بخش دوم عصیانگر شاهکار آلبر کامو

در بخش اول مطالبی را در مورد این شاهکار نوشتم و الان میخواهم ادامه پاراگراف های عالی این کتاب رو بنویسم .

به جرات میتونم بگم کمتر روشنفکر و آزاد اندیشی رو میتونم نام ببرم که مثل کامو دید دقیقی به جهان و خصوصا عصر جدید داشته باشه و به نظرم پیشرفت فعلی اروپا از لحاظ فکری و آزادی های مدنی حداقل درصد زیادیش مدیون افکار این مرد و همفکرانش است. 

پاراگرافهای از کتاب

مفتش بزرگ عقاید پیر و خسته است چون تجربه ای تلخ دارد٫‌ میداند که انسانها بیش از آنکه بزدل باشند تنبل اند و آرامش و مرگ را به آزادی تشخیص میان خوب و بد ترجیح می دهند. ص89

 

اخلاق آخرین وجه خداست که می بایست پیش از بازسازی ویرانش کرد. در این صورت خدا دیگر نیست و هستی ما را تضمین نمیکند . انسان باید برای بودن خود دست به عمل بزند. ص90

 

از هنگامی که بشر دیگر نه به خدا ایمان دارد و نه به زندگی جاوید مسول همه چیزهای زنده و همه آن چیزهایی است که چون زاده ی رنج اند محکوم به رنج بردن از زندگی اند. اوست و تنها اوست که می بایست نظم و قانون را بیابد. ص 101

 

سرنوشت ابدی ارباب از آنجا که او هم نمی تواند از سلطه چشم بپوشد و دوباره برده شود این است که یا با ناخشنودی زندگی کند و یا کشته شود. ص 191

 

آنگاه صدای نبوتی تازه و غریب طنین انداز میشود : فردیت جای ایمان را گرفته است خرد جای انجیل را٫ سیاست جای مذهب و کلیسا ر ا زمین جای آسمان را کار جای عبادت را فقر جای دوزخ را انسان جای مسیح را . پس تنها یک دوزخ وجود دارد و آن هم در این جهان است: با این دوزخ است که باید جنگید. ص 198

 

کسی که شکنجه میکند یا میکشد پیروزی اش تنها از یک چیز خدشه دار میشود و آن این است که نمی تواند احساس بی گناهی کند. بنابراین باید گناه را بر گردن قربانی بیاندازد تا مجرمیت همگانی در جهانی بی هدف و مقصد تنها به اعمال زور مشروعیت ببخشد و تنها پیروزی را تقدیس کند. هنگامی که مفهوم بی گناهی از ذهن خود قربانی بی گناه محو شود قدرت مبدل به ارزش میشود که قاطعانه بر جهانی نومید حکم می راند. از همین روست که مجازاتی ننگ آور و ظالمانه در جهانی که تنها سنگ ها در آن بی گناهند حکمروایی میکند . ص 247

ادامه دارد!‌

 

عصیانگر٫ شاهکاری از تاریخ فلسفه اروپا نوشته آلبر کامو

قبلا کتابهای بیگانه و طاعون و چند داستان کوتاه و نمایشنامه از آلبر کامو خوانده بودم ولی هیچ وقت یک اثر فلسفی و نقادانه از او نخوانده ام به فلسفه زیاد علاقه ندارم و زیاد هم چیزی نخواندم.

کتاب عصیانگر تاریخ 300 ساله اروپا و تحولات فکری اروپا و حتی اساطیر یونانی و مسیحیت رو هم مورد بحث قرار میده بیش از 70 درصد نویسندگان مورد اشاره و متفکرانی که کامو درباره ی آنها مینویسد برایم نا آشنا و بیگانه هستند البته از کسانی که میشناسم و کتابهاشون رو خوندم هم کامو نوشته کسانی مثل داستایفسکی و هیتلر و روسو و مارکس و هوگو و تورگینف و ده ها نویسنده ی دیگر کتاب به قدری سنگین و پر از تفکرات عجیب است که خواندن آن را به افرادی که کم حوصله هستند پیشنهاد نمیکنم خواندن کتاب شبیه هجوم یک سپاه مغول به مغز انسان است بی رحم و سریع فلسفه و افکار نیچه و مارکس و.. به مغز آدم هجوم میبرد.

