داستان چاقوی آلمانی

” چاقوی آلمانی ”

غروب به مرکز خرید شهر رفتم . بله خودش بود یک چاقوی آلمانی که برای کشتن یک گاو کافی بود و یک خمیر دندان و یک بسته نان خریدم .امشب نیز مثل شبهای دیگر بود و باید حتما شام میخوردم و مسواکم را می زدم امشب باران شدیدی می بارید باران از ۲ ساعت پیش شروع شده بود و بدون توقف خود را به شیشه ی پنجره اتاقم میکوبید با زیر پیراهن نازکی خیابانهای منتهی به میدان اصلی شهر را از پنجره نگاه می کردم مردمی که تا ۲ ساعت پیش به آرامی حرکت می کردند و قدم می زدند زیر باران اخمو شده بودند و با سرعت میخواستند خودشان را به خانه برسانند سرهایشان پایین بود و برای اینکه یادشان رفته بود با خودشان چتر بیاورند زمین و زمان را دشنام میدادند . چند مهمان ناخوانده با سر و صورت ژولیده از درب اصلی هتل وارد شدند با خودم حدس زدم که اینها تا توقف باران در رستوران خواهند ماند و فقط از ترس باران به این مسافرخانه درجه ۳ پناه آورده اند صاحب رستوران هتل نیز این قضیه را فهمیده بود و سریع چند تا نوشیدنی و چند پرس غذا را برایشان آورد و توی عمل انجام شده قرارشان داد . نمیدانم چرا به این چیزها فکر میکردم باید به حمام می رفتم و کار را تمام میکردم به تیز بودن چاقو اطمینان داشتم ولی هیچ وقت از کثیف کاری خوشم نمی آمد اتاق را مرتب کردم و در ورودی را هم باز گذاشتم نمیخواستم هیچ پلیس احمقی در را بشکند پنجره های اتاق پذیرایی را باز کردم و هوای بارانی که البته داشت تمام می شد وارد فضای اتاق شده بود مسافرهای هتل هم بعد از خوردن غذا و بند آمدن باران کم کم داشتند می رفتند همه جا ساکت و آرام شده بود حالا من مانده بودم و شاهرگ و چاقوی آلمانی خون تمام حمام را گرفته بود چاقو واقعا تیز و تمیز بود و اصلا با هیچ کس شوخی نداشت و میتوانست بدن را مثل پنیر قطعه قطعه کند .
فردا روزنامه ها نوشتند مردی دیوانه دیشب در حمام اتاقش خودکشی کرده است و رادیو نیز ۱۵ دقیقه آخر برنامه را با یک روانشناس صحبت کرد روانشناس صدای فوق العاده مسخره ای داشت و خنده ی مزخرفی بیخ گلویش نمایان بود که نمیتوانست آن را مخفی کند . چون بحث داغی در رادیو شروع شده بود مجری به شنوندگان قول داد فردا هم این بحث را ادامه بدهند . چند روز بعد اتاق من را به یک وکیل جوان دادند که تازه به این شهر آمده بود و البته قضیه خودکشی را از او پنهان کردند تا مبادا از گرفتن اتاق پشیمان شود . غروب وکیل جوان برای خرید به فروشگاه مرکز شهر رفت چند تا تخم مرغ ویک آلبوم موسیقی راک و یک چاقوی آلمانی خرید . احتمالا شب باشکوهی داشته است .

سال ۸۷ ف. انصاری

شانس

منطقی نگاه کردن به چیزهای ظاهرا غیر منطقی و یا احساسی همیشه مشکله .
سوال:
عامل خوش شانسی چیست؟ آیا واقعاً کسانی هستند که خوش شانس باشند؟

به نظرمیرسه قسمت عمده ای از شانس وابسته به تکرار بیشتر و امتحان کردن راه های مختلفه شانس در بحث احتمالات هم یک موضوع ثابت شده ریاضیه . یک مهاجم نوک حمله را در نظر بگیرید که فقط وقتی 100 درصد مطمئن است به سمت گل شوت می زند یک مهاجم دیگر موقعیت های 50 درصد یا 30 درصد را هم امتحان میکند در نتیجه شوت بیشتر می زند و در نتیجه بیشتر هم گل میزند آیا او خوش شانس است یا بیشتر امتحان می کند ؟

دو نفر با شرایط یکسان برای پیداکردن کار اقدام میکنند یک نفر از آنها برای دو شرکت رزومه می فرستد نفر بعدی برای 20 شرکت و نفر دوم در شرکت بهتری استخدام می شود آیا نفر دوم خوش شانس است ؟

در موضوع شانس تا حد مشخصی، اگر تلاش کنی و گزینه‌های بیشتری را امتحان کنی، می‌توانی شانس بیشتری داشته باشی. اما در عین اینکه گزینه‌های مختلف را امتحان می‌کنی، چون وقت زندگی محدود است، مناسب است که هر جا فهمیدی مسیر نادرستی را رفته‌ای،‌ همان‌جا برگردی و به سراغ راه‌های دیگر بروی.

