توانایی فکر کردن

پ ن : همه برای زندگیشان برنامه ریزی دارند تا زمانیکه مشت محکمی به صورتشان نخورده.

همیشه و در هر قسمتی از زندگی برای ما مشکلاتی پیش می آید که غیر قابل پیش بینی و سخت و رنج آور است و امکان دارد هست ونیست و یا عواطف و شخصیتمان نابود شود لحظاتی که فکر و مغز از کار می افتد و دیگر نمیتوان آنالیز کرد یا فکر کرد لحظاتی که به آن می توان لحظات شکست یا Fail شدن زندگی نامید٫‌ در آبهای آرام شنا کردن را همه بلدند و میتوان صدها مثال و نمونه برای آن آورد ولی سوال این است که در چنین تلاطمی و در چنین لحظاتی چه کار باید کرد ؟

تعریف مسئله:

فکر کنم از انیشتین نقل شده بود که باید ۹۰ درصد از زمان را به تعریف مسئله اختصاص داد مسئله اگر به خوبی تعریف شود و بارها آن را تعریف کرد و بدانیم مشکلمان دقیقا چیست در پاره ای از اوقات خود به خود  حل خواهد شد و میدانم که این مسئله اصلا مسئله ما نیست! یعنی عموما در همان تعریف مسئله مشکل حل می شود. مشکل بالا رفتن دلار و یا ارزان و گران شدن طلا نمی تواند مسئله ما باشد چون اساسا کلید حل آن در دست ما نیست و فکر کردن به آن هم بیهوده است.

جدا کردن موضوعات مختلف

حرف دوستان و نزدیکان شما٫ توصیه خانواده و رسانه ها٫ و قوانینی و عرف جامعه٫ تجربه های منفی حول موضوع مشابه٫ خرافات و بدشانسی٫ استرس های زمانی و مکانی٫‌ ترس٫ شجاعت بیش از حد٫ تصور شما از یک موضوع٫ انتظار دیگران از شما و …. تمام این حاشیه ها را باید با چاقوی تیز اندیشه از مسئله جدا کرد و آن را دور انداخت اینها روش حل موضوع را به بیراهه خواهند برد. ذهنتان را در تنهایی و در عمیق اندیشیدن یا در یک فضای سفید قرار دهید و تمام سوگیری و تعصب خود را به دور بیاندازید گرسنگی و تشنگی و نیازهای دیگر را برطرف کنید طوری که هیچکدام نتواند ذهنتان را به بیراهه ببرد و بعد از عریان شدن اندیشه فکر کردن را آغاز کنید و با بیرحمی تمام موضوع ر ااز زاویه های مختلف بررسی کنید.

تصمیم گیری در بحران

در مواقع بحرانی معمولا انسان رو به تصمیمات احمقانه و احساسی و هیرستیک می آورد و عاقل ترین انسانها را می توانیم شاهد باشیم که در عرض ۱ دقیقه خود را به هلاکت و بدبختی کشانده اند فقط به این دلیل که نتوانسته اند این لحظات شکست یا Fail را رد کنند. آنها توان تحمل کردن مشکلات را ندارند و سریعا می خواهند از آن فرار کنند به نظرم هیچ اشکالی ندارد که ما یک روز یا یک هفته خودمان را بدبخت ترین انسان فرض کنیم و تسلیم شویم . راهمان را عوض کنیم و شبیه بچه ای نباشیم که با حرکات عجولانه و گریه و زاری چیزی را به زور میخواهد به دست آورد و در کنار آن همه چیزش را می بازد نباید برای یک چیز با ارزش ۱ هزار تومان ۱ میلیون تومان پرداخت کنیم اصل موضوع همین است و گرنه همه میدانند که برای به  دست آوردن باید چیزی را از دست داد. تسلیم شدن در برابر شکست و توقف و تفکر به معنی متوقف شدن ابدی نیست بلکه به این معنی است که در مورد پیشامدی فکر کنیم و ببینیم حقیقت چیست و موضوع واقعا تا چه حد بزرگ و حیاتی است.

برنولی

تصمیم گیری و تشخیص موقعیت مثل حل تمرین های ریاضی ساده نیست و پاک کردن ذهن و افکار احمقانه ای که مردم و رسانه ها و دوستانتان صبح تا شب در مغز شما فرو میکنند زمان بر است و این نظافت مغز محور اصلی تصمیم گیری عاقلانه هم هست. در ریاضی تابع برنولی داریم که میگه :

ارزش یک تصمیم = احتمال وقوع نتیجه * ارزش آن نتیجه برای من

خوب اینطوری خیلی ساده میشه مثلا من در یک آزمون شانس ۲ درصدی دارم و ارزش آن نیز برای من از ۱۰۰ واحد ۹۰ واحد است.

ولی قضیه اینه که ما در تخمین هایمان نه سواد عددی داریم و نه می فهمیم که ارزش یک موضوع چقدر است. همانطور که گفتم خطاهای شناختی مغز باعث می شود که نه درک درستی از اعداد داشته باشیم و نه ارزش یک موضوع را بفهمیم

حقیقت و واقعیت

راسل می گوید عقیده ها همیشه طرفدار خودش را دارد عقیده من عقیده تو و عقاید آنها ما عقاید خود را دوست داریم و دنیا پر از تبلیغ عقاید مختلف است ولی حقیقت متعلق به هیچ کس نیست حقیقت همه را می تواند زیر سوال ببرد حقیقت صاحبی ندارد برای همین کسی به خاطرش نمی جنگد و کسی از آن دفاع نمی کند حقیقت عموما بر خلاف عقاید ماست عقاید دوست داشتنی که حاضریم به خاطرش هر کاری بکنیم چون آنها را دوست داریم فارغ از اینکه حقیقت دارد یا نه اینجاست که تعصب و دوست داشتن عقیده ای مشخص و تک و جهی نگاه کردن به مسائل چهره زشت خود را نمایان می سازد. هر جنگ و مشکلی هم که در جهان وجود دارد بر سر عقیده است نه حقیقت چرا که حقیقت تمام عقاید را رد خواهد کرد همانطور که سقراط می گوید: چیزی که با تمام وجود خود به آن ایمان و اعتقاد داری الزاماحقیقت نیست.