پ ن : کتابی که الان جلوی من است ترجمه مهستی بحرینی از انتشارات نیلوفر است

به سنت گذشته میخواهم چند پاراگرافی را که خوشم آمده اینجا بنویسم.

انسان تنها آفریده ای است که نمی پذیرد آن باشد که هست٫ مسئله این است که بدانیم آیا تنها نتیجه ای که از این امتناع می گیرد این نیست که به ویرانگری خود و دیگران وادار شود؟ و آیا هر عصیانی باید به توجیه قتل همگانی بیانجامد یا اینکه٫ برعکس٫ بدون داشتن ادعای معصومیتی محال می تواند اصول خطا کاری ای منطقی را باز نماید. ص 22

 

میتوان کشتن یک انسان را در اوج هیجان درک کرد٫ اما اینکه او را به دست کسی دیگر٫ در آرامشی ناشی از تفکری جدی٫ و به بهانه ی پرداختن به وظیفه ای شرافتمندانه به کشتن بدهیم در فهم نمیگنجد .عصیانگر – کامو- ص 61

نفرت از مجازات اعدام بیش از هر چیز نفرت از کسانی است که آنقدر به تقوای خود٫ یا به دعاوی خود معتقدند که جرات میورزند دیگران را بی هیچ تردیدی مجازات کنند٫ در حالی که خود آنان جنایتکارند نمیتوانیم در عین حال برای خود جنایت و برای دیگران کیفر را انتخاب کنیم . یا باید در زندانها را باز کرد و یا تقوای خود را به اثبات رساند که این هم اتمری ناممکن است . اگر با قتل حتی یکبار موافقت کنیم باید آن را برای همگان جایز بشماریم. جنایتکاری که طبق طبیعت عمل می کند نمی تواند بی آنکه خیانت بورزد طرفدار قانون شود. ص 61

 

من به رغم منطق زندگی میک‌نم، اگر دیگر ایمانی به زندگی نداشتم اگر به زنی که دوست دارم و به نظم جهان شک میکردم و در مقابل یقین داشتم که همه ی این ها هرج و مرج دوزخی نفرین شده ای بیش نیست حتی در چنین حالتی هم دلم میخواست زندگی کنم . از برادران کارمازوف اثر داستایفسکی . عصیانگر ص 84

 

شور زندگی- بخش پایانی

قبلا در بخش اول و دوم در مورد این کتاب جالب نوشتم و پاراگراف هایی که به نظرم عالی آمد اینجا گذاشتم. الان هم میخواهم بخش سوم را بنویسم.

ونسان دیوانه شدی؟‌ این کارهایی که تو می کنی واقعا کارهای یک آدم دیوانه و نامعتادله.قربان رفتار انسان شباهت خیلی زیادی به نقاشی داره . هر وقت چشمت رو تغییر جهت بدی کل تناسب دید و منظره هم عوض میشه و این هیچ ربطی به موضوع یا سوژه نقاشی نداره بلکه به اون شخص نظاره گر مربوط میشه . ص 320

 

مارگوت وقتی من جوون تر بودم فکر میکردم که همه چی بستگی داره به شانس  به وقایع کوچک و ناچیز یا به سوتفاهم های بی دلیل . اما هر چقدر بزرگتر شدم توانستم به محرکه های عمیق تری پی ببرم . بدبختی اغلب مردم اینه که اون ها با اعتقاد داشتن به نوعی قضا و قدر مجبورا  سال های سال از عمرشون رو به دنبال نور و روشنایی بگردن. ص 382

 

مغز انسان معمولی دوگانه فکر میکند سایه روشن تلخ و شیرین  خیر و شر این دوگانگی در طبیعت وجود ندارد.  در جهان نه خیر هست و نه شر بلکه تنها وجود داشتن و عمل کردن هست. وقتی که در خصوص عملی توضیح میدهیم در اصل داریم زندگی را توصیف می کنیم . وقتی به اون عمل اسامی مختلف از قبیل هرزگی یا قباحت نسبت میدیم پا در قلمرو غرض ورزی ذهنی گذاشتیم. شور زندگی – ص 496

