بالاآوردن یک موضوع قدیمی- مشکل پنهان در شرکتهای نرم افزاری

مشکل پنهان در شرکت های نرم افزاری

سال 91 بود که مقاله ای با عنوان مشکلات پنهان شرکت های نر م افزای  نوشتم که اتفاقا جدا از بازدید چند هزاری و کامنتهای زیادی که برام نوشته بودند در فضای غیر مجازی هم تاثیر خود را گذاشته بود و از گوشه و کنار و شهرهای دیگر دوستان و همکاران و هم صنفان تماس می گرفتند و در این مورد یا تشکر میکردند و یا انتقاد و یا درد دل میکردند انموقع سرمایه اولیه تمام فکر  ذکر من بود و به هیچ چیزی جز آن فکر میکردم.

کامنتتها و بازدیدها به دلیل تغییر سایت ها حذف شده در لینک بالا

امروز آقای باقر صاد مدیر یک شرکت نرم افزاری به اسم داده پردازان حامی که در اصفهان است تماس گرفت و اشاره کرد که این مقاله رو خونده و میخواهم باهاتون در این خصوص صحبت کنم  وما هم  در این خصوص با هم گپ زدیم در واقع یک زخم کهنه رو دوباره باز کردیم و از هر دری حرف زدیم.

اول از همه پرسیدند که آیا فکر میکنید مشکل فقط سرمایه است ؟ چون شما فقط به پول اشاره کردید میخواستم اینجا این پست رو بنویسم که هم ویرایش صحبتهای قبلی باشه و هم بررسی موضوع با دید شفاف تر.

واقعیتش من این مقاله را حدود 4 سال پیش نوشتم و نه تنها به کل مقاله و افکار آن موقع نقد دارم حتی حاضر نیستم با فواد انصاری 4 سال پیش که نگارنده مقاله بوده بنشینم و  1 استکان چای هم بخورم و به کل خیلی چیزها در نظرم عوض شده است البته سرمایه یکی از مشکلات است ولی اصل مشکل نیست و حتی مهمترین مشکل هم نیست.

بعد از اون سال من کارهای مختلفی کردم به صورت ثابت در یک سازمان دولتی کار میکردم و یا به عراق رفتم و در یک شرکت نرم افزاری مشغول شدم و یا به یک شرکت اتوماسیون صنعتی رفتم در حوزه برق صنعتی و بعد به شرکت بازگشتم. حالا بگذارید در خصوص توهمات برایتان بنویسم.

  1. قبلا غرور کاذبی که داشتم این بود که من مهندس نرم افزار هستم و من فلان هستم هر کسی که توی این رشته درس خونده چنین غروری داره توی کارهای مختلف این شانس رو داشتم که در یک پروژه شکست خورده و ناتمام با 2 مهندس مکانیک و یک مهندس مواد روی یک پروژه مشترک کار کنیم پروژه مربوط به خط لوله نفت و گاز بود و برای جلوگیری از خوردگی لوله طبق استانداردهای API 579 بعد از یک مدت کار کردن فهمیدم که اگر نگویم این دوستان باهوش تر بودند حداقلش اینه که کم تر جو گیر بودند و کم ادعاتر بودند. روی پروژه مرغداری تمام اتوماتیک هم با مهندسین برق کار کردم که در حلبچه عراق انجام گرفت  فکر کنم پا شدن از پشت سیستم و کار در فیلدهای مختلف در حوزه های مختلف میتواند کمی از توهم مهندسین نرم افزار کم کند و دیگر به جای مقایسه خود با مهندسین گوگل خودشان را با مهندسین برق و مکانیک همسایه شان مقایسه کنند.
  2. تکنولوژی جهانی یا بازار جهانی یا محصول جهانی ؟ شاید افتخار ما استفاده از تکنولوژی جهانی و روز 2016 باشد ولی آیا منتج به محصول جهانی میشود و یا در بازار جهانی فروخته میشود ؟ اگر نه پس چرا باید خودمان را گول بزنیم چرا ادعایمان جهانی و عملمان بومی است یا همت کرده و خودمان را جهانی کنیم و یا رویای گوگل و مایکروسافت و .. .را کنار بگذاریم .
  3. نکته دوم دقیقا مشکل استارتاپ هاست بهترین ایده ما در یک بازار کشوری عرضه میشود به کسانی که اینترنت دارند و کارشان را با اینترنت رفع میکنند و حاضرند پول بدهند و آن دغدغه را نیز دارند وقتی موفقیت استارتاپ های جهانی را میبینیم باید بفهمیم که این استارتاپ برای کل دنیا به زبان شیرین انگلیسی تولید شده. و محصول در بازار جهانی فروخته میشود و آن کشور هم به سیستم های بانکی و پستی بین المللی متصل است و مردمش مجبور نیست با هزار بدبختی 100 دلار را بین دو کشور جا به جا کند!‌
  4. برگردیم به سرمایه گذاری در بخش IT و خصوصا طنزی در مورد کردستان  – هنوز هم فکر میکنم که سرمایه میتواند به کسب و کارا کمک کند اما نه به صورت وام بلکه به صورت سود مشارکتی شرکتهای خصوصی و سرمایه گذاران دیگر ولی چیز جالب این وسط حماقت دولته دولت چون توان و یا میل سرمایه گذاری کلان در زیر ساخت استان کردستان ندارد در واقع  صنایعی مثل پتروشیمی و فولاد و سیمان و … که صنایع سنگین به شمار می آیند بلکه به این بهانه که چون استان کردستان هیچ صنعتی ندارد و اتفاقا فارغ التحصیل زیادی در بخش کامپیوتر داردد و کامپیوتر هم سرمایه نمی خواهد پس ما در این صنعت سرمایه گذاری میکنیم ( شیادی و حماقت تا چه حد) ! مثل اینه که بگی من حاضرم غذا بخرم ولی به کسی میدهم که دندان ندارد. یعنی در بخشی میخواهد سرمایه گذاری کند که سرمایه نمی خواهد سفسطه با شعور مردم! اگر ما صنایع سنگین و زیر ساخت مناسب داشته باشیم شرکتهای خدماتی و مکمل خود به خود رشد می کنند و اگر ما به عنوان بخش IT سرمایه گذاری شما را نخواهیم چه کسی را باید ببینیم ؟ دولت بنفش محترم اگر قصد سرمایه گذاری دارد بهتر است در صنایع سنگین و زیر ساختهای ماندگارتر سرمایه گذاری کند نه در صنعتی که سرمایه نمی خواهد(به قول شما).

