سلاخی کردن یک نهیلیست با قلم پریشان تورگینف

پدران و پسران نوشته تورگینف

به تازگی و شاید در عرض دو روز این کتاب 300 صفحه ای را خواندم!‌ البته نه به این خاطر که زیاد جالب بود و مجذوبش شدم بلکه بیشتر به این خاطر که این چند روز حالم خوش نبود و احتیاج به آرمش داشتم که عموما این آرامش را با کتاب خواندن به دست می آورم.

بازارف نهیلیست و شکنجه دادن آن توسط نویسنده! 

بازارف قهرمان داستان پیرو نهیلیست و پوچ گراست. گویا اولین بار این واژه توسط تورگینف وارد ادبیات شده است بازارف علاقه اش به نفی کردن محیط اطراف و یا همه چیز است. همچنین میتوان او را عملگرا دانست و او اوقاتش را صرف بررسی علوم طبیعی مثل شیمی و فیزیک . گیاه شناسی میکند و ارزشی برای احساسات و عواطف و عشق و همچنین متافیزیک و روح و اخلاق و هر آنچه از  حوزه ماده و طبیعت خارج باشد قایل نیست.

شاید بشود گفت که او یک ماتریالیست نهیلیست است. ولی اینکه تورگینف نویسنده رمان چرا بازارف را محکوم به تنهایی میکند نمی فهمم در همان حال که آرکادی به عشق خود می رسد قهرمان پوچ گرای داستان یعنی بازارف در تنهایی غرق می شود. و در آخر داستان نویسنده عشق را مدح و ستایش می کند اگر بخواهیم تورگینف و روحیات او را روانکاوی بکنیم شاید برای من قابل لمس نباشد که کسی که تا آخر عمر به تنهایی زندگی کرده و ازدواج نکرده چگونه میتواند اینگونه عشق را ستایش کند و یا در مورد ازدواج صحبت کند. شاید تورگینف به این موضوع فکر نکرده که پوچ گرا بودن بازارف می تواند او را نسبت به ازدواج خنثی نشان دهد و حداقل او که شیفته طبیعت است و افکارش در خصوص روابط بین زن و مرد شبیه روسو است قاعدتا نباید سرسختی نشان دهد شاید از عشق چشم پوشی کند ولی محروم کردن این حیوان طبیعی از شهوت منصفانه نیست! و خطای بزرگی برای نویسنده است (لرمانتف این خطا را در قهرمان دوران انجام نداد) بازارف می توانست تسلیم عشق نشود ولی به آسودگی به  شهوت روی آورد و حتی به خاطر همان شهوت نیز ازدواج کند در واقع تعقیب امیال طبیعی بیشتر برای بازارف مناسب بود تا عشق و غرور. شاید من دوست داشتم که بازارف شبیه قرمان عصر ما نوشته لرمانتف با هر زن و دختری که میبیند بیامیزد چرا که استعداد و جذبه ی این کار را نیز داشت و به واقع پوچ گرای کاملتری میشد. بدون عشق و بدون پشیمانی! ولی تورگینف با به دام انداختن او در عشق لذت شهوت را نیز از او گرفت و بی دلیل نیز او را به کشتن داد چون نمیدانست که باید با او چه کار کند!‌

میخواهم به رسم سابق پاراگرافهایی که خوشم آمد اینجا براتون بزارم

این روابط اسرارآمیز بین زن و مرد یعنی چه؟‌ما طرفداران طبیعیت می دانیم این چه نوع روابطی است. تو بیا و ساختمان چشم را مطالعه کن. خواهی دید آن نگاهی که تو اسرارآمیزش می نامی اصلا وجود ندارد . این ها رمانتیزم است٫ مزخرف است٫ گنداب و تخیل است! پدران و پسران – تورگینف – 62

 

 چه کاری است که انسان راجع به آینده ای فکر کند و صحبت کند٫‌ که به اختیار او نیست. اگر فرصتی دست داد و کاری انجا م شد چه بهتر و اگر هم انجام نشد انسان اقلا دلش خوش است که بیهوده مزخرفاتی نگفته است. 157

 

آهان مرحبا!‌ بر این مورچه که مگس نیمه جانی را می برد. بکش او را و ببر برادر! اهمیت نده که کمی استقامت می کند و از این که تو به عنوان حیوان حق داری احساس همدردی نکنی استفاده کن و مانند ما که خود را خرد میکنیم نباش!‌ 192

صفحات آخر رو که بازارف در حال مرگ است و با معشوقه اش صحبت میکند خیلی جالب است ولی حوصله ندارم که آن را برایتان بنویسم از طرفی هم چون صحبتها پیوسته است انصاف نیست چیزی را از صفحات پایانی جدا کنم.

البته دیگر چیزی از تورگینف نخواهم خواند.

قهرمان دوران – بدون ترس بدون امید

قهرمان دوران نوشته لرمانتوف

پچورین قهرمان داستان فرد پوچگرایی است که برای هیچ چیزی ارزش قایل نیست٫ به راحتی دختران و زنان زیبا را به دست می آورد آنها را عاشق میکند و رها میکند او هیچوقت عاشق نمی شود و عواطف انسانی دیگران را به چالش می کشد. پچورین یک روشنفکر فیلسوف نیز هست و صحبت او در موردمسایل مختلف و معنی زندگی خواندنی است.

به شخصه این قهرمان دوران را دوست دارم و خیلی اوقات هم با او همزاد پنداری کردم او صریح تر و قاطع تر از راسکولنیکف در داستا یوسکی است باهوش تر از قهرمان داستان بیگانه اثر آلبر کامو است و خوشبخت تر از ایلیا در داستان سه رفیق اثر ماکسیم گورکی است حتی میتوان گفت شجاع تر از شخصیت داستان های کافکا در کرانه و ناتور دشت است.او واقعا یک قهرمان واقعی و محبوب است که همه چیز را به دست می آورد و همه چیز را از دست می دهد بدون ترس و بدون امید یک پوچ گرای متکی به نفس است.

مثل سابق میخواهم چند پاراگراف از کتاب را اینجا بگذارم.

