شور زندگی- بخش پایانی

قبلا در بخش اول و دوم در مورد این کتاب جالب نوشتم و پاراگراف هایی که به نظرم عالی آمد اینجا گذاشتم. الان هم میخواهم بخش سوم را بنویسم.

ونسان دیوانه شدی؟‌ این کارهایی که تو می کنی واقعا کارهای یک آدم دیوانه و نامعتادله.قربان رفتار انسان شباهت خیلی زیادی به نقاشی داره . هر وقت چشمت رو تغییر جهت بدی کل تناسب دید و منظره هم عوض میشه و این هیچ ربطی به موضوع یا سوژه نقاشی نداره بلکه به اون شخص نظاره گر مربوط میشه . ص 320

 

مارگوت وقتی من جوون تر بودم فکر میکردم که همه چی بستگی داره به شانس  به وقایع کوچک و ناچیز یا به سوتفاهم های بی دلیل . اما هر چقدر بزرگتر شدم توانستم به محرکه های عمیق تری پی ببرم . بدبختی اغلب مردم اینه که اون ها با اعتقاد داشتن به نوعی قضا و قدر مجبورا  سال های سال از عمرشون رو به دنبال نور و روشنایی بگردن. ص 382

 

مغز انسان معمولی دوگانه فکر میکند سایه روشن تلخ و شیرین  خیر و شر این دوگانگی در طبیعت وجود ندارد.  در جهان نه خیر هست و نه شر بلکه تنها وجود داشتن و عمل کردن هست. وقتی که در خصوص عملی توضیح میدهیم در اصل داریم زندگی را توصیف می کنیم . وقتی به اون عمل اسامی مختلف از قبیل هرزگی یا قباحت نسبت میدیم پا در قلمرو غرض ورزی ذهنی گذاشتیم. شور زندگی – ص 496

 

آرزوی نیل به موفقیت دیگر از وجود ونسان رخت بربسته بود. او نقاشی میکرد زیرا مجبور بود نقاشی کند٫ زیرا این کار او را از عذاب روحی نجات میداد٫زیرا نقاشی افکار او را متفرق میساخت واو قادر بود بدون همسر خانه و فرزند زندگی بگذراند  قادر بود بدون سرپناه آسایش و غذا سرکند.  حتی قادر بود بدون خداوند نیز سر کند. اما نمیتوانست بدون آنچه که بزرگ تر از خود او بود آن چه تمام زندگی اش بود سرکند و آن قدرت و توانایی خلق بود. ص 555

خیلی میتوان در مورد این کتاب و چیزهایی که میشود از آن یاد گرفت نوشت. ولی بعضی چیزها قابل انتقال و نوشتن نیست حتما باید کتاب رو بخونی . پیشنهاد میکنم این کتاب رو از دست ندید .

سوالهای اساسی مایکل پورتر

پ ن :‌سبک نگارش خودمونی و عجله ایه گفتم شاید بد نباشه اینا رو بنویسم بابت این موضوع پوزش میخوام

هر کسی که به بازاریابی یا بررسی کسب و کار علاقه داشته باشد اسم مایکل پورتر به گوشش خورده. دکترای اقتصاد از هاروارد داره و همونجا هم استاد دانشگاه است کتابهای زیادی در حوزه بازاریابی و استراتژی نوشته و به نوعی پدر بازاریابی کلاسیک است. یه چیزی تو مایه های  پیتر دراکر توی مدیریت !

مایکل پورتر میگه اگه سرمایه ای دارید و می خواهید وارد صنعتی بشوید یا میخواهید شغلی رو شروع کنید چند تا سوال اساسی بپرسید.

  1. سهم بازار تو این صنعت چگونه تقسیم شده؟

مثلا من اگه بخوام یک شرکت بیمه بزنم باید بدونم حدود 40 درصد بازار ایران سهم بیمه ایرانه و حدود 20 درصد هم آسیا و بقیه بیمه ها هم هر کدوم سه یا چهار درصد در اختیار دارند پس اون بالاها رقابتی وجود نداره ولی در کف صنعت رقابت شبیه دریای سرخه (اشاره به کتاب اقیانوس آبی) یعنی تو بیمه های خصوصی و کوچکتر رقابت شدیده.

اگر میخواهم شرکت نرم افزاری بزنم باید بدونم که مثلا 80 درصد شرکتها توی تهران هستند و برای مثال 60 درصد کل بازار رو دارند شاید هم بیشتر.

اگر بخواهم میوه فروشی بزنم تو محل باید بدونم 60 درصد بازار سهم دستفروشهاست و بقیه هم در اختیار چند تا میوه فروش قدیمی.

