یک جیب برای سیب زمینی یک جیب برای پیاز

پ ن :‌ معمولا دستفروشی که مثلا پیاز و سیب زمینی میفروشد درآمدش از سیب زمینی را توی جیب راستش میزاره و درآمدش رو از فروش پیاز توی جیب چپش(دیدم این موارد را ) صرفا به خاطر اینکه بعدا بفهمه کدوم یکی سود خوبی داشته و کدومش ضرر بوده و از هر کدوم چقدر کاسب بوده.

یه خاطره

چند سال پیش  تو شرکت نرم افزاری در عراق کار میکردم و اونجا مدیر فروش بودم. اونموقع ما روی یک نرم افزار حسابداری به اسم حسابداری Awro (در زبان کردی به معنی امروز است)کار میکردیم. از حق که نگذریم نرم افزار بدی نبود حداقل استانداردهای حسابداری دوبل رو داشت و کار را راه مینداخت. من هم خیلی کمک کردم که این نرم افزار معرفی بشه و فروش بره و یا ایرادات تکنیکی و تحلیلی نرم افزار حل بشه تلاشم خوب و موثر بود هر چند ادامه پیدا نکرد…. بگذریم.

اونموقع با یک شرکت آشنا شدیم که توی کار واردات و توزیع و برش چوب های MDF بود شرکت بزرگی بود و درآمد خیلی بالایی هم داشت. یک بار که میخواستیم این نرم افزار رو بهشون بفروشیم من با حسابدار اون شرکت جلسه داشتم حسرت میخوردم وقتی میدیدم که اون حسابدار با اون سطح دانش حسابداری ماهانه چیزی حدود ۳۰۰۰ دلار پول میگرفت!

این آقای حسابدار با نرم افزار Excel چیز عجیب و غریبی سر هم کرده بود و داشت از اون استفاده میکرد در ظاهر میخواست نرم افزار را بخرد ولی با تغییرات زیاد و عجیبی اون نرم افزار رو میخواست. مثلا میگفت ما نمی خواهیم هزینه های حمل و نقل یا هزینه های جانبی را ثبت کنیم ! شما حساب کنید مثلا یک کامیون جنس به سفارش مشتری از انبار شماره ۲ یا ۳ به سمت موصل بار حمل کنه حالا این بار با یک بار داخل شهری خیابان اونطرف با هم برابر بود. ما فقط هزینه خرید و فروش رو داشتیم وحسابدار اصرار میکرد که هیچ سر فصل اضافه ای نداشته باشند و همین کافیه کلا از سر فصل میترسید.

بهش میگفتم خوب شما از کجا میفهمید که این درآمدتون چند درصدش برای پول کارگر یا هزینه حمل صرف شده مگر میشه همچین چیزی ؟ چطور میخوای هزینه ها را از دل فروش و درآمد در بیاری ؟ خوب همین خرید و فروش رو که میشه تو دفتر نوشت دیگه نرم افزار میخوای چی کار؟ خلاصه بساطی داشتیم. آخرین قیمتی که ما برای نرم افزار بهشون دادیم ۷۵۰۰ دلار بود که در نهایت هم نخریدند در واقع مدیر عامل دلش میخواست بخره ولی این حسابدار بیسواد پشیمونش میکرد. با خودم میگفتم کاش این حسابدار به اندازه اون دستفروش عقل تو کله ش داشت یا میفهمید داره چی کار میکنه.

یه خبر 

اخیرا و با توجه به بالا رفتن ارزش بیت کوین کاربرهای مختلف از سراسر جهان شروع به کار ماینینگ کردن. ۳ سال پیش یه مقاله در مورد بیت کوین نوشته بودم که شاید بد نباشه بخونید. به هر حال برای تولید پول الکترونیکی و رمز گشایی کدهای بیت کوین نیاز به سیستمهای قوی است که البته مهمترین قسمت یک PC برای ماینرها کارت گرافیک و قدرت پردازنده + حافظه گرافیکی است.

با شنیدن بوی پول و ثروت آنچنانی کاربران به سمت کارتهای گرافیک گیمینگ شرکت نویدیا و AMD و …. هجوم آوردند و قیمت این کارتهای گرافیک خیلی بالا رفت همچنین توی بازار جهانی هم نایاب شدند. مشکل اینجا بود که این شرکتها آمار دقیقی از تعداد بازیخورها و گیمرها و فروششون دارند ولی نمیدونند با این سیل تقاضای ماینرها چیکار کنند. صرفا به خاطر اینکه آمار و ارقام سفارش دستشون باشه و بدونند چند نفر چه تعداد کارت گرافیک برای ماینینگ میخرند سریع رفتند چند مدل کارت گرافیک مخصوص ماینینگ تولید کردند در بازار معرفی کردند. با این کار باعث شدند تعدا  گیمر ها را از تعداد ماینرها جدا کنند تا بعدا بتوانند مدییرت و کنترل بهتری در بازار کارتهای گرافیک داشته باشند.

در هر صنعتی شکستن محصولات اصلی به برندها و مدل های مختلف باعث دسته بندی و کنترل دقیق تر بازار و سفارشات میشه. شاید حرفه ای گری هر کسب و کار یا شرکتی رو میشه از دقت و بررسی سیستم های مالی اون شرکت نسبت به واکنش های بازار و سفارشات بازار سنجید و اینکه کدام شرکت سریع عکس العمل نشون میده. متاسفانه خیلی از شرکتها و کسب و کارهای اطرافمان در حد همون سیب زمینی و پیاز نمی توانند سود و درآمد محصولاتشون رو از هم جدا کنند.

 

قوانین کاری من

به پیشنهاد یاور مشیرفر میخواهم قوانین کاری شخصی خودم را اینجا بنویسم. و هر چند وقت یکبار آین قسمت را به روز کنم. لینکش رو کنار صفحه میزارم که همیشه در دسترس باشه

قانون اول: از من چه میخواهند؟ 

اگر به عنوان کارمند در شرکتی کار میکنم باید این را بپذیرم که فرضا من به عنوان حسابدار ابتدا باید یک حسابدار باشم. قرار نیست من مشاور مدیر عامل باشم یا خودم را آنقدر دست بالا بگیرم که در همه امور دخالت کنم . باید از خود بپرسم که مدیر شرکت از من چه انتظاری دارد. او از من انتظار دارد اشتباهاتم را در حسابداری به صفر برسانم مطالبات شرکت را پیگیری کنم و سندهای حسابداری دقیق و مشخصی بنویسیم در واقع من به عنوان حسابدار ابتدا باید اصول اولیه حسابداری را در شرکتم کامل و تمام اجرا کنم و بعد به فکر قدم های بعدی باشم. قرار نیست از همان ابتدا به متحول کردن شرکت فکر کنم و جو گیر شوم بلکه باید ابتدا یک حسابدار خوب یک فروشنده خوب و یک تعمیرکار خوب باشم. تمرکز روی شرح وظایف شغلی و به زبان ساده چیزی که از من میخواهند برایم مهم است. وقتی که ما کارمند یک شرکت هستیم و حقوق میگیریم باید خواست مدیریت شرکت را در اولویت قرار دهیم نه اینکه سراغ علایق و نظرات خود برویم. احتیاط کنیم که واقع بینانه روی مواردی تمرکز کنیم که ساده و روشن و شفاف باشد و اولویت مدیران باشد چرا که ما برای همین کار حقوق میگیریم . اگر توانستیم اصول اولیه شغل خود را بدون کم و کاست انجام دهید بعدا میتوانیم سراغ طرح های بلند پروازانه برویم یعنی باید قدم به قدم و از ۰ شروع کنیم. اگر شغل و وظیفه اصلی خود را انجام ندهیم و در عوض آن سراغ افکار شخصی و بلندپروازی و غرور شخصی برویم چهره ای که از ما ساخته شد یک خیالپرداز حراف و تنبل و … خواهد بود نه یک آدم مفید و موثر. پس اولویت خواسته ها و نیاز مدیریت و شرکت است.