دکتر جان به این نکته توجه کنید که اگر ابلهان در این جهان وجود نمی داشتند زندگی چقدر کسالت آورمی بود. مثلا من و شما دو تا آدم عاقل هستیم. پیش از وقت می دانیم که سر هر موضوع الهی بی پایانی می توان بحث کرد و به این سبب بحث نمی کنیم. ما دو نفر تقریبا همه اندیشه های پنهانی یکدیگر را می دانیم. برای ما یک کلمه حکم یک داستان را دارد. هسته ی هر یک از احساسات یکدیگر را حتی در صورتی که توی سه لفاف پیچیده باشد می بینیم. آنچه اندوه انگیزتر است به نظرمان خنده آور می آید و هر چیز مضحکی انده آور می نماید و روی هم رفته من و شما به همه چیز بی اعتنا هستیم جز به خودمان. بدین طریق بین ما مبادله افکار و احساسات محال است. آنچه می خواهیم درباره ی یکدیگر بدانیم می دانیم و بیش از آنچه می دانیم نمی خواهیم بدانیم. تنها یک راه باقی می ماند: خبر را نقل کنید. حالا بیایید و خبر تازه ای به من بدهید. ص 100

 

من دشمنان خود را دوست دارم ولی نه آن طوری که آیین مسیح دستور می دهد. دشمنانم موجب تفریح من هستند و خونم را به هیجان می آورند. باید همیشه مواظب بود معنی هر نگاه و هر سخنی را دریافت. نیات طرف را حدس زد. توطئه را بر هم زد خود را فریب خورده  نشان داد و ناگهان به یک ضربه کاخ رفیع موذی گری ها و نقشه های پنهانی را که به بهای رنج فراوان ساخته شده از هم پاشید…زندگی را من در این می دانم . ص 139

 

از آن زمان که شاعران شعر می گویند و زنان آن شعرها را می خوانند آن قدر فرشته شان خوانده اند که آنان نیز واقعا از فرط ساده دلی این تعارف را باور کرده اند و از یاد بردند که همین شاعران در برابر پول٫ نرون را نیمه خدا نامیدند. ص 144

 

کلمه ازدواج اثر سحر آسایی در من دارد. هر قدر دلداده زنی باشم. اگر کوچک ترین اشاره ای کند که باید به زنی بگیرمش با عشق وداع می کنم! قلبم چون صخره ای خار می گردد و دیگر هیچ چیز قادر نیست باری دیگر جانش بخشد. به هر گونه فداکاری حاضرم جز این. حاضرم بیست بار زندگی و حتی شرافت خویش را به خطر بیندازم… ولی آزادی خود را نمی فروشم. 151

 

من از طوفان زندگی فقط چند فکر توشه گرفتم و هیچ گونه احساساتی نیندوختم. دیری است که با سر زندگی می کنم نه با دل. من شهوات و کردارهای خود را با کنجکاوی بی طرفانه سبک و سنگین و تجزیه و تحلیل می کنم. در وجود من دو نفر نهفته اند. یکی به تمام معنی زندگی میکند و دیگری می اندیشد و درباره ای اولی قضاوت میکند.ص 162

این کتاب 200 صفحه ای به اندازه ای عالی است و به حدی با روحیاتم سازگار است که میتوانم همه آن را بنویسم ولی هیچ لطفی مثل خریدن کتاب و خواندنش نیست پس بیخودی خودتان را به این پاراگراف ها مشغول نکنید و کتاب را بخوانید!

قهرمان پوچ گرا

کتاب قهرمان دوران (بعدا راجع بهش مینویسم) را به تازگی تمام کردم و عجب کتاب جذاب و گیرایی بود به آخرهای کتاب که رسیدم یاد داستان کوتاه که چه عرض کنم یاد دست نوشته ای افتادم که توی اتوبوس در سال 93 نوشتم گفتم اینجا بزارم.

بازی

باید پیش او می رفتم ولی نمیدانم در آن لحظه چرا این حماقت را در ذهن خود تکرار میکردم . سوار قطار شدم افکار مشوشی مغزم را خسته می کرد و سرم داشت گیج می رفت در کوپه قطار دو نفر دیگر هم بودند , یک زن جوان  با صورتی لاغر و رنجور و چشمانی زرد که انگار از مریضی سختی رنج می کشید رنگش پریده بود و به شیشه پنجره چشم دوخته بود , حتی زمانیکه قطار از تونل رد می شد چشمش را از شیشه پنجره برنمیداشت در افکار عمیقی فرو رفته بود . پیرمردی هم در کار من نشسته بود او را می شناختم شغلش تعمیر و دوختن توپ های ورزشی بود , در خیابان اصلی شهر زیر راه پله ای مغازه کوچک و محقری داشت که شبیه یک جان پناه یا دخمه بود, از وقتی که او را می شناختم ظاهرش به همین شکل بود صورت و حال ظاهریش در وضعیتی ناخوش و ثابت گیر کرده بود , همیشه سرفه می کرد و حالش نه خوب می شد نه بدتر می شد دهان نیمه بازی داشت که اگر کسی او را از فاصله دور  میدید تصور می کرد شاید دارد لبخند می زد . از مقصد سفر خود حیرت می کردم چرا باید می رفتم ؟ مگر نه اینکه احتمال مرگم قطعی بود بله به احتمال زیاد با پای خود داشتم خودم را به کشتن می دادم به طرز عجیبی بی خیال بودم و احساس لذت و یا شجاعتی احمقانه می کردم . فکر میکنم بعضی اوقات انسان حال خودآزاری پیدا میکند و آن قدر شجاعت و حماقت را با هم ترکیب می کند که میتواند خودش را در یک لحظه کوتاه به کشتن دهد و خودش را نفله کند . دوستی داشتم که یک بار برایم تعریف می کرد و میگفت یکبار وقتی که در جاده بودم با وجود اینکه یقین داشتم مستقیم به ته دره می روم فرمان ماشین را نچرخاندم گویا این صحنه را همیشه در ذهن خود تکرار میکردم و برایم آشنا بود . در آن لحظه نمی دانستم آیا این حادثه واقعیت است یا همان تصور تکراری است به همین سبب فرمان ماشین را محکم گرفته و با سرعتی غیر قابل تصور به دره سقوط کردم . البته با خوش شانسی عجیبی نجات یافتم . هرگز نفهمیدم که این حالت کی و چگونه پیش می آید به نظر می رسد که انسان از مزه کردن مرگ لذت می برد . پیرمرد قماربازی را میشناختم که چندین بار به خاک سیاه نشسته بود او در عرض چند دقیقه میتوانست با خونسردی تمام هست و نیستش را به باد دهد هیچ وقت درک نکردم که این مرض چه مرضی است . یک روز صبح که از جلو قمارخانه ای رد شدم و او را دیدم که وارد قمارخانه شد ساعت 9 صبح بود و تا 9 شب بازی کرده بود . بدون وقفه 24 ساعت برده بود و در آن شب یک میلیون دلار اندوخته بود روز بعد هم بازی را با وسواسی مریض گونه ادامه داد و همه یک میلیون دلار را باخت. از در قمارخانه که بیرون آمد به او گفتم تو دیشب قمار را برده بودی و نباید ادامه میدادی قمار باز خوب کسی است که میداند چه زمانی دیگر نباید ادامه داد . پیرمرد گفت بله قماربازخوب این چنین است ولی من قمارباز حرفه ای هستم اگر من نباشم چراغ این قمار خانه خاموش می شود من از خود بازی لذت می برم نه از بردن من از مرگ و زندگی که در روح قمار جاریست سرمست می شوم شما جوانها برای بردن می آیید و به همین خاطر می بازید این نقطه ضعف شماست من را نگاه کنید مست و سرخوشم به نظرت من نقطه ضعفی یا نقطه اتکایی دارم ؟ ببین جوان من اساسا مفهوم بردن و باختن را درک نمی کنم من عمدا میبرم تا آنقدر پول داشته باشم که بتوان بعدا ببازم با خنده ای بسیار بلند فریاد زد که بله بله تو این را نمیفهمی . به فکری ناخوش و طولانی  فرو رفته بودم اوایل صبح بود که به ایستگاه رسیدیم و پیاده شدم او از دور من را شناخت و با حرکت عصبی و سریع اطراف خود را نظاره کرد و به سمت تاریکی کوچه آرام آرام راه افتادم به طرزی راه می رفتم که او من را گم نکند و او بتواند پشت سرم بیاید اسلحه اش را به آرامی از جیب در آورده بود و چون کوچه روبرویی هم خلوت بود و وارد بازار شهر میشد به راحتی میتوانست فرار کند از قبل به این موضوع فکر کرده بودم به یک قدمی من رسید چشمانم را بستم و صدای زنگی شدید شبیه صدای ناقوس کلیسا در مغزم پیچید .

