رسپبری پای یا PC با کدام یک شروع کنیم?

من تقریبا از سال ۱۳۷۹ با کامپیوتر سروکار داشته ام در همان سال وارد هنرستان فنی و حرفه ای و در رشته ی کامپیوتر مشغول تحصیل شدم. ۱۹ سال از این تاریخ میگذرد و من در مقاطع تحصیلی مختلف و همچنین در شغلهای مختلف با کامپیوتر همراه بوده ام. افرادی که در دوره ی من یا حتی قبل تر وارد دنیای علوم کامپیوتر شدند معمولا درک بهتری از سخت افزار و نرم افزار دارند چرا که در سالهای قبل واسطه های پیشرفته ای مثل سیستم عامل های گرافیکی شبیه ویندوز ۱۰ یا محیط های برنامه نویسی کاربر پسندی چون ویژوال استدیو وجود نداشت.

سیستم عاملی که استفاده میکردیم  DOS بود که دستورات را در خط فرمان مینوشتیم. همچنین برنامه نویسی ما در محیط Turbo C یا پاسکال بود که یه محیط ساده و خشک برای صرفا برنامه نویسی بود و تقریبا هیچ کمکی برای دیباگ کردن و پیدا کردن کد خطا نبود. به همین خاطر برنامه نویسی و کار با کامپیوتر دقت بالایی رو میطلبید.

به دلیل محدودیت در منابع سخت افزاری مثل RAM  و  CPU ما مجبور بودیم که کدهای بهینه تری بنویسیم تا سرعت اجرای آن در سیستم مناسب باشد. به همین خاطر ما یاد میگرفتیم که با سخت افزار تعامل بهتری داشته باشیم همچنین از دنیای مجازی و فیلم و عکس و موزیک و بازی هم آن چنان خبری نبود. کامپیوتر هنوز جنبه ی سرگرمی پیدا نکرده بود و بیشتر یک ابزار علمی و آکادمیک آزمایشگاهی بود و البته وقت دانش آموزان نیز صرفا به یادگیری کامپیوتر اختصاص داده میشد.

اما نمی خواهم شما را به گذشته ببرم و ابلهانه به نظر می رسد اگر بگویم پیشرفت کامپیوتر و همه گیر شدن آن مخرب بوده و ما را به عقب برده است. بحث من چیز دیگری است.

چرا PC برای دانش آموزان (خصوصا رشته ی کامپیوتر) مناسب نیست؟

https://hobbytronics.pk/wp-content/uploads/Raspberry-Pi-3-Model-B-Plus-RS.jpg

در حال حاضر قیمت تمام شده یک PC  چیزی در حدود پنج میلیون تومان است و اگر بخواهیم یک کارگاه کامپیوتر با ۲۰ دستگاه PC را مجهز کنیم به ۱۰۰ میلیون تومان پول نیاز داریم اما اگر به جای PC از برد Raspberry pi  استفاده کنیم ششصد هزار تومان برای آخرین مدل آن و یک میلیون تومان (اگر بخواهیم ولخرجی کنیم) برای مانیتور HDMI باید هزینه کنیم با احتساب Memory و کیبرد و ماوس و کابل HDMI و احتمال بالا رفتن قیمت مانیتور در نهایت و با نهایت ولخرجی با ۲ میلیون تومان کار ما راه می افتد یعنی صرفه جویی بیش از ۵۰ درصد خواهیم داشت که با وضعیت اسفناک مدارس و بی پولی آموزش و پرورش یک پیشنهاد اغوا کننده به نظر می رسد.

اما شاید فکر کنید که آیا Raspberry Pi میتواند جای PC را بگیرد؟ با قاطعیت میگویم در حوزه ی آموزش و خصوصا برای دانش آموزان رشته ی کامپیوتر نه تنها جای PC را میگیرد بلکه بسیار بهتر از PC است.

با این برد به دانش آموزان چه چیزی یاد بدهیم؟

در اکثر کشورهای جهان زبان برنامه نویسی که دانش آموزان یاد میگیرند Python است و ما به راحتی میتوانیم با این برد به برنامه نویسی پایتون یا C بپردازیم.  ما حتی میتوانیم برای درک بهتر برنامه نویسی سطح پایین سیستم عامل را کنار بزنیم و مستقیما با پایه های GPIO به دانش آموزان برنامه نویسی یاد بدهیم و در واقع با این پایه ها به انواع سنسورها و موتورها متصل شویم و با دنیای خارج ارتباط برقرار کنیم.

