بخش سوم از اعترافات روسو

برای خوندن بیشتر در خصوص این کتاب بهتره قسمتهای اول و دوم را هم بخوانید

بعضی کتابها  انسان را به درون و اعماق خود میکشاند شاید کتابهای موراکامی و داستایفسکی نمونه های بارزی از آن هستند ولی روسو از آن جهت که شما را کشیشی فرض کرده و تمام خوبی ها و بدی های خود را بروی شما گشوده است از این منظر شیرین تر باشد.

همزاد پنداری با روسو

خیلی از جاهای کتاب احساس توافق فکری با رسو میکنم مثلا من به شخصه هیچ کاری را بدون میل و انگیزه انجام نمیدهم حتی اگر برای کاری انگیزه  نداشته باشم محال است سمت انجام دادنش بروم از پولها روابط و خیلی چیزهایی دیگر هم به همین ترتیب گذشته ام ولی ناچیزترین اموری که انگیزه ای درونی مرا مجاب به انجامش کند به سمت آن رفته ام بهتر اگر بگویم پیرو روح خود بوده ام تا جسم خویش و تشابه دیگری که باید به آن اذعان کنم داشتن روحی سرکش و آزاد است هیچوقت در زیر فشار خلاقیتی بروز نداده ام و آسانترین کارها برایم دشوار بوده ولی اگر در محیطی آزاد و رها بوده ام و به میل خویش کاری را صورت داده ام به بهترین نحوی آن را به سر منزل مقصود رسانده ام همیشه در کنترل و مراقبت زبون شده ام و در رها شدن رشد کرده ام .

چند پاراگراف از کتاب 

نکته شگفت آور اینکه تخیل من تنها هنگامی به نحوی مطلوب برانگیخته می شود که خود در وضعی نامطلوب باشم و بر عکس هنگامی که همه در پیرامونم شا دو خندان اند شور و شادی کمتری دارد. ذهن نابسامانم نمی تواند به اسارت چیزها درآید. نمی تواند آن را بیاراید و زیباتر کند. می خواهد خود بیافریند. اشیا واقعی در نهایت امرهمانگونه که هستند در آن نقش می بندند. ذهن من تنها می تواند اشیا خیالی را بیاراید. اگر بخواهم تصویر بهار را بکشم باید در زمستان باشم. اگر بخواهم چشم اندازی زیبا ر اتوصیف کنم باید در میان دیوارها محصور باشم. و صد بار گفته ام که اگر مر ادر باستیل زندانی کنند در آنجا آزادی را به تصویر در خواهم آورد. ص 213

 

در میان توده ی مردم در جایی که عشق ها و سوداهای بزرگ گاه به گاه به سخن در می آیند صدای عواطفی که با فطرت پیوند دارند بسیار زود به زود به گوش میرسد در میان مردمی که در وضع بالاتری قرار دارنند این عواطف کاملا سرکوب شده اند و در پشت نقاب احساس هرگز چیزی جز سود پرستی و خودخواهی سخن نمی گوید. ص 184

 

به هر چیزی که تعلق خاطر می یابم همین وضع پیش می آید: علاقه ام افزایش می یابد به عشقی و شور بدل می شود و طولی نمی کشد که جز سرگرمی که بدان پرداخته ام چیز دیگری در جهان نمی بینم. پیری مرا از این بیماری بهبود نبخشیده و حتی از شدت آن نکاسته است و اکنون که این سطور را مینویسم همچون پیری یاوه گو بازهم شیفته پژوهش بی ثمری دیگر در زمینه ای شده ام که چیزی از آن در نمی یابم و کسانی که هم در جوانی بدان پرداخته اند ناگزیرند در سنی از آن دست بکشند که من تازه می خواهم آغاز کنم. ص 223

 

هیچ چیز بیش از اینکه عده ای مدام در اتاقی دربسته روبروی هم بنشینند و تنها کارشان این باشد که مدام پرگویی کننند ذهن را محدود نمی کند و موجب پیدایش مسایل پیش افتاده خبرچینی بدخواهی برای دیگران مردم آزاری و دروغ نمی شود. وقتی که همه سرگرمند تنها در صورتی لب به سخن باز میکنند که حرفی برای گفتن داشته باشند. اما وقتی که هیچ کاری نمی کنند حتما باید یکریز حرف بزنند و این از همه مزاحمت ها ناجورتر و خطرناک تر است. من حتی به خود اجازه میدهم که از این فراتر روم و تاکید کنم که برای ایجاد فضایی مطلوب در یک جمع نه تنها هر کسی باید به کاری بپردازد بلکه باید کاری باشد  که نیازمند اندکی دقت باشد. ص  249-250

کتاب دیدگاه های من و تفکر سیستمی ژاپن

 

g

برای دومین بار بود که این کتاب را خواندم و همون لذت بار اول را نیز بردم. کتاب از مجموعه مقالات ونظرات ماتسوشیتا گردآری شده که در مورد موضوعات مختلف است موضوعاتی مثل جنگ ژاپن٫ اقتصاد٫ اخلاق در تجارت و جدان کاری و وام و … خیلی از مسایل دیگر.