 

آرزوی نیل به موفقیت دیگر از وجود ونسان رخت بربسته بود. او نقاشی میکرد زیرا مجبور بود نقاشی کند٫ زیرا این کار او را از عذاب روحی نجات میداد٫زیرا نقاشی افکار او را متفرق میساخت واو قادر بود بدون همسر خانه و فرزند زندگی بگذراند  قادر بود بدون سرپناه آسایش و غذا سرکند.  حتی قادر بود بدون خداوند نیز سر کند. اما نمیتوانست بدون آنچه که بزرگ تر از خود او بود آن چه تمام زندگی اش بود سرکند و آن قدرت و توانایی خلق بود. ص 555

خیلی میتوان در مورد این کتاب و چیزهایی که میشود از آن یاد گرفت نوشت. ولی بعضی چیزها قابل انتقال و نوشتن نیست حتما باید کتاب رو بخونی . پیشنهاد میکنم این کتاب رو از دست ندید .

شور زندگی داستان ون گوگ – بخش دوم

قبلا  در مورد این کتاب کمی صحبت کردم و پاراگراف هایی از اون رو نوشتم الان به صفحه 400 کتاب رسیدم و میخواهم چند تا پاراگراف دیگر از این شاهکار را اینجا بنویسم.

این کتاب را همه کسانی که عاشقانه زندگی میکنند که نمیفهمند نا امیدی یعنی چه که با هزار بار شکست هم نا امید نمیشوند که نظراتشون بر خلاف جامعه و خانواده است و آنهایی که قدرت ذاتی نابغه شدن را دارند یا احساس میکنند که باید متمایز باشند باید بخوانند.خلاصه بگم یک دیوانه باید این کتاب را بخواند و آدم های عاقل از آن دوری کنند!‌

ناگهان متوجه چیزی شد که مدت ها بود آن را دریافته بود. تمامی این حرف ها در مورد خداوند تنها عذر و بهانه ای بچگانه بود. حیله هایی از روی استیصال که انسانی تنها و ترسیده در یک شب سرد٫تاریک و بی انتها٫ آن ها را برای خود زمزمه میکند. خدایی وجود نداشت. تنها چیزی که وجود داشت سرگشتگی وابهام بود و بس ابهامی رقت بار٫ عذاب آور٫ ظالم٫ فریب کارانه٫ کور و بی پایان. ص 130

 

بار دیگر ناکامی و بی پولی به او روی آورده و وقت آن بود که او وضعیت خود را برآورد کند. مسئله این بود که چیزی برای برآوردن کردن وجود نداشت. نه شغلی٫ نه پولی٫ نه سلامتی٫‌ نه نیرویی٫‌نه ایده ای٫‌ نه اشتیاقی٫ نه آرزویی نه هدفی٫‌ نه آرمانی٫ و بدتر از همه نه نقطه اتکایی که بتواند زندگی خود را بر محور آن بنا کند. بیست و شش سالش بود٫ پنج مرتبه شکست را تجربه کرده بود و دیگر شهامتی برای شروع زندگی جدید در خود نمی یافت. ص 131

 

تواشتباه میکنی پسرم. اثر یک هنرمند یا خوبه یا بد. و اگر بده پس اسم اون کس رو نمیشه هنرمند گذاشت خود اون شخص باید از همان ابتدا این مسئله را در مورد خودش تشخیص بدهد نه اینکه همه وقت و نیروی خودش را بیهوده تلف کنه.

-حالا اگر اون شخص از رندگی راضیه و زندگی بر وفق مرادشه ولی هنری که از خودش ارایه میده تعریفی نداره اون موقع چی ؟

تئودروس در آموزه های الهی خود به به دنبال جواب گشت ولی نتوانست برای این سئوال او پاسخی پیدا کند. ص 178

 

