کمال گرایی در نوشتن

شروع هر کاری می تواند راحت باشد اما تداوم آن به شکلی که بتوان کیفیت آن را حفظ کرد دشوار است. مثلا نویسنده هایی هستند که در زندگیشان یک کتاب خوب نوشته اند و یا یک فیلم خیلی خوب ساخته اند. ولی نوشتن کتاب دوم یا ساختن فیلم دوم بسیار دشواره. مثلا یک نفر تمام تجربه های زندگیش را جمع می کند و همه ی آن را در یک رمان منتشر میکند این کتاب می تواند یک زندگینامه خود نوشت یا یک رمان باشد. اما شروع کتاب دوم به واسطه تمام شدن ایده ها ی نویسنده به بن بست می خورد اگر کسی مثل چخوف میتواند ۴۰۰ اثر خلق کند نشان می دهد که فارغ از تجربه های زندگی او صاحب خلاقیت، تخیل و تکنیک های داستان نویسی بوده که میتواند از هیچ همه چیز خلق کند.

وبلاگ نویسی هم تقریبا به این شیوه است می توان برای مدت کوتاهی با قدرت آن را ادامه داد ولی اگر ده سال مداوم بنویسی مشکل است. خیلی از اوقات ما با بلاگرههای خوش ذوق و دست به قلمی روبرو هستیم که متاسفانه مدت کوتاهی به نوشتن ادامه میدهند، امکان دارد موضوعی برای نوشتن نداشته باشند یا حوصله ادامه دادن نداشته باشند یا با حالتی مایوس از خود بپرسند بنویسیم که چه شود؟

فارغ از قدرت نوشتن یک بلاگر به عشق، هدف، خلاقیت، تفکر روزانه احتیاج دارد و این موارد است که میتواند تنور نوشتن را همیشه داغ نگه دارد. شاید کمال گرایی هم یکی از موانع نوشتن باشد مثلا ما همیشه تلاش می کنیم یک نوشته ی بالای ۱۰۰۰ کلمه عالی بنویسم و هیچ وقت نوشته های متوسط و ضعیف را منتشر نکنیم ولی وقتی ما کارفرمای خودمان هستیم و صاحب بلاگ شخصی خود هستیم باید این موانع را از سر راه خود برداریم.

در باب کمال گرایی یاد داستانی افتادم که گویا آناتول فرانس آن را نقل کرده و سامرست مام در کتاب حاصل عمر به آن اشاره کرده. یک پادشاه شرقی بعد از فوت پدرش و به قدرت رسیدن تمام دانشمندان سرزمین را جمع میکند و میگوید من میخواهم به بهترین شیوه ممکن حکومت کنم به این دلیل به تمام علم های دنیا نیاز دارم، پادشاه به عالمان کشور دستور می دهد همه کتاب های به درد بخور دنیا را برایش بیاورند تا او بخواند. چند سال طول میکشد که این علما ۱۵۰۰ کتاب از سراسر دنیا بیاورند پادشاه وقتی این کوه تلنبار شده کتاب را می بیند به افرادش میگوید تعداد اینها خیلی زیاد بروید فقط بهترین ها ر اانتخاب کنید آنها هم بعد از پرسو جو ۱۰۰۰ کتاب برایش می آورند این روند سالها طول میکشه و هر بار پادشاه با کمبود وقت مواجه میشه، پادشاه در بستر بیماری و مرگ می افته و علما ۵۰ کتاب برایش می آورند ولی دیگر فرصتی برای خواندنش وجود نداره.

کمال گرایی و اینکه ما منتظر بهترین فرصت های خود باشیم باعث می شود که هیچ گاه کاری را شروع نکنیم و یا هیچ گاه یک زندگی جدید شروع نکنیم . باید با هر ابزاری که در اختیار داریم شروع کنیم بعدا ابزارها و فرصت های بهتر خوهند آمد.

محمد بیجه، یاد آوری یک جنایت

پ ن : محمد بیجه در سال ۱۳۸۳ در حالیکه ۲۲ سال داشت اعدام شد. بیجه به تجاوز و قتل بیش از ۲۷ کودک و ۳ بزرگسال اعتراف کرد و پرونده ی جنایی او به عنوان بزرگترین پرونده جنایی ۷۱ سال اخیر شناخته شد.

مستند این جنایت رو به تازگی از طریق یک پادکست گوش دادم و با خودم گفتم که این پرونده ی جنایی و پرونده های مشابه که ابعاد مختلفی دارند و میشه ساعت ها روش بحث کرد چرا کمتر مورد توجه قرار میگیره. چرا در چنل بی بهش پرداخته نمیشه ؟ چرا علی بندری با بیش از ۷۰۰ هزار مخاطب حتی یک داستان در مورد ایران نقل نکرده؟ چرا توی ۱۰۰۰ کامنتی که براش مینویسند یک نفر به این موضوع اشاره نمیکنه؟ نمیدونم شاید روایت داستان های خارجی با کلاس تر است اسم های خارجی داره و حالمون رو بد نمی کنه درباره ما و همسایه های ما نیست که احساس مسئولیت کنیم درباره ی کشورهای دور افتاده است . دردسرهای بعدی را هم ندارد مثلا از شهرداری، پلیس و سیستم قضایی ایران بدگویی نمی شود و هر وقت هم که خواستی میتونی برگردی ایران و دوباره بری اروپا پادکست بسازی به هر حال بگذریم.

محمد بیجه خودش قربانی تجاوز بود، کارگر کوره پز خانه ای در اطراف خاتون آباد که از ۱۱ سالگی کار کردن را شروع کرد . و مادرش در چهار سالگی مرد و پدرش هم مثل یک حیوان باهاش برخورد میکرد، خودش تعریف می کرد که پدرش دست هایش را با طناب میبست و با چوب و میله آهنی به جونش می افتاد و به قصد مرگ کتکش می زد. در همان بچگی دو بار مورد تعرض جنسی قرار می گیره و تمام این اتفاقات از او محمد بیجه میسازه فقر،بی سوادی، کمبود محبت، تجربه تجاوز، و …. بیجه هم تصمیم می گیرد با کشتن کودکان از جامعه انتقام بگیرد. در اعترافات خودش میگه اگر دستگیر نشده بودم ۵۰۰ نفر دیگه را می کشتم.