داشتن اصول و اهمیت دادن به کارهای جمعی و مهم دانستن قوانین و رفتارهای عاقلانه در اندیشه های ماتسوشیتا و همینطور نسل فداکار ژاپن نمایانه و با خوندن این کتاب میشه متوجه شد فاصله ی ما با 50 سال قبل ژاپن هم بسیار زیاده و اصولا تنبلی و خودخواهی و دروغ و  سایر صفاتی که به وفور از آن بهره مند هستیم در ژاپن خیلی کم یاب است.

میخواستم پاراگرافهایی از کتاب و براتون بنویسم.

فرض کنید درآمد ماهیانه من یک میلیون باشد٫ شرکت طرف قرارداد من از بابت کاری که از این طریق انجام شده عایدی نداشته است. ارزش کار من باید ده یا صد بربارب بیشتر و بهتر از دستمزدم باشد. من همواره از خودم سوال می کنم آیا در ازای کاری که انجام می دهم شایستگی دریافت این دستمزد را دارم تا شرکت بتواند از این طریق درآمد کافی کسب کرده و آن را برای سرمایه گذاری مجدد. پرداخت مالیات و سود سهام هزینه کند.امیدوارم هر یک از شما حاضرین در جلسه نیز گاهگاهی چنین پرسشی را از وجدان خود بپرسید سعی کنید در پایان هر ماه به ارزیابی عملکرد خود بپردازید تا دریابید به پیشرفت محل کار خود تا چه حد یاری کرده اید. ص 57

 

من در توان رایانه ها و یا صحت اطلاعاتی که ارایه میکنند شکی ندارم ولی باید مراقب باشیم برای شناخت خود به ماشین متکی نشویم. حتی با ظهور نسل پنجم بسیار مجهز زایانه ها و روباتهای بسیار دقیق و توانا نباید اجازه دهیم که امور شغلی و زندگی خصوصی ما را ماشینها تعیین کنند. زیرا با تمام این تفاسیر انسان باید خود را بهتر از هر کسی و هر وسیله ای بشناسد. ص 59

 

در حقیقت ما ژاپنی ها برای تحرک و تلاشی که فرد برای انجام کاری و یا مطالعه ی کتابی صرف می کند ارزش بیشتری نسبت به نتایجی که بدست می آورد قایل هستیم. بر همین اساس اگر نیت خیر داشته باشید و ثابت کنید که تلاش کرده اید حتی اگر به نتیجه دلخواه دست نیابید این فرصت را دارید که بخشیده شوید. ص 62

 

تجارت با هنر یک تفاوت اساسی دارد یک هنرمند با خلق یک اثر کم ارزش فقط خود را می آزارد در حالی که یک تولید کننده با تولید محصولات معیوب به افراد دیگری نیز آسیب می زند. بدتر از همه آنکه در صورت ورشکستگی تمامی افرادی که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم وابسته به او هستند خسارت خواهند دید. هر چه موسسه بزرگتر باشد آثار ناشی از شکست آن شدیدتر و غیر قابل کنترل تر خواهد بود. ص 117

 

بخش دوم از کتاب اعترافات روسو

نمیدانم چند بخش دیگر از این کتاب مانده است و چند پست دیگر از پاراگرافهای خوب این کتاب خواهم نوشت ولی مطمنم فعلا با این کتاب کار دارم!

