گدا پروری و درسی از پیامبر اسلام

پ ن : تکدّی گری یوغ ذلتی است که عزت وسربلندی را از انسان می‌ستاند وحسب او را از بین می‌برد

علی (ع)

مردی از انصار را حاجتی پیش آمد، پیامبر از آن اطلاع یافت و به او فرمود: هر چه در خانه داری نزد من بیاور وچیزی را بی‌ارزش مشمار.آن مرد یک زیرانداز زین اسب ویک کاسه آب خوری نزد پیامبر آورد، پیامبر خدا فرمود: چه کسی خریدار این‌هاست؟ مردی عرض کرد: به یک درهم خریدارم.پیامبر فرمود: چه کسی بیشتر می‌خرد؟ مردی گفت: دو درهم. پیامبر فرمود: آنها برای توست. سپس به آن مرد انصاری فرمود: با یک درهم غذایی برای خانواده‌ات تهیه کن وبا درهمی دیگر تبری بخر.

آن مرد تبری خرید ونزد پیامبر آورد. آن حضرت فرمود: چه کسی دسته‌ای برای این تیر دارد؟ یکی از اصحاب گفت: من دارم.پیامبر دسته تبر را ازآن مرد گرفت و با دست خود تبر را برای آن مرد انصاری آماده کرد وبه وی داد وفرمود: برو وهیزم جمع کن وهیچ خار وکنده خشک وتری را ناچیز مپندار. آن مرد تا پانزده شب کار کرد. پس از آن در حالی که وضع او خوب شده بود نزد پیامبر آمد.

پیامبر فرمود: این حال تو بهتر از آن است که روز قیامت با چهره‌ای بیایی که خراش صدقه بر آن است.

تفکر سیستمی و اوج بینشی که پیامبر اسلام داشته بی شک ۱۵۰۰ سال جلوتر از زمان خودش بوده است شاید هزاران سال دیگر هم جهان کسی مثل او را نمی تواند ببیند.

نمیدانم کشور ما اگر خود را مسلمان میداند چرا چنین بینشی ندارد؟ چرا هزاران مرکز خیریه برای گدا پروری درست شده است ولی یک مرکز خیریه برای توانمند سازی و آموزش و اشتغال افراد نیازمند نیست؟

به خاطر دارم که در کتاب زندگینامه جان استوارت میل چطور او در مجلس عوام روبروی قانون و دولت بی مسولیت و بی فکر وقت ایستاد و گفت شما دارید مردم را تبدیل به گدا میکنید و به جای دادن پول و کمک نقدی و گدا پروری باید برای آنها کار درست کنید.

انسان تنها وابسته به خوراک نیست و احتیاج به عزت نفس و کرامت انسانی دارد و نباید فکر کند که پوچ و بی هدف و بیکاره است چرا که به مرور زمان شخصیتش از درون خالی میشود و برای خود ارزشی قایل نیست و در حد حیوان تنزل پیدا میکند.

متاسفانه تمام تلاش دولت و مردم و انجمنهای خیریه در این سالها در راستای گداپروری و دادن پول به فقیران بوده به جای توانمند سازی آنها و وارد کردن آنها به کسب و کار . اگر کسی دست زندانی یا فاحشه یا فقیری را گرفت و برایش کار ایجاد کرد و او را به فعالیتی مفید سوق داد و یا حتی در برابر کار شرافتنمدانه ش فقط به وی غذا و جای خواب داد باید دستانش را بوسید و آن را انسان واقعی نام گذاشت. این رفتار پیامبرانه کجای این کشور نمایان است و چه کسی به آن قدری اندیشیده است ؟

کمک به فقرا با ایجاد فرصت و مشغولیت مفید برای آنها برای حفظ کرامت انسانیشان و برای نجات جامعه میسر خواهد شد و صرف دادن پول آنها را گداتر و ذلیل تر میکند و آخرین ته مانده ی وجودشان که همان عزت نفس و ایمان است میگیرد. بیراه نیست که در اسلام شهادت گدا در محکمه قبول نمیشود چرا که فقر و گدایی اخلاق و ایمان را هم از بین میبرد.

گپ دوستانه با سامان عزیزی

امروز صبح یکی از دوستان عزیز متممی را از نزدیک دیدم٫ سامان عزیزی که از بچه های گل و قدیمی متمم است.

به توصیه محمدرضا شعبانعلی ساعت ۱۰:۰۷ دقیقه با هم توی سنندج قرار گذشتیم راستش من یه کم زود از خونه بیرون اومدم و ماشینم رو توی یکی از کوچه ها پارک کردم و رفتم صبحانه خوردم تا اینکه سامان زنگ زد و رفتیم آبیدر. هوا مه آلود و خیلی تمیز بود و ما هم رو به سمت شهر وایسادیم و از هر دری سخن گفتیم از کار و زندگی و گذشته و حال و آینده و خلاصه حدود ۳ ساعتی با هم بودیم.

جالب اینه که دوستان متممی را حتی وقتی برای اولین بار میبینم احساس میکنم سالها میشناسم چون کامنتها و نوشته شان را خواندم و خیلی زود حرف همدیگر را میفهمیم. حدود یک ماه پیش بود که حسن کشاورز به سنندج آمد و حسابی با هم در خصوص برنامه ریزی  و فروش گپ زدیم .

خلاصه اینکه داشتن دوستان متممی برایم نعمتی است که این دوستی ها به واسطه وجود معلمی دلسوز به نام آقای شعبانعلی است که به نحوی همه ی ما را دور هم جمع کرده است. متاسفانه نه من اهل عکس گرفتنم بودم و نه سامان وگرنه عکس دو نفریمان را اینجا برای شما میگذاشتم.

چگونه خوانده هایت را با زندگی تطبیق میدهی؟‌- برای یاور عزیز

تطبیق خوانده ها با زندگی

کلیات

یاور مشیرفر عزیز به این سوال  پاسخ داده است و من هم طبق قولی که داده ام میخواستم به این موضوع کمی فکر کنم در واقع سوال بسیار مشکلی است چرا که بعضی از دانسته هایم تبدیل به شهود شده است و وارد زندگی و تجربه ام شده بی آنکه بدانم از کجا آمده است در واقع ردگیری این کتابها و دانسته ها بسیار مشکل است.

البته من هم مثل خیلی از افراد مسیر یکپارچه ای را طی نکرده ام و هر بار مشغول اصلاح و تغییرجهت های خود بوده ام. بدون شک کتاب اعترافات روسو در ۲ سال اخیر و تصمیمات احساسی و خانوادگی وشخصی و همینطور کسب آرامشی که دارم بسیار موثر و پرفایده بوده است با خواندنش یاد گرفتم که:

آنچه عموما زندگی را غیر قابل تحمل میکند زیاده روی در خود زندگیست

یاد گرفتم که خوشبختی و بدبختی شخصی را در بازه های ۲۰ ساله و ۳۰ ساله ببینم و خیلی چیزهای دیگر. همچنین با خواندن کتاب خلبان جنگ و پرواز شبانه حس مسولیت پذیری و وجدانم بیدا شد و اگر قبلا فقط و فقط به خود فکر میکردم کم کم با مطالعه ی این کتابها و صحبتهای آقای شعبانعلی نطرم عوض شد و فهمیدم که باید مسولیت اجتماعی داشته باشم و به اطرافم توجه کنم.  به قول اگزوپری: خوشی و سعادت آدمی نه در آزادی اوست بلکه در قبول تکلیف است.

