پولیکوشکا اثر تولستوی

قبلا از تولستوی کتابهای آنارکانینا و جنگ و صلح را خوانده بودم هر دوی این کتابها چیزی حدود 900 صفحه بودند ولی نمیشد این کتاب ها را زمین گذاشت و به حدی انسان را به اعماق داستان و فضا میبرد که این سبک روان داستان نویسی را شاید فقط تولستوی بتواند به این خوبی ادا کند.

تولستوی و داستایفسکی را اگر بخواهیم با حافظ و سعدی ایرانی مقایسه کنیم تولستوی شبیه سعدی و داستایفسکی شبیه حافظ است. روایت داستایفسکی در هم آمیخته با فلسفه و پیچیدگی است و به راحتی نمی توان آن را درک کرد ولی عینک تولستوی شفاف و واضح و ساده و شیرین است٫ قهرمانهای تولستوی موژیک های معمولی٫ زن قابله٫ یا کدخدا هستند او زندگی مردم عادی را با تمام عشق ها و نفرت هایی که دارند و با تمام رنج ها و حماقتهایشان به تصویر میکشد. تولستوی مثل داستایفسکی به روانکاوی و فلسفه نمی پردازد و فقط چیزی را که می بیند روایت می کند.

داستان پولیکوشکا که به تازگی خواندم داستان یک عده آدم بدبخت است که در میان آنها قهرمان داستان که فرد دست کج و حقه بازی است به امر خطیری فراخوانده میشود و ارباب از او می خواهد که یک امانتی با ارزش 1500 روبل را برایش جا به جا کند!

هر مرد پخته و با تجربه ای که از نزدیک یک نظر به پولیکی می انداخت. از مشاهده دست و صورت و ریش انبوهش که از مدتها قبل اصلاح نکرده بود. از وضع کمربندش از علوفه ای که این طرف و آن طرف گاری ریخته شده و بالاخره از هیکل لاغر بارابان فورا پی به شخصیت سرنشین آن می برد و متوجه میشد که او نه فقط یک تاجر کلفت و سرمایه دار نیست بلکه کارگر معمولی هم نیست. فقط برده حقیری است که نه با هزاران روبل و نه با صد روبل حتی با ده روبل هم تجارت نمی کند.  ص 81

این کتاب را در 3 ساعت می توان خواند و داستان کوتاهی است.

اتاق شماره 6 نوشته چخوف

کتابی که اخیرا دارم میخونم اسمش اتاق شماره 6 نوشته آنتوان چخوف است البته مجموعه ای از 7 داستان است که داستان مشهور و خوبش همین است یعنی اتاق شماره 6 .

این کتاب در خصوص یک تیمارستان است که دکتر آنجا با بیماری آشنا می شود و کمکم صحبتهای آنها گرم می شود یکی از بیماران بسیار باهوش است و در واقع دیوانه نیست و کمکم آنها می فهمند که این دو سالم وبقیه آدمها بیرون از تیمارستان دیوانه هستند. کتاب حول حماقت انسان و پوچ گرایی مشهور روسی می چرخد و چون جنایت و مکافات و قهرمان آن داستان مردم و انسانهای معمولی را به سخره می گیرند و وجود تاریک آنها را نشان می دهند. اما رنج روشنفکران هم و متفکران نیز در این کتاب نمایان می شود به قول دکتر همین که کسی بگوید شما دیوانه هستید یا مجرم دیگر کارتان تمام است و ابدا نمی توانید خلاف آن را ثابت نید و باید تا آخر عمر بر اساس این استدلال احمقانه مردم در دخمه ای به سر ببرید.

چند پاراگراف ازکتاب رو می خواهم اینجا بزرام

زندگانی در این شهر کسالت آور و ملالت انگیز است در اجتماع ما هدف های عالی یافت نمی شود و مردم پیوسته به زندگی نامعلوم و مبهم و بی هدف دامه می دهند. زورگویی و تقلب وفساد و دورنگی خشن مردم. زندگی را یکنواخت جلوه می دهد. مردم پست و بی شرف در رفاه و آسایش زندگی می کنند غذاهای لذیذی می خورند و جامه های گران بها می پوشند اما افراد با شرف و پاکدامن با نان خالی هم به زحمت می توانند سدجوع کنند. این اجتماع به مدارس و روزنامه ها و تاترها و قرات خانه ها ی عمومی نیاز دارد که منظور از تاسیس آن ها اشاعه ی تقلب و ناپاکی و بی شرفی نباشد. باید روشنفکران به صورت نیرویی واحد گرد هم جمع شوند. بالاخره اجتماع باید بر نقایص خود واقف شود و در رفع انها بکوشد و از آینده ی وحشتناک خود هراسان باشد. ص 13

 

زندگی دام رنج اوری است. وقتی مرد متفکر به سن بلوغ رسید و رشد عقلی پیدا کرد بی اراده خود را در دامی میبیند که راه خروج ندارد. در حقیقت انسان بر خلاف اراده خویش در نتیجه یک سلسله حوادث به وجود آمده است. چرا؟ معلوم نیست!‌ او میخواهد مفهوم و هدف خلقت خود را بداند اما به او جواب نمی دهند یا در پاسخ سوالاتش جوابهای بی معنی و مهمل می شنود. هر دری را که بکوبد باز نخواهد شد. بالاخره مرگ که آنهم بر خلاف میل واراده ی اوست به سروقتش خواهد آمد. بنابراین همانطور که زندانیان وقتی با هم زنجیرهای خود دسته جمعی به راه بیفتند خیال می کنند که آزادتر و راحت ترند اگر مردم هم در زندگانی به تجزیه و تحلیل فکری بپردازند و با هم پیش بروند و اوقات خود را در راه تبادل افکار آزاد و ارزشمند مصرف کنند دیگر متوجه دام زندگی نخواهند شد. با این مفهوم عقل و خرد لذت بی نظیری خواهد داشت. ص 31

 