پایان

بعد از روشن شدن مسئله تمام تمرکز ما باید روی این موضوع باشد که چه کار میتوان کرد به جای انکه فکر کنیم چه کار نمی توان کرد باید به شدنی ها و به کارهایی که همین الان میتوان انجام داد فکر کرد من میدانم که اگر آتش نشانی و پلیس و بیمارستان و … خوب عمل میکردند این اتفاق نمی افتاد ولی آیا در حال حاضر این موضوعات و اینکه شرایط مطلوب چگونه باید باشد می تواند کمکی بکند باید با هر چیزی که داریم و در هر نقطه ای که هستیم هر کاری از دستمان بر می آید انجام دهیم حتی اگر تاثیر اون کار به اندازه ۱ درصد باشد مهم نیست چرا که در عموم مسایلی که ما فرض میکنیم اختیارمان ۱۰۰ درصد است نهایت اختیارمان بین ۱۰ تا ۲۰ درصد است و موفقیت و رضایت و شادی نیز تمام بستگی به این اختیارات حداقلی دارد من نمی توانم به گذشته برگردم ولی امروز را می توانم با تفکرعوض کنم و من در حال مسابقه نیستم من بهترین فرد نیستم من بهترین وضعیت خودم هستم بهترین چیزی که میتوانم باشم  نه بهترین کسی که وجود داردو باید قبول کرد که من نمیتوانم خیلی از چیزها بشوم بر خلاف تصورات آنتونی رابینز و دوستان!‌ من با تاسی که دارم باید خوب بازی کنم بازی دیگر و تاسی دیگر متعلق به کس دیگری است که نه به من ربطی دارد و نه اساسا مهم است.

 

 

اتاق شماره 6 نوشته چخوف

کتابی که اخیرا دارم میخونم اسمش اتاق شماره 6 نوشته آنتوان چخوف است البته مجموعه ای از 7 داستان است که داستان مشهور و خوبش همین است یعنی اتاق شماره 6 .

این کتاب در خصوص یک تیمارستان است که دکتر آنجا با بیماری آشنا می شود و کمکم صحبتهای آنها گرم می شود یکی از بیماران بسیار باهوش است و در واقع دیوانه نیست و کمکم آنها می فهمند که این دو سالم وبقیه آدمها بیرون از تیمارستان دیوانه هستند. کتاب حول حماقت انسان و پوچ گرایی مشهور روسی می چرخد و چون جنایت و مکافات و قهرمان آن داستان مردم و انسانهای معمولی را به سخره می گیرند و وجود تاریک آنها را نشان می دهند. اما رنج روشنفکران هم و متفکران نیز در این کتاب نمایان می شود به قول دکتر همین که کسی بگوید شما دیوانه هستید یا مجرم دیگر کارتان تمام است و ابدا نمی توانید خلاف آن را ثابت نید و باید تا آخر عمر بر اساس این استدلال احمقانه مردم در دخمه ای به سر ببرید.

چند پاراگراف ازکتاب رو می خواهم اینجا بزرام

زندگانی در این شهر کسالت آور و ملالت انگیز است در اجتماع ما هدف های عالی یافت نمی شود و مردم پیوسته به زندگی نامعلوم و مبهم و بی هدف دامه می دهند. زورگویی و تقلب وفساد و دورنگی خشن مردم. زندگی را یکنواخت جلوه می دهد. مردم پست و بی شرف در رفاه و آسایش زندگی می کنند غذاهای لذیذی می خورند و جامه های گران بها می پوشند اما افراد با شرف و پاکدامن با نان خالی هم به زحمت می توانند سدجوع کنند. این اجتماع به مدارس و روزنامه ها و تاترها و قرات خانه ها ی عمومی نیاز دارد که منظور از تاسیس آن ها اشاعه ی تقلب و ناپاکی و بی شرفی نباشد. باید روشنفکران به صورت نیرویی واحد گرد هم جمع شوند. بالاخره اجتماع باید بر نقایص خود واقف شود و در رفع انها بکوشد و از آینده ی وحشتناک خود هراسان باشد. ص 13

 

زندگی دام رنج اوری است. وقتی مرد متفکر به سن بلوغ رسید و رشد عقلی پیدا کرد بی اراده خود را در دامی میبیند که راه خروج ندارد. در حقیقت انسان بر خلاف اراده خویش در نتیجه یک سلسله حوادث به وجود آمده است. چرا؟ معلوم نیست!‌ او میخواهد مفهوم و هدف خلقت خود را بداند اما به او جواب نمی دهند یا در پاسخ سوالاتش جوابهای بی معنی و مهمل می شنود. هر دری را که بکوبد باز نخواهد شد. بالاخره مرگ که آنهم بر خلاف میل واراده ی اوست به سروقتش خواهد آمد. بنابراین همانطور که زندانیان وقتی با هم زنجیرهای خود دسته جمعی به راه بیفتند خیال می کنند که آزادتر و راحت ترند اگر مردم هم در زندگانی به تجزیه و تحلیل فکری بپردازند و با هم پیش بروند و اوقات خود را در راه تبادل افکار آزاد و ارزشمند مصرف کنند دیگر متوجه دام زندگی نخواهند شد. با این مفهوم عقل و خرد لذت بی نظیری خواهد داشت. ص 31

 

روانی :‌ شما چرا مرا اینجا نگه داشته اید

دکتر: برای اینکه شما بیمار هستید

روانی: آری! بیمار! اما هیچ می دانید که ده ها بلکه صدها دیوانه آزادنه گردش می کنند؟ فقط به سبب اینکه شما در اثر جهل و نادانی قدرت تشخیص ندارید نمی توانید آن ها را از مردم سالم تمیز دهید. بنابراین چرا میان این همه دیوانگان فقط من و این بدبخت ها مجبوریم در این زندان باشیم؟ شما و معاون شما و بازرس شما و همه ی این اراذل و اوباش که در بیمارستان شما کار می کنند از نظر فضایل اخلاقی به میزان غیر قابل قیاس از ما پست ترید پس چرا ما اینجا زندانی باشیم . شما آزاد بگردید؟ این چه منطقی است؟

دکتر: اصولا فضایل اخلاقی و منطقی وجود ندارد. همه چیز بسته به تصادف و اتفاق است. کسی که تصادفا در زندان افتاده باید زندانی باشد. کسی را همه که به زندان نینداخته اند می تواند آزادانه گردش کند همین. دکتر بودن من و بیمار بودن شما دلیل منطقی و اخلاقی ندارد و فقط مولود تصادف و حوادث اجتماعی است. ص 39

 

وقتی به شما بگویند که به امراضی نظیر عفونت کلیه و بزرگی قلب دچار شده اید و باید در فکر معالجه خود باشید یا اینکه بگویند دیوانه شده اید و جانی هستید. خلاصه وقتی مردم ناگهان توجه خود را به شما معطوف کردند در این صورت مطمن باشید که در محیط جادو شده ای افتاده اید که هرگز قدرت خلاصی از آن را نخواهید داشت. هر چه بیشتر برای بیرون آمدن از آن محیط کوشش کنید در پیچ و خم آن گمراه تر می شوید. پس بهتر است خود را یکسره تسلیم آن بکنید زیرا دیگر هیچ قدرت بشری قادر به نجات شما نخواهد بود. حال حقیقتا وضع من همینطور است . ص 71

 

 

بچه ی بی شعور

بچه ی بی شعور 

قبلا در پستی جداگانه در مورد استفاده از اختیارات حداقلی مطلبی را نوشتم ولی اینجا می خواهم بیشتر این قضیه را باز کنم.