هرگز در هیچ یک از لحظات زندگیم شادی یا دلتنگی ربطی به کسب منفعت یا تهیدستی و مسکنت نداشته است. در جریان زندگی پرفراز و نشیبم که پستی ها و بلندی هایش فراموش نشدنی است منی که اغلب بی جان و بی نان بوده ام همیشه فقر و فلاکت و ناز و نعمت را به یک چشم نگریسته ام. در صورت نیاز بعید نبود که من هم مثل هر کس دیگری گدایی کنم یا دست به دزدی بزنم اما از اینکه کارم به آنجا کشیده است آشفتگی به دل را ه نمی دادم. کمتر مردی به اندازه ی من شکوه و ناله کرده. کمتر مردی در زندگی به اندازه من اشک ریخته است . اما هرگز نه تنگدستی و نه ترس از افتادن در دام آن نتوانسته اند مرا به کشیدن آهی یا ریختن اشکی وادارند. دلم که در برابر ثروت و مکنت مقاومت ورزد. هر خوبی و بدی راستینی که سراغ داشته ایت آنهایی بوده اند که ربطی به مال و منال نداشته اند و هر گاه که خود را بدبخت ترین آدمیان احساس کرده ام درست هنگامی بوده که از آنچه ضروری است چیزی کم نداشته ام. ص 130

 

در گفتگو های دو نفره اشکال دیگری پیش می آید که به نظر من بدتر است و آن ضرورت سخن گفتن مداوم است. هنگامی که با شما حرف می زنند باید پاسخ دهید و اگر چیزی نگویند باید گفتگو را گرم نگاه دارید تنها همین اجبار تحمل ناپذیر کافی بود تا مرا از معاشرت دلزده کند هیچ عذابی را طاقت فرساتر از اجبار به گفتگوی بی تامل و مداوم نمی دانم. ص 145

 

کسانی که این مطلب را خواهند خواند به دیدن اینکه پس از آن همه مقدمات پیشرفته ترین ماجرای عاشقانه ام با بوسه زدن بر دست دختر پایان میگیرد از خندیدن به این ماجرها خودداری نخواهند کرد ای خوانندگان من اشتباه نکنید. شاید از عشق هایم که با بوسه زدن با بر دستی به پایانش می رساندم لذتی می بردم که شما از عشق هایتان که دست کم از آنجا آغازشان می کنید هرگر نخواهید برد. ص 173

 

کوچک ترین لذتی که در دسترسم باشد بیش از شادی های بهشت وسوسه ام می کند با این همه لذتی را که رنجی در پی داشته باشد مستثنی میکنم. این یکی وسوسه ام نمی کند زیرا من تنها شادی های ناب را دوست دارم و اگر آدمی بداند که پس از لذتی که می برد باید به پشیمانی تن دردهد هرگز نمی تواند از چنینی شادی هایی بهره مند شود. ص 182

 

بخش پایانی جان کلام – و دردی که تسکین یافت

این کتاب یک کتاب کاملا مردانه است و از دید یک مرد به یک رابطه سرد شده عاطفی نگاه می کند و همین طور یک رابطه ی جدیدی که به جز هیجان و جنون چیز دیگری برای اسکوبی ندارد٫ در واقع اسکوبی شریف به جبر محل اقامت و شغلش و بی اعتنایی همسرش و سایر مشکلات دیگر شرافت و اخلاق خود را کم کم می بازد و زندگی برایش غیر قابل تحمل می شود و با هر گامی که به سمت تمنیات قلبی می رود از خدا و مسیح دور می شود کم کم دست از همه چیز میشود و خود را کاملا گم میکند . یک رشته اتفاقات با شتاب سریع احاطه اش میکند و روز به رز او را در گرداب تباهی می بلعد.

توی سایت Goodreads من 5 ستاره به این کتاب عالی دادم این کتاب شروعی برای من بود شروعی برای خواندن شکوه و قدرت و سایر آثار گراهام گرین. این نویسنده یک نویسنده ی بسیار پخته و حرفه ای است که میداند به کجا میخواهد برسد دید عمیق او زندگی بسیار واقع گرایانه است و من را یاد تامس هاردی می اندازد کمی شبیه او مینویسد. بدون شفقت و بدون رحم این کتاب را به همه جوانان خام میانسالان خام و مسن های خام توصیه میکنم.

پاراگراف های دیگر از کتاب را با هم بخوانیم .

اسکوبی در برابر زنانی که از زیبایی٫ ظرافت و هوش برخوردار بودند. احساس مسولیت نمی کرد. چنین زنانی راه خود را پیدا می کردند. احساس او در مورد زنانی بود که نمی توانستند راهشان را بیابند. زنانی که قادر نبودند موقعیت خود را به عنوان زنی قابل و محترم به ثبت برسانند. زنانی از این دست به سرعت طرد می شدند و به هر مردی که می رسیدند از او طلب حمایت می کردند. کلمه ی ترحم را به همان سستی می گفتند که حرف از عشق می زدند. عشق و شوری اتفاقی و بی حساب و کتاب که از قلت تجربه بر می خاست . ص 196

 