بحثی که پورتر زیاد تاکید داره در موردش اینه که رقیبان خودمون رو خوب بشناسیم مثلا من اگر یک شرکت نرم افزاری در یک حوزه کوچک و تخصصی و البته با حوزهجغرافیایی ایران هستم دیگه باید اینو بفهمم که شرکت همکاران سیستم رقیبم نیست. شرکت داخل استان هم که محصولات متفاوتی داره باز هم رقیب من نیست. فروشگاه دیجی کالا و مایکروسافت هم رقیب نیست! یعنی لزوما کاری که اونا انجام میدن من نباید دنبالشون برم . خیلی وقتها ما نمیدونیم داریم با کی رقابت میکنیم یا رقیبمون کیه فقط هر کسی هر جور تبلیغ کرد یا هر کاری کرد ما هم دوست داریم انجام بدیم!‌

2.هر کسی میتونه سرشو بندازه پایین و بیاد تو این بازار ؟‌ 

همه میتوانند 10 میلیون میوه بخرند و سوار وانت بشوند و میوه بفروشند

همه میتواننند مسافرکشی کنند

همه میتونند ماشین و خونه بخرند و بفروشند

همه نمیتواننند آرایشگاه بزنند

بقالی باز کردن از ساندویچی باز کردن راحت تره

طراحی سایت کردن راحته مثلا و..

میخوام بگم هر کسب وکاری دیوار در اطرافش داره که بعضی از دیوارها کوتاهه و بعضی ها بلنده باید نگاه بکنیم که دیوار صنعت ما کوتاهه یا نه

3. قدرت خریدار یا قدرت چانه زنی مشتری چطوریه؟ 

تو صنعت پزشکی و دارویی خریدار قدرتی نداره یعنی مثلا اگر عمل نکنه یا دارو مصرف نکنه ممکنه بمیره نمیگه حالا بعدا میام عمل میکنم فعلا گرونه

تو وضعیت مسکن الان قدرت چانه زنی مشتری بالاست پول نقد حکم پادشاه رو داره یا به اصطلاح میگن Money is king و کسی که پول دستشه میتونه 20 تا خونه خالی و آماده تحویل رو ببینه و هر وقت خواست بخره حتی میتونه قسطی بخره و …

تو صنعت نرم افزار متوسطه بعضی وقتها بالاست و بعضی وقتها پایین در کل اگه بخوام بگم قدرت چانه زنی مشتری بالاست تو نرم افزار

4. قدرت تامین کننده چقدره؟ 

من اگر ساختمون میسازم و فردا میل گرد و آهن و سیمان گران شد چیکار باید کنم اختیاری از خودم ندارم . تو صنعت ساختمان قدرت تامین کننده بالاست.

اگه دارو میفروشم شرکتهای دارویی میشن تامین کنند مثلا من مجبورم از ایران دارو بخرم چاره ای ندارم اگه داروش رو هم گرون بکنه یا بخواهد نقد بفروشه باز هم چاره ای ندارم

یه مثال جالب در مورد میوه

برای بار فروشی قدرت تامین کننده پایینه یعنی بار فروش به کشاورز میگه من ارزون میخرم نمیخوای بفروشی میوه ت خراب میشه.

از اونطرف میوه رو میبره توی سردخونه بعد با قیمت بالا به میوه فروش میده یعنی قدرت تامین کننده برای میوه فروش بالا میره

5. تهدید جایگزین ها:‌این صنعت جایگزینی داره؟ 

من که تو صنعت ساختمون هستم و دو میلیارد ملک خریدم جایگزنش چیه ؟ نگران باشم ؟

مسکن مهر میتونه جایگزین باشه خونه های اقساطی ارزان قیمت . دیگه مردم مجبور نیستند ملک خصوصی با قیمت گرون بخرند

اجاره پایین هم میتونه تهدید باشه

کسان زیادی هستند که برای بیزنس خونه میخرند و وقتی بازار خرابه پولشون رو گذاشتند توی بانک و سودشو میبرند پس نمیان از من خونه بخرند چون خونه توی ایران و خیلی جاها یک کالای سرمایه ایه پس طلا و دلار و سود بانکی و… میتونه تهدیدی براش باشه.

به نظرم بد نیست اگر وارد صنعتی بشیم یا بخواهیم صنعتی که در آن هستیم یا کسب و کارمون رو بررسی کنیم این سوالات رو از خودمون بپرسیم.

 

طراحی در دنیای مدرن

UX

فقط کتاب Hooked را در مورد اهمیت طراحی و نگه داشتن کاربر خوانده ام و چند تا مقاله پراکنده در اینترنت. البته کتابهای زیادی درحوزه User Experience  نوشته شده است و روزبه روز هم تعداد آنها زیاد شده با توجه به اینکه صنعت نرم افزار و به خصوص نسل جدید محصولات و سایت ها بر ماندن بیشتر کاربر در سایت و به قول معرف اعتیاد آنها به محصولات تکیه دارد این تجربیات و تکنیک های روانشناسی اثر بسیار زیادی در موفقیت خواهد داشت.

تنها در دو صنعت نرم افزار و صنعت مواد مخدر است که به جای مشتری نام User اطلاق می شود موفقیت محصولات نرم افزاری و استارتاپهای آینده هم قطعا حول میزان درگیری ذهنی و اعتیاد  کاربر خواهد چرخید و اینکه سیستم یا پلاتفرمی طراحی شود که بتواند کاربران را بیشتر نگه دارد.

