روزمرگی

امروز بعد از ۲۰ روز به باشگاه رفتم و حسابی حالم خوب شد و دوستامو دیدم قبلا هم گفتم که به خاطر مشغله کاری باید به صورت انفرادی تمرین کنم و فرصت باشگاه ندارم (به غیر از پنجشنبه ها) . به خودم قول داده بودم که تغییراتی رو در سبک زندگی خودم بدم ولی احساس میکنم توی این هفته کاملا موفق نبودم و اگه بخوام به خودم نمره بدم شاید عددی بین ۱۳ یا ۱۴ باشه چون: تو این هفته چند بار تلگرامم رو چک کردم چند بار با دوستام کل کل  کردم تو تلگرام و چند بار هم سر کار مشغول وبگردی شدم ولی بعضی روزها برنامه ی شخصیم رو دنبال کردم. تصمیم دارم در هفته آینده جدی تر پیگیر این برنامه باشم البته هفته آینده برای مسافرت به اصفهان میرم.

چند مقاله از سایت میدان را خواندم تو این هفته که خیلی خوشم اومد این سایت مواضع رادیکالی داره البته رادیکال نه به معنی افراطی رادیکال به معنی بررسی ریشه های یک موضوع و پرهیز از سطحی نگری و هوچی گری و احساساتی بودن. تو این هفته  شب ها که بیرون میرفتم حالم از تبلیغات انتخاباتی شورای شهر بهم میخورد به قول یکی از دوستان این دوره انتخابات دوره فتوشاپ بود امیدوارم دوره بعد دوره Word باشه و کاندیداها برنامه یا راهکاری رو به صورت مکتوب ارایه بدن حالا بهش عمل هم نکردن به درک!‌

قسمتی از متن اینجا حذف شده (مربوط به انتخابات و سیاست و نامربوط به اینجا)

یه تصمیم دیگه هم گرفتم و اینکه نمک نخورم و کم کم به تدریج اون رو از وعده غذایی حذف کنم چون خیلی ضرر داره. تو این هفته قرار بود با دوستان Talk Show داشته باشیم که متاسفانه فرصت نشد ترجمه ی کتاب Focus هم به آهستگی ولی پیوستگی در حال انجامه و امیدوارم تا آخر بهار تموم بشه و Publish کنیم. به یکی از دانشجوهای دانشگاه کردستان قول دادم برای نشریه دانشجویی آنها مقاله ای بنویسم همچنین نوشتن در Medium هم به کندی پیش میره که اونهم ناشی از کمبود وقت و یا برنامه ریزی اشتباه منه یه مقاله هم برای گروه هم اندیشی  نرم افزار کردستان باید بنویسم به هر حال نمیخواهم کارهای جدیدی رو شروع کنم تا اینکه کارهای قبلی را تموم نکرده باشم چون باور دارم که: بهترین کار جدید تمام کردن کار قبلی است.

کارهای زیادی دارم ولی استرس زیادی ندارم و میخواهم به آهستگی مشغول تمام کردنشان شوم . تقریبا ۲ هفته میشه که ماشینم رو نشستم و روم نمیشه تو چشمشش نگاه کنم:) فردا ساعت ۶ صبح میخوام بیدار شم و بعد از نیم ساعت دویدن برم ماشینم رو بشورم. خداییش تنبل نیستم ولی ساعات مفیدم رو کاملا کار اشغال میکنه شاید اصلاح سبک زندگی    کمکم کنه تا وقت های آزاد یا انرژی بیشتری ازم آزاد بشه این چند روز که تلگرام رو چک نکردم یا وقتم رو براش تلف نمی کنم اوقات خوشی دارم و فکر کنم نتایج مثبتی هم داشته باشه.

دوست دارم در خلوت زندگی کنم و حوصله شلوغی رو ندارم نه شلوغی دیجیتال و نه شلوغی دنیای واقعی فعلا ئیواره باش (Good evening).

پرواز یا طعمه

For most gulls, it is not flying that matters, but eating. For this
gull, though, it was not eating that mattered, but flight.

برای بیشتر مرغان دریایی، آنچه اهمیت دارد به چنگ آوردن طعمه است، نه پرواز. حال آنکه برای این مرغ دریایی، مهم پرواز بود، نه به چنگ آوردن طعمه.