یکی از روانشناسانی که هنگام بازجویی پیش محمد بیجه بود ازش میخواد یک نقاشی بکشه و او هم قبول میکند، یک جاده ای که به مرور باریک و باریک تر میشد شبیه یک زندگی که رو به اتمام است و داخل یک تونل سیاه رنگ میرود گل ها و گیاهانی که وارونه رشد میکردند یعنی از بالا به پایی می آمدند و همه چیز رو به نیستی و مرگ بود. بیجه قتل ها و جنایت را با کشتن و آزار حیوانات شروع می کنه و آنها را با تزریق سم یا خف کردن میکشه خودش میگه این حیوانات هم مثل من زجر میکشیدند و میخواستم آنها از این زندگی نکبت بار خلاص شوند.

قربانی های بیجه اکثرا از مهاجرین افغانی یا خانواده های کارگری کوره پز خانه بودند که در همون محل زندگی می کردند توی کوره پز خانه ها معمولا همه افراد خانواده شامل زن و بچه به کارگری مشغول هستند. یکی از دلایل دیر دستگیر شدن بیجه هم همین بود یعنی خانواده ها نسبت به گم شدن بچه هایشان بی اهمیت بودند یا میترسیدند اگر شکایت کنند به جرم مهاجرت غیر قانوی دیپورت شوند یا به جرم اعتیاد و  … خودشون محاکمه شوند یا کارشون رو از دست بدند. علت دیگر سریالی شدن این قتل ها بی مسئولیتی پلیس و دستگاه قضایی بود که برای پیگیری این پرونده جدیت کافی نداشتند اگر به اندازه ۵ درصد موضوع های امنیتی به این موضوع می پرداختند کار به اینجا نمی کشید و تعداد قربانیان تا این حد زیاد نمی شد.

والدین این بچه ها به حدی در فقر شدید دست و پا میزدند که بعد از قطعی شدن حکم دادگاه می گفتند قصاص نمی خواهیم و دیه می خواهیم بازپرس این پرونده به خانواده ها گفته بود که بیجه خودش قربانی فقر و بدبختی است و نمی تواند به شما دیه بدهد، در ضمن قاتل دستگیر شده است و اگر کشته میشد دولت میتوانست از بیت المال بنا به شرایطی دیه شما را پرداخت کند ولی دیه شامل شما نمی شود. اگر چه بعدا به این خانواده ها مبلغی کمک شد.

در هنگام دستگیری بیجه روزنامه های زرد و صدا و سیما به حدی این قاتل را باهوش و نابغه جلوه می دادند که شما خیال می کردی با انیشتین طرف هستید ،حکومت به مردم القا می کرد که محمد بیجه یک فرد استثناییه و گرنه ما زودتر میگرفتیمش یا اینکه غیر مستقیم می گفتند یک نفر قاتل حرفه ای در ایران وجود دارد که ما آن را گرفتیم و همه برید خونه هاتون و نگران نباشید. حتی هنگام تحقیقات اولیه رسانه ها را از پوشش اخبار منع میکردند به این بهانه که امنیت روانی مردم به خطر میفتد غافل از اینکه امنیت جانی آنها در خطر بود.

توی روز اعدام به حدی جرثقیل را بالا برده بودند که بی سابقه بود. بیجه در آسمان شبیه یک لکه سیاه رنگ بود. پلیس، سیستم قضایی، شهرداری، آموزش و پرورش در این قتل فجیع مقصر بودند ولی گویا با بزرگ جلوه دادن این اعدام قصد داشتند خود را تبرئه کنند و پشت دستگاه مجازات خود را مخفی کنند. غافل از اینکه تک تک افرادی که در خاتون آباد و پاکدشت و اطراف تهران و کرج و سایر شهرها در فقر و بدبختی دست و پا میزنند پتانسیل بزهکاری را دارند.

اوضاع حاشیه نشینی نسبت به سال ۸۳ به مراتب بدتر شده. نواحی منفصل شهری و حاشیه نشینی باعث شده که زمینها و خرابه های بی در و پیکر ببینیم که بهترین مکان برای جنایت است. در این زمین های خالی تا چشم کار میکند بیابان و برهوت است نه پلیسی وجود دارد نه کاسب و مغازه ای که شاهد دیدن این جرمها باشد. حاشیه نشینی و فقر زمینه ساز جرم و جنایت در این مناطق است و حاشیه نشینی هم خودش ناشی از نابودی کشاورزی و مهاجرات روستاییان به شهرهاست و همچنین گرانی مسکن که حقوق اولیه هر انسانیست.

حوادثی مثل قتل بابک خرم دین توسط پدر و مادرش در دسته ی بیماری های روانی خیلی خاص قرار دارد که امکان وقوعش یک در میلیارد هم نیست. این جرم ها صرفا برای روانشناسان ارزش مطالعه دارد ولی قتل های سریالی پاکدشت رو باید بارها و بارها بررسی کرد  ودر موردش حرف زد چرا که هر لحظه در گوشه گوشه ایران این جنایات اتفاق می افتد. بعد از نوشتن این متن با خودم فکر میکنم به راستی کدام موضوع اقدام علیه امنیت ملی است؟ حاشیه نشینی و فقر یا انتقاد از حکومت؟  

  

جنبه ی اقتصادی انتخاب زبان

در کتاب حاصل عمر، سامرست موآم شرح می دهد که در هنگام جوانی خیلی سعی می کردم زبان های روسی، هندی، عربی و غیره را بیاموزم یک نوع شور و هیجان جوانی مرا احاطه کرده بود و باور داشتم هر چیزی را میتوانم یاد بگیرم که البته بعدا فهمیدم که اشتباه میکنم و این کار عبثی است و…

در حال حاضر مشغول خواندن کتاب سرگور اوزلی هستم و به این قضیه پی میبرم که هوش زیاد + هیجان دوران جوانی + اعتماد به نفس + فراغت بال باعث میشود که انسان در زندگی دنبال یاد گرفتن زبان های مختلف یا مهارت هایی باشد که هیچ گاه به دردش نیمخورد. سرگور اوزلی اولین سفیر انگلستان در دربار قاجاربوده که شرح زندگی خصوصی و شغلی اش خواندنی است این کتاب به کوشش فریدون زندفرد نوشته شده و ناشر آن هم واوخوان است.