طراحی آخرین برگ بازی 

در جایی که برای هر نیازی محصولی درست شده است طراحی اهمیت خودش را نشان میدهد.

چرا من باید فلان یخچال را بخرم وقتی همه آنها یک کار میکنند؟

چرا باید فلان تلویزیون را بخرم وقتی بقیه تلویزیونها هم همین کار را میکنند؟

اینجاست که با سخت تر شدن رقابت طراحی هوشمندانه و درگیری مشتری یا کاربر با محصول اهمیت پیدا میکند این درگیری در نگاه اول با سادگی آغز شده و در لایه های پیچیده و عمیق تر با سیستم پاداش دهی مغز سر و کار خواهد داشت.

اما موضوع طراحی به این موارد خلاصه نمیشود و طراحی شهر خانه یا ماشین میتواند حتی رفتار و شخصیت ما را نیز عوض کند!

توالت

در توالتهای آمریکا متوجه شده بودند که همه ی مردها ادرارشان را به اطراف کاسه توالد پاشیده بودند و این عادت هم سالها ادامه داشت اونها به جای اینکه با تابلو بزرگ بنویسند لطفا نظافت را رعایت کنید یا … کار جالبی کرده بودند تصویر مگسی یا جانوری را توی کاسه توالت کشیده بودند(به شکل کوچک) که مردها را تشویق میکرد که نشانه گیری خود را محک بزنند!‌ با همین طراحی متفاوت رفتار نامناسبی را اصلاح کرده بودند و این مشکل تا حد زیادی حل شد.

طراحی محیط   

در کازینوها معمولا اگر کسی وارد آنجا شود نمیداند روز است یا شب!‌ چراغ ها خاموش شده و همه جا با چراغ مصنوعی روشن است. فضای تاریک باعث میشود که ما بیشتر آنجا بمانیم . دسترسی به تلفن و حساب بانکی و غذا و تلویزیون و حتی خوابیدن و  حمام مهیاست.جذابیت بصری و استفاده از زنان و دختران زیبا هم رایج است  یعنی شخص ثروتمند و افسرده ای میتواند یک هفته آنجا بماند و تمام هستی خود را ببازد و بعد با دست خالی بیرون برود.کسب و کار کازینو متکی بر جذب پولدارها و نگه داشتن آنها برای مدت طولانی است.

در مقیاس کوچک تر و حلال تر !‌ میتوانیم کافی شاپ ها را هم مثال بزنیم آنها هم از فضای آرام و تاریک . موسیقی ملایم استفاده میکنند ولی به نظرم هنوز صندلی هایشان زیاد راحت نیست که کسی را دو ساعت نگه دارد!‌ هر چند پیشرفت های زیادی در کافی شاپ های ایران شده است. سود کافی شاپ هم نگه داشتن ما و فروختن بیشتر قهوه و نسکافه است چون با قهوه و چای و نسمافه کسی سیر نمیشود یعنی میشود بیشتر خورد و مثل رستوران نیست.

در رستوران و ساندویچی ها مخصوصا جاهای شلوغ سود فروشنده در رفت و آمد تعداد زیادی خریدار  است حتی اگر صندلیشان آنقدر سفت باشد که نتوانیم برای مدت زیادی  بنشینیم و میزشان هم  کوچک باشد!‌ یا محیط آنجا آنقدر روشن باشد و پنجره های بزرگ داشته باشد که استرس و عجله را در ما تحریک کند باز هم این کار هوشمندانه است چون در راستای منافع فروشنده است حتی بعضی جاها هم مینویسند فقط 15 دقیقه حق استفاده از میز را دارید!

تصمیم گرفتم این کتاب را در آينده بخوانم اگر شما هم دوست داشتید بخونید.

2527900

They show that by knowing how people think, we can design choice environments that make it easier for people to choose what is best for themselves, their families, and their society. Using colorful examples from the most important aspects of life, Thaler and Sunstein demonstrate how thoughtful “choice architecture” can be established to nudge us in beneficial directions without restricting freedom of choice. Nudge offers a unique new take—from neither the left nor the right—on many hot-button issues, for individuals and governments alike. This is one of the most engaging and provocative books to come along in many years

در پایان باید بگویم طراحی نه تنها در بازریابی بلکه در آموزش – سیاست – مسایل عاطفی – فریب – مذهب- آموزش – و هر چیزی که شما فکر میکنید موثر است . مثالهای بسیار زیادی توی ذهنم است ولی واقعیتش حوصله نوشتن را ندارم .

بعدا بیشتر مینویسم.

راستی Nir Eyal نویسنده Hooked هم این کتاب رو خونده و توی Good reads به این کتاب 4 ستاره داده الان دیدم :)‌

مکتوب

 

هر چیزی که دیگران زمین می انداختند من با خوشحالی آن را بلند کرده و در جیبم میگذاشتم!