سیستم عامل ویندوز مانع ارتباط و تعامل دانش آموزان با سخت افزار می شود و دانش آموزان نمی فهمند که برنامه ای که مینویسند به چه چیزی تبدیل میشود و کجا اجرا می شود. ولی برنامه نویسی سطح پایین آموزش عمیق تر و درک بهتری به دانش آموزان میدهد.

صدها پروژه Fun که توسط دانش آموزان و علاقه مندان به این برد اجرا شده است میتواند در اینترنت ودر سایت رسمی این محصول مشاهده کنید پروژه هایی که از ساخت روبوت گرفته تا ایستگاههای هواشناسی و خانه هوشمند و …

تمامی این پروژه ها با درک دانش آموز از کنترل، نر م افزار، سخت افزار و الکترونیک همراه بوده است و آنها را تبدیل به Maker های واقعی میکند.

چرخ خوردن در ویندوز و منوهای تو در توی  Office با چشمانی از حدقه درآمده یا ناخنک زدن به فیلم و بازی و عکس های انباشته شده در کامپیوترهای شخصی دانش آموزان را سالها عقب میبرد و چیز به درد بخوری هم یاد نخواهند گرفت. دیر یا زود باید Raspberry Pi و   Arduino  و بردهای مشابه وارد فضای آموزشی و مدارس ما بشوند تا کدنویسی و کار با کامپیوتر را عمیق تر و اصولی تر یاد بگیریم.

کار اشتباهی انجام ندهید، اتفاقات درستی رخ خواهد داد

در کتاب هنر خوب زندگی کردن اثر رولف دوبلی از چارلی مانگر نقل شده است که “افرادی مثل ما مزایای درازمدت چشم گیری نصیبشان شده است، صرفا به این خاطر که به جای ان که تلاش کنند زرنگ باشند، سعی کرده اند احمق نباشند”

من تو بازی تخته نرد مهارت خوبی دارم و اگر چه خیلی وقته که بازی نکرده ام .ولی هنوز هم میتوانم حریف های آماتور و متوسط و حتی خوب را شکست دهم. وقتی با یک آماتور بازی میکنم یک بازی ساده و منطقی و بدون اشتباه انجام میدهم. به هیچ وجه ریسک نمی کنم تا حریف اشتباه کند وبازی را ببازد.

در ورزش بوکس وقتی با حریف های آماتور و خوب بوکس میکنم از حرکات ریسکی یا ضربات غیر مستقیم (هوک و آپرکات)و یا جاخالی و اسلیپ و داک کردن کمتر استفاده میکنم. گاردم را محکم میبندم و بدون اشتباه صرفا با ضربات ساده و مستقیم بوکس میکنم. وقتی با این احتیاط بوکس میکنم هیچ موقع گرفتار ضربات ناشیانه و خشمگین آماتورها نمی شوم.

من با خونسردی فقط سعی میکنم بدون اشتباه و با احتیاط بازی کنم و همین برای بردن حریف های آماتور و نیمه حرفه ای کافیست.

من فکر میکنم که شرایط مشابهی در زندگی وجود دارد و تا زمانی که مجبور نشوم ریسک نمی کنم. پیشنهاد میکنم در هر شغل و فعالیتی که هستید اگر برتری نسبی دارید ریسک نکنید و صرفا کارتون رو درست و بی اشتباه انجام بدید.

ریسک مطلوب برای زمانی مناسب است که ما برتری نسبی خود را از دست داده باشیم.  

زمستان آرام(روزمرگی)

امسال دو بار سفر کاری برام پیش اومد. اولی مربوط به سمینار یکروزه شرکت رایمند بود که در تهران برگزار شد (اول تابستون). شرکت رایمند نماینده رسمی محصولات ATEN در ایران است. این شرکت ۴۰ سال قبل تاسیس شده و یک شرکت سخت افزاری است که سوییچ و تبدیل ها و انواع تجهیزان سخت افزاری مخصوص مولتی مدیا رو تولید میکنه. از KVM سوییچ های تحت شبکه یا Over IP بگیرید تا ویدیو والها و اتاقهای مانیتورینگ و …

سمینار یکروزه بود و من طبق عادت زود از خواب بیدار شدم و مشغول خواندن اطلاعاتی در مورد شرکت ATEN بودم. در روزهای کاری و عادی هیچوقت فرصتی پیش نمی آید که از چهارچوب و ظایف شغلی خارج شوم و یا مشغول حل و فصل خرده وظایف نباشم. به همین خاطر پرداختن به یک کار مشخص آنهم با فراغت بال و آسودگی بدون اینکه عجله ای داشته باشم یا گوشیم زنگ بخوره لذت بخش بود. دنیای عجیبی شده که خلوت کردن و داشتن آرامش در آن کیمیاست.