بخش سوم از اعترافات روسو

برای خوندن بیشتر در خصوص این کتاب بهتره قسمتهای اول و دوم را هم بخوانید

بعضی کتابها  انسان را به درون و اعماق خود میکشاند شاید کتابهای موراکامی و داستایفسکی نمونه های بارزی از آن هستند ولی روسو از آن جهت که شما را کشیشی فرض کرده و تمام خوبی ها و بدی های خود را بروی شما گشوده است از این منظر شیرین تر باشد.

همزاد پنداری با روسو

خیلی از جاهای کتاب احساس توافق فکری با رسو میکنم مثلا من به شخصه هیچ کاری را بدون میل و انگیزه انجام نمیدهم حتی اگر برای کاری انگیزه  نداشته باشم محال است سمت انجام دادنش بروم از پولها روابط و خیلی چیزهایی دیگر هم به همین ترتیب گذشته ام ولی ناچیزترین اموری که انگیزه ای درونی مرا مجاب به انجامش کند به سمت آن رفته ام بهتر اگر بگویم پیرو روح خود بوده ام تا جسم خویش و تشابه دیگری که باید به آن اذعان کنم داشتن روحی سرکش و آزاد است هیچوقت در زیر فشار خلاقیتی بروز نداده ام و آسانترین کارها برایم دشوار بوده ولی اگر در محیطی آزاد و رها بوده ام و به میل خویش کاری را صورت داده ام به بهترین نحوی آن را به سر منزل مقصود رسانده ام همیشه در کنترل و مراقبت زبون شده ام و در رها شدن رشد کرده ام .

چند پاراگراف از کتاب 

نکته شگفت آور اینکه تخیل من تنها هنگامی به نحوی مطلوب برانگیخته می شود که خود در وضعی نامطلوب باشم و بر عکس هنگامی که همه در پیرامونم شا دو خندان اند شور و شادی کمتری دارد. ذهن نابسامانم نمی تواند به اسارت چیزها درآید. نمی تواند آن را بیاراید و زیباتر کند. می خواهد خود بیافریند. اشیا واقعی در نهایت امرهمانگونه که هستند در آن نقش می بندند. ذهن من تنها می تواند اشیا خیالی را بیاراید. اگر بخواهم تصویر بهار را بکشم باید در زمستان باشم. اگر بخواهم چشم اندازی زیبا ر اتوصیف کنم باید در میان دیوارها محصور باشم. و صد بار گفته ام که اگر مر ادر باستیل زندانی کنند در آنجا آزادی را به تصویر در خواهم آورد. ص 213

 

در میان توده ی مردم در جایی که عشق ها و سوداهای بزرگ گاه به گاه به سخن در می آیند صدای عواطفی که با فطرت پیوند دارند بسیار زود به زود به گوش میرسد در میان مردمی که در وضع بالاتری قرار دارنند این عواطف کاملا سرکوب شده اند و در پشت نقاب احساس هرگز چیزی جز سود پرستی و خودخواهی سخن نمی گوید. ص 184