هر چیزی که دیگران مثل کنه با شور و اشتیاق به آن  می چسپیدند من مثل آب دهانی  تف کردم

ده سال زودتر از دیگران بزرگ شدم

چیزی را دوست داشتم که مردم از آن متنفر بودند

از چیزی که دیگران به آن عشق میورزیدند نفرت داشتم

بعد فهمیدم که با دیگران یا عموم مردم تفاوتهای فاحشی دارم

بعد رنج بردم و رنج کشیدم و اذیت شدم

بعد فهمیدم که حق با من است

بعد فکر کردم

و بعد زندگی آغاز شد!

چه میشود کرد زندگی ادامه دارد

پ ن :‌

کتاب شور زندگی – زندگینامه ونگوگ 

قبلا در دو بخش مجزا در مورد این کتاب نوشتم خوندن این شاهکار 700 صفخه ای رو امشب تمام کردم و میخوام کمی بیشتر به اعماق این کتاب بروم. نمیدانم چرا نمی خواهم چیزی بنویسم و نمیدانم برای چه کسی مینویسم! یک بار شنیدم که هر کلمه ای که نویسنده آن را مینویسد تجاوز به حریم شخصی خود اوست و در واقع عریان کردن خودش جلوی دید خوانندگان کتاب و اثرش. خیلی وقتها هم که مینویسم این احساس عریان شدن را دارم البته دیوانه تر از آنی هستم که ملاحظه شما یا خودم را بکنم یا اهمیتی به این موضوع بدهم .

به قول صادق هدایت در شاهکار بوف کور:

بعد از آنکه من رفتم به درک میخواهم کسی کاغذ پاره های مرا بخواند میخواهم صد سال سایه هم نخواند!

منابع:

چیزهایی زیاد رو میشه از این کتاب یاد گرفت ون گوگ عادت خوبی که داشت از هر چیزی تا ته و ریشه ی آن استفاده میکرد یعنی منابعش رو تا ریشه میسوزاند . زمانی که در معدن های وحشتناک  بلژیک بود هیچ کارگر و خانه و سنگی نمانده بود که نقاشی نکند یا از روی آن تمرین نکند از عصاره ی قوای بدنی خود تا آخرین پول سیاهی که داشت برای موعظه کردن و دعوت آنها به مسیحیت استفاده کرد شاید اگر عیسی مسیح هم جای او بود به همین قدر تلاش میکرد٫ حتی زمانی که در آسایشگاه روانی هم بود او به همین شکل کار میکرد.

رنج مسیح:‌

ون گوگ از اینکه او را دیوانه خطاب کنند نمی هراسید حتی خودش را با برادرش مقایسه نمی کرد او مسیر شخصی خودش را میرفت و پیامبر وار زندگی می کرد روح و اراده او غیر قابل تصور بود تمام توان جسمی و روحی و روانی خودش را هم در همین راه از بین برد تا توانست این شاهکارها را خلق کند. همیشه مثل سگی تیپا خورده به اینطرف و اونطرف پرت میشد عشق اولش ازدواج کرد عشق دومش به او جواب رد داد با یک روسپی و فاحشه ازدواج کرد و رودروی همه شهر ایستاد تمام شهری که مسخره اش میکردند عشق بعدیش خودکشی کرد و او نتوانست رنگ آرامش را ببیند و فکر کنم فقط رنج میتواند خروجی زیبایی را خلق کند.

شخصی:‌

میخواهم بیشتر بنویسم ولی این کار را نمیکنم دوست ندارم از دغدغه های شخصی خودم بنویسم نمیخواهم کسی را با خودم به دنیای خودم ببرم نه اینکه نتوانم ولی فایده ای ندارد. این پست هم پست مناسبی نیست و با بحث این کتاب قاطی می شود.

تصمیم گرفتم سکوت کنم نه اظهار نظری و نه حرفی فقط کاری را که میتوانم بکنم انجام دهم و با اعمالم حرف بزنم حرفی برای کسی ندارم نه در شبکه های اجتماعی نه در محافل دوستانه و نه در هیچ جای دیگری هر حرفی را از هر کسی بشنوم بدون کم و کاست و ناراحتی تصدیق میکنم حوصله بحث کردن با کسی را ندارم همه راست میگویند!‌ اهمیتی برایم ندارد.

دوست دارم زندگی را شبیه بوم نقاشی ببینم و به آن رنگ بپاشم مهم نیست چه چیزی از آب در میاد مهم نیست چه کسی را خوشحال یا ناراحت میکنم ولی به قول ون گوگ آدم ها یا باید نقاشی کنند و یا در مورد نقاشی صحبت کنند من دوست دارم نقاشی کنم نه چیزی برای یاد دادن به کسی دارم و نه نیازی به یاد گرفتن از کسی نه میخواهم مثل کسی باشم و نه کسی را شبیه خود کنم من راهم را میروم همراه با سکوت-  مسیح وار- بدون مزاحمت.

تنها چیزی که نمیخواهم بشنوم هیاهوی مردم است و صحبت های آنها از سرو صدا خسته شده ام و نیاز به سکوتی شبیه سکوت زیر آب و خفگی دارم و چون نمیتوانم دیگران را خفه کنم و آنها را از حرف زدن منع کنم ترجیح میدهم خودم ساکت شدم شاید به اندازه ی یک نفر هم که شده دنیا قدری ساکت تر شود.