اگر لوییز مانده بود من هرگز عاشق هلن نمی شدم این یوسف از من حق و السکوت نمی گرفت و اینطور نا امید نبودم. هنوز روی پای خود ایستاده بودم- همان خودی که در یادداشتهای 15 ساله نمود داشت نه این آدم شکسته. ولی البته به خاطر این کارها بود که حالا موفق شدم و به گروه شیاطین درآمدم. شیاطین کسانی هستند که در این دنیا فقط دنبال خودشان می گردند و با نفرت در ذهنش ادامه داد حالا حرکت خودم را ادامه می دهم از موفقیت لعنتی به موفقیت لعنتی دیگر. ص 277

شاهکاری از صداقت یک انسان- اعترافات روسو- بخش 1

200 صفحه از کتاب اعترافات روسو را خوانده ام و به نظرم این کتاب یکی از شاهکارهای چند قرن اخیر است. کتابی که میتوان از لحاظ وسعت تفکر کنار عصیانگر کامو یا سرمایه مارکس و یا اراده معطوف به قدرت نیچه گذاشت. هر چند من روسو را نمیتوانم با بقیه مقایسه کنم روسو بسیار ساده  مینویسد کاملا خارج از چهارچوب فکر میکند و وقایع را آنطوری که واقعا هست میبیند . کمترین ملاحظه ای در گفتارش ندارد و تمایلی به راضی کردن هیچ کس ندارد. قبلا از روسو شاهکار امیل را خوانده ام واین دومین اثر از روسو است که میخوانم و بعدا حتما قرارداد اجتماعی او را خواهم خواند. با این همه متفکری که فرانسه داشته است میفهمیم که چرا این کشور مهد روشنفکری و مسولیتهای اجتماعی است.

میخواهم چند پاراگراف طبق روال گذشته برایتان بنویسم.

من عاشق آزادی ام و بیزارم از اینکه در مضیقه  در رنج و در قید و بند باشم. پولی که در جیب دارم تا زمانی که دوام بیاورد٫ آزادی ام را تامین می کند و مرا از نقشه کشیدن برای به دست آوردن پولی دیگر  نیازی که همیشه از آن نفرت داشته ام٫ معاف می دارد: اما از بیم تمام شدنش عزیزش میدارم. پولی که در اختیار داریم  وسیله ای برای آزاد بودن است. پولی که به دنبالش هستیم وسیله ی بردگی. برای همین است که به دقت پس انداز میکنم و اشتیاقی برای هیچ چیز ندارم. ص 52

 

کودکی ام به هیچ روی به کودکی دیگران نمی مانست. همواره مانند مردان می اندیشیدم و احساس می کردم. تنها پس از بزرگ شدن بود که در رده ی طبیعی خود قرار گرفتمو در بدو تولد  از آن خارج شده بودم. از اینکه می خواهم فروتنانه وانمود کنم که اعجوبه ای هستم  به من خواهید خندید  کودکی را پیدا کنید که در شش سالگی به رمان علاقه مند شود. بدان دل ببندد و از مطالب آن چنان از خود بیخود شود که اشک گرم از دیده فرو ریزد. در این صورت برایم آشکار خواهد شد که خود پسندی ام احمقانه بوده است و خواهم پذیرفت که در اشتباهم. ص 81

 

عشق من صادقانه تر٫ و به جرات می توانم بگویم کامل تر از آن بود که بتوانم به آسانی احساس خوشبختی کنم. هرگز شیفتگی و شوری پاک تر و در عین حال پر هیجان تر از شور و شیفتگی من نبوده است و هرگز عشقی لطیف تر حقیقی تر و بی غرضانه تر از عشق من دیده نشده است. با طیب خاطر آماده بودم که خوشبختی ام را فدای خوشبختی کسی کنم که دوستش داشتم. آبروی او برایم از زندگی ام عزیزتر بود. و هرگز برای بالاترین لذتهای کامجویی نیز نمی خواستم لحظه ای به آرامشش لطمه بزنم. این امر سبب شد که آن قدر دقت آن قدر رازداری و آن قدر احتیاط در اقداماتم به کار ببندم که هرگز هیچ یک از آنها نتواند به جایی برسد. علت اینکه در عشق ورزی با زن ها موفقیت کمی به دست آورده ام همیشه این بوده است که آنها را زیاد دوست داشته ام. ص 99

 