به نظرم ما با خلق تکنولوژی در بسیاری از جنبه ها  پیشرفت کرده ایم و در خیلی از جنبه های دیگر پسرفت کرده ایم و احمق تر شده ایم اینکه صرفا سالها جلو برود و اختراعات ما سر از فضا در بیاورد دلیلی بر سلامت عقل ما از جنبه های دیگر نیست ما راز شاد بودن یا زندگی کردن و یا لذت . یا تلاش و سادگی ویا خیلی از چیزهای دیگر را فراموش کرده ایم و یا بلد نیستیم.

نمی توانیم از چیزی که داریم لذت ببریم خواه چیزی که داریم  خانواده باشد یا تن سالم یا آب و هوای خوب و یا دوست خوب یا کتاب خوب و یا شریک عاطفی خوب.  سریع تر شدن باعث شده که ما شبیه بچه ای باقی بمانیم که مدام بهانه میگیریم مثلا وقتی سوار پژو هستیم و یک راننده زانتیا را می بینیم حسرت میخوریم و دقیقا شبیه بچه ای میشویم که با گریه به مامانش میگوید من اینو میخوام. به 100 سال پیش برگردید که اگر با ماشین از کنار مشدی علی میگذشتیم و ایشان خر سواری می کرد ابدا به ماشین ما حسرت نمی خورد خانواده اش از کنار هم بودن لذت میبردند و از چیزی که داشتند و زمانی که داشتند استفاده میکردند ولی خوب ما پیشرفت کرده ایم ولی پیشرفت چه نتایجی به بار آورده؟

پیشرفت تنها به درست کردن ابزار منجر شده و گرنه ما از لحاظ فیزیولوژی ضعیف تر شده ایم بدنمان در مقابل بیماری و جنگ و بلایای طبیعی بسیار شکننده تر شده است عواطف و احساساتمان به بچه خردسال شبیه شده است که هیچ چیزی را نمیتواند تحمل کند اگر به بچه ی 100 سال گذشته که دست به وسایل خونه میزنه سیلی می زدید او کمی گریه میکرد و بعد میرود و یا د می گیرد که نباید به این وسایل دست بزند ولی اگر بچه ای را در این دوره به خاطر همین کار کتک بزنید اول با صدای خیلی زیاد گریه می کند و بعد پدرش رو صدا میکند که بهش کمک کنه و بعد دست شما را گاز می گیرد و شاید سرش را به دیوار هم بکوبد و تا آخر شب در حسرت و بغض باقی بماند.

این رفتار همه چیز خواهی و سریع خواهی بچه دقیقا رفتار بزرگسالان است. احمقی که از دختری خوشش آمده و دختر به او جواب رد داده است افسرده می شود٫ چند سال را مثل دیوانه ها سپری میکند و بعد به هیچ دختر دیگری نگاه نمی کند و شاید سراغ اسید پاشی برود شاید هم هر روز جلوی در خانه ی دختر التماس کند و خلاصه جوانیش را صرف کارگردانی یک فیلم سینمایی بکند ولی شعور این را ندارد که سراغ کس دیگری برود او نمی فهند که بزرگ شده و اگر کسی به او اسباب بازی نداد نباید گریه کند و بغض کند.

کسی که وارد کسب و کار شده و محصولش شکست خورده میخواهد بزور آن را بفروشد و بعد تعداد زیادی فروشنده خوب استخدام می کند و بعد به زور کمی می فروشد بعد به دلیل کیفیت پایین دیگر از او نمی خرند یا از او شکایت میکنند بعد سراغ پارتی و رشوه می رود خلاصه هر کاری می کند تا محصول آشغالش را عوض نکند یعنی شعورش نمی رسد که این محصول به درد نمی خورد شبیه بچه ای که بغض کرده مدام تلاش میکند.

زنی که تمام آرزویش داشتن شوهر و خانواده بود به آرزویش می رسد بچه دار میشود بعد از معاشرت با شهین و مهین همسایه تازه یادش می افتد که شوهرش بی پول است بعد هر رزو خودش را با دیگران مقایسه می کند سرکوفت شروع می شود و زندگی سگی را شروع می کند که تا ابد ادامه دارد.

دانشجویی که تمام مقاطع تحصیلی را بدون اینکه چیزی بفهمد تا آخر می رود و بعد نمی داند چرا درس خوانده و بعد سهمش را از جامعه می خواهد و پدر و مادر و جامعه و دولت را مقصر می داند که قدرش را نمی دانند و بعد می گوید که در ایران تلف شده و مدرکش را با گل و بلبل آراسته می کند و میفرستد که در کشوری راهش بدهند غافل از اینکه در آن کشور مهره پوسیده ی یک دستگاه قدیمی و کهنه هم حسابش نمی کنند و بعد گریه وزاری و افسردگی و بچه شدن را ادامه می دهد.

عموم روشنفکران افسرده که به جای دست به عمل شدن و کاشتن یک درخت یا به قول کاندید قهرمان داستان ولتر شخم زدن حیاط خود باشند مشغول حرافی و افسوس خوردن و فرانسه یاد گرفتن و عکس سلفی گرفتن هستند و افسوس می خورند که اینجا تلف شده اند بدون اینکه تا حالا سنگریزه ای را جا به جا کرده باشند آنها مثل بچه ها قهر کرده اند و بغض کرده اند کسی با آنها بازی نمی کند و کسی راهشان نمی دهد فرش قرمز هم برایشان در آنور آب پهن نکرده اند و ناله و شکایتشان فقط به گوش مامانشان می رسد.

کسی که میخواهد یک شبه پول دار شود ورزشگاری که می خواهد سریع قهرمان شود و عموم افرادی که شعور لذت بردن از X ریال را ندارند و فکر میکنند که اکر 2X ریال داشتند الان خوشبخت بودند. کسی که با چیزهایی که دارد نتواند لذت ببرد با هیچ چیز دیگری لذت نخواهد برد او مدام دنبال تکمیل وسایل و منابعش است تا سفرش را آغاز کند غافل از اینکه خیلی ها با پیاده سفر را آغاز کرده و به مقصد هم رسیده اند.

2 مرداد سالروز مرگ احمد شاملو یادش گرامی باد

پ ن :‌دوست دارم شعرم شیپور باشد برای بیدار کردن نه لالایی برای خوابیدن

 

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک… شاملو

مرگ «نازلي» اثر احمد شاملو
برای وارطان سالا خانیان مبارز سیاسی چپ«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»

نازلي سخن نگفت؛

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

«ـ نازلي! سخن بگو!

مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را

در آشيان به بيضه نشسته ست!»

نازلي سخن نگفت؛

چو خورشيد

از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي ستاره بود

يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .

نازلي سخن نگفت

نازلي بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شكست!»

و

رفت . . .