مردم و خواسته ی مردم

تصویر ترسناکی از مردم

پ ن:‌

عموما وقتی تعداد زیاد مردم پیرو یک نظر مشخصی میشوند باید ترسید چون سهم توده مردم در تصمیم های احمقانه بیشتر از سهم شخص یا گروه های کوچک است و عموما نظرهای درست و دقیق در هیاهوی حماقت مردم گم میشود یا بی اثر میشود و نظرات مخالف همدیگر را خنثی و نابود میکند تا به یک برآیند یا نظم احمقانه برسند.

فرد و جامعه را بخونید اگر دوست دارید.

قبلا در مورد فرد وجامعه مطلبی را نوشتم و میخواهم تا حدودی در مورد همین تعارض بنویسم. به نظر من :

نظر شخصی

مردم دوست دارند که شما دانشگاه بروید و مدرک عالی بگیرید- برایشان مهم نیست که بعد از فارغ التحصیل شدن بیکار باشید یا کار پیدا کنید حتی برایشان مهم نیست که با مدرک کارشناسی ارشد شغلی را انجام بدید که 10 سال قبل هم میتوانستید شروع کنید!

مردم دوست دارند شما ازدواج کنید و سروسامان بگیرید!‌ مهم نیست دو سال بعد از همسرتان جدا میشوید و طلاق میگیرید حتی مهم نیست شوهر شما یا همسر شما چه آدم بیشعور و مزخرفی است.

مردم دوست دارند شما ماشین بخرید برایشان مهم نیست اگر شما دوست دارید با پولتان کاسبی کنید یا حتی از پیاده روی بیشتر لذت میبرید! همینطور آنها دوست دارند شما خانه بخرید ححتی اگر این تصمیم خواست شما نباشد.

مردم دوست دارند کاری را بکنید که مورد تایید جامعه س و خارج از چهارچوب نیست چون اگر تصمیم دیگری بگیرید آنها را از دایره امنیتشان خارج میکنید و به فکر فرو میروند که آیا تصمیم مشابه خودشان درست بوده یا نه .

به نظرم هیچ تصمیمی اشتباهی نیست به شرط اینکه خواست شخصی خودمان باشد و تمایل شخصی خودمان نه اینکه برای رضایت مردم و تایید دیگران باشد. پس اگر من خواستم حتی خودم را بیچاره کنم ترجیح میدهم خواست شخصی خودم باشد و میزان مسئولیت پذیری به راه شخصی و پایبند بودن به آن به همین اصل بستگی داره چون تصمیمی که مردم برای من میگیرند بعدا راحت عوض میکنم و میگویم خوب این خواست من نبوده!‌ ولی تصمیمی که خودم میگیرم وفاداری بیشتری را ایجاد میکند. (خوندن کتاب کیمیاگر در مورد مسیر شخصی هم مفیده به نظرم). تا زمانی که کسی مسیر شصی خودش را مشخص نکند هیچ راهی برایش درست نیست و هیچ راهی هم اشتباه نیست یا به قول معروف برای کشتی که مقصدی ندارد هیچ بادی موافق نیست.

مهم ترین مفهوم واقعی که از زندگی فهمیدم این است که یک راه و مسیر مشخصی در زندگی داشته باشیم و تمام تلاشمان را برای رفتن از آن مسیر و به انجام رساندنش انجام دهیم. تنها با این انگیزه میتوان زندگی را جلو برد.

عموما مردم با خواست مردم یک تصمیم اشتباه و احمقانه میگیرند (تصمیمی که تصمیم او نیست) و بعد تا آخر عمر آن را توجیه (دوباره برای مردم توجیه میکنند!) در واقع تبدیل به مهندس و دکتر توجیه کردن می شوند!‌

شور زندگی(دو تا پست در مورد این کتاب نوشتم)

یه پاراگراف مرتبط هم از کتاب شور زندگی مینویسم شاید بهتر منظورم رو بتونم بگم.

برای اون فرقی نمیکرد که مردم چی فکر میکنند. رمبرانت باید نقاشی میکرد خوب و بد بودن کارش هم براش اهمیتی نداشت . نقاشی برای او مهارتی بود که از اون یه انسان میساخت. ونسان ارزش واقعی هنر به قدرت بیانی است که به هنرمند میدهد. رمبرانت راهی رو رفت که میدونست هدف اصلی زندگیشه و همین بود که باعث تایید اون شد. حتی اگر نقاشی های بی ارزشی هم ارایه می داد ولی باز با این حال هزاران بار موفق تر از اون میشد که خواسته های قلبیش رو کنار بگذاره و مثلا ثروتمندترین تاجر آمستردام بشود. ص ۶۳ و ۶۴ – کتاب شور زندگی – داستان زندگی ون گوگ

و در آخر 

در پایان باید بگم خوشحالم که سهم نظرات مردم در زندگیم کم بوده و سعی کردم قبل از تصمیم گیری تشخیص بدهم که آیا بر اساس خواست و میل شخصی این کار را میکنم یا صرفا به دلیل آشغالی است که مردم به زور وارد مغزم کرده اند. پاکیزگی فقط به معنی داشتن خانه پاکیزه و خانه تکانی نیست پاک کردمن مغز خود از مزخرفات بی اساس مردم که هر روز تکرار میکنند مهمترین نظافتی است که به زندگی ما معنی میدهد.