تعداد بسیار زیادی از رمانهای روسی و یا حتی این اواخر شور زندگی و به دور از مردم شوریده تبدیل به حکمت شدند و توی ذهنم رسوب کرده اند طوریکه نمیتوانم دقیقا بگویم چه چیزی را از چه کسی یاد گرفته ام. همچنین تمام فلسفه و مهم ترین اصلی که بر اساس آن زندگی میکنم را مدیون آلبر کامو و سارتر و همفکرانشان هستم اینکه یعنی اصالت بشر و آزادی – برای حفظ آزادی از خیلی چیزها چشم پوشی کرده ام هر جا دیدم که آزادیم مورد تهدید است و به آن احترام گذاشته نمیشه اونجا را ترک کردم و کلمه ی آزادی برایم مقدس ترین واژه است به قول کامو اگر از میان عدالت و آزادی بخواهم یکی را برگزینم آزادی را انتخاب میکنم تا بر ضد بی عدالتی بجنگم. 

این اواخر تعلیم و تربیت خودم و برنامه ریزی شخصیم را از استوارت میل – ون گوگ در شور زندگی – و شوپنهاور وام گرفته ام و می خواهم حداقل ۲ سال به خودم بسیار سخت بگیرم.

جزییات

از کلیات فلسفه ی زندگی که بگذریم چون قبلا در کتابخوانی به آنها اشاره کردم به زندگی کاری می آیم در واقع دانسته های اینجا خیلی منظم و دقیق و البته سهل تر  است و راه عملی کردنشان هم فرموله است.

به عنوان مثال چند سال پیش وقتی میخواستم برای بازاریابی یک محصول شرکت با ۲۰۰ نفر تماس بگیرم کتاب بازاریابی تلفنی را خواندم و مو به مو دستورات آن را اجرا کردم و تمرین کردم همچنین وقتی میخواستم بازاریابی آنلاین را برای محصولاتمان انجام بدم و آنها را از طریق سایت بفروشم کتابهای مختلف آن حوزه را خواندم و تا جایی که می شد و وقت بود پیاده سازی کردم. عادت به کتابخوانی باعث شده موانعی را که در کسب و کار و مسیر شغلیم میبینم یافته و به دقت آن را بخوانم و آن را هم پیاده کنم یعنی این کار برایم زیاد مشکل نیست چون زیاد هم انجام داده ام برایم راحت شده است.

نتیجه

در پایان و پاسخ به این سوال باید بگویم در جزییاتی مثل موانع کسب و کار یا یاد گرفتن یک فیلد تخصصی تبدیل دانسته ها به عمل کار آسانی است ولی در تصمیمات مهم زندگی مثل (انتخاب شغل و مسیر شغلی – خریدن خانه یا ماشین – پیش بینی آینده – ازدواج – بچه -مهاجرت – ادامه تحصیل و….) کار بسیار مشکل و پیچیده است و بعضی وقتها دانسته ها خودشان با شهود تصمیم میگیرند و گاهی و قتها هم جرقه ای را در ذهن روشن میکنند ولی اینها بسیار مشکل تر است چون ردپای مشخص را خیلی سخت میشود تشخیص داد .

تشخیص اینکه کلیات زندگیم را چگونه ردگیری کرده ام و براساس کدام آموخته ها تصمیم گرفته ام به سبب نوشتن بوده یعنی الان وقتی دفتر شخصیم را میخوانم و به تصمیمات مهمم نگاه میکنم میبینم که در موردشان نوشته ام و بر اساس یک مدل ذهنی مشخص و یا یک مطالعه نوشته ام چون نوشتن باعث میشود از هیجان دور شوم و به حکمت و عقل نزدیک شوم و همیشه پس از نوشتن و بررسی تصمیم می گیرم.

یاور جام من نمی توانم   مثل تو مفصل و مبسوط بنویسم خواهشا همین را از من قبول کن 🙂 امروز با خودم گفتم ۲۹ بهمن ماه یعنی یک ماه پیش عجب قول مشکلی در بلاگ یاور داده ام. ولی به هر حال نوشتم

به تازگی در قسمت نقشه راه یادگیری من در سایت در مورد چیزهایی که قرار است یاد بگیرم و لینک منبع آن نوشته ام که نگاه کردن به آن برای خواننده ساده و مشخص و بدون پیچیدگی است. چیزهایی که لازم دارم اونجا فهرست میکنم و میرم یاد میگیرم به همین سادگی 🙂

موفق باشی رفیق

مگه امروز عیده؟

تقویم شخصی

راستش را بخواهید هیچ حس خاصی به نوروز یا تولد خودم و دیگران و یا انواع عید دیگر ندارم با کمی اغراق باید بگویم فصل ها هم برایم یکسان است و فقط به عوض کردن لباس هایم فکر میکنم. البته اگر کسی ازم بپرسد چه فصلی را دوست داری میگویم پاییز چون خودم متولد پاییزم! چه مزخرفاتی. ولی احتمال دارد طرف مقابل بگوید بله پاییز خیلی هم رمانتیک است.

نه اینکه افسرده باشم ولی به این چیزها فکر نمی کنم تقریبا یک ماه و نیم پیش سال جدید من شروع شد و تغییر شغل و تصمیم به انتخاب فیلد مطالعاتی و … از ثمراتش بود در واقع یک برنامه ریزی ۲ ساله کرده ام. بعضی از سالهای من ۶ ماهه است و بعضی هایش ۳ ساله شاید هم ۵ ساله یعنی دوره یا سال جدیدم را بر اساس کار و برنامه ام مشخص میکنم نه بالعکس. خلاصه بگم نه تولد خودم خاطرم میماند و نه نزدیکانم که البته بعضی هار را یادداشت می کنم چون میدانید؟ مردم روی این چیزها حساس هستند.

بعضی وقتها با خودم می گویم مگر می شود یک فصل یا عید را دوست داشت ؟ در جشن و عزا جز اتلاف وقت و اعمال غیر طبیعی چیز خاصی نمی بینم. هر بار در مورد خاطرات بچگی و سربازی و دانشجویی با دوستان قدیمی گپ می زنم با صدای بلند میگم بععله یادش بخیر! ولی کوچترین احساسی نسبت به گذشته ندارم. چند سال پیش حدود ۱۰ گیگ از اطلاعات شخصیم که شامل عکس و … از سربازی و دانشجویی و… بود از بین رفت و تنها ۲۰ دقیقه ناراحت شدم.

راستش را بخواهید علاقه ای به مرده شوری و شخم زدن خاطرات گذشته ندارم. به نظرم تجارب گذشته تنها زمانی مفید است که ما از سالهای قبل داده های نرمالی را به دست آوریم و با استفاده از داده کاوی و تحلیلهای رگرسیون و درخت تصمیم گیری بر اساس آن برنامه ریزی کنیم و تصمیم بگیریم در غیر این صورت فقط میشود به آن گفت طول عمر نه تجربه. به همین خاطر وقتی شخصی یا شرکتی بدون مکتوب کردن تجارب و بررسی داده های خود میگوید من ۱۰ سال تجربه دارم خنده ام میگیرد.

