آزیمبای و استمرار یک تمرین: سماجت یک دوست ۷۵ ساله

سماجت یک دوست ۷۵ ساله

حدود سه سال پیش بود که صحبت کردن با Skype رو شروع کردم و هدفم روان صحبت کردن و یاد گرفتن زبان انگلیسی بود در این مدت با افراد مختلفی صحبت کردم کسانی که آمدند و رفتند با افرادی که قرار بود سالها صحبت کنیم و از همدیگر یادبگیریم ولی استمرار کافی را نداشتند یا شاید هم من خیلی سمج بودم و ادامه دادم ولی خوشبختانه یک دوستی ۳ ساله ساخته ام که بعضی شبها حدود ۲۰ دقیقه یا ۳۰ دقیقه مشغول میشوم و با این دوست انگلیسی تمرین میکنیم.

آقای دکتر آزیمبای ۷۵ ساله است٫ استاد دانشگاه و محقق و نویسنده در ژورنالهای قزاقستان یک زمانی در ارتش سرخ کمونیست دو آتشه بوده و بعد از فروپاشی شوروی الان یک مسلمان معتدل است. کتابهای زیادی نوشته و روسی و عربی و قزاقی و آلمانی را بلد است ولی انگلیسی هر دوی ما چنان تعریفی ندارد. مقالاتش را در این سایت مینویسد و البته که من نمیتوانم یک کلمه از آن را بخوانم چون به زبان روسی نوشته شده از شما چه پنهان چند ماهی با هم روسی کار کردیم ولی زبان مشکل و بد قلقی بود و من هم بی استعداد این شد که دیگر پیگیری نکردم.

استمرار و سماجت و پشتکار این پیرمرد برای یادگیری و فعالیت قابل تحسینه درست یکسال پیش از من خواست که مقاله ای برایش بنویسم در خصوص نقش زبان انگلیسی در کسب و کارهای امروزی ایران مقاله که نمیشه گفت یک نوشته ی پاورقی و موجز من هم پشت گوش میاندازم تا اینکه امشب باز هم تکرار کرد که برایم بنویس به جرات باید بگم بیش از ۶۰ بار ازم خواهش کرده! بهش قول دادم براش چیزی بنویسم و اونهم قول داد بعد از اینکه به روسی ترجمه کرد و چاپش کرد لینکش رو برام بفرسته!

خیلی چیزها از آزیمبای یادگرفتم نمونه ی کوچکش همین سماجت و شور و عشق زندگی است و با هم در مورد سیاست – زندگی – آینده و هر چیزی که فکرش را بکنید صحبت میکنیم.

پی نوشت تکمیلی :‌ البته یک سال هم میگذره که ازم میخواد یک دوست عرب زبان بهش معرفی کنم تا عربیش تقویت بشه!

 

آیا تمام توانت را گذاشتی؟

تصمیم گیری  بعد از آخرین تلاش

به تجربه برایم ثابت شده است که قبل از هر تصمیم گیری و قضاوت٫ آخرین تلاشم را بکنم. در دروره دبیرستان دانش آموز زرنگی نبودم و به ناچار دبیرستانم را با رشته ی فنی و حرفه ای ادامه دادم و بعد از کاردانی ۲ انتخاب بیشتر نداشتم یا قبولی در کارشناسی که دولتی بود و مشکل ویا رفتن به سربازی که اونهم مشکل بود!

سال ۸۴ بود و من ۴ ماه فرصت داشتم در طول اون ۴ ماه شب و روز مشغول درس خواندن بودم و سه شیفت به کتابخانه میرفتم پایه ام در اکثر درسها ضعیف و افتضاح بود از هوش خوبی هم برخوردار نبودم شعور اینکه چطور درس بخوانم را هم نداشتم ولی اینها مهم نیست چون تمام تلاشم را در آن مقطع کردم و نتوانستم قبول شوم روزی که جواب مردودی را گرفتم بدون هیجان یا احساسات خاصی دفترچه سربازیم را پست کردم ذره ای ناراحت نبودم و وجدانم آسوده بود چون تمام مایه ام را گذاشته بودم.