شور زندگی داستان ون گوگ – بخش دوم

قبلا  در مورد این کتاب کمی صحبت کردم و پاراگراف هایی از اون رو نوشتم الان به صفحه 400 کتاب رسیدم و میخواهم چند تا پاراگراف دیگر از این شاهکار را اینجا بنویسم.

این کتاب را همه کسانی که عاشقانه زندگی میکنند که نمیفهمند نا امیدی یعنی چه که با هزار بار شکست هم نا امید نمیشوند که نظراتشون بر خلاف جامعه و خانواده است و آنهایی که قدرت ذاتی نابغه شدن را دارند یا احساس میکنند که باید متمایز باشند باید بخوانند.خلاصه بگم یک دیوانه باید این کتاب را بخواند و آدم های عاقل از آن دوری کنند!‌

ناگهان متوجه چیزی شد که مدت ها بود آن را دریافته بود. تمامی این حرف ها در مورد خداوند تنها عذر و بهانه ای بچگانه بود. حیله هایی از روی استیصال که انسانی تنها و ترسیده در یک شب سرد٫تاریک و بی انتها٫ آن ها را برای خود زمزمه میکند. خدایی وجود نداشت. تنها چیزی که وجود داشت سرگشتگی وابهام بود و بس ابهامی رقت بار٫ عذاب آور٫ ظالم٫ فریب کارانه٫ کور و بی پایان. ص 130

 

بار دیگر ناکامی و بی پولی به او روی آورده و وقت آن بود که او وضعیت خود را برآورد کند. مسئله این بود که چیزی برای برآوردن کردن وجود نداشت. نه شغلی٫ نه پولی٫ نه سلامتی٫‌ نه نیرویی٫‌نه ایده ای٫‌ نه اشتیاقی٫ نه آرزویی نه هدفی٫‌ نه آرمانی٫ و بدتر از همه نه نقطه اتکایی که بتواند زندگی خود را بر محور آن بنا کند. بیست و شش سالش بود٫ پنج مرتبه شکست را تجربه کرده بود و دیگر شهامتی برای شروع زندگی جدید در خود نمی یافت. ص 131

 

تواشتباه میکنی پسرم. اثر یک هنرمند یا خوبه یا بد. و اگر بده پس اسم اون کس رو نمیشه هنرمند گذاشت خود اون شخص باید از همان ابتدا این مسئله را در مورد خودش تشخیص بدهد نه اینکه همه وقت و نیروی خودش را بیهوده تلف کنه.

-حالا اگر اون شخص از رندگی راضیه و زندگی بر وفق مرادشه ولی هنری که از خودش ارایه میده تعریفی نداره اون موقع چی ؟

تئودروس در آموزه های الهی خود به به دنبال جواب گشت ولی نتوانست برای این سئوال او پاسخی پیدا کند. ص 178

 

من نمیتونم تصویر یه پیکر رو بکشم٫ بدون اینکه از همه جزییات استخوان ها٫‌ ماهیچه ها و رباطهای داخل اون پیکر مطلع باشم. همین طور که نمیتونم تصویر یه سر رو بکشم بدون اینکه بدونم توی مغز اون شخص چی میگذره. برای این که بتونی احساس و افکار آدم ها رو در مورد دنیایی که در اون زندگی میکنند درک کنی نه تنها باید آناتومی بلد باشی بلکه باید بتونی احساس و افکار آدم ها رو در مورد دنیایی که در اون زندگی میکنن درک کنی. نقاشی که اطلاعاتش فقط  محدود به حرفه خودش باشه و در مورد هیچ چیز دیگه شناخت نداشته باشه یه هنرمند سطحی و کم مایه از آب در میاد. ص 182

 

 

 

squeeze کردن در مذاکرات فروش

طرف خریدار:‌

  • خوب چی کار کردی محمدی تونستی باهاش قرارداد ببندی؟
  • بله قرارداد عایق بندی سوله ها رو باهاش بستم باورت نمیشه هر سوله 32 میلیون تومان!‌ قیمتی که خودش بهمون داده بود 40 میلیون تومان بود ولی اینقدر تحت فشار قرارش دادم که تونستم برای 4 سوله از هر کدام 8 میلیون تخفیف میگیرم اونهم شرایطی بهش پول میدم باید قیافه ی فروشنده رو میدی نزدیک بود گریه کنه!
  • خوب چطور با این قیمت براش صرف میکنه ؟ قیمت تمام شده ش 34 میلیون تومانه
  • شنیدم که بدهی بالا آورده و حقوق کارکنانش رو نداده مجبوره که با ما راه بیاد مشتری تو این فصل برای عایق سوله وجود نداره

طرف پیمانکار:‌

  • این یارو چقدر سمجه یک ماهه داره با من چونه میزنه حیف که مجبورم بفروشم!
  • تو هر سوله رو با 32 میلیون تومان گرفتی بدبخت میشیم اینطوری
  • نترس این قیمت واسه 2 اینچ ضخامته مجبورم 1.5 اینچ ضخامت پلی اورتان بریزم که برام بصرفه اونقدرها هم احمق نیستم تازه مواد درجه دو آوردم با نصف قیمت ضمانت جنس اصلی 15 ساله. شرط میبندم این عایق ارزون 4 ساله خراب میشه و باید بیاد پیش خودمون دوباره ها ها ها مرتیکه کنس!‌بزار حسابشو میرسم .