من نمیتونم تصویر یه پیکر رو بکشم٫ بدون اینکه از همه جزییات استخوان ها٫‌ ماهیچه ها و رباطهای داخل اون پیکر مطلع باشم. همین طور که نمیتونم تصویر یه سر رو بکشم بدون اینکه بدونم توی مغز اون شخص چی میگذره. برای این که بتونی احساس و افکار آدم ها رو در مورد دنیایی که در اون زندگی میکنند درک کنی نه تنها باید آناتومی بلد باشی بلکه باید بتونی احساس و افکار آدم ها رو در مورد دنیایی که در اون زندگی میکنن درک کنی. نقاشی که اطلاعاتش فقط  محدود به حرفه خودش باشه و در مورد هیچ چیز دیگه شناخت نداشته باشه یه هنرمند سطحی و کم مایه از آب در میاد. ص 182

 

 

 

شور زندگی و داستان ون گوگ – بخش اول

 

شور زندگی داستان ون گوگ

به صفحه 185 از کتاب شور زندگی رسیدم و هنوز خیلی مانده تا این شاهکار 705 صفحه ای تمام شود و از این بابت خوشحالم.این کتاب به اسم شور زندگی نوشته ایروینگ استون است که مترجم آن مارینا بیناتیان است و انتشارات نشر نشانه آن را به چاپ رسانده(چاپ چهارم). شاید فقط در ایران باشه که تیراژ این کتاب فقط 500 عدد است!

ون گوگ عاشق پیشه ای دیوانه است که راه خودش را میرود و افکار جامعه و اطرافیانش تاثیری روی او ندارد  و رنج غیر قابل تصوری را متحمل میشود ولی از عقاید و نظرات و باورش روی گردان نمیشود.

 

آیا وقتی چیزی از نظر مردم بی ارزش است واقعا آن چیز بی ارزش است!‌؟ آيا نظر مردم میتواند ارزش واقعی چیزی را بالا ببرد یا پایین بیاورد ونگوگ ثابت کرد که دربلند مدت اینگونه نیست و با کشیدن بیش از 2100 اثر تاثیر گذارترین نقاش قرن 19 میشود هر چند شهرت او متاسفانه بعد از مرگش نمایان شد.

وقتی کتابی میخوانم پاراگرافهای نابی را برای دوباره نوشتن انتخاب میکنم این کتاب اینقدر عالی است که نمیتوانم همه آن را بنویسم و پاراگراف عالی زیادی دارد هر چند در چند بخش میخواهم بنویسم هم برای خودم بماند و هم برای خوانندگان.

انسان برای آنکه بتواند در این جهان اعمال خوبی از خود برجای بگذارد باید هوی و هوس را در خود نابود کند. انسان تننها برای خوش بودن در این دنیا زاده نشده است. او خلق شده تا درستکار و امین باشد. او خلق شده تا به آرمان های بزرگ بشریت تحقق ببخشد به اصالت و اعتلا دست یابد و بر زشتی که تقریبا اغلب آدمیان به سوی آن کشیده میشوند فایق آید. ص 35

 

برای اون فرقی نمیکرد که مردم چی فکر میکنند. رمبرانت باید نقاشی میکرد خوب و بد بودن کارش هم براش اهمیتی نداشت . نقاشی برای او مهارتی بود که از اون یه انسان میساخت. ونسان ارزش واقعی هنر به قدرت بیانی است که به هنرمند میدهد. رمبرانت راهی رو رفت که میدونست هدف اصلی زندگیشه و همین بود که باعث تایید اون شد. حتی اگر نقاشی های بی ارزشی هم ارایه می داد ولی باز با این حال هزاران بار موفق تر از اون میشد که خواسته های قلبیش رو کنار بگذاره و مثلا ثروتمندترین تاجر آمستردام بشود. ص 63 و 64

 

ببین ونسان هیچ وقت در مورد هیچ چیزی نمیتونی کاملا مطمن باشی. فقط باید شجاعتشو داشته باشی تا اون کاری رو که فکر میکنی درسته انجام بدی. ممکنه بعدها بفهمی که اشتباه کردی ولی لااقل آنچه را که فکر میکردی درسته انجام دادی و این مهمه. ما باید طبق استدلال خودمون عمل کنیم و بعد ارزشیابی نهایی را به عهده خداوند بگذاریم. اگه در این لحظه اطمینان داری که به هر طریق که شده میخواهی به خالق خودت خدمت کنی بنابراین ایمانت تنها راهنمای تو به طرف آینده است پس به آنچه که ایمان داری اطمینان داشته باش و به خودت ترس راه نده.ص 65