چهارشنبه سوری هم خونه سیروان (دوستم) بودم و  فارغ از هیاهوی بیرون در مورد BI و فرآیند یادگیری و .. صحبت می کردیم و چهارشنبه سوری خیلی خوبی هم بود! سال پیش ۱ فروردین باشگاه رفتم و با دوستان دیوانه تر از خود تمرین میکردم. در کل نمیخواهم  شادی و ناراحتیم را به تقویم گره بزنم.

این هم نوشته ما برای سال جدید و نوروز و … (مرده شور تبریک و  نوشته ام را ببرد!)

همین رو از ما قبول کنید و سال نو مبارک 🙂

کارهای کوچک عملی

خرداد ۱۴۰۳

توی یک گروه کوچک که بیشتر اعضای اون کم سن وسال هستند در مورد مفاهیم مختف صبحت میکنم و به سوالاتشون پاسخ میدم . به زبان کوردی سورانی حرف میزنیم و اعضای گروه اهل جنوب و شرق کردستان هستند.

مسایل مختلفی رو به صورت صوتی توضیح دادم از جمله اقتصاد آزاد بیت کوین سیاست فناوری و علوم اجتماعی . فکر میکنم کاری که اونجا میکنم مفید است

دی ماه ۱۴۰۱

یک گروه لینکدین تشکیل دادیم که هدفش دفاع از صنف فناوری اطلاعات و جلوگیری از محدودیت های اینترنت و محکوم کردن بازداشتی های اخیر در حوزه ی IT است. تعداد افراد عضو بعد از دو هفته به ۹۰۰ نفر رسیده که همگی متخصص کامپیوتر هستند. یک بیانیه هم برای شروع نوشتیم که تقریبا آماده انتشاره.

مرداد ۱۴۰۱

یک دریچه فاضلاب سیمانی نزدیک خونه ی ماست که دورش رو سنگ های بزرگ گذاشتند تا وقتی سیمان خشک شد سنگ رو بردارند ولی ظاهرا یادشون رفته و وسط راه پر از سنگ های بزرگه . دیروز بیست دقیقه طول کشید که همه سنگها رو از آنجا برداشتم.

یاد یک داستان افتادم که میگن زمانی حاکم شهر یک سنگ بزرگ رو وسط راه مردم قرار داده بود و زیرش یک سکه طلا هم گذاشته بود. به خاطراینکه هر آدم خیرخواهی که اون سنگ رو از سر راه مردم برداره سکه  رو پیدا کنه. ولی من دیروز هر چی گشتم زیر سنگ هیچی نبود 🙂

فروردین ۱۴۰۱

مقاله ای که همسرم در مورد روانشناسی و تربیت کودک نوشته بود به زبان کوردی ترجمه کردم و به دوستم دادم. آرش یک انجمن تاسیس کرده که هدفش ترویج زبان کوردیه من هم خواستم کار کوچکی در این راستا کرده باشم.

شهریور ۱۴۰۰

یکی از همکارهای تازه وارد شرکت میگفت قراره برای رفتن به خارج اقدام کنم ولی زبانم خوب نیست میگفت . بهش گفتم من استاد نیستم ولی میتونم رات بندازم هفته ای ۲ یا سه ساعت برات وقت بزارم و شب ها با هم Speaking کار کنیم و با واتساپ صحبت کنیم .

خرداد ۱۴۰۰

کانال تلگرامی شهر سنندج با بیش از ۱۷۰ هزار عضو وجود داره و من بعضی وقتها پستاش رو نگاه میکنم. هیچوقت ندیدم کتاب معرفی کنه یا مردم رو تشویق به مطالعه کنه . به همین خاطر با مدیر کانال صحبت کردم و کتاب برتری خفیف رو پیشنهاد دادم که معرفی کنند و اینکارو هم کردند و از این بابت خوشحالم. قرار شد از این به بعد کتابهای دیگری رو هم معرفی کنم .

۲۵ دیماه ۹۹

امروز برای پرندگان گندم خریدم و پشت ماشینم گذاشتم. پنجشنبه و جمعه مشغول غذا دادن به پرندگان شدم.

۲۴ آذر۹۹

امروز یک کتاب دیگر به سایت Goodreads اضافه کردم. بعضی از کتاب ها در این سایت مهجور مانده اند و به هر دلیلی ثبت نشده اند. یا خواننده نداشته اند و یا خواننده و نویسنده ی این کتابها عضو این سایت نبوده اند. تا کنون بیش از ۱۰ عنوان کتاب را با شرح جزییات اضافه کرده ام . مقدمه ای از کتاب اسم نویسنده یا مترجم تعداد صفحات سال انتشارو ISBN و… این کار کمک میکنه این کتابها دیده شوند و خوانده شوند.

این سایت یکی از بهترین دوستان منه و خیلی از اوقات از سایت بازدید میکنم. خیلی وقتها هم برای قسمت Support ایمیل میزنم یا تشکر میکنم و یا پیشنهاد میدم و اونها هم خیلی سریع جواب میدن. مالک فعلی این سایت شرکت آمازون است و ۱۴ سال از تاسیس این سایت میگذرد.

۲ مرداد ۹۹

امروز به ماشین دنده عقب از سراشیبی پایین اومد و یه پیرزن رو زیر گرفت. من به اتفاق چند نفر دیگه ماشین رو که گیر کرده بود بلند کردیم و تونستیم پیرزن رو بکشیم بیرون. خدا رو شکر زنده بود و آمبولانس اون ر وبه بیمارستان رسوند.

۲۴ اسفند ۹۸

امروز یک پیرمرد رو دیدم که نمیتونست راه بره، به ماشینی تکیه زده بود و هاج و واج اطراف رو نگاه میکرد مردم هم از ترس کرونا تمایلی به کمک کردنش نداشتند. دستش رو گرفتم و بردمش نانوایی که نون بخره. البته بهش گفتم که ماشین دارم و میتونم برسونمت خونه اگه مسیرت دوره. ولی گفت نه من همین نزدیکی ها زندگی میکنم.

اسفند ۹۸

در نیمه دوم سال ۹۸ بارها از پادکست رواق و سایر پادکستهایی خوبی که دوست داشتم حمایت مالی کردم البته در حد خودم و میدونم که پا گرفتن پادکستهای درجه ۱ میتونه راه توسعه و مسیر رشد اجتماعی ما رو کوتاه تر کنه. از اینکه افراد خوبی مثل فرزین رنجبر و جادی و … هستند و میتونند پادکستهای خوب تولید کنند خوشحالم و براشون آرزوی موفقیت میکنم. خوشحالم که در سال ۹۸ نیز پولی که برای کتاب و یادگیری پرداخت کرده ام بیشتر از پولی بوده که برای خرید لباس خرج کرده ام.

۵ اردیبهشت ۹۸

امروز با هماهنگی همکاران در شرکت تصمیم گرفتیم که پنجشنبه ها لباس کوردی بپوشیم و با این کار به ترویج و حفظ زبان و فرهنگ کردستان کمک کنیم

۲۰ فروردین ۹۸

امروز به دو تا از همکارام کتاب هدیه دادم و سعی کردم اونها رو تشویق به کتابخونی بکنم

۲۸ آبان ۹۷

امروز ۲ تا کتاب به کتابخانه مرکزی شهر اهدا کردم

آّبان ۹۷

با یک موسسه خیریه صحبت کردم و گفتم پنجشنبه ها ۲ ساعت وقت آزاد دارم میتونم رایگان کامپیوتر یا زبان تدریس کنم برای افراد نیازمند و بچه های بی سرپرست. قراره بهم جواب بدن. خوشحال میشم اگر بتونم به صورت مستمر این کارو بکنم.