روانی :‌ شما چرا مرا اینجا نگه داشته اید

دکتر: برای اینکه شما بیمار هستید

روانی: آری! بیمار! اما هیچ می دانید که ده ها بلکه صدها دیوانه آزادنه گردش می کنند؟ فقط به سبب اینکه شما در اثر جهل و نادانی قدرت تشخیص ندارید نمی توانید آن ها را از مردم سالم تمیز دهید. بنابراین چرا میان این همه دیوانگان فقط من و این بدبخت ها مجبوریم در این زندان باشیم؟ شما و معاون شما و بازرس شما و همه ی این اراذل و اوباش که در بیمارستان شما کار می کنند از نظر فضایل اخلاقی به میزان غیر قابل قیاس از ما پست ترید پس چرا ما اینجا زندانی باشیم . شما آزاد بگردید؟ این چه منطقی است؟

دکتر: اصولا فضایل اخلاقی و منطقی وجود ندارد. همه چیز بسته به تصادف و اتفاق است. کسی که تصادفا در زندان افتاده باید زندانی باشد. کسی را همه که به زندان نینداخته اند می تواند آزادانه گردش کند همین. دکتر بودن من و بیمار بودن شما دلیل منطقی و اخلاقی ندارد و فقط مولود تصادف و حوادث اجتماعی است. ص 39

 

وقتی به شما بگویند که به امراضی نظیر عفونت کلیه و بزرگی قلب دچار شده اید و باید در فکر معالجه خود باشید یا اینکه بگویند دیوانه شده اید و جانی هستید. خلاصه وقتی مردم ناگهان توجه خود را به شما معطوف کردند در این صورت مطمن باشید که در محیط جادو شده ای افتاده اید که هرگز قدرت خلاصی از آن را نخواهید داشت. هر چه بیشتر برای بیرون آمدن از آن محیط کوشش کنید در پیچ و خم آن گمراه تر می شوید. پس بهتر است خود را یکسره تسلیم آن بکنید زیرا دیگر هیچ قدرت بشری قادر به نجات شما نخواهد بود. حال حقیقتا وضع من همینطور است . ص 71

 

 

کاندید- دیوانه ای آرام شده با قلم ولتر

کاندید نوشته ولتر

کاندید در زبان فرانسه به معنای ساده دل است و اسم این داستان هم در بعضی جاها ساده دل خوانده میشود.

این کتاب در خصوص شخصی به نام کاندید است که تمام جهان را زیر پا می گذارد و با انواع ادیان و آداب و رسوم آشنا می شود از فرانسه تا الدورادو آمریکا و خیلی جاهای دیگه کتاب کمتر از 200 صفحه است و نثر سریعی دارد من با خوندن این کتاب یاد ماجرای های عجیب زائر افسون شده نوشته لسکوف افتادم این کتاب هم پر ماجرا و عجیب است هر چند ولتر کمی فلسفه و طنز و سیاست ر اهم چاشنی داستان کرده است و هر چیزی که دلش خواسته گفته بعضی وقتها سرعت بالای روند داستان به حدی بود که فکر میکردم ولتر حتما کار دستشویی چیزی داشته و گرنه چه عجله ای برای حل و فصل این ماجرای پیچیده داشته است. شاید هم میخواسته فکر آخر و نهایی کتاب یعنی فرار از فلسفه و مقایسه و مطالعه احوال عالم و گرویدن به شخم زدن مزرعه خود را این چنین رواج دهد.

فلسفه کاندید این است که کاری به کار کشور دیگر ملتی دیگر و .. نداشته باشیم و اگر یک زمین کشاورزی داریم مشغول بیل زدن آن باشیم زیاد سراغ فلسفه و فضولی و اخبار نرویم . جایی از داستان پیرمرد ترک (مسلمان ) وقتی مخاطب کاندید و دارو دسته اش میشود و آنها سوالات عجیبی از او میپرسند و وقتی در مورد وزیر از می پرسند او چنین جواب می دهد:

نمی دانم هرگز نام هیچ مفتی و هیچ وزیری را ندانسته ام . من هیچ چیزی درباره واقعه ای که بدان اشاره کردید نمی دانم. تصور کلی من این است که آن کسانی که گاهی اوقات در امور عمومی و حکومتی دخالت و شرکت می کنند با نکبت نابود می شدند و استحقاق نابود شدن را هم دارند به هر روی هرگز توجهی به اینکه در اسلامبول چه می گذرد ندارم و فقط به این قانع شده ام که میوه ی باغ خود را برای فروش به آنجا بفرستم.

وقتی کاندید بعد از این گفتگو خوشحالی و برکت میوه های این پیرمرد را دید با خود فکر کرد که املاکش باید وسیع باشد و از او پرسید املاک جنابعالی باید خیلی وسیع باشد و پیرمرد هم جواب داد:

من فقط بیست ایکر(8 هکتار) زمین دارم که خودم و فرزندانم روی آن کار می کنیم. کار ما  را از سه شیطان بزرگ یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ یعنی کاهلی – بدذاتی – و فقر حراست میکند.

جانمایه این دو داستان این صحبتهای ساده آخر کتاب است یعنی فرار از فلسفه و فضولی و مقایسه مردم و مطالعه مردم و .. و عمل کردن است یعنی همان بیل زدن باغ خود.

البته شاید این فلسفه در زمانی به ولتر فشار آورده که فرانسه به واسطه مستعمراتش غرق در اشرافیت و بطالت و فلسفیدن به سبک یونانی و نه غربی بوده است و این بطالت جماعت روشنفکر ناراضی را در روسیه و فرانسه به وجود آورده و اکثر نویسنده های خوبی شدند و اوضاع جاری خود را به نقد کشیدند. به هر حال این کتاب کوچک در زمان خود ولتر 20 بار تجدید چاپ شد و بعد از او هم در زمره شاهکارهای ادبیات جهان شناخته شده و جزو لیست بهترین کتابها یا تاثیر گذارترین کتابهای دنیا بر اساس سایت Goodreads است . اولین کتاب این لیست انجیل است دومین کتاب فکر کنم کتاب اصل انواع داروین بود و سومین کتاب قرآن و …. تا آخر کتاب کاندید هم توی این لیست است. جالب بود که برای نویسنده قرآن و انجیل نوشته بود ناشناس.

ولی ولتر اگر در زمان حال بود و می دید اکثر کارهای یدی از بین رفته و کارها فکری و پشت میز نشینی و کار با تلفن و کامپیوتر و … زیاد شده و یقه سفیدها دارن یقه آبی ها را می خورند و سهم خدمات بیشتر از صنعت شده حتما گیج میشد البته حتما یه راه حلی هم برای مردم  پیدا می کرد و مثل ما ساکت نبود 🙂

خلبان جنگ اثر اگزوپری

اگزوپری و دیدن جهان از آسمان

پ ن :‌کاش این نویسنده با خلبان جنگ شناخته میشد نه شازده کوچولو حداقل کاش در ایران مردم به خلبان جنگ اولویتی بیشتری میدادند هر چند شازده کوچولو به نقل از ویکی پدیا سومین کتاب پرخواننده دنیاست.