 

غرور یقه آبی ها

Image result for blue collar

بگذارید از سربازی شروع کنم. من توی منطقه عملیاتی  لب مرز خدمت کردم. از اونجاهایی که ساعت ۳ شب باید بیدار بشی و سریع بری ماشین مهمات وادوات جنگی (۱۲۰و۱۰۷) بار بزنی و سریع  بری لب مرز برای عملیات و ماموریت و شلیک.

یگان خودم توی شهر بود و من توی منطقه شاید به این خاطر که اخلاق درست و حسابی نداشتم و زود با بقیه درگیر میشدم من رو یه جورایی تبعید کردند. بعد از ۳۰ یا ۴۰ بار ماموریت و شش ماه توی منطقه بودن و البته فرمانده قبضه بودن یا شب توی چادر و کوه خوابیدن کم کم حس غرور پیدا کردم و با خودم میگفتم فرمانده ها میخورند و میخوابند و من فقط توی گروهان کار میکنم! اصلا من از سرهنگ هم بهتر می فهمم و کارم رو بیشتر بلدم.

البته باید بگم با علاقه شدیدی که به تسلیحات نظامی داشتم حسابی ازم حساب میبردند در خیلی از ماموریت ها به تنهایی همه ی کارها را خودم انجام میدادم و کسی نمیدونست که سربازم حتی کادرها و پرسنل رسمی موقع آمدن بازرس من رو جلو می انداختند تا به سوالات جواب بدم و مرتب به فرمانده ها هم پیشنهادهای برای امنیت بیشتر میدادم! نه اینکه فقط مسلط به خمپاره انداز ۱۲۰ باشم بلکه کار با اکثر سلاح ها را یاد گرفتم و باهاشون شلیک میکردم حتی دزدکی با دسته راکت انداز ۱۰۷ میرفتم ماموریت و با خواهش و تمنا ازشون میخواستم که اجازه بدن یک بار شلیک کنم! خلاصه بگویم بعد از اینکه برگشتم گروهان خودمان هیچ کس را آدم حساب نمی کردم و با توهین و غرور با همه حتی فرمانده هان صحبت میکردم. پرسنل ستادی و سربازان اداری را مسخره میکردم و از خاطراتم براشون تعریف میکردم! ادب را کنار گذاشته و غرور بی حساب و کتابی در همه ی افعالم جاری بود.

بعدا که وارد محیط کار شدم و فهمیدم این غرور همچنان برای یقه آبی ها وجود دارد وعموما کارکنان فنی کارکنان ستادی و اداری و … را آدم حساب نمی کنند. یعنی احساس میکنند نشستن پشت میز و با تلفن صحبت کردن عموما جزو تفریح و سرگرمی است و اینها کار واقعی نیستند.

تعدادی از یقه آبی ها (شخصا هر دو طرف را تجربه کرده ام) احساس میکنند که جایگزین کردن آنها دشوار است و به همین خاطر امنیت شغلی بالایی دارند و کسی حق ندارد به آنها بگوید بالای چشم شما ابروست در حالیکه همه ما میدانیم جایگزین کردن و اخراج مثلا حسابدار یا مسول مالی یا مدیر فروش خیلی مشکلتر از افراد فنی است و اینروزها به لطف اینترنت و Document های زیادی که در هر رشته ی فنی در اینترنت وجود دارد این موضوعات صدق نمی کند و به راحتی با آموزش و خودآموختن و صرف زمان هر کسی میتواند جای هر کسی را بگیرد!‌

موضوع دیگری که باید فهمیده شود اهمیت اخلاق و مقدم بودن اخلاق بر تخصص است. این را بارها تجربه کرده ام و مثلا کارمند یا مهندس بد اخلاقی که خودش را بسیار شایسته می دانسته و به همین سبب با غرور و تکبر همه را مسخره میکرده کارش رو از دست داده و به راحتی دوست مدیر اخراج شده چرا که شرکت با منابع مالی و اعتباری که دارد میتواند به آسانی شما را جایگزین کند و ککش هم نمی گزد. در ثانی با اخلاق خوب و خوش رفتاری انسان در محیط کارش با سرعت بیشتری رشد خواهد کرد واضافه کنم کهدر کشور ما و شرایط فعلی ما عرضه نیروی کار بیشتر از تقاضاست و نیروی متخصص و غیر متخصص ارزان است پس نباید بی گدار به آب بزنید .اینها تجارب خودم بود و گفتم شاید به درد کسی بخورد

