فلسفه ای جدید برای انسانهای عصر جدید که ترسهای خود را شناخته و از کنار آن عبور میکنند چرا که خوب میداندد که تنهای تنهایند.

این ها رو به عنوان منابع خوب یادگیری میتونید دنبال کنید

روان درمانی اگزیستانسیالیسم یالوم
انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکل
نظریه انتخاب گلاسر
پادکست رواق
درمان شوپنهاور اثر یالوم و البته آثار فیلسوفان و نویسندگانی که در این بلاگ اسمشان برده شد

تمیز کردن یک میز تمیز

شما به مستخدم شرکت لطف دارید و برایش کارهای مهمی انجام داده اید صبح روز دوشنبه است و شما مشغول کارهای خودتان هستید. مستخدم با شوق و ذوق میخواهد میز شما را تمیز کند از طرفی میز شما کاملا تمیز است و از طرف دیگر شما سرتان شلوغ است و مشغول کار هستید. معلمهای مدیریت زمان و کسانی که صدها کتاب در باب مذاکره و بهره وری فردی خوانده اند میگویند تمیز کردن یک میز تمیز یک اشتباه احمقانه است قطعا نباید وقت خود را تلف کنیم و به قول دوستان sunk cost ایجاد میشود! باید او را از این کار منع کنیم و بگوییم لازم نیست اینجا را تمیز کنی.

سوال مهم تر اینجاست که : یک مستخدم که به جز نظافت کار دیگری بلد نیست چطور میتواند محبت شما را جبران کند؟ چرا نباید به دیگران فرصت جبران دهیم چرا باعث نشویم که دیگران نیز احساس غرور کنند؟ به نظرم نه تنها باید به مستخدم اجازه تمیز کردن داد بلکه باید به او گفت ممنونم میز تمیز تر از قبل شد و این کار شما کار مهمی بود. تفاوت انسان با ماشین در همین برخوردهای کوچک است.

لذا نیازی به خواندن صدها کتاب نیست اگر بخواهیم نفع خود را تشخیص دهیم هر حیوانی قادر به تشخیص نفع خود و رفتار ماکیاولیستی است اما مزیت انسان در تشخیص نفع دیگران است .

پ ن: خوشحالم که آدمهای بزرگ(واقعا بزرگ) در طول تاریخ نفع دیگران را پیش از نفع خود تشخیص داده اند و در راه رسیدن به آن کوشیده اند.

این نوشته خیلی طولانی تر بود ولی سعی کردم زواید آن را حذف کنم و به نوشتن همین چند خط اکتفا کنم. راستش ترسیدم وقتتان تلف شود:)

خودزنی بزدلانه

پ ن : همه ی ما دزد هستیم، اگر موقعیت دزدی برای ما فراهم شود ما هم دزد میشویم، به من ربطی ندارد که دیگران چه میکنند فقط کافی است که من خودم را درست کنم، اگر هر کسی خود را درست کند کشور من تبدیل به بهشت میشود، ما هم اگر جای مسولان بودیم سارق میشدیم، سارقین دولتی هم از جنس مردم هستند و از آسمان نیامده اند، دزدها آیینه ی ما هستندو …

پانزده سال پیش ما در یک مجتمع آپارتمانی در سنندج زندگی میکردیم و یکی از ساکنین آپارتمان آدم ناجوری بود در واقع اصلا معلوم نبود صاحب خانه اصلی آن جا کیست و کلید آن خانه نیز هر روز دست یک نفر بود. فساد و موادفروشی و دعواهای وحشتناک و سر و صدا به اوج خودش رسیده بود. البته ی همه ی همسایگان دیگر و همچنین خانواده ی ما افراد شریف و درستکاری بودند، ولی ما اگر به توصیه دوستان عمل می کردیم باید دست روی دست می گذاشتیم و در عالم خیال با خود این جمله را بلغور میکردیم که: ما خودمان را اصلاح کنیم کل آپارتمان اصلاح خواهد شد! ولی به جان شما قسم ما همه اصلاح شده بودیم و آدم های درست و شرافتمندی بودیم اما آپارتمان ما به خاطر وجود این واحد طبقه همکف به گند کشیده شده بود.