قانون دوم: مطالعه و کسب تخصص در حوزه کاری

از ۸ سال پیش تا کنون شغلهای رسمی مختلفی امتحان کرده ام (همیشه خودم استعفا داده ام نه اینکه عذرم را بخواهند) و در هر شغلی که بوده ام به روال ثابت اونجا دلخوش نبوده ام. در حوزه کاری خود سعی کرده ام تخصصم را خیلی بالاتر ببرم. زمانی که در شرکت نفت بودم با وجود اینکه در واحد کامپیوتر کار میکردم ولی مجله های خارجی مربوط به صنعت نفت را میخواندم.

اونجا سیستم عامل کامپیوترها Novell بود ولی ما اگر ۵ درصد با این سیستم آشنا بودیم برامون کافی بود ولی به کم راضی نبودم و سعی کردم از همه جزییاتش سر دربیارم و بفهمم واقعا چطوری کار میکنه. به فکر رفع مسولیت و حقوق آخر برج نیستم چون میخواهم تخصصم را در جایگاهی که هستم خیلی بالاتر ببرم.

زمانی که در شرکت تجهیزات مرغداری کار میکردم کتاب مرجع کامل مرغداری رو که بالغ بر ۵۰۰ صفحه بود و حتی مدیر اونجا حوصله خوندنش رو نداشت تا آخر خوندم این اواخر با ۴ ماه تجربه کاری به مرغدارهای با تجربه هم توصیه هایی میکردم و خیلی خوب همه چی رو یاد گرفته بودم. چون مرغدارها به به عنوان خریدار به کسی که اطلاعی از مرغداری نداره اعتماد نمی کنند و از او هم خرید نمیکنند. این کار خیلی بیشتر از وظایف تعریف شده ام بود ولی وقتی چیزی رو نمی فهمیدم اذیت میشدم و عمیقا مطالعه میکردم.

در ادارات و شرکتهای مختلف شاهداین هستم  کسی  در پی بالابردن تخصص و مهارتهایش نیست و هر کسی هر جا استخدام میشه تمایل داره همون تخصص اولیه اش را بدون کم و کاست با خودش به گور ببره یعنی تمایلی به یادگیری ندارند. بدون تخصص بودن و تنبلی نه تنها مانع پیشرفت میشود بلکه باعث میشه به خاطر اینکه فرد بودن خودش رو در اداره یا شرکت توجیه کنه مدام به دنبال چاپلوسی و خبرچینی انجام کارهای این چنین بیفته. این فرد همیشه احساس خطر میکند و چون میداند که چیزی بلد نیست سعی میکند که دیگران را خراب کند یا خودش را بزرگتر جلوه دهد و یا برای رییسش چاپلوسی کند ولی یک شخص متخصص که مدام در حال یادگیری است برای موندن در شغلش احتیاجی به این کارهای غیر اخلاقی ندارد چرا که خوب میداند اگر به هر دلیلی از کار هم اخراج شود شغل بهتری پیدا خواهد کرد و همیشه روی جاده موفقیت است. حتی اگر حقوق و مزایای شما ثابت و مشخص بود و امنیت شغلی ۱۰۰ درصد هم داشتید دنبال یادگیری و بالا بردن تخصص خودتان در زمینه شغلی باشید نه فقط برای پیشرفت بلکه به خاطر اینکه برای بقای خودتان مجبور به انجام کارهای غیر اخلاقی و غیر حرفه ای(چاپلوسی وزیر آب زنی و حسادت و خبر چینی و .. ) نشوید

قانون سوم : این جا باید با قاطعیت حرف زد

شاید در فضاهای روشنفکری و یا در جاهای دیگری توصیه شده که با قاطعیت حرف نزنید. مثلا بگویید به نظرم آقای فلان آدم خوبیه یا مثلا من فکر میکنم این گزینه بهتره. ولی دنیای فروش جای عدم قطعیت نیست. شما با قاطعیت باید بگویید که این محصول به درد شما میخورد حتی اگر شک داشته باشید! میتوانید محصولاتی که به آنها شک دارید نفروشید ولی یادتان باشد که عدم قطعیت مشتری را دلسرد میکند. من همیشه این موضوع را در نظر میگیرم که وقتی پای پول و معامله و فروش وسط باشد با قطعیت حرف بزنم ولو اینکه احمق به نظر برسم. چرا که هیچ مشتری یا هیچ شخصی حاضر به معامله با یک آدم نیم بند نیست کسی که به محصولش اطمینان کامل نداشته باشد و نتواند در مورد ویژگی های آن و یا قیمت آن و یا گارنتی آن و یا شرایط پرداخت آن با قاطعیت حرف بزند فروشنده نیست.

قانون چهارم : بزرگ فکر کنید کوچک عمل کنید

همیشه روال اکثر شرکت ها به گونه ای است که افراد کارهای خود را به دیگران پاس میدهند. در این حالت امکان دارد شما از روی علاقه و پشتکار کار دیگران را انجام دهید و عملا به آچار فرانسه تبدیل شوید و دیگران نیز با تشویق شما کارهای خودشان را به شما پاس می دهند. این کار باعث میشود که نتوانید روی شرح وظایف اصلی شغل خود تمرکز کنید. همیشه سعی میکنم از قید و بند کارهای اضافی خلاص شده و صرفا به فروش و یا حوزه کاری خود فکر کنم. حتی اگر توان فنی و توان کارهای دیگری داشته باشم  تا جایی که بتوانم آن کارها را رد میکنم و هر چه بیشتر حوزه ی کاریم را کوچکتر وموثرتر میکنم. جو گیر نیستم و کارهایی که خارج از توان و زمانم است و یا در چهارچوب شرح وطایفم نیست قبول نمیکنم یا با تواضع و فروتنی میگویم که بلد نیستم.

چرا احمق هستم؟

پ ن ۱ :‌ قسمتهایی از این متن در شدیدترین حالت روحی و روانی و قبل از برطرف شدن مصیبت نوشته شده است

پ ن ۲: دوست دارم گاهی اوقات  درمورد حماقت ها و نادانیهایم بنویسم تا تصویر مضحک اینستاگرامی یا فیس بوکی از من به خواننده منتقل نشود تا شما باور کنید که حماقت هایم خیلی بیشتر از دانسته هایم است.

پ ن ۳: به توصیه یاور به این فکر کردم که روی سنگ قبرم چه چیزی میتوان مبنویسم؟ و این به ذهنم رسید:

“در این خاک کسی آرمیده که گاهی به حد شیطان رذل و پست بوده است و گاهی چون فرشته آسمانی فداکاری و خوبی کرده است پس به واسطه ی خوبی هایش او را تحسین کنید و به واسطه ی بدی هایی که مرتکب شده نفرینش کنید هم از خوبی هایش بگویید وهم از بدی هایش او را چنان توصیف کنید که بود نه بر حسنش بیفزایید و نه از گناهش بکاهید.”

متن اصلی :

چند روز پیش حادثه ای برایم پیش آمد که نزدیک بود زندگیم را تبدیل به جهنم کند و فقط یک معجزه بود که نجاتم داد. بعد از چند روز هنوز این شوک بزرگ روح و روانم را تحت تاثیر قرار داده است. باعث و بانی این اتفاق حماقت خودم بوده است و البته این اولین باری نیست که از حماقتم ضربه میخورم.

در اوج شوک و مصیبت دفتر کهنه ام را باز کرده ام و مشغول نوشتنم نه رفرنسی در نوشته ام پیدا خواهید کرد نه مطلب آموزنده ای و نه نقاط مثبت و روشنی که بخواهید از آن الهام بگیرید یا نویسنده را تحسین کنید. ۳۱ سال زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شود و من با پیگیری و سماجتی مثال زدنی مشغول یافتن ریشه های نفهمی و حماقت خود هستم و می خواهم به آن پی ببرم.

