مزخرفات شبانه

پ ن : بین آدمی که روزها  مینویسه و کسی که شبها مینویسه خیلی فرق است یکی با مغزش مینویسه و یکی هم با دلش

این مدت حسابی سرگرم کار شده ام و وقت آزاد ندارم.افکارم پریشان است و موضوعات مختلفی به ذهنم میاد که بنویسم ولی با بی اعتنایی بی خیال میشوم تا خودشان بروند و راحتم بگذارند. اگر موضوعی آنقدر سمج باشد و نرود به ناچار در موردش مینویسم که فراموش شود. یعنی یا موضوع با گذشت زمان فراموش میشود و یا با نوشتن من فراموش میشود!

در کل زندگی ما چیزی جز فراموشی نیست. تمام تلاش ما برای کار کردن و حتی بچه دار شدن و تاثیر گذاشتن و هر چیزی که فکر کنید صرفا به خاطر  جاودان ماندن است. ما با اعمالمان میخواهیم جاودانه شویم یکی نیست بگوید So What ?

به فرض ما مثل افراد بزرگ ۲۰۰۰ سال اسممان ماندگار شد با زهم باید پرسید خوب که چی ؟ من که تجزیه شده ام و از بین رفته ام نام نیک یا بد من به درد خودم که نمیخوره. اصلا حافظه ی این دنیا مگر چقدر جا داره که اسم این همه افراد توش حک بشه؟ شرط میبندم ۱۰۰۰ سال دیگه اینقدر انسان زیاد بشه که مردن آدمها شبیه سرماخوردگی عادی بشه.

نمیدونم در مورد چی بنویسم ولی برام مهم نیست. توی کسب و کار قبلی که بودم کیفیت خدماتی که به مشتری میدادیم دقیقا به اندازه وضعیت مالی و روحی خودمون بود یعنی اگه باهاش حال میکردیم کارش رو انجام می دادیم اگر نه که هیچی ! اگر تو حساب شرکت پول وجود داشت همه ی ما مهندس ارتباط با مشتری بودیم در غیر اینصورت پاچه میگرفتیم. شاید اصلا به این فکر نمیکردیم که بی پولی و یا مشکلات ما ربطی به مشتری ندارد. خواستم در مورد این موضوع بنویسم ولی گفتم ولش کن .

توی گروه تلگرام یک نفر گفت این عکس گلدان های منه و تو مسابقه شرکتش دادم شما هم برید به زیبایی این گلها رای بدید که من برنده بشم. بهش گفتم این گلها زیبا هستند ؟ تو رو خوشحال میکنند؟ گفت آره. من هم گفتم همین کافیه و چرا رای مردم رو میخوای تو چیزی داری که باهاش خوشی و اون رو دوست داری دیگه چرا دنبال رای و نظر مردم هستی؟ تو همین الان هم برنده ای چه با رای و چه بی رای.

دوست دارم توی یک مسابقه پیامکی الکی شرکت کنم و آخر بشم و اگر ازم پرسیدند احساست چیه میگم من خوشحالم و کارم رو دوست دارم حتی اگر هیچ کس آن را تایید نکند من در هر ثانیه از زندگی خود برنده ام چه با تایید و چه بدون تایید.

امروز یکی از همکاران  حرفهای عجیبی میزد. میگفت توی زمان داوود پیامبر یک نفر تو سن ۳۵۰ سالگی مرده و گفتند جوانمرگ شده یعنی اونموقع همه بالای ۱۰۰۰ سال عمر میکنند نمونه ش همین حضرت نوح! بعد ادامه داد و گفت. مهندس جان دقیقا من فکر میکنم یک ۰ از سن ما کم شده و گرنه باید راحت ما ۷۰۰ سال عمر میکردیم. بهش گفتم خوب دلیلش چیه و اونهم انگار تازه سر حرفش باز شده بود گفت جمعیت آقا جمعیت- تو همین شهر شاید اونموقع ۴ نفر زندگی میکردند ولی الان چی الان از در و دیوار آدم میریزه و بعد ما چون روی اعصاب همدیگر هستیم پس کم عمر میکنیم در کل هذیان زیادی گفت که همینش یادم موند.

این کار کردن هم چیز خوبیه مخصوصا اگر بالای ۱۲ ساعت کار کنی- شرط میبندم امسال بتونم رکورد یاور رو توی کار کردن بشکنم 🙂 و زیادی مشغولم. ولی کار کردن باعث میشه آدم کمتر چرندیات بگه – سو ظن نداشته باشه – خود خوری نکنه – پیشگویی نکنه و خلاصه آدم رو از شر مزخرفات خلاص میکنه. فردا باید ساعت ۷ بیدار بشم و بروم سر کار نمیدونم اینجا چه غلطی میکنم. یادم میاد دقیقا یک ماهه که خوابم میاد ولی درست و حسابی نخوابیدم شاید هم پیش نیاد به هر حال نمیدونم چی نوشتم ولی چه دلیلی دارد آدم حساب کتاب کند و با کلی رفرنس حرف بزند مگر نمیشود همینطوری الکی نوشت! خوب هم میشود.