درعراق و در شرکتی که کار بازاریابی حضوری و فروش میکردم با ۲۰۰ مشتری رودردو صحبت کردم و محصولم را پرزنت کردم و با ۱۰۰ نفر تماس گرفتم خود این کار حتی در شهر خود  طاقت فرسا و مشکل است و نیاز به روح و روان قوی دارد چه برسد به اینکه با ترک و عرب و چینی و هم بخواهی سر و کله بزنی. بعد از این تلاشها تصمیم به ترک شرکت گرفتم یعنی بعد از آخرین نهایت تلاش و تنها در این شرایط است که کسی حق دارد شغل خود را کشور خود را و رابطه خود را ترک کند.

قبل از ترک شغل باید تمام تلاش خود را برای حفظ شغل و پیشرفت انجام داد ساعات کاری را با فعالیت مفید و خالصانه پر کرد  و بعد اگر نتیجه نگرفتی حق داری آنجا را ترک کنی.

در یک رابطه باید تمام احساسات خود را خرج کرد غرور خود را شکست و از جان مایه گذاشت و اگر تلاش تو اثر نکرد بعد حق داری که از رابطه خارج شوی.

وقتی میتوانی بگویی که این محصول مشتری ندارد که با تمام مشتریان بالقوه و بالفعل ممکن حرف زده باشی.

در هر کاری باید نهایت مایه را گذاشت و بعد حق داری که نا امید و دلسرد بشی و آن را رها کنی.

تلاشهای نصفه و نیمه و کارهای بدون فداکاری شایسته پاداش نیست و چه سوال عمیقی خواهد بود اگر از کسی که میخواهد از رابطه ای بیرون برود٫ شغلش را عوض کند٫ مغازه اش را بفروشد٫ ماشینش را بفروشد٫ شهر و دیارش را ترک کند و میخواهد تصمیم بگیرد پرسید آیا تمام تلاشت را کردی؟ 

ترجمه ی کتاب Focus

Focus: A Simplicity Manifesto in the Age of Distraction

میخواستم چند مطلب بنویسم یکی در مورد داشتن و نگه داشتن و یکی هم در مورد انجام وظایف دولت توسط مردم و یکی هم در مورد دخالت بخش دولتی در بخش خصوصی و شرکتهای نرم افزاری ولی خوب فعلا گذاشتم که کمی درمورد این چیزها فکر کنم.

دوست دارم یه کم از دنیای ذهنی فاصله بگیرم و با انجام کارهای عملی و انتشار اونها یک تعادلی در خودم برقرار کنم. به این فکر کردم که از اولین تجربه ام در فروشگاه آنلاین و اوپن سورس بنویسم یا در مورد ایده ای که دارم ولی هیچکدامش عمومی نبود و راستش را بخواهید دوست نداشتم این موضوعات را هم آشکار کنم به همین خاطر گفتم در مورد ترجمه کتاب بنویسم ترجمه ای که قراره با داریوش و سیروان و شاهو و شاید هم امید و سایر دوستان انجامش بدیم.

تصمیم گرفته ایم که یک کتاب را ترجمه کنیم٫ کتابی که انتخاب کرده ایم Focus نوشته LEO BABAUTA است این نویسنده سایتی به اسم Zenahbits داره که من ۲ سالی هست مقالاتش را میخوانم٫ البته الان کمتر پستهای این بلاگ رو میخونم.

موضوع کتاب Focus همانطور که از اسمش پیداست تمرکز در عصر حواس پرتی است و اینکه چطور میتوان در این شرایط که پر از notification و پر از شلوغی است تمرکز کرد.

چرا ترجمه میکنیم!

