شعور توجه نکردن به اطراف و ادامه دادن!‌

Image result for job

یکی از ویژگی های فضای مجازی دیدن همه ی مردم است٫ یعنی می توانیم همه را قضاوت کنیم و درآمد آنها را با خودمان بسنجیم. این وضعیت شرایط ناپایدار و وحشتناکی را به وجود آورده است و آدمها در یک خط مستقیم و یک مسیر مشخص حرکت نمیکنند. اکثر افراد شبیه ماشینهایی در اتوبان هستند که پی در پی لاین خود را عوض میکنند.

من تا دیروز داشتم کار خودم را میکردم و برنامه و هدف مشخص خود را داشتم امروز کسی را دیدم که در تلویزیون داشت صحبت میکرد و با بورسیه ای که گرفته بود در خارج از کشور زندگی خوبی داشت راستش را بخواهی به اهداف و کارهایی که میخواستم بکنم اعتماد ندارم از همین امشب میخواهم درس بخوانم و در یک کشور خارجی قبول شوم!

من برای شرکتم برنامه های خوبی در نظر گرفتم ولی امروز یک آگهی استخدامی خیلی جذاب دیده ام و میخواهم در شرکتم را ببندم و اونجا کار کنم!

در یک شرکت مشغول کارم و پله های ترقی را به آرامی طی میکنم راستش را بخواهی دوست دارم یک شبه ثروتمند شوم مگر من چه چیزی از سایر استارتاپ ها و کارآفرین ها ی موفق کم دارم از فردا میخواهم من هم کارآفرین شوم!

از این داستانها زیاد دیده ام و گاهی اوقات خودم نیز آلوده ی این مباحث میشوم. جوشکاری را دیده ام که آرزویش نجار شدن بود و میگفت شغل من درآمد ندارد. راننده تاکسی که میخواست دوچرخه ساز شود و میگفت درآمد این کار بهتر است و معلمی که میخواست مهندس شود!

موضوع اول این است که آیا تغییر بد است؟ نه الزاما تغییر بد نیست. ولی تغییری که صرفا به دلیل هیجانات زودگذر و صرفا برای به دست آوردن پول راحت و بدون برنامه ریزی انجام شود بی شک باعث شکست میشود.

کسب ثروت از انجام شغل و وظیفه خود به روش حرفه ای تر و بهتر قابل انجام است و نه تغییر آن.

نجاری اگر میخواهد ثروتمند شود باید کار خود را به روش بهتر و حرفه ای تری انجام شود و نه اینکه سریعا به تغییر شغل خود فکر کند. برنامه نویس باید برنامه نویس بهتری شود فروشندگی میتواند شغلی باشد مثل فروشنده ی کنار خیابان یا فروشنده ی شرکت های بزرگ نفتی و یا هواپیمایی و یا فروشنده کشتی و قطار!  درآمد یک فروشنده٫ نجار٫ برنامه نویس و … نیز میتواند از ۰ تا بی نهایت متغیر باشد.

با نگاه کردن به اخبار٫ با پیگیری شبکه های اجتماعی٫ با گوش دادن به شایعات یا حتی واقعیات اطراف نباید از مسیر خودمان غافل شویم هر کسی برای هدفی خاص و در جهت مسیری مشخص باید زندگی کند و هر کسی رسالتی دارد که باید انجام دهد. هیچ شغل و هیچ کاری غیر مفید نیست.

یاد این پاراگراف از اشو افتادم که میگه:‌

گل های سرخ به این زیبایی می شکفند،چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفرهای آبی درآیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند،چرا که دربارۀ دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است.همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند،کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزۀ گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛همۀ تالش ها بیهوده است.تو باید فقط خودت باشی.

این حرفها به معنی قناعت و میانمایگی و احیانا ترس نیست فقط به این معنی است که هر کاری میکنید در آن کار بهترین شوید و سعی نکنید با اندک فشار یا هیجانی به شغل دیگر سوییچ کنید. امروزه تعداد زیادی از افراد را می بینیم که مثل یک موج انسانی مدام از این سو به آن سو میروند و هر لحظه در لباسی و در تخصصی هستند و مدام سوییچ میکنند  و همه مردم شبیه ماشینهایی هستند که ترافیک سنگینی ایجاد کرده اند تنها به این دلیل که مدام و دیوانه وار از یک لاین به لاین دیگر میروند و نه خود به مقصد میرسند و نه میگذارند دیگران به مقصد برسند.

آشیانه اشراف داستانی از زندگی های نابود شده

به تازگی و بعد از پدران و پسران کتاب دیگری از تورگینف خواندم به نام آشیانه اشراف٫‌ به نظرم کتاب عمیق و پخته ای بود که تورگینف آن را با حوصله و به آهستگی نوشته است هیچ چیز اضافی یا تملقی در متن کتاب نبود و تورگینف نمیخواست بی جهت مسایل را بزرگ یا کوچک کند شاید این سبک بدون تکلف در نوشتن من رو یاد شاهکارهای تولستوی میاندازد در سایت Goodreads به این داستان خوب و گیرا ۴ ستاره دادم.