در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مامورین پهلوی، جمجمه‌ی وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در بدنش نمایان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پایان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا این‌گونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است.
شاملو پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانیان آشنا شد. در هنگام مرگ وارطان در اثر شکنجه احمد شاملو هم‌بند وارطان بود٬وی در آن زمان شعر وارطان سخن نگفت را سرود که بعدها برای گذر کردن از سد سانسور، کلمه «نازلی» جای «وارطان» به‌کار برده شد و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطان‌ها تعمیم داد.»

persistence as key factor for seller

What is the important task for salesman?

 

I spent six years in marketing and sales field but let me talk about key task in this job, one day I thought myself, if someone asks  me about the vital role for marketing and sale, what should I reply to him?

Obviously, I had a job as a door to door salesman and some day I visited more than 20 store or potential costumer for promoting my product, after that a few month I was telemarketer and I got the cold call every day to many people for introducing my company and my product.

I know what you think, it’s not good job or maybe you hate it but this job is really necessary for every business, if a company can’t sale their product all of the employees lose their job quickly during those years persistence really helps me to improve my skill in my job. Based on my experiences no one can sale the product without persistent and effort, although I have to consider this matter that persistent does not repeat your conservation and advertise frequently and nonstop, I am talking about learning from your experience. Salesman should learn from calling, appointment and get the best decision even in complex and uncertain situation.

Learning from your job every day and every time is much different from repeating your task every day, for instance government employees just repeat their same task without any creativity.

On the whole persistence and learning are the keys factor for any job especially for seller.

کاندید- دیوانه ای آرام شده با قلم ولتر

کاندید نوشته ولتر

کاندید در زبان فرانسه به معنای ساده دل است و اسم این داستان هم در بعضی جاها ساده دل خوانده میشود.

این کتاب در خصوص شخصی به نام کاندید است که تمام جهان را زیر پا می گذارد و با انواع ادیان و آداب و رسوم آشنا می شود از فرانسه تا الدورادو آمریکا و خیلی جاهای دیگه کتاب کمتر از 200 صفحه است و نثر سریعی دارد من با خوندن این کتاب یاد ماجرای های عجیب زائر افسون شده نوشته لسکوف افتادم این کتاب هم پر ماجرا و عجیب است هر چند ولتر کمی فلسفه و طنز و سیاست ر اهم چاشنی داستان کرده است و هر چیزی که دلش خواسته گفته بعضی وقتها سرعت بالای روند داستان به حدی بود که فکر میکردم ولتر حتما کار دستشویی چیزی داشته و گرنه چه عجله ای برای حل و فصل این ماجرای پیچیده داشته است. شاید هم میخواسته فکر آخر و نهایی کتاب یعنی فرار از فلسفه و مقایسه و مطالعه احوال عالم و گرویدن به شخم زدن مزرعه خود را این چنین رواج دهد.

فلسفه کاندید این است که کاری به کار کشور دیگر ملتی دیگر و .. نداشته باشیم و اگر یک زمین کشاورزی داریم مشغول بیل زدن آن باشیم زیاد سراغ فلسفه و فضولی و اخبار نرویم . جایی از داستان پیرمرد ترک (مسلمان ) وقتی مخاطب کاندید و دارو دسته اش میشود و آنها سوالات عجیبی از او میپرسند و وقتی در مورد وزیر از می پرسند او چنین جواب می دهد:

نمی دانم هرگز نام هیچ مفتی و هیچ وزیری را ندانسته ام . من هیچ چیزی درباره واقعه ای که بدان اشاره کردید نمی دانم. تصور کلی من این است که آن کسانی که گاهی اوقات در امور عمومی و حکومتی دخالت و شرکت می کنند با نکبت نابود می شدند و استحقاق نابود شدن را هم دارند به هر روی هرگز توجهی به اینکه در اسلامبول چه می گذرد ندارم و فقط به این قانع شده ام که میوه ی باغ خود را برای فروش به آنجا بفرستم.

وقتی کاندید بعد از این گفتگو خوشحالی و برکت میوه های این پیرمرد را دید با خود فکر کرد که املاکش باید وسیع باشد و از او پرسید املاک جنابعالی باید خیلی وسیع باشد و پیرمرد هم جواب داد:

من فقط بیست ایکر(8 هکتار) زمین دارم که خودم و فرزندانم روی آن کار می کنیم. کار ما  را از سه شیطان بزرگ یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ یعنی کاهلی – بدذاتی – و فقر حراست میکند.

جانمایه این دو داستان این صحبتهای ساده آخر کتاب است یعنی فرار از فلسفه و فضولی و مقایسه مردم و مطالعه مردم و .. و عمل کردن است یعنی همان بیل زدن باغ خود.

البته شاید این فلسفه در زمانی به ولتر فشار آورده که فرانسه به واسطه مستعمراتش غرق در اشرافیت و بطالت و فلسفیدن به سبک یونانی و نه غربی بوده است و این بطالت جماعت روشنفکر ناراضی را در روسیه و فرانسه به وجود آورده و اکثر نویسنده های خوبی شدند و اوضاع جاری خود را به نقد کشیدند. به هر حال این کتاب کوچک در زمان خود ولتر 20 بار تجدید چاپ شد و بعد از او هم در زمره شاهکارهای ادبیات جهان شناخته شده و جزو لیست بهترین کتابها یا تاثیر گذارترین کتابهای دنیا بر اساس سایت Goodreads است . اولین کتاب این لیست انجیل است دومین کتاب فکر کنم کتاب اصل انواع داروین بود و سومین کتاب قرآن و …. تا آخر کتاب کاندید هم توی این لیست است. جالب بود که برای نویسنده قرآن و انجیل نوشته بود ناشناس.

ولی ولتر اگر در زمان حال بود و می دید اکثر کارهای یدی از بین رفته و کارها فکری و پشت میز نشینی و کار با تلفن و کامپیوتر و … زیاد شده و یقه سفیدها دارن یقه آبی ها را می خورند و سهم خدمات بیشتر از صنعت شده حتما گیج میشد البته حتما یه راه حلی هم برای مردم  پیدا می کرد و مثل ما ساکت نبود 🙂

سوالی مهم در خصوص همدردی با یک ملت

صدرا یکی از دوستان عزیز متممی در بلاگش مطلبی نوشته با عنوان:

آیا بیشتر ناراحت شدن برای اتفاقات فرانسه نسبت به یک کشور عربی غیر اخلاقی است؟ 

کل مطلب را میتوانید در لینک بالا بخوانید:‌

قسمتی از پست صدرا در خصوص این سوال 

خب حالا میرسیم به سوال اصلی : آیا فارغ از بحث سیستم و در سطح فردی، بیشتر ناراحت شدن برای فرانسه غیر اخلاقی است؟

سوال جالبی است. دردنیایی که به عنوان یک سیاستمدار بخواهیم پشت میکروفون  درمورد اخلاقیات صحبت کنیم، خون و جان انسان ها برابر است قطعا. مرگ یک انسان عراقی همانقدر باید ناراحت کننده باشد که مرگ یک انسان فرانسوی. اما همین که از پشت میکروفون کنار بیاییم چند سوال مطرح میشود. آیا از مردن همسایه مان به اندازه مردن پدرمان ناراحت میشویم؟ فرض میگیریم که این پرسش مغلطه دارد و قیاس مع الفارغ است. آیا از مردن کسی که اورا به هرنحوی میشناسیم، بیشتر ناراحت میشویم یا از مردن کسی که نمیشناسیم؟ مشخص است. ما انسانیم. مسلما اگر در رابطه عاطفی با فردی باشیم از دست دادن او مارا بیشتر ناراحت میکند به نسبت از دست دادن کسی که اورا کمتر میشناسیم. انسان همین است. اگر کسی با مردم عراق بیشتر همبستگی روحی احساس میکند طبیعی است که از کشته شدن آن ها بیشتر احساس ناراحت شدن بکند. اگر کسی هم در مورد مردم فرانسه این چنین است، خب حق طبیعی اوست که در مورد فرانسه بیشتر ناراحت باشد.