صبح وقتی پایین اومدم و خواستم صبحانه ام را در لابی هتل بخورم آقای Ray ٌWang از شرکت ATEN رو دیدم که مدیر بخش فروش توی خاورمیانه بود. تقریبا دو ساعت مانده بود که سمینار شروع بشه و کمی با هم صحبت کردیم در مورد شرکت خودشون و کمی هم در مورد مسایل شخصی با هم صحبت کردیم من قبلا یک تصور اشتباه در مورد همه ی شرکتهای بزرگ داشتم و فکر میکردم همه ی شرکتهای سخت افزاری یا نرم افزاری و فعال در حوزه ی IT الزاما باید محصول گرا باشند نه پروژه محور و یا بیشتر سود این شرکتها روی فروش انبوه محصول است و هیچگاه به سمت پروژه نمی روند ولی بعدا فهمیدم که اینطوری نیست وقتی میدیم که IBM چه قراردادهای مهمی در خصوص Data Mining برای کنترل آلودگی در چین داره و … بعدا آقای Ray Wang در مورد پروژه های بزرگشون مثل کاری که در یک اسپورت بار در آلمان انجام داده بودند یا ویدیو وال هاشون توی کشورهای عربی و یا مانیتورینگ مترو در چین و … صحبت کرد.  بعد فهمیدم که بیشتر اعتبار و سود این شرکت به ارائه راه حل و پروژه های Enterprise  برمیگرده و خیلی کم در مورد محصولاتشون تمایل داره صحبت بکنه.

بعد از سمینار که توی دفتر رایمند برگزار شد با عجله خودم رو به نمایشگاه الکامپ رسوندم و بین غرفه های مختلف چرخ میخوردم و میگشتم بیشتر شرکتهای حاضر در الکامپ رو شرکتهای نوپا و استارتاپ تشکیل داده بودند که البته خیلی هاشون الکی بودن.

اما سفر کاری دوم من تو سال ۹۷ و اواخر بهمن بود. به دعوت شرکت رادسکیور که یکی از ۳ نماینده اصلی کاسپراسکی تو ایران هستند. سمینار ۴ روزه توی جزیره قشم و هتل اتامان برگزار شد که البته پذیرایی بسیار بی نقصی هم کردند. من بیشتر با محصولات کاسپر آشنا شدم و فهمیدم سود اصلی شرکت و نماینده ها روی پروژه های Enterprise است و با محصولاتی مثل KATA اتفاقا فهمیدم که کاسپر اسکی توی بازار ارایه راه حل و پروژ ه های سفارشی خیلی داره کار میکنه بر خلاف تصور من که فکر میکردم ۱۰۰ درصد توانشون رو Product است.

زمستان امسال فرصت سر خاروندن نداشتم و به شدت مشغول کار و زندگی شخصی بودم در واقع همه چیز خوب پیش میره. آمار فروش توی شرکت رو به بالاست و من کارمو خوب انجام میدم اوضاع زندگی شخصی و خانوادگی هم خیلی خوبه و هر سه راضی هستیم. نوژا هم داره تمرین راه رفتن میکنه شاید یکی دو ماه دیگه بتونه راه بره. امسال و خصوصا شش ماهه دوم مرتب باشگاه بوکس میرفتم و با شور و علاقه مثل نوجوانهای ۱۶ ساله مشت میزدم.

این مدت کمتر اخبار نگاه کردم و چسپیده بودم به کار وزندگی . کارهای زیادی رو باید در سال ۹۸ اجام بدم که البته از عهده ش بر میام اما نمیخوام در موردش حرافی بکنم شاید اصلا نتونستم انجامش بدم چرا بیخودی الکی اینجا بنویسمش ولی زورم رو میزنم ببینم چی میشه.  نمیدونم سال ۹۸ یا زمستان ۹۸ چطوری میشه شاید اوضاعم بهتر یا بدتر بشه به هر حال باید بریم جلو ببینم چی پیش میاد ولی در کل به آینده خوشبینم شاید هم زیادی خوشبینم اما میدونم خوشبینی از بدبینی بهتره.