مگر نمیشود برای خودمان بنویسیم که راحت شویم؟ مگر نوشتن دارو نیست؟ به راستی که داروی ارزشمندی است یعنی برای من که اینطوری بوده. از صدای تق تق تق کیبردم کیف میکنم و از کلماتی که بیرون میریزم شاید هم این نوشتن  مرض جاودانگی باشد. ولی نه. برای من نوشتن همون دارو و مسکن است.

نه چیزی دارم برای کسی بنویسم ونه اهمیتی دارد . به قول صادق خان هدایت تو ص ۵۲ بوف کور:

بعد از آنکه من رفتم به درک میخواهم کسی کاغذپاره های مرا بخواند میخواهم ۷۰ سال سیاه هم نخواند

چند روزه که ریشم رو نتراشیدم شاید فردا ریشم رو زدم !

خیال کبوتر و شیرکو بیکه س

شیرکو بیکه س از شاعران مورد علاقه م است. شاعری که لقب امپراطور شعر را به او دادند وجایزه ی توخولسکی را برده است و…..

برای من شهرت شیرکو بیکه س مهم نیست یعنی به واسطه  ی شهرتش شعرهایش را نخوانده ام بلکه شهرتش در باران کلماتی است که در روح و روان آدمی به یکباره میریزد فرقی نمیکند در کجای جهان باشی و به کدام زبان ترجمه های او را میخوانی.به باور من فقط تن های بی روح و بی احساس با خواندن کلماتش نمی لرزند

هوا که تاریک شد
شیری درلانه‌اش دراین فکر بود
که فردا چطور
یورش برپلنگ همسایه‌اش ببرد؟
پلنگ هم به این فکر می‌کرد که فرداچطور
روباه را شکار کند و پوستش را بکند؟
روباه هم درفکرآن بود
چطورمی‌تواند خودرا به پستوی آن صخره‌ها برساند و
جوجه کبوترها را بخورد؟
کبوترهم به این فکر می‌کرد
که چطور می‌تواند
شکارچی و
پرنده و
حیوانات آن جنگل را همه باهم یکی کند؟
براستی
چگونه می‌تواند؟!

شیرکو بی که س

پ ن : او تمام اشعارش را به کردی نوشته ولی خیلی از شعرهایش به زبان های زنده دنیا ترجمه شده و میشود

پ ن ۲ :‌برای علی کریمی و پوریا صفر پور – فقط خواستم یک شعر دیگر از شیرکو بیکه س بگذارم شاید این را هم دوست داشته باشید

قلمی بیخبر همه را ترک کرد
طوری که هیچ دفتر وهیچ کاغذی هم
ندانستند سربه کدام سو نهاد
چرا که خواستند بتراشندش و
خودش را با خودش خاموش کنند
چرا که خواستند آنگونه بنویسد
که تنها پادشاهان بخوانندش…!

پ ن ۳: ۲۷ فروردین ۹۶ – شعر زیبایی از شیرکو بیکه س دیدم و خواستم برای شما هم بنویسم

صبحتان بخیر!
اسم من دیوار است
در خیابانی عمومی قرار دارم و
بە درازنای بیزاری درازم و
بە بلندی عصبانیت هم بلندم!

هرچە پوستر است
بە من چسباندە می‌‌شود.
از صد شعار یکی پیدا نمی‌‌شود
چیزی بە من بیاموزد!
از صد پوستر یکی پیدا نمی‌شود
دلم را شاد گرداند!

همین دیروز بود
از “سَر” تا انگشت پایم
شعاری به من آویزان کردند
وقتی خواندمش
از شرم خجلت زده شدم
کە من دیوارِ کشوری باشم
دروغ گُنده و بزرگ این چنینی
بە آن بیاویزند!

پ ن ۴ : ۱۰ اردیبهشت ۹۶

“نه هینی”

ئه ی کچی جوان

تو نه شاعیری و نه نه قاش

من هه ر دووکیان

وه لی کی ئه وه ئه زانی

ئه و چاوته هه موو شه وی

ئه و شیعرانه ت به دزیه وه ئه مداتی

کیش ئه زانی

ئه وه په نجه کانی تویه

ئه و وینانه م بو ئه کیشی

من ئیستا له وه ئه ترسم که روژی

چاوه کانت و په نجه کانت

ئه م نه هینیه ده رخه ن و

به شه قام و به گه ره ک و

به دنیا بلین:

له راستی دا ئه م پیاوه

نه شاعیریشه و نه نه قاش

                                              “شیرکو بیکه س”

ترجمه:

“مخفیانه”

ای دختر زیبا

تو نه شاعری و نه نقاش

ولی من هر دو هستم

اما چه کسی میداند

که چشمهایت هر شب

این شعرها را دزدکی به من میدهد

چه کس میداند

این انگشتان توست

که این تصاویر را برایم میکشد

و من از این میترسم که روزی

چشمهایت و انگشتانت این راز را آشکار کنند

و به کوچه و خیابان و به دنیا بگویند:

که در حقیقت این مرد نه شاعر هست و نه نقاش

“شیرکو بیکه س”

 

تتبعات بخش دوم

بخش دوم کتاب تتبعات

مونتنی گویا تمام صفات خوب و متضاد را یکجا دارد٫ منسب و مقام را در عین ساده زیستی و درایت و علم را در عین تواضع و پیرو فسلسفه باستان را همزمان با متجدد بودن و افکار جدید.