 

ونسان با گذشت زمان احساس کرد که باید خود را وقف کارهای سودمندتر نظیر شفا و درمان و شستشو . ساییدن تهیه نوشیدنی های گرم و دارو کند. دیگر انجیلش را با خود حمل نمیکرد آن را در خانه گذاشت زیرا هیچ وقت برای گشودن آن مجالی دست نمی داد. کلام خدا به مثابه کالایی لوکس و تجملی درآمده بود که معدنچیان استطاعت خرید آن را نداشتند. ص116

چاوشارە کێ- ماموستا سراج بناگه ر نووسه ری لیهاتووی سنه ی

بو یه که مین جار بوو که کتیویکم به زوانی سنه ی خویند . نووسه ری کتیوه که سراج بناگر ماموستای توانای داستان نووسی له سنه س .

سراج بناگر داستانی به زوان کوردی و فارسی نووسیگیه وه ک :‌

چاوشاره کی – کوردی سنه ی – رمان

قولولولو – سنه ی- رمان

مالروهای سکوت – مجموعه شعر – فارسی

زنی با چمدان آبی – مجموعه داستان – فارسی

صخره-مجموعه داستان-فارسی

خرس – فارسی

و داستان و کتیو گه لیک که هیشتا چاپ نه و گن و اجازه یان نیه چاپ بن !‌

ماموستا بناگه ر آخرین بار که یه کترمان دی له لایه ن انتشارات کالج دوو دانه کتیو خوه ی وه کوو خه لات دا پیم که چاوشاره کیم خویند و قولولولو ماگه جاری . به نه زه رم داستان فره فره عالیک بوو قه له م عالی و پری بوو له نوکته و قسه ی خوه ش هه ر وه ها حال و هوای منالی و مه حه له قدیمیه کان سنه . هه ر که سی سنه ی بیت احتمالا اشی ام کتیوه بخوینی و لزه تی پی ات 100 درصد . ایشالا استاد بناگه ر له شی ساق بیت و هه ر به نووسین دریژه بات هه لبه ت به داخه وه خه لک نایناسن زور و خه لک سه ریان ها ناو تلگرام و سریال ترکی و مزخرفات ماهواره.

به و جوره ژنفتگمه پنجشه مه گه ل ل کافه کتیو سینما بهمن سنه . کلاس  فیرکاری نووسه ری هه س و هه ر که س پی خوه ش بیت ده توانی بچیت.

من کتیوه ام استادمه له سایت goodreads سه بت کرد بو خوینه رانی داهاتوو.

هر بژی کاک سراج بناگه ر نووسه ری توانا و لیهاتووی سنه ی

شستن دستها با صابون و پاک شدن گناهان!‌

دو شب پیش مشغول خواندن کتاب you are not so smart  بودم که به یک تحقیق جالبی رسیدم Zhong از دانشگاه تورنتو و Katie Liljenquist در سال ۲۰۰۶ تحقیقی رو انجام داده بودند.

آنها افراد زیادی را جمع کرده  و از آنها خواسته بودند که به گناهانشان در گذشته و یا کارهای غیر اخلاقی که کرده اند فکر کنند و خاطره و حس و حالشان را در آن شرایط  توضیح بدهند و به این موضوع اعتراف کنند. حالا این خاطره امکان دارد که مربوط به دزدی غیبت تجاوز یا هر کار غیر قانونی باشد .  بعد به نصف این افراد گفته شده که همانجا دستتان را خوب و تمیز بشویید و به ۵۰ درصد از این افراد اجازه نداده بودند که دستشان را بشویند!

بعد از پایان جلسه محققان به مردم گفته بودند جلسه بعد مجانی برگزار خواهد شد و شما میتوانید اینجا بیایید و در مورد گناهان و اعتراف به آنها توضیح دهید. نتایج جالبی به دست آمده  ۷۴ درصد افرادی که دستشان را نشسته بودند مشتاق بودند که جلسه بعد شرکت کنند ولی تنها ۴۰ درصد از افرادی که دستشان را شسته بودند میخواستند جلسه ی بعدی بیایند.