بازار رایج در ایران 

این صحبتهای رایج در بازار ایرانه که تقریبا در هر موردی میتوان شنید بعض وقتها ما در مذاکره و فروش اینقدر همدیگر را میچلانیم و فشار میاریم که سود طرف مقابل رو تبدیل به ضرر میکنیم و با خوشحالی و لبخندی از کارمون رضایت داریم غافل از اینکه اون هم یه جایی دیگه جبران میکنه و ما در آخر ضرر خواهیم کرد.

حاشیه سود 

همیشه حاشیه سودی برای مشتری و یا فروشنده وجود دارد که اگر یکی از طرفین به آن حمله کند هر چند موفق شود  به اصطلاح طرف مقابل را squeeze کند ولی چون معامله ی برد بردی نیست در دارز مدت منجر به شکست و نارضایتی دو طرف خواهد. حجم بسیار زیاد از پروژه های نیمه تمام ایران در اکثر صنایع و بازارها و یا پروژه های تمام شده و شکست خورده از این نوع است و متاسفانه ما به جای ایجاد رابطه بلند مدت با خریدار یا فروشنده دنبال چلاندن او سودهای کوتاه مدت هستیم.این دید کوتاه مدت و هیجانی یکی از آفات فروش است که اتفاقا خریدارها و فروشنده ها با لذت از آن تعریف میکنند.

اگر کسی در یک معامله اظهار کرد زیر قیمت قرار داد بستم ازش بپرسید در مقابل چی؟ یا چه چیزی از دست دادی ؟ بالاخره فروشنده هم احمق نیست و قطعا در جای دیگری جبران خواهد کرد!‌

شور زندگی و داستان ون گوگ – بخش اول

 

شور زندگی داستان ون گوگ

به صفحه 185 از کتاب شور زندگی رسیدم و هنوز خیلی مانده تا این شاهکار 705 صفحه ای تمام شود و از این بابت خوشحالم.این کتاب به اسم شور زندگی نوشته ایروینگ استون است که مترجم آن مارینا بیناتیان است و انتشارات نشر نشانه آن را به چاپ رسانده(چاپ چهارم). شاید فقط در ایران باشه که تیراژ این کتاب فقط 500 عدد است!

ون گوگ عاشق پیشه ای دیوانه است که راه خودش را میرود و افکار جامعه و اطرافیانش تاثیری روی او ندارد  و رنج غیر قابل تصوری را متحمل میشود ولی از عقاید و نظرات و باورش روی گردان نمیشود.

 

آیا وقتی چیزی از نظر مردم بی ارزش است واقعا آن چیز بی ارزش است!‌؟ آيا نظر مردم میتواند ارزش واقعی چیزی را بالا ببرد یا پایین بیاورد ونگوگ ثابت کرد که دربلند مدت اینگونه نیست و با کشیدن بیش از 2100 اثر تاثیر گذارترین نقاش قرن 19 میشود هر چند شهرت او متاسفانه بعد از مرگش نمایان شد.

وقتی کتابی میخوانم پاراگرافهای نابی را برای دوباره نوشتن انتخاب میکنم این کتاب اینقدر عالی است که نمیتوانم همه آن را بنویسم و پاراگراف عالی زیادی دارد هر چند در چند بخش میخواهم بنویسم هم برای خودم بماند و هم برای خوانندگان.

انسان برای آنکه بتواند در این جهان اعمال خوبی از خود برجای بگذارد باید هوی و هوس را در خود نابود کند. انسان تننها برای خوش بودن در این دنیا زاده نشده است. او خلق شده تا درستکار و امین باشد. او خلق شده تا به آرمان های بزرگ بشریت تحقق ببخشد به اصالت و اعتلا دست یابد و بر زشتی که تقریبا اغلب آدمیان به سوی آن کشیده میشوند فایق آید. ص 35

 

برای اون فرقی نمیکرد که مردم چی فکر میکنند. رمبرانت باید نقاشی میکرد خوب و بد بودن کارش هم براش اهمیتی نداشت . نقاشی برای او مهارتی بود که از اون یه انسان میساخت. ونسان ارزش واقعی هنر به قدرت بیانی است که به هنرمند میدهد. رمبرانت راهی رو رفت که میدونست هدف اصلی زندگیشه و همین بود که باعث تایید اون شد. حتی اگر نقاشی های بی ارزشی هم ارایه می داد ولی باز با این حال هزاران بار موفق تر از اون میشد که خواسته های قلبیش رو کنار بگذاره و مثلا ثروتمندترین تاجر آمستردام بشود. ص 63 و 64