از خواندن بخش دوم کتاب به مراتب لذت بیشتتری بردم و امشب آن را تمام کردم. در سایت Goodreads هم به این کتاب ۴ ستاره دادم و در واقع چهارده همین کتابی بود که در سال ۲۰۱۷ خوانده ام.

بگذارید یاوه را کوتاه کنم و در مورد کتاب بنویسم. مونتنی اراده و شجاعت را این چنین توصیف میکند

در شمشیر بازی ماهر بودن خصوصیتی است مربوط به چابکی و فناوری که حتی از شخص بزدل و بی خاصیتی هم بر می آید. ارزش و قدر و قیمت مرد به دل و اراده ی اوست. مایه ی شرف و افتخار واقعی او در آن است. دلیری به متانت و استواری است به جرات و شهامت و روح است نه به یال و کوپال. دلیری نه به اسب است نه به سلاح بلکه در خود ماست. آنکه از اسب سرنگون میشود اما شهامت دارد و مرگ را برابر چشم میبیند و اصلا خود را نمی بازد که در حال جان دادن نیز با نگاهی جدی و مصمم و تحقیر آمیز به دشمن می نگرد مغلوب بخت شده است نه مغلوب ما در واقع کشته شده است اما مغلوب نگشته است. ص  ۱۵۷ – ۱۵۸

در باب زنان و عشق و تعادل در رابطه

همه ی فکر و ذکر خود را به زنان مشغول داشتن و با شیفتگی و علاقه ی لگام گسیخته و بی حد و اندازه درگیر آن شدن دیوانگی است اما از سوی دیگر بی عشق و درگیری عاطفی به شیوه ی هنرپیشگان برای ایفای نقشی که در زمانه ی ما و رسم و عادت ما رایج است به آن پرداختن و از خود جز حرف مایه نگذاشتن هر چند موجبات ایمنی خود را فراهم کردن است اما این کار از سر جبن و بزدلی است هم چون کسی که از ترس خطر از شرف و یا افتخار و یا لذت خاطر خویش چشم پوشد. ۲۰۱

مونتنی در مورد عملگرایی هم صحبت میکند و آن را تحسین میکند و میگوید نوشتن به تنهایی فایده ای ندارد و باید عملگرا بود و افکار خود را در زندگی پیاده کرد.

من هر چه باشم دلم میخواهد جای دیگری جز روی کاغذ باشم. هنر و مهارت من برای آن مصرف شده اند که ارزش خود را بالا برم. اما مطالعات من برای آنکه بیاموزم چگونه عمل کنم است نه آنکه چگونه بنویسم. همه ی تلاش خود را صرف آن کردم که زندگی خود را بسازم. صنعت من و محصول آن همین است. من کمتر از هر پیشه ی دیگری کتاب سازم. خواهان آن بوده ام توان و لیاقتی کسب کنم که آن را به خدمت مزایا و محسنات کنونی  خود در آورم نه آنکه این مزایا را برای وارثان خود انبار و ذخیره کنم.

کسی که ارزش و لیاقتی دارد بهتر که آن را در خلقیات در سخنان عادی در شیوه ی عشق ورزی یا در نزاع و جدال – در بازی – در بستر-بر سر سفره – در راه برد کسب و کار و مباشرت امور خانه آن را نشان دهد. آنان که می بینمشان کتاب های خوبی مینویسند و تن پوشی بدریخت به پا دارند. به نظر من بهتر آن بود که ابتدا برای خود تن پوشی بدوزند.

از یک اسپارتی بپرسید بیشتر خوش دارد که خطیب باشد یا سرباز و من اگر کسی نمی داشتم که برایم آشپزی کند بیش تر خوش داشتم آشپز خوبی باشم!‌ ص ۲۲۳

نمیدانم مونتنی اگر این بلاگ را میخواند چه قضاوتی میکرد یا اگر این حجم داده را در فاضلاب اینترنت میدید چه . اما در صفحه پایانی کتاب دقیقا به همین اشاره میکند و وقتی او خود را هرزه نویس میخواند باید امثال بنده جامه دریده و بیابان فرار کنم! – خیلی به این پاراگراف پایین باید فکر کرد