 برای پی بردن به میزان شور و وجدم در آن هنگام باید دانست که دل من تا چه حد به کوچک ترین چیزی دستخوش هیجان میشود و با چه شدتی در خیال هدفی که او را به سوی خود می کشد – هر چند این هدف گاه بیهوده و باطل باشد- فرو می رود. عجیب ترین کودکانه ترین و احمقانه ترین نقشه ها اندیشه ای را که دوست دارم می پرورانند و با حقیقت نمایی وادارم می کنند که بدان بپردازم. ص 127

بعدا از اعترافات مینویسم دوباره…

 

گراهام گرین و داستان عشق رو به زوال – بخش اول

جان کلام اثر گراهام گرین با ترجمه پرتو اشراق

نام گراهام گرین همیشه برام جالب بود ولی هیچ وقت چیزی ازش نخونده بودم. این نویسنده پرکار چپ حدود 30 رمان نوشته که مشهورترینش کتاب شکوه قدرت است ولی نتونستم اون کتاب رو پیدا کنم و به ناچار به همین کتاب اکتفا کردم!

شاید اگر از سبک نویسنده خوشم بیاد شکوه قدرت رو هم بخونم. داستان حول عشق سرد شده و فشار عصبی روی یک کمیسر محلی می چرخد و مردی مثل سایر مردهای موجود که نمیتونه زنش رو خوشحال کنه و زنی مثل خیلی از زنها دمدمی و احساسی که روز به روز فکر و توان شوهرش رو تحلیل میبره .

نمیدونم چرا با خواندن این داستان یا د این روزها می افتم و وقتی اطرافم رو نگاه میکنم.

زنهایی رو میبینم که شریک شادی و خوشبختی هستند و بدبختی و رنج را مرد به تنهایی باید به دوش بکشد

زنهایی که فکر میکنند بدبختی کشیدن وظیفه ی یک مرد است!

زنهایی که ست کردن لباسهایشان را به هر چیزی ترجیح میدهند

زنهایی که تا قبل از ازدواج فقط یک آرزو داشتند و اونهم شوهر کردن بود ولی الان یک عالمه آرزو را از شوهر طلب میکنند

زنانی که نقش خود را پرنسسی در قصر میبینند که فقط باید محبت ببیند و نه محبت بکند و  به مرد فقط به عنوان عابر بانک نگاه میکند

زنانی که مرد را حتی تشویق به دزدی هم میکنند تا هزینه های عجیبشان را بپردازند و …

بگذریم بزارید چند پاراگراف از کتاب رو براتون بنویسیم البته خودم تا صفحه 200 را خوندم. شاید شما هم از کتاب خوشتون بیاد.

زندگی به نظر اسکوبی بسیار طولانی می آمد. نمی شد آزمودن آدمی در سالهای کمتری انجام پذیرد؟ نمی توانستیم در 7 سالگی اولین گناه کبیره مان را مرتکب شویم٫‌ در ده سالگی به خاطر عشق یا نفرت خودمان را خانه خراب کنیم٫ و در پانزده سالگی در بستر مرگ به رستگاری چنگ زنیم؟ ص 63

اسکوبی فکر کرد: حقیقت- چیزی که انسانها ارزش واقعی برایش قایل نیستند- فقط نمادی برای ریاضیدانان و فلاسفه است که به دنبالش بروند. در روابط بشری مهربانی و دروغ به هزاران حقیقت می ارزد . همیشه تلاش بی ثمری کرده بود تا دروغ هایش را حفظ کند و ادامه دهد. ص 70

 

نا امیدی بهایی بود که آدمی برای هدفی غیر قابل دسترس می پرداخت. می گویند این کار گناهی نابخشودنی است٫‌ اما گناهی است که آدمهای پست یا خبیث هرگز آن را مرتکب نمی شوند. چنین مردی همیشه امیدوار است که هرگز به نقطه انجماد آگاهی از شکست مطلق نخواهد رسید. فقط یک مرد خوب و شریف است که در قلب خود ظرفیت تحمل نکبت و بدبختی را دارد. ص 73

لحظه ای که زنش اون رو ترک میکنه و با کشتی به آفریقا میره

ناگهان دردی حقیقی٫ مثل لحظه مرگ ظاهر شد. مثل یک زندانی به دادرسی خود اعتقاد نداشت: مثل رویا بود. محکومیتش مثل رویا بود و واگنی که حرکت می کرد و ناگهان او بود که خود را پشت به دیوار یک دست و بی در و پنجره می دید و همه چیز واقعی به نظر می رسید. یک نفر با نهایت شهامت در برابر حقیقت ایستاده بود. ص 125

ادامه دارد! …

ناتور دشت – بخش دوم

کتاب رو تموم کردم و بیشتر از آخر داستان خوشم اومد و اینکه نویسنده سعی نکرد الکی آن را مهیج یا تلخ کند. میخوام پاراگرافهایی از کتاب را براتون بنویسم. جیمز میلر 40 صفحه ای در آخر کتاب آثار سلینجر رو بررسی کرده بود که خیلی بهم چسپید اگه این نقد پایانی و پایان طبیعی داستان نبود به این کتاب 3 ستاره میدادم به جای 4 ستاره توی گودریدز.