این کتاب سراسر حول فداکاری و انسان دوستی ونوع دوستی است. نویسنده که خود خلبان بوده است در خلال پروازهای شناسایی مربوط به جنگ دوم جهانی افکار خود را می نویسد او از آسمان دنیا را می بیند و اوایل کتاب با یک لحن ضد جنگ از وضعیت موجود انتقاد میکند. کم کم وقتی جلوتر می رویم حس فداکاری و انسان دوستی نویسنده نمایان می شود و وارد موضوعات فلسفی می شود او تقریبا از افکار فلسفی موجود انتقاد می کند و میگوید همانگونه که یک انسان باید برای یک انسان فداکاری کند یک جمع هم باید برای حتی یک انسان فداکاری کند او جمع گرایی و فردگرایی را ترکیب کرده و ترکیب آن را یک جامعه انسانی می داند.

جمع گرایی کمونیست و چپ ها و یا فرد گرایی مکتب اومانیست او با هشیاری توضیح میدهد که چرا هم فرد مهم است و هم جمع و به زیبایی هم توضیح می دهد. اصول اگزوپری در تمام زندگی فداکاری و عمل گرا بودن است و حیف که این نویسنده روشنفکر فرانسوی فقط 44 سال عمر میکند و این رمان هم 2 سال قبل از سقوط هواپیمایش نوشته شده با هم بخش های زیبایی از کتاب را بخوانیم  که واقعا خواندنی است.  و این کتاب اراده و شهامت و اعتماد به نفس را میتواند در دل انسان روشن کند.

ما در دل تاریک یک سازمان اداری زندگی می کنیم سازمان اداری حکم ماشین را دارد. هر چه کامل تر و بی نقص تر باشد به همان اندازه بیشتر دخالت بشری را منتفی می کند در سازمان اداری کامل و بی نقصی که انسان در آن نقش چرخ دنده را دارد تنبلی نادرستی و ظلم فرصت عرض اندام ندارد. اما همان طور که موتور ساخته شده است تا یک سلسله حرکات را اداره کند که یک بار برای همیشه پیش بینی شده اند سازمان اداری نیز چیزی خلق نمی کند بلکه فقط اداره می کند. فلان کیفر را برای فلان جرم معین می کند و فلان راه حل را برای فلان مساله در نظر می گیرد. یک سازمان اداری برای حل مسایل تازه به وجود نیامده است. اگر قطعات چوب را در ماشین فلز خم کن وارد کنیم از آن طرف اثاث ساخته شده بیرون نمی آید. برای تنظیم ماشین جهت انجام دادن کار لازم است که یک نفر این حق را داشته باشد که آن را به هر طرف بچرخاند اما در یک سازمان اداری که برای چاره جویی در برابر زیان های ناشی از دخالت اراده بشر طرح ریزی شده است چرخ دنده ها دخالت بشر را نمی پذیرند آن ها دخالت ساعت ساز را نمی پذیرند. ص 77

 

این سربازان با رنجی که می کشند نمیدانند قهرمانند یا فراری. اگر مدال بگیرند چندان تعجب نخواهند کرد همان طور اگر کنار دیواری انها را به صف بدارند و دوازده گلوله در مغزشان خالی کنند یا از حال آماده بیرونشان آورند هیچ چیز مایه حیرتشان نخواهد شد. مدت هاست که از مرز حیرت گذشته اند. ص 112

 

 فقط پیروزی است که پیوند می دهد. شکست نه تنها انسان را از انسانهای دیگر بلکه خود او را نیز از خودش جدا می کند. اگر فراریان به حال فرانسه ای که در حال ویرانی است نمی گریند به این سبب است که شکست خورده اند. به این سبب است که فرانسه نه در پیرامون آنها بلکه در خود آنها شکست خورده است. ص 114

 

برای مردها حمایتی نیست همان که مرد شدی تو را به حال خود رها می کنند. 130

 

 

پیروزی هایی هست که انسان را به شور می آورد . پیروزی های دیگری هم هست که انسان ر ا به پستی می گرایاند. شکست هایی هست که می کشد و شکست های دیگری هم هست که بیدار می کند. زندگی با اعمال بیان می شود نه با اوضاع. تنها پیروزی که درباره آن نمی توانم شک داشته باشم قدرتی است که در دل دانه ها آشیان دارد. همین که دانه ای در دل خاک تیره کاشته شد پیروز است. اما گذشت زمان باید تا شاهد پیروزی وی در وجود گندم شویم. ص 164

 

من معنای سرشکستگی را درک می کنم . سرشکستگی این نیست که خود را خوار و بی مقدار بشماریم. سرشکستگی اصل و مبنای عمل است. اگر به قصد تبرئه خود سرنوشت را مسئول بدبختی های خویش بدانم خود را تسلیم سرنوشت کرده ام. اگر خیانت را مسئول آن ها بدانم تسلیم خیانت شده ام. اما اگر گناه را بر عهده بگیرم حق انسان بودن خود را خواستار شده ام. می توانم برای آنچه جزو آن هستم کاری بکنم. من سازنده جامعه بشری هستم. ص 170

این کتاب  وظیفه انسان و دلیل وجود او را دوباره به انسان یادآور می شود.

 

تفکرات تنهایی نوشته روسو

پ ن : اینقدر از روسو در وب فارسی نوشتم که امروز وقتی داشتم برای تصویر روسو جستجو می کردم یک دفعه دیدم عکس خودم رو تو نتایج گوگل آورده!‌

تفکرات تنهایی روسو

این کتاب را میتوان بعد از اعترافات خواند یعنی ادامه همان تفکرات است البته بی خیال تر و آرام تر. روسو آخرهای عمر خود را طی می کند و حوصله ثابت کردن چیزی را به کسی ندارد. حتی حوصله تفکر و بحث کردن با مردم را هم ندارد. البته در این کتاب هم نظریاتش در خصوص آرامش و شادی و زندگی جالبه . کتاب قرارداد اجتماعی آخرین کتابی است که حتما باید از روسو بخوانم.