می بایست برای نویسندگان ابله و بی مصرف مقررات منع قانونی در کار باشد هم چنان که برای ولگردان و بیکارگان هست. با این قوانین من و صدتن چون من رانده می شدیم و مردم از ما آسوده میشدند. این را از سر مزاح نمیگویم. هرزه نویسی ظاهرا نشانه ی عصری آشفته است. جز از آن زمان که طعمه ی آشوب و اغتشاشیم کی اینقدر چیز نوشته ایم؟ یا رومیان جز در زمان انقراض کی آنهمه چیز نوشته اند؟ …… این طریقه ی عاطل و باطل اشتغال ناشی از آن است که افراد شل و سست به ادای وظیفه ی خود می پردازند و از آن منحرف میگردند. فساد قرن با همکاری فرد فرد ما پدید می آید: کسانی با خیانت و کسانی با بی عدالتی و بی دینی یا ستمگری یا حرص و آز و یا درنده خویی – هر کس بر حسب توان خود – ضعیف ترین کسان با حماقت و بطالت و بیکارگی و من در زمره ی اینانم. پایان کتاب. ص ۲۲۴

کتاب ارزش چند بار خواندن را دارد با توجه به عملگرا بودن مونتنی و آشنایی کاملش با فلسفه روم و یونان و حکمت شرقی تمام حرفهایش جا افتاده و ناشی از یک ذهن منظم است.

تتبعات مونتنی هدیه ای از پوریا صفر پور

پ ن :‌ من در این کتاب دل نه به علاقه ی تو مشغول داشته ام نه به افتخار خود

مونتنی

مشغول خواندن کتاب تتبعات مونتنی هستم . این کتاب رو یک ماه پیش پوریا صفرپور برام فرستاد و ارزش دو چندانی برایم دارد. خیلی دیر شروع به خواندن این کتاب کردم و دلم نمیاد سریع تمامش کنم. شب ها وقتی که میخوابم نیم ساعتی در آن غرق میشوم و البته بعد از خواندن هر پاراگراف به آن فکر میکنم کتاب عمیق و جالبی است و میخواهم پاراگراف هایی را که خوشم آمده برای شما بنویسم شاید شما هم بعدا خواستید که آن را بخوانید.

هر گاه آدمی را حتی آن جنس از آدمی را که ظاهرا بیشترین بهره را از زیبایی دارد عور وبرهنه با عیب ها و انقیاد طبیعی و نقصهایش به تصور در می آورم می بینم که ما بیشتر از هر جانور دیگری برای پوشاندن خود دلیل و بهانه داشته ایم. معذور بوده ایم که از آنها که طبیعت بیش از ما یارشان بوده است عاریت گیریم تا با پوست آنها خود را محفوظ داریم و پیکر خود را به زیر کسوت پشمین مویین یا پردار آنها پنهان سازیم. شرف ما به صفات اخلاقی هم نیست. مونتنی طرفدارانه با یم سلسله حکایات نشان می دهد که جانوران غالبا از حیث قناعت و وفاداری و حق شناسی و همه فضیلت ها از ما برترند. رسیدیم به سر هوش به چه حقی خود را از این حیث برتر می شماریم؟ ………..جانوران می توانند ما را زبان نغهم بشمارند همچنان که ما آنها را زبان نفهم میشماریم . اگر ما زبان آنها را نمی فهمیم امر بسیار عجیبی نیست زیرا از زبان قوم باسک و تروگلدیت ها نیز سر در نمی آوریم. ص ۳۴

مونتنی در وصف مردم ساده و کشاورزان

بر روی کره ی ارض بینوایانی را که در آن پراکنده اند بنگریم. کسانی را که نه از ارسطو خبر دارند و نه از کاتو. نه از سرمشقی ونه از دستوری اخلاقی: طبیعت هر روزه از اینان مایه های ثبات و شکیبایی بر میگیرد که از آنچه ما با کنجکاوی و دقت بسیار در مدرسه می خوانیم صافی تر و محکم ترند. چه بسیار کسانی را که مرگ را آرزو می کنند یا بی بیم و هراس و اندوه آن را از سر می گذرانند. آن که باغ من را شخم می زند امروز صبح پدر یا پسرش را به خاک سپرده است. حتی نام هایی که بر بیماری ها می نهند تندی و گزندگی را کاهش و تخفیف می دهد: سل در قاموس آنها سرفه خوانده می شود و اسهال خونی شکم روش و سینه پهلو سرما خوردگی و آنها را به همان ملایمت که نامگذاری می کنند تاب می آورند. بیماری وقتی بس وخیم است که رشته ی کار عادی آنان را بگسلد چون جز برای مردن بستری نمی شوند. خواهند گفت که این شکیبایی معلول حمق و جهل آنان بیش نیست اگر چنین باشد خدا را از این پس به مکتب حماقت در آییم. ص ۵۱

در باب بازجویی وشکنجه میگوید

شکنجه های بازجویی اختراعی خطرناک اند و چنین می نماید که بیش تر آزمایش شکیبایی اند تا حقیقت گویی. هم آن که بتواند آنها را تاب آورد حقیقت را پنهان می سازد و هم آنکه نتواند(هر دو). زیرا در درد و عذاب قبل از اینکه آدمی را به گفتن  آنچه بوده وادار سازد  به گفتن آنچه نبوده  اقرار میکند ص ۵۹

 