1393

 

 

How to Convince Company Leaders to Buy

Heavy Hitter Sales Psychology: How to Penetrate the C-Level Executive Suite and Convince Company Leaders to Buy

recently, i am studying Heavy Hitter Sales Psychology.  as salesman i truly need to study many book in my field especially those book that related to B 2 B . for have a good deal with other company and organization even person you should have deep knowledge about communication skill like negotiate, writing, convince people about your idea and express yourself in professional way.
although, deal with company and organization is so different and complex because there is many decision maker like CEO, consultant, member of board and so on, as it can bee seen agreement with those people takes a lot of time and energy. this kind of book may helps you to make right decision in tough situation and there is many many psychology advise and trick that helps you to think deeply about your costumer i am in page 50 but i prefer to share some paragraphs with you. hope you enjoy it!  
  
You’ve used your strategy for decades now. It is ingrained in your mind. Of the fifty thousand words you know, the majority of the words you use in daily conversation actually reflect your strategy. You favor certain hannels of information and vary the use of words according to these channels. In addition, the language you use is intimately connected with who you are.
Before I even consider sending an e-mail or letter, I first study the language used by the executive I am trying to reach. I’ll search the Web for video and magazine interviews, company videos he has appeared in, articles he wrote, entries on his blog, letters he may have written to customers or employees. I’ll analyze any language sample that will help me understand how he is wired…..Heavy Hitter Sales psychology (book)
Everyone lives in his or her own world. The world you experience is not the real world but rather your perception of the world. The way in which you perceive your world is intricately connected tothe language you use and how you sense your surroundings. You use your senses to define everyday experiences for storage in your brain. Your word catalogs are the storage-and-retrieval mechanisms used to access these experiences. They are also responsible for the words you select to communicate your world to others
Developing rapport by connecting with customers is a top priority in every conversation with C- level executives. In this regard, your most important competitive weapon is your mouth and the words you speak. Knowing which word catalogs executives use and speaking to them in their language will help them fall in love with you and your solution

بخش پایانی اعترافات

پست قبلی در مورد اعترافات

بالاخره این شاهکار ار خواندم – کتابی که من خواندم ترجمه مهستی بحرینی بود  که به نظرم خیلی خوب ترجمه شده و چیزی که باید بگم اینه که کتاب اول یعنی تا صفحه 332 کتاب خیلی منسجم و خوب تکمیل شده و روسو خودش هم میگه بقیه کتاب بررسی زیاد نشده و ممکنه منسجم نباشه به نظرم اگر کسی کتاب اول رو بخونه یعنی 300 صفحه اول را باز هم میتونه تا 70 درصد از اصل قضیه را بفهمد چون ادامه کتاب روسو زیاد مشغول بررسی شخصیت ها ی دیگر است و آخر کتاب هم ترس و سواس مدام اذیتش میکند و نمیگذارد آنچنان که در توانش هست بنویسد.
در کل باید بگم هر کسی که به ادبیا ت علاقه داره باید این کتاب رو بخونه من 5 ستاره به این کتاب دادم توی Goodreads به خاطر شجاعت و صداقت نویسنده اش و به خاطر افکار روشن و عاقلانه روسو

پاراگراف های پایانی این کتاب رو در این پست می نویسم

برای اینکه همیشه همان که هستم باشم نباید در هر جا که هستم از اینکه لباسم مطابق با وضعی باشد که برگزیده ام احساس شرم کنم ظاهرم ساده و نامرتب است. اما نه کثیف است و نه چرکین و ریشم به خودی خود اصلا کثیف نیست چون آن را طبیعت به من داده است و بر حسب زمانه و رسم آن گاهی هم زینت به شمار می آید. به نظرشان مسخره و گستاخ خواهم آمد. خوب! چه اهمیتی دارد؟ باید بتوانم تمسخر و ملامت را به شرط اینکه سزاوارش نباشم بر خود هموار کنم. 457

 