دوره روشنفکری فرانسه  

از اشارات و الفاظ فرانسوی در داستان که بگذریم در خلال داستان تورگینف بارها اسم روسو٫دیدرو و ولتر را می آورد و اشاره میکند این آدمها فرهنگ سنتی روسیه و اعتقاد و ایمان به کلیسا را از مردم گرفته اند و اشراف را روشنفکر و پوچ برآورده اند البته این صحبت ها از زبان دیگران نقل میشود. هر چند که لاورتسکی یعنی قهرمان داستان شبیه کاندید ولتر به این نتیجه میرسد که باید زمین خود را شخم زد و همچنین چشمی هم به رعیت و دیگران داشت و به آنها کمک کرد.

لاورتسکی و بلای دوباره عشق

لاورتسکی بی اعتقاد٫ روشنفکر و عقل گرا را دوست داشتم حتی جدایی او از همسرش هم جالب بود و داشت یک مسیر منطقی و عاقلانه ر ادر زندگی پیش میگرفت ولی باز هم تورگینف این قهرمان داستان را وارد بازی بچگانه عشق (هوس مقدس) کرد و عقل و هوش و منطق او را گرفت همینطور لیزا را هم بدبخت کرد و به جرم عاشق شدن به صومعه فرستاد نمیدانم تورگینف چه مشکلی با عقل و شعور دارد که آن را با عشق خنثی میکند و نمی دانم چرا آنها را مجازات میکند تولستوی اگر در آناکارنینا شخصیت زن داستان را مجازات میکند به خاطر هوس و خیانت بوده است ولی تورگینف در هر دو داستان به خیانتکاران زندگی میبخشد و افراد با شعور داستان را اول با عشق گول میزند و بعد مجازاتشان میکند. دفعه ی پیش گفتم که از تورگینف چیزی نمیخوانم ولی نمیدانم چرا طاقت نیاوردم!

اهمیت تربیت 

اساس شخصیت پردازی های تورگینف در این داستان تربیت این افراد از زمان بچگی بوده و بعید است که او کتاب امیل روسو را نخوانده باشد چون به همین کتاب هم اشاره میکند و واقعا هم به جا این شخصیت ها را بررسی میکند یعنی با شرحی که از تربیت رنج کشیده و قدیس بودن لیزا میدهد باید هم بعد از یک شکست عاشقی او را تسلیم صومعه کند.

نظم آلمانی لم 

شخصیت لم موسیقیدان آلمانی که هیچوقت نتوانست خودش را نشان دهد برایم جالب بود لم در اوج بدبختی و شکست هم عزت نفس خود را از دست نداد و خود را همچنان استاد بزرگ میخواند این شخصیت که من آن را بسیار دوست دارم همان شخصیت دن کیشوت وار است شخصیتی که شکستش را هم باور نمیکند و دست از تلاش بر نمیدارد و برای عزت نفسش ارزشی بس بزرگ قایل است.

کتابهایی در دست خواندن

بنابر توصیه خودم! یعنی بهترین کار جدید تمام کردن کار قبلی است کتاب جدیدی نمیخوانم تا ۳ کتاب زیر را تمام نکنم(دو کتاب به زبان انگلیسی و یک کتاب به زبان کوردی) :

A Practical Guide to Business Writing

Heavy Hitter Sales Psychology

کوی به رهه مه کانی جه لال مه له کشا

سقوط نوشته آلبر کامو

سقوط نوشته آلبر کامو

خواندن کتاب سقوط نوشته آلبر کامو را به تازگی تمام کردم و این کتاب چیزی کمتر از بیگانه یعنی دیگر اثر مشهور کامو نداشت. این داستان مربوط به یک وکیل است که البته خودش را به عنوان قاضی تائب معرفی میکند و در کل کتاب شرح حال خود و یا افکارش را برای مخاطبش توضیح میدهد فلسفه ی کلی او به این شکل است که همه ی انسانها گناهکار هستند و بی گناهی وجود ندارد و کسی اگر بخواهد حق قضاوت کردن را به خود بدهد باید ابتدا خود به گناهش اعتراف کند کاری که قهرمان داستان هم انجام میدهد.

با هم پاراگرافهایی از کتاب را بخوانیم:

من رویای این را در سر می پرواندم که مرد کاملی باشم مردی که می خواهد دیگران را وادارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از جهت حرفه اش محترم بدارند…خلاصه میخواستم در همه چیز تسلط داشته باشم… ولی بعد از آنکه در ملا عام سیلی خوردم و عکس العملی نشان ندادم دیگر برایم امکان نداشت که این تصویر زیبا را از خودم در ذهن بپرورم…. ص ۶۷

 

من هرگز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی است که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. و آنوقت از دو حال خارج نیست یا شما برای نجاتش خود را به آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار شوید! یا او را به حال خود وا میگذارید و شیرجه های نرفته گاهی کوفتگی های عجیبی به جا می گذارد. ص ۴۷

 

برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق میخوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود. چه کسی  آقای عزیز چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟ ص ۶۱

 

من مردی را می شناختم که بیست سال از زندگی خود را برای زنی گیج و احمق صرف کرده بود و همه چیز را  دوستان و کار و حتی حرمت زندگیش را در راه او فدا کرده بود. با اینهمه شبی به این مطلب پی میبرد که هرگز او را دوست نمی داشته است. در حقیقت او گرفتار ملال بود مثل بسیاری از مردم گرفتار ملال بود و از این رو برای خود زندگی پردردسر و مصیبت باری ساخته بود. علت اغلب تعهدات انسانی این است که باید حادثه ای روی دهد ولو بندگی عاری از عشق و لو جنگ یا مرگ باشد. ص ۶۶