در واقع این افراد تمایلی به شرکت در جلسه بعد نداشتند چون احساس میکردند که با شستن دستشان در آن محل گناهانشان شسته شده و به اصطلاح کامپیوتری ها Refresh شده اند و بقیه هم دنبال فرصتی بودند که جلسه بعد بیایند و دستشان را بشویند!

وقتی به همه ادیان نگاه میکنیم بحث وضو در اسلام و یا غسل تعمید مسیحیان و غسل جنابت ! و … را بررسی کنیم میفهمیم که اینقدر در طول سالیان دراز این موارد تکرار شده که وقتی کسی وضو میگیرد یا بدن مرده ای را میشوید به واقع فکر میکند که گناه یا تیرگی  روح او شسته شده است و از بین رفته در حالیکه شستن در بهترین حالت اگر با صابون و یا شوینده هایی شامل کربنات سدیم و … صورت پذیرد فقط میکروب سطح پوست را از بین میبرد و نه گناهان را.

به دور از مردم شوریده

چند وقت پیش به سفارش یکی از دوستان به نام زاهد کمانگر رمان به دور از مردم شوریده اثر تامس هاردی رو خوندم . بعد از خواندن رمانهای روسی و کلاسیک مشهور دنیا و همینطور مختصری ادبیات فرانسه و آمریکا (همینگوی) اصلا فکر نمیکردم که انگلستان هم نویسنده خوبی داشته باشد! (البته از برونته و شکسپیر چیزایی خونده بودم) ولی بدون اغراق باید بگویم که این رمان ۵۵۰ صفحه ای یک اثر کلاسیک و زیبا در حد رمانهای تولستوی بود که به زیبایی توسط ابراهیم یونسی ترجمه شده است مترجمی که متولد بانه است و اولین استاندار کردستان در دولت بازرگان بوده .ایشان در سال ۹۰ فوت کرد و در طول عمرش ۸۰ کتاب از انگلیسی به زبان فارسی  ترجمه کرده و ۱ کتاب هم از فرانسه به فارسی.

رمان یک عاشقانه کلاسیک و آرام است که شبیه یک فیلم زیبا بدون اینکه احساس خستگی بکنید تمام میشود در این داستان ۳ مرد عاشق یک زن میشوند یکی از آنها مسن و ثروتمند است یکی دیگر صبور و صادق و آخری هم احساسی و زن باز.

داستان همیشگی تقابل مغز با احساس است و دشواری تصمیم گیری و همینطور زخم هایی که تا ابد می مااند زیبا و زشت شبیه زندگی. ۲ تا پاراگراف از کتاب هم اینجا میزارم که بخونید .

راستی فکر کنم همه کتابخانه های عمومی کشور این کتاب رو دارند اگر کسی خواست بخونه.

 

این تصویر امروز در چارچوبه ی چهار صد سال پیش – بین کهنه و نو – آن تباین مشخصی را که از تقابل دو تاریخ استنباط می شود ارایه نمی کرد. وردربری در قیاس با شهر تغییر ناپذیر بود. “آن وقتهای” مردم شهر “این روزهای ” روستا است. در لندن بیست سی سال پیش را قدیم میدانند . در پاریس ده یا پنج سال قبل را . اما در وردربری شصت هفتاد سال را جزو زمان حال به شمار می آورند و چیزی کمتر از یک قرن اثری بر چهره و لحن سخن مردمش بر جا نمیگذاشت . در این زوایای “Vessex” روزگار کهن مردم پر مشغله هنوز”قدیم اند” و روزگاران قدیم هنوز جدیدند و زمان حال در آینده است .