 

به هر چیزی که تعلق خاطر می یابم همین وضع پیش می آید: علاقه ام افزایش می یابد به عشقی و شور بدل می شود و طولی نمی کشد که جز سرگرمی که بدان پرداخته ام چیز دیگری در جهان نمی بینم. پیری مرا از این بیماری بهبود نبخشیده و حتی از شدت آن نکاسته است و اکنون که این سطور را مینویسم همچون پیری یاوه گو بازهم شیفته پژوهش بی ثمری دیگر در زمینه ای شده ام که چیزی از آن در نمی یابم و کسانی که هم در جوانی بدان پرداخته اند ناگزیرند در سنی از آن دست بکشند که من تازه می خواهم آغاز کنم. ص 223

 

هیچ چیز بیش از اینکه عده ای مدام در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کننند ذهن را محدود نمی کند و موجب پیدایش مسایل پیش افتاده خبرچینی بدخواهی برای دیگران مردم آزاری و دروغ نمی شود. وقتی که همه سرگرمند تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند. اما وقتی که هیچ کاری نمی کنند حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمت ها ناجورتر و خطرناک تر است. من حتی به خود اجازه میدهم که از این فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع نه تنها هر کسی باید به کاری بپردازد بلکه باید کاری باشد  که نیازمند اندکی دقت باشد. ص  249-250

مفهوم زندگی و اصل پیوستگی

پ ن : تلاش٫ مفهوم زندگی است و ارزش تلاش به پیوسته بودن آن است.

در ورزش بوکس وقتی مقابل حریفی ضعیف قرار میگیرد حریف شما برایش مهم نیست که شما چند مدال دارید و یا ضربات چپ و راست شما تا چه اندازه مهلک است اگر آماده نباشید و اگر در باد موفقیت های گذشته بخوابید و به اندوخته تان بیشتر از تلاش فعلی بها دهید تقریبا کارتان تمام است و افتخارات شما به جای اینکه سپر جانتان شود بلای جانتان خواهد بود.

این موضوع در همه حوزه های زندگی حرف کلیدی و اول را میزند.

ارزش یک زندگی عاطفی در دوست داشتن پیوسته است

ارزش علمی یک شخص در گرو تحصیل پیوسته است یعنی مطالعه و یادگیری تا زمان مرگ وگرنه فارغ التحصیلی به معنی راحت شدن از تحصیل بیشتر شبیه طلاق دادن علم است برای همیشه!‌

افراد عموما پیرو دو سبک از زندگی هستند یا سبک پیوسته یا گسسته . با یکسال ورزش کردن ما بدن سالمی نخواهیم داشت فقط یکسال از عمرمان تلف شده! ارزش ورزش در پیوستگی آن است.

با عشق ورزیدن در دو سال اول رابطه عاطفی و قطع کردن این علاقه ما شروع به زنده مانی میکنیم نه زندگانی

ارزش تحصیل درآمد و کار نیز به پیوسته بدون آن است نه به اخلاق بزن و در روی امروزی .

تلاش در بهترین شرایط اقتصادی و با حسابهای پر پول را هر کسی بلد است٫ ولی کسی مفهوم آن را فهمیده که در اوج فلاکت و مشکلات با عزت نفس تلاش میکند.

کسی مفهوم ورزش را فهمیده که در سلول انفرادی و در فضای 2 متری زندان ورزش میکند

کسی مفهوم رابطه را فهمیده که در اوج بی نیازی به شریک عاطفی به او محبت کند

کسی مفهوم علم را فهمیده که درآمدش به تحصیل علم وابسته نیست و در بستر بیماری و مرگ هم آن را دنبال میکند

کسی مفهوم کار را فهمیده که با وجود اینکه تلاشش بی ثمر و ناچیز جلوه میکند از آن دست نمی کشد و با تمام توانش بازی میکند.

تنها چیزی که از زندگی فهمیده ام این است که تلاش مفهوم و معنی زندگی است و هر لحظه ای که پیوستگی این تلاش قطع شود به همان میزان نیز زندگی را از دست داده ایم.

من اگر نقاش بودم لبخند یک شکست خورده را میکشیدم که میخواهد دوباره شروع کند چون میدانم این لبخند عمیق ترین حس زندگی است و این حس از یک ذهن سطحی و خوش خیال بیرون نیامده است.

پیوستگی پیام مغز است به بدن که میگوید من فرمانده تو هستم و نه بالعکس  و من میگویم که نباید ایستاد حتی اگر تو خسته شوی!

کتاب دیدگاه های من و تفکر سیستمی ژاپن

 

g

برای دومین بار بود که این کتاب را خواندم و همون لذت بار اول را نیز بردم. کتاب از مجموعه مقالات ونظرات ماتسوشیتا گردآری شده که در مورد موضوعات مختلف است موضوعاتی مثل جنگ ژاپن٫ اقتصاد٫ اخلاق در تجارت و جدان کاری و وام و … خیلی از مسایل دیگر.