در آن زمان شبکه های اجتماعی وجود نداشت همچنین از بلاگ نویسان فیلسوف هم خبری نبود به همین دلیل تصمیم گرفتیم نه تنها شرافتمند و درستکار باشیم بلکه در مقابل کسی که این چنین نیست بایستیم. همه ی اعضای آپارتمان از زن و بچه گرفته تا پیر و جوان با دست خالی روبروی کل افراد این خانه و تمام دارودسته شان ایستادیم و مجبورشان کردیم آن خانه را بفروشند و گورشان را گم کنند.

برای اصلاح یک جامعه نه تنها باید خود آدم درستی بود بلکه باید تلاش کرد روبروی آدم های نادرست ایستاد. 

نادر فتوره چی تنها به این اکتفا نکرد که دزد نباشد بلکه شجاعانه با کمپین “نه به شهرزاد” جلوی سارقین صندوق فرهنگیان ایستاد و آن قدر علیه شان نوشت و مدارک جمع کرد تا سیستم قضایی خواب آلود کشور به آن واکنش نشان داد. با پخش شدن سریال هیولا عده ای نوشتند که شخصیت “شرافت” آینه ی تمام نمای همه ی ماست و نشان می دهد که ما هم اگر جای او بودیم سرقت میکردیم چرا که همه ی انسانها ذاتا دزدند (همه ایرانیها!) ولی من هر چه فکر میکنم میبینم که دزدی نکرده ام و با افتخار میگویم چندین بار شغل ها و پولهای کثیفی را رد کرده ام همچنین فرصتهای زیادی برای خیانت و گناه داشته ام ولی این کار را نکرده ام بله این خود ستایی است ولی خودزنی بزدلانه نیست. حاضر نیستم قبول کنم که اکثریت جامعه ی ما دزد هستند به این معتقدم که اتفاقا اکثریت مردم ما آدمهای شریف و درستکاری  هستند ولی وظیفه شان این است که نه تنها باید درست و شریف باشند بلکه باید با شجاعت مقابل افراد پست و بی شرف بایستند و از حقشان دفاع کنند این گونه است که جامعه رهایی می یابد.

حماقت است اگر فکر کنیم مثلا در اروپا چون همه ی آدم ها درست هستند جامعه ی آنها اصلاح شده است خیر جناب فیلسوف تفاوت در اینجاست که افراد شریف نه تنها خود شریف بودند بلکه روبروی تاریکی ایستاده اند و با سلب آزادی و دزدی و فساد مبارزه میکنند در واقع هزینه ی خلاف را در یک سیستم اجتماعی بالا برده اند.

کافیست که من تنها خودم را اصلاح کنم یک خودزنی بزدلانه است و اینکه همه ی ما دزدیم و فرقی با دزدها نداریم یا تلاش برای تبرئه دزدهای واقعیست یا مصرف افیون حماقت و ضایل کردن عقل خود و دیگران.

پ ن پایانی: ابلوموف عزیز هیچ گاه نمیگویم همه دزدند و یا فقط کافیست خودم را اصلاح کنم. کوتاه بگویم که بر خلاف شما بنده حوصله ی دردسر را دارم.

پسا پی نوشت:

بعد از نوشتن این پست یکی از دوستان متممی متنی را برام فرستاد که نوشتش در ادامه خالی از لطف نخواهد بود.