۲۸ تیر ۹۷

۴ تا ماشین توی محوطه خونه ی ما اشتباهی پارک کرده بودند من هم ۴ تکه کاغذ برداشتم وبرایشان نوشتم ایراد پارک کردنتان چیست و جلوی برف پاکنشون گذاشتم. بهشون گفتم که اینجوری که پارک کردید جای ماشین های دیگر نمیشود و بهتره که با دقت و حوصله پارک کنید و البته خودتان را جای دیگران قرار دهید .

۴ تیر ۹۷

امروز در سایت شهری بان یک مورد مشکل گزارش رو ثبت کردم و البته در مورد این سایت و کار خوب دوستانم در این بلاگ نوشته ام.

۱۹ اردیبهشت ۹۷

برادرم توی دانشگاه کردستان مهندسی برق میخونه و میخواد با دوستاش نمایشگاه رباتیک و . . . دایر کنند امروز بهش کمک کردم که به شرکتها وفعالان این حوزه تو سنندج لینک بشه تا ازشون تو نمایشگاه دعوت کنه . نا امید شده بود که چرا تعداد شرکتهای فعال کمه . بهش گفتم چون شما دانشجوها کوتاهی کردین و بهترین کار اینه که شما با دوستات روی ایده های نابی کار کنید و شرکت خودتون رو راه بیندازید تا شرکتهای خوبی داشته باشیم.  میدونم من نمونه ی خوبی نیستم چرا که با دوستام و بعد از دانشگاه تو سنندج شرکتی تاسیس کردیم که آخرش به شکست و جدا شدن همگی منجر شد ولی پشیمون نیستم تمام تلاشم رو کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم اگر بعدا خواستم شرکتی تاسیس کنم و برای خودم کار کنم قطعا اشتباهات گذشته را تکرار نمیکنم و احتمال اینکه موفق بشم زیاده . در هر حال دوست دارم که برادرم و دوستاش توی دانشگاه تمام تلاششون رو بکنند و در آینده هم شرکت خودشون رو توی این شهر راه بیندازند.

کارهای کوچک عملی ۶ فروردین ۹۷

امروز ماشینم رو از لحاظ آلودگی و تست آلاینده امتحان کردم و متوجه شدم که یک مقداری مشکل دارد دو بار انژکتور ماشین رو باز کردم و هم انژکتور و هم شمع ها را تمیز کردم . شاید اگر همه ی ما سه ماه یک بار ماشینمون رو چک کنیم هوا کمتر آلوده میشه. هر چند با ماشین هایی که ما داریم نمیشه کار زیادی کرد و سوخت بنزین به هر حال آلودگی تولید میکنه ولی میشه کمی از این آلودگی رو کم کرد. از دوستان هم خواهش میکنم این کارو بکنند و حتما حتما هر چند وقت یک بار ماشینشون رو چک کنند.

کارهای کوچک عملی ۱۲ بهمن  ۹۶

امروز به یک نابینا کمک کردم تا یک صفحه کلید کوچک (بلوتوث) برای موبایلش بخره اینطوری میتونست پیام ها و مطالبی که دوست داره بنویسه. فرآیند خرید ایشان و تست کیبرد و آموزشش  و همراهی ایشان تا سمت دیگر خیابان یک ساعت و ۴۵ دقیقه طول کشید و من با ۲ ساعت تاخیر به خونه رسیدم ولی خوشحالم که توانستم یک کار کوچک عملی انجام دهم و به یک نفر کمک کنم چون خوب میدانم که ارزش یک نفر با ارزش یک ملت برابری میکند.

در بین راه با هم حرفای زیادی زدیم عرفان میگفت زندگی شبیه کادر دوربین سینماست آدمها به کادر وارد میشن و خارج میشن و ما همیشه یک کادر بسته جلوی چشممون داریم. میگفت آدمها را با توجه یه موقعیت فیزیکی تشخیص میدم مثلا اگر در سمت دیگر شهر صدای تو را بشنوم تو را نمیشناسم چون موقعیت جغرافیایی تو را با حول حوش میدان آزادی و بلوار سید قطب تطبیق داده ام پس تنها با صدا نمیتوانم کسی را بشناسم باید صدا و موقعیت مکانی رو تطبیق بدم در مورد چیزهای دیگری هم صحبت کردیم در مورد زندگی و آینده و عملکرد مغز افراد در شرایط های مختلف .

دوست نابینای من متاهله و دو فرزند داره و در کتابخانه ی نابینایان دانشگاه کردستان مشغول کار است.

کارهای کوچک عملی ۵ دیماه ۹۶

امروز وب سایت FOCUS راه اندازی شد . ترجمه ی این کتاب یک کار گروهی ارزشمند بود .

کارهای کوچک عملی ۳۰ آذر ۹۶

امروز با شباب کوهی (رفیقم) یک ورک شاپ آموزشی در سنندج برگزار کردیم و عواید آن را به زلزله زدگان کرمانشاه اهدا کردیم.

کارهای کوچک عملی ۲۳ آبان ۹۶

یک صندوق کوچک داریم که توسط رفقایم در گروه نرم افزاری کردستان هر ماه مبلغی به آن واریز میکنیم . امروز تمام پول صندوق را از حساب خارج کردیم و مایحتاج زلزله زدگان کرمانشاه را با آن پول خریدیم مثل چادر و لباس و خوراکی و… و برای زلزله زدگان فرستادیم.تمام شهر سنندج مشغول اهدای کمک های نقدی و غیر نقدی خود هستند امیدوارم مرهم کوچکی باشه برای زخمهای  بزرگ مردم کرمانشاه.

کارهای کوچک عملی ۵ آبان ۹۶

به مدت ۳ ساعت برای دانشجویان دانشگاه کردستان در مورد بازاریابی و هوش تجاری صحبت کردم و این کار را رایگان انجام دادم و در چهارچوب فعالیت هایی گروه Kurdsoftware بود. هدف شخصی من از این کار کمک به پیشرفت همشهری هایم و محک زدن دانسته های خودم بود. دوستان دیگرم نیز کمک کردند و مباخث زیادی در طول یک هفته ارایه شد.

کارهای کوچک عملی ۴ شهریور ۹۶

نمیتونستم از خیر باشگاه بگذرم و منفذی میان حجم کارهایم پیدا کردم – ساعت ۹ تا ۱۰:۳۰ شب میرم تمرین بوکس . یک فرد ناتوان و معلول ذهنی توی باشگاه تمرین میکنه و من برای حریف تمرینی اون رو انتخاب کردم با هم بوکس میکردیم و حسابی لذت بردیم. من یادم رفته بود که اون معلوله و خودش هم یادش رفته بود- برایمان مهم نبود که مردم چطور به او نگاه می کنند به هر حال او هر شب پا به پای ما تمرین میکنه و ما یادمان میرود که با هم فرق داریم.