یکی از دلایلی که به ذهنم می رسد اعتماد به نفس بیش از حد و غرور است. مثلا اگر کسی به من بگوید ترمز ماشینت ایراد دارد باور نمی کنم مگر اینکه خودم به این نتیجه برسم!‌خلاصه بگویم برای حرف دیگران پشیزی ارزش قایل نیستم ولی به تجربه ها و دانسته های ناقص خود بیش از حد متکیم. این بریدن از تجربیات دیگران باعث شده یا با آزمایش و خطا کارهایم را پیش ببرم یا مصیبتی روی سرم نازل شود. نمی دانم این ژن غرور و لجاجت را از پدر به ارث برده ام یا از محیط آموخته ام؟ ولی امیدوارم کم کم بتوانم آن را رفع کنم.

یکی دیگر از دلایل حماقتم ریشه در صبر نکردن و شتابزدگی دارد . بعضی اوقات شتاب زده کاری را انجام میدهم تا مورد تحسین دیگران قرار گیرم فارغ از اینک من یک کار اشتباه و بی کیفیت ولی سریع را انجام داده ام. در محیط زندگی و خانواده و مدرسه و شغل همه مرا هل داده اند که سریع کارهایم را انجام بدهم و همین نداشتن صبر و عجول بودن بعضی از اوقات چنان فلاکتی را نصیبم کرده است که آرزوکرده ام ای کاش آرام و صبوری را از مادرم به ارث میبردم. نمی دانم چطور باید این مشکل خود را رفع کنم ؟‌ولی از شما خواهش میکنم بچه ها و یا اطرافیانتان را به سریع انجام دادن کارها تشویق نکنید چرا که با این کار تخم فسادی را در مغزش میکارید که با هزار کتاب و مقاله ریشه اش خشک نمی شود.

کله شق بودن یکی دیگر از ریشه های حماقتم است. یادم می آید . وقتی با خنده و مسخره بازی گلوله ای را حین عملیات از لوله خمپاره در می آوردم فرمانده هان پادگان از اطرافم پا به فرار گذاشتند و دوستانم حالت دراز کش گرفتند و من با حماقتی که فقط از یک بی شعور انتظار می رود با شوخی و تمسخر گلوله را بعد از ۵۰ بار شلیک از خمپاره ۱۲۰ در آوردم . لوله ی ۱۴۰ سانتی متری بر اثر شلیک زیاد و سرد نشدن به حدی سرخ شده بود که هر لحظه امکان داشت منفجر شود. این روزها این قدر احمق نیستم ولی کمی از این کله شقی هنوز در ذاتم وجود دارد. و البته من در حال درمان خودم هستم و  نمیخواهم با این دیوانگی خود یا خانواده ام را با خطر روبرو کنم. اگر بتوان بتدریج این ۳ نقطه ضعف خود را رفع کنم گام بزرگ و مهمی برداشته ام.

هزینه ریسک مشتری Crossgrade

پ ن:

A software crossgrade is a special offer from a manufacturer of a piece of software, where they’ll give you a discount if you’re using a competing piece of software from another manufacturer.

چرا باید مهاجرت کنم؟

در بخش فروش شرکت یکی از مواردی که اخیرا برایم جالب بوده و به آن فکر کرده ام تخفیف از نوع Crossgrade است که اینجا شاید به تخفیف مهاجرت ترجمه میشود. ما نمایندگی آنتی ویروس های کاسپر را در استان  داریم و معمولا وقتی لیست تخفیف و قیمت گذاری کاسپر را نگاه میکنم یکی از این موارد همین تخفیف مهاجرت است. 

برای کسی که یک یا دو سال از آنتی ویروس مثلا Bitdefender استفاده میکند سوییچ کردن به کاسپر میتواند ریسک های خود را داشته باشد مثلا قانع کردن مسول سازمان و یا کارمندهای شرکت و اداره و غیره کار بسیار طاقت فرسایی است. همچنین باید بررسی کرد که این آنتی ویروس اختلالی در DC (دامین کنترلر) یا سرور DBMS و یا اتوماسیون شرکت ایجاد میکند یا نه. معمولا هر آنتی ویروس یا فایروالی امکانات بسیار زیادی برای پیکربندی دارد مثلا امکان دارد فایروال پورت ۱۴۳۳ (SQL) را بسته باشد  و ما برای رهایی از این مشکل به تقلید از سازمانها و ادارت سه لتی همه پورتها را باز میکنیم (با وجودی که میلیون ها تومان خرج فایروال کردیم) ! در کل میخواهم بگم سوییچ کردن از فایروال ها و لایه های امنیتی موجود به محصولات جدید برای سازمانها مشکل و هزینه برداره.

سوال اینجاست که چه کسی باید این هزینه را پرداخت کند؟ معمولا ما این هزینه و ریسک و استرس را به مشتری واگذار میکنیم ولی واقعا این وظیفه فروشنده است تا این مهاجرت را برای مشتری آسان کند و با تخفیف ویژه مشتریان شرکتهای رقیب را به سمت محصول خود ترغیب کند. برای مثال فروشنده LG   می تواند صریحا بگوید تخفیف ۵ درصدی برای مشتریانی که خرید قبلی آنها سامسونگ بوده. به نظر میرسه که وفاداری مشتری به برند را میتوان با پول خرید !‌ و با پیشنهادهای این چنین او را از تور رقیبان بیرون آورد.

در کتابهای معمول بازار معمولا تاکید روی حفظ مشتری است و کمتر روی موارد این چنین بحث میشه و البته خیلی مهمه که ما بتوانیم در کنار داشتن مشتریان ثابت و همیشگی  بتوانیم بازار خود را بزرگتر کنیم و مشتریان شرکتهای رقیب را به سمت خود بیاوریم. هر کسی که کسب و کاری دارد و در حال رقابت در بازار است قطعا میتواند چنین Option هایی را در تخفیفات خود بگنجاند با این شعار که تخفیف ویژه برای کسانی که محصول قبلی آنها فلان محصول رقیب است. پیشنهاد اغوا کننده ای به نظر میرسه.

روسو در کنار آدام اسمیت و مارکس بخش دوم

پ ن : در تقابل جامعه صنعتی و افزایش تولید روسو پیشتر خاموش شده و به خاک سپرده شده است مارکس طغیان میکند و آدام اسمیت خوشحال و شگفت زده است ولی هم مارکس و هم اسمیت نه از صفر بلکه از گفتار نابرابری روسو شروع میکنند.

در ادامه مرور تفکرات روسو در بخش اول باید به نقد او از جامعه مدنی نیز اشاره کنیم. البته او کسی نیست که ادعای بزرگی برای اصلاح آن داشته باشد. در گفتار نابرابری روسو میگوید:

اولین انسانی که با محصور کردن قطعه زمینی با خود چنین اندیشید که این مال من است و مردمان دیگر را به قدری ساده انگاشت که باورش کنند بنیان گذار واقعی جامعه مدنی است.

روسو و اسمیت و مارکس

جالب است که هم آدام اسمیت و هم کارل مارکس و هم روسو اذعان به فقر و مشکلات نابرابری می کنند ولی راه حل هر کدام متفاوت است. آدام اسمیت نویسنه شهیر ثروت ملل اقتصاد توسعه ی مولد را مورد توجه قرار داده و روسو با نفی چنین نگرشی اقتصاد معیشت را ستایش کرده است. یعنی روسو در میانه ی مارکس و اسمیت قرار دارد یا بهتر است بگوییم فرسنگ ها دور از چنین دنیای دو قطبی است. مارکس به شیوه ی قهر آمیز میخواهد با جبر تاریخی که اتفاقا خودش آن را قبول دارد به مبارزه بر خیزد و به زعم خویش کارگران جهان را میخواهد متحد کند او بارها این جمله را تکرار میکند که کار یک کمونیست تفسیر جهان نیست بلکه تغییر آن است.