 

مردم خوشبختی و موفقیت را تنها در صورتی به شما می بخشایند که با کمال سخاوت رضا دهید که آنها را با دیگران قسمت کنید. اما برای اینکه خوشبخت شوید نباید زیاده از حد به دیگران بپردازید. بدین طریق راهی برای خلاصی نیست. خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن. ص ۱۰۴

 

همه می خواهند ثروتمند شوند چرا؟‌ دلیلش را از خودتان پرسیده اید ؟ برای اعمال قدرت؟ البته  اما مخصوصا برای آنکه ثروت انسان را از محاکمه ی فوری در امان می دارد شما را از انبوه جمعیت مترو به در می برد تا در اتاقک نیکل اندود اتوموبیل محبوس کند شما را در میان باغهای وسیع که محافظت می شوند و واگنهایی که تختخواب دارند و اتاقهای مجلل کشتی از دیگران مجزا می کند. دوست عزیز ثروت هنوز حکم برائت نیست اما تعلیق حکم محکومیت است و تحصیل آن همیشه به کار می آید . ص ۱۰۶ – ص ۱۰۷

 

ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تایید کنیم در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسان گواهی است بر جنایت همه ی انسانهای دیگر. این است ایمان من  و امیدواری من  باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند به خطا می روند. برای خلق مجرمیت  مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست. همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت میکنند. شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است  من داوری آدمیان را دیده ام. ص ۱۳۳

آزادی پاداش نیست٫‌ نشان لیاقت هم نیست که به افتخارش با شامپانی جشن بگیرند. به علاوه هدیه هم نیست  یک جعبه شیرینی که به شما لذت های چشایی ببخشد. اوه نه  برعکس اعمال شاقه است  دو استقامت است که در تنهایی کامل طی می شود و جان را از خستگی به لب می رساند. نه شرابی در کار است و نه یارانی که جامهایشان را بلند کنند و با لطف و مهربانی به تو بنگرند. تنها در تالاری غمزده تنها در جایگاه مجرمان در مقابل قضات ایستاده ای و باید به تنهایی در برابر شخص خود و قضاوت دیگران تصمیمی بگیری. در انتهای هر آزادی حکم دادگاهی هست برای همین است که بار آزادی بر دوش سنگینی می کند مخصوصا هنگامی که تب داری یا در رنجی یا هیچ کس را دوست نداری. ص ۱۵۵

هر چقدر از این کتاب ۱۶۶ صفحه ای بنویسم کم است و مجبورم اینجا تمامش کنم.آلبر کامو با تیز هوشی خاص خود مسایلی را باز میکند و به جاهایی سرک میکشد که کسی قبل از او ندیده است.

نامه شماره 1

http://khabarnema.ir/uploads/2016/06/50342011495221551453995213145124545.jpg

نامه به دختر فریبنده زاد

به راستی تو که بودی ؟ فریبنده؟ فریبکار؟ قربانی بودی یا گناهکار؟

به تو که فکر میکنم بیشتر شبیه قمارباز می مانی، بله قمار بازی که هستی اش را باخته است در واقع با خامی و سادگی کودکانه ای خواستی برای مدتی کوتاه نقش بزرگان را بازی کنی البته دستت را به هیچ چیزی بند نکردی و چون دیوانه ای روی لبه دیوار رقصیدی.

اینها مهملات است تو را هنوز  خوب نفهمیده ام یعنی نفهمیدم که تمایلات یا بهتر بگویم سوخت حرکات و انگیزه ی تو چیست؟ ثروت، شهوت، یا زیبایی ؟ قطعا این سه مورد را میخواستی و شاید به زیرکانه ترین روش فریب خورده ای یعنی تو خود طالب فریب خوردن بوده ای و به سمت آن دویده ای، راستش را بخواهی هیچ چیز دیگری نمی دانم نه اینکه قضیه مسکوت و نامشخص است بلکه به این دلیل که تو هنوز هم نقش بازی میکنی. هنوز هم نقش بره ی بی گناه را بازی می کنی غافل از اینکه دیگر گرگی نمانده است.
من؟ من نه حوصله ی قضاوت کردن دارم و نه وقت آن را،  این اواخر مشغولیاتم زیاد شده است و علاقه ای به قضاوت هم ندارم دیگران هم رفته اند نمی بینی که دیگر کسی نیست؟ باور کن هیچ کس زحمت قضاوت را به خود نخواهد داد.

آه دوست بیمار من، من کشیش نیستم و از تو نمیخواهم که پیشم اعتراف کنی فقط توصیه میکنم که نقابت را برداری و آن را دور بیاندازی و خودت باشی بدون ترس وبدون امید. تو آنقدر در فریب دادن پیش رفته ای که نه تنها من و اطرافیان خود را بلکه خود را نیز فریب داده ای بازی به پایان رسیده است و تو همچنان مشغولی.

تو شبیه بچه ای هستی که آن را در اتاقی گذاشته اند و در آن اتاق دستگاه ها و وسایل خطرناکی قرار داده شده و به تو میگویند لطفا به هیچ چیز دست نزن ولی تو آنقدر دکمه های مختلف را فشار داده ای که هم ما را به کشتن داده ای و هم خود را نفله کرده ای.