کارهای کوچک عملی ۲۷ تیر ۹۶

سلام کردن به افرادی که کسی به آنها سلام نمی کند

این کار را قبلا هم انجام داده ام و امروز دوباره آن را امتحان کردم. امروز به  افراد بدبخت به شرورها و دزدها و اراذل و رانده شدگان جامعه و کارتن خواب ها  و معتادها سلام کردم و آنها به گرمی و با شور و اشتیاق به سلامم پاسخ دادند. شاید این تلنگری باشد برای بیدار کردن روح انسانی هر فرد که دوباره به عنوان یک انسان با ارزش به درون خود بنگرد و شاید تغییری در خودش و اطرافش دهد. شاید یادآوری این موضوع باشد که به آنها به چشم انسان نگاه میشود و اگر بخواهند شاید بتوانند دوباره به درون جامعه برگردند. شاید دیر زمانی بود که کسی از این طرف گود به آنها سلام نکرده بود.

کارهای کوچک عملی ۱۱ تیر ۹۶

امروز با دوستانم در گروه هم اندیشی نرم افزار کردستان  تصمیم گرفتیم یک حساب بانکی افتتاح کنیم تا کمک های خودمان را به صورت ماهیانه در این صندوق واریز کنیم و اگر همایش یا دوره یا پروژه مشترکی انجام دادیم و درآمدی هم داشتیم پولش را به این حساب واریز کنیم. این پول در آینده صرف برنامه های گروه در چهارچوب فعالیتهای آموزشی و همچنین تلاش برای توسعه فناوری اطلاعات در کردستان میشود. تا کنون بیش از ۴ دوره آموزشی توسط گروه انجام شده ولی در آینده میخواهیم کارهای بزرگتری کنیم . این گروه یک NGO است و وابسته به هیچ سازمان دولتی و شرکتی نیست همچنین از عضویت همه افراد در این گروه کوچک (فعلا ۱۴ نفری) استقبال میشود.

کارهای کوچک عملی ۹ تیر

امروز باعث شدم ۲ نفر که قصد ازدواج دارند با هم آشنا بشوند. امیدوارم این آشنایی به وصلت ختم بشه.

کارهای کوچک عملی  ۱۰ خرداد ۹۶ 

ساعت ۱ نصفه شب داشتم با ماشین رد می شدم و سطل آشغال بزرگی توی خیابان افتاده بود واقعیتش اینه که خیلی هم کار داشتم ولی با خودم گفتم الان که خسته هستم و میخوام برم خونه بخوابم مهمه که برم سطل آشغال رو بلند کنم و آشغالهای کنارش رو جمع کنم. و گرنه در حالت نرمال و بیکاری شاید انجام این کار لطف زیادی نداشته باشد. الان که نمی توانم باید بتوانم.

اگه اینستا گرام داشتم ترجیح میدادم در کنار این سطل آَشغال عکس بگیرم تا اینکه در کنار ساحل بایستم

کارهای کوچک عملی  ۲۵ اردیبهشت ۹۶ 

امروز ۲ تا کتاب به کتابخانه مرکزی سنندج اهدا کردم توی این ۳ سال شاید حدود ۶۰ کتاب اهدا کرده باشم. احساس میکنم چند کتاب از کتابخانه کوچکم کم شده و به کتابخانه ی بزرگم اضافه شده است

کارهای کوچک عملی ۲۹ فروردین ۹۶ 

بیش از ۴ سال است که با دوستان خوبم در سنندج دورهمی های مربوط به نرم افزار و IT برگزار میکنیم و این جلسات حداقل ۲ هفته یکبار حضوری یا آنلاین برگزار شده است اخیرا سایتی هم برای این دورهمی ها درست کرده ایم و من هم مثل سایر دوستانم میخواهم بعضی وقتها در آنجا بنویسم. اسم سایت هم : گروه تخصصی هم اندیشی فناوری اطلاعات و ارتباطات استان کردستان است

بدون اغراق کسانی که در این گروه هستند( به جز بنده بیسواد و حقیر ) از افراد نخبه و متخصص سطح کشور هستند. و من از همراهی و دوستیشان بسیار آموخته ام. و بسیار خوشبینم که کردستان در آینده وضعیت بهتری از لحاظ اقتصادی داشته باشد و این بزرگترین آرزویم است که آن را فاش کردم.

کارهای کوچک عملی ۱۰ فروردین ۹۶ 

امروز داشتم از سرازیری نزدیک خونه مون میومدم پایین . دوتا سطل آشغال بزرگ رو اونجا گذاشتند که مردم آشغالهاشون رو بزارند تو سطل آشغال ولی بعضی ها چیکار میکنند؟ به خودشون زحمت نمیدن که از ماشین پیاده شوند شاید هم میخواهند توده های چربی و اضافه وزنشون رو با خودشون ببرن زیر خاک خلاصه از شیشه ماشین نایلون آشغال رو پرت میکنند کنار سطل آشغال ! و بعد میزنن به چاک . حدود ۱۰ دقیقه ای طول کشید نا کل آشغالها را از کنار سطل زباله ها جمع کردم و انداختم تو سطل آشغال. یک برگه هم چاپ کردم و فردا میرم میچسپونم و نوشته که لطفا آشغال را در سطل آشغال بیندازید.

کارهای کوچک عملی ۲۰ اسفند ۹۵

سلام دوستان میخواهم کارهای کوچک و مثبتی را که انجام میدهم اینجا بنویسم و نق زدنم را کمتر کنم – به این فکر کنم چه کاری میتوانم بکنم؟

ایستگاه اتوبوس محله ما یک ردیف صندلی دارد برای نشستن مسافران و همیشه کثیف است. باورتان میشود که دقیقا ۱ سال میگذره که این صندلی ها کثیفه . شهرداری آن را تمیز نمی کند مردم به جای تمیز کردن آن مقوا یا کارتنی را زیرشان میگذراند! عده ای سر پا می ایستند٫ افرادی که زیادی تنبل هستند بدن توجه به گرد و خاک و کثافت روی صندلی مینشینند و عده ای  هم کما فی السابق به شهرداری و … دشنام می دهند.

امروز به عادت هر جمعه که ماشینم را میشورم تصمیم گرفتم صندلی ها را هم تمیز کنم با یک سطل آب و شو ینده و برس و دستمال و … به جان صندلی ها افتادم و الان برق می زند.

پ ن: این لیست پیوسته بروز می شود

چه عنوانی چه کشکی

گاهی اوقات احساس تنهایی عجیبی میکنم. کسی حرفهایم را نمی فهمد و احساس میکنم کیلومترها از فضای ذهنی مخاطبم دور هستم و هر چه بلندتر فریاد میزنم بیشتر دور میشوم انگار در یک سیاهچاله زندگی میکنم به عمق تمام دنیا با خودم فکر میکنم این مردم چقدر غریب هستند چرا من آنها را نمیشناسم؟ در مورد چه چیزی حرف میزنند که برایم غیر قابل فهم است ؟ چرا مسایل کوچک و پست و بی ارزش برایشان اینقدر مهم است ولی مسایل بزرگ را به شوخی و تمسخر میگیرند؟ چرا سگ را با گربه مقایسه میکنند؟ چرا در ثانیه تو را قضاوت میکنند؟ چرا خوبی هایم را کوچک و خطاهایم را بزرگ جلوه میدهند ؟

راستش را بخواهید آنها  هر روز تکرار میکنند  با حقیقت آزارم نده چرا که من تصمیم خود را گرفته ام!