اینکه یک رانتیر فاسد مثل مهران مدیری درباره رانت و فساد محتوای طنز بسازه به اندازه کشیشی که مردم رو به پرهیزکاری توصیه می‌کنه اما در خفا به پسربچه‌ها تعرض می‌کنه، ابزورد نیست. اما فرق کشیش متجاوز اینه که در ریاکاری خودش صادقه. بعد از افتادن پرده ریا، نمیاد بگه چاره‌ای جز تجاوز نداشتم، یا خوب کردم. اما هدف مدیری اینه که این باور رو جا بندازه که در این محیط چاره‌ای جز فاسد شدن نیست، چون فساد سیستماتیک است، و از سیستم هم نمیشه فرار کرد. این هدفگذاری جدیدش نیست بلکه سال‌هاست در همه کارهاش نمود عریان داره. در واقع هدف نه سرگرم‌سازی بوده و نه نقد (یکی از توهین‌های بدی که به شعور ما شد این بود که عده‌ای کندذهن آثار این آقا رو «نقد اجتماعی» معرفی کردند!)، بلکه در کنار بیزینسی که در این راه دست و پا کرد، صرفا در حال توجیه تصمیماتی بود که خودش در زندگی گرفته تا همین الان. همه کارهای مدیری درباره خودش هستند، نه من و شما. این تیپ از افراد، که در دوره حاضر تعدادشون کم هم نیست و به مدیری و چند نفر هم‌کسوت خودش ختم نمیشه، شرمنده نیستند از فاسد بودن، چون این رو امری محتوم می‌دونند. پیام‌شون اینه: «ما پاکدامنیم، اما سیستم اجازه نداد به روش سالم پیشرفت کنیم. اگر سیستم اجازه میداد از راه سالم پیشرفت کنیم، حتما و قطعا راه سالم رو به راه ناسالم ترجیح می‌دادیم». لکسوس سوار میشن و وقتی به نحوه تملک اون لکسوس ایراد می‌گیری به روش‌های مختلف میگن شما راه سالم‌تری برای بدست آوردن لکسوس سراغ داری به ما هم نشان بده! وانمود می‌کنند براشون مهمه که راه سالمی هم ممکنه وجود داشته باشه یا نه، و وانمود می‌کنند اگه وجود داشت حتما انتخابش می‌کردند و وانمود می‌کنند طبیعیه که به هر قیمتی دنبال تملک لکسوس هستیم، و وظیفه سیستمه که راه سالمش رو برامون مهیا کنه!
باید نسبت به این زرنگ‌بازی‌ها حساس بود. فساد سیستماتیک طبیعتا باعث تغییر رفتار جمع میشه، و این یک واقعیته، اما این واقعیت مسئولیت اخلاقی رو از روی دوش فرد برنمیداره. هر واکنش طبیعی، لزوما اخلاقی نیست. در موقع زلرله، طبیعیه که عده‌ای موقع فرار در راهروهای ساختمان زیر دست و پا بمانند. اما له کردن دیگران موقع فرار اخلاقی نیست. حتی در لحظه‌ای که اسلحه رو گذاشته باشند روی شقیقه شما و انجام کاری رو ازتون بخوان، باز مسئولیت اخلاقی روی دوشتون هست. چه برسه به وقتی که با وضعیت اسلحه روی شقیقه خیلی فاصله داشته باشیم، که داریم.
برخلاف تصور خوشدلانه برخی، اتفاقا جمهوری‌اسلامی استقبال می‌کنه از جا افتادن این باور. چرا که به نفع اون‌هاست اگه فرد فرد جامعه احساس کنند باید در برابر «جبر شر موجود» تسلیم شد. هادیان حکومت خیلی خرسند خواهد بود اگه به این نتیجه برسیم که چاره‌ای نیست جز اینکه به اندازه اون‌ها تنزل کنیم.

منبع پسا پی نوشت : خروجی های مکتوب یک ذهن خشن –  https://t.me/EricNotes

مردگان زر خرید اثر گوگول

چند روزی است که مشغول خواندن رمان مردگان زر خرید نوشه ی گوگول هستم این کتاب نیز شاهکاری چون جنگ و صلح تولستوی یا جنایت و مکافات داستایوسکی است. عجیب است با وجود اینکه ده ها کتاب برجسته از ادبیات روس خوانده ام هیچ کتابی نبوده که از خواندنش پشیمان شده باشم و با خودم بگویم کاش این کتاب را نمیخواندم. وجود چنین شاهکارهایی در ادبیات من را از خواندن ادبیات معاصر یا نویسنده های ایرانی یا نویسنده های جدید خارجی بر حذر داشته است. اهمیتی ندارد که مرا مرده پرست بنامند یا نه  ولی ادبیات دهه هفده و هجده و نوزده میلادی غرب را بسیار دوست دارم خصوصا ادبیات فرانسه و روسیه. همزمان که مشغول خواندن اثر جاودانه ی گوگل هستم در نمایشگاه کتاب هم رمان ویکتور هوگو را خریدم به اسم “مردی که می خندد” اما فکر نمیکنم فعلا فرصت خواندن آن را پیدا کنم.

به شما توصیه میکنم که این کتاب گوگول را بخوانید داستان فرد زیرکی که مشغول خرید بردگان مرده! است. داستان چنان توصیف شده است که انگار در حال تماشای فیلم هستید داستایوسکی پیش تر گفته بود که ما نویسندگان روس همگی از زیر شنل گوگول در آمده ایم. به راستی که گوگول شایسته ی چنین تعریفی است. افسوس که تنها ۴۳ سال زندگی کرده و خیلی زود دنیای کلمات را با آثار مشهورش به جا گذاشته است.