بیباک- مغرور- جسور – در همه جا با اعتماد به نفسی ظاهر می شدم که به خصوص چون هیچ پیرایه ای نداشت و به جای آنکه از رفتارم ناشی شود در جانم خانه داشت تزلزل ناپذیر بود. تحقیری که تاملات عمیقم نسبت به آداب و رسوم اصول اخلاقی و پیش داوری های قرنی که در آن میزیستم در من بر می انگیخت چنان بود که مرا به گفته های ریشخند آمیز کسانی که این اخلاقیات و پیش داوری ها را داشتند بی اعتنا می کرد و تاثیر شوخی ها ی آنان را با کلمات قصارم به همان آسانی که حشره ای را در میان انگشتانم له می کردم از بین می بردم. 502

 

با آنکه از همان زمان نامم در سراسر اروپا پیچیده بود همچنان سادگی و بی پیرایگی علایق نخستینم را حفظ کرده بودم. بیزاری شدیدم از هر چه گروه – جناح و فرقه نام داشت موجب شده بود که آزاد و مستقل بمانم و جز دلبستگی هایم اسیر هیچ قیدی نبودم. تنها- بیگانه – منزوی- بی پشتیبان- بی خانواده- بی هیچ علاقه ای جز به اصول اخلاقی و وظایفی که برای خود قایل بودم بیباکانه در جاده ی درستی و صداقت گام بر میداشتم و هرگز برای خوشایند کسی یا رعایت جانب او عدالت و حقیقت را زیر پا نگذاشتم – 590

 

ای کاش خواننده این اثر از من سرمشق بگیرد مانند من در خود فرو رود و با ژرف نگری در اعماق وجدان خویش اگر جرات دارد به خود بگوید:‌من از این مرد بهترم
اعترافات- روسو-آخرین جمله کتاب

فراوانی داده و فقدان آنالیز

پ ن اول:

روزگاری که بیسوادها در آن می توانند بنویسند و بخوانند روزگار خطرناکی است . آلبرتو مورویا

پ ن دوم:

در زمانی که Packet های اطلاعاتی جهت اعمال خرابکارانه و هک به سمت یک روتر ارسال می شود روتر با حجم زیادی از داده مواجه می شود که خود به خود باعث میشود روتر از یک دستگاه لایه 3 به یک هاب لایه 2 تنزل پیدا کند در شبکه به این حملات DDOS می گویند.

پ ن سوم:‌

آدمیان از هیچ چیز روی زمین به اندازه ی تفکر نمی ترسند. بیشتر از نابودی حتی بیشتر از مرگ. تفکر، ویرانگر و طغیانگر است مهیب و هولناک است، تفکر نسبت به تعصبات، نهادهای جا افتاده و عادت های آسایش بخش، بی رحم است. تفکر به قعرِ جهنم سرک می کشد و نمی هراسد. تفکر عظیم، چابگ و آزاد است. نور جهان است و شکوه بشر!
– برتراند راسل –

 

به نظر می رسد مغز انسانها در دوران فعلی مورد هجوم حملات DDOS قرار گرفته است. اطلاعاتی که روز به روز بیشتر می شود. هر چند که طرفداران گردش آزاد اطلاعات و یا دسترسی به اطلاعات رایگان و آزاد برای همه جهان معتقدند که همه کتابها و فیلم ها و آموزشها و… باید رایگان و در دسترس همه باشد اما این کار به برابری دانش منجر نشده بلکه جهل را به میزان مساوی تقسیم کرده است یعنی توزیع عادلانه حماقت است.

مغز ما در مواجه با داده ها فاقد آنالیز و تحلیل پرورش یافته است و ما از قدرت تحلیل که تنها ارزش واقعی دانش است بی بهره هستیم در واقع شبیه روتری هستیم که در لایه دو کار میکند و هر Packet را به صورت Broadcost پخش میکنیم و مغز ما بیشتر data storage است تا اینکه CPU باشد یعنی فقط انباشت بی رویه اطلاعات در آن صورت گرفته است.

این موضوع فقط در مورد مسایل فنی و دانش نیست بلکه در مورد مسایل عمومی و زندگیمان صدق می کند وقتی خبری را از رسانه میشنویم نمی توانیم آن را آنالیز کنیم و بپرسیم چرا این اتفاق افتاده است؟ و چرا باید آن را باور کنم؟ چه چیزهایی باعث این اتفاق شده است؟ و اینکه در آینده این روند به کجا میرود؟ ما فقط خبر را به اشتراک گذاری میکنیم و این دور و تسلسل بین ما در جریان است. پرسیدن سوالات عمیق که از اندیشه ای تیز و برنده برمیخیزد اندیشه ای که میتواند چون چاقویی  در هر توهم و دروغ و هیجانی رسوخ کند و واقعیت را از توهم جدا کندالبته این نوع تفکر دغدغه عموم مردم نیست.

اما میخواهم به مواردی اشاره کنم که میتواند بذر چنین اندیشه ای را در ذهن بکارد. و اینکه چطورمیتوان در مورد یک واقعیت فکر کرد؟

  1. شناختن خطاهای شناختی مغز  : ما ده ها خطای شناختی مغز داریم که در طول زندگی همیشه ما را فریب داده اند خطاهایی که باعث شده تصمیم های غیر منطقی بگیریم . تکیه بر آخرین اطلاعات – باور عموم – ترس از بیان حقیقت – اهمیت بر زمان صرف شده و ده ها خطای دیگر که اگر ما به خوبی تصمیمات خود و اشتباهات مغز خود را تشخیص دهیم میتوانیم نحوه درست فکر کردن را هم بیاموزیم.
  2. شک و ابهام: پذیرش شک و ابهام هم یکی دیگر از این تمرین هاست ما نباید دنیا را سیاه  و سفید ببینیم و همیشه به صورت یک طیف به موضوعات نگاه کنیم.
  3. مطالعه تضادها: کتابهای یک شخص یا مطالعات شخص باید از دو جنبه باشد مثل کسی میتواند نظر خوبی در خصوص سرمایه داری و اقتصاد آزاد و اقتصاد بسته داشته باشد که هم به کتابهای آدام اسمیت و سرمایه داری آشنا باشد و هم کتابهای مارکس را خوانده باشد. کسی میتواند در مورد دین نظر دهد که هم اسلام و سایر ادیان را خوانده باشد و هم کتابهای افراد بی خدا و نطریه پیامبران نسل جدید چون فروید – نیچه و هگل و … را . در مورد نرم افزار هم کسی نظرش به واقعیت نزدیک است که هم با Open Source آشنایی کافی داشته باشد و هم Close Source  یعنی از دو جنبه متضاد یک موضوع را بررسی کرده باشد و کتابخانه اش شبیه کتابخانه ی دیوانگان باشد نه کتابخانه عاقلان!‌ یعنی کتابهایی کاملا متضاد همدیگر
  4. تفکردر تنهایی: معمولا بهترین زمان برای فکر کردن تنهایی است باید در تنهایی به اعماق مسایل رفت یعنی همیشه دوست داشته ام در تنهایی خویش به عقل رجوع کنم . حضور در جمع مجالی برای تفکر نمی دهد. معمولا مردم آشغال خودشان را در مغز انسان میریزند و شما با افتخار میگویید من فکر کردم و یا مغز من ولی تا حالا فکر کرده اید چند در صد از مغز شما واقعا به خودتان تعلق دارد و چند درصد از آن مزخرفات رسانه و حرف های باطل و بدون منطق دیگران است؟
  5. حذف اوهام اطراف یک مسله هم مهم است یعنی باورها و نظراتی که به درست یا غلط در مورد یک موضوع است از هم شکافت و ذره  ذره دوباره به آنها فکر کنیم ببینیم کدامش واقعی و کدامش بدون منطق است و فقط دلیل وجود آن باور عمومی است.و بعد آنها را تمیز کرد و در سر جای خود گذاشت !