انسان‌های خوش شانس، کارهای متنوعی را آزمایش می‌کنند و این کار را بیشتر از سایر افراد انجام می‌دهند و این باعث می‌شود که دستاوردهای بیشتری به دست بیاورند.

قسمت عمده شانس به این بستگی داره که شما :
1.چند بار و در چند بانک و قرعه کشی شرکت کردید ؟
2.چند بار کسب و کاری رو راه انداختید؟
3.چند بار دنبال کار رفتید؟
4.چند بار تاس را پرتاپ کردید ؟
5.چند بار برای رفتن به خارج از کشور اقدام کردید؟
6.چند بار شوت زدید ؟
7.چند بار در بستکبال پرتاب سه امتیازی انجام دادید؟
8.چند بار رابطه را تجربه کردید ؟

شانس یعنی تکرار بیشتر بدون فکر کردن یا تحت تاثیر قرار گرفتن در مورد ناکامی های گذشته

کودکی-جایزه-دولت

کودکی

بچه که بودیم از گرفتن جایزه خوشحال می شدیم، حاضر بودیم همه درسهایمان 0 بشود ولی جایزه بگیریم، جایزه میتوانست تمام مشکلات ما را حل کند . شاید به همین خاطر بود که کارت های صدآفرین زیادی به ما می دادند و نفرات اول را سرصف تشویق میکردند و ما برای درس خواندن انگیزه پیدا میکردیم و خود ما تمام قضیه بودیم! در درس خواندن ما کلیه قضیه هستیم یعنی می توانیم تنهایی در اتاقی بنشینیم و درس بخوانیم و نمره خوب بگیریم بدون هیچگونه ضریب اشتیاه و ریسکی یعنی 2+2 چهار میشود (جالب اینه که ما نفرات اول کنکور را که یک سال خودشان را حبس کرده و درس میخوانند و روی یک مسله قطعی زمان خود را سرمایه گذاری کرده اند نابغه میدانیم و آرزو میکنیم جای آنها باشیم!)

بزرگی

بگذارید کودکی را رها کنیم و به دنیای بزرگترها برویم و به دنیای کسب و کار برویم، جایی که ما نمیتوانیم به تنهایی بنشینیم و تلاش کنیم و ما تمام قضیه نیستیم جایی که ما فقط درصد کمی از بازار و چرخه کسب و کار هستیم ، ما باید مشتریان خود را راضی کنیم حتی اگر بهترین محصول را داشته باشیم باید جایزه هایمان را با فروش بیشتر مشتریان بیشتر و کسب و کار محکم تر بسازیم .کسی به تلاش ما جایزه نمیدهد از کارت صد آفرین هم خبری نیست مراسم و شو هم در کار نیست . کسی به شکستها و مشکلات ما هم توجه نمی کند خلاصه اینجا جای کودکی کردن نیست .

دولت نادان

بدبختی زمان شروع می شود که دولت شامل دانشگاه ها و پارک های فناوری و مراکز رشد و بنیاد نبوغ و نخبگان و اختراع و سازمانهای عریض و طویل و مزخرف و آلوده به جیره و مواجب دولتی که اگر یک ماه حقوقشان قطع شود به زمین و زمان دشنام می دهند نقش سازمان دهندگان و متولیان بخش خصوصی ر ا بازی میکند کسی که معتاد به جیره و مواجب مفت از خزانه نفت هست باید برای بخش خصوصی نطق کند . کمدی از این بامزه تر هم سراغ دارید؟ آنها هنوز نفهمیده اند که بخش خصوصی باشعورتر و آگاه تر و متخصص تر از بخش دولتی است و اگر بدنه دولت و بخش خصوصی را به عنوان دو فرد یا دو شخص در نظر بگیریم، هنوز درک نکرده اند که یک احمق نمیتواند یک آدم عاقل را مدیریت کند و مجبور است او را هم شبیه خودش احمق کند.