روسو در این برهه زمانی از مردم رانده شده و به تنهایی خود مشغول است و تنها دغدغه او آرامش و شادی در این لحظات پایان عمر است و به شدت هم از مردم گریزان است یعنی مردم را به شکل دزدی میبیند که میخواهند آرامش او را بگیرند.

با هم قسمتهایی از کتاب را بخوانیم.

یقین دارم که صبر و حوصله حالت تسلیم و رضا و عدالت کامل تنها ثروتی است که انسان از این جهان با خود همراه می برد و اینها چیزهایی است که آدمی قادر است آنرا همه روزه بیشتر و کاملتر سازد و بدون اینکه کوچکترین ترس و واهمه از مرگ داشته باشد خود را به سر حد کمال خوشبختی برساند. ص ۵۳

 

لحظات کوتاه و پر از التهاب و عشق هر چه زنده و شدید باشد فقط نقاط درخشنده ای در خطوط زندگی انسان است اما آنها خیلی کم و بسیار سریع اند و نمی تواند حالتی را تشکیل دهد و سعادت و خوشبختی که قلب من تاسف آن را می خورد هرگز نمی تواند شامل این لحظات زودگذر فراری باشد. ص ۹۶

 

بدبختی در اینجاست به محض اینکه دایره افکار قطع می شود بدبختی ها یکی بعد از دیگری به سوی من سرازیر می شود قانون طبیعت این است وقتی وسیله ای از دست رفت مرارت ها به انسان حمله ور می شود. ص ۱۰۱

 

اگر من همانطوری که حالا هستم آزاد و ناشناخته و منزوی بودم غیر از عمل نیک کاری از من سر نمی زد زیرا در قلب خودم ریشه هیچ نوع بدی و بدکاری را ندارم. اگر مانند خدا صاحب قدرت و نادیده بودم البته مانند او آدم نیکوکاری می شدم . طبیعی است که فقط قدرت و آزادی است که انسانها را خوب و نیکوکار می سازد و برعکس ناتوانی و اسارت غیر از شرارت چیزی به بار نمی آورد. ص ۱۱۴

 

وقتی با قلب پاک با شما معامله کنند سایر مشکلات زندگی هر چه طولانی باشد قابل تحمل است و انسان نارحتی جسمی را در برابر آرامش روح بزودی از یاد خواهدبرد ص ۱۷۱

 

کتاب ۲۰۰ صفحه دارد و من توی سایت Goodreads به این کتاب ۳ ستاره دادم

 

سلاخی کردن یک نهیلیست با قلم پریشان تورگینف

پدران و پسران نوشته تورگینف

به تازگی و شاید در عرض دو روز این کتاب 300 صفحه ای را خواندم!‌ البته نه به این خاطر که زیاد جالب بود و مجذوبش شدم بلکه بیشتر به این خاطر که این چند روز حالم خوش نبود و احتیاج به آرمش داشتم که عموما این آرامش را با کتاب خواندن به دست می آورم.

بازارف نهیلیست و شکنجه دادن آن توسط نویسنده! 

بازارف قهرمان داستان پیرو نهیلیست و پوچ گراست. گویا اولین بار این واژه توسط تورگینف وارد ادبیات شده است بازارف علاقه اش به نفی کردن محیط اطراف و یا همه چیز است. همچنین میتوان او را عملگرا دانست و او اوقاتش را صرف بررسی علوم طبیعی مثل شیمی و فیزیک . گیاه شناسی میکند و ارزشی برای احساسات و عواطف و عشق و همچنین متافیزیک و روح و اخلاق و هر آنچه از  حوزه ماده و طبیعت خارج باشد قایل نیست.

شاید بشود گفت که او یک ماتریالیست نهیلیست است. ولی اینکه تورگینف نویسنده رمان چرا بازارف را محکوم به تنهایی میکند نمی فهمم در همان حال که آرکادی به عشق خود می رسد قهرمان پوچ گرای داستان یعنی بازارف در تنهایی غرق می شود. و در آخر داستان نویسنده عشق را مدح و ستایش می کند اگر بخواهیم تورگینف و روحیات او را روانکاوی بکنیم شاید برای من قابل لمس نباشد که کسی که تا آخر عمر به تنهایی زندگی کرده و ازدواج نکرده چگونه میتواند اینگونه عشق را ستایش کند و یا در مورد ازدواج صحبت کند. شاید تورگینف به این موضوع فکر نکرده که پوچ گرا بودن بازارف می تواند او را نسبت به ازدواج خنثی نشان دهد و حداقل او که شیفته طبیعت است و افکارش در خصوص روابط بین زن و مرد شبیه روسو است قاعدتا نباید سرسختی نشان دهد شاید از عشق چشم پوشی کند ولی محروم کردن این حیوان طبیعی از شهوت منصفانه نیست! و خطای بزرگی برای نویسنده است (لرمانتف این خطا را در قهرمان دوران انجام نداد) بازارف می توانست تسلیم عشق نشود ولی به آسودگی به  شهوت روی آورد و حتی به خاطر همان شهوت نیز ازدواج کند در واقع تعقیب امیال طبیعی بیشتر برای بازارف مناسب بود تا عشق و غرور. شاید من دوست داشتم که بازارف شبیه قرمان عصر ما نوشته لرمانتف با هر زن و دختری که میبیند بیامیزد چرا که استعداد و جذبه ی این کار را نیز داشت و به واقع پوچ گرای کاملتری میشد. بدون عشق و بدون پشیمانی! ولی تورگینف با به دام انداختن او در عشق لذت شهوت را نیز از او گرفت و بی دلیل نیز او را به کشتن داد چون نمیدانست که باید با او چه کار کند!‌

میخواهم به رسم سابق پاراگرافهایی که خوشم آمد اینجا براتون بزارم

این روابط اسرارآمیز بین زن و مرد یعنی چه؟‌ما طرفداران طبیعیت می دانیم این چه نوع روابطی است. تو بیا و ساختمان چشم را مطالعه کن. خواهی دید آن نگاهی که تو اسرارآمیزش می نامی اصلا وجود ندارد . این ها رمانتیزم است٫ مزخرف است٫ گنداب و تخیل است! پدران و پسران – تورگینف – 62

 

 چه کاری است که انسان راجع به آینده ای فکر کند و صحبت کند٫‌ که به اختیار او نیست. اگر فرصتی دست داد و کاری انجا م شد چه بهتر و اگر هم انجام نشد انسان اقلا دلش خوش است که بیهوده مزخرفاتی نگفته است. 157

 

آهان مرحبا!‌ بر این مورچه که مگس نیمه جانی را می برد. بکش او را و ببر برادر! اهمیت نده که کمی استقامت می کند و از این که تو به عنوان حیوان حق داری احساس همدردی نکنی استفاده کن و مانند ما که خود را خرد میکنیم نباش!‌ 192

صفحات آخر رو که بازارف در حال مرگ است و با معشوقه اش صحبت میکند خیلی جالب است ولی حوصله ندارم که آن را برایتان بنویسم از طرفی هم چون صحبتها پیوسته است انصاف نیست چیزی را از صفحات پایانی جدا کنم.