واقعیتش را اگر بخواهید من و یکی از دوستام این کتاب رو یک سال پیش خوندیم و بعدش هم فایلهای مدیریت توجه را از آقای شعبانعلی گوش دادم که در همین راستاست. همنطور که قبلا اینجا گفتم ما هر هفته دور هم جمع میشویم وگفتیم چرا یک کار مفید نکنیم که برای عموم هم جالب باشه و دیگران بتوانند از این نتیجه کار استفاده کنند؟

فعلا چهار نفر هستیم و احتمالا کسان دیگری هم به ما اضافه شوند و هر کدام از ما قسمتی را ترجمه خواهد کرد بعد از ترجمه و ویرایش٫ کتاب را به صورت صفحات وب و به سبک کتابهای رایگان انتشار میدهیم تا دیگران ترجمه فارسی این کتاب را بخوانند.

معلوم نیست دقیقا چه زمانی ترجمه ی این کتاب تمام شود و مهم هم نیست هر وقت تمام شد تمام شد!

ولی احساس خوبی دارم از اینکه یک کار گروهی جدید انجام میدهم.

اگر شما هم حوصله دارید یا علاقه مندید میتواند بخش هایی رو از کتاب ترجمه کنید.

پ ن تکمیلی – ۱۳ بهمن : فصل اول  کتاب تکمیل شد و تقسیم مطالب برای فصل بعد هم انجام شد.

با تشکر از یاور مشیرفرسیروان عفیفیادریس میرویسیداریوش زندی  برای فصل اول( سیروان و داریوش برای فصل دوم هم هستند) همچنین مرتضی و امین آرامش و بهار خانم و ایمان میرزایی برای فصل دوم کمکمون میکنند ممنون از همگی.

پی نوشت تکمیلی – ۶ اسفند ۹۵:

فصل دوم کتاب هم با کمک دوستان خوبم: سیروان عفیفی – داریوش زندی – بهار خانم -ایمان میرزایی – امین آرامش – مرتضی – تمام شد – و برای فصل سوم نیز مرتضی و ادریس و سیروان و داریوش و بهار اعلام آمادگی کردند. اگر شما هم میتوانید کمک کنید حتما اینجا کامنت بزارید – ممنون از همگی.

پی نوشت تکمیلی ۲۴ فروردین ۹۶:‌

فصل سوم کتاب Focus با کمک دوستان عزیزم: سیروان عفیفی – داریوش زندی – بهار خانم – مرتضی دوستی – معصومه شیخ مرادی –  ادرس میرویسی تمام شد و باید فصل چهارم را شروع کنیم.  برای فصل چهارم : ایمان میرزایی – یاور مشیرفر – سیروان عفیفی- داریوش زندی – بهار – و خودم هستم – اگر کس دیگری تمایل به همکاری دارد لطفا بهم خبر بدهد ممنون و سپاسگذارم.

پی نوشت تکمیلی ۱۰ خرداد ۹۶ :

فصل چهارم نیز تمام شد و از همه دوستان متشکرم. دوستان عزیز شامل: ایمان میرزایی – یاور مشیرفر – داریوش زندی – بهار – ستار – سیروان.

کسانی که میخواهند برای ترجمه فصل ۵ به ما کمک کنند حتما کامنت بگذارند با تشکر- آهسته و پیوسته و با هم جلو میرویم

پی نوشت تکمیلی ۱۵ تیر ۹۶

فصل پنجم کتاب هم به کمک بهار و داریوش و سیروان تمام شد برای فصل آخر اگر کسی میتواند در ترجمه کمک کند حتما اعلام کند. با تشکر

پی نوشت تکمیلی ۱۷ شهریور ۹۶ :

فصل آخر کتاب به کمک مرضیه، ایمان، علیرضا، علی اختری و حانیه تموم شد. از همه دوستان عزیزی که کمک کردند و یا باعث دلگرمی شدند سپاسگذارم. کار ویرایش رو به این خاطر که میخواهم متمرکز باشد دو یا سه نفری با رفقای دیگر انجام میدهم و بعد از اتمام به اسم همه ی دوستان توی اینترنت منتشر میکنیم البته به صورت وب سایت : چیزی شبیه کاری که جادی انجام داده.

پی نوشت تکمیلی ۱۹ آبان ۹۶ :

با سیروان و داریوش مشغول نهایی کردن کار کتاب هستیم ویرایش انجام شده و قراره به زودی آپلود بشه.