بعدش رفت . من و افسره به هم گفتیم که از ملاقات هم خوشوقت شدیم . این حالم رو بهم می زنه . همیشه دارم به یکی میگم : از ملاقاتت خوشحال شدم در صورتی که اصلا هم از ملاقاتش خوشحال نشدم. گرچه فکر میکنم اگه آدم بخواد زنده بمونه باید از این حرفها هم بزنه. ص 110

 

یه ساعتی توی حموم موندم و دوش گرفتم بعد رفتم تو رختخواب. کلی طول کشید تا خوابم ببره٫ خسته و کوفته نبودم ولی بالاخره خوابم برد. ولی کاری که دوست داشتم بکنم خودکشی بود دلم میخواست خودم رو از پنجره بندازم بیرون. احتمالا همین کار رو هم میکردم اگه مطمن بودم وقتی میرسم زمین یکی جمعم میکنه و روم رو میپوشونه. دوست نداشتم یه عده فضول احمق دورم جمع بشن و قیافه و هیکل خونیم را تماشا کنند. ص 131

مسئله اینه که وقتی دخترها از کسی خوششون میاد هر چقدر هم طرف پست و حرومزده باشه باز میگن پسره عقده ی حقارت داره. بر عکس اگه از یکی خوششون نیاد هر چقدر هم پسره خوب باشه میگن پسره از خود راضیه. حتی دخترهای خیلی باهوش هم اینطوری هستند. ص 169

 

یه چیزی که خیلی روم تاثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همه اش گریه میکرد هر چی فیلم مزخرفتر میشد بیشتر گریه می کرد. آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی از این خبرها نبود من بغلش نشسته بودم و میدونم. یه بچه همراهش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و میخواست بره دستشویی ولی خانومه هی بهش میگفت که آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه. اون اندازه یک گرگ سقی القلب بود. بعضی ها این طوری هستند. واسه یه فیلم چرت و پرت اشک می ریزند ولی در اغلب موارد حرومزده های پستی هستند جدی میگم. ص 173

 

میدونم مرده! فکر میکنی نمیدونم؟ ولی باز هم میتونم دوستش داشته باشم. نمی تونم؟‌ فقط به خاطر اینکه یکی مرده از دوست داشتنش دست نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونهایی که زنده هستند هزار بار هم بهتره. ص 210

 

مشخصه یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی با شرافت بمیرد و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی با تواضع زندگی کند ص 231

این آخرین جمله ای که نوشتم جانمایه ی کل کتاب و آثار سلینجر بود البته این جمله رو از یک روانکاو به اسم ویلهلم استکل نقل کرده .

شاید کتاب بعدی که در موردش بنویسم کتاب اعترافات روسو باشه هنوز 100 صفحه ای از اون کتاب رو خوندم و هنوز اول راه هستم.

ناطوردشت چیزی شبیه خودم – بخش اول

با خواندن کتاب ناتور دشت که البته الان بیشتر از نصف کتاب رو خوندم ولی هنوز تمام نشده یاد خودم و نوجوانی خودم افتادم . افکار شخصیت اصلی خیلی شبیه افکار خودم بود در نوجوانی لاقیدی و غرور و باهوش بودن و اهمیت ندادن به کارهای مردم الان هم مقداری از این صفات برام مونده و مقداری از شخصیت و باورهام نیز به نفع باورهای قوی تر کنار رفتند.

داستان در مورد یک نوجوان که زیاد تعامل خوبی با اطرافش نداره و یه جورایی احساس میکنی که بزرگتر از سن واقعیش هست شاید شبیه شخصیت کتاب کافکا در کرانه نوشته مواراکامی اون شخصیت هم از خونه فرار کرد البته توی ناتور دشت از مدرسه فرار کرده.

داستان روان و خوبی است به نظرم و اگر کتاب را شروع کنید تا آخرش رو میخونید فقط انتظار بحث های عمیق و یا فلسفه و … را از ناتور دشت نداشته باشید شاید بعضی حرف های گنده گنده را سلینجر در دهان شخصیت اصلی گذاشته ولی اصولا کار این کتاب روانکاوی و فلسفه نیست یه جوری شبیه نوشابه س یا یک کتاب اسپرت !