البته دیگر چیزی از تورگینف نخواهم خواند.

قهرمان دوران – بدون ترس بدون امید

قهرمان دوران نوشته لرمانتوف

پچورین قهرمان داستان فرد پوچگرایی است که برای هیچ چیزی ارزش قایل نیست٫ به راحتی دختران و زنان زیبا را به دست می آورد آنها را عاشق میکند و رها میکند او هیچوقت عاشق نمی شود و عواطف انسانی دیگران را به چالش می کشد. پچورین یک روشنفکر فیلسوف نیز هست و صحبت او در موردمسایل مختلف و معنی زندگی خواندنی است.

به شخصه این قهرمان دوران را دوست دارم و خیلی اوقات هم با او همزاد پنداری کردم او صریح تر و قاطع تر از راسکولنیکف در داستا یوسکی است باهوش تر از قهرمان داستان بیگانه اثر آلبر کامو است و خوشبخت تر از ایلیا در داستان سه رفیق اثر ماکسیم گورکی است حتی میتوان گفت شجاع تر از شخصیت داستان های کافکا در کرانه و ناتور دشت است.او واقعا یک قهرمان واقعی و محبوب است که همه چیز را به دست می آورد و همه چیز را از دست می دهد بدون ترس و بدون امید یک پوچ گرای متکی به نفس است.

مثل سابق میخواهم چند پاراگراف از کتاب را اینجا بگذارم.

دکتر جان به این نکته توجه کنید که اگر ابلهان در این جهان وجود نمی داشتند زندگی چقدر کسالت آورمی بود. مثلا من و شما دو تا آدم عاقل هستیم. پیش از وقت می دانیم که سر هر موضوع الهی بی پایانی می توان بحث کرد و به این سبب بحث نمی کنیم. ما دو نفر تقریبا همه اندیشه های پنهانی یکدیگر را می دانیم. برای ما یک کلمه حکم یک داستان را دارد. هسته ی هر یک از احساسات یکدیگر را حتی در صورتی که توی سه لفاف پیچیده باشد می بینیم. آنچه اندوه انگیزتر است به نظرمان خنده آور می آید و هر چیز مضحکی انده آور می نماید و روی هم رفته من و شما به همه چیز بی اعتنا هستیم جز به خودمان. بدین طریق بین ما مبادله افکار و احساسات محال است. آنچه می خواهیم درباره ی یکدیگر بدانیم می دانیم و بیش از آنچه می دانیم نمی خواهیم بدانیم. تنها یک راه باقی می ماند: خبر را نقل کنید. حالا بیایید و خبر تازه ای به من بدهید. ص 100

 

من دشمنان خود را دوست دارم ولی نه آن طوری که آیین مسیح دستور می دهد. دشمنانم موجب تفریح من هستند و خونم را به هیجان می آورند. باید همیشه مواظب بود معنی هر نگاه و هر سخنی را دریافت. نیات طرف را حدس زد. توطئه را بر هم زد خود را فریب خورده  نشان داد و ناگهان به یک ضربه کاخ رفیع موذی گری ها و نقشه های پنهانی را که به بهای رنج فراوان ساخته شده از هم پاشید…زندگی را من در این می دانم . ص 139

 

از آن زمان که شاعران شعر می گویند و زنان آن شعرها را می خوانند آن قدر فرشته شان خوانده اند که آنان نیز واقعا از فرط ساده دلی این تعارف را باور کرده اند و از یاد بردند که همین شاعران در برابر پول٫ نرون را نیمه خدا نامیدند. ص 144

 

کلمه ازدواج اثر سحر آسایی در من دارد. هر قدر دلداده زنی باشم. اگر کوچک ترین اشاره ای کند که باید به زنی بگیرمش با عشق وداع می کنم! قلبم چون صخره ای خار می گردد و دیگر هیچ چیز قادر نیست باری دیگر جانش بخشد. به هر گونه فداکاری حاضرم جز این. حاضرم بیست بار زندگی و حتی شرافت خویش را به خطر بیندازم… ولی آزادی خود را نمی فروشم. 151

 

من از طوفان زندگی فقط چند فکر توشه گرفتم و هیچ گونه احساساتی نیندوختم. دیری است که با سر زندگی می کنم نه با دل. من شهوات و کردارهای خود را با کنجکاوی بی طرفانه سبک و سنگین و تجزیه و تحلیل می کنم. در وجود من دو نفر نهفته اند. یکی به تمام معنی زندگی میکند و دیگری می اندیشد و درباره ای اولی قضاوت میکند.ص 162

این کتاب 200 صفحه ای به اندازه ای عالی است و به حدی با روحیاتم سازگار است که میتوانم همه آن را بنویسم ولی هیچ لطفی مثل خریدن کتاب و خواندنش نیست پس بیخودی خودتان را به این پاراگراف ها مشغول نکنید و کتاب را بخوانید!