داشتن اصول و اهمیت دادن به کارهای جمعی و مهم دانستن قوانین و رفتارهای عاقلانه در اندیشه های ماتسوشیتا و همینطور نسل فداکار ژاپن نمایانه و با خوندن این کتاب میشه متوجه شد فاصله ی ما با 50 سال قبل ژاپن هم بسیار زیاده و اصولا تنبلی و خودخواهی و دروغ و  سایر صفاتی که به وفور از آن بهره مند هستیم در ژاپن خیلی کم یاب است.

میخواستم پاراگرافهایی از کتاب و براتون بنویسم.

فرض کنید درآمد ماهیانه من یک میلیون باشد٫ شرکت طرف قرارداد من از بابت کاری که از این طریق انجام شده عایدی نداشته است. ارزش کار من باید ده یا صد بربارب بیشتر و بهتر از دستمزدم باشد. من همواره از خودم سوال می کنم آیا در ازای کاری که انجام می دهم شایستگی دریافت این دستمزد را دارم تا شرکت بتواند از این طریق درآمد کافی کسب کرده و آن را برای سرمایه گذاری مجدد. پرداخت مالیات و سود سهام هزینه کند.امیدوارم هر یک از شما حاضرین در جلسه نیز گاهگاهی چنین پرسشی را از وجدان خود بپرسید سعی کنید در پایان هر ماه به ارزیابی عملکرد خود بپردازید تا دریابید به پیشرفت محل کار خود تا چه حد یاری کرده اید. ص 57

 

من در توان رایانه ها و یا صحت اطلاعاتی که ارایه میکنند شکی ندارم ولی باید مراقب باشیم برای شناخت خود به ماشین متکی نشویم. حتی با ظهور نسل پنجم بسیار مجهز زایانه ها و روباتهای بسیار دقیق و توانا نباید اجازه دهیم که امور شغلی و زندگی خصوصی ما را ماشینها تعیین کنند. زیرا با تمام این تفاسیر انسان باید خود را بهتر از هر کسی و هر وسیله ای بشناسد. ص 59

 

در حقیقت ما ژاپنی ها برای تحرک و تلاشی که فرد برای انجام کاری و یا مطالعه ی کتابی صرف می کند ارزش بیشتری نسبت به نتایجی که بدست می آورد قایل هستیم. بر همین اساس اگر نیت خیر داشته باشید و ثابت کنید که تلاش کرده اید حتی اگر به نتیجه دلخواه دست نیابید این فرصت را دارید که بخشیده شوید. ص 62

 

تجارت با هنر یک تفاوت اساسی دارد یک هنرمند با خلق یک اثر کم ارزش فقط خود را می آزارد در حالی که یک تولید کننده با تولید محصولات معیوب به افراد دیگری نیز آسیب می زند. بدتر از همه آنکه در صورت ورشکستگی تمامی افرادی که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم وابسته به او هستند خسارت خواهند دید. هر چه موسسه بزرگتر باشد آثار ناشی از شکست آن شدیدتر و غیر قابل کنترل تر خواهد بود. ص 117

 

آبیدر و تفریح هفتگی

رفتن به کوه آبیدر یکی از تفریحات من محسوب میشه و جدا از کسب سلامت فکری و روحی تمرینی برای آهسته شدن و آمیختن با طبیعت است. امروز۱۴ خرداد ۹۵  روز جمعه ساعت ۵ صبح شروع به بالا رفتن کردیم و قبل از نهار برگشتیم . این سگ رو هم که در تصویر میبینید با ما داشت میومد بالا و تفریح می کرد :)‌

سمت چپ تصویر هم داریوش زندی دوست خوبم است .البته سیروان عفیفی و عبدالله کاظمی هم با ما ما بودند که در عکس نیستند.

تمرین آهستگی و دور اندیشی

پ ن : آهستگی با تنبلی فرق دارد و دور اندیشی به معنی خیالپردازی نیست.

قبلا زیاد در مورد آهستگی و جنبش آهستگی و مزایای آن نوشتم و یا در مورد تاثیرات منفی تکنولوژی روی زندگی شخصی و سبک زندگی امروزی هم مطالبی رو منتشر کردم.