راستی توی راه برگشت از تهران  یه پادکست گوش دادم به نام آموک   که خیلی چسپید پیشنهاد میکنم شما هم گوش بدید شاید خوشتون بیاد یه داستان جنایی فلسفی جالبه. همین دیگه شبتون خوش

کتاب خوان

تاسی که کتاب خوان در دست دارد شش وجهی نیست، بلکه بی نهایت وجه مختلف دارد. در واقع فضای نمونه ای که او در سر دارد بسیار بزرگ تر از فضای نمونه ی سایر افراد است. او به واسطه ی کتابهایی که خوانده است هیچ چیز را صفر و یک نمی بیند وهمیشه فکر میکند حالت دیگری هم وجود دارد.

او میداند پایان شبه سیاه الزاما سپید نیست بلکه امکان دارد شب سیاه تری در انتظار باشد هم چنان که میداند خوشبختی وشادی میتواند بی وقفه و تا لب گور شخصی را همراهی کند و هیچ اتفاق ناخوشایندی هم برای او پیش نیاید .

کتابخوان میتواند خشم خود را کنترل کند نه به خاطر اینکه کتابهای کنترل خشم خوانده است بلکه میداند طرف مقابل او نیز انسان است و در معرض انواع و اقسام مشکلات مختلف است . می داند که هر چیزی علتی دارد و باید علت آن را کشف کند قبل از اینکه خشمگین شود.

امکان دارد شخص ورزشکار و کاملا سالمی در اثر یک اتفاق مسخره کشته شود و یا امکان دارد شخص بیمار و یا معتادی ۸۰ سال عمر کند او همه ی این ماجراها را در کتاب ها و داستان ها خوانده است می داند که دو انسان پاک و شریف الزاما با هم خوشبخت نخواهند شد و یا شاید دو شخص رذل و پست سالها در کنار هم زندگی کنند.

او همه ی ورق ها را در دست دارد و لازم نیست دست کس دیگری را نگاه کند. بسیار کسل کننده خواهد بود اگر بگویم هیچ چیزی فرد کتابخوان را شوکه و غافلگیر نمی کند، چرا که او همه ی احتمالات را در ذهن خود دارد همه ی احتمالات را از تمام داستانهای مختلف جمع کرده است و می داند که تصادف و پیشامدهای زندگی چه تاثیر عمیقی در زندگی دارد.

کتابخوان با هر از دست دادنی چیز جدیدی را به دست خواهد آورد او خوب می داند مسیر زندگی پر از فراز و نشیب است  وباید زندگی جدید و تازه ای را شوع کند. در واقع هیچ اتفاقی او را غافلگیر، نا امید و متوقف نخواهد کرد. او شبیه شخصیت های داستانی با کفش های آهنی همچپنان راه خود را میپیماید و نقش خود را زندگی میکند. او خالق کتاب خویش است.

خرگوش کوچولو یا ماهی سیاه کوچولو

 

چند ماه پیش یک کتاب قصه ی کودک به اسم “بووچکه ل” خریدم که شعر و آهنگ های کودکانه ای داشت، با خودم گفتم بعدا که نوژا کمی بزرگ ترشد میتوانم برای او بخوانم یا شعر و آهنگ ها را میتواند گوش کند.

نویسنده ی کتاب آقای سیامک فضل اللهی است. کسی که کتاب قصه های زیادی را به زبان شیرین کوردی سنندجی (سنه یی) نوشته است. داستان در مورد خرگوش کوچولویی است که از خانه بیرون می رود وگم میشود و گرگ گرسنه ای میخواهد او را بخورد ولی نجات پیدا می کند و دوباره به خانه بر میگردد و با خوشی و خرمی پیش مادرش میرود.

این داستان را مقایسه کنید با داستان ماهی سیاه کوچولو، ماهی که آرمان و هدف بزرگی در سر دارد و تصمیم میگیرد دنیای بزرگ را کشف کند میخواهد از برکه به سمت دریا برود. در مسیری که می رفت فداکاری میکرد و حتی جان خود را به خاطر دیگران به خطر می انداخت. ماهی سیاه کوچولو جزو اموال شخصی پدر و مادرش نبود او مستقل و با اراده به سمت هدفی که می خواست پیش می رفت و پشیمان نمیشد و به خانه نیز برنگشت.