دو تا انتقادی که میتونم از کتاب بکنم اول اینکه سلینجر در حد و اندازه همینگوی نیست که بخواد کتاب وداع با اسلحه رو مسخره کنه اصلا در اون حد نیست درسته که از تامس هاردی خوشش میاد و همش در موردش میگه ولی اصولا شایعه که نویسنده ها و مردم از هم عصرهای خودشون خوششون نمیاد مثلا ما آدم معاصر محترم نداریم تا زمانی که چند صد سال از مرگشون بگذره بعد یک دفعه مقدس میشن قضیه تامس هاردی و همینگوی هم برای سلینجر همینطوره فکر کنم.

یک انتقاد دیگر این که نمیدونم چرا قهرمان بعضی از این کتابها افراد کتابخوان و باهوش و … هستند درسته که من به عنوان خواننده کتاب و کتابخوان لذت میبرم که قهرمان داستان شبیه منه ولی آیا درسته؟ یادمه توی کتاب سه رفیق ماکسیم گورکی میخواست به زور از این سه تا بچه کتابخوان در بیاره! اصلا فضای او داستان و زندگی اون آدمها با کتاب خواندن جور در نمیومد ولی چون گورکی خودش کتابخوانه پس قهرمان داستان هم باید کتابخوان باشه به نظرم خیلی مسخره س ! یاد صادق هدایت بخیر که قهرمان داستانهاش فاحشه و جاکش و آدم های معمولی یا پست و رزل بودند و کم کم آدم متوجه میشه که خطای نویسنده ها در کجا خودش رو نشون میده .

حالا میخوام چند تا پاراگراف از ناتور دشت براتون بنویسم به سنت سابق و به سفارش دوست خوبم عبدالله .

موقع اجرا انگشتهاش رو نمی شد دید٫ فقط صورت گنده ش رو می شد دید٫ چه محشر . مطمن نیستم اسم آهنگی رو که موقع اومدنم داشت میزد یادم باشه ولی هر چی بود طرف رید بهش. تمام مدت داشت به آهنگش قر و قمیش های ابلهانه و نمایشی می داد و ادا و اطوارهایی در می آورد که حال آدم رو میگرفت. با صدای جمعیت که وقتی آهنگش رو تموم کرد می شنیدی بالا می آوردی . هم هشون دیوونه شدن . همشون دقیقا همون ابلهایی هستند که تو سینما به چیزهایی که اصلا حنده دار نیست هر هر می خندند. به خدا قسم اگر نوازنده ی پیانو بودم یا هنرپیشه سینما و این احمق ها فکر میکردند من خیلی محشرم حالم بهم میخورد. حتی دلم نمی خواست برام دست بزنند مردم همیشه برای چیزها و آدم های عوضی دست می زنند. اگه من نوازنده پیانو بودم تو گنجه پیانو می زدم. ص ۱۰۶

بعدا در بخشهای بعدی بیشتر مینویسم بزارید کتاب رو تموم کنم بعد :)‌

زاده ی آزادی نوشته هوارد فاست

زاده آزادی نوشته هوارد فاست

هوارد فاست بیش از 20 کتاب نوشته است که این کتاب اولین کتابی است که من از او میخوانم٫ نویسنده قلم روان و خوبی دارد و داستان 320 صفحه ای اصلا خسته کننده به نظر نمی رسد.

وقایع این کتاب در سال 1778 در آمریکا اتفاق افتاده همزمان با انقلاب آمریکا رویای آزادی آمریکا و جنگ با انگلستان داستان سرشار از رنج بشری است و مربوط به دسته سربازان نیویورک که تنها چند نفر از آنها باقی مانده و به ناچار به دسته سربازان پنسیلوانیا ملحق شده اند. زمستان مرگ آوری را در پناهگاه با سرما و گرسنگی و فرار تجربه میکنند و به قول نویسنده ارتش گدایان و پا برهنگان هستند و نه یک ارتش نظامی.

آلن 21 ساله راوی داستان است و اوست که تا آخر کتاب شرح ماجراها را تعریف میکند از شخصیت جهود و الی و همینطور دکتر خوشم اومد. کسانی که مثل مسیح رنج کشیدند و مردند و رنج را چون لذتی معمولی تحمل میکردند.