کسی که میگوید بیشتر ناراحت شدن برای مردم فرانسه غیراخلاقی است اگر ازفوت کیارستمی هم  ناراحت شده است، کار غیر اخلاقی انجام داده. چرا که در همان لحظه و همان روز هزاران انسان دیگر در سراسر دنیا به دلایل مختلف مرده اند و او برای مردن آن ها کمتر ناراحت شده است.

یکی ممکن است از بعد دینی نگاه کند و حس کند با انسان عراقی نزدیک تر است و از این که برادر مسلمانش کشته شده غمگین شود. کس دیگر ممکن است بعد تاریخی را نگاه کند و بگوید تمدن فرانسه برای چیزی که امروز بدست آورده (آزادی و دموکراسی) زحمت کشیده و حقش نیست که این چنین آن را از دست بدهد و ممکن است بیشتر ناراحت شود از اتفاق فرانسه. به هیچ کدام هیچ اشکال اخلاقی وارد نیست.

اما یک نکته را از یاد نبریم. کمتر ناراحت شدن با خوشحال شدن متفاوت است. آن کس که از مردن حتا یک داعشی لبخند میزند و خوشحال است، نیاز دارد که در آینه به خودش نگاهی بیاندازد. آنکس که با لبخند خبر کشته شدن انسان های بی گناه و بیخبر از سیاست را اعلام میکند و میگوید به حقشان رسیدند یا دامن خودشان را گرفت، خیلی خیلی باید نگران وجه انسان بودنش باشد.

 

کامنت من در این خصوص و البته نظر شخصی من 

سلام صدرا

موضوع مهم و جالبی بود به نظرم مخصوصا بحث آخر که به معنی آزادی اندیشه و عقاید است.
به نظرم جدا از این موضوع و اگر بخواهیم کمی به جلوتر برویم شاید همدردی من با کشور همسایه نه به خاظر رابطه نژادی و دینی و عقیدتی بلکه به خاطر احتمال جبران این موضوع باشد طوریکه عموما زمانی که افغانها پناهنده شدند به ایران آمده اند و زمانی که کردهای عراق پناهنده شده اند به ایران آمده اند و الان هم از شهرهای کردنشین وقتی اوضاع کسب و کار خراب می شود نزدیکترین و بهترین جا و سهل ترین جا برایشان عراق و اربیل است که حتی نزدیکتر از تهران است.

یعنی این نزدیکی و همسایه بودن یکی از علل میتواند باشد و اینکه فرصت جبران برای هر دو کشور یا ملت وجود داشته است. اما به قول تو لزوما نباید کسی بر من ایراد بگیرد که چرا برای فرانسوی ها بیشتر ناراحتم هر چند وقتی کسانی را در تهران می بینم که شمع به دست برای یادبود فرانسه به خیابانها آمدند و از پلهایی در تهرن گذشتند که زیرش کارتن خوابهای ایرانی بودند و یا همین افراد شمع به دست برای هنرمندان در بند ایرانی و کشته شدگان عقیدتی و سیاسی حتی کبریتی هم در تهران روشن نکردند دیگر به این فکر نمیکنم که این تصمیم یک تصمیم هوشمندانه است و حتما تحلیلی شبیه تحلیل صدرا پشت آن است یعنی احترام به فرانسه ای که با ولتر و روسو و انقلابش تمدن و آزادی رو ساخته . من در اون لحظه به یقین برایم ثابت می شود که فقط عامل ترس و بزدلی باعث شده کاریکاتوریست زندانی ایرانی را فراموش کنم و برای فرانسوی ها شمع روشن کنم.
از یک جنبه دیگری هم میشود نگاه کرد اینکه الزاما طرف مقابل من که فرانسه باشد با من این نزدیکی را حس نکند و او هم خودش را با ملت آمریکا نزدیک ببیند یعنی ترجیح او کشوری در خاورمیانه نباشد و تمایلی هم به جبران محبت من نداشته باشد و خود را به آمریکا نزدیک ببیند چرا که همچنان که شما کل ملت عرب یا همسایه ها مرزی را از یک جنس خواندید شخص ساکن فرانسه هم من و صدرا را به عنوان نمونه های خوب جدا نخواهد کرد و کل ایران را عقب مانده و یا تروریست فرض میکند و خشک و تر را به کل با هم خواهد سوزاند.

مقصود من این است  که با وجود انتخاب آگاهانه شما در خصوص تحلیلی که کردید اگر طرف مقابل یعنی فرانسه رفتار عکسی با شما داشت و یا ملت فلسطینی که چند سال پیش اظهار کرده بودند خون ایرانیان که برای ما فرستادند پس میدهیم حداقل در این موارد شوکه نشویم و به این فکر کنیم که شاید ترجیح طرف مقابل ما نیستیم چون همیشه ترجیح طرف مقابل یک ملت بهتر است نه یک ملت همتراز یا بدتر شاید تر جیح فرانسه هم برای همدردی آمریکا باشد مثل ما که ترجیحمان ملت بهتر است.

البته من نظر خاصی در مورد همدردی ندارم یعنی اگر بتوانم ترجیح میدهم کاری کنم و علاقه ای به شمع روشن کردن یا تغییر عکس پروفایل ندارم چون به نظرم عملا این کارهای کم هزینه و رایگان تاثیری در حل موضوع ندارد و اصولا هم با احساسات و هم با ابراز آن میانه ی خوشی ندارم فقط قصدم تحلیل و فکر کردن به این موضوع بود.