بخش پایانی اعترافات

پست قبلی در مورد اعترافات

بالاخره این شاهکار ار خواندم – کتابی که من خواندم ترجمه مهستی بحرینی بود  که به نظرم خیلی خوب ترجمه شده و چیزی که باید بگم اینه که کتاب اول یعنی تا صفحه 332 کتاب خیلی منسجم و خوب تکمیل شده و روسو خودش هم میگه بقیه کتاب بررسی زیاد نشده و ممکنه منسجم نباشه به نظرم اگر کسی کتاب اول رو بخونه یعنی 300 صفحه اول را باز هم میتونه تا 70 درصد از اصل قضیه را بفهمد چون ادامه کتاب روسو زیاد مشغول بررسی شخصیت ها ی دیگر است و آخر کتاب هم ترس و سواس مدام اذیتش میکند و نمیگذارد آنچنان که در توانش هست بنویسد.
در کل باید بگم هر کسی که به ادبیا ت علاقه داره باید این کتاب رو بخونه من 5 ستاره به این کتاب دادم توی Goodreads به خاطر شجاعت و صداقت نویسنده اش و به خاطر افکار روشن و عاقلانه روسو

پاراگراف های پایانی این کتاب رو در این پست می نویسم

برای اینکه همیشه همان که هستم باشم نباید در هر جا که هستم از اینکه لباسم مطابق با وضعی باشد که برگزیده ام احساس شرم کنم ظاهرم ساده و نامرتب است. اما نه کثیف است و نه چرکین و ریشم به خودی خود اصلا کثیف نیست چون آن را طبیعت به من داده است و بر حسب زمانه و رسم آن گاهی هم زینت به شمار می آید. به نظرشان مسخره و گستاخ خواهم آمد. خوب! چه اهمیتی دارد؟ باید بتوانم تمسخر و ملامت را به شرط اینکه سزاوارش نباشم بر خود هموار کنم. 457

 

بیباک- مغرور- جسور – در همه جا با اعتماد به نفسی ظاهر می شدم که به خصوص چون هیچ پیرایه ای نداشت و به جای آنکه از رفتارم ناشی شود در جانم خانه داشت تزلزل ناپذیر بود. تحقیری که تاملات عمیقم نسبت به آداب و رسوم اصول اخلاقی و پیش داوری های قرنی که در آن میزیستم در من بر می انگیخت چنان بود که مرا به گفته های ریشخند آمیز کسانی که این اخلاقیات و پیش داوری ها را داشتند بی اعتنا می کرد و تاثیر شوخی ها ی آنان را با کلمات قصارم به همان آسانی که حشره ای را در میان انگشتانم له می کردم از بین می بردم. 502

 

با آنکه از همان زمان نامم در سراسر اروپا پیچیده بود همچنان سادگی و بی پیرایگی علایق نخستینم را حفظ کرده بودم. بیزاری شدیدم از هر چه گروه – جناح و فرقه نام داشت موجب شده بود که آزاد و مستقل بمانم و جز دلبستگی هایم اسیر هیچ قیدی نبودم. تنها- بیگانه – منزوی- بی پشتیبان- بی خانواده- بی هیچ علاقه ای جز به اصول اخلاقی و وظایفی که برای خود قایل بودم بیباکانه در جاده ی درستی و صداقت گام بر میداشتم و هرگز برای خوشایند کسی یا رعایت جانب او عدالت و حقیقت را زیر پا نگذاشتم – 590

 

ای کاش خواننده این اثر از من سرمشق بگیرد مانند من در خود فرو رود و با ژرف نگری در اعماق وجدان خویش اگر جرات دارد به خود بگوید:‌من از این مرد بهترم
اعترافات- روسو-آخرین جمله کتاب

نگاه به مسئله قدرت با عینک ریاضی راسل

کتاب قدرت نوشته راسل اولین کتابی است که از این فیلسوق منطقی و صلح دوست انگلیسی میخونم هر چند راسل یک ریاضیدان بوده است هر چند که نگاه ریاضی و منطقی به شرایط اجتماعی و سیاسی باعث می شود که ناظر از خیلی چیزها صرفنظر کند دقیقا کاری که ما در ریاضی میکردیم و از X صرفنظر میکردیم ولی در واقع همان جزییات و مسایل نقض لازمه که گفته بشه و تحلیل بشه ولی راسل اینقدر عاقل است که خود را به چیزی گره نزند و حکم قطعی را هم صادر نکند.

تمام بحث کتاب در مورد آثار و نتایج قدرت است و صحبت اینکه قدرت چیست و چگونه به دست می آید و چگونه باید آن را کنترل کرد. راسل قدرت را در دین و اخلاق در رهبران سیاسی و در کلیسا و نابغه ها و فلاسفه و میان پلیسان و نویسندگان و اشخاص عادی جستجو میکند و در مورد آن بحث میکند و آن را حلاجی میکند در جایی از کتاب به شدت به نیچه تاخته است و فلسفه ابر مرد و پهلوان را زیر سوال برده است. میگوید هر کسی که کتاب نیچه را بخواند خود فکر میکند که ابر مرد است و بقیه گوسفند پس میتواند بقیه را از بین ببرد در حالیکه فکر نمیکند شاید کس دیگری که همسایه من است همین حس را بکند و من را به شکل گوسفند قربانی ببیند. این از بین بردن بقیه فلسفه ی قدیمی است که تا کنون نیز دنبال شده شاید منظور داستایفسی از کشتن ربا خوار هم همین بود و اتفقا راسکولنیکف این حق ر ابرای خود قایل بود هر چند داستایفسکی در انتهای کتاب به عقل و وجدان بازگشت گرچه اول داستان میگفت هر مصلحی برای نجات جهان باید خون بریزد.

به جرات میتوانم بگویم که میان تفکر رهبران و افراد با نفوذ که خواند آثارشان را مفید می دانم فقط کامو و راسل را دیدم که انسان را از کشتن دیگران به خاطر آرمان و اهداف بر حذر داشته اند بقیه کسانی که با آنها آشنا هستم یا سکوت کرده اند یا تشویق به آدمکشی البته گروه جدید و نو از انسانها را باید کشت که تمام تمایز همینجاست که میگویند ما با کشتار فلان گروه مخالفیم ولی نظر خاصی در خصوص این افراد یا این نژاد نداریم.