بازگشت به کودکی

پارک های فناوری و ادارات و مراکز مختلف بی مصرف و نفتخوار مراسم شو برگزار می کنند شرکت ها را برنده اعلام میکنند به اشخاص مختلف جایزه میدهند و آنها هم خوشحال و خندان به خانه برمیگردند دقیقا شبیه روزهای مدرسه .

داینامیک سیستم (حلقه مثبت و نتیجه منفی)

بعد چه اتفاقی می افتد ؟ آیا این حلقه مثبت نیست ؟

بله این یک حلقه مثبت است روز به روز شرکت یا شخص خوشحال تر و جایزه هایش هم بیشتر میشود حلقه کاملا مثبت .  ولی آیا تمام حلقه های مثبت نتیجه مثبت دارند ؟ خروجی بعضی از حلقه های مثبت کاملا منفی است و منجر به Fail است خروجی حلقه فوق ترکیدن شرکت و شخص بعد از باد کردن فراوان است و روبرو شدن به واقعیت های عریان و زننده است واقعیت هایی مثل مقیاس و اندازه شرکت تعداد مشتریان سرمایه شرکت و…..

وارد شدن به این حلقه هر چند شهوت انگیز است ولی میتواند برای یک عمر مدل ذهنی یک انسان را مسموم کند.

شغل بعضی از کارمندها برگزاری شو و دادن جایزه و لوح و دادن آمارهای الکی و دستکاری شده به مقامات بالاتر است و البته حرف های مفت زدن یعنی دقیقا برای این کارها ماهانه پول میگیرند .

شغل ما چیست ؟

ته دنیا و موراکامی نابغه معاصر

چند روز پیش رمان “سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا” نوشته موراکامی رو خوندم و از خوندنش لذت بردم. چند مورد در باره کتاب بود میخواستم بنویسم و همین طور چند پاراگراف خوب و برش هایی از کتاب .

حرفه ای گری موراکامی در معلق نگه داشتن خواننده بین خیال و واقعیت است و بین گذشته و آینده برای همین است که نمیتوانی چیزی را پیش بینی کنی و تا آخر کتاب را با علاقه می خوانی نه اینقدر تخیلی است که رهایش کنی و نه آنقدر واقعی که بتوانی داستان را حدس بزنی دقیقا مثل سبک نوشتن مثل خود رمان در لبه و پرتگاه خیال و واقعیت است.

سه نکته جالب در مورد رمان

1. قبلا میخواستم در مورد مطلبی بنویسم به عنوان آینده تکنولوژی و یا دنیا بعد از اینترنت اشیا که حوصله نداشتم بنویسم . این کتاب به نظرم تو بعضی از قسمتها بهش اشاره کرده یعنی استفاده از از مغر به جای کامپیوتر. باید بگویم که  در حال حاضر شهوت جمع آوری داده ها بین شرکتهای بزرگ دنیا (مالکان دنیا) رو به افزایش است حتی از حرکت افراد و کار کردن اشیا هم داده جمع آوری میکنند اما داده برای کامپیوتر کافی نیست رقابت در توان پردازش هم روز به روز زیاد شده تکنولوژی های FPGA یا پردازنده های قوی حتی سریعتر از قانون مور درست می شوند یعنی هم داده ها به سرعت زیاد می شونند و هم پردازنده ها قوی میشوند.

ولی آیا این روند شرکتها را سیر خواهد کرد؟ به نظرم خیر . مقاله ای خواندم که میگفت چند محقق در حال حاضر مشغول بررسی حافظه انسان هستن و موفق شده بودند با تغییرات پروتئین در کورتکس مغز حافظه را پاک و بازیابی کنند البته فعلا روی موشها انجام داده بودند این موضوع را اینجا نگه داریم . توان پردازش مغز انسان چیزی حدود 80 پتا فلا پ است یعنی یک سوپر کامپیوتر خیلی نیرومند .

سوال دیگر ؟ آیا ما تمام اطلاعاتمان را در اینترنت میگذاریم ؟ نه درصد خیلی کمی از داده های ما در اینترنت است و مابقی آن در مغز ما قرار دارد .تصور کنید در آینده چند میلیارد سوپر کامپیوتر متصل به هم با توان پردازش غیر قابل تخمین داشته باشیم که داده های آن چندین میلیون برابر داده های فعلی باشند یعنی داده هایی به اندازه تجربه ی شخصی تک تک ما شاید بعد از اینترنت اشیا نوبت به اینترنت انسانها و مغزهای متحرک باشد!