چه چیزی برایم مقدم(مقدس) است

به تازگی تصمیم گرفته ام تغییری را در مطالعه و یا صرف وقت خود انجام دهم. در سایت متمم با وجود اینکه امتیازات زیادی داشتم ولی نیمه راه به این وضعیت مشکوک شدم و از خودم پرسیدم آیا من برای امتیاز و لایک و تشویق در سایت متمم هستم یا برای توسعه مهارتهای مورد نیازم؟

به همین خاطر بود که فعالیتم را متوقف کرده ام و به خودم قول دادم بدون استراتژی مشخص اقدامی نکنم. در خصوص سایر مطالعاتم نیز به همین شکل البته قبول دارم که برای پیدا کردن راه اصلی باید هزاران راه فرعی را امتحان کرد همانطور که برای پیدا کردن شغل و حرفه ی خود نیز باید همین کار را کرد یعنی مهم نیست که ۵ یا شش کار غیر مرتبط را در ابتدای جوانی انجام داد و بعد از یک تامل و تقف یکی از راه ها را برگزید.

برای مسیر شغلیم چنین اتفاقی افتاد و بعد از سرک کشیدن به شغلها و کارهای مختلف  حرفه فروش در حوزه IT  را انتخاب کردم اما مسیر مشخصی را برای صرف زمان و همچنین مطالعات خود نداشتم تا اینکه نقشه راه یادگیری خود را ترسیم کردم اگر چه اهل فیسبوک و اینستا و توییتر و… نیستم  ولی همچنان مطالعات پراکنده و بلاگ خوانی و تلگرام برایم معضلی شده و من را به بیراهه برده است.

تصمیم دارم تمرکزم را بیشتر کنم و مطالعاتم را مرتبط کنم همچنین یک برنامه ریزی سخت گیرانه و منظم نیز برای خود نوشته ام که آن را برنامه ریزی جان استوارت میل نام گذاری کردم! توی این برنامه من بلا استثنا ساعت ۶ صبح بیدار میشوم و با تلگرام شخصی خداحافظی میکنم یعنی تنها در موقع کار و فقط برای کار از تلگرام کاری استفاده میکنم بلاگ خوانی را در صبح جمعه انجام میدهم برنامه ریزی روزانه ام را در ساعت اولیه صبح مینویسم. سر زدن به سایتهای دیگر و چک کردن ایمیل نیز با قاعده مشخص و اصول سخت گیرانه ای خواهد بود به بلاگم زمانی سر میزنم که چیزی برای نوشتن داشته باشم و نه برای چک کردن آمار بازدید یا دیدن کامنتها ویک سری نکات دیگر که همه را مکتوب کرده ام یادگیری و مطالعه ی من نیز در چهارچوب  نقشه راه یادگیری خود است.

یک ساعت زمانی که من صرف دیدن اخبار میکنم یا صرف مطالعه ی غیر ضروری فقط یک ساعت نیست بلکه یک یا دو ساعت زمان برای فکر کردن نیز مصرف میشود و البته آشغالهایی را وارد ذهنم میکنم که پاک کردنش دوباره مستلزم صرف انرژی است و با توجه به اینکه انرژی و زمانم محدود است نمیخواهم آن را به هدر داده و بی مورد مصرف کنم خساستم را نسبت به این دو مورد بیشتر میکنم و برای جمع کردن زمان و انرژی حاضرم پولم را هزینه کنم چرا که میدانم بلوغ فکری به معنی خساست در صرف زمان است و نه در صرف پول.

این روزها با خواندن پستها و مطالب متنوع در مورد انتخابات نه تنها دلزده شده ام احساس میکنم که وقتم را تلف کرده ام و نمیخواهم وارد بحث ها و امور روزمره و جنجالی اطرافم شوم دوست دارم گمنام و بی حاشیه مشغول فعالیتها و همچنین وفاداری به اصولم شوم و حرفم را با عملم بزنم و بعد از اینکه عملم به نتیجه رسید در بلاگم بنویسم نه قبل از آن.