ص ۱۸۷  به دور از مردم شوریده – نوشته تامس هاردی – ترجمه ابراهیم یونسی – نشر نو

 

اکنون این خیال خوش پیوسته در ذهنش خانه کرده بود. شش سال زمان درازی بود اما از هیچ از نا امیدی که این همه مدت تحمل کرده بود بسی بهتر بود!‌یعقوب نبی چهارده سال به خاطر راحیل کار کرد و زحمت کشید . برای زنی مثل این شش سال مدتی نیست . خیال صبر و انتظار را بهتر از دستیابی فوری به او می دید احساس می کرد که عشقش بسیار عمیق و نیرومند و پایدار است و به احتمال زیاد بت شبا تاکنون آن را چنان که باید در نیافته است . همین صبر و انتظار به او فرصت خواهد داد تا نشانها و آثار زیبا و لطیفی را در این زمینه به او ابراز کند . این شش سال از زندگی را انگار دقایقی بیش نباشد نیست و نابود خواهد کرد – آری . ارزشی که برای وقت در قبال عشق قایل بود چنینی بود.

ص ۴۳۶  به دور از مردم شوریده – نوشته تامس هاردی – ترجمه ابراهیم یونسی – نشر نو

سبک نوشتن این نویسنده به عوام پسندی تولستوی و به ادبیات شکسپیر نزدیک است و بیشتر از اینکه طرفدار احساس باشد دنباله رو عقل است!‌

لینوس تروالدز و کتاب فقط برای تفریح

پ ن :‌ متن قدیمیه و از وبلاگم کپی کردم

کتاب : فقط برای تفریح (داستان لینوکس)

نویسنده : لینوس تروالدز

چرا خوندم : خواستم ببینم کسی که هسته لینوکس رو نوشته و یک انقلاب در دنیای کامپیوتر ایجاد کرده چطوری دنیا رو میبینه و چطوری فکر میکنه

احساس پس از مطالعه : فکر نمیکردم که با یک نویسنده فیلسوف که درمورد آزادی و جامعه و اطلاعات نظر میده و اتفاقا نظراتش هم خیلی عمیقه روبرو بشم ، البته همیشه همینطور بوده و افراد متخصصی که در رشته خاصی موفق شدند فقط به خاطر مهندس بودنشون نبوده به نظرم یک فکر بزرگ و عمیق و یک ایدئوژی پشت همه کارهاشون هست یه چیزی که نمیزاره شبها بخوابی یا یه چیزی که وقتی اونو داری حرفای مردم اذیتت نمیکنه دیگه حتی پول هم برات مهم نیست یه چیز با ارزش پیدا کردی و محکم بهش چسپیدی حتی حاضری براش همه چیزتو بدی این همون هدف و معنای زندگیه که دارم کم کم پیداش میکنم و از این بابت خوشحالم هر چیزی غیر از اینن معنای زندگی یک لایه ی نازک قابل دسترسه ، پول مهارت ، نظم اجتماعی و خیلی از اینها رو میشه به راحتی به دست آورد به شرط اینکه اون هدف عمیق و اون معنای زندگی کشف شده باشه ..پول هدف نیست حتی شغل هم هدف نیست وقتی کسی میخواهد مثلا به افراد نابینا کمک کند و یک عصای حسگر میسازه تا بهتر جلوی خودشون رو ببینند به خاطر پول نیست ولی ۱۰۰ درصد هم پول به دست میاره هم شغل خوب هم مشهور میشه . منظورم اینه که هدف و معنای زندگی مثل یک باد سریع و طوفانی همه چیز رو با خودش برای انسان میاره ، لینوس هم مثل بقیه افراد بزرگی که داستانشون رو خوندم همین بود اون پول نمیخخواست ولی به دستش آورد دنبال شهرت نبود ولی مشهور شد و با چسپیدن به اون معنای زندگی یعنی ساختن یک سیستم عامل Open Source همه چیزو صاحب شد . حس میکنم مالکیت یعنی رها کردن با رها کردن میشه مالک همه چیز شد به آرامی داشته هایت را رها میکنی و به سرعت صاحب همه چی میشی .دو هفته پیش داشتم میرفتم تهران توی اتوبوس یه فنلاندی سوار شد که همسن خودم بودم تا تهران با هم صحبت کردیم و اتفاقا اهل هلسینکی یعنی شهر لینوس بود و رشته کامپیوتر هم بود 🙂 با هم کلی در مورد لینوکس و لینوس تروالدز حرف زدیم

کتاب Hooked و بررسی سایت freerice.com از لحاظ گیمفیکشن

پ ن :‌ موضوع کتاب Hooked در مورد این است که سایتهای بزرگ چطور کاربران را جذب مینند و نگه میدارند

سایت freerice.com یک سایت برای آموزش زبان است که با جواب دادن هر سوال مقداری برنج به کشورهای آفریقایی کمک میشود که هزینه آن را سازمان ملل میدهد.