اما در مورد آدام اسمیت باید گفت پیش نویس ثروت ملل انگار که یک سرقت ادبی از گفتار نابرابری روسو است و لوچو کولتی هم اشاره میکند که بدون شک اسمیت فرضیات اولیه اش و مقدمه ثروت ملل را با تکیه بر کتاب کوچک یا رساله روسو نوشته است.  اسمیت هم معتقد است اختلاف ذاتی و توانایی بین انسانها معلول تقسیم کار است و نه بالعکس. یعنی تمایز انسانها از لحاظ توانایی نسبت به همدیگر ناشی از کوچک شدن کارهای بدوی و تقسیم آن به کارهای متفاوت و خرد است که البته مارکس نیز تقسیم کار را دستمایه ای برای استثمارگران دانسته است و اشاره می کند هیچ کارگری نمی تواند کار یا محصولی را تا انتها تولید کند و او جزیی از یک ماشین بزرگ در اختیار سرمایه داری است و برخلاف گذشته کارگر مالک کار خویش نیست و هیچ وقت نیز از ابتدا تا انتها یک وظیفه را تکمیل نمیکند. البته دقت کنید که مارکس بر خلاف روسو به فکر اقتصات معیشت یا انسان بدوی نیست بلکه در ابتدا میگوید ابزار تولید باید در اختیار مالکیت عمومی باشد که تفسیر نظراتش را میتوانید در مانیفیست حزب کمونیست و یا جزیی تر و دقیق ترش را در کتاب سرمایه بخوانید چرا که در حوصله این مقاله و بلاگ نمیگنجد.

اما جالب است که بدانید اسمیت توجیه کننده ی کور و نابینای پیدایش جامعه ی بورژوازی نیست او در پیش نویس ثروت ملل می گوید:

کارگر کل کارگاه جامعه بشری را بر دوش خود حمل میکند اما خود زیر فشار آن به پایین ترین پایه های این عمارت فرو می غلتد و دور از چشم آنها مدفون میشود…. در جامعه ای با صد هزار خانواده شاید صد خانواده اصلا کار نمی کنند وآنها با اعمال خشونت و یا به واسطه ستم نظامدار قانونی بخش عظیم کار جامعه را به خدمت خود در می آورند. تقسیم کار باقیمانده نیز بعد از این اختلاس بزرگ به هیچ وجه بر حسب کار هرکس نیست بر عکس کسی که بیشتر کار میکند کمتر به چنگ می آورد.

زیر این نوشته اسم چه کسی را بنویسیم مارکس یا اسمیت؟

شاید این تنها نقطه اشتراک روسو و مارکس و اسمیت باشد. یعنی اذعان به وجود چنین شرایطی اما اسمیت راه خود را به صورت کامل از روسو جدا میکند. او بیشتر مجذوب توسعه ی اقتصادی است و می گوید:

چنین شرایطی موجب به وجود آمدن ثروت بسیار عظیمی گشته است و یک کارگر مزدور انگلستان یا هلند بیش از محترم ترین و فعال ترین عضوقوم وحشی ثروت و مال در اختیار دارد. بلکه حتی تن پروری پست ترین و حقیرترین عضو جامعه متمدن به دلیل توسعه شگفت انگیز اقتصادی بیشتر از یک رییس قبیله ی سرخپوست است. کسی که ارباب مطلق العنان زندگی و آزادی هزاران وحشی یا پابرهنه است.

اینها جواب بسیار کوبنده ی اسمیت به روسو است البته ۱۵۰ سال بعد از روسو اسمیت به این نتیجه رسیده است و در نقد نظرات طرفین به نظرم باید شرایط تاریخی و جغرافیایی هر دو به دقت بررسی شود . اما چیزی که آدام اسمیت فراموش کرده است اختلاف طبقاتی بین افراد است یعنی شاید حقیرترین فرد جامعه ی متمدن از یک رییس قبیله بالاتر باشد ولی یک قبیله وحشی تقریبا یک اجتماع ساده ی بدون طبقه است. همان جامعه ی بی طبقه ای که مارکس ترسیم میکند. آدام اسمیت فراموش میکند که انسان با هر ثروتی که داشته باشد در نهایت بدبختی و خوشبختی و فقر و ثروت خود را در مقایسه با افراد دیگر می سنجد.

همین مقایسه و اختلاف طبقاتی ابزاری برای مارکس میشود تا انقلابهای متعددی در جهان و صرفا با تکیه بر همین اصل(فاصله طبقاتی) به و جود آید. ولی چیزی که به نظرم باید در حال حاضر به آن توجه کرد این است که بر خاف گذشته ثروت به تنهایی با استثمار کردن به وجود نمی آید و البته راه های بسیار زیادی برای کسب شهرت و هم برای موفقیت و هم برای مفید بودن وجود دارد که اولا به زندگی انسان معنا می بخشد . ثانیا او را به مال و ثروت می رساند (اگر مطلوب او باشد) فاکتورهای بسیار این اختلافهای طبقاتی را گاها بی معنی کرده و یا فشار آن را تخفیف داده است که ا نگار از نگاه مارکس و یا بینش های ۰ و ۱ دور مانده است.

هنر یکی از این فاکتورهاست یک نویسنده میتواند از یک سهامدار وال استریت مشهورتر شود و حتی زندگی مفیدتر و عمیق تری تجربه کند. خود مارکس را اگر مثال بزنیم در اوج فقر و زمانی که به خرج انگلس زندگی میکرد کتابهای مشهور خود را نوشت و تاثیر تفکراتش بروی طیف وسیعی از مردم جهان سایه انداخت طوری که تاثیر و دامنه ی تفکراتش را میتوان با بودا و مسیح و محمد ابن عبدالله مقایسه کرد کاری که هیچکدام از این چهار نفر با پول نمیتوانستند بکنند. پس چیزهایی که به عنوان قدرت واقعی مغفول مانده است هنر و اندیشه و علم است و باید توجه کرد که ملاک سنجش انسانها تنها زر وزیور و ثروت انباشته آنها نیست.

در کنار علم و هنر- دین نیز درد ناشی از تضاد طبقاتی را با معنا بخشیدن به زندگی ملیون ها انسان تخفیف داده است همانطور که محمد پیامبر مسلمانان  با ذکر این سخن مشهور و ماندگار  که اگر خورشید را در دست راستم قرار دهند و ماه را در دست چپم ذره ای کوتاه نخواهم آمد آغازگر یک تفکر معناگرایانه میشود و اعتقادات دین را بسیار پررنگ میکند و این اعتقادات را با ارزش تر از ثروت نشان میدهد. همچنان که پیروانش در آینده نیز روی همین موضوع صحه گذاشتند و انسان مفلوک و بی چیزی که پشیزی ثروت نداشت به واسطه اعتقادات مذهبی خود را با ارزش تر هر ثروتمند کافری و یاظالمی میدانست و با همین تفکر زندگی میکند و می میرد.

هنر و علم و دین جزو موراد متعددی است که دنیای صفر و یک مارکس را متزلزل میکند و فارغ از اینکه اساسا موضوع ثروت و یا اختلاف طبقاتی حل شده و یا حل نمی شود باید به این موارد توجه کرد.

در ادامه ی این مقالات به ناچار قایق اندیشه را از ساحل روسو تکان میدهیم و به اسکله مسیحیتمارکس انسان اجتماعیحاکمیت مردم می رسانیم چرا که هیچ قایقی با انجماد و ایستادن در ساحل به رشد و نمو نخواهد رسید. این بحثها ادامه خواهد داشت.