کامنت صدرا در ادامه 

فواد جان قبل از پاسخ اصلی دو تا نکته به نظرم میرسه که بگم
اول این که این دسته بندی ایرانی عرب و اروپا تو ذهن من چندان جدی گرفته نمیشه. همیشه به بازه های زمانی خیلی بزرگ نگاه میکنم و هرچه که میبینم بیشتر از جنس نژاد بشره تا قومیت یا محل زندگیش. این به این معنی نیست که متوجه واقعیت امروز نیستم، کما که میبینی با همین تقسیم بندی ها هرچه که مینویسم رو میبرم جلو اما چون بخش دوم نوشته در مورد یک احساس درونی بود و میدونیم احساسات لزوما درگیر منطق و محاسبه نیستند و سعی کردم بیشتر رو این که احساسات پیرو منطق شخصی اند ، داستان رو پیش ببرم.
نکته دیگه اینه که من طرف خاصی رو نگرفتم چون واقعا طرف خاصی هم نیستم فقط سعی کردم سوال رو تحلیل کنم اما فارغ از این که بخوایم موضع دفاعی بگیریم در مقابل صحبتت باید بگم که اگر بخوایم وارد محاسبه بشیم تو این زمینه خب حرف زیاده. به عنوان مثال(صرفا مثال) فقط یک مورد رو مطرح میکنم:
اگر از در محاسبه برای خرج کردن احساساتمون در مورد حوادث تروریستی چند سال اخیر دربیایم به شکلی که شما محاسبه کردی، باید به این نگاه کرد که سیاستمدار راست غربی امروز(مرکل و اوباما به عنوان سردم داران این قصه) با انسان دوستی بی محاسبه و غیر سیستمی و باز کردن مرز ها روی مهاجران (که از نظر من احتمالا خیلی نیت خوبی پشتش هست) دارم کشورهاشون رو و نتیجتا دنیا توی بحران فرو میبرند که ممکنه چندسال دیگه نتیجه ش رو ببینیم. هر حادثه ی تروریستی که اتفاق میفته یعنی رفتن توده ی مردم اروپا و آمریکا به سمت چپ تندرو و مذهبی و اسلام ستیز. کما که داریم میبینیم موجودی مثل ترامپ از پشت زیاده روی های انسان دوستانه ی اوباما داره در میاد. این چیزیه که متاسفانه تو تاریخ نمینویسند. ما مشابه این شرایط رو در کشور خودمون هم تجربه کردیم. توده با احساسات جمعی تصمیم میگره نه با منطق روشنفکرانه . ما خوب میدونیم اگر در اونجا هم تندرو ها قدرت رو بدست بگیرند، در خوشبینانه ترین حالت کاملا مستقیم به ضرر انسان خاورمیانه ای که من و شما هستیم، میشه و در حالت بدبینانه ممکنه تا از بین رفتن نسل بشر از روی زمین هم پیش بره. پس فارغ ازاین که چه نیتی پشتش هست، من شمع روشن کردن جلوی یک سفارت رو(کاری که خودم هیچ وقت نخواهم کرد) در بدبینانه ترین حالت بی فایده میدونم اما اون رو به هیچ وجه تقبیح نمیکنم. اگر قرار به محاسبه ی سود و ضرر باشه، دلسوزی برای اروپا و فرانسه و بیشتر ناراحت شدن از اون منطقی تر به نظر میاد. فارغ از این که انسان فرانسوی حاضر میشه ساندویچ نون پنیرش رو با من نصف کنه یا نه؟ (چرا فراموش میکنیم که کشور ما هشت سال در حال جنگ با همین عراق ایرانی دوست بود؟ و بارها نشون داده که اگه پاش برسه حاضره ساندویچ من رو هم از دستم در بیاره) این که فرانسوی صدرا رو عرب بدونه مهم نیست، اما این که آمریکایی به ترامپ رای نده چون ترامپ اسلام ستیزه مهمه.
باز هم تاکید میکنم که این موضع اصلی من نیست و باز هم تاکید میکنم که این تنها یکی از استدلال هاست که چرا منطقیه برای فرانسه بیشتر واکنش نشون بدیم و سعی کنیم از حجم تصویر وحشتناکی که از ما بوجود اومده کمی بکاهیم تا اون روزی که ازش باید بترسیم دورتر بشه. انفجار در فرانسه خیلی بیشتر از انفجار در عراق به ضرر انسان ایرانی و خاورمیانه ای امروزه. بازهم میگم ، هرکس ازاده بر اساس منطق و یا حتا بی منطقی خودش از یکی از این حوادث بیشتر ناراحت بشه.
——————————————–
فواد جان، حس میکنم در مورد مفاهیمی مثل منطقی بودن، شجاعت و حقیقت کمی انعطاف ناپذیر برخورد میکنی. اصرار روی حقیقت لزوما به نفع ما نیست. اعتراض به هر نحوی هم همین طور. کمی پایین تر در مورد میانه رو بودن نوشتم و گفتم که به نظرم در سطح عمل پراگماتیک سیاسی امروز بهترین استراتژی هست که در دست داریم، فارغ از این که من به چی فکر میکنم و به چی اعتقاد دارم. تاریخ نشون داده منطقی ترین انسان های تاریخ هم اشتباهات خودشون رو داشتن. فکر میکنم همونطور که نمیتونیم نرم افزار بدون باگ بنویسیم، هیچ کدوم از ما هم منطق رو در سطح ایده آلش نمیتونیم بدست بیاریم. پس چرا این چنین بنیادگرایانه طور روش حقیقت اصرار میکنیم؟ این که جایی که ما داریم زندگی میکنم به کلا بر مبنای باگ ها نوشته شده است را میفهمم و غیر منطقی و غیر طبیعی بودن محیط را. اما راه حل شما رو راه حل مناسبی نمیدونم.
با احترام

 کامنت من در ادامه

ممنونم صدرا

در خصوص اینکه هر کسی آزاده نظر خودش رو بگه حرفی نیست و من هم چون دیدم زوایای دیگری از این موضوع دیده نشده فقط خواستم اونها رو نشون بدم و اصلا قصدم ارایه راه حل نیست چون یقین دارم که راه حل خود به خود در مواجه با مشکلات به وجود می آید و در لحظه صورت می گیرد نگاهی به تمام جریانهای اجتماعی و سیاسی میتواند این را مشخص کند که راه حل زاییده ی جریان و در بطن آن بوده است.ولی زوایایی که بهش اشاره کردم از انگیزه انسانها نشات میگیره و عاملشون درونی است تا بیرونی همانطور که تمام طرفداران چپ یا راست یا فرانسه و دنیای عرب لزوما فکر یکسانی ندارند و کنش و واکنش های سیاسی باعث به وجود آمدن انواع دیدگاه مختلف شده و اگر من کسی را در کنارم دیدم که چون من بروی آرمانهای شبیه من اصرار دارد قبل از خوشحال شدن باید فکر کنم آیا انگیزه او هم مثل من است یا نه؟ و تا کی کنارم میماند؟
صحبت کردن در خصوص مسایل سیاسی و اجتماعی بیشتر با عمل شدنی است تا کلمات و شاید بزنگاه های تاریخی مشخص میکند که چه کسی چگونه و بر چه اساسی تصمیم می گیرد و همیشه در خصوص هر موضوعی وقتی مشکل از ما جداست و ما ناظر بیرونی هستیم قضاوت و عملکردمان حساب شده و متکی بر تحلیل است ولی وقتی مشکل در دستمان باشد نه فرصت تحلیل خواهیم داشت نه گوشی برای شنیدن تحلیل باقی مانده است.
توی خلبان جنگ اگزو پری مطلب جالبی نوشته که مضمونش اینه :
میگه دفاع یک انسان از یک انسان رو معمولا انجام می دهند و فداکاری یک فرد برای جامعه هم همینطور چون در شرایط جنگ این امر نشانه شهامت آن سرباز است ولی شعور یک جامعه زمانی به حد اعلا و شرافت خودش میرسه که یک جمع کثیر به خاطر فقط یک انسان ایستادگی کند و نگوید یک نفر چیزی نیست و به جای سود و زیان و عمل ریاضی جمع و تفریق نه برای یک شخص و فردیت او بلکه به خاطر احترام به انسانیت که جانمایه خودشان نیز هست این کار را بکند. پاراگراف دقیقش رو اگر پیدا کنم برات می فرستم.
بازم بنویس صدرا نوشته هات رو میخونم و دوست دارم فارغ از اختلاف نظر.