جهان همواره به پیش روی خود می نگرد و من نگاه خود را به درون بر میگردانم و در آن ثابت نگه می دارم و به همان مشغول می کنم. همه به پیش روی خود می نگرند و من به درون خود: جز با خود سر و کار ندارم و پیوسته در خود می نگرم بر خود نظارت دارم و خود را لمس می کنم. ص۹۶

 

تنها ابلهانند که مطمئن و مصمم اند . ص ۱۱۶

 

هر کس آنچه را که رسم و عادت خودش نیست بربریت میخواند. همچنان که راستش ظاهرا ما در ذهن برای حقیقت و حق جز عقاید و رسوم کشوری که در آن هستیم سرمشق و نمونه و تصویری نداریم. همواره کشور خودمان است که از دین بی نقص- استفاده ی بی نقص و تام و تمام از هر چیز برخوردار است (یاد صدا و سیما افتادم:) –). آن دیگران وحشی اند هم چنان که میوه هایی را که طبیعت به خودی خود و به روال عادی خود پدید آورده ((وحشی)) میخوانیم – ص ۱۴۷

برم جلوتر دوباره مینویسم.

 

گپ دوستانه با سهیل عباسی

امروزبا  سهیل عباسی دوست خوبم بودم. سهیل اهل سنندج ولی توی تهران زندگی میکنه.

سهیل  مدیر سایت خوشفکری و مدیر عامل شتابدهنده TAC است و امروز با هم رفتیم آبیدر و در مورد تکنولوژی و بازار و زندگی و …. صحبت کردیم. بر خلاف گپ دوستانه قبلی با سامان عزیزی  این بار با سهیل عکس گرفتیم 🙂

گدا پروری و درسی از پیامبر اسلام

پ ن : تکدّی گری یوغ ذلتی است که عزت وسربلندی را از انسان می‌ستاند وحسب او را از بین می‌برد

علی (ع)

مردی از انصار را حاجتی پیش آمد، پیامبر از آن اطلاع یافت و به او فرمود: هر چه در خانه داری نزد من بیاور وچیزی را بی‌ارزش مشمار.آن مرد یک زیرانداز زین اسب ویک کاسه آب خوری نزد پیامبر آورد، پیامبر خدا فرمود: چه کسی خریدار این‌هاست؟ مردی عرض کرد: به یک درهم خریدارم.پیامبر فرمود: چه کسی بیشتر می‌خرد؟ مردی گفت: دو درهم. پیامبر فرمود: آنها برای توست. سپس به آن مرد انصاری فرمود: با یک درهم غذایی برای خانواده‌ات تهیه کن وبا درهمی دیگر تبری بخر.

آن مرد تبری خرید ونزد پیامبر آورد. آن حضرت فرمود: چه کسی دسته‌ای برای این تیر دارد؟ یکی از اصحاب گفت: من دارم.پیامبر دسته تبر را ازآن مرد گرفت و با دست خود تبر را برای آن مرد انصاری آماده کرد وبه وی داد وفرمود: برو وهیزم جمع کن وهیچ خار وکنده خشک وتری را ناچیز مپندار. آن مرد تا پانزده شب کار کرد. پس از آن در حالی که وضع او خوب شده بود نزد پیامبر آمد.

پیامبر فرمود: این حال تو بهتر از آن است که روز قیامت با چهره‌ای بیایی که خراش صدقه بر آن است.

تفکر سیستمی و اوج بینشی که پیامبر اسلام داشته بی شک ۱۵۰۰ سال جلوتر از زمان خودش بوده است شاید هزاران سال دیگر هم جهان کسی مثل او را نمی تواند ببیند.

نمیدانم کشور ما اگر خود را مسلمان میداند چرا چنین بینشی ندارد؟ چرا هزاران مرکز خیریه برای گدا پروری درست شده است ولی یک مرکز خیریه برای توانمند سازی و آموزش و اشتغال افراد نیازمند نیست؟

به خاطر دارم که در کتاب زندگینامه جان استوارت میل چطور او در مجلس عوام روبروی قانون و دولت بی مسولیت و بی فکر وقت ایستاد و گفت شما دارید مردم را تبدیل به گدا میکنید و به جای دادن پول و کمک نقدی و گدا پروری باید برای آنها کار درست کنید.

انسان تنها وابسته به خوراک نیست و احتیاج به عزت نفس و کرامت انسانی دارد و نباید فکر کند که پوچ و بی هدف و بیکاره است چرا که به مرور زمان شخصیتش از درون خالی میشود و برای خود ارزشی قایل نیست و در حد حیوان تنزل پیدا میکند.