2. اتوپیا یا آرمان شهر ، در این کتاب انتقاد شدیدی از آرمان شهر شده جایی که همه خوب و خوشند و اصولا دنیای بدون ناراحتی و بدون سختی و رنج دنیای ملال آوری نشان داده شده زندگی فقط با ترکیب رنج و لذت معنی پیدا میکنه ننه با داشتن یکی از آن به تنهایی.

3.موضوع سوم ساختن دنیای خیالی دور خودمان است و آیا می شود هر کسی دنیای شخصی خود را بسازد و در آن زندگی کند اینکه هر اتفاقی از ذهن انسان شروع می شود درست ولی آیا حد و مرزی هم دارد.

پاراگراف هایی از کتاب:

“روی زمین کانال های تلویزیونی دارند اخبار پخش میکنند. مردم دارند صبحانه میخورند و کله ی خواب آلودشان را با آب و هوا، مداواهای سردرد و مشکلات صادرات اتوموبیل به آمریکا باد می دهند.کی می داند که من تمام شب را در رودهی بزرگ دنیا گذرانده ام ؟ آیا عین خیالشان هست که در آب بو گندو شنا کرده ام و زالوها خونم را مکیده اند و درد زخم شکم دارد امانم را میبرد ؟ آیا برای کسی مهم است که ظرف 28 ساعت و 42 دقیقه ی دیگر واقعیت من محو می شود ؟ این را دیگر جزو اخبار پخش نمی کنند .. ص 387”

“سرهنگ توضیح می دهد آنها گاهی گودال می کنند، شاید برایشان چیزی مثل شطرنج برای من باشد معنای خاصی ندارد و آنها را به جایی نمی رساند . هر کدام از ما گودال خاص خودمان را می کنیم. نمی خواهیم از فعالیتمان به چیزی یا به جایی برسیم. آیا چیزی محشر در این موضوع نیست؟ به کسی آزار نمی رسانیم و کسی آزار نمی بیند. نه پیروزی و نه شکست…ص 406”

“نمی دانستم چرا این احساس را داشتم، اما چطور می توانستم از اینن زندگی بیرون بروم ؟ به نظر نمی رسید کار مسئولانه ای باشد. ولو اینکه دل کسی برایم تنگ نمیشد.ولو اینکه جای خالی در زندگی باقی نمی گذاشتم، ولو اینکه کسی متوجه نمی شد، نمی توانستم به اراده خودم اینجا را ترک کنم.فقدان مهارت نبود ، اندازهی زندگی نبود با این حال حس می کردم چپیزی داشتم که از دست می دادم…. ص502 ”

“من اینجا هستم، تنها، در ته دنیا. دست دراز می کنم و دستم به چیزی نمی خورد . اتاق یخ زده و همه چیز بی جان است . اندامم سبک میشود . سرم به میل خودش منقبض و منبسط میشود”

“همانطور که شاید بدانید در این شهر خاطره سست و بی اعتبار است. بعضی چیزها یادمان می آید و بعضی نمی آید شما جزو همان ها هستید که یادم رفته لطفا مرا ببخشی”

موراکامی بین کافکا و آلبر کامو در حال حرکت است اما عاشقانه تر احساسی تر و شاید زنانه تر !

هدف ادبیات شاهکاری مختصر از ماکسیم گورکی

قسمتهایی از کتاب هدف ادبیات نوشته ماکسیم گورکی که من خیلی خیلی قبول دارم!

همصحبت: فرض کنید من خواننده داستان‌های شما هستم. خواننده‌ای عجیب و کنجکاو که می‌خواهد بداند چرا و چگونه یک کتاب به وجود می‌آید… در زندگی، چیزی مهم‌تر و دلنشین‌تر از انگیزه فعالیت انسانی نیست. منظور ادبیات چیست؟ … شما که خدمتگذار ادب و ادبیات هستید باید این را بدانید. …  اگر من بگویم هدف ادبیات این است که به انسان کمک کند تا خود را بشناسد و ایمان به خود را تقویت کند، میل به حقیقت و مبارزه با پستی را در وجود مردم توسعه دهد …


گورکی: مردم غالبا تصور می‌کنند وظیفه ادبیات به طور کلی ارتقای شخصیت انسان و تلطیف عواطف اوست.