خلبان جنگ اثر اگزوپری

اگزوپری و دیدن جهان از آسمان

پ ن :‌کاش این نویسنده با خلبان جنگ شناخته میشد نه شازده کوچولو حداقل کاش در ایران مردم به خلبان جنگ اولویتی بیشتری میدادند هر چند شازده کوچولو به نقل از ویکی پدیا سومین کتاب پرخواننده دنیاست.

این کتاب سراسر حول فداکاری و انسان دوستی ونوع دوستی است. نویسنده که خود خلبان بوده است در خلال پروازهای شناسایی مربوط به جنگ دوم جهانی افکار خود را می نویسد او از آسمان دنیا را می بیند و اوایل کتاب با یک لحن ضد جنگ از وضعیت موجود انتقاد میکند. کم کم وقتی جلوتر می رویم حس فداکاری و انسان دوستی نویسنده نمایان می شود و وارد موضوعات فلسفی می شود او تقریبا از افکار فلسفی موجود انتقاد می کند و میگوید همانگونه که یک انسان باید برای یک انسان فداکاری کند یک جمع هم باید برای حتی یک انسان فداکاری کند او جمع گرایی و فردگرایی را ترکیب کرده و ترکیب آن را یک جامعه انسانی می داند.

جمع گرایی کمونیست و چپ ها و یا فرد گرایی مکتب اومانیست او با هشیاری توضیح میدهد که چرا هم فرد مهم است و هم جمع و به زیبایی هم توضیح می دهد. اصول اگزوپری در تمام زندگی فداکاری و عمل گرا بودن است و حیف که این نویسنده روشنفکر فرانسوی فقط 44 سال عمر میکند و این رمان هم 2 سال قبل از سقوط هواپیمایش نوشته شده با هم بخش های زیبایی از کتاب را بخوانیم  که واقعا خواندنی است.  و این کتاب اراده و شهامت و اعتماد به نفس را میتواند در دل انسان روشن کند.

ما در دل تاریک یک سازمان اداری زندگی می کنیم سازمان اداری حکم ماشین را دارد. هر چه کامل تر و بی نقص تر باشد به همان اندازه بیشتر دخالت بشری را منتفی می کند در سازمان اداری کامل و بی نقصی که انسان در آن نقش چرخ دنده را دارد تنبلی نادرستی و ظلم فرصت عرض اندام ندارد. اما همان طور که موتور ساخته شده است تا یک سلسله حرکات را اداره کند که یک بار برای همیشه پیش بینی شده اند سازمان اداری نیز چیزی خلق نمی کند بلکه فقط اداره می کند. فلان کیفر را برای فلان جرم معین می کند و فلان راه حل را برای فلان مساله در نظر می گیرد. یک سازمان اداری برای حل مسایل تازه به وجود نیامده است. اگر قطعات چوب را در ماشین فلز خم کن وارد کنیم از آن طرف اثاث ساخته شده بیرون نمی آید. برای تنظیم ماشین جهت انجام دادن کار لازم است که یک نفر این حق را داشته باشد که آن را به هر طرف بچرخاند اما در یک سازمان اداری که برای چاره جویی در برابر زیان های ناشی از دخالت اراده بشر طرح ریزی شده است چرخ دنده ها دخالت بشر را نمی پذیرند آن ها دخالت ساعت ساز را نمی پذیرند. ص 77

 

این سربازان با رنجی که می کشند نمیدانند قهرمانند یا فراری. اگر مدال بگیرند چندان تعجب نخواهند کرد همان طور اگر کنار دیواری انها را به صف بدارند و دوازده گلوله در مغزشان خالی کنند یا از حال آماده بیرونشان آورند هیچ چیز مایه حیرتشان نخواهد شد. مدت هاست که از مرز حیرت گذشته اند. ص 112

 

 فقط پیروزی است که پیوند می دهد. شکست نه تنها انسان را از انسانهای دیگر بلکه خود او را نیز از خودش جدا می کند. اگر فراریان به حال فرانسه ای که در حال ویرانی است نمی گریند به این سبب است که شکست خورده اند. به این سبب است که فرانسه نه در پیرامون آنها بلکه در خود آنها شکست خورده است. ص 114

 

برای مردها حمایتی نیست همان که مرد شدی تو را به حال خود رها می کنند. 130

 

 

پیروزی هایی هست که انسان را به شور می آورد . پیروزی های دیگری هم هست که انسان ر ا به پستی می گرایاند. شکست هایی هست که می کشد و شکست های دیگری هم هست که بیدار می کند. زندگی با اعمال بیان می شود نه با اوضاع. تنها پیروزی که درباره آن نمی توانم شک داشته باشم قدرتی است که در دل دانه ها آشیان دارد. همین که دانه ای در دل خاک تیره کاشته شد پیروز است. اما گذشت زمان باید تا شاهد پیروزی وی در وجود گندم شویم. ص 164

 

من معنای سرشکستگی را درک می کنم . سرشکستگی این نیست که خود را خوار و بی مقدار بشماریم. سرشکستگی اصل و مبنای عمل است. اگر به قصد تبرئه خود سرنوشت را مسئول بدبختی های خویش بدانم خود را تسلیم سرنوشت کرده ام. اگر خیانت را مسئول آن ها بدانم تسلیم خیانت شده ام. اما اگر گناه را بر عهده بگیرم حق انسان بودن خود را خواستار شده ام. می توانم برای آنچه جزو آن هستم کاری بکنم. من سازنده جامعه بشری هستم. ص 170

این کتاب  وظیفه انسان و دلیل وجود او را دوباره به انسان یادآور می شود.