میدانم که آرام و قرار گرفته ای و خبرهایت به دستم میرسد، احساس ترحم من شاید برایت کشنده باشد نمی خواهم به تو ترحم کنم واقعیتش این است که ترحمی در کار نیست بگذار برایت روشن کنم که در همان لحظه که اقرار به بدبختی کنی حتی اگر پیش خودت این اقرار را بکنی دیگر کارت تمام است، مشتی شغال و گرگ گرسنه دوره ا ت میکنند و استخوانهایت را چون سنگهای صیقلی تمیز میکنند، ترحم به کار من نمی آید چون نه دلی برای سوزاندن دارم و نه حوصله ای برای شنیدن مزخرفات تو. در واقع این جا آخر خط است میبینی همه جا ساکت و تاریک است آخر خط هم چنین جایی است یعنی بعد از آن دیگر هیچ چیزی نیست یک نوع خلا بی خاصیت، اینجا برای من و تو فضای کاملا خالی است نه من می توانم تو را لمس کنم و نه تو می توانی من را ببینی در واقع اینجا ته دنیاست و گذشته ی  ما نیست و نابود شده است.

حالا فقط راه عقب گرد باقی مانده است من برگشته ام تو نیز برگرد.

زمستان 94

 

به نظر شما من خوشبختم!؟‌

پ ن 1 : انسان بدوی در درون خویش می زید، اما انسان اجتماعی که همواره بیرون از خود است می داند که چگونه فقط در عقاید دیگران بزید ، یعنی به عبارتی دیگر فقط از داوری دیگران است که انگیزه ای برای هستی خویش میابد ص ۱۷۹ گفتار در باب نابربری. روسو

پ ن 2 :‌ سوال احمقانه ای به نظر می رسد ولی یک سوال کاملا جدی است سوالی است که فلاسفه ی جدید عصر اینترنت باید آن را بررسی کنند!

قبلا این سخن احمقانه به نظر میرسید و طرف مقابل میگفت من چه میدانم که تو خوشبخت هستی یا نه ولی در حال حاضر از آخرین عکس به اشتراک گذاری شده دیگران میتوانیم نتایج عجیبی بگیرم اینکه حالت چهره ی او را با مطالعات پل اکمن مورد بررسی قراردهیم و از طریق خط تقارن چهره ای او بفهیمم خنده اش مصنوعیست یا نه و یا کجا Check in کرده کجا بوده و کی عکس رو گذاشته یا شام چه چیزی خورده؟

اینها وقایع امروز اینستا گرام است حالا فضولی دیگران را کنار بگذاریم و به عمق بدبختی خود فکر کنیم چرا باید در هر جشن و مراسم و حتی شامی که بیرون میخوریم فیلم و عکس بگیریم و آن را به اشتراک بگذاریم ؟ چرا برشی از خوشی ها و جشن ها و شادی های تصنعی را به اشتراک میگذاریم و منتظر میشویم تا دیگران خوشبختی ما را تایید کنند.

ما منتظر میشویم تا دیگران این شادی ما را تایید کننند وقتی با دوستمان با نامزدمان و یا با خانواده مان عکس های زیادی میگیرم که عموما در حالتی هیجانی گرفته شده است منتظر تبریک دوستانمان میشویم٫ منتظر میشویم که دیگران به خوشبختی ما اعتراف کنند.

توانایی ما از لذت بردن به تنهایی کاسته شده همانطور که نمیتوانیم از شادی های کوچک لذت ببریم از شادی های خصوصی هم نمیتوانیم لذت ببریم و حتما باید آن را عمومی کنیم .

سوال مهمتر به نظرم این است که چرا باید عکسهایمان را به اشتراک بگذاریم با چه هدفی و برای چه کسی آیا این همان میل به جاودانگی انسان است آیا همان تنهایی انسان است که درشبکه های اجتماعی درمانی پیدا کرده است؟ آیا ما واقعا تنهاییم؟ آیا به قول نیچه که میگوید: ای دوست ، به شرافتم سوگند که آن چه تو گفتی وجود ندارد.نه شیطانی هست و نه دوزخی،روانت از تنت نیز زودتر خواهد مرد،پس دیگر از هیچ مترس!

آیا این تنهایی عمیق که نیچه آن را توضیح میدهد واقعی است؟

پاسخ این سوالها را نمی دانم ولی تمام سعی وتلاشم این است که هم از شادی های کوچک لذت ببرم وهم اینکه شادیها و عکسهایم را برای خود نگه دارم و به اشتراک نگذارم و منتظر تایید و لایک دیگران نباشم دیگران نمیتوانند خوشبختی مرا تایید کنند همانطور که نمی توانند بدبختی مرا گوشزد کنند هر کس خود معمار زندگی خویش است.

منتظر دیگران نخواهم شد بلکه خود تجربه ای خصوصی و لذتی کوچک از زندگی را به هر چیزی ترجیح خواهم داد و یک جمع دو نفره را به جمعیت های هزار نفری مقوایی و لایکها و نظراتشان ترجیح میدهم.