احساس میکنم شبیه راسکولنیکف شده ام. جنایت کوچکی مرتکب شده ام و هر روز همه نگاهم میکنند و همه منتظرند تا خود را لو بدهم و اعتراف کنم بعد همه ی مردم به سمتم هجوم بیاورند و بگویند ما میدانستیم که این جنایتکار بوده.

آه اگر زیرکانه هست و نیست شما را بالا میکشیدم چه میشد ؟ یا اگر چون رذلی بیشرم همه تان را بیچاره میکردم و محکمه و قاضی را نیز با پول خفه میکردم تبدیل به چه قهرمانی میشدم ! آنگاه همه ی شما جانواران به احترام من دولا راست میشدید و افسارتان را نیز دو دستی تقدیمم میکردید همانطور که الان چنین میکنید من به این خاطر پست و حقیرم که گیر افتاده ام  . باورتان میشود فقط به همین دلیل ساده . راستش را بخواهید گیر نیافتادن قابل احترام و ستودنی است.

همه ی شما از من میخواهید خود را لو بدهم و به جنایتم اعتراف کنم ولی کور خوانده اید شما جانیان به مراتب خطرناکتری هستید محال است پیش شما اعتراف کنم.

مزخرف است نه؟ همه ی شما میتوانید من را لو دهید ولی وقتی به زندان افتادم هیچکس نمی تواند از من دفاع کند غیر از خودم! بروید دست از سرم بردارید شما فقط اجازه ی لو دادن آدم ها را دارید و اگر برای آزادی کسی فریاد زنید دهنتان را گل میگیرند این تمام اختیار شماست. دوستان تمام اختیارتان محسور در ویرانی و به بند کشیدن است چرا نمی فهمید؟

راستش را بخواهید حوصله تان را ندارم شاید شبیه مورسو (قهرمان بیگانه) تنها به خاطر گرمای هوا کسی را از پای درآوردم چه میشود کرد گرما گاهی آزار دهنده است مخصوصا اینکه اگر در همان لحظه احمقی دهانش را باز کند و حرفی نامربوط بزند.

وقتی گوشم را میگیرم صداهای زیبایی میشنوم صداهای بسیار زیبایی که در هیچ آلبوم موسیقی وجود ندارد همانطور که وقتی چشمم را میبندم  و تصاویر زیبایی میبینم . وقتی رانندگی میکنم پخش ماشین را خاموش میکنم نه رادیویی و نه صدای ترانه ای فقط صدای زیبای سکوت است که همه ترانه ها را به تمسخر میگیرد با خودم میگویم کدام احمقی ترانه را اختراع کرده است! شعر را میتوانم بفهمم موسیقی را هم دوست دارم ولی ترکیب این دو بسیار مزخرف است شعر تبدیل به هجویات شده و موسیقی هم شبیه سگی پیر است که دنبال شعر میدود! چه مزخرفاتی ! ترانه برای من شبیه شیربرنج است من هم شیر را دوست دارم و هم برنج را ولی شیربرنج برایم زهر مار است شاید این غذا برای گربه مناسب باشد ولی برای آدمیزاد خوشمزه نیست.

بعضی وقتها بلاگم را میخوانم باورتان میشود؟ احمقانه است ولی نوشته هایم را دوست دارم و هر بار چیزهای جدیدی را در آن میبینم که در حالت نوشتن به آن دقت نکرده ام میخواستم اسم فواد را هم بین دوستان متممی بنویسم پسر خوبی است و نوشته هایش را چون ناظری منتقد و سخت گیر میخوانم گاهی تحسینش میکنم و گاهی نفرینش میکنم.

گاهی از اینکه ناراحت نیستم میترسم باورتان میشود ؟ تصور کنید بدترین اتفاق ممکن برایتان بیفتد بعد همه ی اطرافیان برای شما دلسوزی کنند و آه بکشند ولی خودتان خنده تان بگیرد بدبختی این است که نتوانی بخندی و به زور خودت را نگه داری . خدای من این چه مخمصه ای است که در آن گیر می افتم؟ از یک طرف باید بدبختی خود را به استناد حرف دیگران تایید کنم از طرف دیگر در ته دل به خودم و دیگران بخندم و از طرف دیگر این مسایل را در ذهن بسپارم و برای شما بنویسم.

راستش را بخواهید برای شما نمی نویسم اینها را برای خودم مینویسم. این جا جای خوبی برای نوشتن است میدانید ؟ تقریبا مجانی است همه میتوانند آن را ببینند و بعد برای خودت آرشیو میشود و هر جای دنیا بودی میتوانی این مزخرفات را نگاه کنی. مزیت دیگری هم که دارد این است که لینکش را میتوانی برای دیگران بفرستی.

فکر میکنم باید در کلیک هایم تجدید نظرکنم. تصمیم گرفته ام قبل از هر کلیک ۳ ثانیه فکر کنم میدانید که کلیک کردن مسولیت می آورد میتوانید الکی و از روی جو گیری در یک کمپین انتخاباتی شرکت کنید یا ۳ ساعت وقت خود را تنها با یک کلیک کردن و وارد شدن به شبکه های اجتماعی به فاضلاب بریزی. حتی با یک کلیک میتواند از همان شبکه ی اجتماعی برای همیشه بیرون بیایی یا میتوانی وارد یک گفتگوی بی ادبانه با یک آدم مجازی دیگر شوی و روزت را خراب کنی هجویاتی را میتوانی دانلود کنی و ۱۰۰ بار شیر کنی و باز شیر کنی و باز نیشت را باز کنی. به خاطر همین است که میخواهم قبل از هر کلیک ۳ ثانیه فکر کنم ببینم که روی چه چیزی کلیک کرده ام و روی چه چیزی میتوانستم کلیک کنم.

دستانم اینقدر از مغزم دور است که گاهی احساس میکنم اختیارش از دستم خارج شده و برای خودش همینطوری الکی و بی جهت جاهای مختلف را کلیک میکند.

نوشته ام تمام شده والان راحت شده ام – چیزی درون مغزم اذیتم نمی کند میتوانم بخوابم – شب خوش –

گپ های کوتاه با آزیمبای و دوست چینی او

پ ن: مقاله ای که قرار بود برای آزیمبای بنویسم ویکسال آن را عقب انداختم بالاخره  تمام شد و با سیروان آن را تمام کردیم. آزیمبای میخواد اول به روسی ترجمه کنه و توی مجله محلی چاپ کنه و بعد از اون ماهم میتونیم توی مدیوم  به روال سابق انتشار بدیم. عنوان مقاله ی نامبرده هم اینه :

How English language influences our life in Iran

چند شب پیش داشتم با آقای آزیمبای صحبت می کردم و صحبت اصل ما در مورد اقتصاد بود اینکه کشور ایران اقتصادش دولتی است و چند میلیون نفر تو ایران پول مفت میگیرند و …. که البته آزیمبای هم میگفت قزاقستان هم به این شکل است به هر حال صحبت ما به چین رسید و من کلی از جنس های بنجل چینی در بازار ایران گفتم! و سیاست دامپینگ چین و نیروی کار ارزان و همچنین رشد اقتصای چین.