ماهی سیاه کوچولو می گفت “مردن مهم نیست، هر لحظه امکان دارد ما بمیریم. مهم این است که مرگ ما چه تاثیری در زندگی دیگران دارد”خرگوش اما با ترس ولرز دوباره پیش مادر خود بر میگردد مبادا گرگ او را بخورد و یا گم بشود و یا مادرش غصه بخورد.

خرگوش قصه ی ما ترسو وضعیف است، مستقل و با اراده نیست مثل همه ی ما مردم که با چنین داستانهایی بزرگ شده ایم ضعیف و متکی به دیگران است، بدون هدف و آرزو دارد دست و پا میزند. او حتی آرزوهای هالیوودی هم ندارد یعنی شبیه انیمیشنTurbo حلزونی نیست که آرزوی سرعت داشته باشد او بی آرزوی بی آرزوست چرا که جسم بی جان نمی تواند آرزویی داشته باشد او شبیه میز و صندلی و گلدان قدیمی خانه ی پدرومادر است وسایل خانه که نباید آرزویی داشته باشند او اموال پدر و مادرش است و باید همیشه پیش آنها باشد. یک موجود متکی و ضعیف النفسی است که در ۵۰ سالگی هم بچه است که همه ی عمرش را بدون آرزو و بدون اراده به پایان می برد.

من اما ماهی سیاه کوچولو را دوست دارم و کتابهایی که درس اراده و فداکاری وشجاعت را بدهد .چرا که از بزدلی بیزارم. تلاش میکنم به عنوان یک پدر بفهمم که بچه ها اموال شخصی ما نیستند، از آنها باید انسانهای مستقل و شجاع ساخت حتی به قیمت اینکه برای همیشه ما را ترک کنند آنها قبل از اینکه فرزند ما باشند انسانهای مستقلی هستند مدیون جامعه و مردم.

کتاب هایی که در سال ۲۰۱۸ خواندم

با وجود اینکه وقت آزاد کمی داشتم و زمانم را بین کار و خانواده تقسیم کرده بودم ولی امسال هم تونستم کتابهای خوبی بخوانم. هر چند دست و دلم به نوشتن نمی رفت و همینکه میخواستم چیزی بنویسم باز پشیمان میشدم. در واقع وسواس زیادی برای نوشتن پیدا کرده ام که مانع میشه بنویسم. وقتی میخوام مطلبی را بنویسم با خودم میگویم خوب حتما کس دیگری در جای دیگری مطلب بهتری را نوشته است و من فقط وقت دیگران را میگیرم یا با خودم میگویم زمانی را که به نوشتن مزخرفات تلف میکنم میتوانم برای مطالعه صرف کنم یا هزار جور فکر دیگه که مثل سپاه مغول به مغزم هجوم می آورند و با قساوت و سنگدلی نه تنها قلم را از دستم میگیرند بلکه سیلی آبداری را هم به صورتم میزنند. به هر حال میخوام لیست کتابهایی را که خوانده ام اینجا بنویسم.

  1. Money Drunk/Money Sober
  2. اقتصاد چگونه کار میکند نوشته ی راجر فارمر
  3. اوژنی گرانده نوشته ی بالزاک
  4. چرا مریخ و ونوس باهم برخورد میکنند نوشته جان گری
  5. جنبه ی مثبت بی منطق بودن نوشته ی دن اریلی
  6. یادداشت های پزشک جوان نوشته ی بولگاکف
  7. مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی
  8. هنر همیشه بر حق بودن نوشته ی شوپنهاور
  9. داستایفسکی و آنا نوشته ایگور ولگین
  10. داستان ملال انگیز از چخوف
  11. پول و شیطان از تولستوی
  12. دشمنان اثر چخوف
  13. Making Millions for dummies
  14. انسان خردمند نوشته ی نوح هراری
  15. من هم چگوارا هستم نوشته ی گلی ترقی
  16. مهره ی مار نوشته ی به آذین
  17. پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند از آلن دو باتن
  18. حمله ی دوم به نانوایی از موراکامی
  19. تاملات نوشته ی مارکوس اورولیوس
  20. روانین له بوولیلدا نوشته ی ره فیق سابیر
  21. خود را بشناس نوشته ی ژان فینو
  22. هنر خوب زندگی کردن نوشته ی رولف دوبلی
  23. در ستایش دیوانگی اثر اراسموس
  24. پس از زلزله نوشته ی موراکامی
  25. اگر فرزند دختر دارید نوشته ی النا بلوتی
  26. همزاد از داستایفسکی
  27. تفسیرهای زندگی نوشته ی ویل دورانت
  28. ساخت ژاپن نوشته ی آکیو مریتا
  29. آمار نوشته ی دیوید جی هند
  30. تسلی بخش های فلسفه نوشته آلن دو باتن
  31. ما و مدرنیت از داریوش آشوری
  32. یکی بود یکی نبود از جمالزاده
  33. خودآموز مکالمات روسی نوشته ی خسرو قای زاده
  34. سعادت زناشویی از تولستوی
  35. ارباب و بنده از تولستوی
  36. آموزش و فرهنگ نوشته ی آنتونیو گرامشی
  37. آموزش شنا (کتاب درسی رشته ی تربیت بدنی)