متاسفانه تمام تلاش دولت و مردم و انجمنهای خیریه در این سالها در راستای گداپروری و دادن پول به فقیران بوده به جای توانمند سازی آنها و وارد کردن آنها به کسب و کار . اگر کسی دست زندانی یا فاحشه یا فقیری را گرفت و برایش کار ایجاد کرد و او را به فعالیتی مفید سوق داد و یا حتی در برابر کار شرافتنمدانه ش فقط به وی غذا و جای خواب داد باید دستانش را بوسید و آن را انسان واقعی نام گذاشت. این رفتار پیامبرانه کجای این کشور نمایان است و چه کسی به آن قدری اندیشیده است ؟

کمک به فقرا با ایجاد فرصت و مشغولیت مفید برای آنها برای حفظ کرامت انسانیشان و برای نجات جامعه میسر خواهد شد و صرف دادن پول آنها را گداتر و ذلیل تر میکند و آخرین ته مانده ی وجودشان که همان عزت نفس و ایمان است میگیرد. بیراه نیست که در اسلام شهادت گدا در محکمه قبول نمیشود چرا که فقر و گدایی اخلاق و ایمان را هم از بین میبرد.

#یاد هست دکتر فریبرز رییس دانا

دکتر فریبرز رییس دانا نسخه ایرانی چامسکی

پ ن : معلم عزیزمان و دکتر سریع القلم٫ دکتر رنانی و سایر بزرگان برایم قابل احترامند ولی دوستان دیگرم در یاد هستشان در مورد این عزیزان نوشته اند پس من خواستم در مورد کس دیگری بنویسم که برایم قابل احترام است و از او آموخته ام.

به نقل از ویکی پدیا:

فریبرز رئیس‌دانا (متولد ۱۳۲۷)، اقتصاددان ایرانی، استاد اقتصاد دانشگاه تهران، فعال حقوق بشر، زندانی سیاسی، عضو کانون نویسندگان ایران، فعال سیاسی سوسیالیست و دانش‌آموختهٔ دکتری اقتصاد از مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی از دانشگاه لندن (L.S.E) است.[۱][۲]

فریبرز رییس دانا در زمانی که اکثریت غریب به اتفاق ملت ایران از گرفتن یارانه خوشحال بودند و به هم تبریک میگفتند در شبکه BBC انتقاد شدیدش رو از این طرح اعلام کرد و زندان سیاسی را هم به جان خرید. به نظرم فرق آدم ها این جا مشخص می شود که ما گله وار و کودکانه چیزی را قبول می کنیم و یا در مورد آن فکر میکنیم و آینده ی آن را بررسی میکنیم. که آقای رییس دانا از گروه دوم بوده است و فقط برای اختلاف عقیده ش به زندان افتاد چرا که اکثریت در پی یکرنگ کردن همه مردم است و با خود فکر میکرد شاید تفاوتی که این اقتصاددان پیر دارد نوعی بیماری باشد و بهتر است او را هم همشکل خودمان کنیم بلکه بیماریش خوب شود!

بعد از ۸۹ و یارانه ها هم من پیگیر نوشته های ایشان بودم و فهمیدم که دغدغه واقعیش عدالت و البته توسعه اقتصادی است اما از دیدگاه دیگر. رییس دانا پیرو سوسیالیسم علمی است و مدل ذهنیش بیشتر شبیه اقتصادهای شمال اروپا یعنی نروژ (چهارمین مردم ثروتمند دنیا) و سایر کشورهاست و البته مخالف سیاستهای افراطی راست در ایران و آمریکا وهمچنین چپ افراطی در سایر جاهاست. در مصاحبه ای که با افکار نیوز کرده است می گوید:

«در طول تاریخ کسانیکه بیشتر از همه از عدالت، عدالت‌طلبی و حمایت از طبقات فرودست جامعه دم زدند، اتفاقا بیشترین ضربه را به همان طبقات وارد آوردند. هم در ایران و هم در خارج از ایران می‌توان نمونه‌های فراوانی را مثال زد. مشکل کار کجاست؟ … مثلا استالین. استالین بنام طبقه کارگر حکومت کرد، ولی آن فجایع را آفرید…استالین اتحاد شوروی را از عقب‌ماندگی نجات داد. اما استالین در عین حال به مخالفان خودش حمله‌ور میشد و مانع رشد مخالفان میشد. گفته می‌شود ۵۰۰ هزار نفر در زمان استالین کشته شده‌اند.»

و در ادامه صحبتهایش می گوید :

سرمایه داری در عین حال که رشد ایجاد کرده، افزایش بی‌عدالتی هم داشته. سرمایه‌داری را نباید یکسره نفی کرد یا یکسره قبول کرد. ما از آن آدم‌های افراطی نیستیم که عاشق بازار یا عاشق استالین باشیم. ما داریم در اینجا از عدالت اجتماعی صحبت می‌کنیم. افراطی نباید فکر کرد. رادیکال باید فکر کرد. یعنی به ریشه‌ها باید پرداخت. من دید افراطی ندارم. سرمایه‌داری خیلی ارزش بوجود آورده و هنوز دارد بوجود می‌آورد. پس این داروها چی هستند؟ اما در عین حال من در کشوری زندگی می‌کنم که یک بیمار سرطانی باید درد بکشد و بمیرد. ۸۰ درصد از هزینه‌های دارو را را باید تامین اجتماعی پرداخت کند. ولی می‌بینیم که مرتضوی رییس تامین اجتماعی می‌شود.