همصحبت:  می‌بینید که به چه امر بزرگی خدمت می‌کنید! تو نویسنده‌ای و هزاران نفر آثارت را می‌خوانند. بگو ببینم تو مبشر چه رسالتی برای مردم هستی؟! آیا فکر می‌کنی حق‌داری چیزی به مردم بیاموزی؟

گورکی: (از خود پرسیدم واقعا مبشر چه رسالتی هستم؟ آیا چنانکه می‌نمایم، هستم؟ چه می‌توانم به مردم بگویم؟ همان‌هایی را که دیگران مدت‌ها گفته‌اند و همچنان می‌گویند و مستمع هم دارند و هرگز هم کسی را از آنچه هست به چیزی بهتر نزدیک نمی‌کند؟ آیا حق دارم چیزهایی را که به آنها عمل نمی‌کنم تبلیغ کنم؟ اگر راهی مخالف آن عقاید اختیار کنم آیا مفهومش پشت کردن به آنها نیست؟ پس به این آدمی که پهلوی من و با من نشسته چه جوابی باید بدهم؟)

همصحبت: … هنگام کاوش در حقایق، قلم تو، جزئیات ناچیز زندگی را برمی‌گزیند و عرضه می‌کند تا احساسات مردم عادی را برانگیزد، اما آیا این توان را‌ داری که اندیشه‌ ای اعتلابخش روح را نیز در آنها – ولو اندکی – برانگیزی؟! نه! آیا این کار مفیدی است که در کثافات و زباله‌ها کاوش کنی که آدمی را متقاعد می‌کنند، موجودی  قابل ترحم و تابع شرایط بیرونی است؟ شما نویسنده‌ها بی‌توجه و بی‌اعتنا به رسالتی که خواه ناخواه باید آن را بشناسید تا بتوانید مبشر آن باشید،‌همچنان تصورات خود را در کتاب‌‌ها می‌نویسید و این تصورات بخصوص اگر با مهارتی که معمولا اسم استعداد بر آن می‌گذارید نوشته شده باشند، همیشه تا حدی انسان‌ها را هیپنوتیزم می‌کنند. به این ترتیب خواننده با دید نویسنده در خود می‌نگرد و زمانی که زشتی بی‌اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی‌یابد. آیا تو می‌توانی این امکان را در اختیار او قرار بدهی؟ در نتیجه من که تمام آثار تو و امثال تو را می‌خوانم، از تو می‌پرسم شما نویسنده‌ها به چه منظوری می‌نویسید؟

همصحبت: وقتی‏ که انسان آثار شما را می‏ خواند چیزی جز اینکه شما را شرمنده‏ سازد از آن ها نمی ‏آموزد. همه ‏چیز معمولی و پیش‏ پا افتاده است: مردم پیش ‏پا افتاده، افکار پیش ‏پا افتاده، وقایع… چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نویسندگی‏ می‏ دانی؟ وقتی که حافظه و توجه مردم را با ماجراهای بیهوده‏ و با تصاویر کثیفی که از زندگانی شان می‏کشی، انباشته می ‏کنی، فکر کن، آیا به مردم زیانی نمی‏ رسانی؟ تردیدی نیست! … حواست‏ را جمع کن، حق موعظه کردن آن ها روی این اصل کلی به تو داده می ‏شود که توانایی بیدار کردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آن ها، پتک مانند، بعضی‏ از صورت‏ های زندگی را خراب کنی، درهم بریزی و به جای‏ این زندگی تنگ و تاریک، زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی: خشم، کینه، شرمساری، نفرت و بالاخره یاس بغض ‏آلود اهرم‏ هایی‏ هستند که به مدد آن ها می ‏توان در دنیا، همه چیز را درهم ریخته‏ نابود ساخت. آیا می ‏توانی چنین اهرم‏ هایی بسازی؟ می‏ توانی آن ها را به حرکت درآوری؟ زیرا اگر حق گفتار با مردم را به خود می ‏دهی باید یا به معایب و نقایص آن ها نفرتی شدید نشان دهی، و یا به خاطر آلام و دردهای شان باطنا عشق عظیمی در خود نسبت به آن ها احساس کنی. … مع هذا زندگانی ما، هم از پهنا و هم از ژرفا توسعه‏ می ‏یابد، ولی رشد و توسعه آن خیلی با تانی صورت می ‏گیرد زیرا که شما قدرت و توانایی تسریع حرکت آن را ندارید… زندگانی‏ دامنه پیدا می ‏کند، و روزبه ‏روز مردم سوال ‏کردن را می ‏آموزند. چه‏ کسی به آن ها جواب خواهد داد؟ معلوم است شما شیادان غاصب‏ عنوان پیشوایی مردم! ولی آیا خود شما مفهوم زندگی را آن قدر درک می‏ کنید که بتوانید برای دیگران آن را روشن سازید؟ آیا احتیاجات زمان خود را می‏ فهمید و آینده را پیش‏ بینی می‏ کنید؟ برای بیدار کردن انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده، روحا سقوط کرده است؛ چه می ‏توانید بگویید؟ او دچار انحطاط روحی‏ شده ‏است! علاقه او به زندگی خیلی کم شده و میل به زندگانی‏ شایسته در او رو به اتمام است، می ‏خواهد اصلا مثل خوک زندگی‏ کند، می ‏شنوید؟ اکنون وقتی که کلمه آرمان را تلفظ می ‏کنید وقیحانه می ‏خندد: زیرا انسان دیگر به صورت مشتی استخوان‏ درآمده که از گوشت و پوست کلفتی پوشیده شده است. … بجنبید! تا موقعی که هنوز انسان است کمکش کنید تا زندگی کند. اما شما برای بیدار کردن‏ عطش زندگانی در او چه می ‏توانید بکنید؛ در حالی که فقط ندبه‏ می‏ کنید، می ‏نالید، آه می ‏کشید، … هه،هه،هه! این تو هستی -معلم زندگانی؟ … من‏ احتیاج به معلم دارم. چون انسان هستم. زندگی را در تاریکی، گم کرده‏ ام و راه رستگاری به سوی روشنایی، به طرف حقیقت و زیبایی، به ‏سمت زندگی نوین را می ‏جویم. راه را به من نشان‏ بده! من انسان هستم. به من کینه ‏ورزی کن، بزن، ولی درعوض مرا از این لجن‏ زار بی ‏اعتنایی به زندگیبیرون بکش! من می ‏خواهم‏ بهتر از آنچه هستم باشم! چکار کنم؟ به من بیاموز!