در این کتاب راسل هم مثل کامو و مثل سایر روشنفکران غرب معتقدند که پیامبران افراد بزرگ و نابغه ای هستند که مسیر جهان را عوض کردند و آنها را صاحب وحی و منزلت خاصی نمی داند و فقط هوش و وسعت نظر آنها را که عموما از تنهایی و تفکر و رنج ناشی شده مورد بحث قرار می دهد. او در قسمتی ا زکتاب میگوید من چهار انسان بزرگ را میشناسم به اسم بودا و مسیح و گالیله و فیثاغورث که محتاج حکومت نبوده اند و قدرت را نه با زور بلکه با فراموش کردن خود و رواج علم یا اخلاق بین انسانها به دست آورده اند و می گوید پیامبر اسلام به خوشبختی و اخلاق برای همه انسانها می اندیشیده است و چون نفع عموم در این بوده و تفکراتش محدود به خود نبوده توفیق یافته است. در نتیجه راسل قدرت را تنها به شکلی میپذیرد که آشوب و جنگ بر پا نکند و در خدمت پیشرفت اخلاق و علم همه باشد و نه یک گروه و سازمان و فرد و شانس موفقیت و ماندگاری را هم برای صلح و اخلاق یعنی طوری که توضیح دادم قایل است.

در خصوص قدرت پلیس به جمله ی زیبایی اشاره می کند که

گرد آوری دلایل جرم متهم کاری است مورد علاقه مردم اما گردآوری دلایل برائت او کاری است مربوط به خود متهم  298

قسمت آخر کتاب را یعنی چند صفحه ای را به صحبت در مورد دمکراسی اختصاص میدهد و میگوید یک شهروند نه شورشی است و نه برده و با این خصوصیات است که هم سهم خود را میخواهد و هم برای دیگران هم آن سهم یا حق را قایل است راسل هیجانات هیستریک آرمانگرایی و تشنج و تعصب را باعث کشتار و جنگ می داند و میگوید ترکیب شکاکیت و جزمیت همچنان که در علم موثر است در جامعه و رفتار سیاسی نیز موثر است یعنی باید اینگونه پنداشت که نه میتوان حقیقت را کامل یافت و نه حقیقت دست نیافتنی است بلکه به مقداری از آن می توانیم دست پیدا کنیم او آرمانگرا ها و ناسیونالیستها ر اکه به راحتی آدم میکشند و جنگ راه می اندازند مورد نقد قرار میدهند شاید تفکرات راسل را میتوان در عمل و کردار گاندی مشاهده کرد یعنی همان قاطعیت بدون هیجان و بدون خونریزی و جنگ. البته گاندی همین مقابل را با کشور راسل یعنی انگلستان انجام داد!

من چند پاراگرافی را که شاید جان مایه ی کتاب باشد و شما را هم ترغیب کند که این کتاب خوب را بخوانید اینجا مینویسم در ضمن درست است که راسل فیلسوف است و این کتاب هم فلسفی اما به ساده ترین و عاقلانه ترین شیوه ممکن و با دقت و انظبات خاصی نوشته و باید بگویم که با همون ظرافت ترجمه شده ترجمه کسی مثل نجف دریابندری که کتابهای همنیگوی را هم ترجمه کرده و مترجمی به غایت توانا و حرفه ای است که در اوایل کتاب راسل را در چند زمینه به شدت نقد می کند و کمتر مترجمی رو سراغ داشته ام که با جرات و اطمینان چنین نقدی را از یک فیلسوف مشهور بکند آنهم با ذکر دلایل متعدد.

بیشتر مردم توانایی رهبری و به پیروزی رساندن گروهشان را ندارند و بنابراین سردسته ای را پیدا می کنند که به نظر می آید از شجاعت و توانایی لازم برای به دست آوردن قدرت بهره مند است. ص 33

 

میل به تسلیم که به اندازه میل به فرمان دادن واقعی و فراوان است از ترس ریشه می گیرد. نا فرمانترین دسته ی کودکان در یک موقعیت وحشت آور مانند آتش سوزی دستور یک بزرگ سال با کفایت را کاملا گوش می کنند. وقتی که جنگ جهانی اول پیش آمد طرفداران حق رای زنان با جورج لوید آشتی کردند. هر وقت که خطر شدیدی پیش بیاید میل غالب مردم این است که قدرتی پیدا کنند و به آن تسلیم شوند در این گونه لحظات کمتر کسی به فکر انقلاب می افتد. وقتی که جنگ در میگیرد. مردم همین احساس را نسبت به دولت پیدا می کنند. 35

 

یک ناطق زبردست وقتی که می خواهد حس جنگجویی را در مردم برانگیزد دو لایه عقیده را به آنها تلقین میکند: یک لایه سطحی که در آن قدرت دشمن را بزرگ جلوه می دهد تا وجود دلاوری بسیار ضروری شناخته شود و یک لایه عمقی که اعتقاد قطعی به پیروزی را در بردارد. شعاری مانند حق بر قدرت پیروز می شود هر دو عقیده را در برمیگیرد. ص 47

 

غالب ما وقتی لانه ی مورچگان را بهم ریخته ایم و سرگشتگی مورچگان را با لبخند تماشا کرده ایم اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کرده ایم. اگر از بالای یک آسمانخراش رفت و آمد یکی از خیابانهای نیویورک را تماشا کنیم افراد انسانی دیگر انسان نیستند و قدری هم یاوه و بیهوده به نظر می آیند. اگر انسان مانند خدایان رعد و برق ر ادر اختیار داشته باشد ممکن است وسوسه شود و آذرخش را بر سر مردم بکوبد درست همان طور که کودک لانه ی مورچگان را خراب میکند برونو موسیلینی هم وقتی که از هواپیمای خود مردم حبشه را تماشا می کرده قطعا چنین احساسی داشته است. 48

 

میگویند که تقوا باعث می شود که وقتی من بمیرم به بهشت بروم باور کردن این حرف خوشایند است. بنابراین اگر آن را با قوت به من عرضه کنند احتمالا باور خواهم کرد. علت باور کردن در این مورد مانند مورد علم و آگاهی واقعیات نیست بلکه احساس خوشایندی است که از خود اعتقاد حاصل می شود. 156

 

یکی از امتیازات دموکراسی از نظر گاه دولت این است که دموکراسی فریب دادن مردم عادی را آسان تر می سازد زیرا که مردم گمان می کنند که دولت در دستان خودشان است . مخالفت با جنگی که پیروزی فوری نداشته باشد در دموکراسی بسیار دشوارتر از انواع دیگر حکومت است. در دموکراسی اکثریت فقط وقتی میتواند با دولت به مخالفت برخیزد که نخست نزد خود اقرار کند که داوری اش درباره رهبران برگزیده اشتباه بوده است. و این کار دشوار و ناخوشایند است. 158

 