برنامه های زیادی در سرم دارم از توسعه و بهبود روال فروش شرکت در ۳ سال آینده گرفته تا بهبود سبک زندگی و همچنین برنامه های بلند مدتی برای توسعه و آموزش در کردستان که البته همه ی این برنامه ها که عموما مکتوب و مدون و مشخص است نیازمند خساست در زمان و انرژی است و نیازمند جهت دادن و تمرکز روی اصول و باورهای خود.

این تصمیمات را دو ماهی است که گرفته ام ولی هنوز کامل نشده و از اجرای کامل آن راضی نیستم امروز به کل از تلگرام شخصی خداحافظی کردم و یک گام خوب برای اجرای ۱۰۰ درصدی برنامه ام برداشته ام برنامه ی جان استوارت میل را در صحت کامل عقل و آرامش و آینده نگری نوشته ام و به همین خاطر به آن اعتماد کامل دارم و تمام تلاشم وفاداری به آن اصول است یعنی سایر چیزهای دیگر در درجه دوم اهمیت قرار دارد.  در برنامه ام جلب رضایت دیگران و گرفتن لایک و نظر دادن در مورد سیاست و بیهوده تلف کردن وقت جایگاهی ندارد و من بیشتر پیرو این برنامه مدون هستم تا اینکه پیرو هوا و هوس خود یعنی در حال حاضر پیرو خودم هستم البته خودم در زمانیکه عقلم صحیح و سالم کار میکرد و من همان لحظات را چراغ روشن خود می پندارم.

به همراه همسرم برای سبک زندگی و غذا خوردن و ورزش و مسافرت نیز اصول و قاعده ای را تا حدودی مشخص کرده ایم که البته آن را کامل تر میکنیم در واقع حاضر نیستم بدون برنامه ریزی و پیروی از اصول زندگی کنم حتی یک روز.  و اگر حادثه ای ناخواسته من ر ااز این اصول دور کند بعد از حل آن به سرعت و مانند فنر به اصول و قاعده ام برخواهم گشت.

هرج و مرج را به کل رد میکنم ولی هرج و مرج و آنارشی صرفا برای تست کردن راههای مختلف و شناخت خود و اطراف است که من انجام داده ام ور در مقطعی از زمان باید آنارشی و بی نظمی را کنار گذاشت و راه خود را یافت و آشغالها را به بیرون پرت کرد هرج و مرج و پراکنده گویی و پراکنده خوانی مقدمه ای است بر ترک آن و چسپیدن به اصول و سبک زندگی.

استثنا: نوشتنم بی قاعده و نامنظم خواهد بود چرا که باور دارم نوشتن خود یک هنر است و هنر نظم را برنمیتابد هر جا که فوران احساسات بود و شوق توشتن همه ی کارهایم را تعطیل میکنم و می نویسم و اهیمتی ندارد در مورد BI مینویسم یا مزخرفات شبانه  هر جا که دلم خواست بنویسم مینویسم و به نظرم نظم و ترتیب خود نابود کننده ی هنر و خلاقیت است چرا که برای من هنر همیشه توام با رهایی و بی نظمی و شور و عشق و علاقه است و نه محلی برای کسب درآمد و مشهور شدن و … هیچ گاه چنین دیدی به نوشتن نداشته ام ولی باور دارم که با عشق میتوان مخاطب و شهرت پیدا کرد ولی برای شهرت و مخاطب نوشتن چیزی جز فراموشی و شکست به دنبال ندارد ویک نویسنده باید یک عاشق باشد تا یک محاسبه گر.

و در پایان تمام این حرفهای چرند اصول شخصی من بود و هر کسی باید راه خویش را پیدا کند و طی مسیر کند و راه هیچ کس به درد هیچ کس نمی خورد.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم | موجیم که آسودگی ما عدم ماست

چسپیدن به سبک زندگی

سال جدید که شروع شده فرصت ورزش کردن منظم نداشته ام  و این قضیه ناراحتم کرده است. از امشب میخواهم ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب رو به دویدن و تمرینات ورزشی اختصاص بدم چون تایم کاری و سایر فعالیتهام اینقدر زیاده که فرصت دیگری برای ورزش کردن ندارم. البته قبلش  هزار جور فکر و نقشه ریختم برای رفتن به باشگاه که عملی نشد ولی باید راهی باشه!‌

تصمیم گرفته ام به این شیوه ورزش کنم (یعنی شب ها و قبل از خواب):