 

ببین ونسان هیچ وقت در مورد هیچ چیزی نمیتونی کاملا مطمن باشی. فقط باید شجاعتشو داشته باشی تا اون کاری رو که فکر میکنی درسته انجام بدی. ممکنه بعدها بفهمی که اشتباه کردی ولی لااقل آنچه را که فکر میکردی درسته انجام دادی و این مهمه. ما باید طبق استدلال خودمون عمل کنیم و بعد ارزشیابی نهایی را به عهده خداوند بگذاریم. اگه در این لحظه اطمینان داری که به هر طریق که شده میخواهی به خالق خودت خدمت کنی بنابراین ایمانت تنها راهنمای تو به طرف آینده است پس به آنچه که ایمان داری اطمینان داشته باش و به خودت ترس راه نده.ص 65

 

ونسان با گذشت زمان احساس کرد که باید خود را وقف کارهای سودمندتر نظیر شفا و درمان و شستشو . ساییدن تهیه نوشیدنی های گرم و دارو کند. دیگر انجیلش را با خود حمل نمیکرد آن را در خانه گذاشت زیرا هیچ وقت برای گشودن آن مجالی دست نمی داد. کلام خدا به مثابه کالایی لوکس و تجملی درآمده بود که معدنچیان استطاعت خرید آن را نداشتند. ص116

تعقیب هدف و دوراهی خدا و خرما

پ ن :‌ به نظرم هر راهی میتواند درست باشد به شرط آنکه تا آخر دنبال شود

یک موضوع پیچیده در تفکر امروزی ما وجود دارد که میخواهم با یک مثال درموردش شروع به نوشتن کنم.

عقل یا دل – احساس یا منطق 

تصور کنید در یک وضعیتی هستید که باید یا براساس عقل و منطق تصمیم بگیرید و یا بر اساس احساس یا همون دل.

تصمیم گیری بر اساس عقل عامه پسندتر و بلندمدت تر و مطمنتر است

تصمیم گیری بر اساس احساس هم لذت بیشتری دارد و شوق و انگیزه شما را بیشتر میکند

کدام یکی از این دو راه درست است؟

به نظرم هر دو راه درست است به شرطی که تا آخر تعقیب شود یعنی اگر من بر اساس احساس و دل تصمیمی گرفتم

  1. هیچ وقت خودم را با یک نفر که بر اساس عقل تصمیم گرفته مقایسه نکنم
  2. همیشه بر همین اساس تصمیم بگیرم (راهم همین باشه)
  3. هیچوقت به این موضوع فکر نکنم که اگر عاقلانه تصمیم میگرفتم چه میشد.

مشکل از کجا شروع میشود 

به نظرم مشکلات روحی و روانی از زمانی آغاز میشود که ما با عقل تصمیم میگیرم ولی شور و حس تصمیمات احساسی را هم میخواهیم یعنی هم خدا و هم خرما را یا بر اساس احساس تصمیمی میگیریم ولی اطمینان و قطعیت تصمیمات عقلی و نتایج آن را خواستاریم!‌

دانشجویی که فقط درس میخواند مهارتی هم در بازار کار ندارد و تمام استخدامی ها هم شرکت و بعد کارمند میشود و به شغلش افتخار میکند کارش درست و قابل توجیه است و کسی که وارد بازار کار شده و دنبال استخدامی نیست و کارش را میکند باز هم فرد شایسته ای است .

مشکل کارمندی است که به فکر شغل آزاد است یا کسی که شغل آزاد دارد و همزمان هم برای رفتن به خارج از کشور اقدام کرده و هم در استخدامی ایران شرکت میکند! مشکل کسانی هستند که در وسط ایستاده اند .

مشکل فرد سیگاری است که ورزش میکند

کارمندی که فکر شغل آزاد است

متاهلی که مثل مجردها زندگی میکند

جوشکاری که رویایش قصاب شدن است

دکتری که آرزو میکند کاش مهندس ساختمان بود

مهندسی که برای معلم شدن تلاش میکند

و در کل هر کسی که خودش اینجا و دلش آنجاست یا باید شهامت ترک مکان فعلی را داشت یا باید شهامت تعقیب مسیر را . در وسط ایستادن شاید امنیت روانی و ذهنی برای ما درست کند ولی از ما انسانهایی میسازد که همیشه از تصمیم هایمان ناراضی هستیم و همیشه خدا و خرما را با هم میخواهیم در حالیکه نه مسولیت خرما خوردن را قبول میکنیم و نه تحمل خداپرستی چون دوست داریم در اوهام و فاصله ها و در مرز بین تصمیم گیری تصمیم نگیریم و به قول معروف فوبیای تصمیم گیری داریم . دو راهی سهم همه ی ما در زندگی است ولی مدت طولانی بر سر این دوراهی نشستن عاقلانه به نظر نمی رسد.