دلیل یاد گرفتن یک زبان مشکل مثل سانسکریت، هندی، بنگالی برای اوزلی صرفا ارتباط برقرار کردن با تجار مختلف یا حتی برای خواندن یک کتاب مثل مهابارات است البته اوزلی فارسی و عربی را هم یاد گرفته بود که برای یک سفیر شاغل در ایران و کسی که به ادبیات شرقی علاقه داشته باشد یاد گرفتن فارسی چندان عجیب نبوده است.

سامرست موام از آن نویسنده های حرفه ای است که تنها از راه نوشتن پول درآورده و اتفاقا از راه نوشتن رمان و نمایشنامه به ثروت هم رسیده است. شاید شانسی که امثال او داشته اند و خودش هم اشاره میکند نوشتن به زبان انگلیسی بوده است. کسی که زبان مادریش انگلیسی بوده و آثارش میتوانست کل دنیا را در سریعترین زمان ممکن بپیماید. حوزه تحت نفوذ یک زبان در موفقیت نویسنده خیلی موثر است حتی در عصر حاضر که تولید محتوا در بستر وب اهمیت پیدا کرده باز هم کسانی که انگلیسی می نویسند از لحاظ دیده شدن و کسب شهرت شانس بیشتری دارند .

گاهی اوقات من نویسندگان را سرزنش میکنم که چرا به زبان مادریشان نمی نویسند و بعد وقتی مقایسه کردم که از لحاظ اقتصادی و یا حتی دیده شدن مثلا با نوشتن به زبان انگلیسی چه مزایایی برای آنها ایجاد شده ناخودآگاه حق را به آنها دادم.

میتوان خالد حسینی رایک نویسنده خودباخته و غرب زده نامید که به جای نوشتن داستان به زبان فارسی یا افغانی داستان های مشهور و جهانیش را به زبان انگلیسی نوشته است ولی آیا این شهرت و ثروتی که او به دست آورده و داستانش را در سراسر دنیا منتشر کرده و کل دنیا را با درد و رنج افغانستان آشنا کرده مدیون زبان انگلیسی نیست؟ آیا اگر زبان دیگری را انتخاب میکرد چنین شهرتی را پیدا می کرد؟

نویسندگان بزرگی هم در طول تاریخ برای بیشتر دیده شدن و یا کسب درآمد مجبور شده اند که به زبانی غیر از زبان مادری بنویسند که باید این تصمیم ها را نیز از جنبه ی اقتصادی بررسی کرد و صرفا از روی احساسات آنها را قضاوت نکرد.  

روح زندگی

دیشب یک فایل صوتی از دکتر شکوری گوش دادم که مربوط به برنامه کتاب باز بود (امیدوارم سری جدید ساخته بشه) . تو این فایل در مورد فرسودگی عصر جدید و خالی شدن زندگی از روح زندگی صحبت شده بود. این که ما صبح تا شب مشغول کاریم و از خود زندگی لذت نمی بریم. ازعشق،هنر،موسیقی،شعر،معاشرت، و … و بیشتر از اینکه افسرده باشیم فرسوده هستیم. و دایم در حال فکر کردن به رشد شخصی و بالا بردن معیارهای مختلف هستیم یعنی جنبه کمی زندگی بیشتر برایمان بولد شده تا جنبه ی کیفی آن.

 این چند سال فشار کاری زیادی داشتم و ساعات کاریم زیاد شده و این حالت فرسودگی رو به خوبی احساس کردم اما سعی کردم همین زمان کم رو با همسرم و دخترم بگذرونم و روح زندگی رو در وجودم جاری کنم. در کنار خانواده این چند ماه به هنر نقاشی پرداخته ام چیزی که تا چند ماه پیش اصلا نمیدونستم چیه و حتی یک دایره یا مربع خوب هم نمیتونستم بکشم و خیلی بی استعداد بودم. در این جا باید اشاره کنم پرداختن به هنر هر هنری باشه، تراشیدن چوب،نقاشی،خطاطی،موسیقی، و … میتونه روح زندگی رو در وجود ما جاری کنه.

بعد از اینکه نقاشی های نسبتا خوبی برای دخترم کشیدم کم کم به این فکر کردم عجب هنر جالبیه بعد رفتم توی یوتیوب ویدیوهای آموزشی رو نگاه کردم، مداد و دفتر طراحی و پرگار و ..یک سری ابزار حرفه ای نقاشی هم خریدم که شرحش رو بعدا براتون میگم و شروع کردم به نقاشی کشیدن یک کتاب هم دارم میخونم که اصول طراحی و سایه زنی رو آموزش میده به اسم The art of basic drawing نوشته ی William F. Powel  که البته روند خوندنش کنده و عجله ای برای تموم کردنش ندارم چون تمرین های زیادی داره که باید قدم به قدم انجام بدم در ثانی من نمیخوام نقاش بشم صرفا میخوام از هنر نقاشی لذت ببرم و برای دل خودم نقاشی بکشم همین.

 دارم یه کتاب دیگه رو هم میخونم که البته ۵۰ درصدش رو تموم کردم به اسم تاریخ نقاشی نوشته ی مجتبی کرمی کتاب بدی نیست و صحبت از سبک های مختلف نقاشی و هنره  که من توی همه ی این سبک ها به سبک رئالیسم و ایلیا رپین علاقه مند شدم و واقعا نقاشی های شاهکاری کشیده اما علاقه ام به نقاشی چند تا دلیل دیگه هم داشت و حداقل شروعش به خاطر این موارده اول اینکه دخترم خوشحال میشد مثلا وقتی کارتن نگاه میکرد میگفت بابا میتونی باب اسفنجی برام بکشی یا مثلا برام هایدی رو بکش یا آنی شرلی و Frozen و … من هم همش رو براش میکشم تعریف از خود نباشه ولی بد هم نمی کشم در کنار ذوق و شوق دخترم همسرم میگه واقعا اینارو خوب میکشی و یه روزی احتمالا نقاش خوبی میشی شاید هم شدم.

 چند سال پیش کتاب شور زندگی (زندگینامه ون گوگ) رو خوندم و امسال هم آدولف ه که تو هر دو کتاب موضوع نقاشی مطرح شده بود و این دو کتاب هم تو ضمیر ناخوداگاهم بود و احساس میکنم اینا هم تو علاقه ام به نقاشی تاثیر داشت.

در هر حال فکر میکنم که هنر (هر هنری) میتونه روح زندگی و عشق رو به زندگی ما بیاره.    