  1. دویدن آهسته در محدوده خیابان به مدت ۱۰ دقیقه
  2. نرمش و حرکات کششی ۵ دقیقه
  3. ۴ راند ۴ دقیقه ای شبیه تمرینات بوکس (شادو) به این شکل که
  4. راند اول رقص پا
  5. راند دوم رقص پا و ضربات مستقیم
  6. راند سوم بوکس آزاد
  7. راند چهارم طناب زدن
  8. تا اینجا میشه ۳۱ دقیقه یا نیم ساعت
  9. بعد نوبت سرد کردن میشه و شامل ۵ دقیقه دویدن
  10. حرکات کششی مخصوص سرد کردن

به این شکل میتوانم ۴۰ دقیقه ورزش را در برنامه زندگیم دوباره بگنجانم و دوباره  لذت ببرم – شرط میبندم اگر در سلول انفرادی هم بودم مطالعه و ورزش را ترک نمی کردم و راهی برای دنبال کردن این ۲ فاکتور اصلی سبک زندگیم پیدا میکردم. جدیدا رهی را هم برای مطالعه پیدا کرده ام که میتوانم در لابه لای ساعتهای پر مشغله انجام دهم که البته ترجیح میدهم در مورد این موضوع ننویسم.

در کل بهانه ی کمبود وقت برای مطالعه یا ورزش را قبول ندارم و به نظرم عمده مشکلات ما به دلیل تنبلی است نه کمبود وقت.

 

مغز هزینه محور

بارها در بین اطرافیان و خانواده شنیده ام که انواع و اقسام ترفندهای مربوط به کاهش هزینه در آن بحث شده است.  وقتشان در پاسخ به این سوالات صرف میشود که چطور میتوانیم کمتر مصرف کینم؟ چطور میشود کمتر خرج کرد و یا موضوعات مشابه. حتی وقتی به مهمانی هم میروی حرف ها حول هزینه میچرخد نه در آمد شاید به این باور رسیده ایم که ما نقشی در درآمد خود نداریم و تنها اختیارمان در کنترل جیره و مواجب و درآمد ثابتی است که با ما می دهند.

به شخصه از این تفکری که در خانواده و اطرافیانم بوده است و خواه ناخواه روی من هم تاثیر گذاشته است رنج برده ام. و در آینده و اگر بچه ای داشتم قطعا در مورد افزایش درآمد بیشتر برایش صحبت می کنم تا کنترل هزینه به او می گویم که به افزایش درآمدش فکر کند و خودم نیز به این موضوع بیشتر فکر میکنم.

نه اینکه کنترل هزینه مهم نباشد و من هم خوب میدانم فردی که ۲ میلیون درآمد و ۱٫۵ میلیون هزینه میکند پس انداز بیشتری دارد نسبت به کسی که ۱۰ میلیون در آمد دارد و ۱۰ میلیون هم مصرف میکند. اما در بدبینانه ترین حالت در خانواده ها باید روی هر دو موضوع بحث شود نه فقط کاهش هزینه. و حتی به نظرم بیشتر باید روی روش های افزایش درآمد فکر کرد تا فرزندان ما و خود ما کم کم صاحب یک مغز درآمد محور شویم.

میراث شومی که از اکثر خانواده ها و جوامع ایرانی به ما منتقل شده میراث شومی است میراث قناعت میراث فکر کردن به کاهش هزینه ها و میراث سکوت در مقابل هر ایده و فکری که به افزایش درآمد منجر شود و میراث ترس و احتیاط سنتی در مقابل هر کار خارج از عرف و البته درآمدزایی که میتواند به درآمد ما اضافه کند.

این نوع تفکر کم کم وارد مدیران و شرکتها و کشور نیز شده است مدیری که وقتش را صرف کنترل ریال به ریال هزینه ها میکند با مدیری که در پی افزایش درآمد است ولو با ریسک و صرف هزینه بسیار فرق میکند حتی در مدیریت داخلی و دولتی هم این نوع نگرش به مسایل وجود دارد.

شاید خوشبینی باشد اگر بگویم باید مغزمان صرفا درآمد محور باشد ولی حداقل به نظرم باید تعادلی را برقرار کرد و حداقل مقداری از وقت خانواده صرف تفکر حول این موضوع باشد که چطور میتوان درآمد خود را افزایش داد و چه راهی دیگری برای کسب ثروت وجود دارد.