لیست منتشر شده با آماری که گودریدز داره به دلایلی متفاوته همچنین چند کتاب دیگر را نیز خوانده ام که اسمشان در این لیست نیست.امیدوارم سال آینده هم زنده باشم و بتوانم کتابهای بهتری بخوانم.

مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستوی

 

در زمانی که تولستوی مینوشت رسانه ای به اسم تلویزیون و سینما وجود نداشت. اما نویسندگان بزرگ نیاز مردم را به رسانه از بین برده بودند. شخصیت ها و فضای داستان چنان واضح و زنده و رئالیستی است که آدمی فکر میکند مشغول تماشای فیلم است. در واقع رمان آنها همان فیلم و تلویزیون سینما بود و شما با خواندن رمانهای مشهور در حال تماشای فیلمی هستید که نویسنده و کارگردانش تولستوی، داستایفسکی و یا تورگنیف است. چه سعادت بزرگی!

کتابی که به تازگی آن را خواندم مرگ ایوان ایلیچ نوشته ی تولستنوی با ترجمه ی صالح حسینی است. داستان در مورد شخصی است به اسم ایوان ایلیچ که قاضی دادگاه است و بر اثر یک ناخوشی معمولی با مرگ روبرو میشود. فردی معمولی که تمام زندگی او در پیروی از عرف جامعه و حفظ نزاکت و آداب معمول خلاصه میشود فردی بسیار شبیه طبقه خرده بورژوای جامعه که تلاش او برای ترفیع گرفتن و یا خرید خانه ی بزرگ تر با لوازم آن چنانی مشهود است.

روبرو شدن ایلیچ با مرگ بسیار نابهنگام بود. تصور کنید شخص سالمی که به تنها چیزی که فکر نمیکرد مرگ بود به یکباره هنگام عوض کردن پرده های خانه ی جدید دنده اش به دیوار برخورد میکند و ناخوشیش از همان روز شروع میشود. روبرو شدن ایوان ایلیچ با مرگ قسمت زیادی از داستان را تشکیل میدهد. صحنه ها به قدری غم انگیز است که آدم دلش به حال ایلیچ میسوزد. این کتاب را همین الان باید خواند یعنی در حین تندرستی و جوانی چون فکر میکنم کسانی که این کتاب را خوانده اند و معنای واقعی زندگی خویش را فهمیده اند در هنگام مریضی و پیری راحت تر با مرگ روبرو خواهند شد.

مترجم در قسمت دوم کتاب به موضوعی اشاره میکند که جانمایه ی اصلی این داستان تولستوی است والبته میشود به این موضوع ساعتها وروزها فکر کرد.

“زندگی برپای بست اصل لذت که استوار باشد و کامل و یکپارچه هم استوار باشد راه دادن ارادی هر گونه دردی در آن مایه ی تناقص میشود”

زمانی که ایوان ایلیچ در بستر مرگ است دختر و همسرش در حال رفتن به تاتر هستند و دختر او که تازه نامزد کرده است به هیچ وجهی حاضربه کنسل کردن بلیط تاتر نیست. در واقع ناخوشی ایلیچ آنها را پیش از آنکه ناراحت کند کلافه و عصبانی میکند این مرگ یک مزاجمت بر ای اهل خانه است. کسانی که با تکیه بر اصل لذت زندگی میکنند و هر عاملی که این لذت را از بین ببرد محکوم به فراموشی و بی توجهی است.