گورکی: ( نباید برای خوشبختی کوشش کرد. احتیاجی به‏ خوشبختی نیست! معنای زندگی در خوشبختی نیست و رضامندی‏ از خود، انسان را ارضا نمی ‏کند. زیرا بدون ‏شک، مقام انسان‏ خیلی والاتر از این هاست. مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی‏ تلاش به سوی هدف است و هستی در هرلحظه باید هدفی بس‏ عالی داشته باشد. این امر ممکن است ولی نه در چهارچوب کهنه‏ و فرسوده زندگی که در آن همه چیز تا این اندازه محدود شده و آزادی روح و فکر انسان در تنگنا قرار گرفته است…

جامعه – فرد – فراوانی

پ ن : همیشه با خودم فکر میکردم که حماقت میتواند چه ابعادی داشته باشد، گاهی حماقت آن قدر طبیعی جلوه میکند که دیگر یا آن را نمیشناسیم یا برایمان عادی می شود.

شخصی میگفت چرا تو مثل من یا بقیه نیستی ؟ گفتم منظورت از بقیه چیست و چرا باید مثل بقیه یا تو باشم؟

جامعه و فرد

همیشه جامعه برای بقای خود تلاش میکند و سعی می کند فردیت و فرد را محدود کند، اگر جامعه را به عنوان یک فرد در نظر بگیریم این فرد برای بقای خودش تلاش میکند . قطعا بقای فرد برایش اهمیت ندارد هر  جا که بتواند فرد را له می کند ، او را احمق می کند که دقیقا شبیه خودش شود. هر چه از فرد به سمت گروه بیشتری از مردم حرکت کنیم احتمال اینکه این بردار به حماقت نزدیک تر شود بیشتر است قطعا یک جامعه فرهیخته ۱۰۰ نفری از یک اجتماع ۱ میلیون نفری عاقل تر است و عقلانیت در جامعه ها و گروههای کوچک بیشتر از توده یا غول بی شاخ و دم مردم است.

به دوستم گفتم اصولا نباید مثل تو باشم و از اینکه نیستم خوشحالم ، شخصیت من مجموع تجربه ها ، شکست ها ، مطالعه ها ، دوستی ها و تمام کارهای من است و چطور انتظار داری که برآیند ما یکی باشد؟شبیه تو شدن یعنی لگد زدن به تمام این تجربه های تلخ و شیرین و تو هم اگر شبیه من شوی همین ظلم را در حق خود کرده ای.

قطعا خود را شبیه دیگران کردن شبیه مردم کردن یک انتخاب برای همه می تواند باشد و برای من یک انتخاب احمقانه است و به نظرم یک اصل بد بهتر از یک کپی خوب است.

اشو چیز خوبی در همین باره دارد:

گل های سرخ به این زیبایی می شکفند،چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی درآیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند،چرا که دربارۀ دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است.همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند،کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزۀ گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛همۀ تلاش ها بیهوده است.تو باید فقط خودت باشی

Be yourself and do the best!