مزخرفات شبانه ۳

نه اینکه بعضی از مسایل را نفهمم نه اصلا اینطور نیست ولی بعضی وقتها مثل یک قطار سریع و دیوانه از ریل خارج میشوم. نه اینکه اتفاق عجیبی روی ریل افتاده باشد نه شما فکر کنید به خاطر یک سنگریزه ی کوچک است یا به خاطر سرفه راننده قطار بله دوستان به خاطر همین مسایل ناچیز و واقعیه که آدم از ریل خارج میشه و گرنه اتفاقهای بزرگ در زندگی ما آدمهای کوچک رخ نمی دهد.

امشب کمی در خیابان پیاده روی کردم و دوستم “ح” را دیدم از کنار همدیگر رد شدیم. مثل سابق من گفتم وقتت بخیر و اونهم گفت قربانت به همین سادگی این تمام اتفاقی بود که بین ما افتاد “ح” هم محله ای ما بود و بیش از ۱۷ سال است که او را میشناسم . یک نابغه ریاضی و بسیار باهوش بود که همه ی ما به او حسادت میکردیم ولی حالا اوضاعش چندان تعریفی نداشت راستش همیشه یک حالت تکراری دارد چند سال پیش دیدمش کت و شلوارش تبدیل به تیشرت راحت شده بود حدس زدم که از شغل کارمندی بیرون آمده باشد بعد یک عینک ته استکانی به او اضافه شد و بعد هم کمی شکم. راستش خیلی دیر تغییر میکند و همین باعث شده و قتی میبینمش احساس کنم ۱۷ سال و ۱۷ ماه فرقی نمیکند شاید داستانش شبیه چوخ بختیار صمد بهرنگی باشد شاید هم بهتر نمیدانم!

بعضی وقتها بین مردم احساس غریبی میکنم یعنی افرادی که اطرافم هستند نمی شناسم و آدمهای عجیب و غریبی هستند میخواهم یکی از آنها را صدا کنم و داستان زندگیش را بنویسم. شرط میبندم که خیلی از داستانها ارزش نوشتن ندارد و بعضی از مردم ۲۰ یا ۳۰ سال را مدام در حال تکرار کردن هستند نمیشود که از این آدمها داستان خوبی درآورد. به شخصه ترجیح میدهم زندگیم رو به نیستی رود ولی یکنواخت نباشد! 

امروز یک نفر را دیدم  و هوس کردم با مشت محکم بزنم زیر فکش اصلا نمیشناختمش ولی طرز ایستادنش و کج بودن گردنش حسابی وسوسه ام کرد در کل امشب فکر میکردم در یک دنیای غیر واقعی با اسباب بازیهای زیادی هستم و میتوانم هر کاری دلم بخواهد انجام بدهم حتی وسوسه شدم مردم را متوقف کنم و برایشان صحبت کنم با خودم گفتم چه کیفی کرده اند پیامبران.  یا به این فکر کردم چطور میشود همه ی آنها را طوری تغییر دهم که خوشم بیایدحتی هوس کردم دماغ کسی را که بسیار گنده بود بکشم! تقریبا مرز بین واقعیت و خیال را از دست داده بودم و در یک دنیای دیگری سیر میکردم. شاید هم شیزوفرنی یا مریضی خاصی داشته باشم ولی به هر حال چه اهمیتی میدهد و چه کسی جرات میکند به یقین اقرار کند که سلامت کامل دارد.

امروز به این فکر میکردم که دنیای ما چقدر با واقعیت تفاوت دارد؟ و ما چه حقایق عجیب و غریبی را مخفی میکنیم البته حق هم داریم. حق داریم که نقش بازی کنیم و خودمان نباشیم ولی باور کنید خیلی از انسان انرژی میگیرد وقتی حرفهایمان را مدام ویرایش کنیم یا لباسی که دوست نداریم بپوشیم یا به خاطر دیگران پستی را منتشر نکنیم و یا هر ثانیه و هر لحظه به این فکر کنیم چه کاری باید بکنم و چه کار ی نباید بکنم. شاید به همین دلیل است که ما همیشه خسته ایم بدون اینکه کاری کرده باشیم بله دوستان متقلب بودن و آفتاب پرست شدن که الکی نیست حسابی مغز و جسم را خسته میکند. و گرنه انضافا با این زندگی ماشینی ما که کاری نمیکنیم تا خسته شویم.