با هم نگاهی به پاراگراف هایی از این اثر جاودانه می اندازیم.

چیچیکف زیر چشمی نگاهی به سوباکویچ انداخت و متوجه شد که شباهت زیادی به خرس متوسط دارد. چیزی که این شباهت را تکمیل می کرد کت فراکش بود که همرنگ پشم یک خرس قهوه ای بود، آستینها و پاچه ها تقریبا دراز بودند و قدم برداشتنش مثل کبوتر بود و مدام پای اشخاص را لگد میکرد. رنگ و رویش بشدت سرخ و تقریبا به رنگ یک سکه مسی بود. چه بسیارند چهره هایی که به نظر نمی رسد طبیعت روی آنها زیاد کار کرده باشد و به نظر نمی رسد که زحمت به کار بردن ابزار ظریفی چون سوهان و منقاش را بر خود همراه کرده باشد. بلکه در عوض چنین به نظرمیرسد که این چهره ها را با ضربات تبر از بالای شانه درآورده باشد: با یک ضربه بینی را درست می کند، ضربه دیگری لبها را، دو ضربه کلنگ برای چشمها و سپس بدون هیچ سمباده و پرداختی اضافی اعلام میکند که “ایشان زنده است” و به دنیا عرضه اش می دارد. قیافه ی گنده ی سوباکویچ که به طور غریبی تراشیده و ساخته شده بود نیز از این قبیل بود. کله اش به جای اینکه رو به بالا باشد رو به پایین بود، هیچ وقت گردنش را حرکت نمی داد و به همین خاطر به ندرت به مخاطبش نگاه می کرد بلکه در عوض به بخاری یا به در چشم می دوخت. ضمن اینکه از اتاق نهاری میگذشتند چیچیکف نگاه زیر چشمی دیگری به او انداخت و فکر کرد: “عجب خرسی یک خرس واقعی” و شگفت آنکه از قضا نامش هم میخاییل و همنام خرس مشهور افسانه های روسی بود. ص۱۳۴

در توصیف چیچکف قهرمان داستان میگوید:

زندگی از آغاز از پس پنجره ای که تا نیمه اش را برف گرفته بود، به او چهره ای عبوس و نامهربان نشان داد. در دوران کودکی اش دوست و یا حتی همبازی نداشت. اتاق محقری داشت با پنجره ای کوچک که هیچ گاه نه در تابستان و نه در زمستان باز نشده بود. پدر علیلش قبای پشمی راه راه می پوشید و گیوه ای به پاهای بی جورابش میکرد و مدام آه می کشید و در اتاق قدم می زد و در خلط دانی که در گوشه ای گذاشته بودند تف می انداخت. ص ۳۱۸

 

رادیو گیک، تقاطع جامعه و تکنولوژی

پ ن : چند باری هوس کرده ام که پادکست درست کنم و تجاربم رو به دیگران منتقل کنم بعد که خوب فکر کردم فهمیدم که به واقع تجربه ی آنچنانی ندارم و چیز ارزشمندی هم برای گفتن ندارم و فقط احساس میکردم که چیز زیادی میفهمم. نمیدونم شاید توی ۵۰ یا ۶۰ سالگی به خودم اجازه دادم کسی رو نصیحت کنم اونهم وقتی کسی ازم سوالی بپرسد و یا مستقیما کمکی از من بخواهد نه اینکه خودسرانه تن به این کار  بدهم.

شاید ۵ سال یا بیشتر از زمانی که با رادیو گیک آشنا شدم میگذرد. اوایل که با جادی آشنا شدم با حرص و ولع تمام پادکست هایش را گوش دادم حتی کتابی را که ترجمه کرده بود به اسم داستان لینوکس خوندم و لذت بردم. از همون کتاب هم الهام گرفتم و با دوستانم کتاب تمرکز رو ترجمه کردیم که حتما داستانش رو میدونید و باهاش آشنا هستید و ….