فراوانی

دو روند جالب مدتی است که ذهنم را به خود درگیر کرده است. یکی رابطه تعداد مردم با حماقت آنها که به نظرم هر چه قدر جمعیت بیشتر باشد تصمیم گیری ها ی آنها به دیوانگی نزدیکتر است و مورد دوم تغییر قهرمان ها و چهر ه های ماندگار و مشهور است .

تاریخ گذشته را اگر نگاه کنیم قهرمانهای مردم ابتدا پیامبران و بعد دانشمندان و حکیمان و بعد نویسندگان وبعد هنرمندان و بازیگران و پولداران و بعد دلقکها و احمق ها و وراجهای تلویزیونی و در آینده این بردار قطعا به سمت پورن استارها میرود، دیگر صدای دانشمندان به گوش کسی نمی رسد ولی دلقک ها با استفاده از اینترنت می توانند توجه همه را به خود جلب کنند . تریبون هیچ مصلح و انقلابی به اندازه تریبون یک پورن استار یا یک جاکش خوشمزه و دلقک مخاطب ندارد .

عصر عصر فراوانی است فراوانی بیش از ۶ میلیارد نفر جمعیت عموما احمق ، فراوانی میلیاردها ترابایت اسپم و فاضلابی از داده ها و عکس های سلفی . عصر انسان های آگاه  گوشه گیر در لاک خویش و زندانی و ترد شده از جامعه و  رها شدن سگ ها ی هار ، دلقک های مشهور و پورن استارها و شومن ها برای ریدن هر چه بیشتر به فاضلاب دنیا

تخمین مسافت در زندگی

آیا ما توانایی تشخیص فاصله ها را داریم ؟ مثلا می توانیم بفهمیم بین خوشبختی و بدبختی چقدر فاصله هست ؟ گاهی اوقات به علت تخمین و اندازه گیری اشتباه فاصله خود را تا خوشبختی خیلی دور میبینیم . آنقدر دور که هر گونه تلاشی مضحک به نظر می رسد به قول شو‍‍پنهاور زندگی ارزش یک تلاش جدی را ندارد!‌و گاهی اوقات نیز بدبختی را آنقدر از خودمان دور می بینیم که در اوج سرمستی ولذت با کله در دو قدمی خودمان در عمق بدبختی فرو می رویم .

به نظرم فاصله این دو یعنی خوشبختی و بربختی زیاد از هم دور نیست .کسی که تجربه این احساسها را چشیده است و در یک هفته یا یک ماه در اوج خوشبختی سرمست بوده و در قعر بدبختی فرو رفته است خوب میداند که فاصله این دو موضوع خیلی ناچیزتر از آن است که ما معمولا تخمین می زنیم و عموما این اشتباه ما در محاسبات ما را از تلاش بریا خوشبختی باز می دارد و فلج میکندو از آن طرف نیز بدبختی را سالها و قرنها از خود دور میبینیم .

درک نکردن این فاصله ها اغلب منجر به fail در تصمیم گیری میشود یعنی در فشار مشکلات و بدبختی نقاط fail یا شکست به معنی تصمیمات احمقانه ای که تحت فشار میگیریم را به صبر و تلاش ترجیح میدهیم شبیه ترکیدگی لوله در فشار شدید رد کردن این نقاط شکست با صبر و حوصله و همچنین داشتن درکی درست از فاصله ها میتواند برایمان مفید باشد و اینکه بدانیم ما مامور به عمل هستیم نه مسوول نتیجه .