دیتا ماینینگ شخصی

ما آدمها در بعضی چیزها خوب نیستیم و همین باعث میشود که این کارها را به کامپیوتر بسپاریم. دیتا ماینینگ و ماشین لرنینگ و … از جمله این ابزارها هستند که میتوانند حجم داده ی زیادی رو به منظور یافتن تحلیل درست پردازش کنند. اگر چه تصور اینکه انسان بتواند داده های زیادی را در هر موضوعی بررسی کند زیاده روی است ولی قطعا میشود از کامپیوتر درس های زیادی گرفت.

انسان ها اغلب در مورد تصمیم هایی که میخواهند بگیرند صرفا به یک یا دو فاکتور کلیدی اکتفا میکنند. مثلا وقتی میخواهند ماشین خود را عوض کنند صرفا به قیمت توجه می کنند و عملا نمی توانند ۲۰ یا ۳۰ فاکتور مهم را در کنار هم قرار دهند و بر اساس امتیاز دهی تصمیم بگیرند. در خصوص تغییر شغل،ازدواج،مهاجرت و سایر موضوعات هم همین است. کمتر کسی ۲۰ یا ۳۰ فاکتور کلیدی را مشخص میکند و بر اساس امتیاز دهی و وزنی که به هر فاکتور باید بدهد تصمیم می گیرد. 

شاید شما به این روش ایراد بگیرید که این خود نوعی کمال گرایی است ولی انتخابی که مد نظر من است بین یک یا صفر نیست. مثلا شما برای تغییر شغل ۳ گزینه دارید که در نهایت یکی را باید انتخاب کنید حالا این کار بهتر است با در نظر گرفتن تعداد فاکتورهای زیادی انجام شود قضیه همین است، نه اینکه بگوییم خوب من یک موقعیت یا پیشنهاد را بررسی میکنم و ازش ایراد میگیریم و اون رو میزارم کنار در واقع باید این روش را بین انتخابهای موجود انجام داد. 

شاید با خودتان بگویید که این توصیه ها از سر شکم سیری است و ما همیشه یک انتخاب داشته ایم اونهم به زور. ولی من این رو قبول ندارم چون اعتقاد دارم انتخاب های ما در زندگی متنوع هستند و اگر در موقعیتی هستیم که تنها یک گزینه داریم ناشی از ضعف و یا مشکل ماست که باید آن را حل کنیم چون قرار گرفتن در چنین موقعیتی عموما باعث شکست ما میشود.

مغز ما به دلیل تنبلی تنها ارزش اون تصمیم در لحظه را بررسی میکند برای مثال در انتخاب شغل (به صرف داشتن چند گزینه برای کسب درآمد) همه ی این نکات مهم هستند: .حقوق ماهیانه ٫ محیط کاری و جو شرکت٫ مدیر شرکت چه جور آدمی است٫ شانس پیشرفت در اون شرکت٫ همسو بودن با سابقه کاری٫ بیمه و سایر و تسهیلات٫محل شرکت و فاصله اون تا خونه٫ سابقه و قدمت شرکت٫رضایت کارکنان سابق شرکت٫ ساعات کاری شرکت و….

اگر چه انسان نمی تواند دیتای زیادی در خصوص تصمیم هایی که میخواهید بگیرد جمع کند ولی تا همین حد کافیه یعنی برای انتخاب های مهم زندگی باید بر اساس حداقل ۱۰ فاکتور کلیدی تصمیم بگیریم نه صرفا تکیه روی یک مورد. شاید از افراد مختلف این جمله ها را شنیده باشید که من در عرض ۱۰ دقیقه تصمیم گرفتم خونه یا ماشین بخرم یا با اولین نگاه عاشق شدم و ازدواج کردم یا هر چه باداباد و من آدم اهل ریسکی هستم و جرات دارم که سریع تصمیم بگیرم یا من با قلبم تصمیم میگیرم و… ولی به نظرم خیلی از این حرف ها اشتباهه. اینکه من صرفا شانس آوردم و بدون فکر و تکیه بر یک فاکتور تصمیم گرفتم  و موفق شدم دلیل نمیشه که این ذهنیت را به عنوان وحی منزل به دیگران توصیه کنم مثلا اگر من در قمار و شرط بندی برنده شوم از فردا به مردم بگویم شما هم قمار کنید چون من برنده شدم. 

در نهایت باید بگم در نظر گرفتن فاکتورهای مختلف باعث بالا رفتن شانس موفقیت میشود و همین به نظرم کافیه. اینکه یک آدم ورزشکار زودتر از یک آدم معتاد بمیرد دلیل نمیشه که ما ورزش نکنیم و ورزش رو بی فایده تلقی کنیم. هر چند که ما نمی توانیم دیتای بزرگ را آنالیز کنیم و این وظیفه دشوار را به کامپیوتر سپرده ایم ولی بررسی حداق ۱۰ فاکتور کلیدی برای تصمیم های سرنوشت ساز زندگی وقت زیادی از ما نمی گیرد و قطعا هر کسی روی کاغذ و یا فایل Excel میتواند آن را بررسی کند.  

 

خوشبینی و شکار گوزن

خوشبینی اساس مسایل اقتصادی است و اگر حرف مرا باور می کنید بنیاد زندگی بر اساس خوشبینی و امید به آینده شکل گرفته است. مشغول خواندن کتاب “حرف هایی با دخترم درباره ی اقتصاد” نوشته ی یانیس واروفاکیس هستم. واروفاکیس کتاب دیگری دارد به اسم ریاضت اقتصادی که البته مشتاقم بعدا آن را بخوانم همچنین او وزیر اقتصاد یونان در سال ۲۰۱۵ بوده و احتمالا کتاب دومش در مورد ریاضت اقتصادی یونان در آن دوره است. 

در این کتاب به داستانی از روسو اشاره میشود که می تواند نقطه شروع خوبی برای ادامه بحث باشد. فرض کنید ۱۰ نفر شکارچی به جنگل می روند تا یک گوزن شکار کنند شکار این گوزن باعث میشود تا یک ماه زنده بمانند و نکته ماجرا اینجاست که برای شکار این گوزن و محاصره حیوان به روش مغولها باید ۱۰ نفر توان و توجه شان را روی گوزن بگذارند، اگر یکی از شکارچی ها نسبت به این هدف بدبین باشد و از ترس خود دنبال شکار خرگوش برود خرگوش میتواند یک روز او را تامین کند ولی ۹ نفر دیگر قطعا از گرسنگی خواهند مرد چون نمی توانند گوزنی شکار کنند. 