به رسم گذشته چند پاراگراف از کتاب را اینجا مینویسم

توصیفی از الی از زبان آلن:

در وجود او چه چیزی است؟ زمانی به او می نگرم و سعی میکنم بفهمم نیرویش در کجاست؟‌ ما همه لاغریم اما الی لاغرتر است. پاهای ما وضع ملالت باری دارند٫ اما پاهای او عبارت از تکه ای گوشت لهیده و بی شکل است. با وجود این راه می رود و نشانی از رنج در چهره اش نیست. وقتی کاری هست که باید انجام شود٫ الی آن را انجام می دهد. وقتی به مرد نیرومندی احتیاج پیدا می شود٫ اوست که نیرویی از جایی بیرون می کشد. با این وصف او مثل جکیب نیست. جکیب آتش است الی روح . جکیب نفرت است الی عشق و محبت. گاهی فکر میکنم وقتی که این اوضاع خاتمه یابد الی تحمل میکند و باقی میماند. اما جکیب میسوزد و از بین میرود.آری.الی باقی میماند. ص 81

بازدید دکتر از دخمه سربازان در سرمای مرگ آور و مرگ جهود

دکتر می گوید: حیوانهای اخموی خاموش! اگر من میخواستم از دوزخی که دانته آنچنان شکوهمندانه در اشعارش وصف کرده تابلو هایی نقاشی کنم حتما می آمدم همینجا. در جهنم ترس نیست. رفقا بعضی وقتها نسبت به شما حسودیم میشود. شما همه چیز را چشیده اید و اعماق را جستجو کرده اید و به صورت حیوان درآمده اید. ص 98

 

بخش سوم عصیانگر نوشته آلبر کامو

من عصیان میکنم پس من هستم

در بخش اول و دوم قسمتهایی از این کتاب را با هم خواندیم و میخواهم قسمتهایی از کتاب را در بخش سوم برای شما بنویسم.

در نبود سعادتی پایان ناپذیر شاید رنجی ابدی  دست کم بتواند تقدیری برایمان رقم بزند. اما چنین نیست و بدترین آلام ما هم سرانجام به پایان خواهد رسید. روزی پس از آن همه ناامیدی  اشتیاق مقاومت ناپذیری به زیستن آگاهمان خواهد کرد که همه چیز به پایان رسیده است ودیگر نه رنج معنایی دارد و نه خوشبختی. ص 346

 

اوج همه تراژدی ها از ناشنوایی قهرمانان ناشی میشود. حق با افلاطون است٫ نه با موسی یا نیچه. گفتگویی که در میان انسانها انجام میگیرد هزینه ای به مراتب کمتر از موعظه های مذاهب تمامیت خواه دارد که به صورت تک گویی و از بلندای کوهی تک افتاده آمرانه ایراد می شود. تک گویی چه در صحنه ی نمایش و چه در زندگی مقدمه مرگ است. ص 375

 

هدف عصیان محدوده ای است که جامعه ی بشری در آن قرار میگیرد. دنیایش دنیای نسبیت است و به جای اینکه همصدا با هگل و مارکس بگوید که همه چیز ضروری است تنها تکرار میکند که همه چیز ممکن است و ممکن نیز در سر حدی خاص سزاوار فداکاری است. عصیان راهی دشوار میان خدا و تاریخ  شیطان و بازجو میگشاید که در آن تضادها می توانند در کنار هم وجود داشته باشند و رشد یابند. ص 383 -384

 

آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟ ممکن است چنین باشد. اما چه چیزی هدف را توجیه میکند؟ عصیان به این پرسش  که اندیشه ی تاریخ بلاتکلیف رهایش کرده است پاسخ می دهد: وسیله.   ص 387

 

بخشش واقعی نسبت به آیندگان دادن همه چیز به آدم های فعلی است نه کشتن آنها برای آینده ای بهتر- عصیانگر ص 401

ص 404 کتاب آخرین صفحه کتاب است که آلبر کامو چکیده کتاب را در نیم صفحه به زیبایی باور نکردنی نوشته است هم تکلیف نیچه و مارکس و لنین را که به آنها پیامبر میگوید مشخص کرده و آنها را تحسین کرده و بزرگ خوانده و هم تکلیف انسان بعد از آنها و ما را هم به وضوح روشن کرده . نمیخوام صفحه آخر را بنویسم شاید خودتون یه روزی این شاهکار را خواندید شاید هم من حوصله ندارم بنویسم!‌

نامه تمام تا کتاب بعدی – هر چند فعلا کتابخوانی را متوقف کردم ولی به احتمال زیاد کتاب اعترافات روسو کتاب بعدی خواهد بود