از شخصیت و طرز تفکر جادی خیلی خوشم اومده بود. جادی جای جالبی ایستاده است “تقاطع تکنولوژی و جامعه” و در تمام حرف هایش ثابت کرده است که سلامت جامعه، آزادی های سیاسی و اجتماعی و دفاع از حقوق اقلیت ها برایش اولویت دارد و ندیده ام که حقایق را فدای مصالح و منافع شخصی کند. چطور میتوان او را دوست نداشت وقتی در لابه لای رادیو گیک به بازداشت موقت ۵۰۰ روزه! فعالین کارگری اشاره میکند و از این موضوع ها غافل نیست.

در شماره اخیری که از رادیو گیک گوش دادم جادی به سه موضوع جالب اشاره میکنه که دوست داشتم در موردش با شما حرف بزنم.

موضوع اول زبان برنامه نویسی Rust است که میگه اگه قراره این کلمه به فارسی ترجمه بشه بهتره که با “راست” تفاوت داشته باشه مثلا با “رااست” نوشته بشه یا “راثت” اینجوری دیگه وقتی برای یک دستور در زبان برنامه نویسی توی گوگل سرچ میکنیم وگل میفهمه که منظور زبان برنامه نویسی است.

موضوع بعدی سایت اهدا تک است که هدفش اینه که گوشی و تبلتهایی که داریم و قدیمی شده به این سایت بدیم تا اونا هم به افراد نیازمند بدن تا زندگی اونها هم عوض بشه و بتونن با دنیا ارتباط برقرار کنند .شاید موبایل قبلا یه چیز لوکس به نظر میرسید ولی الان یک نیاز جدیه و بهتره که گوش هامون رو توی کمد انبار نکنیم و اگر واقعا قدیمی شده و استفاده نکنیم برای این سایت بفرستیم سایتی که جادی راه انداخته.

موضوع دیگه رسالت اخلاقی تولید کننده محتوا رو توضیح میده و اینکه نویسنده مقاله و کتاب و یا کارگردان یک سریال یا خواننده ی یک آهنگ باید اسم اسپانسرهایش را بگوید و بگوید که از چه کسانی پول گرفته تا برایشان تبلیغ کند از مارک لباس بگیرید تا نمایش یک ماشین ویژه چرا که ما به عنوان مخاطب حق داریم بفهمیم که با یک تبلیغ روبرو هستیم یا نه؟

این روزها به روال سابق رادیو گیک گوش میدم. وقتی توی ماشین رانندگی میکنم و سرکار میرم هیچ چیزی لذت بخش تر از رادیو گیک یا روایت های علی بندری در  چنل بی نیست. چه دنیای خوبیه وقتی مجبور نیستی رادیوی مزخرف دولتی رو گوش کنی و پادکست های عالی وجود داره. از سدرا هم برای دیوار پادکست که راه انداخته تشکر میکنم و امیدوارم روز به روز پادکست های بیشتری تولید بشه .

#یاد هست جلال ملکشا شاعر دردهای کردستان

یادمه که خیلی بچه بودم شاید دوران ابتدایی اونموقع میان کتابها ونوشته های عمویم شعری رو پیدا کردم که روی کاغذ امتحانی نوشته شده بود یک شعر به زبان کردی به اسم داره پیره یا درخت پیر. تازه داشتم خوندن و نوشتن به زبان کردی رو یاد میگرفتم و شعر برایم لغات و تشبیهات مشکلی داشت. دوست عمویم که الان در هلند زندگی میکند کمکم کرد تا شعر را بهتر بفهمم این شعر بلند که تشبیه کردستان به یک درخت پیر یک تراژدی و یک شاهکار ادبی از جلال ملکشا است یک شاهکار از میان شاهکارهای دیگر او.

کم و بیش شعرهای جلال ملکشا را میخواندم و چند سال پیش یک دیوان شعر از او چاپ شد(یک دیوان قابل چاپ!) که خیلی خوشحالم کرد بدون معطلی کتاب را خریدم و خواندم و باز خاطرات کودکی و درخت پیر برایم زنده شد.

سال ۲۰۱۵ قرار بود در مجتمع فرهنگی هنری فجر مراسمی برای تجلیل از این شاعر بزرگ برگزار شود با خوشحالی و شوق و ذوق خودم را آنجا رساندم جمعیت بسیار زیادی آمده بودند ولی نیروی انتظامی با حکم دولتی مانع از برگزاری این مراسم شد گویا محبوبیت او و قدرت اندیشه وقلم او آنچنان هراسناک بود که همه ی پلیس های شهر را به در ورودی تالار کشانده بود. اما مهم نیست چرا که شعرهای او در دل و ریشه ی  کردستان جا خوش کرده است و ما با افتخار همین شعرهای به زنجیر کشیده شده را برای بچه هایمان خواهیم خواند آنقدر خواهیم خواند که هزاران جلال دیگر از این سرزمین طلوع کند.