اگر زشت باشم هرگز خود را خوش تیپ جلوه نمیدهم اگر تنها باشم در جمع دوستان زیادم عکسهای شمال را به اشتراک نمیگذارم اگر فقیر و بی چیز باشم در کنار ماشین و خانه دیگران عکس نمیگیرم٫‌ اگر ناشناس باشم با افراد مشهور عکس نخواهم گرفت و اگر نفهم باشم تصویر نوشته ی فیلسوفان و دانشمندان را به اشترا ک نمیگذارم شاید پختگی و شعور در پذیرش شخصیت و داشته های خود است نه اینکه آن را در لباس تقلب و دروغ به دیگران بفروشیم و منتظر لایکهایشان شویم.

وهمیشه وقتی صحبت از صداقت میشود (چیزی که نایاب شده است) یاد کتاب اعترافات روسو می افتم اینکه باید قبول کنیم که انسان ترکیبی از فرشته و شیطان است و گاهی اوقات به فرشته بودن خویش باید افتخار کند گاهی اوقات نیز از شیطان بودن خویش شرمگین باشد. هر دو را قبول کند و صادقانه به ضعف های خود اعتراف کند و یا پیروزمندانه از قوت خود صحبت کند.

 

« بانگ صور قیامت گو هرگاه که می خواهد برخیزد، خواهم آمد ، این کتاب را به دست گرفته در پیشگاه داور متعال حاضر خواهم شد. به آواز بلند خواهم گفت: این است آنچه کرده ام، آنچه اندیشیده ام، آنچه بوده ام. بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده ام. نه از بدی نکته ای را ناگفته گذاشته ام و نه چیزی بر نیکی افزوده ام… خود را بدان گونه که بودم نشان داده ام؛ پست و فرومایه، هرگاه چنان بوده ام و نیز خوب و بخشنده و بزرگوار ، هرگاه چنان بوده ام: باطنم را بدانسان که تو خود دیده ای آشکار کرده ام. انبوه بی شمار همنوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند، باشد که از رذالتهایم به ناله در آیند، باشد که از مصیبت هایم شرمسار شوند. باشد که هریک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلب خویش پرده بردارد؛ و سپس تنها یکی از آنان ؛ اگر شهامت داشته باشد، بتواند به تو بگوید: من از این مرد بهتر بودم.» اعترافات روسو

و در آخر:‌

به نظر شما من خوشبختم ؟ این سوال را باید از خودمان بپرسیم و آن را با دیگران بازگو نکنیم و از آنها نخواهیم با لایک و کامنت خوشبختی یا بدبختیمان را تایید کنند.  

دیوانه

قبل در سایت شعر نو چیزهایی رو می نوشتم و به اسم شعر منتشر میکردم. الان این شعر رو که مربوط به سال 93 است توی صفحه فیس بوک خودم دیدم.

نمیدونم توی چه حال و هوایی اینو نوشتم ولی برام جالب بود.

” دیوانه”

در جنگلی بودم من
دیده ام بر بلندای درختی لاغر
آشیانه ی کبوتری که تخم هایش را به مار می فروشد هر شب
شنیده ام من قصه ی پریان را در کوهستانهای  برف پوش
قصه ای زیبا و خواب آلود برای سنجاب های کوچک یازده روزه در خواب
در انتظار بهمنی وحشتناک
در جنگلی بودم من
من شنیده ام سرودهای انقلابی را از زبان
پادشاهان غرق در خون
من دیده ام همدستی سگ و چوپان و گرگ
که به نیش کشیده اند گوسفندان را
در جنگلی بودم من صحبگاهی ! شاید شامگاهی !
و خوانده ام با معشوقه ام آوازهای عاشقانه را
همین آوازها را با کس دیگر نیز و باز هم با کس دیگر خوانده ام
در جنگلی بودم من خفته در خوابگاهی فریبنده
که کسی را گمانی به آن نیست که اگر هست برآن باوری نیست
در جنگلی بوده ام و دیده ام
که گرگ پیر به بردگی کشیده اس بچه آهویی خرد را
و آهویی را دیدم صبحگاه سراسیمه میدوید تا خود را تسلیم گرگ کند
در جنگلی بودم من ودیده ام
طعمه ها به سمت دندان ها می دویدند
در جنگلی بودم من
وارونه و خیالی
صبحگاهی ! شامگاهی !
فواد انصاری – نودوسه

رذل اثر آندره ژید

رذل و آهنگ عشق اثر آندره ژید

کتابی که من خوندم اسمش رذل بود ولی داستان دیگری به اسم آهنگ عشق هم در ادامه کتاب بود که اونهم نوشته آندره ژید بود و ترجمه ی خوبی بود اژ آقای غلی پاک بین و کاری از انتشارات جامی.

این اولین باری بود که چیزی از آندره ژید خواندم البته قرار بود مائده های زمینی را بخوانم ولی نتوانستم این کتاب را در کتابخانه پیدا کنم و به همین قناعت کردم. آندره ژید مثل امیل زولا و تولستوی و ولتر و بعضی از نویسنده های دیگر از طبقه اشراف و ثروتمند بوده است و توانسته است با فراغت بال بنویسد حتی در کتاب رذل مشخص است که کامل با زندگی اشرافی و پوچی ناشی از خوشی زیاد آشناست و آن را کامل لمس کرده است.

در داستان رذل قهرمان داستان مسئله مالکیت را بارها مورد برری قرار میدهد و این سوال را از خودش میپرسد که آیا واقعا مالکیت دامی بر پای او نیست و نباید از شر آن خلاص شد؟ او مدام آرزو میکند که بی چیز شود و شروع به نیست کردن سرمایه ی خود میشود.