همون سالهای ۸۹ و ۹۰ توی فیس بوک با آقای رییس دانا صحبت دوستانه و گرمی داشتم و حرفهای پر امید و زیبایی به هم گفت و نوع نگاهم به خودم رو تغییر داد که هیچ وقت یادم نمیره و البته هیچ وقت برای کسی هم نقل نمیکنم.

باید اشاره کرد که رییس دانا هم منتقد شدید اصلاح طلبان و دولت تدبیر و امید است و هم متقد شدید دولت پوپولیست قبلی و الزاما دلیلی برای انتخاب یکی از این دو جناح  ندارد.

کتابهای ایشان:

  • جهانی سازی قتل‌عام اقتصادی
  • اقتصاد سیاسی توسعه
  • گفت آمدهایی در ادبیات
  • فروپاشی شوروی از دیدگاه احزاب کمونیست
  • رویکرد و روش در اقتصاد
  • زایش تاریخ (تحلیل وقایع انقلاب مشروطیت)
  • گفت آمدهایی در شعر معاصر ایران: زمینه‌های اجتماعی و سیاسی
  • سوسیالیسم و آزادی (چند بحث و نظر)[۱۱]
  • (ترجمه) بربریت واقعاً موجود، ویراسته لئو پانیچ و کالین لیز، نشر نگاه
  • چند کاوش در سیاست و جامعه، ۱۳۹۴، نشر گل آذین
  • یادی از خیالی، نشر نگاه، ۱۳۹۲

اسمش را اگر جستجو کنید به مقالات او خواهید رسید.

گپ دوستانه با سامان عزیزی

امروز صبح یکی از دوستان عزیز متممی را از نزدیک دیدم٫ سامان عزیزی که از بچه های گل و قدیمی متمم است.

به توصیه محمدرضا شعبانعلی ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه با هم توی سنندج قرار گذشتیم راستش من یه کم زود از خونه بیرون اومدم و ماشینم رو توی یکی از کوچه ها پارک کردم و رفتم صبحانه خوردم تا اینکه سامان زنگ زد و رفتیم آبیدر. هوا مه آلود و خیلی تمیز بود و ما هم رو به سمت شهر وایسادیم و از هر دری سخن گفتیم از کار و زندگی و گذشته و حال و آینده و خلاصه حدود ۳ ساعتی با هم بودیم.

جالب اینه که دوستان متممی را حتی وقتی برای اولین بار میبینم احساس میکنم سالها میشناسم چون کامنتها و نوشته شان را خواندم و خیلی زود حرف همدیگر را میفهمیم. حدود یک ماه پیش بود که حسن کشاورز به سنندج آمد و حسابی با هم در خصوص برنامه ریزی  و فروش گپ زدیم .

خلاصه اینکه داشتن دوستان متممی برایم نعمتی است که این دوستی ها به واسطه وجود معلمی دلسوز به نام آقای شعبانعلی است که به نحوی همه ی ما را دور هم جمع کرده است. متاسفانه نه من اهل عکس گرفتنم بودم و نه سامان وگرنه عکس دو نفریمان را اینجا برای شما میگذاشتم.

بخش دوم زندگینامه جان استوارت میل

زندگینامه جان استوارت میل – بخش پایانی

پ ن : کتاب را به پایان رساندم اما یادم رفت همه پاراگراف های خوب آن را بنویسم و امشب میخواهم آن را تمام کنم. شب ها خسته هستم ونمی توانم روی مطالعه های کاری و یادگیری تمرکز کنم در کل انرژی من در صبح ها  بهترین حالت هست و کم کم رو به زوال می رود تا اینکه شب به کل خاموش می شود به همین خاطر اواخر شب و موقع خواب را به کتابهای ادبیات و رمان و… اختصاص داده ام تا در حال خواب و بیداری از خواندن داستان لذت ببرم  و مغزم نیز زیاد درگیر فکر کردن نباشد. یه جایی از شوپنهاور(تاملات فیلسوف – در باب مطالعه) خواندم که خواندن کتاب به این دلیل لذتبخش است که نویسنده به جای ما فکر میکند و مغز ما استراحت میکند وما فقط فکر نویسنده را می خوانیم .

به گمانم فقط کسانی سعادتمند هستند که ذهنشان را به موضوعی جز سعادت خودشان معطوف می کنند : به سعادت دیگران – به پیشرفت نوع آدمی – حتی به هنر یا پیشه ای که نه به عنوان وسیله بلکه خود به عنوان هدفی آرمانی باید اختیار شود. به این ترتیب انان چون دهنشان متوجه چیز دیگری است در هر حال سعادت را می یابند. نظریه من اینک چنین بود که لذت های زندگی هنگامی که گذرا تلقی گردند بی آنکه به صورت هدف اصلی درآورده شوند کافی است که زندگی را به شکل چیز مطلوب و دلپسندی در آورند. ص ۱۴۴

 