به راستی که زمان داروی موثر و تسکین دهنده ای است کافی است که هر بدبختی که فکر میکنی در گرداب زمان بنیدازیم بلافاصله نیست و نابود میشود- با صبر میتوانیم هم خودمان را نابود کنیم و هم مشکل را! نترسید طوری نمیشود شاید هم مشکل را فرامو ش کردیم و اینقدر پیر شدیم که به بدبختی های سابق خود بخندیم. این مزخرفات از سر شکم سیری نوشته نشده ولی شاید درمانی باشد برای این ذهن آشفته و سرگردانم.

تصمیم گرفته ام سرعتم را کم کنم گاهی اوقات متوهم میشوم که میتوانم چند کار همزمان انجام دهم و یا مثلا خیابان مشخصی را با سرعت دو برابر طی کنم یا اینکه کار ۲ ساعته ای را در ۱۰ دقیقه تمام کنم. البته جمع و تفریق بلدم ولی چه میشه کرد.

بعد از چند روز بحث کردن زودتر آرزو دارم که این انتخابات برگزار بشود و مردم دست از سیاست بردارند و بروند سر کار و زندگیشان و به روال سابق مشغول شوند. یعنی راننده تاکسی مشغول رانندگی شود و نانوا مشغول پخت نان بعضی وقتها با خودم میگویم ۸۰ میلیون تحلیل گر سیاسی در ایران چه کار میکنند؟ خوبی انتخابات اینه که هر ۴ سال یکبار برگزار میشه و ۴ سال یک بار سیاستمدارها یادشون می افته که مردم مشکلات دارند و مردم هم یادشون می افته که حق تعیین سرنوشت خودشون رو دارند والبته یک وظیفه و مسولیت سیاسی دارند که تا پای جان حاضرند به آن عمل کنند و الخ شاید هم مردم به درد همین روز میخورند که بیایند رای بدهند و بروند خانه شان تا ۴ سال بعد. ولی خوبه ۴ سال یکبار هم خوبه بالاخره تنوعیه برای خودش البته تنوع همیشه خوب نیست بعضی وقتها باعث میشه مردم Reset بشن یا مثلا طرح های نیمه تمام متوقف بشه و رییس بعدی بیاد اون رو بکوبه و از نو درست کنه.

دارم سمفونی شماره ۴۰  – Mozart رو گوش میدم نمیدونم شنیدید یا نه ولی خیلی خوبه. البته چیزی از موسیقی نمی فهمم ولی وقتی گوش میدم احساس میکنم دارم یک داستان میخونم یک شروع و یک اوج و بعد یک پایان و زیر وبم هایی که در طول موسیقی است دقیقا شبیه خود زندگی است و آرام آرام وارد روح و جانم میشود.

فردا میخواهم ساعت ۶ بیدار شم و کمی بدوم شاید هم کمی زودتر بلند شدم مثل ۵:۳۰ خیلی کیف میده ولی نه همون ۶ خوبه.خوابم نمیاد و میخوام کمی مطالعه کنم. چپ چپ نگاه نکنید دوستان این بلاگ را یک روبات یا یک واعظ یا یک همه چیز دان نمینویسد این بلاگ را یک انسان معمولی سراپا خطا مینویسد که نمیخواهد چیزی به کسی یاد بدهد و چهارچوب مشخصی را رعایت کند کلماتش چون هزاران پرنده ی مهاجر در حال کوچ از ذهن شلوغش به سرزمین جادویی اینترنت هستند.کلماتش  رها- زنده – و با جسارت درست شبیه یک انسان و درست بر خلاف یک ماشین است.

گفت و گوهای انگلیسی

قبلا هم گفته ام که بیش از ۴ سال از جلسات Talk Show دوستانم میگذرد ولی متاسفانه اخیرا دور هم جمع نشده ایم ولی چند جلسه ای است که آن را آنلاین برگزار میکنیم. این تصویر دوشنبه شب است که امین آرامش عزیز به ما افتخار داد و به صورت آنلاین خدمتش بودیم. به همراه امید و سیروان عزیز و برادر امید که اسمش زاهد کمانگر(مدرس زبان) است و در تصویر نیست. زبان انگلیسی من در حد افتضاح است و به گرد پای دوستان هم نمیرسد و ادعایی هم ندارم فقط تلاش میکنم که آن را بهتر کنم و جدا به یادگیری زبان علاقه دارم و تا جایی که خودم را میشناسم همیشه پشت کارم ۱۰۰ قدم جلوتر از هوش و استعدادم بوده است. و هیچ موقع گیرایی و ذکاوتی نداشتم فقط با سماجت و پرویی 🙂 میتوانم چیزی را یاد بگیرم.