در مورد مستی و لذتهای کوتاه مدت و افکار کوتاه مدت هم مطلبی رو نوشتم.  اگر بخواهم نکته ای دیگر رو اضافه کنم باید بگویم که مشکل رسانه جدا از تمام مواردی که گفته شده گرفتن رای و نظر شخصی و مستقل شماست٫ یعنی خیلی کم اتفاق می افتد ما آدم هایی رو ببینیم که رای و نظر متفاوتی دارند و از اظهار کردن آن شرم و ترسی نیز ندارند به واقع Vision شخصی شما در تنهایی و افکار عمیق شکل می گیرد و نه در مواجه با رسانه یا مردم . رسانه Pattern های مشخصی دارد که در بهترین حالت آن را به روی مغز افراد کپی می کند و شبیه چوپانی است در یک مزرعه بزرگ که گوش همه گوسفندان را علامت می زند.

تفکر بلند مدت

در خصوص دور اندیشی و تفکر بلند مدت بیایید یک مثالی را مورد نقد قرار دهیم. دوستی داشتم که یک شرکت کوچک داشت والان در اروپا به سر میبرد (فرار مغزها!) هر وقت که به شرکت ما می آمد دستش را توی جیبش میکرد و میگفت امروز اینقدر کار کردم در واقع کسب وکارش یک روزه بود و درآمدش را هم یک روزه محاسبه می کرد البته برای کسی که شغلهای روزمزد و کارگری یا تاکسی و امثال آن را دارد جای ایراد نیست برای کارمند دولتی هم جای ایراد نیست یعنی وقتی از کارمندی بپرسید درآمد شما چقدر است (این سوال شخصی است البته!) او سریع جواب می دهد ماهی 2 میلیون تومان مثلا یعنی درآمد خود را فقط به شکل ماهانه میبیند که اشکالی هم ندارد نوش جانش ولی از کسی که برای خودش کار میکند به عنوان وکیل پزشک متخصص و یا عضو شرکت و … اگر او هم گفت ماهی x تومان بدانید که یک جای کار میلنگد‌!

اعتراف میکنم چون زمانی کارمند بودم فلسفه ی فکری من در مورد پول همین تقسیم بندی ماهانه را داشت تا کم کم توانستم خودم را اصلاح کنم یعنی حداقل درآمدم را در یک بازه 6 ماهه یا یک ساله و 2 ساله در نظر میگیرم همین تفکر دور اندیشی است که ما حقوق سایر افراد در کشورها را یکساله میبینیم و نه یک ماهه یعنی هیچوقت نمی گویند درآمد ماهانه.

خوبی چنینی تفکری این است که شما برای پولتان می توانید برنامه ریزی کنید با فراغت بال و فکری آسوده سراغ لقمه های بزرگ و پولهای درشتی میروید که در شان کسب و کار و لیاقت شماست و نه اینکه دنبال جمع کردن پول تا حد مشخص x میلیون تا آخر ماه یعنی امکان دارد شما ماه اول 0 ریال در آمد داشته باشید ماه دوم 4 میلیون ماه سوم خیلی بیشتر. مغزتان را برای درآمد روی ماه و روز نگذارید چون باعث زبون شدن شما و فلج مغزی میشود یعنی به هیچ وجه نمیتوانید پولی را که متصور هستید به دست بیاورید.

 

تمرین هایی برای آهستگی

  1. خواندن کتاب و تسلیم کتاب شدن انسان را آهسته می کند نقطه مقابل این آهستگی هم خواندن پست فیس بوک و اینستا و.. است که آدم را سریع میکند . ما نیاز به آهستگی داریم
  2. طبیعت خشم و سرعت و دیوانگی انسان را میگیرد وقتی به کوه یا طبیعت میرویم غرور و سرعت ما از بین می ررود
  3. کاشتن گل و درخت و مراقبت از آن باعث می شود که ما ذره ذره رشد آن را ببینیم و انتظار لوبیای سحر آمیز نداشته باشیم با همین نگاه که طبیعی و درست است میتوانیم سایر مسایل زندگی را قضاوت کنیم
  4. دیدن فیلم بدون اینکه دست به کامپیوتر یا سیتم بزنیم
  5. نوشتن یک پست طولانی بدون وقفه
  6. پیاده روی یک ساعته
  7. نگاه کردن به حیوانات و آب و یا ماهیگیری
  8. تمرکز .و فکر کردن بدون اینکه کاری خاص بکنید شبیه مدتیشن یا امثال آن
  9. صحبت کردن طولانی با یک نفر
  10. تعمیر وسایل و .. با حوصله و صرف زمان برای آن
  11. شمردن عدد تا 1000 بالعکس یا به انگلیسی

این تمرین ها میتواند ما را آهسته کند و تمرکز ما را هم بالا ببرد و یا ما را عمیق تر کند . در مورد خودم اگر بخواهم بنویسم تقریبا سال 86 بود که بعد از سربازی سیستم خریدم و به شدت دهه 70 ها آلوده به تکنولوژی (از جنس مضرش )‌نیستم هر چند من هم مشغول این تمرین ها هستم چون کارم و حرفه ام وابسته به تکنولوژی است و باید خودم هم بیشتر تمرین کنم.