مصداق این داستان را میشود در کسب و کار و در شرکت های مختلف دید. اگر استراتژی شرکت که همان شکار گوزن است توسط همه ی کارکنان دنبال نشود موفقیتی به دست نخواهد آمد. مثلااگر یکی از کارمندها مواقعی که بیکار است به دنبال شغل دوم باشد یا فلان مدیر شرکت به فکر ساخت وساز باشد و هر کسی خرگوش خود را دنبال کند دیگر امیدی به شکار گوزن نیست.

در جامعه ای که در آن زندگی میکنیم به همین شکل اگر آزادی به عنوان یک مطالبه برحق را شکار گوزن فرض کنیم که به نظرم مهمترین رکن اساسی یک کشور است وحتی مقدم تر از عدالت،تورم،مسایل اقتصادی، فساد و اعتیاد و … است چون تنها با داشتن آزادی و حق اعتراض میتوان جلوی بی عدالتی، فساد و .. ایستاد. 

اگر اکثریت مردم ایران سطح مطالبات خود را بالا برده و خواهان آزادی سیاسی،آزادی بیان و آزادی عقاید شوند همه میتوانیم گوزن بزرگی شکار کنیم. اینکه در این شرایط بحرانی کشور مردم فقط کلاهشان را بگیرند که باد نبرند یا به فکر مهاجرت و … باشند اگر چه اجتناب ناپذیر است اما همه ی این تصمیمات از نوع شکار خرگوش است. انتظار نمیرود همه ی مردم ایران آزادی را مطالبه کنند اما اگر قسمت اعظمی از آنها دنبال شکار گوزن باشند یا با آگاهی بخشی سطح مطابات مردم را جهت داد و آن را بالا برد این امید به وجود می آید که این سرزمین کهن روزی بالاخره رنگ آزادی را ببیند.

محمد مسعود که شرح زندگی او  در رادیو تراژدی نقل شده یک جمله معروف دارد که میگوید ” ایران توالی هرج و مرج و استبداد است که یکی پس از دیگری می آید و تاریخ همیشه تکرار میشود” شاید این تاریخ ناخوشایند به این دلیل به وجود آمده که هر کسی به فکر شکار خرگوش خود بوده است.

اما من به شکار گوزن خوشبین هستم و از شما نیز میخواهم با مطالبه آزادی در این راه گام بردارید. به نقل از بنجامین فرانکلین “آنان که آزادی را فدای امنیت میکنند نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را”

 

معرفی چه چیزی؟ کجا ایستاده ایم و وظیفه ی ما چیست

یه مدت خیلی به ویدیوهای TED علاقه داشتم. یک گوشی HTC کوچک داشتم که بیش از ۷۰۰ فیلم TED رو در حدود سه سال نگاه کردم شاید بخشی از یادگیری انگلیسی من مرهون سوار اتوبوس شدن بود و ۴۵ دقیقه تمرین انگلیسی که در ۴ ضرب میشد چون دوبار رفت و برگشت به محل کار داشتم. البته قبل از صحبت اصلی بگذارید اندکی در مورد اتوبوس سوار شدن صحبتی بکنم.

اتوبوس سوار شدن

شرکت خط واحد به مراتب هزینه ی کمتری از تاکسی داشت. ولی من به دو دلیل همیشه اتوبوس رو ترجیح میدادم اول اینکه تمرکز خوبی برای مطالعه داشتم شاید از اتاق مطالعه هم برای من بهتر بود دوم اینکه خیلی از اوقات اتوبوس هایی که در شهرک بهاران بودند به مرور زمان ورشکست شدند چون مردم حوصله نداشتند صبر کنند و تاکسی رو ترجیح میدادند. مسیر فعلی ما هم که شهرک پردیس سنندج است به همین دلیل اتوبوس ندارد یعنی اوایل اتوبوس داشت ولی کم کم به همون دلیل قبلی الان اتوبوس ندارد.

ما وقتی از چیزی حمایت نکنیم اون امکانات از بین میره این یک اصل بدیهی است. این از بین رفتن خصوصا به ضرر کسانی خواهد بود که به اون امکانات شدیدا وابسته هستند یا آن امکانات را دوست دارند. من با وجودیکه میتوانستم با تاکسی برم به این دلیل که از اون امکانات خوشم می آمد و میخواستم ازش حمایت کنم همیشه سوار اتوبوس میشدم و دیگران را هم تشویق میکردم. البته گاهی اوقات هم که وسوسه تاکسی سوار شدن داشتم و پیش خودم میگفتم که این موضوع چندان اهمیتی ندارد به یاد اون جمله معروف سارتر می افتادم که میگفت “اگر کار خوب یا بدی کردید، از خود بپرسید اگر همه ی مردم همین حالا این کار را بکنند چه؟” با این سوال میشه بازخورد خوبی از درست بودن یا اشتباه بودن “عمل” گرفت.

اگر همه سوار تاکسی شوند چه؟ اگر همه آشغال بریزند چه ؟ اگر همه آشغالی را جمع کنند چه؟ به این فکر نکنیم که ما ما فقط یک نفریم و کار ما بی اهمیت است.

این موضوع تمام.

قالب کردن خود

داشتم در مورد ویدیوهای TED میگفتم. این ویدیوها کم کم شبیه کلاس بازیگری شد اوایل آدمهای معروفی مثل بیل گیتس و … می آمدند ولی کم کم آدمهای عیر مشهوری آمدند که کار چندان مهمی هم نکرده بودند و فقط به واسطه TED میخواستند معروف شوند . با جملات و ادا در آوردن و سورپرایز کردن و مغلطه کردن. کنفرانسهای TED شبیه تاتر و نمایش شد همون بلایی که سر خیلی از شبکه های اجتماعی مثل لینکدین اومد. یعنی مثلا شما باید یک بازیگر و شومن باشید تا یک پزشک یا هوانورد خوب.ابتذال جدید.