پی نوشت تکمیلی ۵ دیماه ۹۶ :

کتاب Focus امروز  تموم شد و میتونید در لینک زیر ببینید .

FOCUS

دو تا دیالوگ از فیلم captain fantastic

روی میز – داخل فست‌فود
پسربزرگ‌تر با تعجب : اونا هات‌داگ دارن؟!!
پسرکوچک‌تر : “کولا” دیگه چیه پدر؟!
پدر : آب ِسمی
دخترکوچک‌تر : می‌تونم پنیرسُخاری بخورم؟
پدر : نه
پسرکوچک : می‌تونم سیب‌زمینی و سوسیس بخورم؟
دختربزرگ‌تر : همبرگرچیه!

پدر : خیلی‌خب؛ همگی بلندشین از اینجا می‌ریم بیرون‌ـ
پسر : چرا؟
پدر : چون تو این فهرست هیچ غذای واقعی وجود نداره ـ ـ ـ بریم
فرمانده‌شگفت‌انگیز ( Captain Fantastic )
کارگردان : Matt Ross


در جمع خانواده؛

پسر : کدوم دیوونه‌ای تولد نوام‌چامسکی رو مثل یه جور تعطیلات رسمی جشن میگیره؟! چرا مثل بقیه‌ی دنیا نمی‌تونیم کریسمس رو جشن بگیریم؟

پدر : تو ترجیح میدی تا جشن یه مرده‌ی ساختگی جادویی-دروغین- رو، به جای یک انسان بشردوست زنده که کارهای بزرگی برای پیش‌برد حقوق انسان‌ها و درک و شعورشون انجام داده جشن بگیری!

فرمانده‌شگفت‌انگیز ( Captain Fantastic )
کارگردان : Matt Ross

حکمت یا همزمانی

حکمت یا همزمانی

پ ن :  به قول فیشته که شاگرد کانت بود : حقیقت را باید گفت حتی اگر به بهای واژگونه شدن جهان باشد!

به این موضوعات نگاه کنید

من امروز صدقه ای میدهم و ماشینم از خطر ۱۰۰ درصد تصادف نجات می یابد.

هواپیمای روسیه سقوط میکند و آه مردم حلب دامن گیر روسیه میشود.

نمیخواهم ادامه بدهم چون شما مثال های زیادی در ذهن دارید ولی اینها چیست اینها واقعیت هستند ؟ بله واقعیت دارند.

صدقه دادن و کمک به نیازمندان کار خوبی است و ماشین من هم واقعا از تصادف نجات یافت این دو موضوع کاملا جدا هستند که در یک زمان مشخص رخ میدهند و به این پدیده همزمانی میگویند که توسط کارل یونگ مطرح شده است.

به نقل از ویکی پدیا:

همزمانی (به انگلیسی: Synchronicity)، به رخ دادن دو اتفاق (و یا بیشتر) گفته می‌شود که حادثه‌ای معنی‌دار را تشکیل دهند اما از لحاظ علّی هیچ ربطی به هم نداشته باشند.

ممکن است هزار سقوط هاپیمای دیگر رخ دهد ولی ذهن ما فقط  مورد مرتبط را پیدا میکند و چون همزمان با اتفاق دیگری است آن را به حکمت- موضوعات مذهبی و … گره میزند. اصولا در مغز انسان معنا یاب چیزی به نام اتفاق بدون معنا نیست و انسان حتما باید  معنایی برای هر چیزی پیدا کند.

خرده نانی را به بیرون پرت میکنم دقیقا در همان لحظه پرنده ای سر میرسد. آیا حکمت یا معنای خاصی دارد ؟ خیر دو اتفاق جداگانه همزمان رخ داده است که با داستان ما همخوانی دارد. اگر حکمتی وجود داشته باشد باید هر بار که خرده نان را پرت میکنم گنجشکی آنجا بنشیند و یک آزمایش باید قابل تکرار باشد تا به آن استناد کرد.