 

 

کتاب گزارش به خاک یونان- بخش اول

کتاب گزارش به خاک یونان هدیه ی دوست عزیز و همشهریم سامان عزیزی است که اگر عضو سایت متمم و یا خواننده بلاگ آقای شعبانعلی باشید حتما او را هم می شناسید. عادت خوب تبادل کتاب یک سالی هست که بین دوستان متممی رواج پیدا کرده و به نظرم حال خوبی به همه کسانی میدهد که اهل مطالعه هستند. لازمه که بگم چند روز پیش ۳ کتاب خیلی خوب از یاور مشیرفر هدیه گرفتم که واقعا خوشحالم کرد و من هم تا چند روز آینده ۲ کتابی که بهش قول داده ام برایش میفرستم.

این کتاب را نیکوس کانتزاکیس نوشته است نویسنده ی مشهوری که در این زندگی نامه ی خود نوشت به شرح انواع افکار و عقاید و مسیر زندگی خود در کرت و یونان و … می پردازد. الان که ویکی پدیا را خواندم فهمیدم که روی سنگ قبرش نوشته است: «نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم» . امیدوارم در آینده بتوانم کتاب  آزادی یا مرگ او را نیز بخوانم.

پاراگرافهایی از کتاب گزارش به خاک یونان.خطاب به پدربزرگش و در ابتدای کتاب مینویسد: 

ای سپهسالار گزارشم را بشنو و داوری کن. پدر بزرگ حدیث زندگی ام  را بشنو و اگر در رکاب تو جنگیدم. اگر زخم برداشتم و نگذاشتم کسی از رنجم آگاه گردد. اگر هیچ گاه پشت به دشمن نکردم دعای خیرت را از من دریغ مدار‌. ص ۱۷

 

والدینم در رگهایم جریان دارند: یکی خشن سخت و عبوس و دیگری ملایم مهربان و با تقوی. ایشان را همواره با خود داشته ام. هیچ یک نمرده اند. مادام که زنده باشم آنان نیز در درونم زنده خواهند بود و برای حکومت کردن بر پندار و کردارم ستیز خواهند کرد. همه ی عمر تلاش میکنم تا آنان را آشتی دهم تا یکی قدرتش و دیگری ملایمت خود را به من دهد. تا ناسازگاری آنان را که بی امان در درونم جریان دارد در دل پسرشان به هماهنگی بدل کنم.ص ۴۷

توصیف زیبای کانتزاکیس از کرت و از دوران بچگیش  
در آن دوران روزها دیر پا و یکنواخت می گذشتند. مردم روزنامه نمی خواندند. هنوز رادیو تلفن و سینما پیدا نشده بود. زندگی بی سروصدا و جدی و بی حرف پیش می غلتید. هر کس دنیای بسته ای بود و چفت و بست خانه ها هم انداخته. بزرگان خانواده روز به روز پیرتر می شدندو به نجوا سخن میگفتند مبادا صدایشان شنیده شود. در نهان نزاع می کردند یا خموش ناخوش می افتادند و می مردند. سپس برای بیرون آوردن جسد در باز میشد و لحظه ای در چهاردیواری خانه رازشان برملا میشد. اما دوباره در بسته میشد و از نو زندگی به جویدن بی سروصدای عمر مشغول میشود. ص۷۷
و نظر کانتزاکیس در مورد دن کیشوت نوشته سروانتس
بعدها که سروانتس را خواندم. قهرمان او دن کیشوت برایم قدیس و شهیدی بزرگ می نمود که در میان مسخره و خنده روانه شده بود تا ورای روزمرگی ها به کشف جوهری بپردازد که پشت نمودها پنهان است. کدام جوهر؟ آن زمان نمی دانستم. بعدها فهمیدم تنها یک جوهر وجود دارد و همیشه هم همان است. با این حال انسان به جز در هم ریختن ماده و تسلیم روح به هدفی که مایه ی تعالی فرد میشودهر چند آن هدف افسانه ای باشد راه دیگری نیافته است. وقتی دل باور میکند و دوست می دارد افسانه ای وجود ندارد. چیزی به جز شهامت توکل و عمل پربار وجود ندارد. ص۸۲
 کانتزاکیس و جوانی 
جوانی جانوری کور و ناهمگن است. غذا می خواهد اما نمی خورد. خجالت می کشد بخورد. خوشبختی در کوچه میگردد و کافی است سری برای آن تکان دهد و خوشبختی از روی میل می آید اما سر تکان نمی دهد. شیر آب باز را میکند و می گذارد زمان بدون مصرف جاری و گم شود. گویی زمان آب است. جوانی چنین است: جانوری که خودش نمی داند جانور است. ص ۱۴۰

برنامه بازاریابی به زبان ساده و قدم به قدم

در وب سایت Kurdsoftware که متعلق به گروه تخصصی هم اندیشی فناوری اطلاعات و ارتباطات استان کردستان است مشغول نوشتن مطلبی در مورد برنامه بازاریابی هستم. شاید شما هم دوست داشته  باشید این مطلب را نگاه کنید. این مقاله حداقل ۳ قسمت خواهد بود و قسمت اولش را چند روز پیش نوشتم. 

روسو و تفکراتش – بخش اول

پ ن : تاریخ اساسا تنزل است. پس رستگاری ما در تاریخ و به واسطه آن نمی تواند حاصل شود. روسو

https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/13920407134531550761174.jpg

روسو از نگاه دیگران

با توجه به علاقه وافری که به روسو دارم میخواهم چند خطی در موردش بنویسم. به نظر می رسد که منتقدان او اگر چه هر زمان که صلاح دیده اند از نظراتش استفاده کرده اند ولی بعضی اوقات  یا انکارش کرده اند و یا هیچ وقت نگفته اند که نظرات فلسفی و سیاسی ما نتیجه ی تفکرات این فیلسوف بزرگ است. روسو کسی است که ردپایش را هم در انقلاب فرانسه میتوان دید و هم در انقلاب کوبا. کتاب قرارداد اجتماعی او یگانه کتاب پیشرو و به نوعی مرجع انقلاب فرانسه است و حال اگر بفهمیم قوانین مدنی و سیاسی خیلی از کشورها از جمله ایران تقلیدی ناشیانه از قوانین اساسی فرانسه است چه خواهیم گفت؟ یا اگر بشنویم که فیدل کاسترو  به روزنامه نگار فرانسوی می گوید : ژآن ژاک در جریان نبرد با باتیستا بهتریم آموزگار من بوده و در آن شرایط کتاب قرارداد اجتماعی را در جیب خود داشتم!‌که البته اضافه می کند بعد از انقلاب کتاب سرمایه مارکس را ترجیح می دادم.

گویا هر کسی که قدری روسو را فهمیده است کوشیده که قسمتی از نظراتش را از یک کل یکپارچه فکری جدا کند و مابقی را دور بریزد همان بلایی که سر مسیحیت و اسلام و سایر نظام های فکری دیگر آمده است.

رساله گفتار نابرابری روسو پیش برنده ی نظرات هگل در خصوص برابری است و بعدا مارکس نه از هگل و فویرباخ  بلکه از روسو برای بسط تفکراتش شروع می کند البته به قیمت دگردیسی و دفورمه کردن نظرات روسو، در حالیکه مارکس مغرور هیچ گاه آن چنان که شایسته بوده نامی از روسو نبرده است.این قضیه در مورد شوپنهاور هم صادق است کسی که بخش بزرگی از آرا و نظراتش را خصوصا در باب “وضع طبیعی” از روسو گرفته است ولی هرگاه که توانسته و مجالش را داشته است با توهین و تحقیر در نوشته هایش از او نامبرده .