خوشحالم که هم عصر این شاعر بزرگ زندگی میکنم و در خیابانهای سنندج او را میبینم هم چنان که هادی ضیالدینی مجسمه ساز را میبینم.

شعر کوردی از جلال ملکشا:
تاوانبار
ره‌جمم بکه‌ن، تاوانبارم
سه‌رم بکه‌ن به‌بنچینه‌ی مناره‌تان
وه‌رن بمکه‌ن به‌حه‌للاجیَ
بۆ سه‌مای سه‌ر قه‌ناره‌تان
تاقه‌شیعریَکم ناتوانن ده‌سته‌مۆکه‌ن
له‌گیَژه‌نی هه‌ستی خۆمدا نوقمه‌سارم!
ببن به‌خوا توورِتان ده‌ده‌م
خوای ئیَوه‌ ناپه‌رستم
نابم به‌به‌رد سه‌ری خه‌ڵکم پیَ بشکیَنن
نابم به‌دار بۆ فه‌لاقه‌
چقڵی ئیَوه‌ قه‌ت نارِویَ
له‌ناوبیَستانی سه‌د ته‌رزم
بۆ ئیَوه‌ قه‌ت لینی نابیَ
خامه‌ی ره‌نگینی سه‌ربه‌رزم
سه‌ختم ویَنه‌ی پۆڵاو ئاسن
شه‌پۆلیَکی شیَت و یاخیم
خه‌وی به‌نده‌ر ئه‌شیَویَنم
دیلم ده‌که‌ن هانیَ ده‌ستم
ئه‌وه‌ش گه‌ردن هه‌ڵمواسن.

http://ayhanurmiye.persiangig.com/IMG_1483.JPG

بیوگرافی کوتاه جلال ملکشا:

جلال ملکشاه در سال ۱۳۳۰ هجری شمسی در روستای « مه‌له‌کشا » از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر سنندج سپری کرد و مراحل تحصیل را تا سطح دیپلم در همین شهر گذراند. از همان دوران کودکی و نوجوانی به سرودن شعر و نوشتن داستان پرداخته است که البته در ابتدا آثارش به زبان فارسی بوده اند. ملکشاه  شاعر و نویسنده ای فعال بود و اشعار و مقالات وی که دیدی منتقدانه داشت در بسیاری از مجلات کشور منتشر شده اند….

 

در دهه چهل به علت فعالیت سیاسی بر ضد رژیم شاه چندین سال زندانی شده است و می توان گفت که قسمت اعظمی از زندگی خود را در رنج به سر برده است. فعالیت های چشمگیر ملکشاه  و توانایی خارق العاده او در عرصه شعر و داستان سبب شد که علیرغم آنکه هیچ کتابی از وی منتشر نشده بود به عضویت کانون نویسندگان ایران درآید.

پس از انقلاب در ایران ملکشاه  که تا آن زمان نوشته ها و اشعارش را به زبان فارسی می سرود و می نوشت، تصمیم می گیرد که اشعار و نوشته هایش را به زبان مادری اش یعنی زبان کردی بنویسد، در همان سال ها با شاعر توانای کرد « مامۆستا هێمن » آشنا می شود و پس از دعوت ایشان مدت زیادی در انتشارات صلاح الدین ایوبی در بخش نشریهٔ سروه به فعالیت می پردازد که حدود ۱۴ سال در این نشریه حضور داشته است و مسئولیت بخش ادبی نشریه سروه ( شعر، داستان و … ) را به عهده داشته است. با قاطعیت می توان گفت که بعد از وفات « مامۆستا هێمن » سالهایی که جلال ملکشاه  در این نشریه به فعالیت پرداخته است را سال های طلایی نشریه سروه دانست. پس از آن مدتی سردبیر نشریه پرشنگ در شهر اربیل عراق بوده است که ۵ شماره از آن منتشر شده است. بعدها نیز در موسسهٔ فرهنگی اندیشهٔ احمد خانی در ارومیه نیز مدت‌ها به کار نوشتن و پرورش شاعران جوان پرداخت، او و ماردین امینی شاعر نوپرداز کرد در این دوره‌ با هم آشنا شدند.