شما دعا میکنید و اتفاقات اطراف شما به دلیل موضوعات روانشناسی-اقتصادی و یا اجتماعی تغییر پیدا میکند و همزمان با دعای شما مشکل شما حل میشود یا وام به شما داده میشود . این ۲ موضوع کاملا جدا و غیر مرتبط هستند که در یک زمان رخ داده اند و شما به آن معنا میبخشید.

پ ن:‌شاید هم حکمتی باشد و من آن را  نفهمم. ولی ترجیح میدم در مورد چیزی بنویسم که آن را میفهمم و در مورد چیزی که نمی فهمم داستان سرایی نکنم.

 

محاسبه اشتباه

برای یک عزیز

آه خوب من تو اشتباه میکنی٫ سخت اشتباه میکنی

تنهایی مرا نمی آزارد٫ تنها خود را آزار میدهی

تاکنون همه ی سالهای عمرم را به تنهایی زیسته ام

در تنهایی گریسته ام٫ خندیده ام٫ نوشته ام

چون سگی تیپا خورده به تنهایی از شهری به شهری دیگر رفته ام

من خود تنهاییم وتنهایی را چون روحی سنگین بلعیده ام

مرا چگونه تهدید میکنی؟

منی که میتوانم برای شانه های ضعیفت تکیه گاهی محکم باشم

و خود بی منت و بی نیاز و آرام در کنارت لبخند زنم

نه این محاسبه ی غلطی است٫ تو را با تنهایی چه کار

تو باید خندان و شاد کنار گلهای رنگارنگ برقصی و شادی کنی

من اما فقط برای تو و در کنارتو ایستاده ام

حاشا اگر چیزی غمگینم کند حاشا اگر چیزی شادم کند

زمستان ۹۵

چه نوع واقعیتی برای خودت درست میکنی؟‌

امروز داشتم یک وبدیو از سایت TED نگاه  میکردم که سخنران Isaac Lidsky بود. بگذارید خلاصه ای از صحبت های او را برایتان بنویسم.

چه حقیقتی برای خود میسازی؟ آیا حقیقت یک واقعیت مجازی شخصی شده نیست که برای هر کسی متفاوت است؟ بگذارید چند مثال بزنیم: یک سوم از نیوکورتکس ما با دیدن تغذیه می شود و دیده های ما یک سوم مغز ما را تشکیل می دهد ولی این اطلاعات آیا همراه با Vision است یا نه؟ آیا ما حقیقت را میبینیم یا آن را به نسبت مدل ذهنی که داریم تغییر میدهیم؟

غیر از دیدن مسایل زیادی برای ما واقعیت را شکل میدهد یکی از آنها ترس است. منطق ترس به ما میگوید اطمینان و امنیت از هر چیزی بهتر است ولی آیا واقعا این منطق درستی است؟ترس ناشناخته ها را با چیزهای ناخوشایند جابه جا میکند این منطق ترس است. وقتی که فرصتی برای شما پیش می آید و نیاز دارید که حرکتی انجام دهید ترس شما را به تاخیر می اندازد.

آیا چیزهایی که ما به آن باور دارم حقیقت دارد یا فقط باورهایمان است؟ چطور میتوانیم با چشمان باز واقعیت ها را ببینیم و کور نباشیم؟ بگذارید به صورت خلاصه به آنها اشاره کنیم:

  1. خودتان را به حساب آورید (برای خودتان ارزش قایل شوید) در هر لحظه ای و در همه جزییات روی خودتان حساب کنید.
  2. آنسوی ترسهایتان را ببینید. نداهای منفی خودتان را ساکت کنید.
  3. مفهوم شانس و موفقیت را مورد بازنگری قرار دهید و آنها را دوباره بررسی کنید
  4. نقاط قوت و ضعف خود را بشناسید و تفاوتهای آن را بفهمید
  5. ترس هایتیان٫ قهرمانها یتان٫ نقدهایتان٫ رذالت های شما٫ بهانه هایتان٫ منطق شما٫ میانبرهای شما٫ قضاوت های شما٫ تسلیم شدن هایتان٫ این ها داستان واقعیت شما را تشکیل میدهد چیزی که شما به آن واقعیت می گویید.
  6. یاد بگیرید که این موارد را دقیق تر ببینید و یاد بگیرید بعضی و قتها آنها را فراموش کنید.