تصور کنید در آرامش و شادی وصف ناپذیری به سر میبرید که ناگهان تلفن شما زنگ میزندو خبر مرگ دوستی یا خبر ناگوار دیگری را به شما میدهند، کسی که زندگیش بر اساس لذت باشد از این اخبار ناراحت و پریشان نشده بلکه کلافه و عصبانی میشود او با خود میگوید این چه وقت مردن است یا چرا باید لذت یا مهمانی من از بین برود؟

در واقع هر اتفاق ناگواری هر چند که کوچک هم باشد میتواند زندگی شخص بوالهوس را بهم بریزد. اما کسی که بنیان زندگیش بروی لذت نیست و روی مفاهیمی چون عشق، فداکاری، آزادی، نوع دوستی و اخلاق باشد چنین برخورد بچگانه ای با مصیبت ها ندارد چرا که خوب میداند مسایل بسایری وجود دارد که ارزش و وزن آنها از لذات شخصی بالاتر است.

کسی که متکی به ارزش والایی در زندگی باشد به لذت های معمولی خویش اهمیت بیش از حدی نمیدهد و حاضر است به راحتی آن را فدای چیزهای مهمتری کند.

چگونه سعی کنیم انسان شریفی باشیم

اول از همه عدل و انصاف را رعایت کنید، حتی اگر طرف مقابل شما عدل و انصاف را رعایت نکرد. نباید کینه و بدی و دشمنی سایرین احوال درونی شما را به هم بریزد. تولستوی میگوید: “خطرناکترین جمله این است که بگوییم همه اینطور هستند” و ما هم اینطور شویم! یعنی اگر همه دزدی کنند من هم دزدی میکنم با اگر همه خیانت کنند من هم خیانت میکنم.

دروغ نگوییم حتی اگر راست گفتن ما باعث ضرر و زیان مالی شود یا حتی اگر از کار اخراج شویم.

پای تعهدی که میدهیم بایستیم و یا تعهدی ندهیم. اگر تعهد شغلی داریم زمان خود را صرف شغل خود کنیم و وقتمان را تلف نکنیم. به عنوان یک کارمند شریف تمام توان و زمان خود را به امور شرکت یا سازمان خود اختصاص دهیم و کم فروشی نکنیم. اگر شرایط نامساعد است و حقوق ما کافی نیست و مدیر شرکت پای تعهدات خود نمی ایستد ما یک راه پیش رو داریم و باید استعفا دهیم.

اینکه شخص بگوید چون مدیر شرکت پای تعهدات خود نیست پس من هم کم فروشی میکنم و یا چون حقوقم کم هست پس من هم دیر سر کار می آیم حماقت است. ما اگر بعد از مذاکره با مدیر شرکت موفق نشدیم فقط میتوانیم استعفا دهیم و کم فروشی قابل توجیه نیست. کم فروشی سر کار به معنای توجیه دزدی است بهانه ی دزد هم همین است که احتیاج دارم و می دزدم. شخصی که شرافتمند است حتی در اثر گرسنگی اگر جانش را از دست بدهد دزدی نمیکند چرا که شرافت او مهم تر از جانش و زندگیش است.

مامور و معذور نباشیم. انسان در مقابل شرافت خویش مامور است نه در مقابل شغل و یا حرفه خود. من مامورم و معذور و شغلم این است که شما را بکشم! احمقانه تر از این جمله چیزی وجود ندارد. سال ۹۱ و زمانی که حقوق ماهیانه ام کفاف زندگیم را نمی داد شغل به ظاهر آبرومندی بهم پیشنهاد شد ولی میدانستم که این سازمان در زندگی خصوصی مردم دخالت میکند و حتی برای اتهامات واهی دست به جنایت میزند. هرگز حقوقی که به خون دیگران آغشته است نخواسته ام و تمام مدارک مربوط به پذیرش را در سطل زباله انداختم. درآمد ماهیانه ۶۰۰ هزار تومانی را به حقوق مطمئن ۳ میلیون تومانی و مزایای آنچنانی ترجیح دادم. مامور و معذور نیستیم چرا که انسانیم و شعور و فهم برای در ک کردن داریم و میتوانیم انتخاب کنیم. حتی گرگ و سگ هم مامور و معذور نیستند یعنی خیلی سخت بشود که آنها را مجبور کرد هم نوع خود را بکشند.