روسو و وضع طبیعی

در کتاب روسو و نقد جامعه مدنی نوشته لوچو کولتی به تظرات روسو در مورد وضع طبیعی پرداخته شده است همان شالوده نظام فکری روسو که بر اساس  وضع طبیعی میخواهد در امیل انسان طبیعی را تربیت کند و در قرارداد اجتماعی می خواهد بهترین قوانین سیاسی را که با فطرت انسان همخوانی دارد تدوین کند و البته تلاش خود را هم میکند همان تلاشی که محمد ابن عبدالله با هوشمندی تمام و کمال در تدوین قانونی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی اسلام میکند یعنی در پایه ریزی قانونی که مطابق فطرت آدمی باشد.

نقدی که میتوان به نظام های تماما لیبرال و یا تماما مارکسیست وارد کرد همین نادیده انگاشتن فطرت و لزوم همخوانی آن با قوانینی بشری است. اگر ما باور داشته باشیم که بعد از ساخت فلز و گندم (به زعم روسو) بهره کشی از آهن و گندم هبوط جدیدی را آغاز کرده ایم و دیگر بار از منزلت یک انسان خوشبخت و طبیعی پا در سرزمینی ناشناخته گذاشته ایم  باید قبول کنیم برای هبوط دوم نیز چاره ای نیست مگر اینکه قوانین موجود سنخیتی با انسان طبیعی و کنجکاو داشته باشد.

البته کسی چون ولتر می تواند به صراحت از روسو انتقاد کند و بگوید روسو با باز کردن موضوع وضع طبیعی انسان از ما میخواهد که ما چهار دست و پا راه برویم! که این گفتار نسنجیده و اشتباه در اعترافات روسو خود به تفصیل پاسخ داده شده است و او هیچ گاه در اعترافات پا را فراتر از ادب و اخلاق نگذاشته است و نامه هایش مستدل و محترمانه در جواب دیدرو و ولتر و هم عصرانش نوشته است که ناشی از شخصیت بزرگ اوست.

روسو و اندیشه های چپ

روسو در گفتار نابرابری می گوید که انسان ها اکنون بیش از حد نیاز واقعی خود تولید میکنند و به خاطر مازاد تولید با هم به رقابت برمیخیزند. آنان نه تنها در صدد به کار گرفتن اشیا هستند بلکه میخواهند آن را به تصاحب در آورند و نه تنها خواهان کالاهای موجود بلکه خواهان علایم رمزی (برند) کالاهای ممکن و کالاهای آینده اند. همان وضعیت بی ثباتی که هابز آن را “جنگ همه علیه همه” می داند.

همین موضوع ارزش اضافه و تولید فراتر از نیاز بعدها دستمایه مارکس قرار می گیرد برای نوشتن ارزش سود اضافه در کتاب سرمایه خود. و همین بهره کشی لجام گسیخته جوامع    از طبیعت باعث از بین رفتن محیط زیست شده است و اتفاقا همین تقابل، چپ های نو مثل چامسکی و یا آنارشیسم های نو (بعد از پرودون) مثل بوکچین را پدید آورده است. منظور از آنارشیسم نو همان اکو آنارشیسم است یعنی ایستادن در مقابل ماشین صنعتی و جامعه ی مصرفی برای حفظ زمین و محیط زیست، همان موضوعی که از روسو به آن رسیدیم.

روسو و راه حل

قصدم این نیست که از روسو یک نیمه خدا بسازم بلکه فکر میکنم روسو یک شرایط یکپارچه ای را برای زیستن ترسیم می کند که اگر چه حلقه های از آن نامشخص و مبهم است ولی از جنبه های مختلف به حیات انسان نگاه کرده است او انسانی مثل امیل را با وضع طبیعی بزرگ میکند و بعد همین انسان را در جامعه ای می فرستد که اصول آن مطابق قرارداد اجتماعی است و روح و روان این انسان نیز در اعترافات حلاجی شده است. این شالوده ی فکری منسجم برای زیستن فرد بعد از هبوط دوم میتواند راهگشای نظام های سیاسی و مدنی بعد از خود باشد همچنان که ثمرات این تفکر چه در باب پرورش انسان و چه در باب نظام سیاسی را میتوان در غرب دید.

و به اعتقاد من دنیای بعد از روسو و بعد از انقلاب فرانسه تمایز زیادی با قبل از آن دارد و مرزبندی های مختلفی را به وجود آورده است این که روسو بدوی ویا عارفی بدبین که در مغاک تنهایی فررفته ببینیم به خطا رفته ایم.

او نمی خواهد دنیا را زیر و رو کند بلکه با مشاهده دقیق اطراف خود سعی دارد اولا آن را نقد کند و ثانیا اصولی را تعریف کند تا جامعه با این شتاب به سمت ویرانی نرود چرا که روسو بر این باور است که تاریخ اساسا تنزل است و فقط به قول کامو میتوان درد آن را کمتر کرد.

ادامه دارد…

کردستان عراق و کاتالان اسپانیا در راه استقلال / جیکوب ال. شاپیرو

پ ن : تاریخ همیشه نظرات مردم را به سخره میگیرد .

سالها پیش  احزاب کردستان عراق به عنوان گروههای تروریستی و تجزیه طلب وضد انقلاب شناخته میشدند و حزب اتحادیه میهنی کردستان (یه کیه تی نیشتمان) به عنوان گروه تروریستی نامش در لیست سیاه بود و اما سالهای بعد از آن جلال طالبانی رهبر حزب یه کیه تی نیشتمان رییس جمهور کشور عراق شد و افراد زیادی نیز به عنوان وزیر و معاون در کشور عراق مشغول کار شدند و اخیرا نیز حزب اتحادیه میهنی و حزب دمکرات کردستان عراق و سایر احزاب دیگر تصمیم دارند در ۲۵ سپتامبر رفراندوم استقلال کردستان و تشکیل کشور کردستان را به همه پرسی بگذارند. اگر چه حکومت اقلیم کردستان عراق یا KRG در حال جاضر یک منطقه خودمختار است که دارای ارتش و وزارتخانه و قانون و مجلس و چاه های نفت ولی بیرون آمدن کامل از زیر پرچم عراق میتواند تاریخ مبارزات کردها را تکمیل کند. مقاله زیر را از سایت کردپرس برداشتم و برایم جالب بود و گفتم با شما نیز به اشتراک بگذارم.

متن اصلی

کردستان عراق و کاتالان اسپانیا در راه استقلال  نوشته  جیکوب ال. شاپیرو

مبارزه علیه بی کشوری مبارزه ای علیه کشورهای دیگر است. حتی امروز که ناسیونالیسم در نظم جهانی ای که به نظر می رسد در آن رشته های پیوند نمی تواند به سرعت گسسته شود و موانع نمی تواند بسیار محکم ساخته شود، رایج و به یک اصل اعتقادی تبدیل شده است، جنبش های استقلال طلبانه حال و روزشان بهتر از زمانی نیست که چندملیتی بودن باب روز بود.

در چنین زمینه ای است که ما در مورد کردها و کاتالان ها می اندیشیم؛ دو گروه بی دولتی که به دنبال آن هستند که استقلال شان را به رأی بگذارند. روز هشتم ژوئن مسعود بارزانی رئیس حکومت اقلیم کردستان در شمال عراق گفت که حکومت اقلیم کردستان ۲۵ سپتامبر همه پرسی استقلال برگزار می کند. روز بعد کارلس پویگدمونت رئیس کاتالونیا در شمال شرق اسپانیا گفت که کاتالونیا ۱ اکتبر همه پرسی برگزار می کند.

بی گمان فهرست تفاوت های این دو بسیار طولانی است. کاتالونیا جزء اسپانیا و اسپانیا جزء غرب است؛ جایی که ناسیونالیسم در آن زاده و طی چند قرن پرورده شد. این نوع آگاهی ملی حداکثر یک قرن است که در خاور میانه دیده می شود. کاتالونیا ثروتمند است – در واقع ثروتمندتر از برخی از کشورهای عضو اتحادیه ی اروپا در حالی که حکومت اقلیم کردستان فقیر و تقریباً به طور کامل وابسته به درآمد نفت است که باید آن را با عراق تقسیم کند. کاتالونیا در ساحل واقع شده است در حالی که حکومت اقلیم کردستان محاط در خشکی است. کاتالونیا مسیحی و حکومت اقلیم کردستان مسلمان است. این فهرست همچنان ادامه دارد.