این داستان تصورات فکری شخصی است که داستان زندگیش را چنان به زیبایی توصیف میکند که حتی اگر متوجه شوید که او نقش زیادی در مرگ همسرش داشته است و بارها او را تنها گذاشته و مشغول کارهای خود بوده باز هم متقاعد شده اید که او را دوست بدارید.

پس از مدتی او با شخص روشنفکری به اسم منالک آشنا می شود که شاید گفتگوهای آنها نقطه قوت این داستان متوسط باشد منالک در زمان حال میگذرد و عقیده ای به خاطرات و گذشته ندارد و بارها میگوید که انسان عاقل باید خود را از شر گذشته و یا هر نوع خاطراتی نجات دهد. به این فکر کرده ام که این ایده ی خوبی است و اتفاقا خودم جزو همین کسانی هستم که مثل منالک فکر میکنم.

با هم قسمتهای از کتاب رذل  را بخوانیم 

اموری که در نظر دیگران فوق العاده مهم می آید برای کسی که مرگ را به چشم خود دیده اهمیت ندارند و سایر امور هم که فاقد اهمیت می باشند برای او چیزی در نظر نخواهد آمد. مطالعات و معلوماتی که سربار روح کسی شوند عینا مثل پرده ای روح را می پوشانند. گاهگاهی این پرده کنار رفته و طبیعت و احساسات واقعی انسانی که در زیر آنها پنهان است آشکار می شود. ص 56 – رذل

 

فقط یک شب برای عشق هر چند بزرگ باشد کافی است که خود را ظاهر سازد و خاطره ی من اصرار دارد که تنها آن را مجسم کنم. در لحظه ی خوشی روح ما به یکدیگر ملحق گردیده بود و من گمان میکنم این لحظه در عشق فقط یک دفعه اتفاق می افتد و پس از آن روح بیهوده کوشش میکند که از آن رهایی یابد بدین جهت در صدد بر می آید که خوشبختی گذشته را تجدید کند. ولی افسوس هیچ چیز به اندازه ی خاطره خوشبختی مانع خوشبختی نیست و افسوس که من نمی توانم خاطرات آن شب را فراموش کنم. ص 66 – رذل

 

دانش هم زاینده ی زندگی وهم نابود کننده ی آن است. ص 88

 

بایستی به دیگران اجازه داد که خود را برحق بدانند زیرا داشتن این حق نداشتن چیزهای دیگر را جبران میکند. ص 88

 

اغلب مردم گمان می کنند در خودشان چیز مفیدی نیست. لذا درصدد بر می آیند که خود را طور دیگر وانمود کنند. هر کس ادعا میکند که به خودش شبیه است. هر شخصی اول خودش را سرمشق می داند و سپس تقلید میکند وکسی را برای تقلید انتخاب نمیکند. گمان میکنم که این هم چیزی است که در روحیات بشر قابل مطالعه است هیچکدام جرات ندارند ورق را برگردانند قوانین تقلید را من قوانین ترس می نامم. آنها از تنها شدن می ترسند وبدین جهت در صدد کشف خود بر نمی آیند این اختلال اخلاقی به نظر من زننده و نفرت آور است حتی از نامردی و بی غیرتی نیز پست تر است. با این وجود ابداع و ابتکار زاییده ی تنهایی است. اما چه کسی در اینجا در صدد ابداع بر می آید؟ ص 97

یک پاراگراف زیبا هم از داستان آهنگ عشق در ادامه همین کتاب 

این داستان من رو یاد داستانهای کوتاه تولستوی و چخوف میندازه و فکر میکنم که آندره ژید تحت تاثیر ادبیات روسیه بوده حداقل در این داستان

سعادتی را که بر اساس بی خبری من از دنیا و غمهای مردم دنیا استوار شده باشد نمی خواهم. یقین دارم خیلی چیزهای نامطبوع وجود دارد که به من نمی گویید و مرا از آن غافل می گذارید. آنچه من اکنون از شما می طلبم خوشبخت کردن من نیست آگاه کردن من است.  ص 190 – آهنگ عشق

پاییز در بلوار سنندج

مسیر پاییزی بلوار سنندج را دوست دارم و یکی از جاهایی است که برای خلوت کردن و فکر کردن اونجا میرم . سال 91 یعنی 4 سال پیش وقتی اینجا قدم میزدم. نوشته زیر به ذهنم آمد و نوشتم.

تصویر بلوار سنندج در فصل پاییز

5maf6b

سفر برگ

سفر از دور دست محال از آن تصویرهای بی رنگ آغاز شد از جایی که باد بی رحمانه تمام برگها را از آشیانه شان بیرون میکند.

آری٫  سفر برگ این چنین آغاز می شود، نه در هیاهوی دیدگان ما بلکه در اعماق جنگلهای فراموشی .

ترس از دل کندن و رفتن، ترس از قمار، ترس از رهایی در چنگ باد و ترس از تاریکی شب ترس از مرگ تا اعماق دل برگ ترس فرو می رود .
از این فاصله  ترس رنگ عوض کرده است و ترس دیگر ترس نیست شبیه بی خیالی شده است یا شبیه جسارت های بچگی و اصرارهای احمقانه .