بحث دوشنبه شب ۲ موضوع جالب داشت. اول اینکه چطور میتوان بین مطالعه و خانواده و کار تعادل برقرار کرد و در واقع مشکل شخصی من بود که می بایست زمانم را بین این ۳ فعالیت تقسیم میکردم. امید پیشنهاد داد که کتاب Deep Work را بخوانم و میگفت صبح زود مثل ساعت ۶ تا ۹ صبح روی یادگیری کار کن و ۹ تا ۵ فقط کار کن و ۵ عصر تا شب و وقت خوابیدن را صرف خانواده کن که البته منطقی به نظر میرسه.

بحث دوم هم در مورد انحصار بود و اینکه چطور میتوان در بازار با انحصار مقابله کرد که امین آرامش خاطره ی جالبی تعریف کرد: میگفت میخواستم یک Recorder سونی بخرم و قیمتهای دیجی کالا خیلی بالا بود و با اولین سرچ اسم سایتی را دیدم که بالاتر از دیجی کالا قرار داشت ولی فقط Recorder سونی میفروخت و هیچ محصول دیگه ای هم نداشت در واقع روی همین محصول تمرکز کرده بود. به نظرم ما اگر در فضای فیزیکی همه چیز فروش و یا همه چیز دان هم باشیم در فضای آنلاین باید رویکردمان را عوض کنیم و تمرکز کنیم.

ژست شجاعانه

پنج دقیقه گذشت. راسکولنیکف بدون اینکه به سونیا بنگرد همچنان در اتاق راه می‌رفت. سرانجام به او نزدیک شد؛ چشمانش می‌درخشید، با دو دست شانه‌هایش را گرفت و مستقیماً به چهرهٔ گریانش نگریست. نگاه راسکولنیکف خشک و ملتهب و تیز بود و لبانش سخت می‌پریدند… ناگهان بسرعت تمام بدنش خم شد و در حالی که بر زمین افتاد پاهای سونیا را بوسه زد. سونیا با وحشت، چنانکه گوئی از دیوانه‌ای دوری کند، کنار جست. واقعاً هم راسکولنیکف به نظر کاملاً دیوانه می‌آمد. دختر با رنگی پریده، در حالی که قلبش بهم فشرده شد، زمزمه کرد:
– شما را چه می‌شود؟ چه می‌کنید، در مقابل من!…
راسکولنیکف فوراً برخاست و در حالی که به‌سوی پنجره می‌رفت با لحن خاصی گفت:
– من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم.
فئودور_داستایفسکی

با خودم فکر میکنم شاید سهم بعضی از ما  تنها رنج کشیدن باشد. شاید سهم ما چنین فداکاری دیوانه واری باشد که با قامتی خسته و تکیده روبروی همه ی مصیبت ها بایستیم و رنج بکشیم و البته صبورانه لبخند بزنیم. رنج کشیدن وظیفه و مسولیت بزرگی است و شاید ما انتخاب شدیم که این رنج را جرعه جرعه در تنهایی بنوشیم.

شاید برای شکوفه کردن گلهای باغ باید گلی در آتش پر پر شود

شاید در این دشت وسیع باید کسی ناتور دشت باشد

شاید ما آخرین سنگر شهریم که هنوز دشمن پرچم خود را بر آن نگذاشته است

شاید تن رنجور ما تکیه گاه نسلی باشد

شاید صدای نفس کشیدن ما امید کسی باشد

شاید برای تپش قلبی لازم باشد قلبی از تپش باز ایستد

عمری به ما گفتند برای خودت زندگی کن ولی شاید برای کسی دیگر است که باید زندگی کنیم 

شاید اشکهایم را برای خودم نگه دارم و لبخندم را برای تو و شاید همین لبخند شجاعانه و به ظاهر ناچیز روزی همه ی ما را نجات دهد

شاید فداکاری نهایت بلوغ یک انسان باشد و تنها به فکر خود بودن یک حالت ساده و طبیعی و البته حیوانی باشد