شما خالق واقعیت خود هستید. از چه چیزی میترسید؟ چه دروغی به خودتان می گویید؟ چطور داستان خود را می نویسید؟چطور حقیقت خود را شکل میدهید؟ چه واقعیتی برای خود درست میکنید؟

این ویدیو برای من تداعی درسهای مدل ذهنی متمم بود و به نظرم تغییر مدل ذهنی که البته آسان نیست میتواند سرنوشت انسان را عوض کند.

 

 

ناظم حکمت و خیانت به وطن

شعری را قبلا از ناظم حکمت شنیده بودم که میخواستم دوباره بنویسم.

آری من خائن به وطنم، من خائن به میهنم!

اگر وطن زمین‌های شماست

اگر وطن گاوصندوقها و چکهایتان است

اگر وطن مُردن از گرسنگی در کنار خیابانهاست

اگر وطن مثل سگ از سرما لرزیدن و از تب به خود پیچیدن است

اگر وطن مکیدن خون سرخ ما در کارخانه‌های شماست

اگر وطن چنگال اربابانتان است

اگر وطن حکومت باطوم و چماق است

اگر وطن نجات نیافتن از جهل گندیده‌تان است من خائن به وطنم!!

آری بنویسید با تیتری درشت و جنجالی که: “ناظم حکمت خیانت به وطن را همچنان ادامه میدهد”

پ ن :

«همه درباره‌ی آب و هوا حرف می‌زنند و آن‌ها که درباره‌ی آب‌و‌هوا حرف نمی‌زنند به‌عنوان دیوانگانی پریشان‌گو انگشت‌نما خواهند شد». ماینهف

ابد و یک روز و شهامت یک زن

 

 

پ ن : عجیب است، نه؟ همه چیز در اطراف ما از هم میپاشد اما هنوز هم کسانی هستند که به فکر یک قفل خرابند و کسانی که حاضرند در این وضعیت بیایند و آن قفل را تعمیرش کنند. شاید درستش همین باشد. شاید زحمت کشیدن روی چیزهای کوچک تنها راه زندگی در جهانیست که داردفرومیپاشد. عشق سمسا – موراکامی

پ ن ۲ : سمیه در این وضعیت سخت٫ به فکر تعمیر قفل خراب بود.

ابد و یک روز و فداکاری یک زن

دیروز جمعه فیلم ابد و یک روز را نگاه کردم٫‌ فیلم بدی نبود هر چند من زیاد اهل فیلم تماشا نکردن نیستم و قبلا اگر هفته ای یک بار فیلم میدیدم الان به ماهی یک بار رسیده است. اول از هر چیز نمی دانم چرا اعتیاد با فقر گره زده شده است  اکثر فیلمهای ایرانی که موضوعش اعتیاد است به این شکل است یعنی اگر کسی از دور ایران را ببینند خیال میکند همه ی ثروتمندان ورزشکار و سالم هستند به شخصه با  مصرف کننده های زیادی دمخور بوده ام و در ازای یک معتاد فقیر یک معتاد ثروتمند را هم دیده ام ولی به قول کارو:  دو چیز صدا ندارد مرگ فقیر و ننگ ثروتمند!

خانواده ی به تصویر کشیده شده خیلی شبیه یک جامعه یا یک کشور بود و کارگردان شاید میخواست ایران را به این شکل نشان دهد یعنی افراد مشکل دار و مریض و معتاد و البته نابغه و مهربان همه به شکلی دور هم زندگی میکردند و هر بار کسی اگر میخواست خود را نجات دهد به ناچار باید پایش را روی سر نفر دیگر بگذارد البته کارگردان راه نجات را هم نشان داده بود: شخصیت سمیه همان شخصیت فداکاری است که با گذشتن از زندگی خود میتواند یک خانواده و یا یک امید را زنده نگه دارد یا اگر کاری از دستش هم برنیاید حداقل  گلی (برادرش) را آبیاری کند به امید بزرگ شدن گل و شکوفه دادننش.