دنبال مطالبی میگردم در خصوص روش های قضاوت درست فکر کردن درست و بررسی و آنالیز یک موضوع طوری که فقط عقل قاضی این وادی باشد. اگر بعدا چیزی خواندم در موردش مینویسم.

نگاه به مسئله قدرت با عینک ریاضی راسل

کتاب قدرت نوشته راسل اولین کتابی است که از این فیلسوق منطقی و صلح دوست انگلیسی میخونم هر چند راسل یک ریاضیدان بوده است هر چند که نگاه ریاضی و منطقی به شرایط اجتماعی و سیاسی باعث می شود که ناظر از خیلی چیزها صرفنظر کند دقیقا کاری که ما در ریاضی میکردیم و از X صرفنظر میکردیم ولی در واقع همان جزییات و مسایل نقض لازمه که گفته بشه و تحلیل بشه ولی راسل اینقدر عاقل است که خود را به چیزی گره نزند و حکم قطعی را هم صادر نکند.

تمام بحث کتاب در مورد آثار و نتایج قدرت است و صحبت اینکه قدرت چیست و چگونه به دست می آید و چگونه باید آن را کنترل کرد. راسل قدرت را در دین و اخلاق در رهبران سیاسی و در کلیسا و نابغه ها و فلاسفه و میان پلیسان و نویسندگان و اشخاص عادی جستجو میکند و در مورد آن بحث میکند و آن را حلاجی میکند در جایی از کتاب به شدت به نیچه تاخته است و فلسفه ابر مرد و پهلوان را زیر سوال برده است. میگوید هر کسی که کتاب نیچه را بخواند خود فکر میکند که ابر مرد است و بقیه گوسفند پس میتواند بقیه را از بین ببرد در حالیکه فکر نمیکند شاید کس دیگری که همسایه من است همین حس را بکند و من را به شکل گوسفند قربانی ببیند. این از بین بردن بقیه فلسفه ی قدیمی است که تا کنون نیز دنبال شده شاید منظور داستایفسی از کشتن ربا خوار هم همین بود و اتفقا راسکولنیکف این حق ر ابرای خود قایل بود هر چند داستایفسکی در انتهای کتاب به عقل و وجدان بازگشت گرچه اول داستان میگفت هر مصلحی برای نجات جهان باید خون بریزد.

به جرات میتوانم بگویم که میان تفکر رهبران و افراد با نفوذ که خواند آثارشان را مفید می دانم فقط کامو و راسل را دیدم که انسان را از کشتن دیگران به خاطر آرمان و اهداف بر حذر داشته اند بقیه کسانی که با آنها آشنا هستم یا سکوت کرده اند یا تشویق به آدمکشی البته گروه جدید و نو از انسانها را باید کشت که تمام تمایز همینجاست که میگویند ما با کشتار فلان گروه مخالفیم ولی نظر خاصی در خصوص این افراد یا این نژاد نداریم.

در این کتاب راسل هم مثل کامو و مثل سایر روشنفکران غرب معتقدند که پیامبران افراد بزرگ و نابغه ای هستند که مسیر جهان را عوض کردند و آنها را صاحب وحی و منزلت خاصی نمی داند و فقط هوش و وسعت نظر آنها را که عموما از تنهایی و تفکر و رنج ناشی شده مورد بحث قرار می دهد. او در قسمتی ا زکتاب میگوید من چهار انسان بزرگ را میشناسم به اسم بودا و مسیح و گالیله و فیثاغورث که محتاج حکومت نبوده اند و قدرت را نه با زور بلکه با فراموش کردن خود و رواج علم یا اخلاق بین انسانها به دست آورده اند و می گوید پیامبر اسلام به خوشبختی و اخلاق برای همه انسانها می اندیشیده است و چون نفع عموم در این بوده و تفکراتش محدود به خود نبوده توفیق یافته است. در نتیجه راسل قدرت را تنها به شکلی میپذیرد که آشوب و جنگ بر پا نکند و در خدمت پیشرفت اخلاق و علم همه باشد و نه یک گروه و سازمان و فرد و شانس موفقیت و ماندگاری را هم برای صلح و اخلاق یعنی طوری که توضیح دادم قایل است.

در خصوص قدرت پلیس به جمله ی زیبایی اشاره می کند که

گرد آوری دلایل جرم متهم کاری است مورد علاقه مردم اما گردآوری دلایل برائت او کاری است مربوط به خود متهم  298

قسمت آخر کتاب را یعنی چند صفحه ای را به صحبت در مورد دمکراسی اختصاص میدهد و میگوید یک شهروند نه شورشی است و نه برده و با این خصوصیات است که هم سهم خود را میخواهد و هم برای دیگران هم آن سهم یا حق را قایل است راسل هیجانات هیستریک آرمانگرایی و تشنج و تعصب را باعث کشتار و جنگ می داند و میگوید ترکیب شکاکیت و جزمیت همچنان که در علم موثر است در جامعه و رفتار سیاسی نیز موثر است یعنی باید اینگونه پنداشت که نه میتوان حقیقت را کامل یافت و نه حقیقت دست نیافتنی است بلکه به مقداری از آن می توانیم دست پیدا کنیم او آرمانگرا ها و ناسیونالیستها ر اکه به راحتی آدم میکشند و جنگ راه می اندازند مورد نقد قرار میدهند شاید تفکرات راسل را میتوان در عمل و کردار گاندی مشاهده کرد یعنی همان قاطعیت بدون هیجان و بدون خونریزی و جنگ. البته گاندی همین مقابل را با کشور راسل یعنی انگلستان انجام داد!