اگر جهان در آینده نزدیک میان کمونیستها و فاشیستها تقسیم شود پیروزی نهایی نصیب هیچ کدام نخواهد شد. بلکه نصیب کسانی خواهد شد که شانه را بالا می اندازند و مانند کاندید قهرمان ولتر می گویند ” این مطلب خوب بیان شده ولی ما باید باغچه مان را شخم بزنیم ”  حد نهایی قدرت ایدولوژی را ملال و خستگی و راحت طلبی معین میکنند.  172

 

معتقدان با صداقت شائق اند که ایمان راستین را گسترش دهند دیگران هم ظاهرا همرنگ جماعت می وند. رفتار اول آزادی هوش و فهم انسانی را از میان می برد رفتار دوم ریاکاری را دامن می زند. 204

 

بهترین دلیل اینکه چرا سلطنت در انگلستان حکومتی است قوی این است که حکومتی است قابل فهم. توده نوع بشر این نوع حکومت را می فهمد ودر سایر جاهای جهان هم مشکل نوع دیگری را بفهمند. غالبا میگویند که مردمان تابع قوه ی تخیل هستند ولی درست تر این است که بگوییم مردمان تابع ضعف خود تخیل هستند.248 به نقل از کتاب مشروطیت انگلستان نوشته بیجهات

 

دیوانگانی را که دیوانگیشان به تصدیق پزشک رسیده باشد زنجیر میکنند زیرا وقتی که دعوایشان مورد تردید قرار میگیرد احتمال دارد که دست به خشونت بزنند. به دیوانگان تصدیق نشده اختیار ارتشهای نیرومند را واگذار می کنند تا دمار از روزگار هر عاقلی که دستشان می رسد برآورند. 274

 

به یاد دارم که در ژانویه 1910 روستایی پیر ابلهی به من گفت که خیال دارد به محافظه کاران رای بدهد(کاری که خلاف منافع او بود) زیرا به این نتیجه رسیده است که اگر لیبرالها پیروز شوند تا یک هفته بعد آلمانها مملکت را اشغال میکنند گمان نمی برم که آن مرد حتی یک بار هم در انتخابات شورای محلی خود رای داده باشد.هرچند از مسائل آن انتخابات شاید تا حدی سر در می آورد. این مسائل او را به هیجان نمی آورند زیرا چنان نبودند که هول و هراس عمومی را برانگیزند یا افسانه هایی را پدید آورند که این هول و هراس از آنها تغذیه می کند. 294

 

بخش چهارم – اعترافات روسو

بخشهای 1 و 2 و 3 را میتوانید در همین بلاگ بخوانید.

نمی دانم تا چند بخش دیگر باید در مورد اعترافات بنویسم ولی مهم نیست هر جا که لذت زیادی ببرم آن را مینویسم که شما هم بخوانید . الان تقریبا نصف کتاب را خوانده ام و هیچ لذتی را با آن همسان نمی بینم. به جرات میتوانم بگویم خواندن این کتاب انسان را عاقل میکند و او را سر عقل می آورد.

چیز جالب دیگری که میخواهم به آن اشاره کنم این است که روسو با نوشتن کتاب قرارداد اجتماعی به عنوان نظریه پرداز اولیه سوسیالیسم مشهور شده سوسیالیسمی که هم اکنون در قسمت زیادی از اروپا اجرا میشود و آموزش و بهداشت و حمل و نقل و سایر مایجتاج مردم را در اختیار مالکیت عمومی قرار داده است و به نظرم بهترین شیوه برای یک حکومت سیاسی است.

با هم پاراگرافهای دیگری را از کتاب را با  میخوانیم.

گاه میگویند: شمشیر غلاف خود را می فرساید. این زبان حال من است. عشق ها و شورهایم به من زندگی بخشیدند و عشق ها و شورهایم مرا کشتند. خواهید پرسید کدام عشق ها و شورها؟‌ هیچ و پوچ: کودکانه ترین چیزهایی که در عالم وجود داشتند اما چنان مرا تحت تاثیر قرار دادند که گویی پای تصاحب هلن(از قهرمانان کتاب ایلیاد) یا تکیه زدن بر اورنگ پادشاهی جهان در میان است. ص 269و270

به فکرم رسید که برای آسودگی خاطر خود با این کار دست به نوعی پیشگوی بزنم. به خود گفتم: می روم و این سنگ را به درختی که در آن روبرو هست می اندازم. اگر به هدف خورد نشانه رستگاری است و اگر نخورد نشانه عذاب ابدی در حالیکه این را می گفتم سنگ را با دستی لرزان و با تپش قلبی طاقت فرسا اما چنان به خوبی پرتاب کردم که درست به وسط درخت اصابت کرد. و این در حقیقت کار دشواری نبود برای اینکه مخصوصا درختی بسیار بزرگ و بسیار نزدیک را انتخاب کردم از آن پس شکی در رستگاری خود نداشتم با به یاد آوردن این عمل برجسته نمی دانم باید به حال خود بخندم یا گریه کنم. شما ای مردان بزرگی که به طور قطع به من می خندید به خود ببالید اما به ضعف و زبونی ام ناسزا نگویید زیرا سوگند می خورم که خود به خوبی از آن آگاهم. ص 298

 

این کار را شجاعانه البته با اندکی افسوس اما با رضایتی درونی که برای نخستین بار در زندگی طعمش را چشیدم انجام دادم چون می توانستم به خود بگویم: شایسته احترام گذاشتن به خود هستم برای اینکه می توانم وظیفه را با لذت جویی ترجیح دهم. این نخستین دین حقیقی است که به مطالعه دارم. مطالعه بود که به من اندیشیدن و سنجیدن آموخت. پس از اصول اخلاقی پاکی که کمی پیشتر اختیار کرده بودم پس از قواعد خرد و تقوایی  که برای خود وضع کرده بودم و از پیروی از آنها احساس غرور می کردم. شرمندگی از ناپایداری در اندیشه ها و از اینکه چنین زود و چنین آشکار اصول اخلاقی خویش را انکار کرده ام بر میل به خوشی و لذت چیره شد. شاید در این تصمیم غرور هم به اندازه ی تقوا سهم داشت اما اگر این غرور عین تقوا نباشد تاثیری که بر جا می گذارد به اندازه ای با تاثیر آن یک همانندی دارد که اشتباه گرفتن آن با یکدیگر قابل گذشت است ص 318