یک شیوه دیگر ابتذال هم میشه محترمانه اسمش رو “قالب کردن خود در محصول” نامگذاری کرد. شما در سایت گودریدز میخواهید کتابی را معرفی کنید هدف از این کار اینه که خواننده معرفی کتاب رو ببینه که فقط در مورد کتاب یا نویسنده است. ولی با حرافی نویسنده مواجه میشه که به جای معرفی کتاب به معرفی خودش،کتابهایی که قبلا خوانده و … احوالات درونی خودش که ربطی هم با کتاب نداره مواجه میشه. در مورد معرفی فیلم هم این اشتباه رایجه.

یا مثلا بازیکن فوتبال یا متخصصی رو به برنامه دعوت میکنند صرفا در مورد افتخارات و مقامهایی که کسب کرده توضیح میده در حالیکه بیننده جوان منتظر دیدن تجارب متخصص است. اینکه چطور این راه رو رفته یا چطور تمرین کرده نه اینکه چه جایزه هایی داره. سوال اساسی اینجاست که ما باید کارمان را شرح دهیم یا خودمان را؟ در لینکدین با سوپر قهرمان هایی طرف هستیم که اسمی از کسب و کارشان نیست ولی همشون مدیر یک استارتاپ یا مدیر یک شرکت بی نام و نشان هستند وای به حال روزی که اسم ما از شرکت ما بزرگ تر باشد. البته تلاش ما هم همین است صرفا فرو کردن خودمان در چشم دیگران این ویژگی عصر جدید و شبکه های اجتماعی است که روحیات ما اخلاق ما و حتی سوالهای ما را عوض کرده است.

یک برنامه در شبکه سه پخش میشود به عنوان “میدان” شبیه یک سیرک یا شعبده بازی شده. کارآفرین الکی برای داور الکی نمایشنامه “چخوف” را اجرا میکند. هم کارآفرین و هم داور و هم صدا وسیما وظیفه و رسالت خود را گم کرده و دیده شدن و فالو شدن و مسخره بازی به هر چیزی ارجحیت داره. نمیدونم چی بگم فکر کنم همه ی این موارد را شما هم میدونید فقط برای راحت شدن از دست این فکرها آن را نوشتم.

قطعا من هم به عنوان یک انسان همه ی این اشتباهات را انجام داده ام و قصدم موعظه کردن برای شما نیست و نمیگویم من آدم درستی هستم و از این خطاها نمیکنم ولی تمام تلاشم این است که چنین خطایی نکنم و مرتب به خود نهیب بزنم.

 

روزمرگی های یک آدم خونسرد ۲

پ ن: هر کدام از این مطالب را میتوان به یک پست بسیار طولانی در بلاگ تبدیل کرد این چنین کوتاه نویسی برایم خوشایند نیست و هرگز دوست نداشته ام. دلیل این جور نوشته ها صرفا به خاطر عدم تمرکز کافی من، کمبود وقت و ناتوانی من در آرام نشستن و با حوصله نوشتن در مورد یک موضوع خاص است. کوتاه اینکه مشکل از منه نه از موضوعات.

تغییرات در محل کار

اول از همه باید بگم تغییرات زیادی در محل کارم اتفاق افتاده و من الان توی بخش ISP و فروش و پشتیبانی اینترنت فعالیت میکنم. البته برای من فرق زیادی نمیکنه الان به جای سخت افرار، اینترنت میفروشم.

مهره حیاتی یا Linchpin 

به نظرم کتاب Linchpin که توسط ست گادین نوشته شده خیلی از کارمندها را دچار سوتفاهم کرده البته منظورم تئوری مطرح شده در کتاب است نه اینکه بلا نسبت همه ی کارمندها این کتاب رو خونده باشن! از تئوری مطرح شده در کتاب اینجوری برداشت شده که به هر قیمتی شرکت را وابسته ی خودمان بکنیم و اگر ما نباشیم کار شرکت لنگ بمونه! اینکه دانش خودمان را ارتقا بدیم با اینکه دانش و اطلاعات موجود را به گروگان بگیریم و به کسی ندیم کلی با هم فرق میکنه.

خساست در انتقال دانش به هم تیمی ها و یا حذف فرآیند آموزش و دشمنی با مستندات سازی نشون میده که افراد کلیدی یک شرکت دنبال گسترش قلمرو خودشون هستند، شبیه خرسی که پشتش را به درخت میمالد که علامت گذاری کنه. باید بگم که دانش و اطلاعات فنی یک شرکت باید در اختیار یک سیستم نرم افزاری باشه و ما به یک نرم افزار جامع و یکپارچه برای ذخیره ی تجربه شرکت نیاز داریم چیزی مثل مغز شرکت که همه دانش موجود و همه ی تجربه ی موجود در اونجا ذخیره بشه نه اینکه هر مهندسی در شرکت مختصری از اطلاعات را در مغزش به گروگان بکیرد و مانع رسیدن این چشمه زلال به بقیه شود.

در دنیایی که سورس کد لینوکس و آندروید در اینترنت به اشتراک گذاشته شده چند ترفند کامپیوتری و پسورد و قلقی که ما بلدیم چه اهمیتی داره؟ چرا باید اینقدر کوته فکر باشیم که در برابر پیشرفت دیگران موضع بگیریم و یا به دیگران یاد ندهیم؟اونهم در سال ۲۰۲۰

کتابخوانی

امسال کتابهای زیادی خواندم و فکر میکنم بیشتر به خاطر قرنطینه و کرونا بوده  همچنین با رمان های ایرانی آشتی کردم . چشم هایش از بزرگ علوی، سمفونی مردگان از عباس معروفی و بزمرگی نوشته جواد سعیدی پور (برادر محسن سعیدی پور از دوستان متممی) رو خوندم . هر سه کتابهای خوبی بودند اگر چه سمفونی مردگان را بیشتر دوست داشتم. البته هیچ وقت از اینکه آثار کلاسیک غرب رو دوست داشته ام پشیمان نیستم و نخواهم شد.

سمفونی مردگان

در سمفونی مردگان عباس معروفی از عنوان پدر و مادر استفاده کرده و کمتر به اسم واقعیشان اشاره میکندبه این دلیل که این شخصیت ها را جایگزین همه پدرها و مادرهای اون عصر بگذاره این یک نکته مثبته و نکته منفی اینکه شخصیت واقعی و فکرها و دغدغه های آنان توضیح داده نشده و نمیشه این شخصیتهای بی نام را روانکاوی کرد.
کلام منقطع و بریده بریده ی نویسنده کمی به خط داستانی رمان و برقراری ارتباط عمیق تر با داستان لطمه زده است. به نظرم هنوز هم خوبه اگر چه کمی شاعرانه است. جدال سنت و مدرنیته یک داستان کلیشه ای شبیه پدران و پسران تورگنیف . بله در میان رمان های معاصر ایرانی یک سر و گردن از بقیه بالاتر است.