دور می برد برگ را باد دورتر و دورتر از تصور ،آنچنان دور می شود که خودش را فراموش میکند ، آنچنان دور میشود که برگهای دیگری که از کنارش رد می شوند نمی شناسد،گویی دنیا به شکل دیگریست و حقیقت را نمیتوان حدس زد ،نمیتوان عوض کرد،نمیتوان به آن تکیه کرد ،حقیقت آیا فصل پاییز است یا باد وحشی مست حقیقت فاصله برگ از درخت است یا فاصله درخت است با برگ ، حقیقت شاید جوابی باشد که همه آن را از تو مخفی کرده اند ، حقیقت شاید بهاری باشد که به آن باوری نیست .

سفر همچنان ادامه دارد با ریشخندهای سوزناک و زوزه ی باد مست دورتر و دورتر میشود برگ بر فراز درختان لخت پرواز می کند و سرزمینها را یکی پس از دیگری فراموش میکند و با موسیقی زیبای کیتارو اوج می گیرد .

رسیدنی در کار نیست فقط باید رفت تا جایی که نفس از شماره می افتد تا جایی که باد مهلتی برای تعقیب برگ ندارد ، سرزمینهای زیبا را باید دید و باید رفت ، رسیدن شاید امتداد رفتن باشد و برگ سالهاست که می رود .
پاییز 91

تعهد یک نویسنده شریف

شرحی از کتاب تعهد اهل قلم نوشته ی آلبر کامو 

این کتاب عالی شامل مجموعه مقالات آلبر کامو در خصوص ادبیات٫ نویسنده های مختلف٫ سیاست٫ جنگ و مسایل اجتماعی است شاید نقد سارتر و داستایفسکی و آندره ژید و خطابه هایش در هنگام دریافت جایزه نوبل و  یا نوشتن در خصوص مفاهیم آزادی و… بتواند هر خواننده ای را مجذوب این نابغه ادبیات فرانسه بکند٫ آلبر کامو با همان شدتی که امپریالیسم و سرمایه داری یورش میبرد با همان شدت هم به کمونیسم و چکمه ی آهنین می تازد او نویسنده ای نیست که قلمش را به جناح خاصی متمایل کند و اینقدر شریف هست که همزمان اگر با پادشاهان نیز قدم بزند باز هم به بینوایان فکر میکند.

کامو اوج شعور و آگاهی سیاسی و اجتماعی را در این مقالات به نمایش میگذارد این کتاب جانمایه ی همان هدف ادبیات گورکی است ولی با قلم کامو و با تعادل و تیز بینی بیشتر نوشته شده است.

کامو میگوید آزادی سیاسی و عدالت اقتصادی فقط در کنار هم میتواند خوشبختی و سعادت را برای جامعه به ارمغان آورد امپریالیسم افسار گسیخته که فقط به آزادی سیاسی متکی است موجبات رنج را برای اکثریت فراهم میکند و جکومت های چپ نیز با دادن نان آزادی را از مردمشان گرفتند و تنها حکومتهایی را ستایش میکند که نان و آزادی را باهم به مردم دهد حتی در آن زمان هم کامو به شمال اروپا اشاره میکند و به نظرم کشورهای شمال اروپا مثل نروژ و فنلاند و دانمارک و .. توانسته اند این شیوه را جلو ببرند یعنی مالکیت عمومی حمل و نقل و بهداشت و آموزش و ضروریات زندگی در کنار آزادی سیاسی اونها نه به صورت افراطی راه چپ را رفته اند و نه به صورت افراطی راه راست را .

کامو در نقد تهوع اثر سارتر    

اشتباه بعضی از انواع ادبیات در آن است که این گمان را ایجاد می کنند که زندگی از آن رو که حقیر است دردناک است. زندگی چه بسا شورانگیز و عالی باشد و دردناکی در همین جااست. ص 51

کامو در نقد نچایف انقلابی روس (1847-1882) که معتقد بود انقلاب واقعی هنگامی میسر است که گروهی سازمان یافته که هر اقدامی برایشان مجاز خواهد بود کلیه نهادها و بنیادهای کنونی را از میان برداشته باشند. می گوید

هر اندیشه ی غلطی در دریایی از خون پایان میگیرد اما همیشه در خون دیگران. و این چیزی است که روشن میکند که چرا بعضی از فیلسوفان ما با آسودگی خاطر هر چه دلشان خواست می گویند. کسانی که مدعی اند همه چیز می دانند و همه چیز را می توانند درست سر انجام به این نتیجه می رسند که همه را باید کشت. ص 59

قسمتی از خطابه ی نوبل 

امروز آفریدن یعنی آفریدن همراه با خطر. انتشار هر اثری عملی است و این عمل با مصیبت های قرنی سر و کار دارد که هیچ چیز را نمی بخشاید. امر بر این دایر نیست که بدانیم آیا این معنی برای هنر زیان بخش است یا نه. برای تمام کسانی که نمی توانند بدون هنر و آنچه هنر بدان راجع است زندگی کنند. فقط امر بر این دایر است که بدانیم در میان مراقبان و ناظمان این همه ایدولوژی چگونه آزادی شگفت آفرینش هنری امکان پذیر می ماند. ص 113

یکی از قسمت های زیبای کتاب انتقاد شدید از فلسفه هنر برای هنر است وقاحتی که هر روز باید از آن انتقاد کرد و هر روز وظیفه هنرمند را با شفافیت و منطق کامو و با تلخی حرف های گورکی به نویسندگان و هنرمندان و خودفروشان گوشزد کرد. هر چند این یک قسمت از خطابه کامو در این خصوص است و در جای جای کتاب کامو فلسفه هنر برای هنر را به تباهی کشانده است.