سمیه نشان میدهد که نمیشود بدون فداکاری جامعه ای اصلاح شود نمی شود رایگان چیزی را به دست آورد و نمیشود تصمیمات انفرادی و خوشبختی انفرادی را در جامعه ای تجربه کرد که همه به یکدیگر گره زده شده اند او نشان داد که فداکاری و فدا شدن به امید اصلاح جامعه نه تنها شیک و رویایی و قهرمانانه و ایده آلگرایانه نیست بلکه تنها واقعیت موجود است و تنها راه نجات قربانی شدن  و از خود گذشتگی است. نسلی باید برای نسل بعد فدا شود این موضوع اگر تلخ هم باشد باید آن را پذیرفت یعنی خوشبختی از آسمان و یا از کشور همسایه نمی آید بلکه شهامت کسی را میطلبد که خود را فدای جمع کند.و جمعی که حاضر باشد خود را فدای فرد کند

این فیلم بر خلاف فضای روشنفکری  ایران فردیت را به کناری زده است و فرد را فدای جامعه بزرگتر میکند سمیه برای شکوفا شدن برادرش و شاید برادرش برای برادران دیگرش. سمیه انعکاس صدایی بود که از ته غار می آمد وقتی برادر کوچکش در تنهایی او را صدا زد صدای سمیه نه به عنوان یک فرشته و خیال و ایمان بلکه به عنوان یک انسان واقعی اشک ها ی او را پاسخ داد و نگذاشت نهالی دیگر بشکند.

سمیه کاری را کرد که میتوانست بکند یعنی تنها کاری که میتواانست بکند او برای خودش آن خانه را ترک نکرد بلکه برای کس دیگری ایستاد این حرکت اوج بلوغ انسان است یعنی گذشتن از لذات و هوسهای خویش به خاطر کس دیگر و این فداکاری دیر زمانی است که جایی پیدا نمیشود یعنی هیچ کس به خاطر هیچ کس نمی ایستد و فداکاری نمیکند کارگردان تلاش دارد کهن ترین باور انسان و در عین حال مترقی ترین باور او یعنی از خود گذشتگی و فداکاری را زنده کند.

زندگی بر اساس هوا و هوس

کسب و کار بر اساس هوا و هوس یا برنامه مشخص ؟

پ ن:‌ هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است٫ همه تا دامنه کوه تحمل دارند

تصور کنید که یک شرکت با مشکل مالی مواجه است و مدیر عامل شرکت بر اساس همین مشکلات میخواهد خارج از عرف و قرارداد از مشتری خود دوبرابر پول(باج)بگیرد و یا به بهانه های واهی هزینه ها را بالا ببرد یا اینکه قولی که به مشتری داده است زیر پا بگذارد. در واقع این مدیر نمی فهمد قیمت جنس او و یا خدمات بر اساس ارزش این خدمات یا محصولات است و نه بر اساس مشکلات شخصی مدیر و یا نه بر اساس مشکلات مالی شرکت.

اصولا اینکه ما به عنوان شرکت مشکل مالی داریم و یا مدیرعامل با همسرش به خاطر خرید کادو دعواش شده دلیل مناسبی برای افزایش قیمت نیست و افزایش قیمت را یا نایاب بودن خدمات و محصولات٫ دست بالا داشتن در رقابت و قیمت های رقابتی بالا بودن کیفیت محصول و کشش بازار تعیین میکند چرا که سیستم های اقتصادی تابع هوا و هوس ما نیست!

شاید این موضوعات برای شما بدیهی به نظر برسد و یا مضحک باشه ولی به جرات میتوانم بگویم خیلی از شرکتهایی که از نزدیک دیده ام نه بر اساس یک پلان مشخص و منظم و نه بر اساس بازه های زمانی جلو رفته اند و عموما تابع هوا و هوس و هیجان هستند. دوستی داشتم که وقتی میخواست قیمت خدماتی را به مشتری اعلام کند اول جیبش را نگاه میکرد ببیند چقدر پول دارد بر همون اساس قیمت می داد.