هم خوبی ها را بگویید و هم بدی ها را. وقتی از دیگران بدگویی میکنید از خوبی های او نیز بگویید. هیچ انسانی پیدا نمی شود که کاملا بد باشد. قطعا در هر جانی و جنایتکاری نیز نوری وجود دارد و ذره ای خوبی در او هست که بخواهید در موردش صحبت کنید. به قول اسکار وایلد”هر فرشته ای گذشته ای دارد و هر گناهکاری آینده ای” پس بار دیگر اگر خواستید از کسی بدگویی کنیداز خوبی های اندک او نیز بگویید. او را نفرین کنید هر گاه شایسته ی نفرین بود و او را تحسین کنید هر گاه شایسته ی تحسین بود.

در مورد خودتان نیز چنین باشید. اگر بلاگ نویس هستید در مورد ضعف ها و حماقت ها و ناکامی های خود بنویسید همچنان که مدارک و افتخارات خود را ردیف میکنید و مینویسید. و البته از کسانی یاد کنید که به کمک این افراد توانسته اید به چنین جایگاهی برسید یعنی هیچ وقت تصور نکنید به تنهایی و تنها با اتکا به دانش خود به این جا رسیده اید چون چنین چیزی امکان ندارد.

 

 

تعریف ساده ی عقل

عقل در ساده ترین شکل خود به معنی احتیاط است. میتوانید این احتیاط را مترادف با محافظه کاری بدانید ولی شخصا ترجیح میدهم که آن را به عنوان پیشگیری در قبال اتفاقات نام ببرم.

چند ماه پیش برای گرفتن وام برای شرکت مجبور شدیم یک بیمه نامه حوادث بخریم. خریدن بیمه نامه صرفا برای موافقت بانک برای اعطای وام بود وگرنه شرکت تمایلی به بیمه کردن اجناس موجود نداشت.

برای سریع گرفتن وام من با شتابزدگی جنس های مختلف و کالاهایی که اصلا در انبار موجود نبود سریعا به قیمت معادل وام در یک فاکتور خرید ثبت کردم تا شرکت بیمه از ما قبول کنه. ولی مدیرعامل شرکت با تکیه بر همان عقل و احتیاط مانع این کار شد و بیمه نامه را برای اجناس واقعی که در انبار داشتیم تنظیم کرد و نه کالاهای غیر واقعی.

به من گفت که به احتمال نیم درصد هم اگر آتش سوزی یا سرقت رخ دهد چه بهتر که کالاهای واقعی و موجود در انبار را بیمه کنیم، درسته که ما صرفا میخواهیم وام بگیریم ولی این خودش یک توفیق اجباریه.

در این دوسال که مشغول فعالیت در این شرکت هستم بارها شاهد محافظه کاری و عقل و احتیاط از جانب مدیران شرکت بوده ام و دیدگاهم نسبت به کسب وکار در حد کلان تغییر کرده است. به نظرم افراد موفق که به عقل تکیه کرده اند بیشتر جانب احتیاط را رعایت میکنند و این امر شاید از نگاه کارمندان جوان کسل کننده باشد ولی احساس میکنم اگر این کارمند جوان سکان هدایت شرکت را به عهده بگیرد با بی احتیاطی و شتابزدگی شرکت را به فنا می دهد.

آری عقل از جنس احتیاط و پیشگیری است.

وقتی به یک مهمانی نه چندان آرام و نه چندان دوستانه دعوت می شویم عقل به ما میگوید که بریا پیش گیری از هر نوع سوتفاهم به آنجا نرویم.

وقتی در آشفته بازار فعلی قیمتها سریعا عوض میشود عقل حکم می کند که احتیاط کنیم و زیر همه ی پیش فاکتورها بنویسیم اعتبار قیمتهای فوق مثلا ۲۴ ساعت است.

وقتی ماشین خود را پارک میکنیم عقل حکم میکند که از قفل فرمان یا پدال استفاده کنیم ولو برای یک ساعت.

وقتی موسسه های مالی و اعتباری بی اعتبار هر روز مثل قارچ سر درمیارن و سودهای بالایی به مشتریان می دهند عقل حکم میکند که احتیاط کنیم و پولمان را در این موسسات نگذاریم.

محافظه کاری و ثبات و احتیاط کلمات نفرت انگیزی برای نسل جوان هستند ولی باور دارم سعادت و آرامش تنها در سایه ی این کلمات امکان رشد و نمو دارد.

در پایان باید بگویم:

تعداد موفقیت هایی که با ریسک و بی احتیاطی به دست آمده  بسیار کمتر از شکست هایی است که به واسطه همین دو مولفه به دست آمده است.