من چند پاراگرافی را که شاید جان مایه ی کتاب باشد و شما را هم ترغیب کند که این کتاب خوب را بخوانید اینجا مینویسم در ضمن درست است که راسل فیلسوف است و این کتاب هم فلسفی اما به ساده ترین و عاقلانه ترین شیوه ممکن و با دقت و انظبات خاصی نوشته و باید بگویم که با همون ظرافت ترجمه شده ترجمه کسی مثل نجف دریابندری که کتابهای همنیگوی را هم ترجمه کرده و مترجمی به غایت توانا و حرفه ای است که در اوایل کتاب راسل را در چند زمینه به شدت نقد می کند و کمتر مترجمی رو سراغ داشته ام که با جرات و اطمینان چنین نقدی را از یک فیلسوف مشهور بکند آنهم با ذکر دلایل متعدد.

بیشتر مردم توانایی رهبری و به پیروزی رساندن گروهشان را ندارند و بنابراین سردسته ای را پیدا می کنند که به نظر می آید از شجاعت و توانایی لازم برای به دست آوردن قدرت بهره مند است. ص 33

 

میل به تسلیم که به اندازه میل به فرمان دادن واقعی و فراوان است از ترس ریشه می گیرد. نا فرمانترین دسته ی کودکان در یک موقعیت وحشت آور مانند آتش سوزی دستور یک بزرگ سال با کفایت را کاملا گوش می کنند. وقتی که جنگ جهانی اول پیش آمد طرفداران حق رای زنان با جورج لوید آشتی کردند. هر وقت که خطر شدیدی پیش بیاید میل غالب مردم این است که قدرتی پیدا کنند و به آن تسلیم شوند در این گونه لحظات کمتر کسی به فکر انقلاب می افتد. وقتی که جنگ در میگیرد. مردم همین احساس را نسبت به دولت پیدا می کنند. 35

 

یک ناطق زبردست وقتی که می خواهد حس جنگجویی را در مردم برانگیزد دو لایه عقیده را به آنها تلقین میکند: یک لایه سطحی که در آن قدرت دشمن را بزرگ جلوه می دهد تا وجود دلاوری بسیار ضروری شناخته شود و یک لایه عمقی که اعتقاد قطعی به پیروزی را در بردارد. شعاری مانند حق بر قدرت پیروز می شود هر دو عقیده را در برمیگیرد. ص 47

 

غالب ما وقتی لانه ی مورچگان را بهم ریخته ایم و سرگشتگی مورچگان را با لبخند تماشا کرده ایم اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کرده ایم. اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کنیم افراد انسانی دیگر انسان نیستند و قدری هم یاوه و بیهوده به نظر می آیند. اگر انسان مانند خدایان رعد و برق ر ادر اختیار داشته باشد ممکن است وسوسه شود و آذرخش را بر سر مردم بکوبد درست همان طور که کودک لانه ی مورچگان را خراب میکند برونو موسیلینی هم وقتی که از هواپیمای خود مردم حبشه را تماشا می کرده قطعا چنین احساسی داشته است. 48

 

میگویند که تقوا باعث می شود که وقتی من بمیرم به بهشت بروم باور کردن این حرف خوشایند است. بنابراین اگر آن را با قوت به من عرضه کنند احتمالا باور خواهم کرد. علت باور کردن در این مورد مانند مورد علم و آگاهی واقعیات نیست بلکه احساس خوشایندی است که از خود اعتقاد حاصل می شود. 156

 

یکی از امتیازات دموکراسی از نظر گاه دولت این است که دموکراسی فریب دادن مردم عادی را آسان تر می سازد زیرا که مردم گمان می کنند که دولت در دستان خودشان است . مخالفت با جنگی که پیروزی فوری نداشته باشد در دموکراسی بسیار دشوارتر از انواع دیگر حکومت است. در دموکراسی اکثریت فقط وقتی میتواند با دولت به مخالفت برخیزد که نخست نزد خود اقرار کند که داوری اش درباره رهبران برگزیده اشتباه بوده است. و این کار دشوار و ناخوشایند است. 158

 

اگر جهان در آینده نزدیک میان کمونیستها و فاشیستها تقسیم شود پیروزی نهایی نصیب هیچ کدام نخواهد شد. بلکه نصیب کسانی خواهد شد که شانه را بالا می اندازند و مانند کاندید قهرمان ولتر می گویند ” این مطلب خوب بیان شده ولی ما باید باغچه مان را شخم بزنیم ”  حد نهایی قدرت ایدولوژی را ملال و خستگی و راحت طلبی معین میکنند.  172

 

معتقدان با صداقت شائق اند که ایمان راستین را گسترش دهند دیگران هم ظاهرا همرنگ جماعت می وند. رفتار اول آزادی هوش و فهم انسانی را از میان می برد رفتار دوم ریاکاری را دامن می زند. 204

 

بهترین دلیل اینکه چرا سلطنت در انگلستان حکومتی است قوی این است که حکومتی است قابل فهم. توده نوع بشر این نوع حکومت را می فهمد ودر سایر جاهای جهان هم مشکل نوع دیگری را بفهمند. غالبا میگویند که مردمان تابع قوه ی تخیل هستند ولی درست تر این است که بگوییم مردمان تابع ضعف خود تخیل هستند.248 به نقل از کتاب مشروطیت انگلستان نوشته بیجهات

 

دیوانگانی را که دیوانگیشان به تصدیق پزشک رسیده باشد زنجیر میکنند زیرا وقتی که دعوایشان مورد تردید قرار میگیرد احتمال دارد که دست به خشونت بزنند. به دیوانگان تصدیق نشده اختیار ارتشهای نیرومند را واگذار می کنند تا دمار از روزگار هر عاقلی که دستشان می رسد برآورند. 274

 

به یاد دارم که در ژانویه 1910 روستایی پیر ابلهی به من گفت که خیال دارد به محافظه کاران رای بدهد(کاری که خلاف منافع او بود) زیرا به این نتیجه رسیده است که اگر لیبرالها پیروز شوند تا یک هفته بعد آلمانها مملکت را اشغال میکنند گمان نمی برم که آن مرد حتی یک بار هم در انتخابات شورای محلی خود رای داده باشد.هرچند از مسائل آن انتخابات شاید تا حدی سر در می آورد. این مسائل او را به هیجان نمی آورند زیرا چنان نبودند که هول و هراس عمومی را برانگیزند یا افسانه هایی را پدید آورند که این هول و هراس از آنها تغذیه می کند. 294

 

داستانهای ما و دزدهای قهرمان

نمیدانم برای چه و برای چه کسی مینویسم. نوشتن همیشه جایی بوده برای خالی کردن حرفهایی که در دلم است.