بایگانی همیشگی

به تازگی کتاب Permanent Record نوشته اسنودن رو خوندم که شرح زندگی خودش بود از بچگی تا زمانی که به روسیه پناهنده شده بود. اول از همه باید بگم کتاب ترجمه خوبی داشت. اگر چه بحث حفظ حریم شخصی برای ما کمی لوکس است و اولویت ندارد ولی ما را با یک جهان بزرگتر و البته پیچیده تر آشنا میکند. اسنودن نویسنده یا روایت گر چندان خوبی نیست ولی با خواندن سرگذشت کوتاهش میتونیم هم در مورد امنیت در سطح کلان و هم در مورد سیستم پایش دولت آمریکا چیزهای زیادی یاد بگیریم اینکه کدوم سیستم عامل امنه یا Tor Browser چطور کار میکنه. عاشقان هک و امنیت و فعالین اجتماعی و همچنین مدافعان حریم خصوصی میتوانند از این کتاب لذت ببرند. 

پادکست رخ

پادکست رخ کاری از امیر سودبخشه که به شرح زندگی افراد بزرگ میپردازه (به شخصه خیلی به خوندن بیوگرافی علاقه دارم) . توی دو شماره و تقریبا دو ساعت زندگی مهاتما گاندی شرح داده شد که برای من خیلی لذتبخش و به یاد ماندنی بود دوست دارم چیزهایی که از این پادکست یاد گرفتم با شما به اشتراک بگذارم.

  1. خودم آدم بی نهایت درستی باشم و بعد همین انتظار را از دیگران داشته باشم
  2. پای اعتقادات و چهارچوبهای خود بایستم حتی اگر همه چیزم را از دست بدهم
  3. از هیچ چیزی نترسم حتی از مرگ
  4. به هیچ وجه با هیچ کس با خشونت برخورد نکنم ولی در عین حال اعتقاد راسخ خود را حفظ کنم و مصمم باشم.
  5. همه بی گناهند مگر عکس آن ثابت شود.
  6. با گرسنگی و بی پولی و رنج و شب بیداری هم میشود زنده ماند و ادامه داد.
  7. بالاتر از نیروی ذاتی انسان نیرویی و جود ندارد.
  8. ضعف اراده از ضعف شخصیت ناشی میشود.
  9. اگر میخواهی دیگران به تو احترام بگذارند باید به خودت احترام بگذاری.
  10. کسی که آماده از دست دادن همه چیز است میتواند هر چیزی را بدست آورد.
  11. اگر همه ی این ویژگی ها را داشته باشیم میتوانیم پیامبر گونه پیش برویم و تغییری هر چند اندک در اطرافمان بدهیم.

تکمیل اطلاعات یا عطش یادگیری

مدتیه که بین این دو راهی گیر کرده ام. این که دنبال احساسم برم و چیزهای جدید یاد بگیرم تا عطش یادگیریم از بین بره. یا به تکمیل دانش قبلیم بپردازم تا به اندازه کافی بتونم اونها رو عمیق کنم. چون اگر دانش ناقصم را نتوانم به مروز زمان تکمیل کنم همون دانش کم کم تبدیل به صفر میشه. من به ندای عقلم گوش میکنم و سعی میکنم دانشم را در حوزه بازاریابی و فروش و همچنین مهارت مهم زبان انگلیسی تقویت کنم و به دنبال یادگیری و سرک کشیدن به موضوعات جدید نباشم.

این بود اتشای من! نتیجه گیری اینکه نوشتن بهتر از ننوشتنه حتی اگر این چنین بریده بریده و سکته زده باشه.

بگذار این بیت سعدی پایانی باشه به این پست بلاگ:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل /  که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.

 

 

پرهیز از ایدئولوژی

جان انسان از هر چیزی بالاتر است. از دین و مذهب و از همه ی مکاتب سیاسی از خاک و سرزمین و .. و انسان به خاطر هیچ ایدئولوژی و هیچ باور و عقیده ای در جهان نباید جان خود را از دست بدهد و یا جان کس دیگری را بگیرد این موضوع شاید مهم ترین درسی باشد که باید به همه ی نوجوانان یاد داد چون بیشترین گرایش به ایدئولوژی در همین سنین شروع میشود.

تلاش میکنم که فرزندم را از ایدئولوژی دور نگه دارم و به او یادآور شوم که هیچ ایدئولوزی و هیچ باور و عقیده و مذهبی کامل و ۱۰۰ درصد درست نیست بلکه تمام این باورها نقاط قوت و ضعف هایی دارند و عاقل ترین مردم کسی است که مغز شیرین هندوانه را خورده و مابقی را دور می اندازد لذا رفتار انسانهای ایدئولوگ رو با مثالی که دکتر هلاکویی میزند میتوان چنین تفسیر کرد که یک فرد ایدئولوگ یک مرغ را با پرهای آن با استخوانهای آن و با پاها و چنگالهای مرغ و آشغال داخل معده اش میخورد و از شما انتظار دارد که همین کار را بکنید یعنی تمام و کمال یک باور را ببلعید بدون صرفنظر از اشکالات آن.

ما در جامعه ای زندگی میکنیم که باور و عقیده ی افراطی به یک موضوع تشویق میشود. باورهایی مثل مذهب، ناسیونالیسم افراطی، کمونیسم، امپریالیسم،آنارشیسم و .. و البته در چنین جامعه ای فرد سالم باید یک شک گرا یا پوزیتویست باشد و باید بکوشیم از نسل آینده شک گراهایی شجاع و اهل مطالعه و تفکر بسازیم.

نیچه یک زمانی میگفت که مشروب و مسیحیت اروپا را به نابودی کشانده و اما در خاورمیانه امروزی و جامعه ای که ما زندگی میکنیم بی شک ایدئولوژی و تعصب باعث این همه پسرفت و جنگ های طولانی و قبیله ای و همچنین آوارگی و هزار مصیبت دیگر است. فرد ایدئولوگ حاضر به بحث و جدل درباره ی باورهایش نیست و فقط گوینده است نه شنونده. ایدئولوژی در جانش رسوخ کرده و حاضر است به راحتی برای باورهایش بمیرد یا کسی را به خاطرش بکشد. حاضر است حتی نزدیکانش را قربانی ایدئولوژی کند. ایدئولوژی برای او تمام زندگی است و انسان و ارزشهای انسانی و حتی عشق و محبت به اولیتهای بعدی او موکول شده.