آزیمبای هم می گفت من یک دوست چینی دارم و بزار ازش دعوت کنم که گفتگوی ما توی Skype سه نفره بشه و همین کارو کرد بخشی از صحبتهای دوست چینی  رو ضبط کردم که بعدا بهش فکر کنم.

تو پیکوفایل میزارم شاید شما هم گوش بدید .

در پاسخ فاطمه ایزدی و نظریه انتخاب گلاسر

سوال فاطمه:

گاهی قدرت زیاد احساسات باعث میشه که قدرت فکر کردن وتحلیل شرایط رو از دست بدم.به نظر شما تمرین این موضوع رو حل میکنه؟

چیزی که به ذهنم میاد:

واقعیتش تمام نوشته های این بلاگ و همینطور این پاسخی که میخواهم بنویسم ناشی از تجارب شخصی است و دلیلی برای اثباتش ندارم و اصراری بر اثباتش هم ندارم.

بگذار مطلبی را اضافه کنم اینکه آیا اصولا فکر کردن به مشکل و نگرانیمان کار مفیدی است یا نه ؟ به نظرم فکرکردنی که ساختار داشته باشد و با دلیل و مدرک و روی کاغذ به خوبی تحلیل شود میتوان به ما کمک کند ولی تنها اگر فکر کردن بدون ساختار باشد و یا فقط احساس نگرانی و … ارزشی ندارد و مشغول کار دیگری شویم بهتر است تا اینکه حتی به مشکلمان این چنین فکر کنیم.

فکر کردن ساختارمند باید با تعریف دقیق مسله همراه باشد اینکه آیا واقعا این موضوع مشکل و مسله من است آیا میتوانم کاری بکنم یا خیر و بعد وارد فاز عمل شوم.

شخصا چیزی که گلاسر در مورد تغییر چرخهای جلو گفته است قبول دارم و آن را امتحان کرده ام. احساسات عموما در انجام ندادن فعل و بی تحرکی طغیان میکند نمی شود شما در هنگام دویدن و یا ورزش کردن و یا کار کردن با تمرکز و یا صحبت کردن با یک دوست و یا نوشتن یک مطلب طولانی دچار احساسات شوید و صادقانه اگر بخواهیم احساسات گاهی  ناشی از بیکاری و بطالت است.نهایتا عقیده دارم که انجام کارهای عملی به جای  فکر بدون تحلیل و زندگی کردن در گذشته و آینده میتواند مدل ذهنی و شخصیتی ما را کاملا عوض کند.

مشغول شدن به کاری مفید که کمی هم دقت بخواهد میتواند نه تنها نگرانی ما را بکاهد بلکه احساسات غیر مفید را به عملی مفید تبدیل میکند باید  فکر کرد چگونه میتوانم عملی مفید انجام دهم که هم در راستای افکارم باشد و هم نگرانی هایم را بکاهد مطمن باشید در اطراف ما هزاران عمل کوچک و به ظاهر بی ارزش وجود دارد که البته با انجام آن و به پایان رساندنش نیرو و انگیزه ی خود را دوباره پیدا میکنیم.از واکس کردن یک کفش با دقت بگیرید تا تمیز کردن میز کار و ترجمه ی یک مقاله و شستن ماشین و هزاران هزار کار با ارزش دیگر. این چنین از شر احساسات قوی و عموما بی خاصیت میتوان فرار کرد و با تغییر اعمال ما نوع تفکر ما و در نهایت احساسات ما نیز تغییر میکند و شخصیت سالم تر ی پیدا میکنیم.

موضوع دیگر اینکه همه ی ما شاید بتوانیم تحلیل خوبی از موضوعات داشته باشیم ولی زمانی که ناراحتیم قدرت مان ر ااز دست می دهیم و توان فکر کردن نداریم در مورد خودم اگر بخواهم بگویم ناراحتیم نهایتا در یک نصف روز تمام میشود و اهمیتی برای حرف مردم و نظرات آنها قایل نیستم.

برای نمونه چند دقیقه پیش فقط به این دلیل که نظر شخصیم را در مورد فیلم فروشنده نوشتم با توهین و افترای یک خواننده لجباز مواجه شدم که بدون هیچ حرف و منطقی فقط توهین کرده بود.شاید اگر چند سال قبل بود می نشستم و پاسخی میدادم و حسابی ناراحت میشدم ولی الان که فکر(با تحلیل) میکنم  با خود میگویم این کار چه ارزشی دارد آیا باید وقتم را در پاسخ به هجویات تلف کنم؟ آیا هر کسی حق ندارد با کس دیگر مخالف باشد؟ آیا باید به زور نظراتم را به دیگران بفروشم؟ آیا بهتر نیست به سوال فاطمه جواب بدهم تا اینکه وارد دیالوگ فحش و ناسزا شوم؟ تمام این تحلیلها به سرعت اتفاق می افد و اسم و کامنت خواننده یادم میرود  و آن کامنت را هم حذف میکنم . چرا که هر کسی میتواند برای خود بلاگی درست کند و بنویسد نمیشود که من به بلاگ مخالفم برود و زیر آن فش بدهم! باید هر کسی راه خود را برود. 

پ ن : همیشه سعی میکنم خودم را بشناسم و بفهمم چه کسی هستم و چه کسی نیستم٫ برای مثال ممکن است خسیس باشم ولی قطعا حسود نیستم – ممکن است بی ملاحظه باشم ولی دروغگو نیستم. ممکن است در بسیاری از امور بی لیاقت و در بسیاری کارها توانا باشم. هر وقت خودم را تعریف میکنم و به خوبی این مسایل را روشن میکنم. توهین و تحقیر هیچ کس جذب روح و روانم نمیشود چون میدانم که چه هستم و چه نیستم. و قبل از دیگران خودم را به روشنی نقد کرده ام.

موفق باشی فاطمه جان

 

بوکس و یک مسیر موازی با زندگی

قبلا اینجا و اینجا و جاهای دیگر و در لحظه نگار در مورد ورزش بوکس نوشته ام و میخواهم چند خط دیگری که بیشتر در مورد میزان علاقه ام به این ورزش و سالهای گذشته و فعلی است بنویسم.

تقریبا دوره راهنمایی بودم و شاید اول راهنمایی که با عمویم به تماشای مسابقات بوکس رفتم. مسابقات در یک سالن تنگ و تاریک در سنندج و در مجموعه ی استقلال یا همون تاج سابق برگزار میشد. عمویم قبلا سابقه ورزشهای رزمی مثل تکواندو و کیک بوکسینگ و بوکس رو داشت و اتفاقا اهل دعوا و بزن بزن هم بود و شاید اون موقع قهرمان من بود!

بعد از دیدن اون مسابقات به بوکس علاقه مند شدم و با دوستهایی که با هم توی یک کوچه بودیم با هم به باشگاه میرفتیم. لباسها و وسایل کهنه و باشگاه درب و داغون نمیتوانست مانع شور و علاقه ما بشه و هر روز با خوشحالی تمرین میکردیم. یادم میاد اونموقع مادرم اسرار میکرد که میری یه بلایی سر خودت میاری و پدرم گاهی به طعنه میگفت تو خونه بشین خودم رایگان کتکت میزنم نمیخواد پول هم بدی!