 

تفکرات تنهایی نوشته روسو

پ ن : اینقدر از روسو در وب فارسی نوشتم که امروز وقتی داشتم برای تصویر روسو جستجو می کردم یک دفعه دیدم عکس خودم رو تو نتایج گوگل آورده!‌

 

تفکرات تنهایی روسو

این کتاب را میتوان بعد از اعترافات خواند یعنی ادامه همان تفکرات است البته بی خیالتر و آرام تر – روسو آخرهای عمر خود را طی می کند و حوصله ثابت کردن چیزی به کسی ندارد حتی حوصله تفکر و بحث کردن با مردم هم ندارم البته در این کتاب هم نظریاتش پر خوصوص آرامش و شادی و زندگی جالبه
روسو با این کتاب تمام میشود.
کتاب قرارداد اجتماعی آخرین کتابی است که حتما باید از روسو بخوانم.

روسو در این برهه زمانی از مردم رانده شده و به تنهایی خود مشغول است و تنها دغدغه او آرامش و شادی در این لحظات پایانی عمر است و به شدت هم از مردم گریزان است یعنی مردم را به شکل دزدی میبیند که میخواهند آرامش او را بگیرند.

با هم قسمتهایی از کتاب را بخوانیم.

یقین دارم که صبر و حوصله حالت تسلیم و رضا و عدالت کامل تنها ثروتی است که انسان از این جهان با خود همراه می برد و اینها چیزهایی است که آدمی قادر است آنرا همه روزه بیشتر و کاملتر سازد و بدون اینکه کوچکترین ترس و واهمه از مرگ داشته باشد خود را به سر حد کمال خوشبختی برساند. ص 53

 

لحظات کوتاه و پر از التهاب و عشق هر چه زنده و شدید باشد فقط نقاط درخشنده ای در خطوط زندگی انسان است اما آنها خیلی کم و بسیار سریع اند و نمی تواند حالتی را تشکیل دهد و سعادت و خوشبختی که قلب من تاسف آن را می خورد هرگز نمی تواند شامل این لحظات زودگذر فراری باشد. ص 96

 

بدبختی در اینجاست به محض اینکه دایره افکار قطع می شود بدبختی ها یکی بعد از دیگری به سوی من سرازیر می شود قانون طبیعت این است وقتی وسیله ای از دست رفت مرارت ها به انسان حمله ور می شود. ص 101

 

اگر من همانطوری که حالا هستم آزاد و ناشناخته و منزوی بودم غیر از عمل نیک کاری از من سر نمی زد زیرا در قلب خودم ریشه هیچ نوع بدی و بدکاری را ندارم. اگر مانند خدا صاحب قدرت و نادیده بودم البته مانند او آدم نیکوکاری می شدم . طبیعی است که فقط قدرت و آزادی است که انسانها را خوب و نیکوکار می سازد و برعکس ناتوانی و اسارت غیر از شرارت چیزی به بار نمی آورد. ص 114

 

وقتی با قلب پاک با شما معامله کنند سایر مشکلات زندگی هر چه طولانی باشد قابل تحمل است و انسان نارحتی جسمی را در برابر آرامش روح بزودی از یاد خواهدبرد ص 171

 

کتاب 200 صفحه دارد و من توی سایت Goodreads به این کتاب 3 ستاره دادم

 

سرگرمی با حرف زدن و احترام به سکوت

روسو در کتاب اعترافات می گوید مکالمه دونفره برای من همیشه زجرآور بوده است چون وقتی که مشغول صحبت با کسی هستم و صرف آشنایی میخواهیم در مورد موضوعات مختلفی حرف بزنیم نباید مکالمه را قطع کنم و باید به نحوی  سکوت را از بین ببرم. چون اگر حرفی نزنم فضای سرد بین دو نفر ما حاکم میشود و اوضاع ناخوشی صورت می گیرد. طرف مقابل من هم به یاوه گفتن روی می آورد چون او هم نمی خواهد فضای سردی بین ما حاکم شود.

روسو می گوید که مکالمه بین چند نفر را ترجیح میدهم چون همگی می توانند فکر کنند و فرصت کوتاهی برای فکر کردن داشته باشند و بعد از اندکی تفکر حرف بزنند.

حالا شما بیایید تلویزیون و مونولوگ را در نظر بگیرید که یک مجری قرار است ۲۰ دقیقه یا یک ساعت زمان را پر کند او حتی فرصت فرصت فکر کردن در یک دیالوگ دو نفره را هم ندارد. می توان گفت مونولوگ های تلویزیون که قرار است ما را سرگرم کند یاوه و مزخرفات بدون تفکر است که شاید سرگرم کننده و جذاب باشد ولی قطعا بویی از عقل و تفکر نبرده است و چون مجری ناشنواست و صدای ما را نمی شنود و فقط حرف می زند بازخوردی از چهره بینندگان خود ندارد و شبیه کسی است که با دیوار (دوربین) حرف می زند به نظرتان مسخره نیست؟ یک انسان بدون تفکر حرف زدن رودررو را فدای کثرت بیننده ها کند و با دیوار حرف بزند و ماهم با اسارتی که به آن عادت کرده ایم فقط شنونده و بیننده باشیم و اصولا سوالی از جانب ما پرسیده نشده و نیازی به شنیدن و دیدن هم نداریم اگر نیازی هم باشد از جانب رسانه است و نه مردم.

احمقانه ترین روش برای سرگرم کردن مردم استفاده از کلام و حرف زدن است من اگر با شعبده بازی سرگرم شوم به چیزی اعتقاد پیدا نمیکنم یا درکم از واقعیت کاهش پیدا نمی کند و میدانم که شعبده دروغ است ولی دروغی نیست که مرا گمراه کند.

تلویزیون قرار نیست به من وقت بدهد تا من موضوعی را بفهمم(اگر اساسا موضوعی مفیدی در کار باشد! ) و بعد ادامه بدهد یا اگر سوالی داشتم بپرسم یا بگویم فعلا حرف نزن! چون او یک سخنگوی بدون توقف است و جدا از اینکه یاوه می گوید ناقض کامل آزادی هم است و قاتل زمان و زندگی است . به نظرم اگر فرد ۶۰ ساله ای به قتل برسد و آن شخص نهایتا ۶۵ سال عمر کند قاتل مرتکب کشتن ۵ سال زمان یک شخص شده است و نه یک شخص ! حالا قتلهای رسانه مزخرفی مثل تلویزیون را در نظر بگیرید که سالانه چندین نفر را میکشد.

جدا از این قضایا کاش ما برای سکوت احترام قایل می شدیم. کاش حداقل در گفتگوهای دو نفره هم سکوت کردن را یاد می گرفتیم و با لمس کردن شریک عاطفی خود و با نگاه کردن و با قدم زدن حرف می زدیم کاش می فهمیدیم سکوت ترسناک نیست و نشانه ی بی احترامی نیست سکوت بی ارزش نیست سکوت یعنی من آنچنان ارزشی برای تو و برای خودم و برای دیگران قایلم که حاضر نیستم این زمان را با یاوه و مزخرفات پر کنم حتی اگر فضای موجود سرد و کسالت بار شود باز سکوت را به یاوه ترجیح می دهم.