بخش دوم از کتاب اعترافات روسو

نمیدانم چند بخش دیگر از این کتاب مانده است و چند پست دیگر از پاراگرافهای خوب این کتاب خواهم نوشت ولی مطمنم فعلا با این کتاب کار دارم!

هرگز در هیچ یک از لحظات زندگیم شادی یا دلتنگی ربطی به کسب منفعت یا تهیدستی و مسکنت نداشته است. در جریان زندگی پرفراز و نشیبم که پستی ها و بلندی هایش فراموش نشدنی است منی که اغلب بی جان و بی نان بوده ام همیشه فقر و فلاکت و ناز و نعمت را به یک چشم نگریسته ام. در صورت نیاز بعید نبود که من هم مثل هر کس دیگری گدایی کنم یا دست به دزدی بزنم اما از اینکه کارم به آنجا کشیده است آشفتگی به دل را ه نمی دادم. کمتر مردی به اندازه ی من شکوه و ناله کرده. کمتر مردی در زندگی به اندازه من اشک ریخته است . اما هرگز نه تنگدستی و نه ترس از افتادن در دام آن نتوانسته اند مرا به کشیدن آهی یا ریختن اشکی وادارند. دلم که در برابر ثروت و مکنت مقاومت ورزد. هر خوبی و بدی راستینی که سراغ داشته ایت آنهایی بوده اند که ربطی به مال و منال نداشته اند و هر گاه که خود را بدبخت ترین آدمیان احساس کرده ام درست هنگامی بوده که از آنچه ضروری است چیزی کم نداشته ام. ص 130

 

در گفتگو های دو نفره اشکال دیگری پیش می آید که به نظر من بدتر است و آن ضرورت سخن گفتن مداوم است. هنگامی که با شما حرف می زنند باید پاسخ دهید و اگر چیزی نگویند باید گفتگو را گرم نگاه دارید تنها همین اجبار تحمل ناپذیر کافی بود تا مرا از معاشرت دلزده کند هیچ عذابی را طاقت فرساتر از اجبار به گفتگوی بی تامل و مداوم نمی دانم. ص 145

 

کسانی که این مطلب را خواهند خواند به دیدن اینکه پس از آن همه مقدمات پیشرفته ترین ماجرای عاشقانه ام با بوسه زدن بر دست دختر پایان میگیرد از خندیدن به این ماجرها خودداری نخواهند کرد ای خوانندگان من اشتباه نکنید. شاید از عشق هایم که با بوسه زدن با بر دستی به پایانش می رساندم لذتی می بردم که شما از عشق هایتان که دست کم از آنجا آغازشان می کنید هرگر نخواهید برد. ص 173

 

کوچک ترین لذتی که در دسترسم باشد بیش از شادی های بهشت وسوسه ام می کند با این همه لذتی را که رنجی در پی داشته باشد مستثنی میکنم. این یکی وسوسه ام نمی کند زیرا من تنها شادی های ناب را دوست دارم و اگر آدمی بداند که پس از لذتی که می برد باید به پشیمانی تن دردهد هرگز نمی تواند از چنینی شادی هایی بهره مند شود. ص 182

 

بخش پایانی جان کلام – و دردی که تسکین یافت

این کتاب یک کتاب کاملا مردانه است و از دید یک مرد به یک رابطه سرد شده عاطفی نگاه می کند و همین طور یک رابطه ی جدیدی که به جز هیجان و جنون چیز دیگری برای اسکوبی ندارد٫ در واقع اسکوبی شریف به جبر محل اقامت و شغلش و بی اعتنایی همسرش و سایر مشکلات دیگر شرافت و اخلاق خود را کم کم می بازد و زندگی برایش غیر قابل تحمل می شود و با هر گامی که به سمت تمنیات قلبی می رود از خدا و مسیح دور می شود کم کم دست از همه چیز میشود و خود را کاملا گم میکند . یک رشته اتفاقات با شتاب سریع احاطه اش میکند و روز به رز او را در گرداب تباهی می بلعد.

توی سایت Goodreads من 5 ستاره به این کتاب عالی دادم این کتاب شروعی برای من بود شروعی برای خواندن شکوه و قدرت و سایر آثار گراهام گرین. این نویسنده یک نویسنده ی بسیار پخته و حرفه ای است که میداند به کجا میخواهد برسد دید عمیق او زندگی بسیار واقع گرایانه است و من را یاد تامس هاردی می اندازد کمی شبیه او مینویسد. بدون شفقت و بدون رحم این کتاب را به همه جوانان خام میانسالان خام و مسن های خام توصیه میکنم.

پاراگراف های دیگر از کتاب را با هم بخوانیم .