اونموقع ما توی خونه پدربزرگم زندگی میکردیم و یادم میاد مخفیانه از پشت بام ساکم رو مینداختم تو کوچه و به بهانه دستشویی میرفتم حیاط و الفرار برو که رفتیم باشگاه:) سالهای راهنمایی و دبیرستان جسته و گریخته با تمرین توی باشگاه گذشت و موقع قبول شدن توی دانشگاه بوکس رو کنار گذاشتم تا اینکه به سربازی رفتم توی دوران دانشگاه و سربازی کسی که ۲۰ کیلومتر رو بدون خستگی می دوید و عین خیالش نبود تبدیل شد به کسی که روزی یک پاکت سیگار میکشه و هر دود و دم و کثافتی رو هم امتحان کرده بود. اواخر سربازی بود که کمی به خودم اومد و وقتی آینه را نگاه کردم و قیافه م رو دیدم  حالم از خودم بهم خورد. تو همون اواخر سربازی با دوستم که قبلا اونهم ورزشکار خیلی خوبی بود و کیک بوکسینگ کار میکرد  با فرمانده مون صحبت کردیم و سالن پادگان را که در شهر زیوه و مرز ترکیه بود تمیز کردیم و برق انداختیم.

کم کم سربازهای زیادی والبته افسرها پیش ما اومدن و تمرینات بوکس رو اونجا با همه شروع کردیم و مسابقاتی رو هم بین خودمان  میگذاشتیم و حسابی تمرین میکردیم. بعد از خدمت که برگشتم توی یک دوره مسابقه شرکت کردم و با یک برد و یک باخت حذف شدم بعدش دوباره به مدت چند سال تمرینات رو به خاطر تنبلی کنار گذاشتم ولی هیچ وقت علاقه ام یک ذره به بوکس کم نشد.

الان ۴ سالی هست که بوکس کار میکنم  البته نه برای قهرمانی و مسابقات رسمی بلکه بیشتر به خاطر سلامتی و علاقه ای که به این ورزش دارم. بوکس جدا از سلامتی به آدم جرات میده و تقریبا همه ترسهای آدم میریزه کسی که دماغش میشکنه یا به خاطر خوردن مشت از هوش میره ترسیدن براش بی معنی میشه و حتی مشکلاتی که براش توی زندگی پیش میاد نمیتونه نا امیدش کنه و یک روحیه خوب در مقابل هر سختی و مشکلی بدست میاره.

امروز که این رو مینویسم در هر شرایطی نگذاشنم تمریناتم قطع بشه ودر سخت ترین و بی روحیه ترین زمان هم باشگاهم رو ادامه دادم و از این کارم خیلی راضیم. ضربانم حدود ۵۲ است و من با ۳۱ سال سن  پا به پای ۲۰ ساله ها و حتی شدیدتر از اونها تمرین میکنم. مربی ۵۳ ساله ی ما هم مثل یک جوان ۲۰ ساله تمرین می کن و اینجا نا امیدی و سن و سال و تنبلی را کنار زده ایم و تا حد بیهوشی تمرین میکنیم و خوشحالیم.

در آینده میخواهم مدرک مربیگری درجه ۳ را بگیرم و در همین باشگاه محله مان در سنندج به سایر مربیان کمک کنم و این ورزش را تبلیغ کنم چرا که این ورزش نه تنها من را از لجنزار دود و …. نجات داد بلکه روحیه ای به من داده است که هیچ شکستی نمیتواند متوقفم کند و همین آرزو را نیز برای همشهریان و نسل آینده و اطرافیانم دارم.

خواستن انجام دادن است

گاهی اوقات آدم توی مشکلات و مخمصه هایی می افته که راه فراری نداره توی این لحظات همیشه باید سوالات دقیقی از خودمون بپرسیم. باید از خودمون بپرسیم چه کار میتوانم بکنم ؟

بگذاربا یک مثال واضح بگویم من وقتی درون رینگ بوکس هستم و حریفم ۵ کیلو از من سنگین تر است و با احتمال زیاد شکست میخورم چه کار باید بکنم؟ اول اینکه بزارید رک بگویم خواستن توانستن نیست حداقل در اون شرایط دشوار نمیشه معجزه کرد و ما هم با هالیوود سروکار نداریم.د رخوشبینانه ترین حالت باید شانس بیاری که دماغت یا دنده ت نشکنه.  خوب چه کار باید کرد؟

گارد خودت را محکم ببندی و مشتهای حریف را بلوکه کنی و از صورت و شکمت دفاع کنی٫ وقتی حریف ازت جدا شد سعی کنی بهش بچسپی تا حداقل مشتهای کوتاه ازش بخوری و منتظر بشینی تا یا خسته بشه و یا در حین ضربه زدن گاردش باز بشه واگه شانس بیاری ضرباتت رو وارد کنی و تا جون داری باید با رقص پا و Side Step ازش فرار کنی!

تا چه وقت این کارو بکنم؟

تا وقتی که مسابقه تموم بشه همین کارو باید بکنی و گرنه کلکت کنده ست صادقانه بگم توی این مسابقه و با این حریف تو هیچی نیستی و تنها کاری که میتوانی بکنی همین مورد بالاست.پس دهنت رو ببند و کارت رو بکن!

گاهی تنها کاری که میتوانیم بکنیم یا دفاع کردن یا تلاش کردن است. ما نمیتوانیم نتیجه را پیش بینی کنیم و حق نداریم تسلیم شویم تنها باید کاری را که میتوانیم انجام دهیم٫ انجام دهیم. همین

اگر اوضاع فروش خراب است چه کار میتوانم بکنم؟ من نمیتوانم اوضاع اقتصادی را درست کنم و نمی توانم قیمت طلا و دلار را پایین بیاورم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که با روحیه سرکار بروم و هر روز با ۳۰ نفر تماس بگیرم و با ۲ نفر حضوری ملاقات کنم.

این مسایل ساده است ولی مقصودم این است که فقط زمانی میتوان نا امید بود که دست ما از دنیا کوتاه باشد در غیر اینصورت در هر شرایطی که باشیم باز هم میتوانیم کاری بکنیم و باز هم میتوانیم تلاش کنیم.تلاشمان به نتیجه می رسد؟ معلوم نیست شاید برسد شاید هم نه ولی من نشنیده ام کسی با تلاش کردن یا کار کردن مرده باشد.

اصل دیگری هم وجود دارد اینکه نباید پیش بینی کنیم فقط باید کارمون رو انجام بدیم یعنی تمام توانمان را بزاریم و همین مهمترین وظیفه ی یک انسان است. پس اول از همه حق نداریم پیش بینی کنیم چون صلاحیت این کار را نداریم (نه فالگیر هستیم و نه data scientist) دوم اینکه روی کاری که میتوانیم بکنیم تمرکز کنیم و درمورد کاری که نمیتوانیم بکنیم فلسفه بافی و ناله و شکایت را بزاریم کنار. سوم اینکه خواستن توانستن نیست خواستن یعنی انجام دادن. ممکنه باز هم نتونید ولی حداقلش اینه که تلاشتو کردی و چهارم اینکه در قعر چاه هم که باشی بالاخره کاری برای انجام دادن و فرصتی برای تلاش کردن وجود دارد مهم اینه که از اختیار حداقلی خودت برای اون تلاش استفاده کنی و کوتاه بگویم :

خودت را مصرف کنی! انسان باید قبل از مردن خودش را مصرف کرده باشد و توانی برایش نمانده باشد همین.