متن:

این کتاب Hooked رو اینقدر خوشم اومد که اکثر قسمتهای کتاب رو از نو نوشتم تا خوب بفهمم.

خوب اهمیت یک بازی مثل شبکه های اجتماعی و حتی سریالهای تلویزونی  و… بستگی به میزان درگیری مخاطب داره چند تا مورد که خیلی در این اصل مهمه میخواستم بنویسم.

داشتن ویژگی شبکه اجتماعی:‌ مثلا بتوانم با کسی دوست شوم امتیازهای دوستم را لایک کنم و زیر فعالیت دوستم کامنت بگذارم دوستانی از ایران و سنندج در سایت به من معرفی شود تا ارتباط محکم تری شکل بگیرد مثل فیس بوک و … یعنی من برای دیدن فیس بوک به این سایت سر نمیزنم بلکه برای دیدن دوستانم و پستهای اونها این کارو میکنم اگردر freerice.com هم بتونم امتیاز دوستانم را ببینم یا بدانم که آنها آخرین بار چه وقت وارد سایت شده اند برایم درگیری ذهنی ایجاد میکند.البته اینجا هم یک کارهایی کردند مثل ساختن گروه ولی ناچیزه.
ساده سازی برای استفاده کردن: اولین جرقه شروع بازی باید بسیار ساده باشد و سریع وارد بازی بشوید که توی این کار موفق بوده به نظرم. مثلا فرض کنید سایت لینکدین تمام اطلاعات شخصی شما رو همون روز اول میگرفت و ورود به بازی رو براتون سخت میکرد اونوقت کسی وارد نمیشد دیگه . ولی الان کم کم شما پروفایلتون رو تکمیل میکنید.
دادن پاداش و داددن پاداش تصادفی: این سایت پاداش دارد ولی پاداش تصادفی ندارد یعنی شاید بهتر بود بعضی وقتها بدون اینکه ما حدس بزنیم پاداشی را به ما میداد.
سرمایه گذاری کاربر:‌ یعنی سایت باید کاری کنه که شما زمانتان را سرمایه گذاری کنید م من میگم چون ۱۰۰۰ برنج جمع کردن به صرفه نیست این کارو رها کنم البته این سایت با نشون دادن میلیونها برنجی که توسط نفر اول جمع شده من رو کم انگیزه میکنه و دیگه اشتایقی ندارم چون میدونم سخته که به این افراد برسم. شاید هم بهتر باشه امتیازات بالای کاربران قدیمی رو به افراد جدید نشون نده
محصول یا پلاتفرم باید دو ویژگی داشته باشه : اینکه خودم ازون استفاده کنم یعنی خودم حاضر باشم ازون استفاده کنم  دوم اینکه دردی رو دوا کنه و مشکلی رو حل کنه توی کتاب Hooked یک ماتریس کشیده شده و بهترین وضعیت برای یک محصول همین دو ویژگی بود که نوشتم .مدلهای دیگری است که به نظرم اگر کسی خودش بخونه بهتره .

دوست دارم اینجا کمی هم در مورد اثر تتریس بنویسم که بی ربط نیست البته مربوط به صنعت بازی است

بازی باید طوری باشد که من در ذهنم بتونم اون رو بازی کنم مثلا بازی خانه سازی یا همین تتریس رو من در ذهنم میتونم بازی کنم ولی فوتبال PES رو نمیتونم
یا اینکه وقتی بیرون رو نگاه میکنم بتونم همون بازی رو به ذهنم بیارم یعنی تیر چراغ برق به شکه میله عمودی و ماشین به شکل مکعب به ذهنم خطور کنه و تو ذهنم باهاش بازی کنم
تعلیق ذهنی :‌ اینکه ندونم حرکت بعدی چیه که بالا هم گفتم مثلا تو تتریس نمیدونی شکل بعدی چیه مربعه یا افقی یا چیز دیگه