اسکوبی در برابر زنانی که از زیبایی٫ ظرافت و هوش برخوردار بودند. احساس مسولیت نمی کرد. چنین زنانی راه خود را پیدا می کردند. احساس او در مورد زنانی بود که نمی توانستند راهشان را بیابند. زنانی که قادر نبودند موقعیت خود را به عنوان زنی قابل و محترم به ثبت برسانند. زنانی از این دست به سرعت طرد می شدند و به هر مردی که می رسیدند از او طلب حمایت می کردند. کلمه ی ترحم را به همان سستی می گفتند که حرف از عشق می زدند. عشق و شوری اتفاقی و بی حساب و کتاب که از قلت تجربه بر می خاست . ص 196

 

اگر لوییز مانده بود من هرگز عاشق هلن نمی شدم این یوسف از من حق و السکوت نمی گرفت و اینطور نا امید نبودم. هنوز روی پای خود ایستاده بودم- همان خودی که در یادداشتهای 15 ساله نمود داشت نه این آدم شکسته. ولی البته به خاطر این کارها بود که حالا موفق شدم و به گروه شیاطین درآمدم. شیاطین کسانی هستند که در این دنیا فقط دنبال خودشان می گردند و با نفرت در ذهنش ادامه داد حالا حرکت خودم را ادامه می دهم از موفقیت لعنتی به موفقیت لعنتی دیگر. ص 277

شاهکاری از صداقت یک انسان- اعترافات روسو- بخش 1

200 صفحه از کتاب اعترافات روسو را خوانده ام و به نظرم این کتاب یکی از شاهکارهای چند قرن اخیر است. کتابی که میتوان از لحاظ وسعت تفکر کنار عصیانگر کامو یا سرمایه مارکس و یا اراده معطوف به قدرت نیچه گذاشت. هر چند من روسو را نمیتوانم با بقیه مقایسه کنم روسو بسیار ساده  مینویسد کاملا خارج از چهارچوب فکر میکند و وقایع را آنطوری که واقعا هست میبیند . کمترین ملاحظه ای در گفتارش ندارد و تمایلی به راضی کردن هیچ کس ندارد. قبلا از روسو شاهکار امیل را خوانده ام واین دومین اثر از روسو است که میخوانم و بعدا حتما قرارداد اجتماعی او را خواهم خواند. با این همه متفکری که فرانسه داشته است میفهمیم که چرا این کشور مهد روشنفکری و مسولیتهای اجتماعی است.

میخواهم چند پاراگراف طبق روال گذشته برایتان بنویسم.

من عاشق آزادی ام و بیزارم از اینکه در مضیقه  در رنج و در قید و بند باشم. پولی که در جیب دارم تا زمانی که دوام بیاورد٫ آزادی ام را تامین می کند و مرا از نقشه کشیدن برای به دست آوردن پولی دیگر  نیازی که همیشه از آن نفرت داشته ام٫ معاف می دارد: اما از بیم تمام شدنش عزیزش میدارم. پولی که در اختیار داریم  وسیله ای برای آزاد بودن است. پولی که به دنبالش هستیم وسیله ی بردگی. برای همین است که به دقت پس انداز میکنم و اشتیاقی برای هیچ چیز ندارم. ص 52

 

کودکی ام به هیچ روی به کودکی دیگران نمی مانست. همواره مانند مردان می اندیشیدم و احساس می کردم. تنها پس از بزرگ شدن بود که در رده ی طبیعی خود قرار گرفتمو در بدو تولد  از آن خارج شده بودم. از اینکه می خواهم فروتنانه وانمود کنم که اعجوبه ای هستم  به من خواهید خندید  کودکی را پیدا کنید که در شش سالگی به رمان علاقه مند شود. بدان دل ببندد و از مطالب آن چنان از خود بیخود شود که اشک گرم از دیده فرو ریزد. در این صورت برایم آشکار خواهد شد که خود پسندی ام احمقانه بوده است و خواهم پذیرفت که در اشتباهم. ص 81

 

عشق من صادقانه تر٫ و به جرات می توانم بگویم کامل تر از آن بود که بتوانم به آسانی احساس خوشبختی کنم. هرگز شیفتگی و شوری پاک تر و در عین حال پر هیجان تر از شور و شیفتگی من نبوده است و هرگز عشقی لطیف تر حقیقی تر و بی غرضانه تر از عشق من دیده نشده است. با طیب خاطر آماده بودم که خوشبختی ام را فدای خوشبختی کسی کنم که دوستش داشتم. آبروی او برایم از زندگی ام عزیزتر بود. و هرگز برای بالاترین لذتهای کامجویی نیز نمی خواستم لحظه ای به آرامشش لطمه بزنم. این امر سبب شد که آن قدر دقت آن قدر رازداری و آن قدر احتیاط در اقداماتم به کار ببندم که هرگز هیچ یک از آنها نتواند به جایی برسد. علت اینکه در عشق ورزی با زن ها موفقیت کمی به دست آورده ام همیشه این بوده است که آنها را زیاد دوست داشته ام. ص 99