اما اگر اندکی عمیق تر شوید، درمی یابید که شباهت های آنها هم بسیار زیاد است. هردوی آنها جزء دولت هایی هستند که به شکلی تصنعی تر از اغلب کشورها پدید آمدند. اسپانیا محصول ازدواج است. معروف است که این کشور هنگامی متحد شد که آرگون ها و کاستیلی ها در قرن پانزدهم خانه های شان را یکی کردند و مردمان و فرهنگ های ناهمگونی را با خود همراه آوردند که به راستی زیستن با یکدیگر را هرگز نیاموختند. عراق محصول امپریالیسم بود؛ کشوری که در آن قدرت های بیگانه سه گروه جمعیتی بزرگ و معارض – اعراب سنی، اعراب شیعه و کردها – را بدون هیچ عقل و منطقی توی هم چپاندند.

همچنین دولت های ملی که کاتالان ها و کردها به آنها تعلق دارند، جوان هستند. اسپانیای امروزی پس از اعاده ی دموکراسی در ۱۹۷۵ شکل گرفت (اندک زمانی پیش از آن کاتالان ها در دوره ی حکومت فرانسیسکو فرانکو مورد سرکوب قرار گرفته بودند). دولت کنونی عراق در ۲۰۰۵ به وجود آمد (اندک زمانی پیش از آن هم کردها در دوره ی حکومت صدام حسین مورد سرکوب قرار گرفته بودند).

شاید برجسته ترین شباهت کاتالونیا و حکومت اقلیم کردستان آن باشد که هر دو شخصیت هایی در داستان طولانی تری از ناسیونالیسم هستند. در این داستان که قدمت آن به اندازه ی قرن هاست، جهان از امپراتوری های چندملیتی دور می شود و به سمت دولت های کوچک تری حرکت می کند که تنها مسئولیت شان حفاظت از منافع ملی است و حال به نظر می رسد که تلاش کاتالان ها و کردها برای رسیدن به استقلال از نیروی لازم برخوردار شده باشد. شرایطی که تحت آن جنبش های مربوطه ی آنها به این کار دست می زنند ممکن است متفاوت باشد همان طور که اهمیت نسبی هر یک از جنبش ها نیز متفاوت است اما خود این جنبش ها به شکلی گریزناپذیر آینده ی منطقه ی خود و البته جهان را شکل می دهند.

داستان ناسیونالیسم

ناسیونالیسم ممکن است در آغاز یک ایدئولوژی اروپایی بوده باشد اما امروز نمی توان انکار کرد که جهانی است. ناسیونالیسم در برخی مناطق جهان پدیده ای نوظهور است در حالی که در برخی مناطق دیگر در حال نوزایی است. مفهوم ناسیونالیسم به قرن ها قبل برمی گردد اما پس از جنگ جهانی دوم معانی تازه ای به خود گرفت. نظم نوین جهانی وعده ی حق تعیین سرنوشت را به همراه آورد اما به این وعده هرگز به تمام و کمال وفا نشد که دلیل آن تا حدی این بود که جنگ سرد در نبرد برای سلطه ی جهانی ملت های بی دولت را به گروه های نیابتی تبدیل کرد. حال که جنگ سرد به پایان رسیده است، این ملت ها دریافته اند که اگر آنها ارزش استراتژیکی برای یک قدرت بزرگ نداشته باشند، بهترین راه دفاع شان از منافع خود آن است که کشور خود را داشته باشند.

اما کشور به طور رایگان به کسی داده نمی شود. استقلال ملی گرفتنی است نه دادنی. دلیل وجود این همه گروه مسلح که در سراسر جهان برای استقلال می جنگند، همین است. برای انقلاب اجازه نمی گیرند. انقلاب ها دقیقاً به این دلیل انقلاب هستند که وضع موجود را از بیخ و بن زیر و رو می کنند.

بیشتر کشورهای مدرن در واقع برای آزادی خود به نحوی از انحاء جنگیده اند و “موفقیت” آنها یکی از بزرگ ترین تناقض های اندیشه ی دموکراتیک را آشکار کرده است: عدم تحمل جدایی. اگر یک کشور بر اساس اصول آزادی و حق تعیین سرنوشت ملی بنیان گذاشته شده باشد، انکار این حق تعیین سرنوشت برای یکی از اجزای آن کشور که خواهان استقلال خود است، به طور منطقی متناقض است اما این همان اتفاقی است که رخ می دهد به این دلیل که سیاست بر پایه ی منافع و نه همخوانی ایدئولوژیک استوار است. این تناقض غالباً به جنگ های داخلی منجر می شود و حتی پس از جنگ های داخلی هم هرگز از بین نمی رود. برای نمونه آمریکا یک جنگ داخلی خونین را پشت سر گذاشت اما هنوز هم شکاف های فرهنگی و سیاسی بین شمال و جنوب وجود دارد. بسیار متأخرتر از آن بریتانیا در دوره ی جنگ ایرلند شمالی با تجزیه طلبی ایرلند شمالی روبه رو شد و مسأله به رغم آنکه جنگ پایان یافت، به تمامی حل نشده است (در همین حال اسکاتلند به برگزاری همه پرسی های استقلال ادامه می دهد). کاتالونیا صدها سال جزء اسپانیا بوده است. با این حال آخرین نظرسنجی ها نشان گر آن است که اگر امروز همه پرسی برگزار شود، ۴۴٫۳ از مردم کاتالونیا به استقلال رأی می دهند. به عبارت دیگر ناسیونالیسم انطعاف پذیر است.

تنها تفاوت مهم

کاتالان ها و کردهای عراق مانند بسیاری دیگر از مردمان بی کشور در مقاطعی از تاریخ شان برای استقلال خود جنگیده اند اما یک تفاوت قابل توجه بین دو همه پرسی استقلال وجود دارد و این تنها تفاوتی است که اهمیت دارد: کاتالان شبه نظامیانی آماده برای جنگ ندارد. کاتالونیا هویت فرهنگی قدرتمندی دارد در حالی که جزء اسپانیا ماندن مناقع اقتصادی بسیار قابل توجهی برای آن دارد اما کاتالونیا چیزی به جز این نمی خواهد که مادرید رفتار بهتری با آن داشته باشد. آیا کاتالان ها حاضرند برای کاتالونیا جان خود را فدا کنند و سربازان اسپانیایی حاضر هستند که برای اسپانیا دست به کشتن بزنند؟ پاسخ این پرسش در حال حاضر نه است. بنابراین فعلاً کاتالان ها آماده اند که به استقلال رأی بدهند در حالی که حکومت اقلیم کردستان آماده است که جان خود را برای آن بدهد.

به هر حال در حکومت اقلیم کردستان نیروهای مسلح کرد موسوم به پیشمرگه مدتی است که با داعش می جنگند و در این میان برخی اراضی را نیز به دست آورده اند. دولت اربیل همان قدر به اعراب سنی عراق که در گذشته بارها آنها را دست کم گرفته اند اعتماد دارد که به اعراب شیعه که به تازگی با آنها بر سر مناطق استراتژیک درگیر رقابت شده اند. آنگونه که کردها از هر طرف در محاصره ی نیروهای متخاصم قرار گرفته اند، موضوع برای آنها نه تنها هویت فرهنگی یا اقتصاد بلکه بقاست. کردها یاد گرفته اند که وعده های امنیتی کشورهای بیگانه ای مانند آمریکا توخالی است و آنها چاره ای جز آن ندارند که جایی برای خود دست و پا کنند. پس همه پرسی جنبه ی تشریفاتی دارد و رأی گیریِ واقعی نیست.