غرور مهندسان نرم افزار

یه جک تا حدودی مربوط : ” یک روز یک معتاد دستش رو گذاشته بود روی دوش آرنولد و میگفت هیچ کسی نمیتواند به ما چپ نگاه کند ”
در دره سیلیکون در کالیفرنیا اگر اتفاق خوبی مثل گوگل و فیس بوک بیفته یا اگر خبری از تلویزیون در مورد هوش مصنوعی پخش بشه مهندسان نرم افزار در ایران ذوق زده می شوند ، غافل از اینکه این موضوع چه ربطی به ما داره چرا ما غرور همه چیز دانی و با سوادی داریم ؟ چرا احساس میکنیم از مهندس نفت و از مهندس برق و از حسابدار و غیره باسواد تریم ؟ چرا فکر میکنیم کار ما از آنها با ارزش تر است ؟ چرا فکر میکنیم اگر ما نباشیم دنیا یک جایش می لنگد ؟ آیا این غرور به نفع ماست یا به ضرر ما ؟ چرا ما با میلیاردر شدن یک استارتاپ در خارج از کشور ذوق میکنیم و احساس میکنیم باید جای اون بودیم ؟ و چرا جای اون نیستیم اگر واقعا لیاقت و تواناییش را داریم ؟ موفقیت گوگل و مایکروسافت دلیلی بر باسواد بودن یا نخبه بودن من و یا بهتر بودن رشته تحصیلی من و مدرک تحصیلی من نیست و این دو کاملا مجزاست گوگل یک سیستم اقصادی درست در یک کشور با نظام اقتصادی و سیاسی پیشرفته است گوگل یک برنامه کامپیوتری نیست همینطور بقیه شرکت ها و استارتاپ ها .
به نظرم نوعی شتابزدگی برای موفقیت و نوعی تصویر ذهنی همه چیزدانی، در این قشر نرم افزاری رو به رواج است. و هر موفقیتی که در سیلیکون ولی کسب می‌شود، فعالان حوزه‌ی فن آوری را – از ایران تا ونزوئلا – مغرور می‌کند.

ملت بدون سوال

امروز توی شبکه استانی برنامه زنده قرعه کشی پخش می شد ، قبلا در مورد قرعه کشی و احتمالات و دولت و از این مزخرفات زیاد نوشتم …ولی از این همه جمعیتی که توی تلویزیون آمده بودند تعجب کردم یعنی در واقع وحشت کردم …بحث این نیست که کار خوبیه یا بده یا ….. فقط چند تا سوال به ذهنم رسید :

1. هدف از پیاده روی چیه و آیا مردم از پیاده روی خودشون لذت بردند ، آیا با کسی که دوستش دارند در یک کشور آزاد و زیبا پیاده روی کرده اند ؟
2. با 40 یا 50 میلیون می شود چه کاری کرد و کدام کشور می تواند با 50 میلیون تومان شاید بیش از 10 هزار نفر مردم را یکجا جمع کند برای هفته دولت ؟ یعنی اگر فرض کنیم 10 هزار نفر آمده باشند برای آوردن هر شخصی 5 هزار تومان هزینه شده است نفری 5000 تومان ؟ به نظر شما ارزان نیست
3.چند نفر برنده شده و پژو برده اند و چند نفر بازنذه ؟
4.آیا اگر مردم دنبال حق و حقوق خودشان بودند نفری دو تا پژو نداشتند ؟
5. آیا اگر من فکر کنم جمعیت مردم شبیه گله ای سگ بی عقل شده که با یک استخوان همه شان را می شود سرگرم کرد آدم بی خودی هستم ؟
6.آیا باید به این قضایا فکر کرد ؟
7.جواب این سوالها رو نمیدونم ولی این روزها کسی سوال نمی پرسه همه ما میلیون ها جواب حاضر و آماده داریم که با خوشحالی در حالی که احساس تیزهوشی میکنیم (شاید ویکی پدیا به اندازه همه ما باهوش باشد ) جوابهای بی خود خودمان را سمت همدیگر پرتاب میکنیم ……

کشمکش

در پاسخ به یک دوست که میگفت قدرتمندتر شدن ایران از لحاظ نظامی و مالی با بهبود وضعیت معیشت مردم رابطه مستقیم دارد

شما تا زمانی که نتوانید حساب دولت را از عموم مردم جدا کنید ، نمیتواننید تحلیل درستی داشته باشید نظر دولت بر خلاف نظر مردم و بهتر شدن آینده دولت هیچ ربطی به آینده بهتر ملت ندارد ….به عنوان مثال ما آمار پادشاهان 2500 ساله ایران با حجم ثروت و وسعت کشور را داریم و نوشته ایم ولی چه کسی از آمار گرسنه گان و فقیران همان دوران آماری دارد ؟ همان مردمی که با شورشهای محلی خسرو پرویز را فرسوده کرده واین پیروزی بزرگ به اسم اسلام نوشته شد نه مردم ناراضی !!!! ….پیشنهاد میکنم که کتاب جی بارتوس به نام “نظریه کشمکش ” را بخوانید تا به این موضوع پی ببرید ثروتمند شدن یا قدرت مند شدن سیسم حکومتی هیچ ربطی به بهبود وضعیت مردم ندارد …. طبق آمار رفاه اجتماعی که جدا از GDP هفت شاخص دیگر هم بررسی میشود …قدرتمندترین کشور دنیا یعنی آمریکا در رده 11 بوده و فنلاند اولین کشور که شاید هیچ قدرت مالی و نظامی هم نداشته باشد ….