پ ن : انسان هیچ کاری را بدون انگیزه انجام نمی دهد و اگر انگیزه از او گرفته شود قطعا خودش را خواهد کشت انگیزه میتواند عشق-نفرت- انگیزه های طبیعی مثل خوردن و آمیزش و …. باشد خلاصه هیچ کاری بدون انگیزه انجام نمیشود حتی برده ای که سنگی را جا به جا میکند ترس از شلاق انگیزه اوست. انگیزه من از نوشتن این بار نه از عشق و شور نشات گرفته و نه از میل و اشتیاق به دانستن بلکه تماما نفرت است.

به واسطه شغلم و ملاقاتهای متعدد با افراد زیادی در طول روز سروکار دارم و معمولا تمام روزم پر از فعالیتی دیوانه وار است چیزی حدود 14 ساعت که البته جدا از کار ورزش و مطالعه هم در لابه لای آن وجود دارد.

افراد زیادی را میبینم که داستانهای زیادی بلدند داستان پزشکی که دزد است ولی ثروتمند است داستان گروهبانی که لب مرز میلیاردر شد و داستان کسی که اختلاس کرد و الان چندین ملک و شرکت دارد داستان دزدانی که گیر نیفتاده اند فرصت طلبی هایی که دستشان با حاکمان در یک کاسه است. کسانی که شرفشان را میفروشند دزدهای کت و شلوار پوش پلیسهای رشوه گیر کارمندان دزد و خلاصه بی شرف هایی که به جای اینکه در زندان باشند وکیل و حکیم و متشخص هستند. و مردمی که به جای ایستادن جلوی خیانت و جلوی فساد و دزدی در خفا و با لذت این داستانها را برای یکدیگر تعریف میکنند و آرزو میکنند که کاش این موقعیت هم برای آنها پیش می آمد!

امروز وقتی با دوستی صحبت می کردم و او با آب و تاب این داستان ها را برایم تعریف می کرد دقیقا آرزو میکرد جای آنها باشد فقط نمی توانست و من به او گفتم که تو یک دزد بالقوه و آنها دزد بالفعل هستند و دیگر تفاوتی میان شما نیست در نفس عمل شما هر دو انگیزه دزدی دارید و فقط تو نمی توانی این کار را انجام دهی و به همین خاطر حسرت می خوری.

می گویند آموزش و پرورش هر ملتی را داستانها و افسانه های آن ملت و قهرمان های آن ملت می سازند داستان مامور نیروی انتظامی که لب مرز است و می دزدد قاچاق فروشی که به مامور رشوه می دهد کارمندی که رشوه می گیرد و وزیر و وکیلی که آدم می فروشد و حق را نا حق میکنند این ها داستانهای کوچه و بازار ما هستند و آنها  قهرمانهای ما هستند.

اخلاق و شرافت مردم کم کم رنگ  باخته و نابود شده و آن هم نه به خاطر فقر چون بر خلاف رای خیلی از مردم که میگویند فقر اخلاق مردم را از بین برده و شعور مردم را یکسره گرفته به نظرم این بی شعوری و بی لیاقتی تنبلی و رذلی مردم است که باعث به وجود آمدن خفقان دروغ و دزدی وفقر و امثال آن شده است.

ما به این دلیل دزدی نمیکنیم که میترسیم گیر بیفتیم وگرنه هیچ اخلاق و شرافتی باقی نمانده است . این موضوع حتی ربطی هم به بی دین شدن ندارد بلکه به نداشتن اصول ربط دارد اگر هر جایی را محک بزنیم یا به یک دین مشخصی باور دارند به صورت کامل از آن پیروی میکنند یا قرارداد اجتماعی یا حقوق بشری را می فهمند یا سیستمی فکر میکنند و می دانند که این دزدی به ضرر همه است و . .. ولی هیچ اصولی در این کشور وجود ندارد هیچ منش و رفتار مشخصی را نمی توان دید و همه تاثیرات حول تصمیمات لحظه ای هیرستیک و هیجانی است یک نوع snap judgment  که هر لحظه تغییر میکند. جالبه که ما تغییر را در اصول و رفتار خود فهمیده ایم ونه در روش و علم و تکنولوژی در حالیکه اصول و چهارچوب فکری باید ثابت و مشخص باشد و روش و فن باید تغییر کرد.

حوصله نوشتن ندارم و بد تر از آن حوصله شنیدن چنین داستانهایی ندارم این قهرمانهای  شما دزد بی سروپا هستند و هیچ فرقی نمیکند که میلیاردر باشند یا نه با سواد باشند یا بی سواد یا حتی شاید بتوانند با یک اشاره هست و نیست من ر انابود کنند ولی آیا فرقی میکند؟ اینکه تمام دنیا بکویند ماست سیاه است و خود ماست هم اقرار کند و حتی چند عکس از ماست سیاه هم درست کنند باز هم از دیدگاه من ماست سفید است. توجه کنید که من نمیگویم این افراد ثروتمند نیستند یا حتی قدرتمند و باسواد و موفق نیستند حرف من این است که دزد هستند و دزد بودن منافاتی با موفق و ثروتمند و با سواد بودن ندارد و میتوان در کنار هم تمام این خصایل و ویژگی ها را داشت قبلا در مورد معنی دقیق کلمات چیزهایی نوشتم و منظورم اینجا هم همین است که بفهمیم چه کلمه ای میگویم و معنی آن چیست.