همین گویای آن است که چرا ترکیه، ایران، آلمان، آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر بسیار بیشتر از آنکه نگران استقلال کاتالان باشند، نگران استقلال کردستان هستند. جدایی کاتالونیا از اسپانیا نمونه ی دیگری از تفویض اختیار در قاره ای است که تفویض اختیار به لحاظ تاریخی یکی از صفات مشخصه ی آن است. این اتفاق تغییری بنیادین در ژئوپولتیک اروپا ایجاد نمی کند. کشور شدن کردستان – کشوری که در خارج به رسمیت شناخته شود دگرگونی عظیمی در خاور میانه ایجاد می کند.

اینکه برگزاری این دو همه پرسی استقلال با فاصله ای یک روزه اعلام شد ممکن است اتفاقی باشد اما اینکه در زمانی اتفاق می افتد که چندملیتی بودن به طرز فزاینده ای منسوخ دانسته می شود، اتفاقی نیست. ضرورت ها و منافع متعارض طرف های درگیر و نه حق تئوریک تعیین سرنوشت مشخص می کند که این همه پرسی ها کشورهای جدیدی را به وجود می آورد یا خیر. به لحاظ تاریخی هرگز صرف گفتن اینکه می خواهید آزاد باشید کافی نبوده است.

منبع:geopoliticalfutures

ترجمه: خبرگزاری کردپرس- سرویس جهان

 

فردا

پ ن: من هم میخواهم بعضی وقتها مثل محسن سعیدی پور  داستان کوتاه کوتاه بنویسم.

فردا

امروز که از خواب بیدار شد یادش رفته بود چه روزی است. سه شنبه یا چهارشنبه؟ گیج و منگ میخواست جورابهایش را بپوشد و لباس تنش کند که یهو متوجه شد خیلی دیر است و باید قید صبحانه را بزند. به این فکر میکرد که امروز سه شنبه است یا چهارشنبه که همسرش گفت یادت نره که وسایل بخری اما مهران با خودش فکر میکرد که کدام وسایل؟ الکی صرفا به این خاطر که چیزی گفته باشد با بی میلی در حالیکه چشمهایش را می مالید داد زد چشم حتما یادم هست. نیلوفر که سریع خودش را بغل بابا پرتاب کرده بود با صدای جیغ جیغو و بچگانه اش گفت بابا مهران برام گل سر میخری؟ مهران هم سریع جواب داد میخرم عزیزم فردا میخرم.

از خونه که اومد بیرون با خودش گفت فردا یادم باشه که شیر آب رو درست کنم بدجوری چکه میکنه اوایل به خاطر حرام شدن آب نگران بودم الان که بیشتر چکه میکنه به خاطر پولش نگرانم. توی مترو در حالیکه شبیه گوشت قصابی مثل سایر مردم آویزان شده بود هیکل لش و خسته اش با نرمی و حالت آسوده ای اینطرف و اونطرف میرفت توی همین حالت خلسه خواب و بیداری بود که دماغش به زیر بغلش خورد و فهمید ای دل غافل زیر بغلش چه بوی گندی میده امروز هم یادش رفته بود حموم بره و با آرامش خاصی گفت فردا میرم.

احساس میکرد که زندگیش بیهوده مصرف میشود قسمتی از آن را حمل و نقل عمومی و ترافیک تهران مصرف میکند مابقی را هم شرکت و خانواده و فک و فامیل و .. به یکباره احساس غم و اندوه عجیبی کرد و از درد گرسنگی چشماش سیاهی رفت از دستفروش توی مترو یک بیسکویت خرید و یک اسکناس ۱۰ هزار تومانی به کودک بیسکویت فروش داد و همینکه سرش را بالا آورد تا بیسکویتش را بخورد فهمید که ایستکاه قبلی باید پیاده میشده و حالش گرفته شد یهو مثل قرقی از بین بدنهای بی حال و حوصله مردم تونلی باز کرد و سمت در وردودی رفت و پیاده شد.

داشت به این بدشانسی فکر میکرد که باید ۲۰ دقیقه پیاده روی کند و احتمالا دیر هم به سرکارش میرسید. با خودش گفت راستی یادم رفت بقیه پولم را از پسرک بگیرم ولی ولش کن فردا که ببینمش ازش میگیرم. گوشی موبایلش توی جیب عرق کرده اش حسابی خیس شده بود و هوای گرم هم انگار با مهران سر سازگاری نداشت زنگ موبایلش به صدا در اومد دستش را نوی جیبش کرد که موبایل را در بیاورد و موبایل هم که خیس عرق بود بعد از چند زنگ خاموش شد و شارژش تموم شد. یادش افتاد که دیشب نیلوفر موبایل رو برده که باهاش بازی کنه و تا صبح شارژش تموم شده.

هیمنطوری توی افکار خودش وول میخورد و میگفت یعنی کی میتونه این موقع صبح زنگ زده باشه؟ اول به آمادگی نیلوفر شک کرد و گفت چون قسط آمادگی را ندادم حتما برای پول زنگ زده اند بعد یاد همسرش افتاد که میخواست خرید بکنه و احتمالا پول لازم بوده . براش این مسایل اهمیتی نداشت ولی از شرکت میترسید، میترسید که اونها تماس گرفته باشند و یه گیر جدیدی براش درست بکنند. تو همین فکرها بود که یاد مجتبی رفیقش افتاد ۲ ماهی میشد که ازش پول قرض کرده بود و مهران میدونست تا ۲ سال دیگر هم نمیتواند بدهیش را پرداخت کند آرزو میکرد که مجتبی نباشد و فعلا باهاش تماس نگیرد تا موقعی که وامش جور شود.

نزدیک شرکت که رسید گفت به هر حال فردا معلوم میشه کیه و هر کی هم باشه خودش دوباره زنگ میزنه فوق فوقش هر چی گفتند من هم میگم بعدا انجام میدم، چشم بعدا، برات کارت به کارت میکنم، شماره حسابتون چند بود، حتما عزیزم، فردا یادم بنداز یا …. . ۱۰ سال بود که تمام زندگیش را به تعویق انداخته بود و در این شهر شلوغ هر جایی را که نگاه می کرد لبخند، عشق، تفریح و تقریبا تمام زندگی به تعویق افتاده بود با نگهبان که سلام و احوالپرسی کرد یادش افتاد که الان توی شرکت فرصت خوبیه که گوشیش را شارژ کند ولی دید که شارژرش را توی خونه جا گذاشته.

با همکارش که شارژر داشت سر یک موضوع الکی دعوا کرده بود و نمیتونست شارژر را از او بگیرد گوشی را به آرامی توی کیفش گذاشت و گفت شب که برسم خونه شارژش میکنم و حتما تا فردا شارژ میشه. آبدارچی که از داخل راهرو رد میشد با صدای نکره اش داد زد آقای سعیدی پول چایی رو ندادی از همه  پول گرفتم فقط شما موندی. چای که میخوری دیگه ؟ مهران هم با بی حوصلگی جواب داد میدم آقا کریم فردا بهت میدم.

وارد اتاقش که شد احساس کرد توی قبر نموری افتاده است است که ذره ذره او را می بلعد اتاق به حدی گرم و نمدار بود که نزدیک بود خوابش ببره پنجره را باز کرد و باد خیلی خنکی به صورتش خورد و یهو دخترش نیلوفر از جلوی پتجره اتاق رد شد و پایش را لگد کرد. از جا پرید و فهمید که خواب دیده گیج و منگ داشت فکر میکرد که امروز سه شنبه س یا چهارشنبه؟ تا خواست جورابهایش را بپوشد دید که امروز هم فرصت نمیکند صبحانه بخورد.