سازندگان هنر اروپای سرمایه داری(هنوز نگفته ام هنرمند) قبل و بعد از 1900 بی مسولیتی را پذیرفته اند. زیرا پذیرفتن مسولیت متضمن بریدن جانکاه از جامعه بود. (کسانی که واقعا از جامعه بریدند رمبو٫ نیچه و استریندبرگ نام داشتند و می دانیم که این کار به چه قیمتی برایشان تمام شد). فریضه ی هنر برای هنر که ادعا و اعلام این بی مسولیتی است مربوط به همین دوران است. هنر برای هنر سرگرمی هنرمندی گوشه گیر و هنر ساختگی جامعه ای است اهل انتزاع و اهل تقلب و دروغ. ص 117

از مقاله چرا به تاتر می پردازم

با این همه معتقدم که باید نیرومند و خوشبخت بود تا بتوان به تیره بختان کمک کرد. آن بدبختی که زیر بار زندگی شخصی خود به زانو درآمده است نمی تواند به هیچ کس مدد کند. ص 162

آزادی سیاسی و عدالت اقتصادی از مقاله ما چه میخواهیم

فکر ما این است که باید عدالت را در امور اقتصادی حکمروا کرد و آزادی را در امور سیاسی. و چون در زمینه امور ابتدایی بحث می کنیم باید بگوییم که ما در فرانسه طرفدار اقتصاد جمعی هستیم و خواستار سیاستی آزادی خواهانه. بدون اقتصاد جمعی که باید مقام ممتاز را از پول بگیرد و به کار ببخشد اتخاذ سیاستی آزادیخواهانه فریبی بیش نیست. اما بدون تضمین آزادی در قانون اساسی خطر آن هست که اقتصاد جمعی هر گونه ابتکار و هر گونه اظهار وجود شخصی را نابود کند. ص 206

کتاب خیلی عالی بود و توی Goodreads بهش 5 ستاره دادم. امیدوارم شما هم برای خواندن این کتاب ترغیب بشوید.

تونی ویکتور جیمز و بوکسی که ما بلد نیستیم

Tony Victor James

اکثر اوقات یا برای گوش دادن به انگلیسی و یا برای نگاه کردن بوکس سراغ ماهواره میروم. امروز از کانال Arriadia که یک کانال عربی است داشت فینال 91 کیلوگرم بوکس را نشان میداد.

این بوکسور فرانسوی با وجودی اینکه دستان بلندتری داشت هیچ وقت وارد موضع حمله با ضربات چپ راست نشد. شاید این حرفهای کهنه مربیان را زیر سوال میبره که با دیدن فیزیک شخص و بدون اینکه به مقتضیات مسابقه و حریف او نگاه کنند فورا نسخه صادر میکنند و میگن خوب چون تو قدت کوتاهه باید از ضربات غیر مستقیم استفاده کنی و …

ولی در سطح مسابقات المپیک فقط باید با تیزهوشی و استراتژی جلو رفت کاری که این بوکسور فرانسوی انجام داد در طول 3 راند مسابقه مثل یک دیوار آهنی گارد خودش را بسته بود و اگر بوکسور انگلیسی به فرض اینکه 50 مشت را هم زده باشه نصف بیشتر این مشت ها به طور کامل بلوکه شد.

و چون حریف انگلیسی متهورانه و با گارد باز یورش میبرد تمام گارد خودش خالی شده بود و Tony هم به خوبی ضربات cross خود را به حریفش وارد میکرد اکثر ضربات تونی به هدف خورد بدون ایتکه ذره ای خسته شود. صبر و احتیاط و عقل این بوکسور باعث شد مدال طلای فرانسه در بوکس را این بوکسور به دست بیاره و فرانسه بعد از کوبا با یک طلا و 2 نقره و 2 برنز در جایگاه دوم بوکس المپیک قرار بگیره.

426310202_37920_1847979147095815418

توی باشگاهها معمولا شیوه ی دفاعی و یا انتخاب استراتژی به بوکسورها نشان داده نمیشه و عموم بوکسورها گارد ندارند و با کله شقی میخواهند حریفشان را به زمین بندازند ولی در بوکس آماتور 3 راندی و با قوانین فعلی دوره زمین انداختن تمام شده است. الان بوکس آماتور شبیه شمشیر بازی است باید خوب دفاع کنی و سر فرصت ضربه ی خودت رو بزنی.

وقتی ساعت 2 نصفه شب از خواب بیدار شدم و بوکس روزبهانی رو دیدم که باخت حسابی حالم گرفته شد روزبهانی فقط به این دلیل که گاردش پایین بود باخت  و حریف هلندیش فقط به این دلیل که گاردش بالا بود بازی رو برد . همین اصول گارد که به نظر ساده میاد این چنین تفاوتهایی رو در رینگ بوکس المپیک به وجود میاره شاید بشه این شیوه دفاعی رو در فوتبال ایتالیا بازی میکند دید.  یعنی دفاع محکم و حمله تیزهوشانه.

باید هم اینجوری حرفش رو مسخره کنه . حریفی که کورکورانه فقط مشت میزد و آخر سر هم باخت .