آیا خوشبختی کوتاه است ؟

فاصله خوشبختی تا بدبختی- بسیار نزدیکتر از فاصله بدبختی تا خوشبختی است

شاید شما هم شنیدید که میگن خوشبختی یا شادی زودگذره ولی بدبختی و ناراحتی تموم نمیشه. به نظرم این نزدیکی فاصله ها یا دوری آنها بیشتر از اشتباهات ذهنی ما ناشی میشه یعنی ما زمانی را که در خوشبختی به سر میبریم اندازه نمیگیریم و یا حتی ثبت نمی کنیم و آن را نمینویسیم اصولا کسی که خوشبخت یا خوشحال است مشغول لذت بردن است و فرصتی برای متر کردن آن ندارد پس به همین دلیل هم فهم دقیقی از میزان آن و اینکه چقدرطول کشیده ندارد.

http://up.elmology.ir/Colours_of_Happiness_3.jpg

ولی کسی که در مشکلات به سر میبرد بیشتر هم به آن فکر میکند یا در موردش مینویسد و میگوید به همین دلیل هم خاطرات بیشتری در ذهنش ثبت میکند چون شادی را حالتی عادی در زندگی میپندارد و بدبختی و ناراحتی را حالتی غیر عادی و تحمیل شده در حالیکه به نظرم اینطور نیست و هیچ کس هم برای شاد بودن یا خوشبختی همیشگی ما تضمینی نداده و آن ر ا امضا نکرده است.

و اینطوری میشه که بدبختی به نظرمان زیاد طول کشیده و خوشبختی در چشم بر هم زدنی از آغوشمان پرواز کرده. شاید شما هم خیلی ها را بشناسید که از ۵ سال زندگی مشترک یا نیمه مشترک ! خود خاطره ی ثبت شده ی زیادی ندارند و آن را عادی در نظر گرفته اند ولی در یک ماهی که از همسرشان جدا شده اند صدها شعر نوشته اند و هزاران تصویر در اینستا منتشر کرده اند باید به این افراد گفت تا حالا کجا بودید !

نه اینکه اشتراک گذاری خوبه ولی حداقل باید از شادی ها هم لذت ببریم خاطراتش رو ثبت کنیم شعرهای عاشقانه امان را بنویسیم و لبخندهایمان را نیز بزنیم تا این حجم خاطرات بیشتر بشه. بی دلیل نیست که این همه شعر فراق ترانه سوزناک زیاده در حالی که به نظرم باید تعدادشان مساوی بود.

بخش چهارم – اعترافات روسو

بخشهای 1 و 2 و 3 را میتوانید در همین بلاگ بخوانید.

نمی دانم تا چند بخش دیگر باید در مورد اعترافات بنویسم ولی مهم نیست هر جا که لذت زیادی ببرم آن را مینویسم که شما هم بخوانید . الان تقریبا نصف کتاب را خوانده ام و هیچ لذتی را با آن همسان نمی بینم. به جرات میتوانم بگویم خواندن این کتاب انسان را عاقل میکند و او را سر عقل می آورد.

چیز جالب دیگری که میخواهم به آن اشاره کنم این است که روسو با نوشتن کتاب قرارداد اجتماعی به عنوان نظریه پرداز اولیه سوسیالیسم مشهور شده سوسیالیسمی که هم اکنون در قسمت زیادی از اروپا اجرا میشود و آموزش و بهداشت و حمل و نقل و سایر مایجتاج مردم را در اختیار مالکیت عمومی قرار داده است و به نظرم بهترین شیوه برای یک حکومت سیاسی است.

با هم پاراگرافهای دیگری را از کتاب را با  میخوانیم.

گاه میگویند: شمشیر غلاف خود را می فرساید. این زبان حال من است. عشق ها و شورهایم به من زندگی بخشیدند و عشق ها و شورهایم مرا کشتند. خواهید پرسید کدام عشق ها و شورها؟‌ هیچ و پوچ: کودکانه ترین چیزهایی که در عالم وجود داشتند اما چنان مرا تحت تاثیر قرار دادند که گویی پای تصاحب هلن(از قهرمانان کتاب ایلیاد) یا تکیه زدن بر اورنگ پادشاهی جهان در میان است. ص 269و270

به فکرم رسید که برای آسودگی خاطر خود با این کار دست به نوعی پیشگوی بزنم. به خود گفتم: می روم و این سنگ را به درختی که در آن روبرو هست می اندازم. اگر به هدف خورد نشانه رستگاری است و اگر نخورد نشانه عذاب ابدی در حالیکه این را می گفتم سنگ را با دستی لرزان و با تپش قلبی طاقت فرسا اما چنان به خوبی پرتاب کردم که درست به وسط درخت اصابت کرد. و این در حقیقت کار دشواری نبود برای اینکه مخصوصا درختی بسیار بزرگ و بسیار نزدیک را انتخاب کردم از آن پس شکی در رستگاری خود نداشتم با به یاد آوردن این عمل برجسته نمی دانم باید به حال خود بخندم یا گریه کنم. شما ای مردان بزرگی که به طور قطع به من می خندید به خود ببالید اما به ضعف و زبونی ام ناسزا نگویید زیرا سوگند می خورم که خود به خوبی از آن آگاهم. ص 298

 

این کار را شجاعانه البته با اندکی افسوس اما با رضایتی درونی که برای نخستین بار در زندگی طعمش را چشیدم انجام دادم چون می توانستم به خود بگویم: شایسته احترام گذاشتن به خود هستم برای اینکه می توانم وظیفه را با لذت جویی ترجیح دهم. این نخستین دین حقیقی است که به مطالعه دارم. مطالعه بود که به من اندیشیدن و سنجیدن آموخت. پس از اصول اخلاقی پاکی که کمی پیشتر اختیار کرده بودم پس از قواعد خرد و تقوایی  که برای خود وضع کرده بودم و از پیروی از آنها احساس غرور می کردم. شرمندگی از ناپایداری در اندیشه ها و از اینکه چنین زود و چنین آشکار اصول اخلاقی خویش را انکار کرده ام بر میل به خوشی و لذت چیره شد. شاید در این تصمیم غرور هم به اندازه ی تقوا سهم داشت اما اگر این غرور عین تقوا نباشد تاثیری که بر جا می گذارد به اندازه ای با تاثیر آن یک همانندی دارد که اشتباه گرفتن آن با یکدیگر قابل گذشت است ص 318