شعر ملکشاه به دو زبان کردی و فارسی منتشر شده‌اند که اشعار ایشان از نقاط قوت شعر و ادبیات کردی محسوب می شوند، اشعار ملکشاه  ساده، بی تکلف و سرشار از معنی اند. زندگی سخت ملکشاه  تاثیر عمیقی بر اشعارش گذاشته اند و این درد و رنج را می توان به وضوح در اشعار ملکشاه  مشاهده کرد. اشعار جلال از یک طرف حوزه هایی چون بیان دردهای انسانی، ضعف های موجود در جامعه نابرابری های اجتماعی و از طرف دیگر حوزه هایی چون بیان حالات شخصی، دردهای روحی، فشارهای زندگی را در برمی گیرد. اشعار جلال در حوزه دوم، عمیق، استوار، سنجیده و متکی بر دانسته های استوره شناسی وی می باشد. دیدگاههای فلسفی ملکشاه و آشنایی وی با اساطیر جهانی وی را در میان شاعران متمایز ساخته است.

پ ن : داستن عقاب و کلاغ را پیشتر به زبان کردی از فایق بیکس (پدر شیرکو بیکس) و همچنین به زبان فارسی از دکتر ناتل خانلری خوانده ام .
عقاب و کلاغ (این بار از زبان جلال ملکشاه)
فصل، فصل زرد پاییز است
آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غم انگیز است
روی عمر سبز جنگل، گویا پاشیده بذر مرگ
همچو اشک آن سان که انسانی به حسرت
روز تلخ احتضار خویش
می چکد از چشم جنگل، دانه های برگ
آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یک سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شکست لشکرش می آورد بر لب
بر لبان تیره کهسار خشکیده است
زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
که درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ می آید، رعشه اش بر جان
او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر
مرگ می آید
روی سنگی بر بلندای ستیغ کوه ایستاده است
با همه خوفی که دارد لیک
چشم هایش آشیان شوکت و فخری است عالمگیر
مرگ می آید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و کلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنکه می خواهد جهان را شاد
آنکه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شکوه و داد
آنکه در اوج است و راه عشق می پوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید
ای دریغا عمر او کوتاه و بی فرداست
مرگ می آید
باز با خود گفت، و دلش را یک ملال تلخ در چنگال خود افشرد
مرگ می آید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش کیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و کهسار جان افزاست
آن فسانه آب هستی بخش، در کدامین سوی این دنیاست
یادش آمد زیر پای کوه
در کران بوی گند مردابی آشیان دارد کلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیک همچنان مانده است
سر درون ریم و چرک لاش مرداران
چاپلوس و دم تکان، جانور خویان
همنشین با خیل کفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونت زای
اوستادی نکته پرداز و حکایت ساز
مرگ می آید و کلاغ پیر می داند که راز زندگی در چیست
گفت و زد شهبال شوکت جوی خود بر هم عقاب پیر
ناگهان کهسار بخروشید
کوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم کردند
آهوان از خوف رم کردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
کبک یکه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاک دمسازم
لیک امروزم به تو ناچار کار افتاد
جز تو دانائی بدین مشکل که دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من که پر در چشمه خورشید می شویم
کهکشان عزت و جاه و شکوه و فخر می پویم
عمرم اما سخت کوتاه است
می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیک مرگ من بدینسان زود و ناگاه است
زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمی سازی
گر چه تو هم چون نیاکانت بر ستیغ کوه می نازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیک می دانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
که عقاب سرکش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
پس کلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانکه لقمه می خائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افکن
سفره انداز از طعام لاشه مردار بر کران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در کتاب پند ما درج است؛ که نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه می گویند و می جویند و می پویند
حرف مفت است و ندارد سود
گوش کن ای دوست
تا بگویم که دلیل عمر کوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است
بوی گند نور می بوئی
قله ای که بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه کن با من درون خاک این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فکر کوه را دیگر فرامش کن توبه کن در آستان حضرت کفتار
منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من کجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاک خوشتر از یک لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاک
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و کفتار
اینک ای مرگ شکوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واکرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افکند.