اکنون که از هر گونه توجه فعال به امور سیاسی زودگذر و از هر مشغولیت ادبی که متضمن ارتباط شخصی با مقاله نویسان و افراد دیگر بود رها شده بودم. برایم میسر شد که به تمایل خویش در محدود ساختن حلقه ی معاشرتم با چند شخص انگشت شمار تسلیم شوم این تمایل برای اشخاص متفکری که دوره ی بطالت بچگی را ناگهان پشت سر گذاشته باشند امری طبیعی است. معاشرت همگانی آنگونه که اینک در انگلستان متداول است کاری کسالت آور است – حتی برای اشخاصی که آن را واقعیتی مسلم می انگارند- که به دلیلی جز لذتی که از آن ببار می آید محفوظ مانده است. هر گونه بحث جدی درباره ی موضوعاتی که بر سر آنها عقاید مختلف وجود دارد چون کاری ناشی از نافرهیختگی تلقی می شود و سبب ن را نقصی ملی در شادابی و خوش مشربی می انگارند که مانع رشد و نمو هنر سخن گفتن دلپذیر درباره ی چیزهای پیش پا افتاده شده است – هنری که فرانسویان سده ی گذشته در آن بسی برتری داشتند- جاذبه ی صرف آنچه مجالست نامیده می شود برای کسانی که در اوج کمال نیستند همانا امیدی است به اینکه برای اندکی نزدیکتر شدن به اوج کمال مساعدت شوند اما در نظر کسانی که در قله ی افتخار قرار دارند این نوع مجالست عمدتا رعایت آداب و رسوم و انطباق با مقتضیات مقام و منصبی است که دارند. ص ۲۱۴

لیست کتابهایی که در سال ۲۰۱۶ خواندم

پ ن : مشغول پاسخ به سوالاتی بودم که محمدرضا پیشنهاد آن را داده بود – یکی از آنها کتابهایی بود که در سال قبل خوانده بودم – یک خوبی که سایت Goodreads دارد ثبت تاریخچه کتابخوانی است(البته میلادی).

Reading challenge banner

۴۹ کتابی که در سال ۲۰۱۶ خواندم به ترتیب – هر ماه ۴ کتاب تقریبا

 

  1. قهرمان دوران – لرمانتف
  2. سه سال – چخوف
  3. امیل – روسو
  4. سه رفیق – ماکسیم گورکی
  5. راسته کنسروسازی-جان اشتاین بک
  6. به دور از مردم شورید- تامس هاردی
  7. Bold – by Peter H. Diamandis
  8. آموزش خط تحریر نستعلیق – ابراهیم نژادفر
  9. شور زندگی (زندگینامه ون گوگ) – ایروینگ استون
  10. بازاریابی خدمات – دکتر اخلاصی
  11. عصیانگر – کامو
  12. راه آزادی – هاوارد فاست
  13. فوکوس- Leo Babauta
  14. آهستگی – میلان کوندرا
  15. عاشقانه ای زندان – مارکی دوساد
  16. گردنبند وداستان های دیگر – دوماپاسان
  17. آیا باید ساد را بسوزانیم – سیمون دوبوار
  18. دلهره هستی – کامو
  19. Prisoners of Our Thoughts: Viktor Frankl’s Principles for Discovering Meaning in Life and Work
  20. ناتور دشت – سلینجر
  21. جان کلام – گراهام گرین
  22. قدرت -راسل
  23. اعترافات – روسو
  24. قهرمان دوران – لمانتف
  25. پدران و پسران – تورگینف
  26. The Pelican Brief
  27. تفکرات تنهایی -روسو
  28. بازاریابی کارآفرینانه – جمیل صمدآقایی
  29. خلبان جنگ – اگزوپری
  30. کاندید – ولتر
  31. اتاق شماره ۶ – چخوف
  32. آدم اول – آلبر کامو
  33. تعهد اهل قلم – آلبر کامو
  34. رذل – آندره ژید
  35. آهنگ عشق – آندره ژید
  36. کتاب تفکر – مارلین بورنس
  37. راهنمای فروش – کن لوید
  38. سقوط – کامو
  39. آشیانه اشراف – تورگینف
  40. نخستین عشق – تورگینف
  41. چرا مشتریها می خرند – دلایل احساسی خرید – لیندا گودمان
  42. غرب زدگی – جلال آل احمد
  43. جهان و تاملات فیلسوف – شوپنهاور
  44. مسٔله ژان ژاک روسو – ارنست کاسیرر
  45. همسایه ملیونر – استانلی
  46. اعتراف من – تولستوی
  47. دیوان اشعار جلال ملکشا – کوردی و فارسی
  48. دفتر چه راهنمای پراید 🙂
  49. نفحات نفت – امیرخانی

دوره ای که گذشت و در واقع در ۲۰۱۶ – زندگیم در بی سرو سامانی و فراز و نشیب بود و همه چیز در اطرافم مه آلود بود و بیشتر به ادبیات و فلسفه پناه  آوردم – در سال ۲۰۱۷ تا کنون ۱۲ کتاب خوانده ام و با توجه به ثبات زندگی شخصی و مالی در ۲۰۱۷ حدس میزنم جنس کتابهایم تخصصی و در راستای مسیر شغلی و حرفه ای باشد و کمتر از جنس ادبیات و فلسفه بخوانم.