ایدئولوژی یک زندان بزرگ است. طرز لباس پوشیدن، تربیت بچه ها، سبک زندگی، غذایی که میخوریم، فیلمی که نگاه میکنیم حتی فکر که در بستر خواب میکنیم همه باید در چهاچوب ایدئولوژی باشد. ایدئولوژی انسان را به برده خود تبدیل میکند و از او یک سرباز ایدئولوگ میسازد.

چند سال پیش با تفکری آشنا شدم و به قصد آشنایی بیشتر خواستم بیشتر در موردش بدانم ولی درسهایی که طرفداران این مکتب ارایه میکردند بدین شکل بود:

  •  تمام تفکرهای دیگر و هرچیزی به جز حرفی که ما میزنیم اشتباه و منحرف است.
  • تو باید ریشه های خود را کنار بگذاری و فقط تفکر ما را به صورت تمام و کمال بپذیری(یک مرغ کامل)
  • پیشوا و رهبر ما یگانه منجی جهان است.
  • تو متعلق به خودت نیستی. فردیت تو بی اهمیت است وباورهای ما از هرچیزی بالاتر است.

این موارد برایتان آشنا نیست؟ این دستورات تشویق به دگم اندیشی همان دستورات پایه گذاران بنیان ادیان الهی نیست؟ شاید دین و باورهای مذهبی و البته جنگ های صلیبی کم رنگ شده و یا از بین رفته باشند ولی ایدئولوژی قرص و محکم همچنان پابرجاست و تا زمانی که مردم عقل نداشته باشند ایدئولوژی آنها را تبدیل به سربازان خود میکند حتی در سال ۲۰۲۰٫

به دخترم یاد خواهم داد اگر بوی ایدئولوژی به مشامت خورد سریعا از آن فاصله بگیر چرا که ایدوئولوژی از هر نوع چپ یا راستش ریسمان بندگی و بردگیست و به جز نابود کردن انسان و گوشت قربانی کردن انسان هیچ دستاوردی ندارد.

از فواید “فروید” خواندن

پ ن : “حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست، بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است. بنابراین اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش کن” زیگموند فروید

شاید نزدیکان من یعنی کسانی که خارج از محیط کار من را میشناسند روی من برچسپ “حواس پرت” بگذارند که به واقع هم چنین است. چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج بارها پیش آمده است که موقع بیرون رفتن از خانه درب ورودی را نبسته ام یا وسایلم را در خانه جا گذاشته ام و خیلی از اتفاقات مشابه دیگر که الان هم پیش می آید.

چند روز پیش داشتم به این موضوع فکر میکردم که عمده حواسپرتی های من در چه زمانی رخ میدهد؟ فهمیدم که همه ی این حواس پرتی ها در ساعات اولیه صبح و زمانیکه از خانه بیرون میروم اتفاق می افتد تقریبا همه ی حاس پرتی ها. و آنهم بیشتر به خاطر عجله و شتابی است که بی دلیل صورت میگیرد و همیشه احساس میکنم که دیر شده و باید زودتر بروم. بارها بی دلیل و با وجود اینکه زمان زیادی داشته ام به همسرم اصرار کرده ام که عجله کن و خیلی دیر شده . حال برای رفتن به مهمانی یا بازار یا هر چیز دیگری … اما ریشه ی این استرس و شتابزدگی در کجاست؟

با فکر کردن به این موضوع یاد دوران بچگی خود افتادم و فهمیدم که این رفتار قدیمی    ریشه ی کودکی دارد. خاطره ی تلخی که از دوران ابتدایی دارم و هیچگاه فراموش نمی شود این است که من بارها از مدرسه جا مانده بودم. بعضی وقتها پای درسهای معمولی در میان بود و من دیر به مدرسه میرسیدم که البته با تحقیر همکلاسیها و سرزنش معلمها همراه میشد.

چند بار با تاخیر به امتحان ابتدایی رسیده ام طوری که امتحان تمام شده بود و بچه ها داشتن به خانه بازمیگشتند.  استرس و فشار روانی آن لحظات را هنوز احساس میکنم. به نظرم علت این دیر رفتن به مدرسه هم کوتاهی والدین  بوده و هم ضمیر ناخودآگاه خودم در کودکی. اما چطور؟

باید بگویم به واسطه ی اینکه من از مدرسه بیزار بودم و از آن نفرت داشتم ضمیر ناخودآگاهم با دستکاری ساعت امتحانات و برنامه هفتگی و یا خوابیدن بیش از حد و یا کش دادن به خوردن صبحانه ضمیر خودآگاه را گول زده و این حادثه را به صورت تصادفی جا زده است. ولی الان در سن ۳۵ سالگی میدانم که کوتوله خود مختار(ضمیر ناخودآگاه) مانع من برای رفتن سر موقع به مدرسه شده است چرا که بخشی از من با تمام وجود از مدرسه متنفر بوده.

آری استرس دیر رسیدن به مدرسه و عجله برای بیرون رفتن از خانه به ۳۵ سالگی من رسیده است و همین عجله ی بیخودی باعث شده که وسایلم را در خانه جا بگذارم و یا درب را نبندم و یا لباسهایم را اشتباهی بپوشم.

ساعت ۶ صبح است. . استرس دیر رسیدن به مدرسه به ۳۵ سالگی من رسیده است و دارم آن را موشکافانه بررسی میکنم در حالیکه مشغول خواندن کتاب “آسیب شناسی روانی زندگی روزمره” هستم و این دومین کتابی است که بعد از “Totem and Taboo” از زیگموند فروید میخوانم. البته این قرنطینه بود که باعث شد من با فروید و نظراتش آشنا شوم و افسوس میخورم که چرا قبلا آن را نخوانده ام.

در هر حال برای خود درمانی تصمیم گرفته ام صبح ها زودتر برای رفتن به سر کار آماده شوم و با آرامش این کار را انجام دهم و البته هر وقت دچار استرس و عجله برای رفتن شدم با یادآوری ریشه های این اختلال روانی به خود نهیب بزنم.