حتی تخفیف بی مورد صرف اینکه امروز صبح حال خوشی داشتیم یا شب خوبی با خانواده داشتیم میتواند بسیار مشکل ساز باشد و توقع مشتری را از شرکت بالا میبرد همین امر باعث میشود در روزی که روز خوب مدیرعامل نیست مشتری نه تنها تخفیف سابق را نگیرد بلکه ۲ برابر هم پرداخت کند. چرا ؟ همینطوری ! شما اسمش را بگذارید هوا و هوس مدیریت .

این مشکلات سراغ شرکت ها و سازمانهای بدون اصول میآید آنهایی که قیمتها و پلانهای مشخص و شفافی ندارند آنهایی که تخفیفات مشخصی ندارند قیمت گذاری درست و حسابی انجام نداده اند تابع سیستم و قانون و برنامه ی بلند مدت شرکت نیستند بلکه هوا و هوس مدیریت فقط حکم می راند. پول داشتن یا وپول نداشتن مدیریت می تواند تصمیمات او ار نسبت به مشتریان و یا نسبت به محصولات عوض کند و باری به هر جهتی برنامه ها دنبال میشود . مدیریت فردا حرف های دیروز خودش را رد میکند و بسته به اینکه خوشحال یا ناراحت باشد شرکت را به یک سمت و سوی جدید می برد.

البته هوا و هوس فقط در مدیریت و شرکت و بیزنس نیست در همه ی زندگی ما جاری است ما اصول مشخصی برای زندگی نداریم بسته به اینکه خوشحال یا ناراحت پولدار یا بی پول شویم به سمتی تغییر مسیر میدهیم.

زندگی شخصی بر اساس هوا و هوس یا باورهای ثابت؟

پیروی از اصول و نظم یعنی من در بدترین  شرایط هم این اصول  را دنبال کنم 

از دوستم میپرسم چرا دیگه باشگاه نمیای ؟ می گوید خبر داری تحریم ها تمدید شده و همه چی گران شده ! بهش گفتم خوب چه ربطی داره تو اگه ورزش نکنی آمریکا تحریم ها رو بر میداره ؟ یا اگه ورزش نکنی پولدار میشی ؟

دوستی دیگر به اسلام معتقد است و هر وقت مشکلات مالی داشته باشد و یا حوصله نداشته باشد نماز نمی خواند! میگویم چرا نماز نمیخونی مگه تو به اسلام اعتقاد نداری میگه راستش اوضاع خیلی خرابه و حسش نیست. در واقع این شخص پیرو دین اسلام نیست بلکه پیرو هوا و هوس خویش است.

به شخصه فرد معتقد به اصول شخصی ولی بی دین را به مسلمان پیرو هوا و هوس ودمدمی مزاج ترجیح میدهم.

تعداد افراد بدون اصول و بدون باور مشخص بسیار زیاد است و تا فردا همینطور میتوانم مثال بیاورم.

خاطره ای از یک زندانی سیاسی چپ شنیدم که ارزش نوشتن دارد.

این زندانی میگفت در زندان و در یک سلول بسیار کوچک توانسته بودم بیش از ۲۰ نوع حرکت ورزشی متنوع را تمرین کنم حتی میگفت یک از رفقایم که محکوم به اعدام بود مثل من ورزش خود را کما فی السابق دنبال میکرد. تعریف میکرد که وقتی وارد بند شدیم یک نمایشنامه  را با هم تمرین کردیم و میخواستیم اجرا کنیم (اکثرا محکوم به اعدام بودند) بعد یکی از دوستانم پشتش شلاق خورده بود و  روی زمین میخوابید و نه میتوانست بلند شود و نه به پشت بخوابد به او نقش لاک پشت را دادیم که بازی کند ونمایشنامه را برای زندانیان اجرا کردیم و  الی آخر ….

این افراد و افرادی شبیه آنها باور و اصول مشخصی دارند این اصول در زندان در خوشی و ناخوشی در بدبختی و فقر و حتی در یک ساعت مانده به اعدام ثابت و تغییر ناپذیر است و هوا و هوس بر رفتار و اعمالشان مسلط نیست.