 

 برای پی بردن به میزان شور و وجدم در آن هنگام باید دانست که دل من تا چه حد به کوچک ترین چیزی دستخوش هیجان میشود و با چه شدتی در خیال هدفی که او را به سوی خود می کشد – هر چند این هدف گاه بیهوده و باطل باشد- فرو می رود. عجیب ترین کودکانه ترین و احمقانه ترین نقشه ها اندیشه ای را که دوست دارم می پرورانند و با حقیقت نمایی وادارم می کنند که بدان بپردازم. ص 127

بعدا از اعترافات مینویسم دوباره…

 

گراهام گرین و داستان عشق رو به زوال – بخش اول

جان کلام اثر گراهام گرین با ترجمه پرتو اشراق

نام گراهام گرین همیشه برام جالب بود ولی هیچ وقت چیزی ازش نخونده بودم. این نویسنده پرکار چپ حدود 30 رمان نوشته که مشهورترینش کتاب شکوه قدرت است ولی نتونستم اون کتاب رو پیدا کنم و به ناچار به همین کتاب اکتفا کردم!

شاید اگر از سبک نویسنده خوشم بیاد شکوه قدرت رو هم بخونم. داستان حول عشق سرد شده و فشار عصبی روی یک کمیسر محلی می چرخد و مردی مثل سایر مردهای موجود که نمیتونه زنش رو خوشحال کنه و زنی مثل خیلی از زنها دمدمی و احساسی که روز به روز فکر و توان شوهرش رو تحلیل میبره .

نمیدونم چرا با خواندن این داستان یا د این روزها می افتم و وقتی اطرافم رو نگاه میکنم.

زنهایی رو میبینم که شریک شادی و خوشبختی هستند و بدبختی و رنج را مرد به تنهایی باید به دوش بکشد

زنهایی که فکر میکنند بدبختی کشیدن وظیفه ی یک مرد است!

زنهایی که ست کردن لباسهایشان را به هر چیزی ترجیح میدهند

زنهایی که تا قبل از ازدواج فقط یک آرزو داشتند و اونهم شوهر کردن بود ولی الان یک عالمه آرزو را از شوهر طلب میکنند

زنانی که نقش خود را پرنسسی در قصر میبینند که فقط باید محبت ببیند و نه محبت بکند و  به مرد فقط به عنوان عابر بانک نگاه میکند

زنانی که مرد را حتی تشویق به دزدی هم میکنند تا هزینه های عجیبشان را بپردازند و …

بگذریم بزارید چند پاراگراف از کتاب رو براتون بنویسیم البته خودم تا صفحه 200 را خوندم. شاید شما هم از کتاب خوشتون بیاد.

زندگی به نظر اسکوبی بسیار طولانی می آمد. نمی شد آزمودن آدمی در سالهای کمتری انجام پذیرد؟ نمی توانستیم در 7 سالگی اولین گناه کبیره مان را مرتکب شویم٫‌ در ده سالگی به خاطر عشق یا نفرت خودمان را خانه خراب کنیم٫ و در پانزده سالگی در بستر مرگ به رستگاری چنگ زنیم؟ ص 63

اسکوبی فکر کرد: حقیقت- چیزی که انسانها ارزش واقعی برایش قایل نیستند- فقط نمادی برای ریاضیدانان و فلاسفه است که به دنبالش بروند. در روابط بشری مهربانی و دروغ به هزاران حقیقت می ارزد . همیشه تلاش بی ثمری کرده بود تا دروغ هایش را حفظ کند و ادامه دهد. ص 70

 

نا امیدی بهایی بود که آدمی برای هدفی غیر قابل دسترس می پرداخت. می گویند این کار گناهی نابخشودنی است٫‌ اما گناهی است که آدمهای پست یا خبیث هرگز آن را مرتکب نمی شوند. چنین مردی همیشه امیدوار است که هرگز به نقطه انجماد آگاهی از شکست مطلق نخواهد رسید. فقط یک مرد خوب و شریف است که در قلب خود ظرفیت تحمل نکبت و بدبختی را دارد. ص 73

لحظه ای که زنش اون رو ترک میکنه و با کشتی به آفریقا میره

ناگهان دردی حقیقی٫ مثل لحظه مرگ ظاهر شد. مثل یک زندانی به دادرسی خود اعتقاد نداشت: مثل رویا بود. محکومیتش مثل رویا بود و واگنی که حرکت می کرد و ناگهان او بود که خود را پشت به دیوار یک دست و بی در و پنجره می دید و همه چیز واقعی به نظر می رسید. یک نفر با نهایت شهامت در برابر حقیقت ایستاده بود. ص 125

ادامه دارد! …